جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1398 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مکانی نامعلوم

کریس با خشم به مرگخوار نگاه کرد و او هم با نگاه غضبناکی جواب او را داد. فنریر با صدای ملایمی گفت:
- محفلی ها! چوبدستیاتونو بندازین وگرنه...

گریک فریاد زد:
- وگرنه چی؟

مرگخوار دیگری جواب او را با پوزخند تحویل داد.
- وگرنه می میرین! خب... تو همون کسی نیستی که چوبدستی می فروشه؟ هاه! نگاه کنین دشمنامون کین!

او قدم زنان حرف خود را ادامه داد:
- یه چوبدستی فروش! یه... شعبده باز، یه ضعیف و خنگ و... تو دیگه چه ویژگی ای داری کوچولو؟

او چوبدستیش را به طرف ماتیلدا چرخاند. ماتیلدا هم متقابلا چوبدستیش را به سمت او گرفت. ناگهان مرگخوار ها چوبدستیشان را به سمتش نشانه رفتند! ماتیلدا با صدای ضعیفی گفت:
- فکر می کنین همیشه بدی پیروزه؟ هیچوقت! مثل اینکه دشمنای قدیمیتونو دست کم گرفتین! ما می جنگیم....

سه محفلی دیگر حرف او را ادامه دادند:
- تا آخرین نفس!

ناگهان پنج نفر مرگخوار از ناکجا آباد ظاهر شدند. سو که در وسط آن جمع پنج نفره بود، سرش را تکان داد.

فنریر هم سرش را به علامت فهمیدن تکان داد.او گفت:
- خب... حرف بسه! لردمون اون دختررو و اون شعبده باز رو می خواد. بقیه رو بکشین!

مرگخواری از او اطاعت کرد. با دست به چهار نفر اشاره کرد که گریک و کریس را بگیرند و به بقیه با سر دستور داد که ماتیلدا و گادفری را دستگیر کنند و با خود بیاورند.

پشت خانه ی ریدل!

هرمیون و آدر ناگهان در پشت خانه ی ریدل پدیدار شدند. آدر گفت:
- باید عجله کنیم. احساس خوبی ندارم. حس می کنم محفلی ها توی خطر شدیدی هستن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1397 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس،گریک و ماتیلدا چوبدستی شان را بیرون آوردند.مرگخواران چهار نفر بودند.

-ای احمقا!فکر کردید میتونید مارو تو جایی که برای خودمونه شکست بدید؟

کریس عرق ریزان به فنریر گری بک خیره شد.
-از اولم میدونستم کار شماست.

مرگخواری دستش را به هم زد و خندید.
-پس میخواستی کار کی باشه جناب کارآگاه؟

مرگخوار دیگری چوبدستی اش را به صورت ماتیلدا نزدیک کرد.
-راستی دختر کوچولو پروفسورتون کجاس؟به این زودی جا زد؟این بود قوی ترین جادوگرتون...

کریس چوبدستی اش را در اورد ولی مرگخوار سریع تر بود.
-اکسپلیارموس!

چوبدستی کریس در دستان مرگخوار افتاد.
-چیه؟نکنه پروفسور جا نزده؟نکنه نترسیده؟

کریس نیشخندی زد.
-میتونی پشت سرتو نگاه کنی!

مرگخواران سراسیمه برگشتند و به پشت خود نگاه کردند،ولی هیچکس آنجا نبود.کریس قهقهه سر داد.
-میبینید؟!حتی از اسمشم میترسید!

مرگخوار چوبدستی کریس را بین دستانش گرفت و...آن را شکست.لبخند روی لبان کریس خشکید.
-چیه دیگه نمیخندی؟

طرفی دیگر کوچه تاریک

هرمیون جلوی آدر ایستاد.
-اگه میخواید اونو ببرید آزکابان باید از رو جنازه من رد شید!
-چی شده تو انقدر طرفداری آدر رو میکنی؟

هرمیون دستش را از پشت به طرف آدر برد،به طوری که لودو و ادوارد نبینند.
-چون اون تنها امیدمون برای رفتن پیش بچه هاس!
-میدونی هرمیون...

اما قبل از اینکه لودو حرفش را تمام کند آدر دست هرمیون را گرفت و هردو آپارات کردند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1397 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مکانی نامعلوم!

ماتیلدا، گادفری، کریس و گریک بی هدف راه می رفتند! تا چشم کار می کرد، بیابان بود! هیچ چیز به غیر از شن و چند تا کاکتوس کوچک، پیدا نمیشد! خیلی خسته بودند و عرق قطره قطره از روی صورتشان بر روی زمین قهوه ای مانند می ریخت! چیز دیگری به صبح نمانده بود و آن چهار نفر‌، با فکر کردن به گرمای سوزان خورشید، تنشان به لرزه در می آمد!

ماتیلدا که تنها دختر میان آن جمع کوچک بود، نفس نفس زنان گفت:
- بچه ها!... یه دقیقه استراحت! نمی تونم تحمل کنم!

کریس به او گفت:
- پس صبحو ظهرو چیکار می کنی؟!
- از الان نمی خواد به فکر صبحو ظهر باشیم!

این را گفت و خود را بر روی زمین انداخت و دراز کشید! سه تا پسر هم نشستند و به بیابان خیره شدند! دو دقیقه گذشت! ماتیلدا چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید سپس چشمانش را باز کرد و آرام گفت:
- وقت رفتنه!

ماتیلدا نشست اما وقتی همه خواستند بلند شوند، صدای کریس آنها را متوقف کرد!
- می دونید دارید کجا می رید؟ ما فقط داریم بی جهت حرکت می کنیم!

گریک با طعنه گفت:
- کار دیگه ای هم می تونیم بکنیم؟
- مثلا نقشه ای یا...
- تو این بیابون هیچ غلطی نمیشه کرد!

گادفری گفت:
- شاید دیگه نتونن ما رو نجات بدن! شاید باید از الان خودمون رو مرده حساب کنیم‌!

کریس گفت:
- همچین فکری نکن گاد...
- الان باید به همه چیز فکر کرد!

ناگهان فریاد کریس بلند شد!
- چرا سر من داد می زنین؟! من میگم اشتباهه که انقدر فاز منفی بدیم! این بیابون روی همه ی ما اثر گذاشته!
- نه! این تویی که واقع بین نیستی! تویی که اشتباه می کنی! بگو ببینم ماتیلدا، تو چرا تو بحث ما شرکت نمی کنی؟ می دونی که همه داریم می میریم. یا شاید هم فکرای احمقانه ی کریس به سرت زده؟

ماتیلدا چیزی نگفت! فقط به زمین چشم دوخت. اما بقیه دیدند که اشکی از روی گونه هایش بر روی زمین غلتید! زیر لبی گفت:
- کاشکی فقط پنه اینجا بود!

سرش را بلند کرد و به بقیه نگاه کرد. هنوز کمی اشک می ریخت اما گفت:
- چرا داریم شکست نفسی می کنیم‌؟ روزای بعدو می خوایم چیکار کنیم‌؟ هیچوقت فکر نمی کردم به همچین سرنوشتی دچار شم!

گریک با تشر گفت:
- شاید اصلا فردایی نباشه!

کریس بلند شد و گفت‌:
- بسه! پاشین بریم! بلن...

ناگهان سر جایش خشک شد. محفلی ها به سایه های تاریکی که دیوانه وار دورشان می پیچید چشم دوختند و ترس در چشم هایشان موج زد. آخر سر، سایه ها سرعتشان را کم کردند تا ناگهان ایستادند و همانطور که انتظار داشتند... چهره های مرگخوار ها نمایان شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/11/29 14:42:07
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1397 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پست لودو بگمن: پروف غیبش زده. محفلی ها نمی دونن چرا! آدر اخلاقش عوض شده بود و محفلی ها فکر می کردن جزء مرگخوار ها شده. آدر پنه رو زخمی می کنه. ماتیلدا چوبدستی آدرو لمس می کنه و همه ی محفلی ها به غیر از ادوارد، لودو، هرمیون و آدر میرن به یه دنیای دیگه. توی اون دنیا، محفلی ها همشون توی یه کویرن. همشون هستن اما مهم ترین شخصیت محفل، پنی نیست. قبلش، توی اون کویر پروفسور به طور ناگهانی پیش گادفری ظاهر میشه و معمایی رو با دو گرگ روی دستاش نشون میده. محفلی ها فهمیدن که معنیش اینه که محفل داره نابود میشه. به دو دسته تقسیم میشن. بیشتر محفل همون جایی که ظاهر شدن، می مونن که شاید هرمیون و بقیه نجاتشون بدن. بقیه، یعنی ماتیلدا، گادفری، کریس و گریک الیواندر میرن دنبال پنه. حالا توی دنیای اصلی، قرار شد که برن خونه ی ریدل که بفهمن که قضیه چیه. لودو اومد توی کوچه و آدر داشت ورد طلسم امر مطلق میزد به اون که لودو خلع سلاحش کرد. حالا ادوارد و لودو اصرار دارن که آدر باید به خاطر اینکه می خواست اون طلسمو اجرا کنه‌، بره آزکابان!

پ.ن: این سوژه، به صورت جدی نویسیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1397 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون دستش را دور گردن آدر انداخته بود و با لبخند و حرف هایش سعی در خنداندن آدر داشت !
دو محفلی باهم از آن کوچه تنگ و تاریک با نور چوبدستیه هرمیون داشتن برمی گشتند .

_آدر نمیخوای توهم نور چوبدستیتو روشن کنی؟؟ اینحا خیلی تاریکه دوبار داشتم میافتدم.
_لوموس...

همین که نور چوبدستی آدر روشن شد تصویر فردی درشت و چهار شانه با موهای زرد و کت چهار خانه زرد و مشکی ظاهر شد!
هرمیون جیغ کوتاهی کشید و با چهره وحشت زده به شخصی که ظاهرش یواش یواش داش واضح میشد خیره شد!!

_به حق مرلین !! لودو تو اینجا چیکار میکنی ، ترسیدم !!
_جدی ؟ از دیدن من میترسی ولی از خندیدن و دست دور گردن این موزی انداختن نمیترسی؟؟

آدر خون به مغزش نمیرسید ، شقیقه هایش بیرون زده بود و اون لحظه فقط میخواست حال اون مرد قوی هیکل رو بگیره ، آدر چوبدستیش رو به سرعت رو به لودو نشونه گرفت تا طلسمی بخونه ...

_کرو....
_اکسپلیو آرموس

چوبدستیه آدر درهوا معلق شد و رنگ صورت آدر در اون تاریکی مثل روح شده بود و پیشونیش خیس عرق شده بود....

_لودو بهت اخطار میکنم داری زیاده روی میکنی ای....
_نه هرمیون این تویی که داری احساسی برخورد میکنی ، این پسر داشت نفرین امر مطلق رو من اجرا میکرد !!! خودتو زدی به نفهمی ؟؟؟ اون چوبدستیشو رو من نشونه رفت ، نمیبینی ؟؟؟
_اما ، اما...
_من فقط خلع سلاحش کردم و قدم بعدی آزکابانه .

هرمیون پرید جلوی آدر و خودشو بین آن دو قرار داد ، حس دودلی را به راحتی میشد از چهره گرنجر فهمید ، آدر که اسم آزکابان را شنیده بود زانوانش به لرزه افتاده بود پشت ستون فقراتش خیس عرق شده بود..

_نه لودو نمیزارم ، اگه میخوای این کارو کنی باید منو بزنی کنار.
_من کاملا مطمانم دارم چیکار میکنم دختر جوان پس قبل از اینکه بلایی سرت بیاد بکش کنار ...

_نههه
_حق با اونه گرنجر منم دیدم آدر چطور به خودش اجازه داد چوبدستیش رو به سمت لودو بگیره و نفرین امر مطلق رو اجرا کنه ...

صدای ادوارد بود که از آن سر کوچه به گوش میرسید ، آدر راه فرار نداشت ، لودو و ادوارد هردو به نقطه ای که دو دوست ایستاده بودند نزدیک و نزدیک تر میشدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1397 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون و ادوارد به یکدیگر نگاهی انداختند. در سکوت با هم حرف زدند و لحظه ای بعد، سرشان را تکان دادند. هر دو به دنبال آدر شتافتند. از خانه ی گریمولد به بیرون قدم گذاشتند و اطراف را نگاه کردند. نبود! هرمیون گفت:
- پروفسور به همه یاد داده که وقت طلاست! ولی مثل اینکه آدر اونموقع خواب بوده!

و به سرعت به سمت چپ رفت! ادوارد هم بقیه ی حرف او را فهمید. پس راهش را به سمت راست کج کرد! و هر دو دنبال آدر گشتند. هرمیون در کوچه ای تاریک پیچید و اطراف را نگاه کرد. سریع برگشت که برود اما ناگهان صدای گریه ی خفیف پسرانه او را از حرکت وا داشت. آرام گفت:
- لوموس!

و نوک چوبدستی هرمیون روشن شد. نزدیکتر رفت و به اعماق تاریکی هجوم برد. کسی را دید که در گوشه ای زانو هایش را بغل کرده بود و بی اختیار اشک می ریخت. هرمیون آهی از آسودگی کشیدـ او آدر بود! به او نزدیک شد. روی زمین نشست و به آدر خیره شد. صدایش را صاف کرد که آدر را متوجه خود کند اما مثل اینکه او قبلا متوجه شده بود. هرمیون گفت:
- آدر! ازت خواهش می کنم. الان همه ی محفل به تو نیاز داره. اون حرفی که من زدم... در واقع عذر نمی خوام. خودت می دونی که از قصد اون کارارو نکردی. منو ادوارد هم اینو از ته قلب باور داریم. اما مگه بعضی وقتا‌، لازم نیست که برای رسیدن به هدفمون، خودمونو به جای یکی دیگه جا بزنیم؟ کسی که اخلاقاش مثل ما نیست؟!

آدر با صدایی گرفته گفت:
- من نیاز به دلداری های تو ندارم. الان من یه آدم پلیدم و به غیر از تو و ادوارد، همه اینو باور دارن. در صورتی که من اصلا اون کارا دست خودم نبود. نمی دونم! بی اختیار بود... کنترل نداشتم!
- درک می کنم. اما وقت طلاست! لطفا آدر! اگه می خوای که محفلی ها تو رو آدم پلید حساب نکنن‌،باید الان کمکم کنی! اگه می خوای مرگخوارا تو رو یکی از خودشون حساب نکنن، بیا و بهشون نشون بده تو اون آدمی نیستی که اونا فکر می کنن. تو آدمی هستی که از پلیدی متنفری اما مجبوری که جا بزنی. که بشی یکی از فداکارترین و بهترین نفر محفل. اما الان وقت جا زدنه! آدر! یالا!

آدر سرش را بلند کرد و به او خیره شد. اشک هایش را پاک کرد و با صدای همیشگیش گفت:
- این... نقشه کار می کنه؟!
- ما امیدواریم. باید هر کاری که بتونیم بکنیم. اگه تو با ما بیای، بریم گریمولدو منتظر ادوارد بمونیم که بعدش آپارات کنیم. هستی؟
- اگه این تنها چارمونه، هستم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1397 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره دوازده گریمولد

آدر ادوارد و هرمیون چندین ساعت بود که مشغول فکر کردن بودند،بالاخره ادوارد سکوت را شکست.
-فهمیدم.
-چی؟فهمیدی کجان؟
-نه،فهمیدم که ما نمیتونیم بفهمیم،باید بریم پیش یکی که...

آدر ادامه داد.
-که با تجربه باشه،ولی وقتی پروفسور دامبلدور نیست،کی؟

هرمیون از روی صندلی بلند شد و یکی از کتابهای قفسه را برداشت.
-ما باید بریم خانه ریدل.

ادوارد و آدر همزمان گفتند:
-چی؟
-خونه ریدل،اونجا میتونیم متوجه شیم این اتفاقات کار مرگخوارها هست یا نه و اینکه چجوری باید بچه ها رو پیدا کنیم.

ادوارد با تعجب به هرمیون نگاه کرد.
-چجوری بریم اون تو هرمیون؟امکان داره؟
-بله داره!من فکر میکنم با توجه به کارهای اخیر آدر،اون میتونه نقش یه محفلی که میخواد مرگخوار بشه رو بازی کنه،نه؟

آدر دیگر تحمل نداشت،صورتش مانند سیب های روی میز سرخ شد.
-بسه دیگه!شما متوجه نیستین؟!من از عمد اون کارا رو نکردم!و در ضمن دوست ندارم حتی یه لحظه پیش مرگخوارا...

ادوارد دست آدر را گرفت،اما آدر دست او را پس زد.

-چرا متوجه نیستی آدر؟برای محفل!

آدر ژاکتش را از روی چوب لباسی برداشت و به سمت در خروج رفت.
-برید به درک!هم شما هم محف...
آدر حرفش را برید،سپس در را باز کرد و بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1397 08:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی شماره ی دوازده گریمولد

آدر سرش را با ناباوری تکان داد و به زمین خیره شد! اشکانش دیدش را تار و گونه اش را تر کرده بود. اما نخواست که هرمیون و ادوارد از این موضوع با خبر شوند. پس همانطور به زمین چشم دوخت. هرمیون نگاهی به ادوارد کرد. او هم سرش را تکان داد. هرمیون به آدر گفت:
- آدر... ببین... نمی دونم که واقعا کارت عمدی بوده یا نه...

اما نعره ی آدر، حرف او را نیمه تمام گذاشت!
- من این همه برای شما توضیح دادم. اونوقت شما بازم حرف خودتون رو تکرار می کنین؟! از قصد نبود. من اصلا نمی دونم که چرا به همچین آدمی تبدیل شدم و از تمام کار هایی که کردم متاسفم. چرا شما درک نمی کنین؟!

هرمیون سرش را با تاسف تکان داد. اما ادوارد بر خلاف صدای آدر، آرام صحبت کرد!
- آدر! خودتم خوب می دونی که مرگخوارا دشمنای اصلی محفلی ها هستن. ما دیدیم که اونا با وعده های الکی، محفلی ها هم به سمت خودشون می کشن. اما الان وقت بحث نیست آدر! چه تو محفلی باشی چه مرگخوار، ما باید با هم دست به کار بشیم و فکری برای بیرون آوردن محفلی ها از جای نامعلوم بکنیم!

آدر از حرف " مرگخوار" در جمله ی ادوارد رنجید. اما او راست می گفت. باید فکری برای محفلی ها کنند!

همان موقع، مکانی نامعلوم!

گادفری گفت:
- ما باید پنه رو پیدا کنیم. هر چی سریعتر‌، بهتر! معلوم نیست بهترین دوست ما کجا غیبش زده!

اما ماتیلدا گفت:
- ببین‌، اما همه ی ما نباید بریم اونجا. چون ممکنه تله باشه و ...
- به درک! دیگه هیچی برام مهم نیست!

اما ماتیلدا با فریاد گفت:
- گادفری! همه ی ما پنی رو دوست داریم. اما آیا این درسته که نجات دادن پنه، باعث از دست دادن بقیمون بشه؟!

محفلی ها تا حالا او را انقدر خشمناک و جدی ندیده بودند!
- منم خیلی پنه رو دوست دارم. خیلی خیلی! و عاشق اینم که سریعتر پیداش کنیم! اما نمی خوام به قیمت از دست دادن جون بقیه ی محفلی ها باشه. گادفری، واقع بین باش! ما هر جا ممکنه باشیم. شاید قلمروی مرگخوارا! اما ما نباید هممون دست جمعی به سوی مرگ حرکت کنیم.

او نگاهی به کریس کرد و به او فهماند که بقیه ی حرفش را او ادامه دهد. کریس هم گلویش را صاف کرد و گفت:
- حق با ماتیلدائه. ما نباید همه با هم باشیم. باید دسته بندی شیم! من، گادفری، گریک و ماتیلدا می ریم دنبال پنه! شما هم اینجا بمونید. ممکنه هرمیون و ادوارد و آدر اینجا پیداشون بشه. ما سریع می ریم و بر می گردیم. بعد یک ساعت، یکیمون سریعتر از بقیه میاد که بهتون خبر زنده بودن همه ی ما رو بده و اگه اون شخص نیومد...

محفلی ها نگاه نا امیدی به همدیگر انداختند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1397 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مکانی نامعلوم

دختر مونارنجی همچنان در حباب بود،با چشمان بسته.تنها حرکت موجود در این مکان،کوچک شدن همین حباب دور دخترک بود.ناگهان حرکتی تمام سکوت اطراف را شکست،کسی بدون هیچ حبابی،انگار که روی زمینی نرم قدم بزند به سمت دخترک میامد.نقابی سیاه تا بینی اش و کلاهی تا زیر ابروانش را پوشانده بود،به طوری که فقط دو چشمان ترسناک و نافذش معلوم میشد،صدای خنده ای از زیر نقاب آمد و فرد نامشخص دستش را به سمت حباب دراز...

-نههههههه!

گادفری از خواب چند دقیقه ایش پریده بود و مانند دیوانه ها به این طرف و آن طرف میدوید.
-نه!نهه!

کریس و گریک سعی کردند گادفری را محکم بگیرند تا تکان نخورد.

-پنه...پنهه!

ماتیلدا از جایش بلند شد و به سمت گادفری آمد،صورتش خیلی خیلی جدی شده بود.
-پنی چی؟
-پنی...حباب بود،توش بود یکی اومد و...

و دوباره زیر گریه میزند.

-گادفری خوابیدی؟این فقط یه خواب بوده!
-این یه خواب معمولی نبود کریس!
ماتیلدا حرکت میکند.
-بیشتر از همین یه ربع نمیتونیم استراحت کنیم،باید بریم پنی رو پیدا کنیم.
محفلی ها به دنبال ماتیلدا راه میفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آذر 1397 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا گرگ و میش بود. اما با این حال گرم بود. اگر محفلیون عجله نمیکردند، نمیتوانستند تا صبح با وجود هوای سوزان صحرا طاقت بیاورند! بر روی صحرا نشستن کار ساده ای نبود. زیرا داغ و ترک ترک بود. اما آنها باید تحمل میکردند. وضعیتشان هیچ فرقی نکرده بود. همه جا بیابان بود!

اما آنجا بیابان معمولی نبود! هوای دیگری داشت. عادی نبود. طوری که آنها فکر میکردند دارند در هوای پلیدی نفس میکشند. تکه های ابر در آسمان اَشکال خاصی داشتند اما اغلب آنها شکل حبابی بود که در آن زندانی شده بودند و آن ابر ها، یاد آور خاطره ای بد در چند ساعت گذشته بودند! اما با این وجود، محفلی ها چشم بر روی چشمانشان نگذاشته بودند. چطور میتوانستند با گم شدن پنه یا دعوای گرگ ها روی دستان دامبلدور خوابشان ببرد؟!

آنها با وجود استرس و نگرانی هایشان، به راه حل فکر میکردند. اما به نکته ی قابل توجهی، اعتنا نکرده بودند. زمان! ساعت ها نشستن در بیابان مشکلی را حل نمیکرد. اما جو آنجا بیش از حد سنگین بود. بالاخره کریس چمبرز گلویش را صاف و شروع به حرف زدن کرد!
- اهممم!

همه ی سرها که از ناامیدی به پایین سقوط کرده بود، کمی به بالا و به کریس معطوف شد!
- درسته! خیلی سخته... اما الان فقط داریم وقتو تلف میکنیم. ما باید پله پله جلو بریم. نه؟! اول باید معمای پروفسورو بفهمیم. چرا چوبدستیِ آدر این بلا رو سر ما آورد. بعد اینکه برای چی اینجا اومدیم. پنه رو نجات بدیم و بعد کلا ماجرا تموم بشه.

و ماتیلدا با سردی گفت:
- یعنی فکر میکنی ما اینا رو به این زودی میفهمیم؟ داری میگی که داره وقتمون تلف میشه. پس نظرت چیه که بذاریم دشمنای قدیمی ما رو بگیرن. بگن قضیه از چه قرار بوده. ما رو بکشن و بعد...
- صبر کن!

نکته ای در حرف های ماتیلدا توجه گادفری را جلب کرده بود.
- ماتیلدا! تو از کجا میدونی که مرگخوارا اینکارو کردن؟!

او هم به تندی میگوید:
- پس کی اینکارو کرده؟! یه لحظه وایسا...

و بعد متوجه نکته ای که گادفری هم به آن پی برده بود، شد. بقیه کنجکاوانه به هر دو خیره میشوند. گادفری توضیح میدهد:
- یعنی متوجه نشدین؟! ماتیلدا حدس زد. یعنی البته ما محفلی ها وقتی بخوایم مقصر هر وضعیتو حدس بزنیم، مرگخوارا اولین گزینه ی روی میزمونه. ولی ممکنه که کار کس دیگه ای هم بوده. اما اینجا ما باید توجهمونو به مرگخوارا معطوف کنیم.

ماتیلدا حرف او را ادامه داد.
- خودتون که میدونین، تو هر جا و مکانِ جادوگری، سفید یعنی محفل و سیاه یعنی... مرگخوار. حالا... توی دست پروف چی بود؟ به گفته ی گادفری، یه گرگ سیاه و گرگ سفید! و اتفاقی که افتاد، این بود که گرگ سیاه، گرگ سفیدو نابود میکنه. خب، این چه معنیی داره؟؟

محفلی ها تازه به موضوع پی بردند. کریس حرف همه را بر زبان آورد.
- پس یعنی... سفیدی داره نابود میشه؟!

گادفری گفت:
- دقیقا!
- ما الان مسئله ی اولو فهمیدیم! باید خوشحال باشیم که فهمیدیم!

اما محفلیون چندان خوشحال نبودند. معمولا وقتی کسی می فهمد که دارد تمام سرمایه و عشقش نابود میشود، معمولا به چیز دیگری فکر نمیکند! ماتیلدا با حالت پرسشگرانه به کریس خیره شد.
- الان چیکار کنیم؟!
- نصفمون اینجا منتظر آدر، هرمیون و ادوارد میمونه. بقیه هم برن دنبال پنه!
- اما خطرناکه!
- مجبوریم. نظر دیگه ای داری بگو!
- باشه. ندارم! اما از کجا معلوم آدر و بقیه اینجا ظاهر بشن؟!
- وقتی ما اینجا اومدیم، پس یعنی اونا هم اینجا ظاهر میشن. آره قطعی نیست. اما الان باید به همه ی احتمالات و حدسا دست به دامن بشیم! کاشکی پنی اینجا بود!
- اوهوم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me