جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كافه سه دسته جارو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1385 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا که میدید کافه شلوغ شده پا شد رفت روی پیشخون واستاد:اهم اهم
ملت هنوز به پرتو پرتاشون ادامه دادن
پاتریشیا که ضعف اعصاب داره:هووووووووووووی برادارا خواهرای محترم ساکتتتتتتتتت
با داد پاتی ملت شوکه شدن دیگه تا یه ربع نتونستن حرف بزنن
پاتریشیا :خیلی ممنون به خاطر سکوت
دوستان چند کلمه ای میخواستم صحبت کنم امید وارم روشن گر باشه حرفام و شما خوشتون بیاد گرچه اگه خوشتونم نیاد من ککم نمیگزه ولی خوب گوش کنین
اولا این که شما چرا انقدر شلوغ میکنین دوما اینکه چرا انقدر به هم میپرین سوما شما چرا به مردم توهین میکنین زشته بابا این کارا
ملت که دیگه به ندرت جیکشون در میومد نشسته بودن که یه جغد سیاه از پنجره اومد تو
رفت طرفه مادام رزمرتا
مادام رزمرتا نامه ی پای جغدو باز کرد وخوند
پاتریشیا:رزی یه نوشیدنیه دیگه
وادام رزمرتا:هوییییییییییی چی میگی میخوان بیان در کافه ی منو ببندن
کنث:چرا؟
سوروس:لابد یه کاری کرده دیگه
رزمرتا چوبشو برداشت: چی؟
پاتریشیا نامه رو از دست مادام رزمرتا کشید
متن نامه:به علت وجود یه سری آدم بی دین که تو کافه ی شما قبل از اذان در ماه مبارک رمضان نوشخوار میکنن
و این که شما کافه ی غیر اسلامی و همچنین غیر قانونی دارین و محل یه مشت آدم مفت خورو خلافکاره فردا شب میریزیم در کافه ی شما که نمیدونم کی هستی رو میبندیم
پاتریشیا:بیخود این کافه پاتوق ماست
کنث:من ادم نیستم اگه بزارم دره این کافه بسته شه
مادام رزمرتا:تو الانشم آدم نیستی چرا چرت میگی مگه شوخی دارن اخطاریه ی کتبی فرستادن
-----------------------------------------------
دوستان یه چند خط بیشتر بنویسین و سریع موضوع عوض نکنین

چند روزه دیگه میان :proctor:
دره این جارو تخته میکنن تاپیک به این خوبی
درست فعالیت کنین دست در دست هم این تاپ یکو آباد کنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پ.و
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1385 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کنث که از اون ور مغازه شاهد ماجرا بود هر هر شروع کرد به خنده و خطاب به اسنیپ گفت:
اسی بلا تو میخوای یه جغدو بندازی زندون هه هه هه
اسی با قیلفه ای خشمگین رو به کنث کردو گفت:هر هر هر هر
حیف که دیگه مدرسه نمیای واللا میدونستم چی کارت کنم کنث...
کنث با پوزخندی ملیح به اسنیپ می گه:
جیگر امروز چه خوشگل شدی موهات رو با چی شستی اسی؟
هه هه
ملتم که داخل سالن بودن با شنیدن این حرف زدن زیر خنده و کافه برای چند دقیقه شلوغ شلوغ شد تا این که صدای بسته شدن در شنیده شد و تا همه به خودشون بجنبن فهمیدن که بله هدی نوک طلا از کافه زده بیرونو مرغ از قفس پرید ....اسنیپ که رنگ صورتش عین لبو سرخ شده بودو نمی دونست سر کی خالی کنه عصبانیتشو دنبال کنث همه جای کافرو زیر و رو کرد ولی دریغو دردا کنث و برو بچزشونم اب شده بودند رفته بودند زیر زمین و اسی هم که دیگه داشت داغ میکرد محکم لیوانش که روی میز بود رو زد به زمین و لیوان هزار تکه شد و صاحب مغازه هم عین این ادمای تیزی به دست رفت به سمت اسی و ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1385 04:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در كافه به شدت باز ميشه و هيكل قناص يك جغد بي ريخت نمايان ميشه.
صاحب سه دسته جارو:

افرادي كه تو كافه بودن:

هدويگ:

هدويگ به سمت يكي از صندلي ميره و با پا اونو ميكشه عقب و روش ميشينه. بلند فرياد ميزنه:
آهاي يه بطري آب (مملكت آسلاميه. نميشه چيز ديگه‌اي خورد ) برام بيار.

اسنيپ كه در گوشه كافه نشسته بود و با جينا در حال گفتگو بود با ديدن هدويگ تعجب كرده و قيافش اينطوري ميشه و ميگه:
نه بابا. من كه باور نميكنم. من خودم لوت داده بودم. تو الان بايد زندان باشي

هدويگ:
پس تو بودي كه از پشت به من خنجر زدي؟ تو بودي كه لوم دادي؟

اسنيپ: مگه برات 10 سال حبس نبريده بودن؟

ةدي: آره. ولي نميتونن منو يه جا نگه دارن.تازشم من ديگه زندان رفتم. از كسي نميترسم. ديگه زندان برام عادي شده.

اسنيپ نگاهي به اطرافش انداخت و به سمت جغد نگون بخت قدم برداشت. در همين حين گوشي سوني اريكسونش رو از جيبش در اورد و به 110 با اين قيافه زنگ زد:

ادامه دارد..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1385/7/7 5:00:01
[b][size=large][color=000099][font=Arial]كسي ميدونه شناسه قبلي من چي بود؟
1=[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=12601]اينه؟[/
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1385 03:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت یک ظهر...دفتر رییس زندان آزکابان...
در به شدت کوبیده میشه.رئیس زندان که مشغول چرت زدن روی پرونده هاست از جا میپره..
-اعدامش کنید...چیز...نه..بفرمایید تو..
یکی از دیوانه سازها سراسیمه وارد اتاق میشه.
-هو هوووووو.هوهاااااااهیییی.
چشمهای رییس زندان گرد و گردتر میشه. .دستگاه مترجم رو توی گوشش میذاره.
-رییس ببخشید مزاحم شدم.ولی واقعا از دست این جغده کلافه شدیم.از وقتی اومده یکریز داره حرف میزنه.دیوانه سازها دیوونه شدن...دوتاشون افسردگی گرفتن...سه تاشون خودکشی کردن...پنج تاشون هم زدن زیر گریه ومامانشونو میخوان.این جغده خیلی مضره..باید هرطور شده از اینجا بیرونش کنیم.
رییس که هنوز کاملا بیدار نشده بود:خوب عزیزمن...اینجا زندانه.موجودات مضر و گناهکار به اینجا آورده میشن.
صدای بلندی از راهروی زندان به گوش میرسه و حرف رییس ناتمام باقی میمونه.
دیوانه ساز که به سختی جلوی اشکهاشو میگیره:هفتمین دیوانه ساز هم منفجر شد.اگه همینطور پیش بره نسل ما منقرض میشه..خواهش میکنم یه کاری بکنین.
رییس به فکر فرو میره.
...................
سلول هدویگ:
در سلول باز میشه.هدویگ ناراحت و افسرده در گوشه ای نشسته و سرشو توی پرهاش فرو برده. زنجیر هایی که به پاها و بالهاش و منقارش زده شده اجازه هیچ گونه حرکتی رو بهش نمیده.
یکی ازآخرین بازماندگان نسل دیوانه سازها وارد میشه.
هدی نوک طلا؟ملاقاتی داری.پاشو بیا بیرون.
هدویگ با خوشحالی پر پر میزنه و پرواز کنان به دنبال دیوانه ساز از سلول خارج میشه وبطرف اتاق ملاقاتمیره...در طول راه به این فکر میکنه که چه کسی به ملاقاتش اومده.مادرش؟پدرش؟هری؟بلیز؟لرد سیاه؟
ولی هیچکدوم از اینها در اتاق ملاقات انتظارش رو نمیکشید.
هدی با ناامیدی به رییس زندان نگاه میکنه.
-شما اومدین ملاقات من؟
رییس نگاهی به چهره معصوم هدویگ میکنه.-خوب راستش من معتقدم پرنده ها باید آزاد باشند.حیف نیست که با زندانی کردن شماخودمون رو از شنیدن چهچهه زیبای شما محروم کنیم؟
-ولی من هو هو میکنم..اونم فقط شبها.
رییس به گوشه اتاق اشاره میکنه:مهم نیست. تو صدای زیبایی داری.من الان از اتاق خارج میشم.فقط امیدوارم دسته کلید مخصوص رو اینجا جا نذارم.
چشم هدویگ با دسته کلیدی که در گوشه اتاق روی زمین افتاده برق میزنه.
....نیم ساعت بعد.....
رییس با خوشحالی به دیوانه ساز هایی که اعتصاب کردن اطلاع میده که میتونن با خیال راحت به سر کارشون برگردن. و چند کیلومتر دورتر جغدسفیدی با خوشحالی به طرف کافه سه دسته جارو پرواز میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1385 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اليور وود عزيز. اين چه نوع نوشتنه؟
رول رو زير سوال بردي.

-----------------------------------------------------------
هدي رو به وزارتخونه بردن و تو دادگاه مجازاتش كردن.
حكم دادگاه:

10 سال زندان آزكابان؟

و بعد با گارد محافظ به زندان فرستاده شد.

&&&&&&&&&&&& 3 سال بعد &&&&&&&&&&&&&&

هدي تو زندان و تو سلولش نشسته و داره با يك ديوانه ساز كه نگهبان اختصاصيش بود صحبت ميكرد.

هدي:راستي هي بوقي. تو چطوري شاديها رو از دل بدبخت بيچاره‌هايي مثل آني و بليز و مابقي ارزشيها بيرون ميكشي؟

و بعد شروع كرد به ارشاد كردن ديوانه ساز.

- تو خجالت نميكشي يه همچين كاري رو ميكني؟ چرا به مردم رحم نميكني؟
مگه خودت ناموس نداري كه به هر كسي رسيدي ميبوسيش؟
خوشت مياد يكي هم بياد و با ناموس تو اين كر رو بكنه؟

ديوانه ساز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1385/7/6 22:32:21
[b][size=large][color=000099][font=Arial]كسي ميدونه شناسه قبلي من چي بود؟
1=[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=12601]اينه؟[/
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1385 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همه توی کافه نشسته بودن که ناگهان حدود 30 تا مامور وزارتخونه میریزن داخل و میگن ما باید هدویگ را دسگیر کنیم

هدویگ بیچاره اینطوری شده بود:

مادام رمزرتا گغت برای چی


مامور وزارتخانه گفت برای اینکه او تا حالا سه تا کافه را خالی کرده و صاحب های ان ها را کشته اگر به موقع نجنبید شما را هم میکشه او باید بره ازکابان

همین حرف را که زد هدویگ چوبدستی اش را بیرون کشید و شروع به مبارزه پنج نفر را زخمی کرد ولی اخر سر دستگیر شد


در همین حال ناگهان ولدمورت ظاهر شد و گفت هدویگ را ازاد کنید او یار خوبی برای من است مامورین بخت برگشته نیز شروع به مبارزه کردند ولی شکست خوردند

بعد دامبلدور امد و گفت او باید برود زندان

بعد دامبلدور و ولدمورت مبارزه کردند ولدمورت شکست

دامبلدور اینجوری شده بود:

بعد هم مرگ خوار ها امدند

بعد بلیز ناگهان پرید وسط و گفت:چی داداش
بعد یکی یکی کله مرگ خوار ها رو کند پست کرد برای خونه ها شون

همه برای بلیز کف زدند


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
NNIGHT

راستی ایمیل اینجا عوض نمیشه

ایمیل قبلی من پاک شده

ایمیل جدیدم اینه

hthgkiuit@yahoo.com
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1385 09:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تو کافه سه دسته جارو هدی جون نشسته بود که ناگهان شیشه های کافه شکستن و پنچ تا مرد جوان که خودشونو با لباس سیاه خوب پشونده بودن وارد شدن و گفتن:
و ادامه دادند: ما از طرف لرد سیاه اومدیم با شما کاری نداریم ولی ماموریت داریم هدویگ رو شکنجه بدیمناگهان بلیز زابینی که در گوشه تاریک کافه نشسته بود یهو جلو پرید و گفت:
جلو نیایید و اگر نه می کشمتون بعد موبایل سونی اریکسونش رو به مرگ خواراننشون داد و گفت:
بدخت ها اگه جلو بییاین به 110 زنگ می زنم بیان ببرنتون
مرگ خواران:
بلیز: ابدا
مرگ خواران : *** خوردیم
بیز:
و در این حال که هدیوگ ساکت نشسته بود و تازه منقارشو مسواک زده بود جلو پرید و با کمال بی رحمی چشم تمام مرگ خواران رو در آورد
بعد کشتار شروع شد.
بلیز پوست تک تک مرگ خواران رو کند.
مودی که داشت با آلبوس دامبلدور نگاه می کرد زبونشونو کند و آلبوس دامبلدور گوش ها شونو کند و کف دستشون گذاشت!
بعد بلیز دستاشونو قطع کرد و گذاشت رو پاهاشون و اسنیپ هم پاهاشون قطع کرد گذاشت رو سرشون و بقیشو خودتون حدس بزنین دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1385 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اين كه بچه ها بخوان بجنبن تيم پركار هدويگو مي كشن و مي اندازنش روي تخت و با يه ورد بدن اونو قفلش مي كنن تا حركت نكنه . بعد شروع مي كنن با سوزن بدنشو سوراخ كردن . هدويگ اگه مي تونست نوكشو باز كنه مطمئنا داد مي كشيد ولي نمي تونست .
ملت هم با دلسوزي داشتن نگاش ميكردن و درباره ي كار وحشيانه ي تيم پركار با هم بحث مي كردن . تيم پركار ته پرو مي ذاشت توي سوراخ ها و بعد با سرعت كناره هاي سوراخو مي دوخت .
هدويگ :
ملت :
تيم پركار :

يك ساعت بعد

ــ آقاي هدويگ كار پسرتون تموم شد .
سپس با وردي هدويگو كه چشماش قرمز شده بود و داشت پرهاشو تست مي كرد از قفل بدن بند رها كرد.
رزي : خب ....حالا كه تموم شد ...بايد برين . امشب استثناست .
هدي : چي ميگي رزي ؟ من مي خوام يه آهنگ ديگه بخونم .
و با سرعت برگشت بين ساحره ها و پس از مدتي رفت روي سن و شروع كرد به خوندن .
ــ ايول هدي !
ــ دمت گرم بابا .
ــ صدات حرف نداره .
هدويگ با خوش حالي آهنگ تند تري را شروع به خواندن كرد و اين آغازي بود براي جشن و پايكوبي باشكوه و عظيم آن شب .
رزي با نا اميدي سرش را پايين انداخت و به پشت پيشخوان برگشت و در همان حال به هدويگ كه با شور و حال آهنگ تند تري را مي خواند نگاه كرد ، هيچ كس نتوانست بفهمد كه علت اين كه مادام رزمرتا مي خواست آن هارا از كافه بيرون كند چه بود .
بوم !
در كافه و ديواره هاي كنارش منفجر مي شه . عده اي از حاضرين در كافه جيغ كشيدند و خود را از در دور كردند .
چند نفر در آستانه ي در خرد شده ايستاده و به نظر نمي آمد كه كه قصد دارند رفتار صميمانه اي را با آن ها داشته باشند آن ها براي منظور ديگري به آن جا آمده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1385 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هدی که تو کف کاتالوگا بود متوجه نبود که این کار ممکنه درد داشته باشه هدی بالاخره بعد یه ساعت همفکری با بچه ها یه مدل پر انتخاب کرد
هدی:بابا انتخاب کردم
بابای هدی:قربونت برم این پر ققنوسه برات بزرگه
هدی که خیلی ناراحت شد بود برگشت سر میز تا یه مدله دیگه انتخاب کنه بعد از یه ساعت دیگه مدل انتخاب کردن و رد کردن بابای هدی .هدی متوجه شد که کفشش باید اندازه ی پاش باشه بالاخره مدل جغد سفیدو سفارش داد تیم پر کار که رسیده بود و داشت تختو آماده میکرد اعلام آمادگی کرد
هدی:خوب این که یه موقع در نداره؟
یکی از ملت پرکار:خوب نه ما بهتون شیشتا بی حس کننده میزنیم دیگه چیزی حس نمیکنین
هدی که انگار برق گرفتش پرید پشت بلیز و رابستن :من نمیخوام خودش ساله دیگه درمیاد
بابای هدی: بچه جون نمیشه با این ریختت تا ساله دیگه اینطرف اونطرف بری
هدیا که معلوم نبود چرا از دست هدی ناراحته هیچ دخالتی نکرد
بلیزو رابستن به مدت یه ساعت دیگه داشتن مخ هدیو میزدن ولی جواب نداد
تا این که بابای هدی گفت:دست خودت نیست همین امشب باید پر به کاری همینجا
رزی:شبا تعتیلیم
ملت:
بلیز:چی میگه رزی ما کجا بریم شب در خدمتیم مگه ما جای دیگه داریم
رابستن:راست میگه هاگزمید پارکم نداره که بریم تو پارک
رزی :من این حرفا حالیم نیست
پاتریشیا:اهم
رزی سریع برگشت طرف پاتریشیا:تو دیگه چی میگی؟
پاتریشیا:من با شما کاری ندارم میخوام بگم همه میتونیم شب اینجا بمونیم

جمعیت:
بلیز :خداروشکر آخه کم کم داره سرد میشه نمیشه بیرون موند
رزی:بیخود کافه ی من تعتیله توام حرف الکی نزن
پاتریشیا:خودت پشت شیشه نوشتی شبانه روزی
ملت که خوشحال بودن که کسی نمیتونه بیرونشون کنه به ماجرای هدی پرداختن
بابای هدی:هدیا بیا بریم تیم اینجا میمونه همین امشب پر میکاره برای هدی
مامان بابای هدی رفتن تیم پر کار رفتن تا هدیو به زور بگیرن
هدی رو به بچه ها کرد تو رو خدا نزارین منو بگیرن من پر نمیخوام تازه هنوز هوا گرمه بعدم قول میدم لباس زیاد بپوشم سرما نخورم
رابستن که معلوم نبود چرا غیرتی شده:بیخود کردن تورو بگیرن مگه من میزارم
ملت:
بلیز:عزیز من این هدی خودمونه اشتباه گرفتی
تیم پرکار اومدن جلو دستای هدیو گرفتن اشک تو چشماش جمع شده بود:رابستن بچه ها کمک
بلیز:بجه ها یه کاری براش بکنیم
بچه ها سرارو بردن تو هم مادام رزی هر چی تیم لازم داشت در اختیارشون گذاشت
رابستن :چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1385/6/26 18:27:23
پ.و
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1385 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
رزي : چي كار مي كنين ؟ بيرون !
بعد جاروشو بلند مي كنه و به سر ملت مي زنه . يكي از ملتيون گمنام : چي ار مي كني رزي. ناسلامتي اومديم جشن .
ولي با شنيدن چند فحش ارزشي رزي از اون جا بيرون رفتن . رزي به سمت ننه باباي هدي مي ره
مامان هدي :
باباي هدي :
شما هم برين بيرون . من پول لوسترو گرفتم در ضمن فعلا هم قصد ازدواج ندارم .
مامان هدي :
باباي هدي :
رزي برمي گرده طرف پيشخون ، باباي هدي بال هدوگو مي گيره وبه سمت خودش مي كشه . هدي :
باباي هدي : چيه پسرم ؟
هدي :
باباي هدي : چيه پسرم ؟ زن مي خواي ؟ مي خواي يكي از همين ساحره ها رو برات بگيرم .
هدي گريه شو قطع مي كنه : نمي خوام ... هر روز مي بينمشون چه لزومي داره زنم باشن ؟
باباي هدي : پس چه مرگته ؟
هدي : اون رزي بيناموس كلي منو كتك زد و بعد همه ي پرهامو كند و برداشت ...
بابي هدي : اشكال نداره ..
هدويگ : چي ؟
باباي هدي نگاهي به زنش كه داشت با پاتي صحبت مي كرد و مخنديد :در گوش هدي گفت : آخه نمي شه ...باز مامانت تقاضاي طلاق بهم مي كنه ....
هدي : مي گي من چي كار كنم ؟
باباي هدي از هدويگ دور مي شه و با مويلش به يكي از ملتيون كاشت پر زنگ مي زنه . هدويگ : چي شد ؟
بابا : تا دو دقيقه ديگه ميان تا كاشت پرت كنن.
رزي : كافه تعطيله .
گيلدي : بابا خواهر شما چه گير دادي برو بيرون ...من نمي خوام برم .
رزي:
آني : نگاه كن يه زن ارزشي چه طوري تو رو ساكت كرد .
در همين لحظه وزير مياد تو . ملت :
رزي : ولي جناب وزير كافه الآن تعطيله .
آني : چرا اين طوري باهاش حرف مي زني ؟ تازه وزير شده ها .
هدي با تاسف : بابا نگاه كن ققي چه پرهاي باحالي داره..
پشت سر وزير فرد ديگري هم وارد مي شود . باباي هدي : اومد ...هدي بلند شو .
لحظه اي بعد كاتالوگ انواع پر در دستان هدويگ بود ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معذرت اگه لوس شد آخه حواسم پاي نرگس بود ولي حالا آخرش چي شد ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!