جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

219 کاربر(ها) آنلاین هستند (145 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
213 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1386 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اين متن پايين يه قسمت از داستان هفتم بود كه هري داشته دنبال والدمورت مي گشته:
هري دوباره مي خواست از شنل نامرئي استفاده كند .اين اولين باري نبود كه اين كار را مي كرد .در ذهنش به والدمورت فكر مي كرد.به ديدار بعدي با او.بدون دامبلدور.چه بايد مي كرد.از همان طلسم هاي قديمي استفاده مي كرد.به چوبدستي اش نگاهي كرد .آيا مي توانست با آن او را بكشد.هوا سرد بود و باران مي باريد.با خودش فكر مي كرد اگر باراني اش را آورده بود اينقدر احساس سرما نمي كرد.هوا كم كم داشت روشن مي شد.آنقدر خسته بود كه مي توانست دو روز بخوابد.با خودش فكر مي كرد كه اگر الان در هاگوارتز بود مي توانست نوشيدني كره اي و پاي سيب به همراه خوراك مرغ بخورد
ادامه دارد....


چرا اینقدر سریع شما یه خورده صبر کن ببین اگه بازی با کلمات تایید شدی بعد اینجا پست بزن! و همچنین هروقت اینجا تایید شدی میتونی بری تو معرفی شخصیت پست بزنی!!

در ضمن....ادامه دارد ادامه اش چیه!؟ باید قشنگ یه نمایشنامه یا داستان بنویسی این که نمیشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/29 19:43:53
مجازات گناهكاران رو دوست دارم چون
it makes me feel better so if you have any order I am in your service




كشتن كار هر كسي نيست
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1386 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس هفته



عکس همون عکس هفته قبله! چون زیاد چیزی براش نوشته نشده و تا دلت بخواد هم سوژه داره!! با همین بنویسین!!

(عکس کاور کتاب هفتمه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هواي بسيار سرد بود. همه از سرما به خود مي لرزيدند. ناگهان زخم پيشاني هري سوخت . هري ايستاد و دستش را به نشانه ي ايست بالا برد.
هرميون: هري! چي شده؟
هري: زخمم به شدت ميسوزه تا حالا هيچ وقت اين طوري نبوده!
رون : خب شايد به اسمشونبر نزديك شديم!
هري:آره! فكر كنم!
هر لحظه كه مي گذشت شدت سوزش زخم هري بيشتر و بيشتر مي شد. تا اين كه آنقدر سوزش زياد شد كه هري به روي زمين افتاد.
ديگرنگراني و ترس در چهره ي همه ي بچه ها موج ميزد.
هرميون با نگراني گفت: هري حالت خوبه؟؟
هري: آره ! خوبم! ما بايد به راهمون ادامه بديم!
رون: انگار چند نفر از اون طرف دارن به سمت ما ميان!
لونا:چند نفر هم از اين طرف دارن ميان!
هري بريده بريده گفت: بچه ها ! چو..چوب...دستي هاتون ...رو آمده كنيد!!
هرميون: دارم نقابشون رو مي بينم! اونا مرگخوار ها هستند!
در همين لحظه صدايي در محوطه طنين افكند: خب!خب! مي بينم كه دوستاي كوچولومون به جنگ با من اومدن! بهتره بگم كه خودتون با پاهاي خودتون به دام من اومدين! بگيريدشون!
ناگهان چندين طناب مانند ماري به دور آن ها پيچيده شد.
-: خب هري ! هنوزم مثل پدرت، جيمز مغروري ؟ يا اين كه حاضري جلوي من تعظيم كني؟
هري : اسم پدر منو به زبونت نيار!!
-: پس هنوز مغروري! و حاضري دربرابر من تعظيم نكني و با اين كار باعث بشي كه دوستات جونشون رو از دست بدن! نه؟؟
هري : با اونا كاري نداشته باش! كسي كه بايد بكشي منم نه اونا!
-: پس براي چي اونا رو با خودت اين جا آوردي؟ آوردي كه نشون بدي مي توني منو شكست بدي؟ يا اين كه منو بترسوني؟ فكر كردي كه با چند تا چوبدستي مي توني من رو از بين ببري؟‌‌‌‌ تو اشتباه مي كني. من مثل شماها اينقدر ابلحه نيستم كه بذارم جونم و جسمم با هم باشن و شانس زندگي كردن رو از دست بدم!! آخرين جون من توي اين شيشه است!
و دستش را درون رداي پاره اش كرد و شيشه ي كوچكي را بيرن آورد . درون شيشه مايع سبز رنگي بود واز دهانه ي آن بخار سبز بيرون مي آمد. زخم هري با ديدن شيشه بيشتر از قبل سوخت .
-: هري! تو خيلي ضعيف شدي ! مثل دامبلدور ! اون از تو قوي تر بود ولي من تونستم اونو شكست بدم و اونو از بين ببرم ! مطمئن باش كه از بين بردن تو و دوستات هم براي من كاري نداره! براي اين كه بهت ثابت كنم بهشون مي گم كه از اين جا برن!
سپس رو به مرگخوارها كه دورتادور آنها را گرفته بودن كرد و با سر به آنها اشاره كرد كه از آنجا بروند.
مرگخوارها ديوانه وار خنديدند و غيب شدند.
-: هري آماده مرگ باش!3....2....1 !
و نور سبزي همه جا را فراگرفت!
همه به هم نگاه كردند . هيچ كس باورش نمي شد كه هري به اين راحتي مرده باشد و باعث پيروزي لردولدمورت و حكومت سياه شده باشد.
نور سبز كم كم در حال ناپديد شدن بود. سايه ي فردي نشسته كه به سمت زمين خم شده بود و مايع سبز رنگي از سر او ميچكيد نمايان شد.
پس از مدتي سايه فرد ايستاد و با گام هايي به طرف آنها آمد.
پچه ها به دقت به سايه نگاه مي كردند.
هرميون : هري ! هري زنده اس !!!
هري چوبدستي اش رو به سمت پچه ها گرفت و زير لب وردي خواند . طناب ها از دور آن ها باز شدند .
هرميون : هري تو چه طوري ولدمورت شكست دادي؟؟؟؟؟
چو: تو اين كارو كردي؟
هري: قبل از اين كه منو بكشه من با يه ورد شيشه رو شكستم!!!! بعد هم از زخمم يه مايع سبز رنگي بيرون اومد.
چو: هري !!! زخمت از بين رفته!!!
وهمه با تعجب به صورت هري نگاه مي كردند!!

____________________________________________

باتشكر

خواهش مي كنم تاييدش كنيد!!!!!!

با زي با كلمات

هوم...آخرش خیلی انتحاری تموم شد...ییهو همه فکر کردن هری مرده و ههیو هم فهمیدن که نمرده!! یخورده قهرمان بازی شد!

ولی از بین رفتن زخم هری جالب بود...

اونقدر خوب بود که تایید بشه! موفق باشی!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/29 8:46:55
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر خواهر چو!(ما خیلی آسلامی هستیم).در راستای اینکه دفعه قبل هم که اینجا داستان گذاشتم نقد شد و از اونجائی که ما خیلی بزرگواریم و خود را در معرض نقد عمومی میگذاریم
گفتم این دفعه هم اینو بذارم تا نقد شه البته این داستان به عنوان مقاله هم در سایت قرار گرفته دقیقا مثل دفعه قبل.
منتها این دفعه دیگه داستان رمانتیک نیست!...+18 میباشد.
پیشاپیش از بذل توجه شما سپاسگزارم!!!
*****************************
دژ مرگ
خورشید آخرین تیرهای خواد را داخل چله کمانش میگذاشت و به صورت انوار طلائی به سمت زمین روانه میساخت...آسمان رنگ زرد و سیاه و تاریکی به خود گرفته بود تو گوئی او هم میدانست باید در غم جادوگران سفید داخل دژ بنشیند!
برج و باروهای سر به فلک کشیده و عظیم و سنگی دژ مرگ هر چشمی را که بدان مینگریست خیره میکرد/داخل منطقه ای همیشه یخ زده و قطبی بنای این مکان ریخته شد مکانی که تبدیل به یکی از مخوف ترین بناهای جادوگران در طول اعصار شده بود و آوازه اش در جامعه جادوگران از شرق تا غرب عالم را تحت تاثیر گذاشته بود.
وقتی مانند حالا خورشید غروب میکرد بدون اغراق اینجا تبدیل به گوشه ای از جهنم بر روی زمین میشد...البته نه جهنمی پر از آتش بلکه جهنمی پر از سرما/انجماد/یخ زدگی/نفس های سرد مرگخواران و نفسهای بریده جادوگران اصطلاحا سفید!
حال بگذارید دژ را از منظر شخص بخت برگشته جدیدالورودی ببینیم که اولین باری بود که این مکان اهریمنی را میدید:
چشمانش طاقت باز ماندن نداشت بدنش در اثر کشیده شدن بر زمین زخمی شده بود و خون زیادی از او رفته بود...توان بدنش با توجه به اینکه سن بالائی داشت به شدت افول کرده بود/میدانست آنهائی که برای بردنش آمده اند کیستند ولی نمیدانست از او چه میخواهند!در طول مسیر انتقالش تا اینجا هر بار از آنها این سوال را پرسیده بود جوابی دریافت نکرده بود!فقط با خنجر تیز نگاه افرادی مواجه شده بود که با زبان بی زبانی او را تشویق به زبان در حلقوم نگه داشتن و خفه شدن میکردند...به آستانه جهنم موعود او یعنی دژ مرگ که رسیدند دیگر احتیاجی نبود که در اثر خون زیادی که از بدنش رفته بود چشمانش را به زور باز نگه دارد آنجا هر چشمی را خیره میکرد!
وحشت سراپای وجودش را گرفته بود...خدایا...آه خدایا...اینجا دیگر کجاست؟آیا من مرده ام و اینان فرشته های دوزخی هستند که دارند من را کشان کشان میبرند؟
به ورودی درهای دو تیکه و مهیب دژ که رسیدند یکی از مرگخواران چوب دستیش را به سمت بالا نشانه رفت و آنگاه مانند منور/ نور سبزی به آسمان شلیک کرد که به احتمال خیلی قوی برای رویت آن از سوی ماموران داخل دژ بود تا اجازه ورود به آنجا را به آنها بدهند...هوریس که نگریست متوجه شد آن نور سبزرنگ چیزی جز علامت شوم نبوده است...از زمان به قدرت رسیدن ولدمورت به دفعات این پیک مرگ را دیده بود ولی همیشه حس محافظه کارانه ای در درونش میگفت:تا جائی که ممکن است از محل رویت آن دور شود و الحق و والنصاف همیشه این ندای درونی آویزه گوشش بود!
درها باز شد و آنها داخل شدند ولی ای کاش باز نمیشد که برای او همانند باز شدن درهای دوزخ بود!
وقتی کشان کشان از داخل محوطه دژ به سوی جائی که قرار بود شکنجه گاهش باشد میبردنش از محیط تیره و تار و سراسر پوشیده از علفهای هرز و نفرت انگیز آنجا چیزی که بیشتر ناراحتش میکرد ضجه و ناله هائی بود که از هر سو به گوش میرسید...او جادوگر خیلی شجاعی نبود طبق نصیحت پدرش همیشه سعی کرده بود سفید باشد اما در عین حال محافظه کاری را از یاد نبرد/ولی همیشه قلب پاک و سفیدی داشت که در موقع دیدن رنج سایرین به شدت تپشش بالا میرفت و ضربانش مجال نفس کشیدن برایش باقی نمیگذاشت!
از حیاط وارد ساختمان اصلی شدند و او را به طبقه سوم بردند طبقه ای که سراسر سلولهای کوچک و تماما محصوری آنجا را فراگرفته بود...چند متری که به طرف جلو حرکت کردند ایستادند!صدای باز شدن دری آمد و ناگهان احساس کرد دست نیرومندی یقه اش را از پشت گرفت و به درون پرتابش کرد...احساس دردی عجیب در ناحیه سر کرد و دیگر هیچ چیزی ندید...
***************************************
بلاتریکس لسترنج/اسنیپ و پیتر پتی گرو بالای بدن نیمه جان و سر از هوش رفته هوریس اسلاگهورن ایستاده بودند و او را مینگریستند هر کس نظری میداد و پیشنهادی میکرد تا بتوانند او را وادار کنند معجون مرکب پیچیده ای که شخص خورنده را به شکل دامبلدور در میاورد برایشان آماده سازد....ولی خوب همه امیدها به دالاهوف ختم میشد جادوگر سیاه و مرگخواری که در پیشینه اش به دفعات شکنجه ماگلها و محفلیان دیده میشد و به شکنجه گر معروف بود...اسنیپ که مسئول رتق و فتق امور بود اطرافش را نگریست تا آنتونین را بیابد و بدو بگوید که کارش را شروع کند ولی هرچه بیشتر جستجو کرد کمتر یافت...تعجب میکرد چون تا همین لحظات آخری که هوریس را به داخل سلول انداخته بود آنتونین را دیده بود...ناگهان فهمید که احتمالا او کجا رفته است/رو به پیتر کرد و گفت:برو و به آنتونی بگو بیاید!
پیتر به بالاترین طبقه برج رفت و آنتونین را نگریست که سر را از پنجره به بیرون کرده بود و داشت دوردست ها را مینگریست...
پوزخندی زد و گفت:آنتونی نوبته توئه که بری!
_باشه
_یه سوال میتونم بپرسم
_بپرس
_تو چرا همیشه قبل از شکنجه کردن به اینجا میای
_میخوام توی آرامش و سکوتش راحت فکر کنم
_به چی؟
_به شخصیت/خلقیات و جزئیاتی که از شکنجه شونده میدونم
_این کار چه لزومی داره؟
_باعث میشه راحت تر بتونم از زیر زبونش حرف بکشم یا مجبور به انجام کاریش بکنم
_ولی فکر نمیکنم این قضیه در مورد هوریس هم صادق باشه چون اون آدم زیاد شجاعی نیست با چند شکنجه کوچیک به حرف میاد
_اشتباه نکن درسته که شخصیت ترسو و بزدلی داره ولی همیشه دم خور آلبوس پیر بوده و با محفلیها/کارآگاهان وزارتخونه/شخص وزیر و بقیه سفیدها رفت و آمد داشته فکر کنم روی آرمانهاش زیاد ایستادگی کنه و به این راحتی کاری رو که ازش میخواهیم انجام نده!
_نظر بهتری برای به حرف آوردنش داری؟
_آره/همیشه شکنجه های فیزیکی اولین قدم هست ولی به خاطر داشته باش که ممکنه برای هوریس ضربه زدن به چیزهای مورد علاقش از شکنجه کردن خیلی بدتر باشه و آخرین قدمی باشه که بتونیم اونو وادار به انجام خواستش کنیم!
_یعنی نمیخوای الان بری و شکنجش کنی؟
_چرا گفتم که همیشه اولین قدم شکنجه های معمولیه پس منم از اون صرف نظر نمیکنم ولی در مورد هوریس با توجه به سنش و میزان فوق العاده اهمیتش برای لرد باید محتاط تر باشم تا آسیب جدی ای نبینه!
دالاهوف شنلش را درآورد و به سوی سلول هوریس روان شد...در حالی که افکار ضد و نقیض زیادی در ذهنش در جریان بود که مهمترینش حول و حوش برگ برنده ای بود که از هوریس در اختیار داشت...چیزی که دالاهوف عقیده داشت ممکن است در صورت ناموفق بودن شکنجه باعث شکسته شدن سد مقاومت هوریس پیر شود!...
احتمالا هوریس فکر همچین جاهائی را کرده بوده که مایل نبود هویت واقعی اون برگ برنده رو بشه/بنظر دالاهوف همین دلیل اصلی امتناع شدید هوریس از برملا شدن نسبت یکی از کارآگاهان وزارتخانه یعنی دخترش با او بوده است!!!


خوش آمدید همی!
اما!...موضوع داستان جالب بود.....ولی من هیچگونه ارتباطی بین این و عکس ندیدم....یادمه تو عکس ما یدونه هری داشتیم
بخوای میتونم اینو که تو مقالات گذاشتی واسه خودت نقد کنم ولی اینجا نه....اینجا هری پاتر وبمستر هم بیاد باید در رباطه با عکس بنویسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1386/2/28 1:17:28
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/29 9:05:17
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هري فرو افتاد اما قبل از اينکه بدنش به زمين بخورد مرده بود.
جيني ويزلي دختر معشوقه اش که پا به پاي او تمام مراحل شکل گيري طلسم مرگبار را پيموده بود کمي آنطرف تر جان مي داد.
ابرهاي تيره ي آسمان کم کم کنار مي رفتند و پرتوهاي طلايي رنگ خورشيد چون عمودهايي روشن منظره ي کولاک زده و برفي کوهستان را گرم مي کرد.
برف که تا دقايقي پيش بي امان مي باريد اکنون بلور بلور بر روي صورت مات و سرد همچون يخ هري مي نشست.
چيزي در صورت هري تغير مي کرد، حتي حالا که مرده بود.
ولده مورت خم شد، آنقدر که با فاصله ي چند سانتي متر صورت هري را بررسي مي کرد. لبخندي سفيهانه بر روي لب هايش شکل مي گرفت. لحظاتي بعد قه قهه اي احمقانه سر داد و در حاليکه ديوانه وار خود را تکان مي داد و جست و خير مي کرد به سمت انتهاي دره پيش رفت. چند دقيقه بعد صداي پژواک نعره اش همه ي دره را پر کرد. مطمئنا هيچ کس نمي توانست از آن ارتفاع جان سالم بدر ببرد.

جيني ويزلي هم ديگر تکان نمي خورد. برف تمام بدن او و هري را پوشانده بود. هري بچه تر از اوني که سابقا نشان مي داد شده بود. صورتش کاملا تغير کرده بود و اکنون هيچ جز از صورتش مانند سابق نبود. هيچ چيز بجز زخمش

هوم....من فکر میکنم این پستو قبلا یه جایی خوندم!!! اگه شما خودت چیزی بنویسی خیلی قشنگتر از اونه که از جایی کپی کنی!

بهرحال حتی اگه از جایی هم برنداشته باشی و من اشتباه کرده باشم، که در اون صورت معذرت میخوام، در اون حالت هم تایید نمیشه...چون زیاد ربطی هم به عکس نداشت و بیشتر برای بازی با کلمات مناسب بود تا اینجا! منظورم اینه که شبیه نمایشنامه نبود!

میتونست یه خورده بیشتر پرداخت بشه و یخورده هم نثرش قوی تر باشه!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/26 16:51:41
شک ندارم که اگر خداوند قبل از حضرت آدم تورا می آفرید شیطان اول از همه سجده می کرد
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
استادیوم قدیمی کوییدیچ. جایی که بارها قرار بود تخریب بشه. جایی در بیست مایلی شهر لندن. در مکانی که از طلسم های مختلفی برای محافظت از دیدن ماگل ها، در آن استفاده شد.
خاطرات آن شب برای هری زنده شد. زمانی که هنوز در این ورزشگاه بازی های کوییدیچ برگزار می شد. در واقع شبی بود که هری برای اولین بار به چنین جایی آمده بود و یک بازی کوییدیچ حرفه ای را از نزدیک دیده بود. همان شبی که برای اولین بار در آسمان علامت شوم را دیده بود. علامتی که با چوبدستی او به آسمان فرستاده شده بود....

اما حالا. او فقط یک هدف داشت. نجات جان نویل. او باید هر طور شده نویل را نجات می داد. نویلی که یک مشابهت ساده با هری داشت و همین باعث شده بود اکنون در چنگ لرد سیاه باشد. آیا او به موقع رسیده بود؟

به هر حال او اینجا بود. بعد از اینکه وزارتخانه، دفتر کاراگاهان و حتی او و دوستانش در پیدا کردن نویل ناکام ماندند، او پیغامی دریافت کرد. پیغامی از سوی ولدمورت. لرد سیاه از او خواسته بود برای معامله به آن ورزشگاه قدیمی برود. معامله ای برای نجات جان نویل. تنها و بدون همراه و در غیر اینصورت....
هری اندیشید که آیا لرد سیاه در ازای آزادی نویل چه چیزی از او می خواست؟ آیا اصلا کار درستی کرده بود که به اینجا آمده بود؟ آن هم تنها! .... نباید اجازه می داد این فکرها اراده اش را سست کنند.......

وسط ورزشگاه.....
- ولدمورت! مورت...مورت...مورت!
این صدای هری بود که فریادی کشید و بعد پژواک صدایش شنیده شد.
- این منم...منم....منم....منم! هری پاتر...پاتر .... پاتر .....پاتر!
صدایی از پشت یک ستون شنیده شد:
- پس اومدی هری! می دونی، تو یه احمقی! اما فکرشو می کردم بیای!
بعد ولدمورت از پشت یک ستون بیرون آمد و ادامه داد:
- چی با خودت فکر کردی پاتر! با من معامله کنی!
بعد قهقه ای بلند سر داد که به طرز وحشتناکی در همه جا پیچید.
هری با خشم دندان هایش را به هم سایید و گفت:
- نویل کجاست!
ولدمورت ناگهان خنده را متوقف کرد و گفت:
- تو نویل رو می بینی! البته اگه از پس من بربیای!
بعد چوبدستی خودش را بیرون آورد و آماده نگه داشت. هری هم با دیدن این صحنه چوبدستی خود را بیرون آورد.
ولدمورت بی مقدمه و ناگهانی یک طلسم به طرف هری فرستاد و هری سعی کرد آن را دفع کند. اما اتفاقی عجیب، ولی نه بی سابقه رخ داد!
چوب دستی آن دو با نور هایی به هم گره خورد و هری تلاش کرد چوبدستی از دستش بیرون نرود.(مثل آخر کتاب چهار)
ولدمورت با خشم گفت:
- این دفعه نمی ذارم!
و سعی کرد چوبدستی خود را آزاد کند ولی با فشاری که آورد اتفاق عجیب تری افتاد و هر دو چوبدستی متلاشی شدند.

سکوت ...... ولدمورت به چشم های هری چشم دوخته بود و شاید داشت برای ادامه مبارزه با این وضع تصمیم گیری می کرد.

صدای پرنده ای در آسمان .... او ققنوس بود!..... به طرف هری پرواز کرد و بسته ای را برای هری انداخت. هری دستش را بالا برد تا بسته را بگیرد و ولدمورت که شاید جادوی خاص بسته را حس کرده بود قدمی به عقب برداشت.(تصویر موجود)
هری بسته را باز کرد. درون بسته یک چوبدستی و یک نامه بود.
ولدمورت نا مطمئن نگاه می کرد.
نامه یک نامه عربده کش بود با صدای دامبلدور:
- هری! این چوبدستی لیلی مادرته! مطمئن باش نیروی عشق مادرت به تو کمک می کنه!
هری چوبدستی را برداشت و به روبرو نگاه کرد، ولی اثری از ولدمورت نبود! او رفته بود و کمی دورتر یک نفر روی زمین افتاده بود.
هری به بالای سر او رفت. او نویل بود. اما دیگر نفس نمی کشید.....


--------------------------------------------------
ببخشید دیگه! آخراش تو مایه های آبگوشتی هندی شد. چون خواستم طولانی نشه داستان رو سریع پیش بردم!

هوم داستان خوب بود!
ولی باهات موافقم آخرش یخورده ضایع بود!
به نظر میومد انگار یه پاراگراف وسط حذف شده!
یه چیزی! نامه عربده کشی که از عشق حرف بزنه!!! یخورده ناجور به نظر میاد! آخه معمولا این نامه رو برای اخطار یا دعوا بکار میبرن!

اون قسمتی که صدا اکو پیدا کرده بود جالب بود. مورت مورت مورت من خنده ام گرفته بود اونجا!

ایده نویل هم خوب بود...البته میتونستی افکار هری رو به این شکل بگی که انگار مثلا نگران اینه که ولدمورت بخواد به جای هری، نویل رو بکشه!(پیشگویی!!!)

بازم پست بزن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/26 16:59:08
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ماه بیشتر به کتاب هفتم نمونده!!

خیلی دوست دارم ببینم هرکس با دیدن کاور کتاب هفت، چه ماجراهایی برای جلد آخر به نظرش رسیده!!

واسه همین برای این هفته کاور کتاب هفت رو میذارم!

البته یخورده کوچیکه، ولی سرعت کم بود نشد بزرگترشو بذارم! فکر کنم مشکلی نداشته باشه!!



کاور کتاب هفت


و یادتون نره که اعضای ایفای نقش هم میتونن پست بزنن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان در جنگل به پيش مي رفتند كه ناگهان صدايي توجه شان را به خود جلب كرد.
- او صداي چيه هري ؟
- نمي دونم ولي يك راه براي دونستنش بيشتر نيست ؛ هنوز بايد بريم جلوتر تا ببينيم صداي چيه.
باز هم جلوتر رفتند تا اينكه هرميون با صداي وحشت زده اما آهسته به رون و هري گفت:
- بچه ها ، اونجا رو ؛ مرگ خوارها.
با اين حرف هرميون ، توجه هري و رون به سمتي كه مرگ خوارها بودند معطوف شد.
هري آهسته ، طوري كه فقط صدايش در جمع سه نفريشان شنيده مي شد ، گفت : مثل اينكه مي خوان به هاگواترز حمله كنن.
حرف هري كاملاً درست بود ، چون آنها به سمت قلعه در حركت بودند و هر لحظه به قلعه نزديكتر مي شدند. ديگر جاي فكر و درنگ نبود ؛ بايد همين حالا كاري مي كرد ؛ رو به رون و هرميون كرد و گفت: شما به قلعه برين و اونا رو از اين خطر مطلع كنين ، منم اينجا مي مونم و سعي مي كنم مرگ خوارا رو معطل كنم تا ديرتر برسند.
يكي يكي را درآغوش گرفت و با آنها خداحافظي كرد اما يك حس عجيب در وجودش او را آزار مي داد ؛ حسي مثل آخرين خداحافظي !!!
موقع خداحافظي با هرميون دوباره توجه اش به مرگ خواران جلب شد. ديگر داشت دير مي شد و هر لحظه ممكن بود مرگ خوارها به قلعه برسند پس با عجله رون و هرميون را روانه هاگوارتز كرد.
*******
رون و هرميون به محوطه قلعه رسيده بودند كه ناگهان نوري خيره كننده به آسمان رفت. حسي غريب تمام وجود آنها را فرا گرفت.
*******
رون و هرميون همراه با تعدادي از اعضاي محفل براي كمك به هري و مقابله با مرگ خوارها به جنگل بازگشتند.
بغض گلوي آنها را مي فشرد ؛ آنها بهترين دوست خود را يافته بودند اما او ديگر درميان آنها نبود و آنها را با تمام خاطره هاي شيرين ترك گفته بود.
اشك از چشمانشان جاري شد ه بود. هري با مرگ خود مانع حمله مرگ خوارها شده بود و آنها را نيز كشته بود. اما چگونه هري توانست تك و تنها با اين همه مرگ خوار مبارزه كند؟
رون با چشمي اشك آلود رو به اعضاي محفل كرد و گفت : اون ... .

شاید آی کیوی من پایینه ولی من نفهمیدم منظور از دیالوگ آخر چیه!!!
به نظرم یخورده سیر داستان زیادی تند بود...مثلا میشد که یه قسمت از مرگ هری و جنگش با مرگخوارا بگی...تا بلکه منم بفهمم هری چطور تونسته اون همه مرگخوارو بکشه!! (سوالی که خودت آخر پست کردی!)

اون قسمت آخرین خداحافظی باحال بود...خوشم اومد ادبی بود!

ولی خوب من نگرفتم دیگه هری چطور مرده و اون نور چی بوده و این قضایا!!
فکر کنم اگه یخورده بیشتر نوشته رو توضیح بدی بفهمم!!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/23 0:53:02
شک ندارم که اگر خداوند قبل از حضرت آدم تورا می آفرید شیطان اول از همه سجده می کرد
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار این هری بود که به راحتی توانست بگریزد. برای اولین بار این هرمیون بود که اشتباه می کرد.
هرمیون:هری من توجهشو به طرفت جلب می کنم تا خوب بتونی طلسمش کنی
هری:باشه شروع کن.
هرمیون اهسته به طرف درخت می امد و هری اماده چوبدستی خود را در دست گرفته بود.سانتور درشت هیکل همراه هرمین به طرف هر ی می امد.
هرمی:حالا هری
طلسم هری کاملا به هدف خورد و سانتور گیج به درختان برخئرد می کرد.
هرمیون به طرف هری می دوید دی حالیکه نفس نفس می زد و اشک می ریخت.
هرمیون هری را در اغوش کشید و هری که سانتور را زیر نظد داشت با خود زمزمه کرد:
-هرمیون عزیز بالا خره مرتکب اشتباه شدی.!!!

برای عضویت در ایفای نقش باید اول در تاپیک بازی با کلمات پست بزنید اگه تایید شدید بیاید اینجا!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/23 1:03:24
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بله چوچانگ جان نمایش نامه نصفه است چون همون طور که خودتم میدونی دست من نبود!برق رفت و کامپیوترم خاموش شد!!!!
نمیدونم چرا ارسالش کرد آخه؟!آبروم رفت!!!
اشکال نداره ادامش رو مینویسم:
شب بود و هوا سرد!هرمیون و هری و رون در زیر نور زیبا و دل نشین ماه قدم میزدند که ناگهان صدایی از دور دست به گوش رسید!
هرسه ی آن ها در جای خود میخ کوب شدند وهمین به اطراف خود نگاه کردند عده ای از گرگینه ها ی بی رحم اطراف آنان را گرفته بودند:
هرمیون با تعجب توام با ترس گفت:
_میشه بگید چی کار کنیم؟؟!!
هری در حالی که به اطرافش نگاه میکرد گفت:
_واقعا" نمی دونم!فقط چوب دستیتون رو در بیارید!
رون به آرامی و ترس و لرز گفت:
_ایده ی خوبیه ولی چه وردی باید به کار ببریم؟!
گرگینه ها هر لحظه فاصله ی خود را با آن ها کمتر میکردند و دندان های تیز و خطر ناک خود را برای آنان نمایان میساختند!
هری به آرامی گفت:
_هرمیون،استیوپفای روی اینا تاثیر داره؟!
هرمیون آب هان خود را قورد داد و گفت:
_نمیدونم تا به حال را جع به این چیزی نخوندم!
_پس بهتره امتحان کنیم!
رون گفت:
_نمی تونیم یه جری کمک بخوایم؟!
هری که صدایش عصبانی به نظر میرسید گفت:
_میشه بگی چه طوری؟!با سه ی من...1...2...3
هرسه ی آن ها با هم فریاد زدند استیوپفای!!!!
اما تاثیری نداشت.فقط گرگینه ها به چند متر آن طرف تر پرتاب شدند!
آنان با دندان های گشوده و چشم های ترس ناک به سمت آنان می آمدند.
هری و هرمیون به سرعت به پشت یکی از درختان دویدند و هرمیون با تمام توان خود فریاد زد:

رون اون طرف نه!اون طرف نه!!!!نه نه!!!
هری سرش را به سمت هرمون چرخاند و دید که رو به سمت یکی از گرگینه ها میرود که بسیار غیر عادی به نظر میرسید!
گوشهایش بیش از حد بلند بود و صورتش مثل آن بود که با سنگی بزرگ به صورتش کوبیده باشند!
رون که در حالت عادی خود به نظر نمی آمد به گرگینه خیره بود!
هرمیون جیغ کشید:
نه!!!
هری هرمیون را در آعغوش کشید و با سر و صورت زخمی به لحظه ای به هرمیون خیره شد وقتی برگشت اثری از رون ندید.
هرمیون به سمت صحنه دوید!
او پریشان حال به این سو و آن سو میدوید و رون را صدا میزد!
اما دیگر اثری از رون نبود.
رون توسط گرگینه ها برده شده بود و قطعا" به گروه آنان پیوشته بود!
هری به آرامی گفت:
دیگه فایده ای نداره!اون رفته!
هرمیون به آغوش هری پرید و تا نفس داشت گریه کرد.
---------------------------------------------------------------------------
ببخشید خیلی مزخرف شدش!من واقعا"عذر میخوام!
من نمیدونم چرا اینایی که میزنم این قدر چرت میشه!
به هر حال ممنون میشم نقدش کنید!

اونقدر هم بد نبود اینقدر خودتو اذیت نکن!!

همونطور که قبلشم گفتم موضوعت خوبه!! دیالوگهای اولتم خوبن فقط چند تا اشکال املایی کوچولو دارن!!

"هرمیون به سمت صحنه دوید"
اینجا آدم حس میکنه داری صحنه نمایش رو توصیف میکنی، در حالی که در واقع یه داستان داره تعریف میشه! مثلا به جای اون میتونی بنویسی: "هرمیون به طرف جایی دوید که تا چند لحظه پیش، گرگینه ها آنجا بودند."

آخر نوشته ات یخورده یه جوری بود! هم چیز مثبت داشت هم چیز منفی!
من وقتی خوندمش پیش خودم بقیه داستانم ساختم که رون گرگینه میشه و بعدا دشمن هری میشه و از اینجور چیزا!! این یعنی این که نوشته تو اونقدر خوب بوده که ذهن منو وادار به ساختن بقیه اش بکنه! وگرنه یه نمایشنامه چرت به هیچ عنوان نمیذاره ادم چیزی بنویسه!

ولی جهت منفی از اینجا بود که خیلی کم توضیح داده بودی مثلا نوشتی هرمیون به بغل هری پرید و تا نفس داشت گریه کرد!
خوب این زیاد جمله جالبی نمیشد....میشه حتی یه پاراگراف کامل درباره احساسات هرمیون نوشت!
کافیه خودتو بذاری جای هرمیون! ببینی غیر از اینکه گریه میکنه، چه فکرهایی به ذهنش میاد، چه احساساتی داره، کافیه فقط ببینی پشت اون گریه ها چی میگذره!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/23 0:44:12

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.