شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
رو به روی او یک در بود...یک در سفید پنجره دار با یک آویز گل...به اطرافش نگاه کرد و متوجه شد چند نفر به طرف او می آیند.ترس وجودش را در بر گرفت.باید فرار میکرد! پشتش تعدادی پله کوتاه بودند و راه میان بیشه را به خانه متصل می کردند.از آن ها پایین رفت و کمی از خانه دور شد تا در تیر رس آن افراد که حضورشان بود مرگ و تاریکی می داد.اما نفر جلوتر که شنلی بلند با کلاه مخمل بر سر داشت با ابهتی مرگبار و با بی رحمی پر وقاری، به آرامی و شاهانه جلو می رفت. وقتی فرد جلوتر به پله ها رسید لحظه ای تامل کرد.سپس سرش را پایین انداخت و کمی فکر کرد.دستانش را بالا آورد و به افرادش دستوری صادر کرد.چند لحظه بعد تمام آن افراد نا پدید شدند. مرد چوبدستی اش را بالا آورد و نوک آن را روی سوراخ کلید گذاشت.زیر لب زمزمه ای کرد و در را باز کرد و وارد سیاهی خانه شد. دقایقی منتظر ماند...اتفاقی نیفتاد... جلوتر رفت و در حالی که چوبدستی اش را در دست می فشرد از پله های بالا رفت و وارد تاریکی خانه شد و از پله های کنار در بالا رفت. صدای زمزمه ای شنید و بعد از آن جلوتر رفت.زن و مردی را دید که تاریکی یکدیگر را در آغوش گرفته اند.وقتی از هم جدا شدند، پدر و مادرش را شناخت.به کودکی نگاه کرد که در تخت خوابش به خواب رفته بود.چشمهایش از تعجب گشاد شد. مادرش برای پدرش آرزوی موفقیت کرد و پدرش گفت که اگر اتفاقی افتاد با هری فرار کند.سپس به طبقه پایین رفت. او با عجله به دنبال پدرش رفت.او در گوشه سالن ایستاده بود و نوک چوبدستی اش را روشن کرده بود. آواداکداورا!! نور سبزی اتاق را روشن کرد و پدرش با یک جاخالی از کنار آن گذشت و با فریادی نور قرمز کم رنگی را از چوبدستی اش خارج کرد.چند دقیقه جنگ و بعد در اوج ناباوری با یک غفلت نور سبز به شدت با سینه پدرش برخورد کرد و او را پنج متر آنطرف تر به زمین زد...بی حرکت! مرد سیاه پوش که حالا او را می شناخت به سرعت از پله ها بالا رفت و او را به دنبال خود کشاند. خود کودکی اش را در آغوش مادرش دید که با تنفر به لرد ولدمورت خیره شده بود و سعی داشت با آغوشش برای فرزندش سپری درست کند. - بچه رو بده من و زنده بمون... - هرگز...تو معنی عشق و محبت مادری رو نمی فهمی! لرد دستش را دراز کرد و سعی کرد کودک را از آغوش مادرش برباید...اما با مقاومت مادرش مواجه شد. مرد با عصبانیت چوبدستی اش را بالا آورد و با فریادی با نور سبز خیره کننده اتاق را پر نور کرد... از خواب پرید و در گوشش صدای فریاد زنی را شنید که با غمی از اعماق وجودش بلند میشد... - هری!!! هووم!! راستش من چند بار خوندم تا گرفتم که هری داشته خواب میدیده! سعی کن یخورده منظورتو مفهوم کنی...! اونجوری راحت تر میشه حرفتو فهمید!( من خودم همچین مشکلی رو دارم!!)
ان شب مانند شب های دیگر نبود . سکوت ان با همه ی سکوت ها فرق می کرد . مهتابش نمی خندید و ستارگانش چشمک نمی زدند . درختان گویی چیزی در خود نهفته بودند و با نگاهشان عمق تاریکی را می جستند... لیلی و جیمز در اتاق نشیمن نشسته بودند . جیمز کتاب می خواند و لیلی به در نگاه می کردبه نظر می امد منتظر ورود کسی باشد . نگاهش را از در بر گرفت و به همسرش خیره شد . تا مدتی چشمانش را به او دوخته بود . ناگهان در با صدای بلندی باز شد . او وجیمز با سرعت بلند شدند . لیلی : کی بود ؟ چی شد؟ جیمز : نمی دونم ! فعلا وقت این حرفا نیست . برو پیش هری و مواظبش باش . لیلی وقت را تلف نکرد و خیلی سریع به طبقه ی بالا رفت و هری را که در خواب عمیقی فرو رفته بود در اغوش گرفت .ناگهان صدای فریاد جیمز به گوش رسید . او همان گونه ان جا ایستاده بود و گریه می کرد . قلبش به شدت می تپید . در مرز دیوانه شدن بود . مرگ را به وضوح می دید . یکدفعه در اتاق باز شد و او در گذر چند ثانیه شنلی سیاه دید و بعد نوری سبز رنگ که روشنایی ان دل شب را درید ... ناگهان از خواب پرید . چشمانش را گشود... نه باور نمی کرد ... چه اتفاقی افتاده بود؟ به اطرفش نگاه کرد . خود را در اتاق نشیمن یافت . همان صحنه ، همان حالت . دستانش را لمس کرد . او نمرده بود... پس ... امکان نداشت ... همه ی ان ها درست مثل یک واقعیت بودند . گفت : جیمز خواب بدی دیدم . جیمز : چه خوابی ؟ لیلی :نمی دونم اما خواب بدی بود . درست عین وا قعیت . حس بدی دارم . جیمز : اون فقط یه خواب بود . همین ! _ نه اما ... _ دیگه اما نداره همیشه سراغ یه موضوع جدید می گردی برای اضطراب و ناراحتی . _ این بار با همیشه فرق می کنه حرفم رو بفهم . _ می فهمم ، ولی باور نمی کنم . چون این چیز عجیبی نیست . فراموشش کن. لیلی که می دید حرف زدن فایده ای ندارد سرش را بین دستان خود گرفت و به زمین چشم دوخت . یعنی چی ؟ چرا نمی فهمم ؟ چرا این طوری شدم ؟... در همین حالات بود که ناگهان در با صدای بلندی از جا کنده شد . سرش را به سوی در چرخاند و دوباره همان فرد شنل پوش را که ارام وارد خانه می شد دید و ...
تایید شد ، تعابیر جالبی استفاده کرده بودی توی پستت ، توی رول خیلی بهت کمک می کنه ، توی معرفی شخصیت پست بزنین ! موفق باشین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/28 18:30:35
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
تاریکی عمق بی نهایت را فراگرفته بود و از هر طرف تشخیص راه را غیر ممکن می ساخت. سکوت در درون نفوذ می کرد و احساسی ناخوشایند را با خود به همراه می آورد. در میان جنگلی انبوه که در آن جز صدای تارهای شکسته ی سکوت چیز دیگری شنیده نمی شد، عده ای با قامتی موحش ایستاده بودند... در میان تاریکی، سکوت و بینابین شاخه هایی شکسته که گویی در زیر نور مهتاب آرام آرام می گریستند و آرزویی روزی نور را در دل می کردند. نسیم ملایمی از سمت شرق می وزید و صورت آن دو نفر را نوازش می کرد، اما هر از گاهی همین نسیم به بادی پرسرعت تبدیل می شد که همچون تازیانه هایی دردناک بر پیکر آن ها فرود می آمد... هیچ چیز در میان آن جنگل قابل پیش بینی نبود. ناگهان صدای شکسته شدن شاخه های روی زمین و برگ هایی خشک در زیر گام هایی آهسته به گوش رسید و انعکاس آن باری دیگر در فضا طنین انداز شد. و حالا چیزی فراتر از یک سکوت شنیده می شد... - ارباب. من همه چیز رو بهتون گفتم. اما... اما... - ساکت شو. صدای موحشی که بر اندام لرزه می افکند، سکوت را در هم شکست و بر تشویش و وحشت جنگل افزود... و او کسی نبود جز لرد ولدمورت... همراه او نیز با شنیدن آن صدا به آرامی سرش را پایین انداخت؛ در حالی که بدنش آشکارا می لرزید و از شدت ترس به نفس نفس افتاده بود. در همان لحظه صدای غرشی فضا را در برگرفت. ابرهایی از هم گسیخته فضای سیاه رنگ آسمان را اشغال کردند. بعد از آن نیز ولدمورت دستش را در ردایش فرو برد و چوبدستش اش را بیرون کشید. نگاهی نافذ بر همراهش انداخت و زیر لب زمزمه کرد : - خدمت بزرگی به من کردی... پتی گرو ! - ولی ارباب... - گفتم ساکت باش... از این جا به بعدش رو خودم انجام می دم. سپس بدون کوچک ترین اعتنایی باری دیگر چوبدستی را در ردایش فرو برد و با قدم هایی آهسته اما شمرده در راه جنگل پا نهاد. شنل سیاه رنگش – که در تاریکی شب دیده نمی شد - به آرامی بر روی زمین کشیده می شد و صدای آشنایی را خلق می کرد. چند متر آن طرف تر خانه ای دیده می شد که از دودکش کوچک اش دودی غلیظ بیرون می آمد. چراغ های خانه نیز همگی روشن بودند... با برداشتن هر قدم صدای صمیمیت آن خانه واضح تر شنیده می شد... و حالا با صدای غرش سهمناک آسمان ادغام شده بود... اما در آخر صدای خنده ی درونی ولدمورت هر دوی آنان را خاموش نمود و خود را جایگزین همگی کرد. روبروی در ایستاد. چوبدستی اش را به آرامی بیرون کشید. با این که از عاقبت کار مطلع بود، اما باز هم به کارش ادامه داد. نجواکنان وردی را زیر لب ادا کرد. قفل در باز شد. صحنه ی نبرد واقعی پدید آمد... شاید وقت تعیین سرنوشت فرا رسیده بود. ناگهان صدای جیغ لیلی خانه را در برگرفت. زنی با موهای قرمز که تا به زیر شانه هایش می رسید، در نزدیکی پله ها ایستاده و با ترس به چهره ی موحش ولدمورت خیره شده بود. از آن طرف سالن جیمز از پشت عینکش چشمان سبز رنگش را به او دوخت و در یک لحظه تصمیم نهایی را گرفت. چوبدستی اش را از جییش بیرون آورد و فریاد کشید : - اکسپلیا... - آواداکداورا... نور سبز رنگ همچون دودی غلیظ اطراف را فرا گرفت. چیزی دیده نمی شد. لیلی در حالی که با سرعت نفس نفس می زد به طرف پسری کوچک که با چهره ای مظلوم به صحنه نگاه می کرد، رفت و بدون هیچ مکثی او را در آغوش خود محکم فشرد... حالا نور سبز به نرمی زدوده می شد... با این حال صحنه ای ناخوشایند و چه بسا غیر قابل جبران را پدید آورده بود. صدای خنده... خنده ای که در درون نفوذ می کرد... و تشویش را با خود به همراه می آورد... چوبدستی ای به طرف پسر کوچک دراز شد؛ با این حال لیلی در مقابل آن قرار گرفت و با آخرین توان او را در آغوش خود نگاه داشت. ولدمورت در حالی که هنوز چوبدستی را در دستش می فشرد، شنلش را کنار زد و با عصبانیت گفت : - از سر راه من برو کنار. لیلی سرش را به سرعت به چپ و راست تکان داد و ازاین جهت مخالفت خود را اعلام کرد. ناگهان ولدمورت وردی را با صدایی بلند فریاد زد. در همان لحظه باری دیگر نوری سبز رنگ ایجاد شد. پیکر بی جان لیلی با صدایی اندوهبار گوشه ای افتاد... هنوز آن پسر در آغوش او قرار گرفته بود... پسری که تنها فرق آن با گذشته اش زخمی جدید بود... و باز هم پسری که نمی دانست در آینده چه چیزی انتظار او را خواهد کشید... و شاید ماجرایی که باری دیگر تکرار آن از نو ادامه یابد... و این بار پیروزی با آن ها خواهد بود... و از این طریق نام هری پاتر همیشه جاودانه خواهد ماند !!! *************** خب سلام.من همان پروفسور اسپراوت قدیمی هستم.امیدوارم توانسته باشم نظر شما را جلب کنم.با احترام. خوب بود! فقط آخرش ضایع تموم شد میتونست اگه یه جور دیگه تموم میشد تاثیر بیشتری بذاره! بعدش این اما های پتی گرو هم خیلی بی مفهوم بود من فکر کردم آخر داستان میگی که چرا هی اما اما میکرد...اما وقتی نگفتی ناامید شدم!!
بهرحال مطمئنم که وقتی وارد ایفای نقش شدی اینارو حل میکنی! و میدونم که میدونی که نوشته های کوتاه بیشتر از طولانی طرفدار دارن! تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/28 14:39:58 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/28 14:45:54
ان شب اسمان خواب خورشید را عزا گرفت و دامن مشکی اش را به پا کرد . ستارگان اوای سوگ سر دادند و تا دور دست ها غم را فریاد زدند . مهتاب عظمت را در نگاهش جست و لبخند همیشگی اش را فراموش کرد . این بار سیه چهره مثل همیشه نبود . دیگر فرمانروای روشنایی ها را تحقیر نمی کرد ، فرارش را جشن نمی گرفت و بر خود نمی بالید . ولی چرا؟ مگر ان شب چه شده بود؟ چشمانش را گشود . سکوت انقدر بود که او می توانست صدای پای مورچه را در دورترین فاصله هل بشنود . به اطرافش نگاه کرد و بالاخره خود را در اتاق نشیمن یافت . ان طرف تر جیمز نشسته بود و کتاب می خواند . گفت: جیمز حس بدی دارم . جیمز :زیاد خوابیدی ! دلیلش همینه ! _ نه یه حس دیکه است . ان گار که قراره اتفاق بدی بیافته. _ مثلا چه اتفاقی ؟ _ نمی دونم اما ... _ دیگه اما نداره . وقتی خودتم نمی دونی، پس دنبال چیزای منفی نباش . لیلی با خشم به او نگاه کرد . مدتی سرش را بین دستان خود گرفت و چشمانش را به زمین دوخت و با خود فکر کرد : یعنی چی؟ چرا نمی فهمم ؟ در این حالات بود که ناگهان صدای باز شدن در ورودی رشته ی افکارش را از هم درید . او و جیمز هر دو با سرعت بلند شدند . لیلی گفت : نگفتم ؟ می دونستم . _ فعلا وقت این حرفا نیست . برو پیش هری و مواظب او باش . لیلی وقت را تلف نکرد و خیلی سریع به طبقه ی بالا رفت و هری را که در خواب عمیقی فرو رفته بود در اغوش گرفت . ناگهان فریاد جیمز به گوشش رسید . انقدر بلند بود که تا فرسنگ ها می رفت . او همان گونه ایستاده بود و می گریست . قلبش به شدت می تپید در مرز دیوانه شدن بود . مرگ را به وضوح می دید و منتظرش بود .یکدفعه در اتاق باز شد و او فقط در گذر چند ثانیه شنلی سیاه دید و بعد نوری سبز رنگ که روشنایی ان گویی جشن مرگ گرفته بود... اری، چه کسی باور می کرد که در ان شب شوم و وحشت انگیز گریه ی معصومانه ی کودکی دل تاریکی را بدرد ، تا اسمان پرواز کند ، حس ترحم سیه جهره را بر انگیزد و شب را به نام خود کند... هووم! راستش توصیفات ادبی خیلی زیاد معمولا باعث خراب شدن داستان میشن! یعنی اونقدر آرایه زیاد میشه که خود داستان به کلی از بین میره!! اگه توصیفات کمتر بشن_از بین نرن ها!_ اونوقت نوشته خیلی بهتری از آب درمیاد!! مثلا اون "آری" و جملات آخرت اضافی بودن...میتونی جملاتتو بهتر کنی! مثلا: و در آن شب شوم و وحشتناک گریه معصومانه کودک دل تاریکی را درید و تا آسمان ها پرواز کرد...تا چشم تاریکی هرگز پاکی درونش را نبیند! (چی گفتم!) برو رو این کار کن بعد بیا یکی دیگه بزن! تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/28 14:18:55
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
صدای زوزه حیوانات شب گرد و گرسنه موهای پشت گردن هر انسانی را سیخ می کرد. ماه کامل به طرز شگفت آوری،کاملا پشت ابر ها قرار داشت و نور ستارگان این توانایی را در خود نداشتند که از لا به لای شاخه های در هم تنیده درختان دره عبور کنند. گرگی بزرگ و خاکستری، توانسته بود بعد از چند ساعت جست و جو، جنازه یک کبک را پیدا کند که مشخص بود توسط شکارچی ها کشته شده.چشمانش را بست و سرش را پایین آورد، سپس مشغول خوردن شد.مدت زیادی از ضیافتش نگذشته بود که متوجه شکسته شدن سه ترکه شد.بعد از آن صدای خش خش خرد شدن برگ های خشک به گوشش خورد.چشمانش را به سرعت باز کرد و با برق زرد رنگ چشمانش جلب توجه کرد، زوزه ای کشید، خطر را با تمام غریضه اش حس میکرد، نفس نفس میزد، یک لحظه نور سبزی دید و چشمش باریک شد.گرگ بزرگ بر زمین افتاد و بی حرکت ماند...چشمانش برای همیشه باز و گشاد باقی ماندند... انسانی شبه گونه، به سرعت از میان درختان عبور میکرد، از برق قرمز رنگ چشمانش مشخص بود که به کلبه کوچک و سفید رنگ وسط بیشه نظر دوخته.سرعتش را بیشتر کرد و بعد از ده دقیقه به کلبه رسید. چوب دستی باریکش را بیرون آورد و به سمت قفل در گرفت.نوری از میان سوراخ کلید عبور کرد و در با صدای کلیک پر طنینی باز شد. در طبقه بالا زنی با موهای قرمز رنگ چشمانش را با وحشت باز کرد و نیم خیز شد.شوهرش را که موهای سیاه رنگ داشت تکان داد و بیدار کرد.مرد چراغ خواب کنارش را روشن کرد و عینکش را به چشم زد و به چشمان سبز رنگ و وشت زده همسرش نگاه کرد. - لیلی...اتفاقی افتاد؟ - یه صدایی شنیدم...میتونی یه نگاه بندازی؟ - باشه...تو مواظب هری باش، اگه اتفاقی افتاد شما ها فرار کنین...بعدا هم دیگه رو اونجا میبنیم! بعد از گفتن این حرف از جا بلند شد و چوب دستی اش را از روی میز عسلی کنار تختش برداشت و به طرف در رفت. - جیمز...مواظب خودت باش! - باشه...لیلی...خیلی دوستت دارم... - منم همینطور! و بلند شد و همسرش را در آغوش گرفت.جیمز سر او را بوسید و به طبقه پایین رفت.از نگاهش مشخص بود که می داند هیچ وقت به طبقه بالا باز نخواهد گشت. لحظه ای سکوت...و بعد صدای فریاد زدن چندین طلسم به طور هم زمان. چشمان زن از ترس گشاد شد و به سرعت از اتاق بیرون رفت و به طبقه پایین نگاه کرد.اتاق پر بود از نور های رنگارنگ و فریاد های ترسناک.صدای کودک خردسالش را شنید و به سرعت به اتاق او رفت و وسایلش را جمع کرد.سوز سردی از میان در می آمد و او باید لباسش را عوض می کرد.صدای فریاد ها خاموش شد. زن کودکش را در آغوش گرفت.برگشت تا از در خارج شود ولی ناگهان خود را رو در روی مرد شنل پوشی دید که باشلقش را بر سر کشیده بود. - بچه رو بده به من... - هرگز...برای اینکه دستت به هری برسه باید از روی جسد من رد بشی... - مقاومت نکن اوانز...بچه رو بده...من به خاطر اون حاضرم از روی جسد همه رد بشم... - هرگز...دستتو بکش کنار... - لعنت به تو لیلی..جیمز حقش بود که کشته بشه... لحظه اشک در چشمان لیلی حلقه زد، جیمز مرده بود...همه چیز تمام شد... - تف...لعنت به تو ولدمورت - هیچ کس اسم منو نمیاره لیلی...و این مجازاتش مرگه... فرد شنل پوش چوبش را بالا آورد و اشعه سبز دور چوبش پیچید... زن فریاد زد... - هری!! لحظه ای بعد بچه ای بی هوش در کنار مادر مرده اش و شنلی خالی روی زمین افتاده بود و از زخم روی پیشانی اش خون می آمد.
يه مدت از سايت دور بودم نوشتنم افت كرده اميدوارم روز به روز بهتر شه ! هوم خب من نگرفتم ولدمورت آخرش مادر هری رو لیلی صدا میکنه یا اونز!! مشکل فقط با دیالوگهای آخر بودن که یجوری بودن...برای ولدمورت و لیلی ساخته نشده بودن!! فکر کنم خودت میدونی که کوتاه نوشتن بهتر از طولانی نویسیه!!
ولی تایید شد! موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/28 14:09:29 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/28 14:43:36
شناسه قبلیم اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
دهکده کوچک مثل همیشه در این ساعت از شب خالیست و همه در خانه هایشان هستند ، رقص باد و باران با درختان جنگل موسیقی طبیعت را به اجرا گذاشته در خانه ای کوچک بر روی بلند ترین تپه ده صدای گریه نوزادی به گوش میرسد . - جیمز ، من دارم غذا درست میکنم ، برو ببین هری چرا گریه میکنه .
جیمز ، مردی که آن زن صدا کرده بود پسری را در آغوش دارد و وارد آشپزخانه می شود . جیمز کودک را تکان میدهد و برایش لالایی می خواند تا گریه اش بند بیاید .
زن چوبدستی اش را در می اورد و به سمت چند هویج نشانه میگیرد سپس هویج ها به هوا بلند می شوند و تکه تکه آنها به سمت دیگ روانه می شود : جیمز ، من احساس بدی دارم .
جیمز بچه را که دوباره به خواب رفته به اتاق کناری میبرد و آن را در گهواره اش میگذارد سپس به سمت آشپزخانه بر میگردد : ببین لیلی الکی نگرانی ، هیچ خبری نیست ، بخاطر بارونه که یکم دلت شور میزنه .
لیلی از با چوبدستی اش به درون دیگ اشاره میکند و سپس مواد داخل دیگ با یکدیگر ترکیب می شوند بعد به سمت جیمز می آید : ببین جیمز ، احساس بد من ماله این ها نیست ، فکر میکنم قرار اتقاق بدی بیفته .
جیمز لبخندی میزند و اضطراب درونی خودش را در پشت آن پنهان میکند : تا من هستم هیچ اتفاق بدی نمی افته .
چند دقیقه بعد زن و شوهر مشقول خوردن سوپ می شوند ولی هر دو نگران به نظر میرسند و به جای اینکه غذاهایشان را بخورند با انها بازی می کنند . جیمز قاشقش را به داخل سوپ رها می کنند ، دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید اما صدای باز شدن در به صورت وحشیانه او را ساکت می کند ، مردی شنل پوش به سرعت وارد خانه می شود .
چشم های جیمز از ترس گرد می شود ، او به سمت چوبدستی اش خیز برمیدارد و آن را به سرعت بر میدارد : لعنتی ، همونجا که هستی بمون !
مرد شنل پوش با گام های آهسته به سمت آشپزخانه می آید ، صدایش پر از تنفر است : خب ، کارآگاه عزیز ، خونه قشنگی داری ... با حرکتی سریع ، چوبدستی اش را در هوا تکان میدهد و چند ورد با نورهای سبز روانه جیمز میکند ... جیمز نیز با سرعت بالای خودش وردها را باز می گردند .... مرد شنل پوش سرش را تکان میدهد سپس نگاهش به گهوارهء بچه می افتد .... قبل از اینکه بتواند کاری کند جیمز به سینه او شیرجه میزند و فریاد زنان می گوید : لیلی بچه رو ببر ؟
لیلی حالا معنی آن اضطراب را درک میکند سپس گریه کنان به سمت کودکش میرود و ان را در آغوش میکشد .
جیمز و مرد شنل پوش با هم گلاویز می شوند ، چوبدستی هایشان کمی دورتر از آنها به زمین افتاده جیمز از روی آن مرد بلند می شود و با ضریهء مشت او را گیج میکند سپس به سمت چوبدستی اش میرود که قبل از آنکه حرکتی کند مرد شنل پوش چوبدستی اش را فرا می خواند و آن نیز در هوار پیچ و تاب خوران به دست ارباب شومش می آید . جیمز بر میگردد و به مرد شنل پوش نگاه میکند ، هیچ ترسی در چهره اون نیست بجز اضطرابی که برای خانواده اش دارد چیزی دیگر در چهره اش دیده نمی شود ... نور سبز خیره کننده و بعدش جیمز به دیوار می خورد و دفترچه زندگی اش بسته می شود .
کودک شروع به گریه کردن میکند او معنی مردن را نمی فهمد ولی معنی اتفاق بد را احساس میکند اشک هایش به صورت بدی جاری می شود ... مادرش کودک را در آغوشش فشار میدهد گویی می خواهد او را حفظ کند ... مادر هری دستش را در جیبش میکند و دنبالی چیزی میگردد ولی چوبدستی اش را در آشپزخانه جا گذاشته ... حالا لی لی هم مثل فرزندش گریه می کند ولی نه بخاطر ترس از مرگ بخاطر کودکش .
مرد شنل پوش خند ه ای شیطانی می کند : از مرگ نترس خیلی بی درد و راحته ... تا حالا چندین نفر و کشتم ولی هیچ کدومشون نگفتن اذیت شدن شاید هم وقتش و نداشتن ... دوباره خنده شیطانی اش را سر میدهد .
لیلی رو به مرد شنل می گوید : من از شیطان نمی ترسم .
مرد شنل پوش خنده اش بند می آید سپس همه جا سبز می شود ، خانه در نور ها قرق می شود هر کس از دور این منظره را میدید فکر میکرد مراسم آتش بازی شروع شده است ، آسمان به شکل وحشتناکی می غرد .
آسمان صاف و بی ابر می شود در خانه فقط صدای گریه کودک شنیده می شود ، زن و شوهر هر یک مرده اند و از آن مرد شنل پوش فقط شنلش بجا ماند ، به راستی چه اتفاقی افتاده است ... شاید همه این جواب ها 17 سال بعد مشخص شود .
خوب بود...پاراگراف بندیت عالی بود....تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/28 14:02:46
جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام
به نام خداوند آرزوهای دست نیافتنی روزگار تلخ یک واقع بین
- خوب این هم یک شروعه دیگه . مودی کنار درب ورودی وزارت خانه ایستاده است و کاغذ پوستیی را مطالعه میکند ، روی کاغذ پوستی با کلمات درشت نوشته : به دلیل داشتن نظر های غیر صحیح و باز کردن پرونده ای ممنوعه و زدن توهمت فساد اخلاقی به ماموران عالی رتبه وزارت خانه شما اخراج شدید . برای تصفیه حساب به بانک گرینگوتز مراجعه کنید . با تشکر وزارت سحر و جادو بی وزیر !
مودی کاغذ را لوله میکند و آن را در نزدیک ترین سطل زباله می اندازد ، با خود می گوید : سکوت بعضی وقت ها می تونه آدم و نجات بده ولی من نمی تونم سکوت کنم ، هرگز نمی تونم .
فلش بک – چند روز قبل – ساعت 1:30 دقیقه بامداد
کوچه بسیار خلوت و باریک است ، تنها روزنه نور از داخل یک موتور خانه که پنجره آن هم تراز با کف خیابان ساخته شده بیرون می آید . کوچه کاملا ساکت است و فقط گه گداری گریه ها با یکدیگر دعوا می کنند و این سکوت را میشکنند . دو نفر با صدای تق در کوچه ظاهر میشوند ، گربه ها با شنیدن این صدا و ظاهر شدن دو ناشناس در تاریکی شب کمی از خود صدای " فش فش " در می آورند و فرار می کنند . یکی از آنها به کنار دیگری می آید و کلاه شنلش را بر میدارد ، نور کم کوچه مانع از دیدن چهره شخص میشود ولی از قالب صورتش معلوم است چهره ای نامزون و کج و کوله دارد . از جثه بزرگش معلوم است که مذکر است با صدایی گرفته می گوید : تونستی اون پرونده رو بیاری ؟ شخص دیگر کلاه شنلش را بر نمی دارد ولی چند لوله از زیر ردایش بیرون می آورد و به آن مرد میدهد ، از صدایش معلوم است مونث است و با اضطراب میگوید : تونستم ، ولی خیلی کاره خطرناکی بود . مرد به سرعت آن را میگیرد و با همان سرعت آن ها را میخواند گویی چشمش با انسان های عادی فرق دارد سپس می گوید : خوبه ، این به اون روزی که جواز کار برات گرفتم به در ، فعلا پاق ... تق .
دور روز بعد ....
آلستور مودی با گام های بلند در راه روی وزارت خانه میدود ، در دادگاه باز می شود چند شخص مجهول الوضع در جایگاه حضار نشسته اند . - خوب بالاخره جناب مودی رسیدن ، خیلی تاخیر داشتید . مودی به پشت میز شاکی می آید و می نشیند : ببخشید یکی از شاخه های جارو باطری سوزوند . قاضی از جایش بلند میشود و به مودی اشاره میکند پرونده را به او بدهد مودی نیز پرونده را به قاضی میدهد . - خوب کارآگاه ارشد جناب آقای آلستور مودی ادعا کردند که معاون وزیر سحر و جادو و چند تن از همکارانشان در چند مورد فساد اخلاقی دارند . حضار محترم از شما خواهش میکنیم با توجه به مطالب که الان به شما داده می شود از خود دفاع کنید . معاون وزیر ( شطرنجی شده ) : ما با قدرت وزارت این کارها رو انجام دادیم .. همش بر پایه اصول و در چهار چوب قوانین بوده ! همکار وزیر ( شطرنجی شده ) : آقای قاضی من اعتراض دارم این ها همش دروغه ... شاهد بیارید . مودی : اش ویندر به جایگاه شهود بیاد .... اش ویندر از میان جمعیت بیرون می آید و به جایگاه شهود میرود ... خوب اش ویندر عزیز یک توضیحی بده در مورد آخرین مطلبی که من گفتم وزارت خونه نژاد پرسته . اش ویندر : راستش و بخواید من از اولش هم مخالف اینا بودم .... حتی روی پوستر های تبلیغاتیشون سیبیل می کشیدم ... یادش بخیر ... بگذریم ... خوب ببینی عزیزان این آقا ... با این آقایون وزارت و خفت کردن و چند بار مطالب محرمانه رو لو دادن ... من خودم وقتی داشتم کارهای فنی وزارت و میکردم ... متوجه حضور چند نفر در سیستم امنیتی وزارت با یک اسم رمز شدم . مودی : خیلی ممنون ... قربان با مدراک فوق و گفته های اش ویندر جیگر .... من خواستار زندانی شدن معاونین جناب وزیر هستم . قاضی : چند روز دیگر جواب این پرونده به شما داده میشود ، البته به صورت یک نامه محرمانه و از بین رونده .
چند روز بعد ..... یک جغد به سرعت به کنار مودی می آید و نامه ای به پایش بسته است . مودی نامه را باز می کند و چند بار می خواند انگار در آن به دنبال چیزی میگردد . - خوب این هم یک شروعه دیگه . مودی کنار درب ورودی وزارت خانه ایستاده است و کاغذ پوستیی را مطالعه میکند ، روی کاغذ پوستی با کلمات درشت نوشته : به دلیل داشتن نظر های غیر صحیح و باز کردن پرونده ای ممنوعه و زدن توهمت فساد اخلاقی به ماموران عالی رتبه وزارت خانه شما اخراج شدید . برای تصفیه حساب به بانک گرینگوتز مراجعه کنید . با تشکر وزارت سحر و جادو بی وزیر !
مودی کاغذ را لوله میکند و آن را در نزدیک ترین سطل زباله می اندازد ، با خود می گوید : سکوت بعضی وقت ها می تونه آدم و نجات بده ولی من نمی تونم سکوت کنم ، هرگز نمی تونم . هوووم!
خوب الان من به کلی نگرفتم چه ربطی به عکس داشت!! به نظر من همون اندازه که نمایشنامه خوب نوشتن مهمه به دور و بر توجه کردن هم لازمه!!!
امروز عکس جدید میذاریم با اون یکی دیگه بنویس لطفا! ممنون میشم.
تایید نشد.
به ناظر : با عرض پوزش فراوان من از وجود عکس بی خبر بودم .. به هر صورا عذر می خوام که وقت شما رو هم گرفتم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/27 12:37:01 ویرایش شده توسط مدآی مودی کبیر در 1385/11/27 13:21:17
جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام
- تو از کجا میدونی؟ - خودشون به من گفتن؟ - نگفتن چطوری انجامش بدیم؟ - نه. فقط گفتن که من هم با شما بیام . - لرد سیاه همه چیز رو میدونن . حتما دلیلی داشته تو رو هم همراه ما فرستادن. - وقتی داشتن به من دستور میدادن با شما بیام گفتن از من انتظار دارن خوب از تواناییهام استفاده کنم. همین توانایی ها باعث شده من افتخوار شرکت در این ماموریت رو داشته باشم - توانایی ها؟ چه توانایی؟ تو فقط خوب بلدی پرواز کنی . اعتراف میکنم که بهترین جستجوگر دنیای . ولی این نمیتونه دلیل انتخواب شدنت باشه چون ما با سه تا بچه سر و کار داریم . این پسره پاتر و اون ویزلی ... و اون گرنجر گند زاده
- خودشه
- چی خوده؟
- گرنجر. تازه میفهمم ارباب چرا منو فرستاد. ن با گرنجر دوستم . فکر میکنم منو دوست داره - ارباب همیشه نقشه های هیجان انگیزی میکشه . باید خیلی جالب باشه . یه دختر مغرور یک دفعه با عشقش روبه رو میشه . سعی میکنه عقلش رو به کار بندازه ولی قلبش نمیگذاره. در ظاهر داره از روی عقل جلو میره . ولی همه چیز دست قلبشه . قلبش هم که برای توه . از اون طرف اون دوتا پسر به عقلش اعتماد میکنن . واقعا جالبه . همه چیز رو می سپارند دست عقل دوشیزه گرنجر . یعنی سپردن دست ویکتور کرام . ویکتور تو باید دقیق عمل کنی
- بله . چشم . میدونم .... یعنی فهمیدم برام خیلی جالبه این ها میخوان به لرد سیاه ضربه بزنن اون مثلا مخفیانه در حالی که لرد سیاه میدونه دارن چیکار میکنن. حتی نقشه ای برای خراب کردن برنامشون داره
- یه نکته ی مهم رو یادت رفت . لرد سیاه هر وقت سر حال باشه بساط تفریح مرگخوار ها ی خودش رو فراهم میکنه . البته لرد سیاه همیشه از جنگ بین عقل عشق لذت میبره تا جایی که من میدونم یکی از تفریحات مورد علاقشه
- پس بهتره زیاد ارباب رو منتظر نگذاریم . - بزن بریم هوم...گویا یخورده باعجله نوشته شده بود چون غلط املایی از نوع پریدن از روی حروف!! زیاد داشت!
تایید شد!! در ضمن...افتخوار درست نیست...افتخار درسته!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/26 14:23:07 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/26 14:27:34 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/26 14:31:51
در كلاس معجون ها باز شد و تمام دانش آموزان كلاس به بيرون ريختندجلوتر از همه گروه چهار از بچه هاي گريفندوري بود كه شامل پاتر ،لوپين،بلك و پتي گرو مي شد كه در تمام مدت سر كلاس ميخنديدند و اين درد آور ترين صحنه در تمام زندگي پسري با موهاي چرب و اندامي لاغر بود و بيش از هر چيز به يك كلاغ شباهت داشت. او چون در هاگوارتز دوستي نداشت هميشه به اين گروه چهارنفري از بچه هاي باحال حسادت مي كرد و آن روز هم تمام مدت زير چشمي به رفتار مذهك آنها نظاره مي كرد و حالا هم كه كلاس معجون سازي تعطيل شده بود بايد سر كلاس جادوهاي باستاني حاضر ميشد . پاتر و رفقايش كه ديگه تا عصر كلاس نداشتند به گوشه اي از دخمه ها رفته بودند و مشغول ارزشي بازي هاي خودشون بودن كه ييهو اسنيپ بر حسب اتفاق مياد اون طرفي كه بروبچز باحال گريف بودن پيتر با آرنجش به پهلوي سيريوس ميزنه و توجه اونو به اسنيپ جلب ميكنه ... سيريوس:ببين كي اينجاس زرزروس عزيزمونه... جيمز:آره ،بلا چي كار كردي اينقدر امروز خوشگل شدي ؟حسابي تيپ زدي ...بذار ببينم نكنه روغن موتو عوض كردي؟آره انگار درست گفتم ولي مثل هميشه بوي گندش دخمه هارو ورداشته! اسنيپ:خفه شو پاتر وگرنه يه كاري مي كنم ديگه اونز عزيزت نگاتم نكنه! حالا نوبت سوروس بود كه بخندد...! سيريوس:نكبت...! اسنيپ برگشت كه به طرف كلاس بعدي اش برود كه نوري شديد حاصل از طلسم قوي و خطرناك سيريوس كه بين دو كتف اسنيپ برخورد كرده بود كل دخمه ها را روشن كرد... اسنيپ از آنجا به بعد را به خاطر نمي آورد چون وقتي چشمانش را گشود كه روي يكي از تخت هاي درمانگاه بود. خوب بود....ولی مطمئنا میتونه خیلی بهتر بشه!!! موفق باشی!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/25 20:32:42
دو چشم سبزش مثل خیاره موهاش سیاه مثل تخته سیاهه کاش مال من بود این پسر خوب فاتح جنگ با لرد سیاهه