جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[continious]] بحثهای سر میز غذا
جزئیات کاربر

كلبه سالها متروك مانده بود و غبار نرم و ضخيمي روي تمام كف كلبه و ميز و صندلي چوبي داخل اتاق نشسته بود. از پنجره كلبه منظره جنگل تيره و تاريكي كه كلبه در دل آن قرار داشت ديده مي شد، نسيم ملايمي در بيرون كلبه مي وزيد و چوبهاي فرسوده و پنجره شكسته كلبه را به لرزه در مي آورد.
فضاي تاريك و رعب آور كلبه هيجان اوليه افراد گروه را چند لحظه در خود محو كرد ولي فرياد "مرگ بر پليدي" لونا فضاي منجمد را شكست و گامهاي استوار افراد كه با هيجان زياد از كلبه خارج مي شدند گرد و غبار چند ساله نشسته روي زمين را در فضا پراكنده كرد.
گروه خود را به دل جنگل تيره و ظلماني زدند و به سرعت در جهتي كه دامبلدور تعيين كرده بود به پيش مي رفتند. هيجان مبارزه با پليدي كه ولدمورت در قبر پدربزرگ خود پنهان كرده و نابودي يكي از جاودانه سازهاي او نيروي مضاعفي در وجود افراد دميده بود. فايرنز كه با پاهاي نيرومندش چهارنعل مي رفت و از ديگران پيشي گرفته بود از دور صداي قورقور شنيد (به بركه نزديك مي شدند) فايرنز قدمهايش را سرعتر كرد، اگر قرار بود اتفاقي بيفتد ترجيح مي داد كه اين اتفاق براي خودش باشد و نه ديگران. اما ناگهان متوجه شد كه ديگران سريعتر از او حركت مي كنند و از او پيشي مي گيرند. سعي كرد به طرف اسپراوت و فرد برود ولي حركت برايش بي اندازه دشوار شده بود گويي پا نداشت سرش را پايين انداخت تا شايد دليل را پيدا كند و بعد با صحنه ي وحشتناكي روبرو شد به جاي سم هاي زيبا و خوش تراشش پاهايي سبز رنگ كه شباهت زيادي به پاي قورباغه داشتند پدیدار شده بود. خواب او داشت به حقيقت تبديل مي شد، اما بايد كاري مي كرد ناگهان صداي فرياد ديگران را شنيد:
- فرار كنيد گردباد يه گردباد داره به طرف ما مياد.
- بخوابيد روي زمين، ريشه درختها رو محكم بگيريد
فايرنز كه حالا به قورباغه تبديل شده بود نمي توانست ريشه درختها را بگيرد براي همين به داخل بركه پريد و به اعماق آب پناه برد گردباد از كنار بركه عبور كرد و آب بركه را بسيار متلاطم كرد. بعد از آرام شدن آب بركه، فايرنز با سرعت و شتاب زياد در حالي كه اميدي به زنده ماندن ديگران نداشت از بركه بيرون جهيد اما منظره اي كه ديد او را به تعجب واداشت. هيچ جسدي روي زمين نبود هيچكس در آن اطراف نبود تمام دختان شكسته شده بودند و چند درخت جوان هم روي زمين افتاده بودند.
قسمتي از خواب او تغيير كرده بود اما چيزي براي دل بستن و زمانی برای درنگ کردن وجود نداشت. فايرنز با جهشهايي كه سعي مي كرد تا آنجا كه امكان دارد بلند و سريع باشند به راه افتاد
******************************
قبرستان كنار جنگل كاملا در گياهاني كه در آن روييده بودند غرق شده بود و تنها چيزي كه نشان مي داد كه آنجا قبرستان است سنگ قبرهاي بودند كه به سختي از ميان علفهاي هرز و بلند سرك مي كشيدند. قورباغه سبز و كريهي با جستهاي كوتاه در ميان علفها حركت مي كرد و از قبري به قبر ديگر مي رفت. ديگر تواني در بدن نداشت، نا اميدي مانند خوره به جانش افتاده بود. ناگهان آنرا ديد. بله خودش بود قبر پدر بزرگ ولدمورت بود، حالا چطور مي توانست زمين را بكند؟ امكان كندن زمين برايش وجود نداشت ديگر نایی در بدن نداشت وانگهي بدن نيرومند سانتوري اش حالا به يك قورباغه نحيف و ناتوان تبديل شده بود. فكر كندن را از سرش بيرون كرد و دور سنگ قبر را گشت. در پشت سنگ قبر سوراخ موشي وجود داشت و مي توانست از آنجا وارد قبر شود، ترديدي به خود راه نداد و با آخرين ذرات توانش خود را به درون قبر انداخت. در تاريكي داخل قبر چشمانش چيزي نمي ديدند اما چند ثانيه بعد به كمك چشمان بزرگ قورباغه اي اش و نور كمي كه از سوراخ به داخل مي تابيد توانست بقاياي جسد را ببيند كه چيزي جز يك مشت استخوان نبودند. جست زنان در ميان استخوانها به جستجو پرداخت، ناگهان ...... بله خودش بود جاودانه ساز ولدمورت آنجا بود، يك گوي بلورين كه در تاريكي قبر و در زير غبار كهنه اي كه رويش نشسته بود خاموش و بي فروغ شده بود.
حالا بايد مطابق دستورات دامبلدور عمل مي كرد اما او كه چوب جادو نداشت. پنجه هاي كوچكش را بر روي گوي كشيد و غبار را از روي آن پاك كرد. در انعكاس روي گوي تصوير خودش را مي ديد البته به صورت يك سانتور نه قورباغه. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. گوي را غلتاند و آنرا به سمت لكه نوري راند كه از سوراخ محل ورودش به روي زمين مي تابيد، به محض رسيدن به نور ناگهان گوي شروع به تابيدن كرد و نوري به روشنايي خورشيد به اطراف تاباند. ناگهان زمين لرزيد و سنگ قبر به كناري افتاد.
سانتوري تنومند كه یک گوي بلوري در دست داشت در ميان قبر ايستاده بود. ناگهان صدايي از بالاسر خود شنيد. افراد گروه داشتند از آسمان سقوط مي كردند و از وحشت فرياد مي زدند ناگهان آوازي خوش در فضا طنين افكند و ققنوسي آتشين لونا را روي هوا گرفت و سپس بقيه افراد نيز به پاهاي نيرومند ققنوس چنگ زدند و همه به سلامت روي زمين فرود آمدند.
موجي از شادي همه را فراگرفت فرياد شادي تاريكي و سكون شب را شكست و تمام بلايا و سختي ها را از خاطر افراد دور كرد در اين لحظه يكي از پرهاي ققنوس آتش گرفت و نامه اي به خط دامبلدور ظاهر شد.
در نامه نوشته شده بود:
این قدرت اراده و همدلي شما بود که باعث شد بتوانيد موانع را پشت سر بگذاريد و البته من هم بعد از شنيدن خواب فايرنز سعي كردم در آن تغييراتي ايجاد كنم و از وقايع آن در جهت شكستن طلسم استفاده كنم. به زودي زمان شادي و جشن فرا مي رسد ولي حالا بايد دست به كار نابودي جاودانه ساز شويد. به اين دستورات با دقت عمل كنيد تا روح پليد ولدمورت از گوي خارج شود:
........................
فضاي تاريك و رعب آور كلبه هيجان اوليه افراد گروه را چند لحظه در خود محو كرد ولي فرياد "مرگ بر پليدي" لونا فضاي منجمد را شكست و گامهاي استوار افراد كه با هيجان زياد از كلبه خارج مي شدند گرد و غبار چند ساله نشسته روي زمين را در فضا پراكنده كرد.
گروه خود را به دل جنگل تيره و ظلماني زدند و به سرعت در جهتي كه دامبلدور تعيين كرده بود به پيش مي رفتند. هيجان مبارزه با پليدي كه ولدمورت در قبر پدربزرگ خود پنهان كرده و نابودي يكي از جاودانه سازهاي او نيروي مضاعفي در وجود افراد دميده بود. فايرنز كه با پاهاي نيرومندش چهارنعل مي رفت و از ديگران پيشي گرفته بود از دور صداي قورقور شنيد (به بركه نزديك مي شدند) فايرنز قدمهايش را سرعتر كرد، اگر قرار بود اتفاقي بيفتد ترجيح مي داد كه اين اتفاق براي خودش باشد و نه ديگران. اما ناگهان متوجه شد كه ديگران سريعتر از او حركت مي كنند و از او پيشي مي گيرند. سعي كرد به طرف اسپراوت و فرد برود ولي حركت برايش بي اندازه دشوار شده بود گويي پا نداشت سرش را پايين انداخت تا شايد دليل را پيدا كند و بعد با صحنه ي وحشتناكي روبرو شد به جاي سم هاي زيبا و خوش تراشش پاهايي سبز رنگ كه شباهت زيادي به پاي قورباغه داشتند پدیدار شده بود. خواب او داشت به حقيقت تبديل مي شد، اما بايد كاري مي كرد ناگهان صداي فرياد ديگران را شنيد:
- فرار كنيد گردباد يه گردباد داره به طرف ما مياد.
- بخوابيد روي زمين، ريشه درختها رو محكم بگيريد
فايرنز كه حالا به قورباغه تبديل شده بود نمي توانست ريشه درختها را بگيرد براي همين به داخل بركه پريد و به اعماق آب پناه برد گردباد از كنار بركه عبور كرد و آب بركه را بسيار متلاطم كرد. بعد از آرام شدن آب بركه، فايرنز با سرعت و شتاب زياد در حالي كه اميدي به زنده ماندن ديگران نداشت از بركه بيرون جهيد اما منظره اي كه ديد او را به تعجب واداشت. هيچ جسدي روي زمين نبود هيچكس در آن اطراف نبود تمام دختان شكسته شده بودند و چند درخت جوان هم روي زمين افتاده بودند.
قسمتي از خواب او تغيير كرده بود اما چيزي براي دل بستن و زمانی برای درنگ کردن وجود نداشت. فايرنز با جهشهايي كه سعي مي كرد تا آنجا كه امكان دارد بلند و سريع باشند به راه افتاد
******************************
قبرستان كنار جنگل كاملا در گياهاني كه در آن روييده بودند غرق شده بود و تنها چيزي كه نشان مي داد كه آنجا قبرستان است سنگ قبرهاي بودند كه به سختي از ميان علفهاي هرز و بلند سرك مي كشيدند. قورباغه سبز و كريهي با جستهاي كوتاه در ميان علفها حركت مي كرد و از قبري به قبر ديگر مي رفت. ديگر تواني در بدن نداشت، نا اميدي مانند خوره به جانش افتاده بود. ناگهان آنرا ديد. بله خودش بود قبر پدر بزرگ ولدمورت بود، حالا چطور مي توانست زمين را بكند؟ امكان كندن زمين برايش وجود نداشت ديگر نایی در بدن نداشت وانگهي بدن نيرومند سانتوري اش حالا به يك قورباغه نحيف و ناتوان تبديل شده بود. فكر كندن را از سرش بيرون كرد و دور سنگ قبر را گشت. در پشت سنگ قبر سوراخ موشي وجود داشت و مي توانست از آنجا وارد قبر شود، ترديدي به خود راه نداد و با آخرين ذرات توانش خود را به درون قبر انداخت. در تاريكي داخل قبر چشمانش چيزي نمي ديدند اما چند ثانيه بعد به كمك چشمان بزرگ قورباغه اي اش و نور كمي كه از سوراخ به داخل مي تابيد توانست بقاياي جسد را ببيند كه چيزي جز يك مشت استخوان نبودند. جست زنان در ميان استخوانها به جستجو پرداخت، ناگهان ...... بله خودش بود جاودانه ساز ولدمورت آنجا بود، يك گوي بلورين كه در تاريكي قبر و در زير غبار كهنه اي كه رويش نشسته بود خاموش و بي فروغ شده بود.
حالا بايد مطابق دستورات دامبلدور عمل مي كرد اما او كه چوب جادو نداشت. پنجه هاي كوچكش را بر روي گوي كشيد و غبار را از روي آن پاك كرد. در انعكاس روي گوي تصوير خودش را مي ديد البته به صورت يك سانتور نه قورباغه. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. گوي را غلتاند و آنرا به سمت لكه نوري راند كه از سوراخ محل ورودش به روي زمين مي تابيد، به محض رسيدن به نور ناگهان گوي شروع به تابيدن كرد و نوري به روشنايي خورشيد به اطراف تاباند. ناگهان زمين لرزيد و سنگ قبر به كناري افتاد.
سانتوري تنومند كه یک گوي بلوري در دست داشت در ميان قبر ايستاده بود. ناگهان صدايي از بالاسر خود شنيد. افراد گروه داشتند از آسمان سقوط مي كردند و از وحشت فرياد مي زدند ناگهان آوازي خوش در فضا طنين افكند و ققنوسي آتشين لونا را روي هوا گرفت و سپس بقيه افراد نيز به پاهاي نيرومند ققنوس چنگ زدند و همه به سلامت روي زمين فرود آمدند.
موجي از شادي همه را فراگرفت فرياد شادي تاريكي و سكون شب را شكست و تمام بلايا و سختي ها را از خاطر افراد دور كرد در اين لحظه يكي از پرهاي ققنوس آتش گرفت و نامه اي به خط دامبلدور ظاهر شد.
در نامه نوشته شده بود:
این قدرت اراده و همدلي شما بود که باعث شد بتوانيد موانع را پشت سر بگذاريد و البته من هم بعد از شنيدن خواب فايرنز سعي كردم در آن تغييراتي ايجاد كنم و از وقايع آن در جهت شكستن طلسم استفاده كنم. به زودي زمان شادي و جشن فرا مي رسد ولي حالا بايد دست به كار نابودي جاودانه ساز شويد. به اين دستورات با دقت عمل كنيد تا روح پليد ولدمورت از گوي خارج شود:
........................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1385/11/23 15:34:27
ویرایش شده توسط فایرنز در 1385/11/23 15:48:08
ویرایش شده توسط فایرنز در 1385/11/23 15:48:08
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
جزئیات کاربر

- بهتره بريم...
فِرِد اين را گفت و چشمانش را بست...
- صبر كن! همه بايد به يه جا بريم... شماره 12 گريمالد... حالا بريم!
با تمام شدن صحبت هاي اسپروات، همگي چشمان خود را برهم گذاشتند...
---------------------
- ببينم ما اونجا چيكار ميكرديم؟!
- چطور شد كه از اونجا سر در آورديم؟!
- صبر كنيد!
با اين جمله ي فايرنز همه با چهره هايي پرسش گونه، سكوت كردند...
- ببينيد، يه مطلب ديگه كه دامبلدور به اون اشاره نكرد، اين بود كه اون جاودانه ساز... در واقع روحي كه در اون وجود داره...
در اين لحظه همگي بر روي صندلي هاي كهنه ي اتاق نشستند و با تعجب بسيار به چهره ي فايرنز كه دست بر پيشاني گذاشته بود و راه ميرفت، خيره شده بودند و به صحبت هاي وي با دقت گوش ميدادند...
فايرنز ادامه داد: اون به كاري براي جلوگيري از انجام عمليات ما دست ميزنه!
آليشيا در حالي كه مانند ديگران ابروانش را در هم كشيده بود، غرغر كرد: يعني ما تحت طلسم اون هستيم؟ درسته؟
فايرنز: بله، متاسفانه!
آليشيا از جا برخواست و به سمت درب كلبه رفت... آنجا ايستاد و رو به اعضاي گروه با لحني مقتدارانه گفت: ما بايد شكستش بديم! بلند شيد!
لودو بگمن در تاييد صحبت هاي آليشيا ادامه داد: بله، ما شكستش ميديم!
و دست خود را برروي ميز چوبي فرسوده ي وسط اتاق كوفت و جمله خود را تكرار كرد: ما شكستش ميديم!
دنيس... اريك مانچ... و سپس تمامي اعضا اين جمله را با صداي بلند ادا كردند و دست خود را بر روي دست لودو گذاشتند.
يكدلي و يكپارچگي در دل اعضا موج ميزد و فايرنز در اين لحظه از مشاهده ي اينچنين گروه متعهدي شادمان بود، ولي يك لحظه با تداعي شدن خواب خود در ذهن، ناگهان منقلب گشد و زانوانش سست شد! اشك در چشمان فايرنز حلقه زده بود...
لونا: ببينم فايرنز چيزي شده؟!
و زير بغل فايرنز را كه اينك در همان حال كه دستش بر روي دست همه قرار داشت، سرش را روي ميز قرار داده بود، را گرفت و سر او را بلند كرد...
فايرنز در حال اشك ريختن بود!
لودو: چِت شده مرد؟! اين چه كاريه؟
لودو با لحني سرشار از روحيه اين كلمات را بر زبان آورد و ادامه داد: بلند شو... ما موفق ميشيم... اون طلسم هيچ كار نميتونه بكنه...
فايرنز اشكهاي خود را پاك كرد و سعي كرد بر خود مسلط شود و با صدايي گرفته، بريده بريده شروع به صحبت كرد:
- دوستان عزيز من! من واقعآ خيلي خوشحالم كه چنين جمعي رو ميبينم؛ از دوستان خوبم! (و قطره اشكي بر گونه وي لغزيد!) اميدوارم، تا آخرين لحظات همينطور يكدل و مقتدر جلو بريم، و هيچ كس نميتونه جلو دار ما باشه...
فايرنز مرتبآ به ياد خواب خود ميافتاد و نميتوانست آن خواب شيطاني و از دست دادن دوستانش در آن حادثه ي سياه را از ذهن دور كند! همين باعث شده بود كه وي نتوانت به خوبي صحبت كند؛ در واقع او نميدانست كه چگونه و با چه كلماتي اين حس خود را به دوستانش منتقل كند...
فايرنز پس از مكثي كوتاه ادامه داد: فقط همين رو ميگم كه اگر هر اتفاقي بيافته، من رو ببخشيد!
ماركوس فلينت: هي... فايرنز... تو با اين كارات روحيه ما رو هم خراب كردي مرد! به هيچ عنوان هر اتفاقي كه بيافته مسئولش تو نيستي، هر كدوم از ما ممكن بود اون خواب رو ببينيم!
- اين روحيه ي اتحاد ماست كه ما رو شكست ناپذير ميكنه!
پس از اين جمله ي زيباي لونا، همه با هم فرياد زدند...
- درسته!
فايرنز كه اكنون روحيه اي مجدد يافته بود، خود را كمي جمع كرد و گفت: خوب... فكر ميكنم كه خيلي دير شده باشه! بهتره يه بار ديگه امتحان كنيم!
و همگي به سمت شومينه ي دود گرفته ي اتاق رفتند...
***************************
- يوووو هووو!
- آره!
- خودشه!
- ببينم همه هستن؟
- آره همه هستيم!
همگي با خوشحالي و شادماني و با روحيه اي وصف ناپذير در كلبه اي كه دامبلدور گفته بود ظاهر شده بودند...
شايد همين روحيه ي اتحاد بود كه اينبار با قوت گرفتن، مانع از انحراف آنها از مقصد شده بود! اتحادي زيبا و شيرين! البته تا اين لحظه...!
فِرِد اين را گفت و چشمانش را بست...
- صبر كن! همه بايد به يه جا بريم... شماره 12 گريمالد... حالا بريم!
با تمام شدن صحبت هاي اسپروات، همگي چشمان خود را برهم گذاشتند...
---------------------
- ببينم ما اونجا چيكار ميكرديم؟!
- چطور شد كه از اونجا سر در آورديم؟!
- صبر كنيد!
با اين جمله ي فايرنز همه با چهره هايي پرسش گونه، سكوت كردند...
- ببينيد، يه مطلب ديگه كه دامبلدور به اون اشاره نكرد، اين بود كه اون جاودانه ساز... در واقع روحي كه در اون وجود داره...
در اين لحظه همگي بر روي صندلي هاي كهنه ي اتاق نشستند و با تعجب بسيار به چهره ي فايرنز كه دست بر پيشاني گذاشته بود و راه ميرفت، خيره شده بودند و به صحبت هاي وي با دقت گوش ميدادند...
فايرنز ادامه داد: اون به كاري براي جلوگيري از انجام عمليات ما دست ميزنه!
آليشيا در حالي كه مانند ديگران ابروانش را در هم كشيده بود، غرغر كرد: يعني ما تحت طلسم اون هستيم؟ درسته؟
فايرنز: بله، متاسفانه!
آليشيا از جا برخواست و به سمت درب كلبه رفت... آنجا ايستاد و رو به اعضاي گروه با لحني مقتدارانه گفت: ما بايد شكستش بديم! بلند شيد!
لودو بگمن در تاييد صحبت هاي آليشيا ادامه داد: بله، ما شكستش ميديم!
و دست خود را برروي ميز چوبي فرسوده ي وسط اتاق كوفت و جمله خود را تكرار كرد: ما شكستش ميديم!
دنيس... اريك مانچ... و سپس تمامي اعضا اين جمله را با صداي بلند ادا كردند و دست خود را بر روي دست لودو گذاشتند.
يكدلي و يكپارچگي در دل اعضا موج ميزد و فايرنز در اين لحظه از مشاهده ي اينچنين گروه متعهدي شادمان بود، ولي يك لحظه با تداعي شدن خواب خود در ذهن، ناگهان منقلب گشد و زانوانش سست شد! اشك در چشمان فايرنز حلقه زده بود...
لونا: ببينم فايرنز چيزي شده؟!
و زير بغل فايرنز را كه اينك در همان حال كه دستش بر روي دست همه قرار داشت، سرش را روي ميز قرار داده بود، را گرفت و سر او را بلند كرد...
فايرنز در حال اشك ريختن بود!
لودو: چِت شده مرد؟! اين چه كاريه؟
لودو با لحني سرشار از روحيه اين كلمات را بر زبان آورد و ادامه داد: بلند شو... ما موفق ميشيم... اون طلسم هيچ كار نميتونه بكنه...
فايرنز اشكهاي خود را پاك كرد و سعي كرد بر خود مسلط شود و با صدايي گرفته، بريده بريده شروع به صحبت كرد:
- دوستان عزيز من! من واقعآ خيلي خوشحالم كه چنين جمعي رو ميبينم؛ از دوستان خوبم! (و قطره اشكي بر گونه وي لغزيد!) اميدوارم، تا آخرين لحظات همينطور يكدل و مقتدر جلو بريم، و هيچ كس نميتونه جلو دار ما باشه...
فايرنز مرتبآ به ياد خواب خود ميافتاد و نميتوانست آن خواب شيطاني و از دست دادن دوستانش در آن حادثه ي سياه را از ذهن دور كند! همين باعث شده بود كه وي نتوانت به خوبي صحبت كند؛ در واقع او نميدانست كه چگونه و با چه كلماتي اين حس خود را به دوستانش منتقل كند...
فايرنز پس از مكثي كوتاه ادامه داد: فقط همين رو ميگم كه اگر هر اتفاقي بيافته، من رو ببخشيد!
ماركوس فلينت: هي... فايرنز... تو با اين كارات روحيه ما رو هم خراب كردي مرد! به هيچ عنوان هر اتفاقي كه بيافته مسئولش تو نيستي، هر كدوم از ما ممكن بود اون خواب رو ببينيم!
- اين روحيه ي اتحاد ماست كه ما رو شكست ناپذير ميكنه!
پس از اين جمله ي زيباي لونا، همه با هم فرياد زدند...
- درسته!
فايرنز كه اكنون روحيه اي مجدد يافته بود، خود را كمي جمع كرد و گفت: خوب... فكر ميكنم كه خيلي دير شده باشه! بهتره يه بار ديگه امتحان كنيم!
و همگي به سمت شومينه ي دود گرفته ي اتاق رفتند...
***************************
- يوووو هووو!
- آره!
- خودشه!
- ببينم همه هستن؟
- آره همه هستيم!
همگي با خوشحالي و شادماني و با روحيه اي وصف ناپذير در كلبه اي كه دامبلدور گفته بود ظاهر شده بودند...
شايد همين روحيه ي اتحاد بود كه اينبار با قوت گرفتن، مانع از انحراف آنها از مقصد شده بود! اتحادي زيبا و شيرين! البته تا اين لحظه...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
[size=small]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/12
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
از: هافلپاف
پستها:
809

همه ي آن نه نفر در دفتر پروفسور دامبلدور نشسته بودند و در چهره ي تك تك آنها تعجب و هراس ديده ميشد. هيچ يك از قصد دامبلدور با خبر نبودند و با حالتي معضب، بر روي صندليهاي گلدوزي شده اي كه دامبلدور ظاهر كرده بود؛ نشسته بودند. همه سكوت كرده و به چهره ي به ظاهر آرام پروفسور خيره شده بودند. حتي پروفسور اسپروات هم متعجب بود كه آيا بايد تمام آنها را درمان ميكرد!!
بالاخره سكوت به وسيله پروفسور دامبلدور شكسته شد و پروفسور لب به سخن گشود: "حتمآ همگي تعجب ميكنيد كه چرا در اينجا جمع شديد. البته جاي تعجب هم دارد. اما اگر بخواهيد دليلش رو بدونيد؛ بايد بگم كه اول بايد چيزي را براتون تعريف كنم."
و پروفسور تمام خواب فايرنز و جريان جاودانه ساز را براي آنها تعريف كرد. باز هم كسي چيزي نگفت و فقط هراسشان از قبل بيشتر شده بود. هيچ كدام دليل اين حرفهاي پروفسور را نميدانستند و بعضي ها اميدوار بودند كه دامبلدور هرگز صحبتش را ادامه ندهد.
اما پروفسور ادامه داد: "ومن از شما عزيزانم ميخوام كه آماده يك سفر يا بهتر است بگم يك مآموريت بشيد. البته كه من به شما اطمينان و اعتماد كامل دارم. چون از نظر من شما از هر لحاظ گروهي كامل و قوي هستيد. خب، حالا نظرتون چيه؟
لحظه اي سكوت برقرار شد. ويزلي با شور و هيجان گفت: من حاضرم. اسپروات و لاوگود و اسپينت هم حرف او را تآييد كردند. هيچ كس ناراضي نبود و بالاخره همه قبول كردند كه فردا عازم يك مآموريت مهم و دشوار شوند. و البته چاره ي ديگري هم نداشتند؛ چون همانطور كه پروفسور گفته بود، آنها طلسم شده بودند. همگي تك تك از دفتر دامبلدور خارج ميشدند و مي رفتند تا براي يك مآموريت بزرگ آماده شوند.
آليشيا كه آخرين نفر بود، برگشت و پرسيد: ببخشيد پروفسور، اين مآموريت چقدر طول ميكشه؟
دامبلدور لبخندي زد و گفت: هر وقت كه اون جاودانه ساز را پيدا كرديد.
.......................
بالاخره آن شب نيز به پايان رسيد و همه صبح زود، به دستور پروفسور رداهاي سفر را پوشيده و به همراه يك كوله پشتي كوچك، به سمت دفتر دامبلدور حركت كردند. ساعت شش صبح، تمامي اعضاي گروه جمع شده و به پروفسورنگاه ميكردند.
دامبلدور شروع به صحبت كرد و سعي ميكرد در لحن صدايش شادي و هيجان را بگنجايد: "خب، اميدوارم موفق باشيد. توضيحات كامل را به فايرنز دادم. او رهبر شماست. اما فراموش نكنيد كه راه پر خطري را در پيش رو داريد و مراقب خواب فايرنز هم باشيد.
همه به سمت شومينه رفتند و تك تك وارد آتش شدند. دامبلدور هنگام رفتن هر يك، جمله ي اميدوار كننده اي را همراهشان ميكرد. آخرين نفر فايرنز بود. در آخرين لحظات دامبلدور با چهره اي غمگين گفت: مراقب باش.
***
لونا با موهايي در هم و مملو از خاك، از جا بلند شد و به اطرافش خيره شد. صداي موزيك تا آخرين حد بلند بود و تعداد زيادي زن و مرد با رداهاي مهماني مشغول جشن گرفتن بودند. او درون يك سالن جشن بود. خوشبختانه همه سرگرم كار خود بودند و آنقدر شلوغ بود كه كسي لونا را با آن سر و وضعش نديد. به سرعت از جايش بلند شد و با خواندن وردي سرو وضعش را مرتب كرد. كم كم همگي ظاهر شدند و اين ظاهر شدن ها موجب شد كه گروهي از مهمانها متوجه آنها شوند ودر مورد آنها با يكديگر صحبت كنند. مخصوصآ در مورد وجود يك سنتائور در مهماني، صداي اعتراضشان بلند تر ميشد. فايرنز متعجب گفت: اينجا كجاست؟ ما قرار بود تو يك كلبه فرود بيايم. يعني چه؟
دنيس در حالي كه نگاهش به جمعيت بود زمزمه كرد: بايد از اينجا خارج شيم؛ بايد بريم بيرون.
اما قبل از اينكه آنها كاري بكنند؛ مردي از بين جمعيت جلو آمد كه به نظر مي رسيد مهماني را او اداره ميكند. آنقدر متعجب بود كه قرمز شده بود.
لودو با پوزخندي گفت: خدا رو شكر كه جادوگرن. شرط ميبندم كه الان غش ميكنه.
بالاخره سكوت به وسيله پروفسور دامبلدور شكسته شد و پروفسور لب به سخن گشود: "حتمآ همگي تعجب ميكنيد كه چرا در اينجا جمع شديد. البته جاي تعجب هم دارد. اما اگر بخواهيد دليلش رو بدونيد؛ بايد بگم كه اول بايد چيزي را براتون تعريف كنم."
و پروفسور تمام خواب فايرنز و جريان جاودانه ساز را براي آنها تعريف كرد. باز هم كسي چيزي نگفت و فقط هراسشان از قبل بيشتر شده بود. هيچ كدام دليل اين حرفهاي پروفسور را نميدانستند و بعضي ها اميدوار بودند كه دامبلدور هرگز صحبتش را ادامه ندهد.
اما پروفسور ادامه داد: "ومن از شما عزيزانم ميخوام كه آماده يك سفر يا بهتر است بگم يك مآموريت بشيد. البته كه من به شما اطمينان و اعتماد كامل دارم. چون از نظر من شما از هر لحاظ گروهي كامل و قوي هستيد. خب، حالا نظرتون چيه؟
لحظه اي سكوت برقرار شد. ويزلي با شور و هيجان گفت: من حاضرم. اسپروات و لاوگود و اسپينت هم حرف او را تآييد كردند. هيچ كس ناراضي نبود و بالاخره همه قبول كردند كه فردا عازم يك مآموريت مهم و دشوار شوند. و البته چاره ي ديگري هم نداشتند؛ چون همانطور كه پروفسور گفته بود، آنها طلسم شده بودند. همگي تك تك از دفتر دامبلدور خارج ميشدند و مي رفتند تا براي يك مآموريت بزرگ آماده شوند.
آليشيا كه آخرين نفر بود، برگشت و پرسيد: ببخشيد پروفسور، اين مآموريت چقدر طول ميكشه؟
دامبلدور لبخندي زد و گفت: هر وقت كه اون جاودانه ساز را پيدا كرديد.
.......................
بالاخره آن شب نيز به پايان رسيد و همه صبح زود، به دستور پروفسور رداهاي سفر را پوشيده و به همراه يك كوله پشتي كوچك، به سمت دفتر دامبلدور حركت كردند. ساعت شش صبح، تمامي اعضاي گروه جمع شده و به پروفسورنگاه ميكردند.
دامبلدور شروع به صحبت كرد و سعي ميكرد در لحن صدايش شادي و هيجان را بگنجايد: "خب، اميدوارم موفق باشيد. توضيحات كامل را به فايرنز دادم. او رهبر شماست. اما فراموش نكنيد كه راه پر خطري را در پيش رو داريد و مراقب خواب فايرنز هم باشيد.
همه به سمت شومينه رفتند و تك تك وارد آتش شدند. دامبلدور هنگام رفتن هر يك، جمله ي اميدوار كننده اي را همراهشان ميكرد. آخرين نفر فايرنز بود. در آخرين لحظات دامبلدور با چهره اي غمگين گفت: مراقب باش.
***
لونا با موهايي در هم و مملو از خاك، از جا بلند شد و به اطرافش خيره شد. صداي موزيك تا آخرين حد بلند بود و تعداد زيادي زن و مرد با رداهاي مهماني مشغول جشن گرفتن بودند. او درون يك سالن جشن بود. خوشبختانه همه سرگرم كار خود بودند و آنقدر شلوغ بود كه كسي لونا را با آن سر و وضعش نديد. به سرعت از جايش بلند شد و با خواندن وردي سرو وضعش را مرتب كرد. كم كم همگي ظاهر شدند و اين ظاهر شدن ها موجب شد كه گروهي از مهمانها متوجه آنها شوند ودر مورد آنها با يكديگر صحبت كنند. مخصوصآ در مورد وجود يك سنتائور در مهماني، صداي اعتراضشان بلند تر ميشد. فايرنز متعجب گفت: اينجا كجاست؟ ما قرار بود تو يك كلبه فرود بيايم. يعني چه؟
دنيس در حالي كه نگاهش به جمعيت بود زمزمه كرد: بايد از اينجا خارج شيم؛ بايد بريم بيرون.
اما قبل از اينكه آنها كاري بكنند؛ مردي از بين جمعيت جلو آمد كه به نظر مي رسيد مهماني را او اداره ميكند. آنقدر متعجب بود كه قرمز شده بود.
لودو با پوزخندي گفت: خدا رو شكر كه جادوگرن. شرط ميبندم كه الان غش ميكنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1385/11/20 14:47:54
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
جزئیات کاربر

دامبلدور چوبدستی خود را در هوا تکانی مختصر داد و بلافاصله هشت کاغذ پوستی بهمراه قلم پر وی بر روی میز مقابلش افتاد.او با طمانینه و وقار خاصی که سبب تحسین و شگفتی فایرنز در دل شده بود, پیغامی را بر روی هر کدام از آنها مینوشت و به ترتیب آنها را غیب میکرد.دامبلدور پس از آنکه تمامی نامه ها را به سوی مقصدشان فرستاد رویش را به سوی فایرنز کرد و گفت:
-حالا باید منتظر بمانیم تا به اینجا بیایند.
***
فرد ویزلی در پشت مغازه شوخی های ویزلی به همراه جرج سخت مشغول کار بودند.با اینکه روز به روز دنیای جادوگری را سیاهی فرا میگرفت این دو هنوز سخت در تلاش بودند تا برای لحظهای هم شده بتوانند مردم را بخندانند و غم را از دل آنها بزدایند.آنها مشغول بسته بندی آخرین اختراع خود بودند که ناگهان کاغذی درست بالای سر فرد ظاهر شد و سبب شد او نتواند درست جلوی خود را ببیند و بستهبندی محصول خود را خراب کند.در حالی که به فرستنده نامه لعنت میفرستاد کاغذ را در حالتی قرار داد تا در زیر نور قرار گیرد و بتواند آنرا بخواند.پس از چند لحظه آن چهره عصبانی جای خود را به چهرهای بهت زده و در عین حال نگران داد.جرج که کمتر چنین حالتی را در برادرش دیده بود گفت:
-چیزی شده فرد؟
ولی فرد که نمیخواست سبب رنجش او شود پاسخ داد:
-چیز خاصی نیست, فقط...فقط تو میتونی خودت به تنهایی بقیشونو بسته بندی کنی؟من باید به ملاقات یه فرد مهم برم ....
-اگه اتفاقی افتاده به من هم بگو من....
-گفتم که چیز خاصی نیست فقط باید هر چه سریعتر برم .موفق باشی.میبینمت.
***
درست در همین لحظه در گلخانه هاگوارتز ,در حالی که چند متر آن طرف تر دامبلدور و فایرنز غرق نگرانی و تشویش بودند, صدای قهقهه شاگردان به آن مکان روح بخشیده بود.ارنی مک میلان گوشهای هری را به تربچه تبدیل کرده بود و همه حتی خود هری نیز قهقهه خنده را سر داده بودند.در همین لحظه کاغذی از در به داخل آمد و درست به سمت مرکز پیشانی نویل رفت,نویل از ترس جیغی زد و چنان که گویی آن کاغذ تخته سنگی بزرگ است خود را به سمت هرمیون پرت کرد.با این کار باعث خنده بیشتر بچهها شد .نامه پس از آنکه دوری بدور خود زد یکراست به سمت اسپراوت رفت....اسپراوت با خونسردی تمام در هوا چنگ انداخت و آنرا قاپید.نامه را خواند و لبخند تمسخرآمیزی زد.سپس رو به بچه ها کرد و گفت:
-امروز کلاس ده دقیقه زودتر تموم میشه میتونید برید!
هری فریاد زد:
-ولی پروفسور گوشهام!
-برو پیش خانم پامفری !من الان باید برم !وقت ندارم.نگران نباش خانم پامفری تا شب درستشون میکنه!
سپس در حالی که در این فکر بود که بار دیگر باید به کمک گیاه چه کسی را معالجه کند به سمت دفتر دامبلدور راه افتاد.
***
دنیس خوشحال و خندان از کلاس گیاه شناسی به همراه دیگر بچهها خارج شد.هنوز با دیدن گوشهای هری خندهاش میگرفت.فکر نمیکرد حتی لرد ولدمورت بتواند در این لحظه شادیاش را خراب کند اما غافل از این بود که چه در پیش دارد.آنها در حالی که مراقب بودند فاصله خود را از درخت بید کتک زن حفظ کنند به سوی کلبه هاگرید رفتد تا کلاس مراقبت از موجودات جادویی خود را آغاز کنند.در همین هنگام کاغذی چرخ زنان به بالای سر دنیس آمد و درست روی سر او افتاد!دنیس که از این حرکت متعجب شده بود نامه را با احتیاط باز کرد و آنرا خواند.کنجکاوی وجودش را فرا گرفت.یعنی دامبلدور چه کاری با او میتوانست داشته باشد.او حتی احساس میکرد که دامبلدور او را نمیشناسد حال چگونه ممکن بود از وی خواسته باشد که به دفترش بیاید؟
-کجا میری دنیس کلاس داریم الان شروع میشه.
-نمیتونم باید برم...یه کار مهم واسم پیش اومده!
و در حالی که با صدها سوال و احتمال در ذهنش دست در گریبان بود به سوی قلعه رهسپار شد.
***
آلیشیا اسپینت سخت در حال برنامهریزی برای جلسه بعدی تمرین ارتش الف دال بود.او در این فکر بود که چه برنامههایی برای جلسه بعد مناسب است.حالا که هری در درمانگاه بستری بود او خود میبایست جلسه امشب را به تنهایی سر و سامان میداد.امیدوار بود که بتواند از پس این مسئولیت بر بیاید و اعتماد بقیه را به خود جلب کند. در فکر این بود که چه وردی را برای امشب انتخاب کند که کاغذی پر و بال زنان از پشت پنجره توجهش را جلب نمود. پنجره را باز کرد و آنرا گرفت.ذهنش کم کم از ارتش دور و به محتوای نامه معطوف میشد.او باید به دیدن دامبلدور میرفت... حالا که فکر میکرد متوجه شد احتمالش وجود دارد که امشب نتواند به جلسه الف دال برسد.
***
لودو بگمن در حال فرار از چند عدد جن بی سر و پا بود.دیگر آن چاپلوسی در چهرهاش مشاهده نمیشد.صدای سم های آنها را از پشت سر خود به وضوح میشنید.با عجله به پشت تخته سنگی پرید تا بلکه بتواند آنها را گمراه کند ولی وقتی که دید آنها دقیقا به همان سمت میآیند به سرعت از جای خود برخاست و دومرتبه شروع به دویدن کرد.در همین هنگام صدای زوزهای را از پشت سر خود میشنید که هر لحظه به وی نزدیکتر میشد.سرعتش را بیشتر کرد...آرزو میکرد که در این لحظه جاروی پرنده خود را به همراه داشت.ناگهان چیزی سفید از او سبقت گرفت و درست در دهان او فرود آمد.از ترس فریاد خاموشی کشید و سپس بدون آنکه متوجه شود از هوا بلند شد و در حالی که مانند بادبادکی به آن تکه کاغذ وصل بود با سرعت در هوا پیچ و تاب میخورد.در ده مایلی هاگزمید قلعه هاگوارتز هویدا بود و لودو بگمن به اجبار به آن سمت میرفت!
***
دهها مایل آن طرفتر نامهای اینچنینی به دست لونا لاوگود,اریک مانچ و مارکوس فلینت رسید.در همین هنگام دامبلدور در حالی که به همراه فایرنز از پلههای دفتر خود بالا میرفتند رو به سمت او کرد و گفت:
-فکر میکنم تا چند لحظه دیگر همه اینجا باشند.
و سپس آنها در دفتر دامبلدور به انتظار هشت فرد باقیمانده نشستند.
-حالا باید منتظر بمانیم تا به اینجا بیایند.
***
فرد ویزلی در پشت مغازه شوخی های ویزلی به همراه جرج سخت مشغول کار بودند.با اینکه روز به روز دنیای جادوگری را سیاهی فرا میگرفت این دو هنوز سخت در تلاش بودند تا برای لحظهای هم شده بتوانند مردم را بخندانند و غم را از دل آنها بزدایند.آنها مشغول بسته بندی آخرین اختراع خود بودند که ناگهان کاغذی درست بالای سر فرد ظاهر شد و سبب شد او نتواند درست جلوی خود را ببیند و بستهبندی محصول خود را خراب کند.در حالی که به فرستنده نامه لعنت میفرستاد کاغذ را در حالتی قرار داد تا در زیر نور قرار گیرد و بتواند آنرا بخواند.پس از چند لحظه آن چهره عصبانی جای خود را به چهرهای بهت زده و در عین حال نگران داد.جرج که کمتر چنین حالتی را در برادرش دیده بود گفت:
-چیزی شده فرد؟
ولی فرد که نمیخواست سبب رنجش او شود پاسخ داد:
-چیز خاصی نیست, فقط...فقط تو میتونی خودت به تنهایی بقیشونو بسته بندی کنی؟من باید به ملاقات یه فرد مهم برم ....
-اگه اتفاقی افتاده به من هم بگو من....
-گفتم که چیز خاصی نیست فقط باید هر چه سریعتر برم .موفق باشی.میبینمت.
***
درست در همین لحظه در گلخانه هاگوارتز ,در حالی که چند متر آن طرف تر دامبلدور و فایرنز غرق نگرانی و تشویش بودند, صدای قهقهه شاگردان به آن مکان روح بخشیده بود.ارنی مک میلان گوشهای هری را به تربچه تبدیل کرده بود و همه حتی خود هری نیز قهقهه خنده را سر داده بودند.در همین لحظه کاغذی از در به داخل آمد و درست به سمت مرکز پیشانی نویل رفت,نویل از ترس جیغی زد و چنان که گویی آن کاغذ تخته سنگی بزرگ است خود را به سمت هرمیون پرت کرد.با این کار باعث خنده بیشتر بچهها شد .نامه پس از آنکه دوری بدور خود زد یکراست به سمت اسپراوت رفت....اسپراوت با خونسردی تمام در هوا چنگ انداخت و آنرا قاپید.نامه را خواند و لبخند تمسخرآمیزی زد.سپس رو به بچه ها کرد و گفت:
-امروز کلاس ده دقیقه زودتر تموم میشه میتونید برید!
هری فریاد زد:
-ولی پروفسور گوشهام!
-برو پیش خانم پامفری !من الان باید برم !وقت ندارم.نگران نباش خانم پامفری تا شب درستشون میکنه!
سپس در حالی که در این فکر بود که بار دیگر باید به کمک گیاه چه کسی را معالجه کند به سمت دفتر دامبلدور راه افتاد.
***
دنیس خوشحال و خندان از کلاس گیاه شناسی به همراه دیگر بچهها خارج شد.هنوز با دیدن گوشهای هری خندهاش میگرفت.فکر نمیکرد حتی لرد ولدمورت بتواند در این لحظه شادیاش را خراب کند اما غافل از این بود که چه در پیش دارد.آنها در حالی که مراقب بودند فاصله خود را از درخت بید کتک زن حفظ کنند به سوی کلبه هاگرید رفتد تا کلاس مراقبت از موجودات جادویی خود را آغاز کنند.در همین هنگام کاغذی چرخ زنان به بالای سر دنیس آمد و درست روی سر او افتاد!دنیس که از این حرکت متعجب شده بود نامه را با احتیاط باز کرد و آنرا خواند.کنجکاوی وجودش را فرا گرفت.یعنی دامبلدور چه کاری با او میتوانست داشته باشد.او حتی احساس میکرد که دامبلدور او را نمیشناسد حال چگونه ممکن بود از وی خواسته باشد که به دفترش بیاید؟
-کجا میری دنیس کلاس داریم الان شروع میشه.
-نمیتونم باید برم...یه کار مهم واسم پیش اومده!
و در حالی که با صدها سوال و احتمال در ذهنش دست در گریبان بود به سوی قلعه رهسپار شد.
***
آلیشیا اسپینت سخت در حال برنامهریزی برای جلسه بعدی تمرین ارتش الف دال بود.او در این فکر بود که چه برنامههایی برای جلسه بعد مناسب است.حالا که هری در درمانگاه بستری بود او خود میبایست جلسه امشب را به تنهایی سر و سامان میداد.امیدوار بود که بتواند از پس این مسئولیت بر بیاید و اعتماد بقیه را به خود جلب کند. در فکر این بود که چه وردی را برای امشب انتخاب کند که کاغذی پر و بال زنان از پشت پنجره توجهش را جلب نمود. پنجره را باز کرد و آنرا گرفت.ذهنش کم کم از ارتش دور و به محتوای نامه معطوف میشد.او باید به دیدن دامبلدور میرفت... حالا که فکر میکرد متوجه شد احتمالش وجود دارد که امشب نتواند به جلسه الف دال برسد.
***
لودو بگمن در حال فرار از چند عدد جن بی سر و پا بود.دیگر آن چاپلوسی در چهرهاش مشاهده نمیشد.صدای سم های آنها را از پشت سر خود به وضوح میشنید.با عجله به پشت تخته سنگی پرید تا بلکه بتواند آنها را گمراه کند ولی وقتی که دید آنها دقیقا به همان سمت میآیند به سرعت از جای خود برخاست و دومرتبه شروع به دویدن کرد.در همین هنگام صدای زوزهای را از پشت سر خود میشنید که هر لحظه به وی نزدیکتر میشد.سرعتش را بیشتر کرد...آرزو میکرد که در این لحظه جاروی پرنده خود را به همراه داشت.ناگهان چیزی سفید از او سبقت گرفت و درست در دهان او فرود آمد.از ترس فریاد خاموشی کشید و سپس بدون آنکه متوجه شود از هوا بلند شد و در حالی که مانند بادبادکی به آن تکه کاغذ وصل بود با سرعت در هوا پیچ و تاب میخورد.در ده مایلی هاگزمید قلعه هاگوارتز هویدا بود و لودو بگمن به اجبار به آن سمت میرفت!
***
دهها مایل آن طرفتر نامهای اینچنینی به دست لونا لاوگود,اریک مانچ و مارکوس فلینت رسید.در همین هنگام دامبلدور در حالی که به همراه فایرنز از پلههای دفتر خود بالا میرفتند رو به سمت او کرد و گفت:
-فکر میکنم تا چند لحظه دیگر همه اینجا باشند.
و سپس آنها در دفتر دامبلدور به انتظار هشت فرد باقیمانده نشستند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/18 2:11:13
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/18 2:14:13
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/18 2:27:48
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/18 2:14:13
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/11/18 2:27:48
فریا
جزئیات کاربر

چیزی تا صبح نمانده بود و زمین همچنان از باران شب قبل نمناک بود.اندکی خود را جابجا کرد و نفس عمیقی کشید بلکه وحشت را از خود دور کند اما به نظر میرسید ,نگرانی و ترس مانند زهری کشنده در رگهایش جریان دارد.تصاویر اجساد دوستانش, همچنان در برابر چشمانش حرکت میکردند.اسپراوت با چشمانی باز و بی روح به او خیره شده بود,کلاهش به یک سو غلتیده بود و بدنش پوشیده از خزه بود.موهای بلند لونا درون آب پیچ و تاب میخورد و چشمانش به آسمان خیره بود.
سرش را تکان داد تا این تصاویر را از خود دور کند.اراده اش را جمع کرد و از جا بلند شد,چوبدستی اش را بلند کرد و زیر لب چیزی را زمزمه کرد.نوری درخشید و از میان درختان سر به فلک کشیده ققنوسی به آسمان پر کشید.
***
-تق تق تق
-بفرمایید تو...اوه تویی مینروا...خیلی ممنون بذارش روی میز
پرفسور مک گوناگل به آرامی یک فنجان شکلات را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
دامبلدور از پنجره دفترش به آسمان خیره شده بود و دستانش به قاب پنجره چنگ زده بودند.خطوط در هم رفته چهره اش او را بیش از پیش پیر نشان میداد.با تمام وجود امیدوار بود حدسش اشتباه باشد.اما نشانه ها کاملا واضح بودند.ناگهان از پشت سر صدایی شنید و فورا برگشت.
نوری دفترش را روشن کرد و پر ققنوسی ظاهر شد.علامت فایرنز را شناخت و چشمانش را با تاسف بست.پس بالاخره ترس هایش به حقیقت پیوسته بودند.یک نفر آن را دیده بود...
***
دو ساعت بعد در خانه دوازده میدان گریمولد
شمعی روی میز می سوخت و چهره نگران فایرنز را روشن کرده بود.او سرش را بلند کرد و گفت:همش همین بود,هرچی یادمه گفتم.
دامبلدور که به نظر میرسید گفتن هر کلمه برایش با رنج و عذاب همراه است, گفت:دوباره بگو کیا اونجا بودن.
فایرنز ابروهایش را در هم کشید و نام افراد را تکرار کرد.
دامبلدور زیر لب گفت:نه نفر.
فایرنز که امیدوار بود دلیلی بر غیرواقعی بودن خوابش از دامبلدور بشنود, با صدایی پر التماس گفت:این که واقعیت نداره,داره؟
دامبلدور صورت غمگینش را بالا آورد و به او خیره شد.
فایرنز با بی قراری گفت:خواهش میکنم بگید چی شده.
دامبلدور از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق تاریک کرد.
پس از چند دقیقه ایستاد و به سوی فایرنز برگشت و گفت:هر جاودانه ساز قطعه ای روح درون خودش داره و این باعث میشه بتونه از خودش اراده داشته باشه و از قدرت جادویی صاحبش برای محافظت از خودش بهره ببره.من اخیرا دنبال یکی از جاودانه سازها بودم و خیلی به پیدا کردنش نزدیک شده بودم.تا اینکه...
فایرنز با بی قراری گفت:تا اینکه چی؟
دامبلدور ادامه داد:تا اینکه اون فهمید...
فایرنز دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:لرد سیاه فهمید؟
دامبلدور دستش را در هوا تکان داد و گفت:نه,منظورم خود جاودانه سازه.اون قطعه از روح ولدمورت که درون جاودانه ساز قرار داره,فهمیده که من می خوام پیداش کنم و نابودیش نزدیکه و حالا می خواد مبارزه کنه.
دامبلدور دوباره شروع به قدم زدن کرد و در حالی که صدایش از خشم اندکی بالا رفته بود گفت:اون می خواد منو از طریق نزدیکام شکست بده, پس شما نه نفر رو انتخاب کرده و می خواد به این وسیله منو تحت فشار بذاره.
فایرنز بی اختیار پرسید:چرا؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت:چون من شما رو دوست دارم و اون اینو میدونه!
فایرنز به آخرین راه نجات متوصل شد و گفت:خوب اون خواب که حقیقت نداشته,ما می تونیم وانمود کنیم اتفاقی نیفتاده.
دامبلدور سرش را تکان داد و گفت:نه,شما نه نفر طلسم شدید و باید به جستجوی اون برید.اون براتون موانعی ترتیب داده که باعث مرگتون بشه و به این وسیله منو از پیدا کردنش منصرف کنه.
فایرنز خواست چیزی بگوید که دامبلدور دستش را بلند کرد و گفت:بحث فایده ای نداره,شما باید برید...بیا باید بقیه رو خبر کنیم.
سرش را تکان داد تا این تصاویر را از خود دور کند.اراده اش را جمع کرد و از جا بلند شد,چوبدستی اش را بلند کرد و زیر لب چیزی را زمزمه کرد.نوری درخشید و از میان درختان سر به فلک کشیده ققنوسی به آسمان پر کشید.
***
-تق تق تق
-بفرمایید تو...اوه تویی مینروا...خیلی ممنون بذارش روی میز
پرفسور مک گوناگل به آرامی یک فنجان شکلات را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
دامبلدور از پنجره دفترش به آسمان خیره شده بود و دستانش به قاب پنجره چنگ زده بودند.خطوط در هم رفته چهره اش او را بیش از پیش پیر نشان میداد.با تمام وجود امیدوار بود حدسش اشتباه باشد.اما نشانه ها کاملا واضح بودند.ناگهان از پشت سر صدایی شنید و فورا برگشت.
نوری دفترش را روشن کرد و پر ققنوسی ظاهر شد.علامت فایرنز را شناخت و چشمانش را با تاسف بست.پس بالاخره ترس هایش به حقیقت پیوسته بودند.یک نفر آن را دیده بود...
***
دو ساعت بعد در خانه دوازده میدان گریمولد
شمعی روی میز می سوخت و چهره نگران فایرنز را روشن کرده بود.او سرش را بلند کرد و گفت:همش همین بود,هرچی یادمه گفتم.
دامبلدور که به نظر میرسید گفتن هر کلمه برایش با رنج و عذاب همراه است, گفت:دوباره بگو کیا اونجا بودن.
فایرنز ابروهایش را در هم کشید و نام افراد را تکرار کرد.
دامبلدور زیر لب گفت:نه نفر.
فایرنز که امیدوار بود دلیلی بر غیرواقعی بودن خوابش از دامبلدور بشنود, با صدایی پر التماس گفت:این که واقعیت نداره,داره؟
دامبلدور صورت غمگینش را بالا آورد و به او خیره شد.
فایرنز با بی قراری گفت:خواهش میکنم بگید چی شده.
دامبلدور از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق تاریک کرد.
پس از چند دقیقه ایستاد و به سوی فایرنز برگشت و گفت:هر جاودانه ساز قطعه ای روح درون خودش داره و این باعث میشه بتونه از خودش اراده داشته باشه و از قدرت جادویی صاحبش برای محافظت از خودش بهره ببره.من اخیرا دنبال یکی از جاودانه سازها بودم و خیلی به پیدا کردنش نزدیک شده بودم.تا اینکه...
فایرنز با بی قراری گفت:تا اینکه چی؟
دامبلدور ادامه داد:تا اینکه اون فهمید...
فایرنز دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:لرد سیاه فهمید؟
دامبلدور دستش را در هوا تکان داد و گفت:نه,منظورم خود جاودانه سازه.اون قطعه از روح ولدمورت که درون جاودانه ساز قرار داره,فهمیده که من می خوام پیداش کنم و نابودیش نزدیکه و حالا می خواد مبارزه کنه.
دامبلدور دوباره شروع به قدم زدن کرد و در حالی که صدایش از خشم اندکی بالا رفته بود گفت:اون می خواد منو از طریق نزدیکام شکست بده, پس شما نه نفر رو انتخاب کرده و می خواد به این وسیله منو تحت فشار بذاره.
فایرنز بی اختیار پرسید:چرا؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت:چون من شما رو دوست دارم و اون اینو میدونه!
فایرنز به آخرین راه نجات متوصل شد و گفت:خوب اون خواب که حقیقت نداشته,ما می تونیم وانمود کنیم اتفاقی نیفتاده.
دامبلدور سرش را تکان داد و گفت:نه,شما نه نفر طلسم شدید و باید به جستجوی اون برید.اون براتون موانعی ترتیب داده که باعث مرگتون بشه و به این وسیله منو از پیدا کردنش منصرف کنه.
فایرنز خواست چیزی بگوید که دامبلدور دستش را بلند کرد و گفت:بحث فایده ای نداره,شما باید برید...بیا باید بقیه رو خبر کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/11/17 20:33:44
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/11/17 20:35:54
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/11/17 20:35:54


جزئیات کاربر

ماموريت گروه سوم : كابوس!
فرد در حالي كه سعي مي كرد صدايش را آرام نگه دارد به اسپراوت نگاه كرد و پرسيد : مطمئني راه رو درست اومديم؟!
اسپراوت كه تلاش ميكرد خودش را آرام نشان دهد و لرزش پاهايش كه به خاطر ترس از تاريكي شديد فضا بود بپوشاند جواب داد : آره بابا جون همون جاست با همون تاريكي و با همون مرموزي...
فايرنز كه مفهوم صحبت هاي آن دو را نميفهميد كوشيد از اوضاع اطرافش سر در بياورد به ياد نداشت كه چگونه وارد اين جنگل تاريك و سرد شده بود و حالا تنها آرزويش اين بود كه بتواند هر چه زود تر آن جا را ترك كند چون با هر جنگلي كه تا كنون ديده بود فرق داشت افراد ديگري را هم در اطراف آن ها ميديد ولي زمزمه هايشان برايش نامفهوم بود سعي كرد به طرف اسپراوت و فرد برود ولي حركت برايش بي اندازه دشوار شده بود گويي پا نداشت سرش را پايين انداخت تا شايد دليل را پيدا كند و بعد با صحنه ي وحشتناكي روبرو شد به جاي سم هاي زيبا و خوش تراشش پاهايي سبز رنگ كه شباهت زيادي به پاي قورباغه داشتند ديد جريان تنفسش شديد شده بود و تعجب در گوشت و استخوانش رخنه كرد بعد متوجه جريان شد او اكنون به جاي آن كه سانتوري زيبا باشد به موجودي جديد تبديل شده بود قورباغه اي سبز و كريه!!
از اين تغيير شكل ناگهاني خنده اش گرفته بود : قــــــــــــــور قــــــــــــــــــور!
با شنيدن صداي خودش خنده اش شدت پيدا كرد و هر لحظه بيشتر ميخنديد ...
ناگهان موجي شديد و باور نكردني سكوت را بر فضا حاكم كرد ...
گويي همه اين موج و نيروي اهريمني خفته در آن را حس كرده بودند ... هيچ كس حتي جرات تكان خوردن نداشت صداي آليشيا از دور به گوش رسيد كه مي گفت : چي شد؟! ... اين چي بود؟! ... چـ...
ناگهان صداي غرشي عظيم نجواي ضعيف آليشيا را در خود فرو برد و بعد برگ هاي خشكيده اي كه روي زمين بودند شروع به حركتي دايره وار كردند ... ابتدا حركتشان كند بود اما بعد از گذشتن تنها چند دقيقه حركتشان سريع و سريع تر شد تا آن كه بالاخره دنيس فريادي وحشت آلود سر داد: اين يه گردباده ... يه طلسم شوم ... زودتر فراار كنيـ...
قبل از اين كه بتواند صحبتش را تمام كند گردباد با سرعتي وحشتناك او و اطرافيانش را ربود...
***
دوباره سكوت همه جا را پر كرده بود ... فايرنز در حالي كه سعي ميكرد بر ترس و تشويشش غلبه كند با جسمي كه هنوز به آن عادت نكرده بود از داخل آبگير بيرون پريد و بعد ...
جسد دوستانش را ميديد باورش نميشد ... به سختي به جلو حركت كرد و روي دست بگمن جهيد تا نا اميدانه اثري از زندگي را در چشمانش ببيند اما ...
نه تنها او بلكه همه مرده بودند و او در مياد اجساد عزيزترين دوستانش فريادي غمگين و از ته دل كشيد : قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووور!
***
چشمانش را آهسته باز كرد ....عرق كرده بود و نفس نفس ميزد ... آسمان تاريك شب را ديد و به كابوس تلخ و ناخوشايندش انديشيد ... به اين كه اين كابوس بسيار واقعي تر از تمام خواب هايش بود ...به اين كه بايد به دامبلدور خبر ميداد ... و در آخر به اين كه چه بد بود اگر اين خواب واقعيتي تلخ در آينده باشد او حاضر بود بميرد اما بار ديگر به شكل قورباغه اي كريه در نيايد ... او از قورباغه ها متنفر بود!
... .
________________________________________
توي پست بعدي بايد فايرنز دامبلدور رو از خوابش با خبر كنه و دامبلدور اونا رو به يه ماموريت مرموز ميفرسته ... بعضي شواهد نشون ميدن كه جاودانه ساز بعدي توي قبر پدر ولدمورت جاسازي شدن! ... منتظر فعاليت پرشورتون هستم!
فرد در حالي كه سعي مي كرد صدايش را آرام نگه دارد به اسپراوت نگاه كرد و پرسيد : مطمئني راه رو درست اومديم؟!
اسپراوت كه تلاش ميكرد خودش را آرام نشان دهد و لرزش پاهايش كه به خاطر ترس از تاريكي شديد فضا بود بپوشاند جواب داد : آره بابا جون همون جاست با همون تاريكي و با همون مرموزي...
فايرنز كه مفهوم صحبت هاي آن دو را نميفهميد كوشيد از اوضاع اطرافش سر در بياورد به ياد نداشت كه چگونه وارد اين جنگل تاريك و سرد شده بود و حالا تنها آرزويش اين بود كه بتواند هر چه زود تر آن جا را ترك كند چون با هر جنگلي كه تا كنون ديده بود فرق داشت افراد ديگري را هم در اطراف آن ها ميديد ولي زمزمه هايشان برايش نامفهوم بود سعي كرد به طرف اسپراوت و فرد برود ولي حركت برايش بي اندازه دشوار شده بود گويي پا نداشت سرش را پايين انداخت تا شايد دليل را پيدا كند و بعد با صحنه ي وحشتناكي روبرو شد به جاي سم هاي زيبا و خوش تراشش پاهايي سبز رنگ كه شباهت زيادي به پاي قورباغه داشتند ديد جريان تنفسش شديد شده بود و تعجب در گوشت و استخوانش رخنه كرد بعد متوجه جريان شد او اكنون به جاي آن كه سانتوري زيبا باشد به موجودي جديد تبديل شده بود قورباغه اي سبز و كريه!!
از اين تغيير شكل ناگهاني خنده اش گرفته بود : قــــــــــــــور قــــــــــــــــــور!
با شنيدن صداي خودش خنده اش شدت پيدا كرد و هر لحظه بيشتر ميخنديد ...
ناگهان موجي شديد و باور نكردني سكوت را بر فضا حاكم كرد ...
گويي همه اين موج و نيروي اهريمني خفته در آن را حس كرده بودند ... هيچ كس حتي جرات تكان خوردن نداشت صداي آليشيا از دور به گوش رسيد كه مي گفت : چي شد؟! ... اين چي بود؟! ... چـ...
ناگهان صداي غرشي عظيم نجواي ضعيف آليشيا را در خود فرو برد و بعد برگ هاي خشكيده اي كه روي زمين بودند شروع به حركتي دايره وار كردند ... ابتدا حركتشان كند بود اما بعد از گذشتن تنها چند دقيقه حركتشان سريع و سريع تر شد تا آن كه بالاخره دنيس فريادي وحشت آلود سر داد: اين يه گردباده ... يه طلسم شوم ... زودتر فراار كنيـ...
قبل از اين كه بتواند صحبتش را تمام كند گردباد با سرعتي وحشتناك او و اطرافيانش را ربود...
***
دوباره سكوت همه جا را پر كرده بود ... فايرنز در حالي كه سعي ميكرد بر ترس و تشويشش غلبه كند با جسمي كه هنوز به آن عادت نكرده بود از داخل آبگير بيرون پريد و بعد ...
جسد دوستانش را ميديد باورش نميشد ... به سختي به جلو حركت كرد و روي دست بگمن جهيد تا نا اميدانه اثري از زندگي را در چشمانش ببيند اما ...
نه تنها او بلكه همه مرده بودند و او در مياد اجساد عزيزترين دوستانش فريادي غمگين و از ته دل كشيد : قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووور!
***
چشمانش را آهسته باز كرد ....عرق كرده بود و نفس نفس ميزد ... آسمان تاريك شب را ديد و به كابوس تلخ و ناخوشايندش انديشيد ... به اين كه اين كابوس بسيار واقعي تر از تمام خواب هايش بود ...به اين كه بايد به دامبلدور خبر ميداد ... و در آخر به اين كه چه بد بود اگر اين خواب واقعيتي تلخ در آينده باشد او حاضر بود بميرد اما بار ديگر به شكل قورباغه اي كريه در نيايد ... او از قورباغه ها متنفر بود!
... .________________________________________
توي پست بعدي بايد فايرنز دامبلدور رو از خوابش با خبر كنه و دامبلدور اونا رو به يه ماموريت مرموز ميفرسته ... بعضي شواهد نشون ميدن كه جاودانه ساز بعدي توي قبر پدر ولدمورت جاسازي شدن! ... منتظر فعاليت پرشورتون هستم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

لرد داشت کورمال کورمال روی زمین دنبال چوب دستیش می گشت .
ورونیکا : شما از کجا وارد شدین ؟
بلیز و بلا نگاهی به همدیگه انداختن . البته بلیز داشت یه متر اونورتر از بلا رو نگاه می کرد !
بلیز و بلا :
ورونیکا : یعنی نمی دونین چه جوری اومدین اینجا ؟!
بلیز : ما تو خانه ریدل ها بودیم داشتیم سریال "باغ مظفر" نگاه می کردیم که ...
بلا ادامه داد :
- که یییییهو(!) غیب شدیم اینجا ظاهر شدیم . خودمونم نفهمیدیم چی شد !
--
صدای قهقهه ای شنیده شد :
نویسنده : اصل ژانگولر !
--
لرد همچنان دنبال چوب دستیش می گشت .
ورونیکا : حالا چه جوری از اینجا بریم بیرون ؟
پرسی که تا الان معلوم نبود کدام گوردره ای مرده بود ! بالاخره دیالوگش یادش اومد :
- راستی می گم این اریک مانچ کو ؟!
همه به اطراف نگاه می کردن غیر ولدی که داشت کماکان دنبال چوب دستیش می گشت .
- کسی چوب دستی منو ندیده ؟
- اینجاست ..
همه به طرف در نگاه کردن . اریک چوب دستی ولدی رو تو هوا تکون می داد . ملت خواستن به سمتش هجوم ببرن که رفت کنار و پشت سرش هدویگ نمایان شد !
هدویگ :
مهمونی گرفتین ؟ شما اینجا چی کار می کنین ؟!
ولدی با خشم نگاه می کرد ولی دستش فعال بود و داشت جیبای ردای بلیز رو برای پیدا کردن چوب دستی می گشت !!
ملت مرگخوار خواستن چوب دستیاشونو بکشن که دیدن چوب دستیاشون نیست .
پرسی : یه حرکت جدیده توی تلویزیون دیدم گفتم یه تمرینی بکنم !
مرگخوارا :
پرسی چوب دستی ها رو از جیبش در آورد .
اریک جلو رفت و چوب دستی ها رو گرفت و از آشپزخونه خارج شد .
===جلوی در محفل====
ولدی با شدت از در خونه به بیرون پرت شد و روی بقیه مرگخوارا افتاد .
هدویگ پراشو به هم زد و گفت :
- دیگه اینورا پیداتون نشه !
لرد پشتشو مالید و گفت :
- عجب لگدی زدا !
...........
----
اینو بستم یه سوژه جدید بدین .
هوووم ... اول از همه اینکه شما صاحب اینجا نیستی که بخوای سوژه ببندی سوژه جدید بدی و اینا ... باید پست بقیه رو ادامه بدی ... این کارت خیلی بد بود !
بعد هم اینکه پستت همش دیالوگ بود ... این یه نکته خیلی خیلی بده .
پستت فضا سازی نداشت و این یه امتیاز منفیه .
پستت همش دیالوگ بود باید بیشتر سعی کنی .
هدویگ در حدی نیست که بخواد لرد رو با لگد بزنه . هری پاتری باش !!!
1 از 5
ورونیکا : شما از کجا وارد شدین ؟
بلیز و بلا نگاهی به همدیگه انداختن . البته بلیز داشت یه متر اونورتر از بلا رو نگاه می کرد !
بلیز و بلا :

ورونیکا : یعنی نمی دونین چه جوری اومدین اینجا ؟!
بلیز : ما تو خانه ریدل ها بودیم داشتیم سریال "باغ مظفر" نگاه می کردیم که ...
بلا ادامه داد :
- که یییییهو(!) غیب شدیم اینجا ظاهر شدیم . خودمونم نفهمیدیم چی شد !
--
صدای قهقهه ای شنیده شد :
نویسنده : اصل ژانگولر !

--
لرد همچنان دنبال چوب دستیش می گشت .
ورونیکا : حالا چه جوری از اینجا بریم بیرون ؟

پرسی که تا الان معلوم نبود کدام گوردره ای مرده بود ! بالاخره دیالوگش یادش اومد :
- راستی می گم این اریک مانچ کو ؟!

همه به اطراف نگاه می کردن غیر ولدی که داشت کماکان دنبال چوب دستیش می گشت .
- کسی چوب دستی منو ندیده ؟
- اینجاست ..
همه به طرف در نگاه کردن . اریک چوب دستی ولدی رو تو هوا تکون می داد . ملت خواستن به سمتش هجوم ببرن که رفت کنار و پشت سرش هدویگ نمایان شد !
هدویگ :
مهمونی گرفتین ؟ شما اینجا چی کار می کنین ؟!
ولدی با خشم نگاه می کرد ولی دستش فعال بود و داشت جیبای ردای بلیز رو برای پیدا کردن چوب دستی می گشت !!
ملت مرگخوار خواستن چوب دستیاشونو بکشن که دیدن چوب دستیاشون نیست .
پرسی : یه حرکت جدیده توی تلویزیون دیدم گفتم یه تمرینی بکنم !

مرگخوارا :

پرسی چوب دستی ها رو از جیبش در آورد .
اریک جلو رفت و چوب دستی ها رو گرفت و از آشپزخونه خارج شد .
===جلوی در محفل====
ولدی با شدت از در خونه به بیرون پرت شد و روی بقیه مرگخوارا افتاد .
هدویگ پراشو به هم زد و گفت :
- دیگه اینورا پیداتون نشه !
لرد پشتشو مالید و گفت :
- عجب لگدی زدا !
...........
----
اینو بستم یه سوژه جدید بدین .
هوووم ... اول از همه اینکه شما صاحب اینجا نیستی که بخوای سوژه ببندی سوژه جدید بدی و اینا ... باید پست بقیه رو ادامه بدی ... این کارت خیلی بد بود !
بعد هم اینکه پستت همش دیالوگ بود ... این یه نکته خیلی خیلی بده .
پستت فضا سازی نداشت و این یه امتیاز منفیه .
پستت همش دیالوگ بود باید بیشتر سعی کنی .
هدویگ در حدی نیست که بخواد لرد رو با لگد بزنه . هری پاتری باش !!!
1 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/19 21:52:57
جزئیات کاربر

اریک مانچ : اخ تف!
لرد در حالی که ناگهان نظرش عوض شد ، شروع کرد به پاک کردن گوشش توسط چوب جادو!
اریک: بگم چهار کیلویی بعدی هم بیاد؟
لرد: ای خدا،دیگه دارم دق میکنم از دست شما ها، شما رو به خدا، من میخوام از این جهنم دره برم بیرون!
اورونیکا : اه بدم اوئمد از بس به این اریک مانچ دیالوگ دادین! اصلا من نمیزارم از اینجا بری بیرون ، کچل وامونده
لرد ولدمورت: جونم؟ راستی نگفتی چجوری ورونیکا تو رو درست کرد اریک؟
اریک: با چسب آهن
ناگهان برق نارنجی رنگی تمام اتاق رو پر کرد
_ کروشیو!
لرد ولدمورت: اااااه اووووه اویه اویه اااااه اویه اویه
_ بسه بسه لعنتی تو لردو زدی!
پرسی و ورونیکا و اریک در حالی که مات و مبهوت بودند به اطراف نگاه کردند.
بلیز و بلاتریکس بودند!
و چوب هایشان را به طرف آنها گرفته بودند!
بلاتریکس با خشم بر سر بلاتریکس کوبید و گفت:خاک عالم بر سرش، باز یادت رفت عینک طبیتو بزاری، چشات هنوز چپه؟
بلیز در حالی که به ورونیکا نگاه میکرد گفت: تو با کی هستی؟
ورونیکا : من که حرفی نزدم!
_ نه با تو بودم؟
_ با من؟
_ با من بودی پس؟
بلیز: ای کوفت! حالا ببین لرد چش شده!؟
بلاتریکس: این لردی رو که من میشناسم، عینهو بختک چسبیده به اینزندگی فلاکت بارش، هر روز هم ارزشی تر از دیروز میشه! ولی مهم اینجاست که تو ****
ملت:
توتوتوتوتوتو حرف زشت تو بین بچه مثبتا نباید بگی!
بلاتریکس ادامه داد : و لرد الان معلوم نیست چش شده! اونم تو این قبرستون!
ورونیکا : اصلا صبر کن ببینم ، شما ها از کجا پیداتون شد؟
بلاتریکس: اونو دیگه برای لرد توضیح میدیم!
ناگهان لرد از جایش بلند شد،
_ من کجام؟ اینجا کجاست؟ موهام کجاس هستند؟
بلا و بلبز:
خب وارد کردن بلیز و بلا نکته مثبتی بود و داستان رو از یکنواختی در آورد .
ترسیدن لرد از اریک نکته منفی بود !!
درسته که توی طنز همه چی سر جاش نیست ، ولی دیگه لرد انقدر ترسو باشه یه خورده غیر قابل باوره .
و یه نکته که خیلی خیلی منو اذیت می کنه توی این پستای آخر اینه که اصلا به محفلی ها توجهی نمی شه . مرگخوارا توی خانه شماره دوازدهن و محفلیا اونجائن . انقدر راحت نمی تونن جولان بدن و انقدر راحت وارد شن و خارج شن !
از نکات داستانی که بگذریم ، یه خورده هم پستت گنگه . بعضی جاها که دیالوگا با خط تیره است معلوم نیست دیالوگ مال کیه . یا بعضی تیکه ها ناقصه و منظورو درست نمی رسونه . روی اینا بیشتر دقت کن .
3 از 5
لرد در حالی که ناگهان نظرش عوض شد ، شروع کرد به پاک کردن گوشش توسط چوب جادو!
اریک: بگم چهار کیلویی بعدی هم بیاد؟
لرد: ای خدا،دیگه دارم دق میکنم از دست شما ها، شما رو به خدا، من میخوام از این جهنم دره برم بیرون!
اورونیکا : اه بدم اوئمد از بس به این اریک مانچ دیالوگ دادین! اصلا من نمیزارم از اینجا بری بیرون ، کچل وامونده
لرد ولدمورت: جونم؟ راستی نگفتی چجوری ورونیکا تو رو درست کرد اریک؟
اریک: با چسب آهن
ناگهان برق نارنجی رنگی تمام اتاق رو پر کرد
_ کروشیو!
لرد ولدمورت: اااااه اووووه اویه اویه اااااه اویه اویه
_ بسه بسه لعنتی تو لردو زدی!
پرسی و ورونیکا و اریک در حالی که مات و مبهوت بودند به اطراف نگاه کردند.
بلیز و بلاتریکس بودند!
و چوب هایشان را به طرف آنها گرفته بودند!
بلاتریکس با خشم بر سر بلاتریکس کوبید و گفت:خاک عالم بر سرش، باز یادت رفت عینک طبیتو بزاری، چشات هنوز چپه؟
بلیز در حالی که به ورونیکا نگاه میکرد گفت: تو با کی هستی؟
ورونیکا : من که حرفی نزدم!
_ نه با تو بودم؟
_ با من؟
_ با من بودی پس؟
بلیز: ای کوفت! حالا ببین لرد چش شده!؟
بلاتریکس: این لردی رو که من میشناسم، عینهو بختک چسبیده به اینزندگی فلاکت بارش، هر روز هم ارزشی تر از دیروز میشه! ولی مهم اینجاست که تو ****
ملت:
توتوتوتوتوتو حرف زشت تو بین بچه مثبتا نباید بگی!بلاتریکس ادامه داد : و لرد الان معلوم نیست چش شده! اونم تو این قبرستون!
ورونیکا : اصلا صبر کن ببینم ، شما ها از کجا پیداتون شد؟
بلاتریکس: اونو دیگه برای لرد توضیح میدیم!
ناگهان لرد از جایش بلند شد،
_ من کجام؟ اینجا کجاست؟ موهام کجاس هستند؟
بلا و بلبز:

خب وارد کردن بلیز و بلا نکته مثبتی بود و داستان رو از یکنواختی در آورد .
ترسیدن لرد از اریک نکته منفی بود !!
درسته که توی طنز همه چی سر جاش نیست ، ولی دیگه لرد انقدر ترسو باشه یه خورده غیر قابل باوره .
و یه نکته که خیلی خیلی منو اذیت می کنه توی این پستای آخر اینه که اصلا به محفلی ها توجهی نمی شه . مرگخوارا توی خانه شماره دوازدهن و محفلیا اونجائن . انقدر راحت نمی تونن جولان بدن و انقدر راحت وارد شن و خارج شن !
از نکات داستانی که بگذریم ، یه خورده هم پستت گنگه . بعضی جاها که دیالوگا با خط تیره است معلوم نیست دیالوگ مال کیه . یا بعضی تیکه ها ناقصه و منظورو درست نمی رسونه . روی اینا بیشتر دقت کن .
3 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/19 21:34:44
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/19 21:35:00
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/19 21:35:00
فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند
[b]فقط اسل
[b]فقط اسل
جزئیات کاربر

ولدمورت بار دیگر خواست چوبش را در بیاورد ولی اریک با صدای هشدار دهنده ی گفت:
_اگه دستتو طرف چوبت ببری کارت تمومه!
ولدمورت:
پرسی:
ورنیکا:
ناگهان بار دیگر ولدمورت حالش بد شد و به سرعت چوبش را بیرون آورد ولی قبل از اینکه بتواند وردی را به بان بیاورد از زمین کنده شد و به دیوار خورد.ورنیکا و پرسی هر دو از ترس سر جایشان خوشکشان زده بود و تاب حرکت کردن را نداشتند.اریک چند قدم جلو آمد و با صدای شادی گفت:
_نترسید این ولدی پونصد تا جان پیچ داره به این مفتی ها پیچ و میچاش باز نمیشه.
پرسی که انگار خیالش از بابت زنده ماندن ولدمورت راحت است با صدای بلندی گفت:
_پس بهتره ما بریم این ولدی خودش میاد و گرنه مجبور میشیم براش دنبال یه در بگردیم.
اریک و ورنیکا:
پرسی:
اریک با صدای بلندی که بلند تر از پرسی بود گفت:
_درسته من محفلیم ولی دیگه تو مراممون نیست ینفر رو همین طوری ول کنیم به امون خدا.
ورنیکا هم که دیگر بسیار به عمو ورن هری شبیه شده بود با صدای بلندی که گوش همه را آزار می داد گفت:
_راست میگه.
اریک که تعجب کرده بود گفت:
_خوب حالا چرا داد می زنی توی این خونه فقط چهار نفریم کسیم نیست.
ورنیکا با صدای پایینی که به زحمت به گوش میرسید که بیشتر به صدای بچه های سه یا چهار ساله شبیه بود گفت:
_خوب ببخشید.....حواسم نبود....جو گرفتم.....
اریک:
پرسی:
ورنیکا به طرف اریک حرکت کرد که ناگهان پایش به تخته بالا آمده کف اتاق گیر کرد و با مخ به زمین خورد.اریک و پرسی به او کمک کردند تا از روی زمین بلند شود که یکدفعه صدای از پشت سرشان بلند شد.اریک به سرعت به طرف منبع صدا برگشت و ولدمورت را دید که با گریه و زاری می گفت:
_
بابا چرا یکی منو بلند نمیکنه منم نا سلامتی افتادم.
اریک با حالتی پدرانه گفت:
_بیا دستمو بگیر و بلند شو.
ولدمورت با یک حرکت به تمام ارزشی و ناجوانمردانه چوبش را به طرف اریک نشانه رفت .....................
فردین بازی ؟ کمک محفلی به مرگخوار ؟
نه !
این نوشته نسبت به دو پست قبلتر بد بود و افت کرده بود . تند نوشتی و بهش زیاد فکر نکردی . بیشتر کار کن نقد نمی کنم تا یه پست خوب بزنی .
2.5 از 5
_اگه دستتو طرف چوبت ببری کارت تمومه!
ولدمورت:
پرسی:
ورنیکا:
ناگهان بار دیگر ولدمورت حالش بد شد و به سرعت چوبش را بیرون آورد ولی قبل از اینکه بتواند وردی را به بان بیاورد از زمین کنده شد و به دیوار خورد.ورنیکا و پرسی هر دو از ترس سر جایشان خوشکشان زده بود و تاب حرکت کردن را نداشتند.اریک چند قدم جلو آمد و با صدای شادی گفت:
_نترسید این ولدی پونصد تا جان پیچ داره به این مفتی ها پیچ و میچاش باز نمیشه.
پرسی که انگار خیالش از بابت زنده ماندن ولدمورت راحت است با صدای بلندی گفت:
_پس بهتره ما بریم این ولدی خودش میاد و گرنه مجبور میشیم براش دنبال یه در بگردیم.
اریک و ورنیکا:
پرسی:
اریک با صدای بلندی که بلند تر از پرسی بود گفت:
_درسته من محفلیم ولی دیگه تو مراممون نیست ینفر رو همین طوری ول کنیم به امون خدا.
ورنیکا هم که دیگر بسیار به عمو ورن هری شبیه شده بود با صدای بلندی که گوش همه را آزار می داد گفت:
_راست میگه.
اریک که تعجب کرده بود گفت:
_خوب حالا چرا داد می زنی توی این خونه فقط چهار نفریم کسیم نیست.
ورنیکا با صدای پایینی که به زحمت به گوش میرسید که بیشتر به صدای بچه های سه یا چهار ساله شبیه بود گفت:
_خوب ببخشید.....حواسم نبود....جو گرفتم.....
اریک:
پرسی:
ورنیکا به طرف اریک حرکت کرد که ناگهان پایش به تخته بالا آمده کف اتاق گیر کرد و با مخ به زمین خورد.اریک و پرسی به او کمک کردند تا از روی زمین بلند شود که یکدفعه صدای از پشت سرشان بلند شد.اریک به سرعت به طرف منبع صدا برگشت و ولدمورت را دید که با گریه و زاری می گفت:
_
بابا چرا یکی منو بلند نمیکنه منم نا سلامتی افتادم.اریک با حالتی پدرانه گفت:
_بیا دستمو بگیر و بلند شو.
ولدمورت با یک حرکت به تمام ارزشی و ناجوانمردانه چوبش را به طرف اریک نشانه رفت .....................
فردین بازی ؟ کمک محفلی به مرگخوار ؟
نه !
این نوشته نسبت به دو پست قبلتر بد بود و افت کرده بود . تند نوشتی و بهش زیاد فکر نکردی . بیشتر کار کن نقد نمی کنم تا یه پست خوب بزنی .
2.5 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/19 15:42:56
جوما�
جزئیات کاربر

بنگ...
اریک در حالی که تیکه بزرگش گوشش بود هر قسمتش یک طرف افتاده بود
دهنش که در نزدیکی یک جن خاکی بود ناله کنان فریاد کشید: آخه ولدی ، ولدی جون،چرا منو میزنی... ها ؟ چرا منو میزنی؟
ولدمورت ناگهان رو اضافات اریک کرد و گفت: بیا با هم دوئل کنیم!
اریک فریاد کشید: شما رو به خدا ورونیکا جون، خواهشا اون قرصاشو بهش بده...
ولدمورت بعد از پنج دقیقه که حالش جا آمد گفت: ورونیکا جوون،دیگه کم کم دارم دیونه میشم ، تو رو به خدا، من از بچگی از طناب خیلی بدم میومده... یک راه دیگه پیدا کن...
ورونیکا که کم کم در حال جوش آوردن بود گفت: چشم
لرد ولدمورت:ورو بابا، این لاشه ی اریک رو از اینجا ببرید دیگر...
ورونیکا: چشم
لرد : ورو بابا،سر راه برو ببین ویزلیه کجا گیر کرده...
ورونیکا:
چشم
لرد ولدمورت: هوی هوی خودتو عصبانی نکن ،
____________________________________________________
یک ربع بعد...
_ لرد سیاه، لرد سیاه ، بیدار شین ، بیدار شین....
لرد ولدمورت که در همان بالا خوابش برده بود ناگهان از خواب پرید و گفت: چیه؟ چی شده؟
پرسی ویزلی بود که در آستانه در ایستاده بود و با لبخندی گشاده گفت: یک راه دیگه برای خروج پیدا کردم...
لرد : شادی میکنیم!!! هه هه هه هه،خوب بسه حالا کجا هست؟
پرسی: پنجره حمومه!
لرد ولدمورت:
مرده شورتو ببرن،مثلا راه پیدا کردی؟ حالا منو ببر ببینم چی میشه...
در حالی که پرسی همراه با لرد ولدمورت به طرف محل مورد نظر میرفتند پرسی گفت: لرد سیاه، این آخرین راهی بود که اینجا وجود داشت...
لرد بدون هیچ حرفی همچنان به راه رفتنش ادامه داد...
________________________________________________________
بعد از یک دقیقه
پرسی: بفرمایید ،همین جاست...
لرد در حالی که به طرف پنجره و حمام میرفت به طرف پنجره رفت.
_
اینکه عرض و طولش با هم میشه سی ثانتیمتر که!
پرسی:
متاسفانه از این بزرگتر سوراخی تو اینجا نیست!
لرد فریاد کشید: احمق،برمیگردیم به همون جا و از طناب پایین میریم... دیگه مجبورم...
_ البته اگه بتونی...
لرد ولدمورت: چی؟
و پرسی:
اریک مانچ در آستانه در ایستاده بود و چوبش را به نشانه ی هشدار جلو ی آنها تکان میداد.
خوبه ... برای اولین پست خیلی خوبه آفرین .
لرد اریکو شقه شقه کرد . این قشنگ بود .
ببین سعی نکن انقدر از تیکه های تقلیدی دیگران استفاده کنی . یعنی استفادش موردی نداره ها ولی استفاده زیادش باعث زدگی آدم می شه .
مثلا انقدر از مظفر خان یا برنامه "باغ مظفر" بخوای تقلید کنی ممکنه با زیاده روی باعث شی رول لوس شه .
در کل پست جالبی بود . بازم اینورا پست بزن !
3.5 از 5
اریک در حالی که تیکه بزرگش گوشش بود هر قسمتش یک طرف افتاده بود
دهنش که در نزدیکی یک جن خاکی بود ناله کنان فریاد کشید: آخه ولدی ، ولدی جون،چرا منو میزنی... ها ؟ چرا منو میزنی؟
ولدمورت ناگهان رو اضافات اریک کرد و گفت: بیا با هم دوئل کنیم!
اریک فریاد کشید: شما رو به خدا ورونیکا جون، خواهشا اون قرصاشو بهش بده...
ولدمورت بعد از پنج دقیقه که حالش جا آمد گفت: ورونیکا جوون،دیگه کم کم دارم دیونه میشم ، تو رو به خدا، من از بچگی از طناب خیلی بدم میومده... یک راه دیگه پیدا کن...
ورونیکا که کم کم در حال جوش آوردن بود گفت: چشم
لرد ولدمورت:ورو بابا، این لاشه ی اریک رو از اینجا ببرید دیگر...
ورونیکا: چشم
لرد : ورو بابا،سر راه برو ببین ویزلیه کجا گیر کرده...
ورونیکا:
چشم لرد ولدمورت: هوی هوی خودتو عصبانی نکن ،
____________________________________________________
یک ربع بعد...
_ لرد سیاه، لرد سیاه ، بیدار شین ، بیدار شین....
لرد ولدمورت که در همان بالا خوابش برده بود ناگهان از خواب پرید و گفت: چیه؟ چی شده؟
پرسی ویزلی بود که در آستانه در ایستاده بود و با لبخندی گشاده گفت: یک راه دیگه برای خروج پیدا کردم...
لرد : شادی میکنیم!!! هه هه هه هه،خوب بسه حالا کجا هست؟
پرسی: پنجره حمومه!
لرد ولدمورت:
مرده شورتو ببرن،مثلا راه پیدا کردی؟ حالا منو ببر ببینم چی میشه...در حالی که پرسی همراه با لرد ولدمورت به طرف محل مورد نظر میرفتند پرسی گفت: لرد سیاه، این آخرین راهی بود که اینجا وجود داشت...
لرد بدون هیچ حرفی همچنان به راه رفتنش ادامه داد...
________________________________________________________
بعد از یک دقیقه
پرسی: بفرمایید ،همین جاست...
لرد در حالی که به طرف پنجره و حمام میرفت به طرف پنجره رفت.
_
اینکه عرض و طولش با هم میشه سی ثانتیمتر که!پرسی:
متاسفانه از این بزرگتر سوراخی تو اینجا نیست!لرد فریاد کشید: احمق،برمیگردیم به همون جا و از طناب پایین میریم... دیگه مجبورم...
_ البته اگه بتونی...
لرد ولدمورت: چی؟
و پرسی:
اریک مانچ در آستانه در ایستاده بود و چوبش را به نشانه ی هشدار جلو ی آنها تکان میداد.
خوبه ... برای اولین پست خیلی خوبه آفرین .
لرد اریکو شقه شقه کرد . این قشنگ بود .
ببین سعی نکن انقدر از تیکه های تقلیدی دیگران استفاده کنی . یعنی استفادش موردی نداره ها ولی استفاده زیادش باعث زدگی آدم می شه .
مثلا انقدر از مظفر خان یا برنامه "باغ مظفر" بخوای تقلید کنی ممکنه با زیاده روی باعث شی رول لوس شه .
در کل پست جالبی بود . بازم اینورا پست بزن !
3.5 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/19 15:29:08
فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند
[b]فقط اسل
[b]فقط اسل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج