جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مرگخواران دریایی!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1389 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت همه جا را فراگرفته بود. تمام مرگخواران به ولدمورت نگاه می کردند و ولدمورت در حال فکر بود.

-روفوس رو ول کنید، خودش یه کاری می کنه. ما باید یه فکری به این پیری بکنیم.

همه مرگخواران ساکت شدند. ولدمورت که منتظر جوابی از مرگخواران بود، با عصبانیت گفت:
-لعنتی ها خب یه چیزی هم شما بگید.

تمام مرگخواران به فکر فرو رفتند.

چند ساعت بعد

-

لرد خوابیده بود. نصف مرگخواران نیز به خوابی عمیق فرو رفته بودند.

-یافتم

همه از خواب پردیند و به ایوان نگاه کردند.

-من می گم بریم پیشنهاد صلح بدیم و بعد از پشت بهشون خنجر بزنیم.

لرد به فکر فرو رفت. چند دقیقه گذشت. مرگخواران کم کم چشم هایشان را می بستند که لرد گفت:
-خوبه. نقشه ی خوبیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس استبنز در 1389/10/2 13:57:10
ویرایش شده توسط نیکلاس استبنز در 1389/10/2 14:05:35
هلگا
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 28 آذر 1389 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
_لرد صبر کن

ولدمورت به سرعت برگشت و لکه های سیاهی در دوردست ها می دید. صبر کرد.

_وای لرد داریم از خستگی تلف می شیم.

این صدای ایوان بود که به سختی از زبانش بیرون می اومد. لرد با نگاه هایی خشن مرگخوار ها را وارسی می کرد.

_شما ها چقدر احمقید که نتونستید منو در این جزیره کوچولو پیدا کنید؟

آنتونین گفت: قربان همچین هم کوچیک نیست ها.....یه بیابون داره و یه جنگل داره.....

_خفه شو حالا حاضر جواب هم شدی.

_نه قربان من غلط کنم.


مگر آلبوس و یارانش

_گوش کنید یاران با وفای من، من آلبوس دامبلدور می خواهم به شما میمون های عاقل و شجاع بگم که یه نفر که خیلی خطرناکه، همراه با یارانش به این جزیره اومدن......

_کثافت

تمام میمون ها به سمت صدا برگشتند. روفوس دم غار ایستاده بود.

_پدر سوخته می خواهی منو مسخره کنی پدر سوخته بدهم پدر پدر پدر....

آلبوس که کمی گیج شده بود و نمی دانست چه کار کند، کمی فکر کرد و یه طلسم بی هوشی به طرف روفوس فرستاد.

_این می تونه گروگان خوبی باشه

بیابان


لرد ایستاد و گفت: ای یاران من آماده باشید برای جنگی بزرگ با پیر مرد و پاران حیوانش.

چند ثانیه نگذشت که فضای بی صدای بیابان پر از آلودگی صوتی شد.

ولدمورت و مرگخواران داشتند شروع به حرکت می کردند که ایوان گفت: قربان روفوس نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1389 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همچنان حيران به دور خود مي چرخید و به دنبال راه فراري از جزيره بود.در همين حين روفوس همانند ديوانه ها به گونه اي فرياد مي كشيد كه صدايش به همه ي جزيره قابل سرايت بود.

-كيـــــــه؟!كيـــه؟!كــي كجاست؟!!

مرگخواران متوجه صداي روفوس مي شوند و همگي آنها به دنبال صداي او مي روند.

روفوس همچنان به دور مي چرخيد و فرياد مي كشيد : :كيــــه؟!كيـــــــــه؟!

چندي بعد تمامي مرگخواران گرد هم جمع مي شوند و با تعجب به روفوس خيره مي شوند.

ايوان اول از همه پيش قدم ميشود و طرف روفوس مي رود.

-روفوس،حالت خوبه ؟!

-تو كــي؟!تو كــــــي؟من كجــــام؟!

ايوان مي دانست كه كاري از دستشان بر نمي آيد و كار از كار گذشته، چوب دستي اش را به طرف روفوس نشانه
گرفت و او را با طلسمي بيهوش ميكند.

-خيلي خوب! حالا چند نفر اين جنازه رو بلند كنن تا همه بريم دنبال لرد،خودم وقتي لرد و پيدا كرديم و رسيديم خونه درمانش ميكنم.

اندكي بعد از تمام شدن حرف ايوان،همگي آنها شروع به جستجوي جزيره مي كنند...

نا كجا آباد !!

لرد در بياباني خشك و نامعلوم در جزيره،حيران نشسته بود و به خاطرات خوب گذشته خود فكر مي كند.از خستگی دیگر جان حرکت کردن نداشت.

اما ناگهان صدايي عجيب و بسيار بلندي از طرف ديگر جزيره مي آيد كه لرد را به طرف خودش جلب مي كند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/24 22:06:56
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/24 22:20:16
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/24 22:26:34
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/25 14:46:12
»»» ارزشـی گولاخ «««
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آذر 1389 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس:

میمون ها از دار و درخت هو هو کنان پایین اومدند؛میمون ها دور تا دور روفوس حلقه زدند.روفوس در حالی که سرش را تکون می داد و سعی می کرد سر گیجه از سرش بپره به اطراف خودش نگاه کرد و خودش رو در میون یه مشت میمون پشمالو دید.

-کیه؟

میمون ها که نمی فهمیدند که روفوس چی می گه،به این شکل به روفوس زل زده بودند!اونها روفوس رو می دیدند که داد می زنه:کیه؟

این صدا به فرسنگ ها اونور تر به لرد سیاه هم رسید!صورت لرد با شنیدن این صدا گل انداخت!با خودش گفت:ایول انگاری این مرگخوار ها اومدن دنبالم منو ببرن!

لرد با شنیدن این صدا مثل فشفه خودش رو به محل رسوند.یه غرشی کرد که،تمام میمون ها مثل موش ها توی یه سوراخی چپیدند!اما روفوس همینطور دور خودش می چرخید و فریاد می زد:کیه؟

لرد با عجله به سمتش رفت و اونو توی بغل استخوانیش گرفت و گفت:سلام روفوس تو سالمی منم لرد سیاه!چقدر دلم تنگ شده بود برات!

این اولین باره ای هستش که احساسات ارباب قلنبه می شه!روفوس که پشت سر هم با گفتن بهله بهله او را تایید می کرد، کاری کرد که اشک در چشم های لرد جمع بشه!

لرد:

یهو یه صدای خنده ای اومد تمام جزیره رو به زلزله ی ده ریشتری دچار کرد.

آلبوس که نمی توانست جلوی خنده ی خودش رو بگیره با هر هری که نمی ذاشت صداش به درستی به گوش شنونده برسه گفت: وای!ببینین ... هر ... این لرد... هر ... ولدمورته!... هر ... که داره ...هر ... گریه می کنه!... هر...

ولدمورت که گریه اش با صدای خنده ی آلبوس بند اومد به این شکل به او زل زد و بعد وردی به زبون آورد که دامبلدور به یه غوربافه ی پیر تبدیل شد.

روفوس: هه هه!این کیه؟

لرد: جای این حرفها بیا زودتر بریم روفوس!

روفوس:روفوس کیه؟

لرد از دیوانگی روفوس سر به کوه و بیابون می ذاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/9/17 23:35:09
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 آذر 1389 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد شئی را زیر ردایش مخفی کرد و منتظر ماند،آلبوس سختی بر زبانش بیاورد.آلبوس به سختی از روی تختش بلند شد و به طرف دیگر غار رفت.صدای پیر و لرزانش در غار به هم می پیپچد.

-تـــامی!! میخوام جایی رو بهت نشون بدم.

لرد همچنان به آرامی دنبال آلبوس می رفت و خود را برای هر اتفاقی آماده کرده بود.کمی بعد آلبوس به انتهای غار رسید و سر جای خود ایستاد.

-از اینجا م...

اما قبل از اینکه آلبوس حرف خود را تمام کند، لرد شئی را محکم از پشت به کله ی آلبوس کوباند و لحظه ای بعد آلبوس بیهوش بروی زمین افتاد.
لرد سریعا آنجا را ترک کرد و مخفیانه خود را به بیرون غار رساند.

بیرون غار،گروه مرگخواران

غروب آفتاب به زیبای از پست کوه ها ی جزیزه قابل دیدن بود.تاریکی کم کم بر روشنایی چیره میشد.
مرگخواران مدتی بود که به جزیره زسیده بودند اما مات و مبهوت اطراف خود را نگاه می کردند.
روفوس سعی کرد سکوت را بشکند و حرفی بزند اما همچنان سرجای خود ایستاده بود.
بالاخره اندکی بعد لودو سکوت جمع را درهم شکست و گفت:

-اینجا عجب جزیره بزرگیه!!حالا ارباب رو چطوری پیدا کنیم؟!

بلاتریکس کمی اندیشید و مرگخواران را جمع کرد.

-خوب من میگم برای پیدا کردن ارباببه دسته های دو نفره تقسیم میشیم و هر دسته جداگانه به دنبال ارباب میره.چطوره ؟!

مرگخواران با پیشنهاد بلتریکس موافقت کردند .
پس از دسته بندی تنها کسی که اضافه باقی ماند روفوس بود به همین دلیل تصمیم گرفت که به تهایی به دنبال ارباب برود.مدتی بعد همگی حرکت کردند و به دنبال ارباب رفتند.
روفوس درحال قدم زدن در جنگل بود که ناگهاننارگیلی محکم به سر او خورد و بعد بی هوش بروی زمین افتاد.

-همین بود !همین بود ! این را به غار برد !

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/17 18:15:18
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/17 18:16:21
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/17 18:19:57
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/17 18:30:23
»»» ارزشـی گولاخ «««
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 14 آذر 1389 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس هشتمین حباب جادوییش رو منفجر میکنه و میگه:نمیشه نمیتونم.همه حبابام سوراخ میشن!

لودو به روفوس نزدیک شد و همین طور که حباب بزرگ، جادار، شیک و طرح دارش رو به روفوس نشون میداد چوب جادوییش رو بیرون کشید و حبابی مانند حباب خودش اما کوچیک تر برای اون درست کرد.

روفوس:مرسی چه خوشگل شد.
لودو: قابلی نداره، 40 گالیون میذارم به حسابت!
روفوس:

بلاتریکس با جرقه های نورانی چوب دستیش توجه همه رو به خودش جلب کرد تا حرف نهایی رو بزنه:اگه همتون آماده شدین بریم.

همه با حبابهای که روی سرشون بود جواب مثبت دادن، ولی چون حباب روی سرشون قرار داشت صدای هیچ کدوم شنیده نمیشد.

بلاتریکس خشمگین گفت:صداتون رو وصل کنین، گفتم که برای خنده و شوخی وقت نداریم.اولین نفری که مسخره بازی دربیاره برگشت باید دنبال کشتی شنا کنه!

همه مرگخوارها که متوجه اهمیت ماجرا بودنبعد از آمادگی های لازم به داخل آب شیرجه زدن.


.....نه نه نه نه نه.تو دیگه اینجا چه غلطی میکنه مرتیکه؟

دامبلدور ریش سفیدش رو از روی پیراهن بنفشش کنار زد و وقتی جویدن حبه انگور قرمزش تموم شد گفت: مگه نمیبینی؟من ارباب این جزیره ام!

لرد ولدمورت: بیخود میکنی!تنها ارباب اینجا منم.تو باید الان به رئیس اون گروه مزخرفت باشی.برای چی اومدی اینجا؟

دامبلدور آه کشان گفت: اونا قدر منو نمیدونستن.برای همین اومدم یکم اینجا ریاست کنم تا حالشون جا بیاد....اصلا اینا به تو چه؟تو الان خدمتکار منی، من چرا دارم به تو جواب میدم!

لرد ولدمورت نزدیک ترین شئی سنگین دم دستش را برداشت و تهدید آمیز گفت: مطمئنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1389 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله تمام میمونهای نارگیل انداز جزیره دور لرد و ساحره مجهول الهویه جمع میشن و شروع به تعظیم کردن میکنن.
لرد با خوشحالی دست ساحره رو میگیره و میگه:هوم...نیروی عشق اینارو هم رام کرد!

ساحره با تعجب دستشو عقب میکشه.
-شما دیگه نباید دست منو گرفت.شما افتخار بسیار بزرگی پیدا کرد.شما باید خوشحال بود.شما از این به بعد خدمتگذار اعظم ارباب جزیره.

لردکه تا اون لحظه فکر میکرد ارباب جزیره خودشه میپرسه:ارباب جزیره دیگه کیه؟اینجا فقط یه ارباب وجود داره اونم منم.

ساحره در یک چشم به هم زدن جلوی چشم لرد ، تبدیل به میمون ماده ای میشه!آستین لردو میگیره و کشون کشون با خودش به طرف غاری میبره.لرد و ساحره وارد غار میشن.
داخل غار روشن و نورانی و کاملا مجهزه.ارباب جزیره روی تخت مجللی وسط غار نشسته و سرگرم خوردن انگور از دستان زیباترین میمون جزیره اس.

لرد سیاه کمی جلوتر میره.ارباب جزیره ریش سفید و بلندی داره.ردای بنفش با حاشیه های طلایی رنگ...عینک...بینی شکسته و چشمان آبی!

-سلام تامی!اصلا فکر نمیکردم اینجا ببینمت.پس خدمتگذار جدیدم تویی؟عالیه.بهتره کارتو شروع کنی وگرنه این میمونها بشدت عصبانی میشن!


کشتی مرگخواران:


-دیگه نمیتونیم جلوتر بریم.همینجا لنگر میندازیم و خودمونو به جزیره میرسونیم.همه حاضر بشن.حبابهای جادوییتونو درست کنین.اون پایین هم نبینم کسی با کسی شوخی میکنه.حباب همدیگه رو نترکونین.این شوخی نیست.جون ارباب در خطره.


مرگخوارا با جدیت سرگرم اجرای جادوی حبابی میشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1389 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد کبیر به جزیره ای دورافتاده تبعید میشود. او آجا را سرزمین خود میخواند و سعی میکند از موجودات آن جا لشگری درست کند اما با شلیک نارگیل میمون ها و چنگک خرچنگ ها روبرو میشود. او در خواب میبیند که عده ای انسان بومی او را ارباب خود میخوانند و برایش روفوس را کباب میکنند که بخورد و لرد از این میترسد که این خواب هم مثل بقیه خواب هایش تعبیر شود و به واقعیت بپیوندد.
از طرفی مرگخوارها تصمیم میگیرند اربابشان را برگردانند اما هیچ کس حاضر نیست به ماموریتی به این خطیری برود. پس از رای گیری مرگخوار ها روفوس را برای این ماموریت انتخاب میکنند.
_________________________________________
و اینک ادامه ماجرا:


- یعنی چی؟ مگه میشه یک نفر تنهایی برای نجات ارباب بره؟ اگر یک نفری بشه این کارو کرد که خود ارباب این کارو میکرد. ما همه باید با هم بریم!
- برو بابا! حالا که نتیجه انتخابات بر علیه خودت شده میخوای اغتشاشات راه بندازی؟ میخوای همه چیزو زیر سوال ببری؟ میخوای فتنه راه بندازی پدرسوخته؟
روفوس: یعنی شما فکی میکنید من تنها میتونم ارباب رو نجات بدم؟
- راست میگه ها! ما باید همه با هم بریم.
- آخه چجوری بریم، هر جنبنده ای که اطاف جزیره باشه دچار باران طلسم های حفاظتی وزارتخونه میشه. اون جزیره حفاظت شدست.
- خوب از زیر آب میریم!
- زیر آب؟ مگه ما ماهی هستیم احمق!
- نه خیر، جادوگریم!


در جزیره

لرد بالاخره درختی دور از میمون ها پیدا کرد که کله اش را به آن بکوبد اما اولین ضربه را با سر مبارک زد فورا از بالای درخت موجودی افتاد روی لرد.
لرد که نقش بر زمین شده بود چشمش را باز کرد تا ببیند این موجود نرمی که او را انداخته چیست که چشمش به یک ساحره ی سانسور توسط مدیر - در صورت تکرار بلاک میشوید تا سایت نشود!

لرد که تا آن روز با هیچ زنی رابطه نداشت و نمیدانست زن چه نعمتیست بلافاصله مشغول بهره مندی از این نعمت شد
اما نمیدانست که این طلسمی شوم است که به این شکل درآمده تا او را به بدبختی بزرگی بکشاند.
اگر میدانست که با این کار چه بلایی سرش خواهدآمد هرگز دست به این کار نمیزد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 28 آبان 1389 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از خواب بیدار شد.تمام بدنش رو عرق سردی پوشنده بود.در اطرافش فقط میمون ها رو می دید که با تعجب بهش خیره شده بودند.بار ها و بار ها اون صحنه در ذهنش دوباره تدایی می شد، لحظه ی کباب کردن روفوس!

لرد کم خواب می دید ولی زمانی که خواب می دید،خوابش درست از آب در می اومد. پس، از جاش بلند شد تصمیم داشت هر جور که شده ، به خانه ی ریدل برگرده.عزم خود را جزم کرد قدم هاش رو محکم کرد اولین قدم را برداشت که نارگیلی در ابعاد توپ بسکتبال به کله اش برخورد کرد.

لرد:

میمون ها:

لرد بعد از چند دقیقه که گیج می رفت، دوباره سر حال آمد.از شدت عصبانیت به رنگ بادمجان بم در اومده بود و دود رقیقی از گوشش بیرون می زد.

-ای میمونای گستاخ احمق به ارباب بی احترامی می کنین می زنم پدرتون رو در می آرم.کروشیو!کروشیو!کروشیو!

میمون ها مثل لاک پشت های نینجا از دار و درخت بالا رفتن و هر کودوم یه نارگیل رو مثل فشنگ به سمت لرد شلیک کردن.

لرد: (شما به جای گوجه فکر کنید نارگیله! )

میمون ها:

لرد قرمز تر از قبل شد و دید شدیدا نیازمند درختیه که کله اش رو بهش بکوبه! (شما به جای دیوار فکر کنید درخته! )

در همین لحظه

در خونه ی ریدل ها غلغله ای بر پا بود که توی کتاب رکورد ها هم ثبت شد. همه ی مرگخوار ها اطراف میز بزرگی ایستاده بودند.یکی از مرگخواران که از نزدیکان لرد بود یعنی ایوان روزبه با صدایی که از ته اسخوان هاش می اومد، گفت:ببینید لرد تبعید شده و ما باید بریم و برش گردونیم،حالا فقط کافیه رای بگیریم که کی به این سفر سخت بره!

همه از ترس توی شلوار هاشون خرابکاری کردن.همه می دونستن که این سفر راه برگشت نداره ناخن ها در آن ثانیه از روی دست ها محو می شد.(از شدت خوردن! )

ایوان در حالی که بوی گند فضا رو برداشته بود و داشت حالش رو بهم می زد گفت:هر کی یه ورق کاغذ اوووق ... ور داره اوووق ... اسم اونی که می خواد رو بنویسه اوووق ...

ملت همه کاغذ ور داشتن و روش اسم فرد مورد نظرشون رو نوشتن.ایوان که دماغش رو گرفته بود کاغذ ها رو جمع کرد و گفت:من همین الان همه ی کاغذ ها رو خوندم!

ملت:

ایوان انگشت اشاره ی اسخوانی خودش رو به سمت یکی از مرگخواران نشانه رفت و با صدایی رسا گفت:اون شخص کسی نیست جز، روفوس اسکریم جیور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/8/28 21:59:13
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/8/28 22:08:37
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 28 آبان 1389 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بعد از مناقشه کوتاهی که با نارگیل مورد نظر داشت، راهشو به سمت جنگل کج کرد.با خودش فکر میکرد:تا ابد که نمیشه تو ساحل بمونم.باید برم ببینم تو این جزیره چه خبره.باید سرزمینمو خوب بشناسم.
لرد همینطور توی جزیره قدم میزد و به جزیره دستور میداد:
-خب.خوبه.ای چشمه.تو همینطور جاری باش.ارباب ممکنه احساس تشنگی کنه.ای درخت،از میوه تو خوشم اومد.تو هر سال همین میوه رو بده.ای گل تو چقدر زشتی.سفیدم شد رنگ؟دستور میدم طی چند روز آینده پژمرده بشی.

-ارباب،ارباب،...باب باب باب...

لرد برای یه لحظه فکر میکنه صدای یکی از مرگخواراشو شنیده.ولی وقتی پشت سرشو نگاه میکنه متوجه میشه که اشتباه کرده.شخصی که داشت اونو ارباب صدا میزد ماگل کوتاه قد سیاهپوستی بود که به جای لباس از شاخ و برگ درختا استفاده کرده بود.چند قدم دورتر از ماگلی که جلوی لرد تعظیم کرده بود دهها نفر روی زمین نشسته بودن و نگاههای مشتاقشونو به صورت لرد دوخته بودن.
بومی ها با صدای یکنواختی شروع به خوندن آواز عجیبی کردن.همونطور که آواز میخوندن دور لرد میچرخیدن و در فاصله های مشخصی به لرد سیاه تعظیم میکردن.لرد از این وضع کمی گیج شده بود.

لرد سیاه:هومممم...ظاهرا اینا فکر میکنن من اربابشونم.شاید به خاطر لباسم باشه.شایدم آوازه شهرت منو شنیده باشن.یکیتون بیایین جلو ببینم.

یکی از بومیها به آرومی و با احترام جلو میره.لرد میپرسه:
-الان من ارباب شما هستم؟

بومی مورد نظر:ها،ها،شما دماغ نداشت،شما مو نداشت،شما ارباب بود،ارباب گرکدن بی شاخ.
لرد:این چه اسمیه رو اربابتون گذاشتین؟خب باشه.مهم نیست.برای اربابتون غذا بیارین.غذا که میدونین چیه؟
بومی مذکور با خوشحالی سر تکون میده و چند دقیقه بعد سالادی مخلوط از مغز خام حیوانات که بصورت افتخاری در جمجمه انسان سرو شده جلوی لرد قرار میگیره.لرد با نفرت به غذای تهوع آورش نگاه میکنه.ولی قبل از اینکه حرفی بزنه یکی از افراد جدیدش جلو میاد و میگه:
-ارباب پیش غذا رو دوست نداشت؟الان غذای اصلی رو آورد.ارباب خشمگین نشد لطفا.

با اشاره عقاب پر شکسته(اسم بومیه اینه خب) جمعیت بومیا به همراه عد ه ای وارد میشن.عده ای که همراه بومیها هستن با طناب به هم بسته شدن.چهره همه اونا برای لرد آشناست.لرد با دیدن مرگخواراش که در دست بومی ها اسیر شدن فریادی از تعجب میکشه.

بومیها آتش بزگی روشن میکنن و دیگ پر از آبی رو روش میذارن.یکیشون میگه:
-ارباب نگران نبود.الان همه اینا رو برای شما پخت.ما مطمئن که این تپله(اشاره به روفوس)با کمی هویج و میوه های جنگلی طعم خوبی پیدا میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!