برودریک روی مبل نشسته و داره تسبیح میچرخونه و به گابریل فکر میکنه.
- چه خوب شد که رفت! آره الان من از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجم!

در همین لحظه برودریک پا میشه بره مستراح.
برودریک اونقدر حواسش درگیر زنش هست که متوجه نمیشه با پای راست وارد مستراح شده یا با پای چپ و برای همین عهد میکنه سه رکعت نماز برای ظهور هرچه سریعتر مرلین اقامه کنه!
قاررررت. فرررشت! ( افکت زور زدن برودریک! )
- آخیـــــی! عهه! چی... آفتابه که آب نداره.

ده دقیقه بعد...
برودریک عباش زیر پاشه ، اینور و اونورش شطرنجی شده و آفتابه به دست به دنبال شلنگ میگرده!
- ای خدا! گابر کجایی؟هعیــــیی!
نیم ساعت بعد ، محفل نورانی دوستان برودریک!
برودریک برای سرگرم کردن خودش بعضی از طلاب حوزه رو آورده و همگی چهار زانو روی زمین نشستن.
طلاب 1 : میگم حاج آقا ، حاج خانوم نیستنا.
برودریک سعی میکنه چهره ریلکس به خودش بگیره.
-رفته خرید.
طلاب 2 : آخه نیومد پتو زیر ما پهن کنه تا بشینیم!
برودریک دستشو روی صورتش میکشه و میگه: گفتم که! رفته خونه همسایمون.
طلاب 3 : ولی شما گفتین که رفته بازار.

برودریک نفسش رو با سر و صدا بیرون میده.
- بوق به همتون! خجالت نمی کشید از زن من میپرسین؟
طلاب 4 : آها پس حاچ خانوم قهر کردن.
در همین لحظه برودریک سفره دلش رو باز میکنه.
- آره! عررررر! من زنمو میخوام.

طلاب همگی به برودریک نزدیک میشن.
- باب باید قدر زنت رو میدونستی.
- چرا فراریش دادی؟
- باید آشتی کنی.
- باب به فکر شبات باش. جوونیت از دست میره ها!

در همین لحظه برودریک طلاب رو کنار میزنه و به طرف خونه مامان گابریل اینا حرکت میکنه.
خونه ی بابای گابریل.
زززززینگ! زززززینگ! ( افکت زنگ زدن )
صدای گنگی از پشت در شنیده میشه. صدای گابریله...
- اومدم. مگه سر آوردی؟!
قیییژ
در با صدای نا به هنجاری باز میشه و برودریک و گابریل رو در روی هم قرار میگیرن.
- گابر

- برود

- گابر؟
در همین لحظه اخم خوفی روی پیشونی گابریل نقش میبنده.
- باید بریم دادگاه. خوب شد اومدی وگرنه با پلیس میومدم در خونت. آفتابه هات رو فروختی؟ آخه مهریم خیلی سنگینه باز افتادی زندان نگی چرا.
برودریک : چی چی؟
باب گابریل ، نا سلامتی قرار بود باهات آشتی کنم...گابریل : خفه شو. همینجا بتمرگ تا من میرم حاظر شم برای دادگاه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

! خوشتيپ كه نيستي، قيافه كه نداري، شبا كه معلوم نيست كجايي، صبح تا شب هم كه داري ميري فيضيه و علميه و دفتر توجيهات ! معلوم هست چي كار ميكني توي اين زندگي ِ مشترك ؟
من از صبح تا شب، شب تا صبح دارم واست خونه ميشورم. لباس ميشورم. ناهار ميپزم. شام درست ميكنم! 
!
! جونم حلال مهرم رو هم بايد بدي .
) ولی دو تای دیگه غیرقابل بخششه. مخصوصا که قانون مهریه رو هم از خودش درآورده و نویسندۀ مقتدرمون (!!!) رولینگ، ابدا چیزی در این مورد ننوشته و توی کشورمون (کشور داستان!) همچین قانونی نیس!
