جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سه مرد در حالی که به شدت گرم صحبت شدن درست جلوی درب کافه ی سه دسته جارو ایستادن . بدون هیچ توجهی به اطرافشون با صدای بلند با هم صحبت میکنن به طوری که هر کس توی اون خیابون قدم میگذاره یه نگاه به اون ها میندازه .

ولی صداهای بلند تر از صدای اون ها هم وجود داره . صدای زن عصبانیی از داخل کافه شنیده میشه کهداره فریاد میزنه:
- اگه تا 3 ثانیه ی دیگه از جلوی کافه ی من نرید کنار این جارو رو توی سرتون خورد میکنم .

بعد از اون صدای برخورد جسمی که به نظر جارو میاد با پیشخوان کافه شنیده میشه. و بعد از اون بلا فاصله صدای گربه ای که از وحشت در حال فراره

همین صدا ها کافیه که اون سه تا مرد رو متقاعد کنه بهتره صحبت هاشون رو جای دیگه ای ادامه بدن و اون سه نفر تصمیم میگیرن هم زمان با صحبت کردن توی دهکده قدم بزنند و از مزایای یک شب ساکت و زیبا بهرمند بشن

اون سه نفر به بخشی از دهکده رفتن که کمتر تردد توش انجام میشه و به طور معمول شب ها کسی اونجا نمیاد . شاید به خاطر ساختمان شیون آورگان و خاطرات وحشت ناک اهالی دهکده از اون محیط باشه . ولی این سه نفر که واقعیت ماجرا ی اون خاونه رو میدونن دیگه دلیلی برای ترسیدن ندارن.

در حالی کهکنار یه انبار متروک نزدیک شیون آورگان ایستادن به شدت مشغول حرف زدن با همدیگه هستن و سر و صدای زیادی رو هم تولید میکنن . ولی حتی این صدا های بلند هم نمیتونه مانع شنیدن چند تا صدای پاق خفیف پشت سر هم باشه.

اون چند تا صدای پاق باعث میشه اون سه نفر ساکت بشن و به تعجب و وحشت به اطارفشون نگاه کنند

برای چند ثانیه هیچ صدای به گوش نمیرسه ولی بعد از این سکوت یک نفر با لحن آمرانه ای شروع به حرف زدن میکنه:

_ یادتون باشه هیچ کس نباید از محتوای ماموریت ما با خبر بشه. بهتره خیلی آروم حرکت کنید و به هیچ وجه با کسی درگیر نشید و سر و صدا هم راه نندازید. هر کسی که خراب کاری کنه به شت مجازات میشه

بعد از این حرف صدای قدم های چند نفر هم زمان با هم شنیده میشه .

اون سه مرد فورا داخل انبار مخفی میشن و به دقت اوضاع اون منطقه رو زیر نظر میگیرن

گروه انسان سیاه پوش که نقاب زدن وکلاه شنلهاشون رو هم روی سرشون انداختن از جلوی انبار رد میشن . همه چوب دستی به دست دارن ولی در تاریکی مطلق حرکت میکنن.

اون گروه سیاه پوش به سمت کوره راه جنگلیی میرن که به مدرسه ی علوم و فنون جادوگرای هاگوارتز ختم میشه . اون سه مرد با تعجب دارن به این گروه نگاه میکنن

- حالا باید چیکار کنیم؟

- من به دامبلدور خبر میدم بهتره شما دو تا هم به بقیه ی محفلی ها خبر بدی . به نظر میرسه شب پرکاری داریم.

بعد از این حرف هر سه نفر در جا آپارات میکنن.

__________________________________-
ادامه ی ماموریت مرگخواران در تاپیک ماجرا های مرموز مدرسه دنبال میشه و داستان بالا فقط برای شروع ماموریت بود. و ادامه هم نداره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
نيمه شب بود. حدود ساعت 3. واقعا وحشتناك و آزار دهنده بود. اكنون در خانه بزرگ و مجلل پروفسور كوييرل جنگ و دوئلي برقرار بود. 3تن از مرگخواران كوييرل را به همراه مادام رزمرتا درون خانه گير انداخته بودند. گويا براي گرفتن شي اي خاص دنبال كوييرل بودند. وضعيت وحشتناكي حاكم بود. دائما صداي شكستن و خرد شدن به گوش مي رسيد، گويا افسون هايي كه به سمت هم مي فرستادند به در و ديوار خانه اصابت مي كرد. اكنون مدير هاگوارتز به همراه يك زن تقريبا نا توان در خانه اي بزرگ و مجلل هر لحظه خطر مرگ آنها را تهديد مي كرد. اكنون سر و صدا چند نفر از همسايه ها را به داخل خيايان ريخته بود.

چراغ هاي خانه خاموش بودند. جنگ آنها در تاريكي صورت مي گرفت. اما اشعه و هاله هاي افسون از پشتپنجره از دور دست هم واضح بود كه خانه را روشن مي نمودند. اكنون 3 تن از كارآگاهان گشتي وزارت خانه به محل حادثه رسيده بودند.( استرجس پامور- اينيگو ايماگو- نيمفوردا تانكس)

صداي هاي مهيب از داخل خانه به گوش مي رسيد. مردم از همه طرف تقريبا دور خانه البته از فاصله دور حلقه زده بودند. 3 كارآگاه همينطور آرام آرام در حاليكه چوبدستي بر دست داشتند به خانه نزديك مي شدند. ناگهان افسوني سبز رنگ يكي از شيشه هاي خانه را شكست و به سمت آن كارآگاهان رفت، هر سه كارآگاه خود را روي زمين انداختند و متفرق شدند. مردم جيغ و فرياد سر ميدادند و پا به فرار مي گذاشتند. اما فقط آن يك افسون نبود، باز هم چند افسون ديگر پشت سر هم از چوبدستي ها شليك مي شد. 3 كارآگاه اكنون پشت يك بوته بلند پناه گرفته بودند. وضعيت براي آنان هر لحظه خطرناك تر ميشد:

استرجس: واوو، ديدي آواداكداورا بود؛ مطمئنم اينا مرگخوارن...
نيمفوردا در حاليكه كه سعي مي كرد راهي براي هجوم به خانه بيابد با ترسي واضح گفت:
بله..بله..من پيشنهاد مي كنم نيرو رو بيشتر كنيم...
ايماگو: به وزراتخونه خبر بدم...
استرجس نگاهي پر از عصبانيت به آنها كرد و گفت:
نه...نه..لازم نيست...مثل اينكه فراموش كردي..كوييرل و رزمرتا تو اون خونه اند..البته اميدوارم كه تا الان هنوز زنده باشند...

چند دقيقه گذشت

هر 3 داشتند از لاي به لاي بوته ها خانه را مي پاييدن، اكنون سكوتي محض حاكم بود، ديگر خبري از شليك افسون ها نبود، درب خانه ناگهان باز شد...
تانكس به آرامي گفت:
كارشان را كردند، مطمئنم كوييرل و رزي رو كشتن...مرگخواراي كثيف...
دست به سمت چوبدستي اش برد تا بلند شود و آن 3 مرگخوار را هدف قرار دهد. اما ايماگو بازويش را گرفت و گفت: هيس...آروم...صبر كن...من..من فكر كنم كوييرل و رزي فرار كردند...و به سمت جاده جنگل اشاره كرد...
كوييرل و رمزتا در حاليكه مي دويدند سعي داشتند خود را از طريق جنگل به هاگوارتز برسانند...

تانكس نفس راحتي كشيد، 3 مرگخوار نزديك مي شدند...
استرجس با صدايي بلند فرياد زد: حالا!!! امان ندهيد...
هر 3 بلند شدند و چوبدستي ها خود را به سمت 3 مرگخوار روبه رويشان گرفتند و هر يك افسون بيهوشي به سمتشان فرستادند...
3 مرگخوار روي زمين افتاده بودند...
تانكس با چوبدستي ماسك هاي روي صورتشان را نابود مي كرد...
ايماگو پشت تانكس بود و صورت آنها را نظاره مي كرد و نامشان را بلند بلند مي گفت..، گويا همه آنها را ميشناسد....::
آنتوني دالاهوف، آخه تازه در رفته بودي دالاهوف نه....، مالفوي، لوسيوس خودتي...اينورا...، واووو...پيتر...پيتر پتي گرو...حيرت انگيزه..براي چي 3 تا بزرگترين مرگخوارا ايجا اومدن...
استرجس: مشكوكه، كوييرل اين روزا از يه كيف خيلي حرف ميزد، مي گفت نگرانشم...
ناگهان صداي انفجار بسيار كوچكي از كنار ايماگو برخاست. دو تن از مرگخوارا غيب شده بودند. اكنون دالاهوف فقط با چشماني خوني آنها را مي نگريست....
تانكس گفت: مراقب باش...اون قاتل وحشي ايه....
و چوبدستي اش را به سمت دالاهوف گرفته بود...
استرجس با اخم گفت:
خب حداقل اين يكي رو تونستيم دستگير كنيم...
و لبخندي تمسخر آميز زد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آبان 1385 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- اخ!
- پاشو برو بیرون بچه! پاشو!
پسرک بلند میشود و چشمانش را میمالد.
مادر که یک دستمال خاکستری دور کمرش بسته، در حال تمیز کردن یک اتاق چوبیست که پر از گرد و خاک است.
پسری با چشمان ابی پررنگ و موهای بلوند و ظاهری که زرد و لاغر است، ، بلند میشود و لباس مندرسش را میپوشد و از دست داد و فریادهای مادرش به خود را از طبقه ی بالا به پایین می اندازد و وارد هاگزمید میشود.
آفتاب میتابد و دانش آموزان علاف هاگوارتز در حال خوشگذرانی هستند.
پسر با خود میگوید: فقط یک سال دیگه... فقط یک سال دیگه...
و با شور و شعف بیرون میپرد و بالا پایین میپرد تا که به یک دکه میرسد.
روی دکه نوشته شده: "محل توزیع مجله ی خوکا"
پسر به مرد چاقی که زیر سایه بان دکه نشسته است میگوید:
- خوب بده برم دیگه!
مرد چاق با عصبانیت دسته ای مجله به طرف او پرت میکند:
- مثل اوندفعه نندازیشون توی جوب...
و با دستش او را از خود میراند.
(توصیف مجله: روی جلد مجله یک لوگوی ضایع هست به نام خوکا. عکس روی جلد این شماره هم یک عکس انشارپ از دنیل ردکلیف است که علامت 2999 تا سایت و وبلاگ پای ان نقش بسته است!)
پسر با شادی در خیابانهای هاگزمید میچرخد و به هر کسی که میرسد یک مجله میفروشد.
مردی که با یک بارانی خفن سبز روی یک سکو نشسته است و نخی به دست دارد که آن را دود میکند.
پسر: اقا! روزنامه میخواین؟
مرد نگاهی به او می اندازد: البته!
پسر یک نسخه به دست او میدهد و دستش را جلو میبرد.
مرد دستش سکه ای نقره ای در دست او میگذارد و دستش را میگیرد:
_ هی، یه کار بهتر میخوای؟
پسر: کجا؟
مرد: یک کیف بهت میدیم ببری... یک عالمه پول. میتونی باهش هرچی میخوای ببری پسر کمی فکر میکند، اما خداحافظی میکند و میرود.
مرد: من همینجام... تو هاگز هد... هروقت نظرتن عوض شد بیا!
شب فرا میرسد(جان! خواب!)
پسر در حال دادن پول به صاحب کارش است.
مرد تنها یک سکه ی نقره ای به او میدهد و میگوید: بسته.
و با خنده ای دور میشود(توضیح که یاد یک جوک افتاده. حالا ما آوردیم سطح پستمون بره بالا!)
پسر از تمام خانه ها رد میشود تا به خانه شان میرسد
در خانه باز است و تعداد زیادی از همسایه ها درون خانه هستند.
یکی از همسایگان متوجه پسر میشود.
همسایه: میدونی... مادرت خوب... اون یکم حالش بده... یعنی خیلی... باید بره سنت مانگو... میدونم پولشو...
اما پسر حرف او را نمیشنود، زیرا به سمت هاگزهد میرود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 آبان 1385 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
روزي از روزهاي اكتبر بود، هوا به نسبت چند روز گذشته خيلي سردتر شده بود، برگ هاي زرد درختان آرام آرام با وزش باد كنده مي شدند و به پرواز در مي آمدند. يكي ديگر از صبح هاي هاگزميد شروع شده بود. به سمت ميدان دهكده راه افتادم. مردم بي صبرانه منتظر دوئل امروز عصر بودند، دوئل جذاب و زيبا بين دو تن از دانش آموزان هاگوارتز؛ هري پاتر و دراكو مالفوي. گفته مي شد اين دوئل در خانه پروفسور كوييرل انجام خواهد شد. هري پاتر رو كاملا به ياد داشتم، مالفوي رو هم همينطور. پارسال هردوشون رو در حال دعوا ديدم. تحويل مك گونگال دادمشون. در كل شوق دوئل مرا هم فرا گرفته بود.

تقريبا داشتم كارم را فراموش ميكردم كه به خود آمدم. اكنون در ميدان اصلي هاگزميد بودم. به سمت دفتر دهداري رفتم. مي خواستم آقاي استبنز، دهدار هاگزميد را ببينم. با ايشان جلسه اي در مورد زمين هاي پشت جنگل شرقي داشتم. به ساعتم نگاه كردم. ياد لندن افتادم. اين ساعت را از يك فروشگاه مشنگي خريده بودم. ساعت 9 صبح بود. به ساختمان دو طبقه با آجرنماي زيبا سپيد دهداري رسيدم. داخل شدم. تقريبا داخل دهداري شلوغ بود. به سختي از ميان جمعيت خود را به پله ها رساندم. نگهباني سياه پوست با لباس بلند زرد رنگي روبه رويم بود، بلافاصله ياد كارت شركت در جلسه را از جيب پالتويم بيرون آوردم و روي سينه چسباندم. نگهبان با ديدن كارت فورا كنار رفت و به صداي آرومي گفت: خوش آمديد آقاي ايماگو...،

لبخندي مصنوعي به او زدم و از پله ها بالا رفتم. به طبقه دوم رسيدم. درب اتاق جلسات باز بود.
نه اين امكان نداشت...من داشتم خواب ميديدم....حدود 4 يا 5 جسد خونين در كف اتاق جلسات دراز داده شده بودند. نتوانستم تحمل كنم. فورا به سمت پايين دويدم تا نگهبان را خبر كنم. اما نه خبري از او هم نبود...

يك جنايت بزرگ آن هم در دهداري هاگزميد صورت گرفته بود.....
بايد هر چه سريع تر مامورين ژاندارمري رو خبر ميكردم...
تق تق تق تق تق تق تق
صداي ضربه وارد كردئن به درب ها به گوش مي رسيد تا اينكه شكسته شدند....
صداي جيغ و داد مردم حاضر و ازدحام جمعيت رو از بالا راه پله مشاهده مي كردم. هر كه داشت از پنجره يا جايي فرار مي كرد. يعني چه خبر بود؟
- مرگخواران، فرار كنيد، حمله كردند..فرار كنيد...
مي توانستم هاله هاي افسون هايي كه بين مرگخوارا و مردم رد و بدل ميشد را ببينم....
وضعيت بدي بود، من مسلح نبودم، بايد هر چه سريع تر خود را نجات ميدادم....
اما كار از كار گذشته بود...
دو تن از مرگخواران با شنل هاي سياه به سمت مي آمدند....بايد چه مي كردم؟ چاره چي بودم؟
در نهايت آنها به من خيلي نزديكم بودند. پشت ديوار كمين كرده بودم...
راهي جز درگيري فيزكي و قاپيدن چوبدستي به ذهنم نرسيد...
زمانش رسيد، به روي بدن يكيشون پريدم، مشتي به صورتش وارد كردم و چوبدستي اش را از دستش گرفتم. اما همين موقع بود كه آن مرگخوار ديگه افسوني به سمتم فرستاد. شانس با من همراه بود، افسون از بقل صورت رد شد. فورا افسون خلع سلاح را اجرا كردم. او بيهوش روي زمين افتاده بود. دو مرگخوار را دستگير كردم...
اين حمله مطمئننا كار لرد سياه بود...
در هر صورت چند مرگخوار ديگر هم فرار كردند...متسفانه مسئولين دهداري به طور وحشتناكي كشته شدند...، و همه و همه نشان از اخطارهايي بودند...
جامعه جادوگري در خطر است...!!!
لرد سياه بازگشته!!!
(هري پاتر: من كه دارم همش همينو ميگم...)
(- نه مال ما معتبرتره خب... )
!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربين از پشت در حال فيلم گرفتن، يك عدد مك بون و يك عدد چو چانگ در حال عبور از خيابان هاي هاگزميد .. ده جعبه مايع ظرفشويي جام در دستان چو مي درخشه و چند تا كارتن ديگه كه روشون نوشته " يكبار امتحان كافيه " !!
مك : همسر عزيزم .. اينا چشونه .. جل الخالق .. ملت قاطي كردن !!

دوربين اونور خيابون رو نشون ميده ...
" اونطرف خيابون وينكي داره با جديت تمام يه پست جدي مي زنه كه تو جديت از كريچر كم نياره چون بر همگان واضحه كه كريچر خيلي جن جدي ايه !! .. يكم اونور تر از وينكي آلبوس كه بعد از مديريت پيشرفت محسوسي در رول پلينگ داشته متني نوشته كه خودش هم نمي فهمه چيه و دست در ريش هاش فرو برده و داره فكر مي
كنه !!! ( اشاره به پست هاي بالاتر تاپيك !! ) ! "

تق !!
مك : چرا مي زني چو؟!
چو : چرا .. چون به جاي اينكه به من كمك كني داري ساحره هاي مردمو ديد مي زني .. بگير بينم جعبه هارو ؟!!
مك : ساحره ..... چند لحظه بعد ..... باب تو كه ميدوني من نمي تونم چرا اصرار مي كني ؟!!!
چو : چند لحظه بعد خاك تو سر من، هزار تا خواستگار داشتم يكي از يكي خفنزتر، همشون رو رد كردم ... خدايا من چقدر بدبختم شوورم نمي تونه چند تا كارتن حمل كنه !!!
مك بره اينكه كم نياره كارتن هارو بلند مي كنه ولي با مغز روي آسفالت پخش ميشه !!
مك :
چو :
مك : باب نيرويي كه به پنج تا پاي من وارد ميشه بايد مساوي باشه و يا مضرب صحيحي از عدد پنج باشه وگرنه من نمي تونم رو پاهام راه برم چون مركز ثقلم بهم مي خوره !!!
چو :


_()_()_()_()_()_()_()_

چو و مك بون جلوي يه كلبه ي قديمي مي رسن و ميرن تو ... دوربين چرخ مي زنه و ميره بالا تا ببينه كدوم خونه يه سوژه درست و حسابي بره رول پلينگ داره تا بره توش چون مي دونه خونه ي مكينا اتفاق خاصي نميفته .... دوربين چرخ مي زنه و چرخ ميزنه و چرخ ميزنه تا وارد يه قصر ميشه !!! ... خونه ي ققي و سرافينا !!

ققي يه گوشه با حالتي سرخورده و سردرگم و سرافكنده نشسته و داره به خاطراتش فكر مي كنه !!
سرافينا : هوووي ققنوس بي مصرف .. من دارم با بروبچ ميرم توكيو جشنواره فيلم هاي انيمه !! .. وقتي برگشتم بايد كار پيدا كرده باشي .. مفهومه !!
تق ( صداي كوبيده شدن در !! )‌!

ققي صفحه نيازمندي هاي پيام امروز رو باز مي كنه !!
ققي : گردگيري خوابگاه مديران .. نه .. خوب نيست ... تميز كردن اصطبل باغ وحش ريون .. هيومك مشكوكه اونجا كه اصطبل نداشت .. رياست محفل ققنوس !!! .. هوووم ميدونم ارزشيه ولي چاره اي نيست تو اين دوره زمونه كار پيدا نميشه كه !!

" الو .. محفل ققنوس " !
در كمتر از سه ثانيه ققي از ميان هزارن درخواست كننده به عنوان رياست محفل انتخاب ميشه !!

صبح روز بعد ...
هدي و آوريل ققي رو گذاشتن رو سرشون و دارن حلواحلواش مي كنن !! ( معذرت اين پست رو من قبلا نوشتم مجبور شدم بعضي جاهاشو ويرايش كنم، اين تيكه حلواحلوا كردن مربوط به بحث هاي اخير نحوه برخورده .. با تشكر مك بون !! )‌!
ققي ‌: ممنونم بچه ها .. ميدونين كه من خيلي با تجربه ام .. من يه دوره با شناسه دالاهوف مرگخواري رو تركوندم .. حالا همه با من شروع كنين !! يك، دو، سه ....

هدي : مطمئني انتخاب درستي كرديم آوريل، بنظرم استعفا از وزارت يه مقدار روح و روانشو آشفته كرده !!
آوريل :‌ هووم .. خيليم خوبه .. ريونيا همشون خوبن !!
ققي :‌يك دو سه زنگ مدرسه .. دفتروتو وردار ققي الان مي رسه !! .. چهار پنج شيش ......

همون موقع .. مقر مرگخوارا !!
آني : ارباب ارباب يه خبر مهم !!
ارباب : واي به حالت اگه خبرت مهم نباشه .. خواب بودم !!
آني : ارباب امشب جي تي وي " جنگ ستارگان " داره .. از اون فيلم خفنزاس !!
ارباب : آواداكداورا اين بود خبر مهمت!!
آني : زرشك .. نخورد بهم .. راستي خبرم يه چيز ديگه اس !! .. ققي رئيس محفل شده !!
ارباب :‌ چي ؟‌!! .. اوهووو اوهووو اوهووو (‌ارباب در حال خوردن صبحانه بودش، لقمه ي غذا پريد تو گلوش !! )
آني : ارباب مي خاين يه توطئه كثيف كنم استعفا كنه ؟!!
ارباب : هييووومك فكر خوبيه !! .. كار خودته .. با اين كارت معاون من ميشي ؟!!
آني : ممنون ارباب !!

آني از اتاق ميره بيرون ...
آني : هوومك تا چند روز ديگه معاون ارباب ميشم .. ققي جان دستت درد نكنه ... تو پله ي ترقي مني !!!




پايان به عهده ي خواننده عزيز !!
ادامه ندارد .... /

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1385 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست من کاملا جدیه!ببخشید.
____________________
امروز وقتی از خواب بیدار شدم ،همه چیز مثل قبل بود و نبود!باورت میشه؟ به طرف تلفن رفتم تا بهت زنگ بزنم، اما تلفنی توی خونه نبود. فوری حاضر شدم تا بیام به طرف خونت!خیلی وقته که خبری ازت نیست. تا در رو باز کردم ، فهمیدم که همه چیز تغییر کرده. جلوی در خونه پر بود از آدمایی که مثل من و تو نبودن. اونا بودن، عجیب نبودن!فقط با ما فزق داشتن.لباسهاشون!رفتارشون. از همه عجیبتر چوب درازی که توی دستشون بود.درست از اون چوبایی که تو همیشه ازشون تعریف میکردی!و من میخندیدم.
از در خونه اومدم بیرون و مسیر خونتو پیش گرفتم. اما خونه تو نه تنها سر جای قبلی نبود بلکه هیچ جا نبود.نیست شده بود. یا شاید هم من برای تو نیست شده بودم. از بین مغازه هایی که چیزای متفاوتی داشت نه عجیب! گذشتم. ولی تا حالا همچین چیزایی ندیده بودم. هیچ کس آشنا نبود. همه غریبه...همه...یه دفعه صدای خنده ای رو شنیدم. برگشتم و پشت سرم بچه هایی رو دیدم که با خوشحالی با اون چوبهای دراز بازی میکردن ،اما نه یه خرده که گذشت دیدم دارن میجنگن!اما نه از جنگهای ما!
میخواستم هرچه زود تر از این شهر یا هر چی که اسمش بود خارج بشم. اما راه خروجی پیدا نکردم. از یه پیرزن پرسیدم:ببخشید خانم! میشه بپرسم اینجا کجاست؟
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:هاگزمید!
اما تا خواستم بپرسم هاگزمید کجاست غیب شده! همون جا از یه پسر بچه یه کاغذ با قلم گرفتم و همه ی اینا رو برات نوشتم که اگه تو هم مثل من یه روز صبح از خواب بیدار شدی و دیدی که همه چیز مثل قبل هست و نیست!غریبه نباشی و بدونی که من و مطمئنا خیلی های دیگه اینجا بودیم و هستیم!
خداحافظ!
وینکی کاغذ نامه رو تا کردنامه ای که از گوشه خیابانهای هاگزمید از زیر برفها سر درآورده بود. شاید صاحبش هم همونجا بوده و نامه ش رو گم کرده! و حتما دنبالش میگرده..اما هرچی دور و بر رو نگاه کرد چیزی جز یه سایه ی خیلی کم رنگ یا حتی بی رنگ ندید.که زل زده بود بهش! نامه رو روی زمین پرت کرد و رفت. در حالی که فکر میکرد کدوم ماگلی بدن اینکه بخواد وارد این دنیا شده و باز بدون ابنکه بخواد اونجا مونده...!
________________
ببخشید خیلی جدی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1385 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
حقه کتاب

مدت هاست که دیگه نمی تونم راه برم، اکنون من یک پیر خرفت فلج هستم که باید این چند سال آخر عمرم رو هم روی یک صندلی چرخدار سپری کنم. من روزی و روزگاری برای خود کسی بودم، پرفسور کوییرل هاگوارتز، مدیر مدرسه، استاد پیشگویی، تا من نمی گفتم هیچ چیز در هاگوارتز ممکن نمی شد. آن همه استاد پیر و باسابقه تر از من برایم دلا راست می شدند و حرف شنوی کامل از من داشتند. بازرسین وزارت و نماینده های وزیر حتی نمی توانستند یک ایراد از کار مدیریتی من و مدرسه ام بگیرند.
تا اینکه روزی..........

شب هنگام بود، خوابم نمی برد، نمی دانستم که چه بر سر من آمده، اصولا آن وقت نیمه شب همیشه در خواب عمیقی بودم، انگار یک موجود نامرئی در حال وارد کردن گرما بر بدنم بود. حسابی خیس عرق شده بودم، به این فکر بودم فردا صبح زود باید بیدار می شدم و به وزارت می رفتم. حالا با این وضعیت خواب که پلک رو چمانم نمی آمد، چطور می توانم صبح زود بیدار بشم. در همین هنگام به فکر خواندن کتابی افتادم. پتو را کنار زدم و از رختخواب بیرون جستم. دمپایی ام را پوشیدم و به در رفتم و از اتاق خوابم خارج شدم، در راهرو چیزی به نظرم غیرعادی می آمد، می توانستم وجود یک چیز دیگر را حس کنم اما واقعا فقط خودم بودم و خودم، کس دیگری در خانه من نبود، آهی کشیدم و به سمت اتاق مطالعه واقع در ضلع غربی خانه مجللم، کنار آشپزخانه، رفتم. در اتاق را باز کردم، مدت ها بود به آنجا سری نزده بودم، همه جا پر از خاک و کثیفی بود.

در تاریکی شب، در آن اتاق، زیاد چیزی معلوم نبود، چراغ گازی را در آن تاریکی یافتم و روشنش نمودم. اکنون اتاق قابل دیدن بود، دو کتابخانه بزرگ در اتاق بود، یکی در سمت راستم و دیگر در سمت چپم، چون چپی ها مال مدرسه و درس بود از نگاه کردن به آنها هم منصرف شدم، به سمت کتابخانه دیگر رفتم، نام کتاب ها اکثرا برایم آشنا بودند، و بیشتر آنها را خوانده بودم:
سلطان افعی ها، استدلال نوین جادوگری، برتالیوس کبیر، ارواح، تیسگات، جیناویتکا و ....
درست است،" ارواح" لز میان آن کتاب ها، جز خوانده نشده ها بود، اما هر کاری کردم دستم به آن طبقه نرسید، برای چند لحظه خودم را با چند سانتی متر قد بیشتر فرض کردم، موضوع قد همیشه مرا آزار میداده. در هر حال صندلی ای که گوشه اتاق بود را بلند کردم و به لبه کتابخانه نزدیک کردم. دمپایی ام را در آوردم و با پایی برهنه و خیس عرق، روی صندلی آمدم، اکنون علاوه بر آن سری، کتاب های دیگری نیز به چشم می خورد. اما نه، من نظرم عوض نشد، به کتاب ارواح نگاه کردم، سپس دستم را دراز کردم.

کتاب را به آرامی از میان کتابهایی دیگر بیرون کشیدم. روی آن خاک گرفته بود. فوتی کردم تا از خاک ها و آلودگی پاکسازی گردد. کتاب و ضخامت زیادی داشت، چیزی حدود 5000 صفحه ای می شد. کمی سنگین هم نشان میداد، در هر حال، آن را برداشتم و از روی صندلی پایین آمدم. به سمت کاناپه ای که ته اتاق بود رفتم و روی آن نشستم. کتاب را با دقت باز کردم، در صفحه نخست سال نوشته شدنش مربوط به: 1930 میلادی بود، مسلما یک کتاب بسیار قدیمی، به احتمال زیاد متعلق به جد بزرگوارم بود.

مشغول خواندن کتاب شدم. حدود نیم ساعتی گذشت. اما هنوز خستگی لازم را برای خوابیدن در تن نداشتم، کتاب مطالب گاه مسخره و کسل کننده و گاه سودمند در مورد ارواح در خود گنجاده بود. کم کم واقعا حوصله ام سر رفت، تصمیم گرفتم به بستر بروم. کتاب را بستم و در روی میز کنارم قرار دادم. خمیازه ای کشیدم. سپس خواستم از جا بلند شوم که ناگهان در میان راه چنان دردی در کمرم احساس کردم که به عمرم بی سابقه بود، داشتم از شدت درد می مردم، همانجا فریاد مهیبی کشیدم و از هوش رفتم.

وقتی چشمانم را باز کردم در سنت مانگو بودم، شفادهنده گفت که دو روزه تمام خواب بودم، در واقع من فلج شدم، قطع نخاع شده بودم، شفا دهنده کتاب ارواح من را به من نشان داد و گفت: اگر روی جلد پشت کتاب را نگاه می کردم، با رنگی نه چندان معلوم نوشته شده: حقه، خطر بزرگ. و من تازه فهمیدم که کار از کار گذشته و من صندلی نشین شدم و رفت. کتاب ها هم حقه می زنند. حقه های بد و وحشناک. این بود یکی از خاطرات بد من در یکی از خانه های هاگزمید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بی ایمان است آن کس که وقتی جاده تاریک می شود سخن از وداع پیش بکشد.


بادا که در برابر سنگ ارخ

[b][color=000099]آنا?
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 2 مهر 1385 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
*مرگ آفرین*


باد در هر لحظه برگ را به هر سمتی میبرد.
لحظه ای به سمت دهکده ی در نگاه اول متروک هاگزمید....لحظه ای دیگر به سمت برج های خاموش هاگوارتز....لحظه ای بعد به سمت جنگل ممنوع که در گذشته ای دور ممنوع نبوده است!

سرد یا گرم بودن باد برای هیچ کس مهم نبود. حتی تند و کند بودن سرعت باد هم برای هیچ کس مهم نبود. هیچ کس از دیگری نمیپرسید که چرا دهکده کم جمعیت تر از قبل شده. حتی هیچ کس نمیپرسید که چرا دیگر در شب، نورهای کوچکی بر روی برج های هاگوارتز سو سو نمیزند.

و جنگل ممنوع علاوه بر آن که ممنوع بود، طولی نمیپایید که افرادی را که به محدوده اش وارد میشدند به نوعی موجود که بین جسد و گوشت بود تبدیل میکرد. بعضی ها عنکبوت های غول پیکر و بعضی دیگر اسب های سخنگو را مسبب این قتل ها میدانستند!



باد و برگ به همراه یکدیگر از پنجره ای باز به داخل خانه ای در دهکده وارد شدند. لحظه ای بعد برگ به زمین گرم خانه نشست!!

شومینه ای روشن برای تمام موجودات بی جان داخل خانه سایه ایجاد کرده بود.

سایه ای دیوانه وار تکان میخورد و سایه ای دیگر وجود داشت!


"فقط تو....فقط تو سوروس!"
"ولی پاتر بدجور تو فکرته دامبلدور...پاتر با حماقتش خودشو به کشتن میده"
"سوروس...چرا اینقدر دیر اومدی؟"
"لرد تاریکی!...مانع بزرگیه...نیست؟"


آلبوس دامبلدور پریشان تر از همیشه صندلی ننویی خود را تکان میداد.


"سوروس....بالاخره اون روز باید برسه....به نظر من باید تمومش کنیم!"
"شوخی میکنی دامبلدور!!...لرد تاریکی از همیشه قوی تره...هیچ کس جلودارش نیست!....حتی با اینکه فقط یک قسمت روحش براش مونده و اونم تویه بدن واقعی خودشه ولی بازم هیچ کس جلودارش نیست...حتی اگر تو و من با قدرتمون و پاتر با شانسش و با کمک دوستهای بی دلیل شجاعش با هم بر علیهش جمع بشیم هم باز کاری نمیتونیم بکنیم."
"سوروس....بالاخره باید اون روز برسه....خودت داری میگی که روز به روز بر قدرتش افزوده میشه...پس تمومش کن!"



اسنیپ نگاهی بی حالت به دامبلدور انداخت. نگاهی که پاتر آن را نگاه تنفرآمیز میدانست!...اما این یک نگاه معمولی از اسنیپ بود!

لحظه ای بعد چرخشی به بدنش داد و شنلش برگ روی زمین را همراه خود بر روی زمین کشید و برد.



درب خانه باز شد و باد داخل آمد. اما برگ با کمک شنل اسنیپ به بیرون رفت!



دامبلدور پلکی زد و صدایی شنید. صدایی شبیه به زمزمه ی یک ورد...

دامبلدور فکر کرد که لحظه ای پیش اسنیپ از در خانه بیرون رفت و در همان لحظه وردی به زبان آورده شد. این دو به هم مربوطند. پس کسی طلسم شده است و آن کس یا اسنیپ بود یا دشمن اسنیپ!



بلند شد و قدم زنان به سمت در خانه رفت. در همان لحظه صدای غیب شدن کسی را شنید.

جسد اسنیپ بر روی زمین افتاده بود. اطرافش را برگ های پاییزی زرد و نارنجی رنگ پوشانده بودند.



دامبلدور به این فکر میکرد که اسنیپ نیز مرد!
دیگر کسی نمیداند که او کجاست و چه نفشه ای دارد و چه کار میکند!


لحظه ای بعد نوری سبز از پشت سر به سمت دامبلدور فرستاده شد.

یک کلک!


نور سبز به ستون فقرات دامبلدور برخورد کرد.




برگی دیگر در باد غوطه ور بود. آخرین برگ از یک درخت....آخرین برگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1385 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه فلش فوروارد
کوییرل بدبخت هنوز بعد از سه روز بیهوش بود...صبح روز چهارم چوبدستی ولدی که روی ساعت 6 صبح تنظیم شده بود یه مشت جرقه سیاه از خودش میده بیرون و شروع میکنه به خوندن:
-آفتاب لب بومه....دامبل کارش تمومه....
-اه...خفه شو دیگه..بذار بخوابم....مامانی....
چوبسدتی آهنگ تنظیمیش تغییر میکنه و بعد با صدای عمو پورنگ میگه:
-آفتاب شد...آفتاب شد...ولدی جوننننننن...پا شو...
خلاصه بعد از اینکه چوبدستی 999 تا آهنگ راجع به افتاب پخش میکنه ولدی ما راس ساعت 9 از خواب پا میشه...بعد یه نگاه به اطرافش میکنه...میبینه کوییرل همچنان بیهوش اونجا افتاده...
-اه.این تن لشم که هنوز بیهوشه...بلند شو بابا..چقدر قر میاد...
در همین لحظه ولدی قصه ما تصمیم میگیره که با طلسم کروشیو اون رو به هوش بیاره ولی در همان حال فکری بس شیطانی به ذهنش میرسه و...
-ااااااا!چرا این قدر دیر به این فکر افتادم....باشه طوری نیست..حالا به هوشش میارم...
نیم ساعت بعد!
آنی مونی و زاخار و بلیز که دو روز بود از سنت مانگو برگشته بودند و دم در اتاق ولدی داشتند نگهبانی میدادند یهو به خاطر دادی که از تو اتاق میاد از خواب میپرند..
-ریش مرلین ..اینجا چه خبره؟؟؟
-جون ولدی یکی به من بگه چه خبره...
-اوا خواهرررررررررر..اینجا چه خبر شده؟؟؟
یهو آنی مونی یه نگاه اینجوری به بلیز میکنه و میگه:
-زاخار این حالش خوبه؟؟؟
-آره بابا این تاثیر داروهاست که بهش زدن تا ظهر خوب میشه...
دوباره یه جیغی از تو اتاق شنیده شد و کوییرل گفت:
-بابا غلط کردم..ولدی جون...الان میرم واست مو پیدا میکنم...
-ساکت..این تنبیهی است که مستحقش هستی..تکون نخور..
آنی مونی و زاخار و بلیز به هم خیره میشوند و اینجوری میشوند:
-
در همین هنگام کوییرل با شدت از تو اتاق پرت میشه بیرون بلافاصله هم دستارش پرت میشه بیرون...
-برو تا مرغوبترین مو را پیدا نکردی برنگرد..
کوییرل در حالی که زیر چشمش کبود شده بود لنگ‌لنگان فرار کرد...ولدی در حالی که شدیدا عرق کرده بود بیرون آمد ...ناگهان نکاهش به آن سه نفر افتاد و گفت:
-به به...شما کی اومدین؟؟؟
-ار..ار...ار...
-ای بابا این سه تا دوباره به ار ار افتادند.بلیز تو بگو...
-جونم واستون بگه اربابی خودم...ما دیشب از سنت مانگو مرخص شدیم و تا الان داتیم نگهبانی جیگرمون رومیدیم...
انی مونی و زاخار اینطوری شدند:
-
ولدی هم پس از لبخندی ملیح( )رو به بلیز کرد و گفت:
-بلیز جان مثل اینکه شما سزای عملت رو دیدی...بیا تو اتاق تا من ماموریت جدیدی به تو بدم...
یک ساعت بعد
بلیز با چشمانی وحشت زده از اتاق بیرون آمد,سپس نگاهی به آنی مونی و زاخار انداخت و بعد ولدی از داخل
داد زد:
-بلیز جان یادت نره ها..
-آخه ارباب این ماموریت از من ساخته نیست...
-چی گفتی؟
-هیچی...هیچی..چشم ارباب..رخصت...
آنی مونی و زاخار بالاخره از تعجب چشمانشان از حدقه درآمد... در این لحظه به یاد ماندنی ولدمورت زاخار و آنی مونی را به داخل فرا خواند...آندو درحای که با ترس و لرز به داخل میرفتند این بار دیگر اشهدشان را گفتند...آنگاه هر دو در برابر ارباب تعظیم کردند و گفتند...
-بع..بع..بع...
-اه..تا حالا ار ار میکردین حالا بع بع...جون بکنین دیگه...
-بله ارباب...
-زاخار من از تو میخوام که سایه به سایه دنبال کوییرل بری و مواظب باشی این دفعه دیگه ماموریتش رو اشنباه انجام نده...آنی مونی تو هم باید تا میتونی مرگخوارهای ساحره بیشتری جمع کنی..میخوام یه طرح جدیدی برای نابودی سفیدان انجام بدم...متوجه شدی؟باید تعدادمون دو برابر بشه...متوجه شدین؟
در آن لحظه بود که آنی مونی و زاخار از تعجب شاخ درآوردند و ولدی گفت:
-خوب شد دیگه ..تا حالا بع بع و ار ار بود حالا شاخ هم بهشون اضافه شد...برید دیگه منتظر چه هستید...
-ولی ارباب...
-نمی‌رید پس...آره؟آوادا...
-نه... نه...ارباب رفتیم.
و دوان دوان از در خارج شدند.ولدی نگاهی به پنجره انداخت و قهقهه سردی زد و گفت:
-خب این از مقدمات نقشه..حالا باید منتظر اجرای نقشه بشم..دامبل دیگه نمیتونی شکستم بدی...یو ها ها ها.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/6/3 13:26:01
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/6/3 13:28:56
فریا
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1385 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
***فلش بک***

یه کوچه بدون تیر چراغ برق، تاریک، بن بست، خفن، خوف، وهم انگیز، پر از دود، صداهای بالا کشیدن دماغ، باز هم تاکید میشه روی صفت تاریک بودن! این تاریک بودن خیلی بده! جوونا و نوجوونا رو اخفال میکنه!
داخل کوچه مردی با سرعت داره راه میره، هر از چند گاهی دنباله دستارش از روی شونه اش پایین میفته که مرد با حرکتی اونو دوباره روی شونه اش میندازه، طول قدمهاش رو بلندتر میکنه و جلوی یه خونه وایمیسته.
- : اقا، ژون ژن و بشه ات، یه کمکی به من بکن! به ژون تو الان شه روزه هیشی نخوردم!
مرد : phbbbbbt ! بخواب بابا! من خودم پول داشتم که اینجا نبودم!
- : این به من فش داد....اون پی اچ بی فلان فلان شیه به من میگی ها؟ مگه خودت ناموش نداری؟

تق تق تق
یه خورده میگذره و زنی تنومند و هیکلی، قد 180، وزن 120 کیلو، چهار از پنج، با موی سیاه-شرابی، با یه خال جیگر رو صورتش و در حالیکه چادری گل گلی سرش کرده، در رو باز میکنه.
زن : ایواه! سلام کوییرل! چیطوری؟
کوییرل : سلام سرژیا، خوبم مرسی، ببین سرژ خونه اس؟
سرژیا چادرش رو یه خورده محکمتر نیگه میداره و یه عشوه خرکی دیگه میاد : نه، رفته حذب، با ققی دارن روی یه پروژه بزرگ کار میکنن، چطور؟ کاری داری من هستما؟!
کوییرل : هیووم نه، یه معجون تقویت مو واسه خودم میخواستم، آخه نیست تقریبا کچلم، بعد مجبورم این دستار مضحک جیگری رو بذارم، میخوام مو داشته باشم، سرژ قرار بود یه خورده از ریشاش رو بهم قرض بده واسه اینکار....
سرژیا : هیوووم، خب سرژ که فعلا نیس، احتمالا تا یکی دو هفته دیگه هم نمیاد، میخوای از موی من استفاده کنی؟
کوییرل : آره یه پنج شیش تا از موهات رو بهم بده ببینم چه جوریه!
سرژیا دستش رو میبره زیر چادرش و در عرض شیش ثانیه، شیش تا تار مو با صدای «وینگ» میکنه و میده به کوییرل، کوییرل در تاریکی کوچه رنگ اونا رو مورد بررسی قرار میده و به علت لاموجود بودن نور خوب، رنگ شرابی رو تشخیص نمیده.
کوییرل : ایول ایول، مرسی! اینم صد گالیون به خاطر این کار، فقط یه کاری کن که سرژ فکر کنه خودش ریششو داده، این خیلی مهمه ها، نمیخوام از دستم دلگیر شه!! بای بای!
و بدو بدو از راهی که اومده بود برمیگرده.
سرژیا : بابا لاقل یه سر میومدی تو، یه چایی میخوردیم، شام میخوردیم، شب اینجا میموندی، اهم اهم...!!
کوییرل بدون اینکه کلمه ای از حرفای سرژیا رو شنیده باشه، آپارات کرد و در جلوی خانه ای در هاگزمید ظاهر شد، در زد و صدای زنی به گوش رسید : تویی؟ چقد دیر کردی؟ ارباب خیلی وقته منتظره...

***فلش فوروارد***

ولدی : یعنی توئه نامرد به من خیانت کردی؟ خائن! بی ادب! بی شخصیت! بی همه چیز! بوق!!!!!!! آوادا....
کوییرل : نه ارباب! جون مادرتون بیخیال این آخری بشین! ببخشید دیگه حالا مگه چیه؟!
ولدی یه مشت میزنه تو سر کوییرل تا بیهوش بشه، یکی هم یمزنه تو سر خودش که چرا نذاشت یه خورده معجون بیشتر بمونه رو کله کچل کوییرل! و اینکه خاک بر سرش کنن که فکر میکرد کوییرل بهترین مرگخوارشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آوریل در 1385/6/2 11:40:06
[size=small]جادوگران برای هم?