ادامه فلش فورواردکوییرل بدبخت هنوز بعد از سه روز بیهوش بود...صبح روز چهارم چوبدستی ولدی که روی ساعت 6 صبح تنظیم شده بود یه مشت جرقه سیاه از خودش میده بیرون و شروع میکنه به خوندن:
-آفتاب لب بومه....دامبل کارش تمومه....
-اه...خفه شو دیگه..بذار بخوابم....مامانی....
چوبسدتی آهنگ تنظیمیش تغییر میکنه و بعد با صدای عمو پورنگ میگه:
-آفتاب شد...آفتاب شد...ولدی جوننننننن...پا شو...
خلاصه بعد از اینکه چوبدستی 999 تا آهنگ راجع به افتاب پخش میکنه ولدی ما راس ساعت 9 از خواب پا میشه...بعد یه نگاه به اطرافش میکنه...میبینه کوییرل همچنان بیهوش اونجا افتاده...
-اه.این تن لشم که هنوز بیهوشه...بلند شو بابا..چقدر قر میاد...
در همین لحظه ولدی قصه ما تصمیم میگیره که با طلسم کروشیو اون رو به هوش بیاره ولی در همان حال فکری بس شیطانی

به ذهنش میرسه و...
-ااااااا!چرا این قدر دیر به این فکر افتادم....باشه طوری نیست..حالا به هوشش میارم...
نیم ساعت بعد!آنی مونی و زاخار و بلیز که دو روز بود از سنت مانگو برگشته بودند و دم در اتاق ولدی داشتند نگهبانی میدادند یهو به خاطر دادی که از تو اتاق میاد از خواب میپرند..
-ریش مرلین ..اینجا چه خبره؟؟؟
-جون ولدی یکی به من بگه چه خبره...
-اوا خواهرررررررررر..اینجا چه خبر شده؟؟؟
یهو آنی مونی یه نگاه اینجوری

به بلیز میکنه و میگه:
-زاخار این حالش خوبه؟؟؟
-آره بابا این تاثیر داروهاست که بهش زدن تا ظهر خوب میشه...
دوباره یه جیغی از تو اتاق شنیده شد و کوییرل گفت:
-بابا غلط کردم..ولدی جون...الان میرم واست مو پیدا میکنم...
-ساکت..این تنبیهی است که مستحقش هستی..تکون نخور..
آنی مونی و زاخار و بلیز به هم خیره میشوند و اینجوری میشوند:
-
در همین هنگام کوییرل با شدت از تو اتاق پرت میشه بیرون بلافاصله هم دستارش پرت میشه بیرون...
-برو تا مرغوبترین مو را پیدا نکردی برنگرد..
کوییرل در حالی که زیر چشمش کبود شده بود لنگلنگان فرار کرد...ولدی در حالی که شدیدا عرق کرده بود بیرون آمد ...ناگهان نکاهش به آن سه نفر افتاد و گفت:
-به به...شما کی اومدین؟؟؟
-ار..ار...ار...
-ای بابا این سه تا دوباره به ار ار افتادند.بلیز تو بگو...
-جونم واستون بگه اربابی خودم...ما دیشب از سنت مانگو مرخص شدیم و تا الان داتیم نگهبانی جیگرمون رومیدیم...
انی مونی و زاخار اینطوری شدند:
-
ولدی هم پس از لبخندی ملیح(

)رو به بلیز کرد و گفت:
-بلیز جان مثل اینکه شما سزای عملت رو دیدی...بیا تو اتاق تا من ماموریت جدیدی به تو بدم...
یک ساعت بعد بلیز با چشمانی وحشت زده از اتاق بیرون آمد,سپس نگاهی به آنی مونی و زاخار انداخت و بعد ولدی از داخل
داد زد:
-بلیز جان یادت نره ها..
-آخه ارباب این ماموریت از من ساخته نیست...
-چی گفتی؟
-هیچی...هیچی..چشم ارباب..رخصت...
آنی مونی و زاخار بالاخره از تعجب چشمانشان از حدقه درآمد... در این لحظه به یاد ماندنی ولدمورت زاخار و آنی مونی را به داخل فرا خواند...آندو درحای که با ترس و لرز به داخل میرفتند این بار دیگر اشهدشان را گفتند...آنگاه هر دو در برابر ارباب تعظیم کردند و گفتند...
-بع..بع..بع...
-اه..تا حالا ار ار میکردین حالا بع بع...جون بکنین دیگه...
-بله ارباب...
-زاخار من از تو میخوام که سایه به سایه دنبال کوییرل بری و مواظب باشی این دفعه دیگه ماموریتش رو اشنباه انجام نده...آنی مونی تو هم باید تا میتونی مرگخوارهای ساحره بیشتری جمع کنی..میخوام یه طرح جدیدی برای نابودی سفیدان انجام بدم...متوجه شدی؟باید تعدادمون دو برابر بشه...متوجه شدین؟
در آن لحظه بود که آنی مونی و زاخار از تعجب شاخ درآوردند و ولدی گفت:
-خوب شد دیگه ..تا حالا بع بع و ار ار بود حالا شاخ هم بهشون اضافه شد...برید دیگه منتظر چه هستید...
-ولی ارباب...
-نمیرید پس...آره؟آوادا...
-نه... نه...ارباب رفتیم.
و دوان دوان از در خارج شدند.ولدی نگاهی به پنجره انداخت و قهقهه سردی زد و گفت:
-خب این از مقدمات نقشه..حالا باید منتظر اجرای نقشه بشم..دامبل دیگه نمیتونی شکستم بدی...یو ها ها ها.....