از بچگی عاشقت بودم عاشق رنگ طلایی گیسوانت چشمان درشتت و نگاه کنجکاوت عشقم همراه با من بزرگ شد و تو هم بزرگ شدی دیروز برای اولین بار خواستم بقلت کنم اما تو از روی دیوار افتادی و شکستی! ( بی آینه شدم رفت!)
والا من نگرفتم ! آیینه هه بهت معجون عشق داده بود ؟ وا عجبا !
باورش سخت بود و یا شاید حتی غیر ممکن من به چیزی که از هر چیز سرد تر بود علاقمند شده بودم نمیدانم شاید فقط یک شوخی از طرف دوستان بود چطور معجون عشق را به من خورانده بودند نمیدانم اما احساس عجیبی داشتم به چیزی وابسته شده بودم که اصلا زیبا نبود هیچ احساسی نداشت و تماما سرد بود آنقدر سرد که حتی از نزدیک شدن به آن نیز میترسیدم چطور میتوانستم او را دوست داشته باشم کسی که سرشار از احساس است نمیتواند عاشق او شود اما من به او عشق میورزیدم و مانند بتی میپرستیدمش همه مرا دیوانه میپنداشتند میگفتند نمیشود او را حتی لمس کرد ولی من با تمام ترسم آرزو داشتم فقط یکبار او را ببوسم حیف که بوسیدن یک دیوانه ساز جز مرگ عاقبت دیگری نداشت
براي اولين بار وقتي بار صحبت كردم و صداي او را شنيدم احساس كردم كه يك پاتيل معجون عشق را سر كشيدم نميدانستم چي بگويم چه عملي را انجام دهم ولي ميدانستم دوستش دارم آيا او هم مرا دوست ميداشت............. من هرگز او را نديدم ولي ميدانم ماننده فرشته زيباست ............. نميدانم آيا او اين معجون را به من خوراند يا من خودم آن را سر كشيدم به هر صورت ميدانم كه معجون اثر كرده و اكنون من عاشق هستم.................................. اثر اين معجون تا آخر عمر من باقيست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!
تا بحال به عشق فکر نکرده بودم همیشه گمان میکردم که عاشق شدن کار هر کسی نیست اصلا چرا باید عاشق شد چرا باید کسی را دوست داشت کلمه عشق برایم بی معنی بود اما تمام اینها فقط حرف بود مگر میشد کسی مفهوم عشق را نداند نمیدانم شاید بخاطر بی تجربگی بود اما زمانی که برای اولین بار بخاطر او معجون عشق را سر کشیدم فقط به حال خودم گریه کردم که چرا قدرت آن را هرگز نفهمیدم مدتهاست که عاشقش هستم اما نمیتوانم به او بگویم سخت است اون هم برای منی که تا بحال به عشق فقط به دیده یه کلمه نگاه کردم دوستش دارم و گمان میکنم تنها کسیست که وقتی به او مینگرم قلبم از حرکت باز می ایستد نمیدانم شاید هنوز تاثیر معجون در بدنم باقی مانده باشد اما فقط این را میدانم که عشق تها قدرتیست که میشود با آن بر همه چیز پیروز بود زندگی بدون آن یعنی بی هدف بودن یعنی پوچی یعنی مرگ...
چشمانش بسیار درشت بود و موهایش بلند نگاهش با بقیه فرق داشت سنگین و آرام قدم برمیداشت آواز میخواند و موسیقی مینواخت از نظر همه او بی نظیر بود با سن کمش تدریس میکرد و من او را می پرستیدم دلم میخواست فقط یکبار برای من بنوازد نام مرا ببرد و به من لبخنذ بزن اما حیف که او هیچگاه متوجه نگاهای من به خودش نشد پرفسور لاوین استاد کلاس موسیقیم در هاگوارتز ب
زیباترین کلمه ها را در وجود تو می یابم دلنشین ترین سروده ها را از درون تو می شنوم آرام ترین صدا را همرا با تو می بینم چگونه می توانم به عشق بی نهایتت دست یابم؟ ای آفتاب شهر رویاهایم و ای تجلی بخش زندگی من اسنیپ عزیزم :bigkiss:
آنروز را خوب بخاطر دارم زمانیکه برای اولین بار معجون عشق را سر کشیدم همان روز بود که منطعم شیرین عشق را احساس کرد احساسی که سراسر گرما و شاید سوختن بود با قلبی لبریز از هیجان و با حسی عجیب حرکت کردم شاید معشوق خود در میان ساحره هایی که در اطرافم بودن بیابم اسمش را میدانستم چون فقط نامش مانند وردی بر سر زبانم بود گشتم بارها و بارها گشتم اما نبود با خود گفتم چگونه عاشق کسی شدم که اصلا وجود ندارد از او فقط نامی بر زبان داشتم و دیگر هیچ بعد از گذشت ماها و جستجو از تمامی ساحرها او را یافتم پس بسمتش رفتم تا احساسم را به او بگویم اما حیف که او در میان ما نبود او سالهای پیش مرده بود و من عاشق زنی شده بودم که هیچگاه نخواهم توانست او را ببینم برتا جورکینز بدستور یکی از سیاهترین جادوگر زمان کشته شده بود
از روزي كه ديدم تورو شيفته ات شدم! چطور مي تونم تركت كنم نازنينم .......! قلب من همش از عشق تو صداهاي ناجوري از خودش ميده بيرون ..........! ناناز ،عشق من عاشقم باش،در حسرت ديدار تو آوارترينم!(اينا رو پشت كاميون نوشته بود)چشماته كه من رو كشته ....! ديگه من بايد به چه زبوني بگم دوست دارم لانگ باتم فقط خواهش ميكنم غش نكن !
البته واضح و مبرهن است که عشق در دین وزین آسلام، آخر حرام است ! عشق مجازی، این بلای خوف که دامن گیره هرچه جوان و پیر و پاتاله، زندگی ها را نابود کرده و الآن مشغول گذراندن تعطیلات در مجالس بی جامه پارتی می باشد ! عشق ها به قدری محدود گشته اند که شب عقد عروس و داماد با دلایلی بس ناموجه با سیم سرور به جان یکدیگر افتاده و به عمل ضرب و شتم می پردازند ! گیلدروی لاکهارت ( کروشیو علیه )، با ساخت بی جامه پارتی کلاب های متعدد در سطح شهر، جوانان را ترغیب و تشویق نمود تا با شرکت در چنین مجالسی به بی ناموسی بپردازند ! و البت از طرفی هم آنها را انگشت به دهن نمود تا از میان آن همه بی جامه پارتی کلاب یکی را انتخاب کنند ! ای بابا ! نگاه نگاه است ! نگاه به نا محرم، به چشم خواهر و برادری و مادر و پدری نداریم ! اما ؛ با این همه ی این تفاسیر، هر چقدر به این مغز کزایی فشار میارم نمیتونم عشق بی اندازمو به نارسیسا توجیه کنم ! مخصوصا الان که شوهرش توی آزکابان داره آب خنک میخوره !