- پروف پنج دقیقه. فقط پنج دقیقه.
پروفسور در برابر محفلی ها رقیق بود. به محض اینکه چیزی میخواستند ازش، سریعا موافقت میکرد. همینطوری بارها قرض و بدهی بالا آورده بود. پنج دقیقه هم چیز زیادی نبود...
سه ساعت بعد
- باباجان بریم دیگه؟
- پنج دقیقه. فقط پنج دقیقه.
- پنج دقیقه پیش هم همین رو گفتی بابا جان.
- میدونم پروف. ولی پنج دقیقهی دیگه فقط.
یک روز بعد
- یک روز و سه ساعته که قراره پنج دقیقه بشه. به نظرم کافیه دیگه دخترم. هر سودی از نیوت داشتی بسه بابا جان.
متاسفانه رز نتونست بیشتر از این پا فشاری کنه و نیوت رو تحویل هری سیاه داد. با لب های ورچیده و قیافهی ناراحت آماده شد تا همراه بقیه به دنیای خودشون برگرده که...خب این زاخاریاس پر شگفتیه.
هیچ کسی، مطلقا هیچ کسی فکر نمیکرد زاخاریاس واقعا بتونه خیار شه. خود پروفسور که حرفش رو زد هم یه جیزی همین طوری پرونده بود واقعا انتظار نداشت که بشه. ولی شد. همون طور که از یه هافلپافی اصیل انتظار میره با تلاش و کوشش بسیار بعد سه روز خیار شد.
دامبلدور سیاه بلافاصله زاخاریاس رو قاپید. همونطور که میدونین خیلی وقت بود سالاد نخورده بود و دلش خیلی خیار میخواست.
- باباجان اون جنس مجانی نیس. پولشو بده.
- چه قدر میخوای پیرمرد؟
دامبلدور سفید لبخند زد. بلاخره داشتن به جایی میرسیدند. وقتش بود چند عضو جدید برای محفل جور کند.
- عضو میخوام باباجان. عضو میخوام. به ازای هر زاخاریاس سه تا محفلیهای سیاه رو میگیرم.
به نظر دامبلدور سیاه معامله خوبی بود. باهم دست دادن و قرار داد نوشتن. ولی هنوز دامبلدورها تصمیم نگرفته بودن اون سه نفر کیا باشن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






