جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

87 کاربر(ها) آنلاین هستند (75 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  37 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  305 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  368 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

- هی بلا، تو میدونی قضیه چیه؟

آنتونین که تازه وارد راهرویی که به اتاق لرد ختم میشد شده بود، با دیدن بلا این را پرسید.

بلا لحظه ای متوقف شد و منتظر شد تا آنتونین به او برسد و پاسخ داد:

- نه نمیدونم.

و با دیدن تعداد دیگری از مرگخواران که از پله ها بالا می آمدند تکمیل کرد:

- ولی حتما کار مهمیه که همه رو خواسته.

آنتونین دستش را به در اتاق لرد که تازه به آن رسیده بودند نزدیک کرد و چند بار به آن کوبید. سپس بعد از شنیدن صدای "اهم" مانند همراه بلا و دیگر مرگخوارانی که به آن دو پیوسته بودند وارد اتاق شد.

درون اتاق:

مرگخواران به آرامی در گوشه ی اتاق ایستاده بودند تا بقیه نیز برسند. هر یک دقیقه یکبار صدای در زدن به گوش میرسید و لحظه ای بعد مرگخوار دیگری وارد اتاق میشد.

بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه همه ی مرگخواران حاضر و آماده به لرد و نجینی خیره شدند. نجینی با غرور دور گردن لرد پیچیده بود و فش فش هایش نشان از رضایت کامل داشت.

این حرکت نجینی کمی مرگخواران را به ترس انداخت. لرد بدون مقدمه شروع به صحبت کرد و گفت:

- اینبار نجینی میخواد از شما تست بگیره.

با خارج شدن این جمله از دهان لرد، همهمه ای همراه با شگفتی و آمیخته با وحشت در میان مرگخواران پدیدار شد. لرد با حرکت دستش آن ها را به سکوت دعوت کرد و ادامه داد:

- الان وظیفه ی شما اینه که نجینی رو راضی نگه دارین. باید کارایی بکنین که مورد پسند نجینی قرار بگیره. توضیجات بیشتر باشه واسه آخر کار.

لرد این را بیان کرد و همراه نجینی از اتاق خارج شد. تا دقایقی هیچ یک از مرگخواران از شوک چیزی که لرد گفته بود بیرون نیامدند، اما بالاخره بلا گفت:

- من بهترین مارای این کشورو جمع آوری میکنم. باید برای نجینی یه جفت پیدا کنم.

و لبخندزنان از آنجا رفت. مرگخواران دیگر ابتدا نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس بدون سر و صدا پراکنده شدند. همه ی آنها باید راهی برای گرفتن اعتماد نجینی پیدا میکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 مرداد 1390 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخه مگه میشه؟

رز جیغی کشید و با عصبانیت روی زمین ولو شد و گفت:

- ارباب، یعنی تا ابد نامرئی میمونیم؟

لونا در جواب رز پاسخ داد:

- شایدم باید چند دقیقه صبر کنیم تا مرحله بعدی ظاهر شه!

همه که از این جواب لونا خوششان آمده بود، بعد از تمجید او به دفترچه خیره شدند بلکه مرحله ی بعدی در آن ظاهر شود.

پس از مدت ها صبر و ظاهر نشدن هیچ گونه نشانه ای از مرحله ی بعد، آستوریا هوشمندانه گفت: شاید کار از کار گذشته!

هزاران چوبدستی که در هوا معلق بودند، به سمتی که حدس زده میشد آستوریا آنجا ایستاده باشد نشانه رفت.

آستوریا بلافاصله تصحیح کرد: یعنی شاید مراحل تموم شده باشه.

دوباره همه ی چوبدستی ها به سمت پایین رفتند. دفتر تکانی خورد و با سرعت زیاد شروع به ورق خوردن کرد. لینی که دفترچه را در دست داشت، با ترس آن را پرتاب کرد.

بالاخره دفترچه دست از ورق خوردن برداشت و نوشته هایی شروع به ظاهر شدن بر روی خطوط صاف دفترچه کرد. مرگخواران برای اینکه بهتر بتوانند نوشته ها را بخوانند، نزدیک تر آمدند و سرهایشان را به آن نزدیک کردند.

- بنگ!

لودو در حالیکه محکم سرش را گرفته بود فریاد زد: لعنتی، این کله ی کی بود؟

دیگر نیازی به منتظر شدن برای شنیدن پاسخ نبود. همان موقع دست و صورت و تمامی نقاط بدن مرگخواران شروع به ظاهر شدن کرد و لودو به وضوح کله ی روفوس که درست بغلش قرار داشت را تشخیص داد.

- دیگه به من کله میزنی آره؟

روفوس نیشخندی زد و به سرعت شروع به فرار کرد. لودو نیز بدون معطلی به دنبال او رفت. حالا همه ی مرگخواران با خوش حالی در حال بررسی اعضای مختلف بدنشان بودند.

لینی دفترچه را برداشت و از روی آن خواند:

« تمامی مراحل با موفقیت به پایان رسید. شما به مدت یک شبانه روز مرئی خواهید شد! »

ناگهان هرکدام از مرگخواران در هر گوشه و در حال انجام هرکاری که بودند متوقف شدند. یعنی بار دیگر نامرئی میشدند؟

مرگخواران:

***

- واو بلا، بالاخره چطور تونستین این مشکلو حل کنید؟

این را بارتی بن بارتی ( بچه ی بارتی ) -که تازه از قدح اندیشه ای که خاطرات دسته جمعی مرگخواران در آن قرار داشت خارج شده بود- بیان کرد و با تعجب به بلاتریکس خیره شد.

بلاتریکس با موهایی سفید و صورتی که کمی چین و چروک داشت با صدایی لرزان گفت:

- ذهن من بعد از بیست سال این چیزارو یادش نمیاد. بهتره بری بخوابی، دیروقته.

بارتی آه کشان نگاهی به چهره ی پیر بلاتریکس انداخت و با ناراحتی از آنجا خارج شد.


×پایان سوژه×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1390 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیـــغ! تموم شدیم! مرحله ی بعد! وای! جیــغ!

آگوستوس انگشتانش را درون گوشش فرو کرد و گفت:

- رز اینکه ما نامرئی هستیم دلیل بر این نمیشه که نشنویم.

رز ساکت شد و لینی دفترچه را برداشت. سکوت همه جا را فرا گرفته بود.

- اینجا اون راه حل رو نوشته.

اشتیاق مرگخواران در فضا حس می شد.

- اینجا نوشته...

ده دقیقه بعد

سالن هنوز در سکوت مطلق بود و هیچ صدایی به جز صدای وز وز خر مگسی که از پنجره وارد شده بود به گوش نمی رسید.

- پس چرا هیچ چی نمیگی؟

- امم.. آخه من از کلاس اول ، روخوانی ام خوب نبوده. اینجا خالیه. خالی خالی!

مرگخواران همه حالت چماق به دستی به خود گرفتند. اما مطمئنا فقط چماقشان دیده میشد!

- دروغ نمیگم بیاین خودتون ببینین!

همه ی مرگخواران جلو آمدند تا دفترچه را ببینند. و چیزی دیدند که تمام امید هایشان را نقش بر آب کرد. صفحه ی دفترچه خالی بود. مثل یک سی دی خام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1390 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا سریع پرسید: جیغای رز؟

لرد چینی به صورتش انداخت و گفت: اون ترسناک نیس، رو اعصاب رونده س!

لینی با تردید پرسید: سوسک؟

لرد ابتدا چشم غره ای به لینی رفت و سپس به "جواب نامعتبر" دیگری که روی صفحه نقش بست خیره شد.

رز در حالی که بالا و پایین میپرید گفت: آلبوس دامبلدور؟

لرد با عصبانیت گفت: کروشیو رز، این اتفاق هرگز نمیفته!

آستوریا دستی به چانه اش کشید و با تردید گفت: خیانت مرگخواراتون؟

لرد با بیخیالی گفت: جزاش مرگه!

صدای ضعیف مورفین از گوشه ای شنیده شد که گفت: ارباب، نکنه شما دوش ندارین معتاد بشین؟

نوری از انتهای چوبدستی لرد خارج شد و لحظه ای بعد مورفین بی حال بر روی زمین افتاد.

آنتونین با اشتیاق پرسید: از دست دادن من؟

لرد:

بلا با تردید یک قدم عقب رفت و پرسید: مرگ نجینی؟

لرد پاسخ داد: اون یک اتفاق ناگواره!

لینی آب دهانش را قورت داد و با انگشتش صفحه را نشان داد. تقریبا تمام صفحه پر شده بود و تنها قسمت باریکی آن هم برای ثبت شدن آخرین " جواب نامعتبر " بود.

آگوستوس که تمام مدت در فکر فرو رفته بود، با اطمینان دهانش را باز کرد تا نظرش را بدهد و قبل از اینکه کسی بتواند مانع او شود گفت:

- از دست دادن قدرتتون!

کله ی کچل و صیقلی لرد لحظه ای رو به سرخی گرایید و بعد تاییدیه ی حرف آگوستوس از جانب صفحه شنیده شد. اینبار " جواب نامعتبر " نقش نبست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1390 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخواران راز دامبلدور ( نامرئی شدن بدون شنل نامرئی) رو کشف میکنن و وقتی میخوان مرئی بشن راهشو نمیدونن، بعد از جستجو میفهمن ماندانگاس دفتری رو که توش اون ورد نوشته شده به یه سیرک فروخته، پس مرگخوارا به اون سیرک میرن و با هزار تا زحمت اون دفتر رو میدزدن و توی دفتر نوشته شده برای اجرای کامل سحر باید مراحلی رو بگذرونن مراحل از بیان احساسان واقعیشون نسبت به همدیگه تا سوای که دفتر ازشون میپرسه و باید جواب صحیح بدن و نوبت میرسه به مرحله ی ترس های هر کدوم از مرگخوارا میرسه و بعد نوبت به ورد اصلی میرسه. ترس ها تا نوبت به اگوستوس میرسه ...
-------------------------------------------------------

آگوستوس من من کنان با دستاش جلو صورتش رو گرفت و با صدای اهسته ای شروع به حرف زدن کرد.

مرگخواران برای اینکه بهتر صدای آگوستوس رو بشنون جلوتر رفتند.

- راستش من همیشه خرخرای لرد که تا خوابگاه مرگخوارا میاد میترسم!

روی لبان مرگخواران لبخند کمرنگی پدیدار شد؛ ولی لرد هر لحظه خشمش زیاد تر میشد.

- چی گفتی؟ لرد هیچوقت خرخر نمیکنه آگوستوس!

رز سرش را پایین انداخت و پاسخ داد: در حقیقت شما خیلی خرخر میکنید لرد! ما بیشتر اوقات خوابمون نمیبره!

صدای لرد که انگار در نزدیکترین حالت ممکن کنار گوش مرگخواران بود شنیده شد: کروشیو رز! حتی اگه خرخر هم بکنم، خرخر یه لرد خیلی کلاس داره!

آستوریا که هر چه زودتر میخواست مرئی شود گفت: بهتره این بحثو یه وقت دیگه ادامه بدیم. حالا نوبت به لونا رسیده بود.

- خب من از خیلی چیزا میترسم. مثلا وقتی لینی داد میزنه دلم میخواد بمیرم و برم تو زمین، یا وقتی رز جیغ میکشه یه چیزی ته دلم خراش برمیداره، یا وقتی لرد از پله ها میان پایین قد بلندشونو که میبینم میخوام از ترس بمیرم یا مثــ...

لرد حرف لونا را قطع کرد و گفت: گفت فقط یه ترس! بعدی کیه؟

مرگخواران در حالت نامرئی به لرد خیره شدند و لرد هم نگاه های سنگین آن ها را روی خود احساس کرد.

- چرا اینجوری نگام میکنین؟ گفتم نوبت بعدی کیه؟

دراکو پاسخ داد: نوبت شماست لرد!

صدای " اهم اهم" ی از لرد شنیده شد و بعد پاسخ او.

- من بشخصه از هیچی نمیترسم!

همان موقع روی صفحه ی دفتر با رنگ قرمز واژه ی " جواب نامعتبر" نقش بست!

آستوریا نگران خواهش کرد: لرد بگید از چی میترسی، ما قول میدیم فراموش کنیم!

لرد با عصبانیت فریاد زد: گفتم که من از هیچی نمیترسم! این دفتر دروغ میگه! من یه لرد نترس و گولاخ هستم!

واژه ی " جواب نامعتبر" دیگری روی صفحه ظاهر شد.

لینی با ترس هشدار داد: اگه این " جواب نامعتبر" رو تمام صفحه ظاهر بشه اثر اون ورد دیگه برامون کار نمیکنه! لرد، اجازه میدین ما حدث بزنیم براتون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا در حالی که ناخن هایش را می جوید و از خدا می خواست از او سوالی در مورد این که چند بار جاسوسی دراکو را کرده بود پرسیده نشود منتظر ماند.

-اهم! خانم مالفوی! گرینگرس قدیم! چند بار توی دلتون به دراکو فحش دادین؟

آستوریا سرش را با تاسف تکان داد و مشغول شمارش شد.

- 1008... دقیقا 1009 بار!

- جواب درسته.

رز به جای جویدن ناخن های زیبایش شروع به ور رفتن به انگشتانش کرد.

- دوشیزه ویزلی!! توضیح کامل بدین که چرا وراجی میکنین؟

- اممم. فکر کنم مغزم خیلی پرباره و در عین حال زبونم دراز.

دفترچه به جای سر، لب بالایش را به نشانه ی موافقت تکان داد. بعد از او نوبت اسکورپیوس بود.

- هی آقا پسر! مالفوی کوچولو! قشنگ توضیح بدین که چرا موهاتون رو رنگ میکنین که مثل مالفوی ها به نظر بیاد موی بور دارین؟ چرا به موهای مشکی تون افتخار نمیکنین؟

دراکو با عصبانیت به سمت اسکورپیوس برگشت و داد زد:

- تو نوزادیت جلوی همسرم قسم خوردم موهات طلایی نبود از ارث محرومت کنم!

آستوریا با خشم هوا را از بینی اش بیرون راند. تعجب میکرد که هنوز هم به عنوان همسر دراکو یاد میشد. اسکورپیوس حرف پدرش را رو به دفترچه ی دهان نما تکرار کرد. روونا مجبور شد جواب دهد چند بار برای گودریک جفت پا گرفته بوده در هاگوارتز. ریگولوس مججبور شد جواب دهد چند بار کمربندش را بر بدن جسیکا زده بود! و تک تک مرگخواران جوابی دادند.دفترچه رو به لرد سیاه کرد و از او پرسید:

-بزرگترین آرزوتون چیه؟

- مو داشته باشم.
اگر مجبور نبود هرگز به این موضوع اقرار نمیکرد.

نوبت به لینی رسید.

- دوشیزه وارنر!! چقدر رشوه گرفتین تا مدیر بشین؟

لینی سرخ شد و بعد جواب داد:
- 39000000 تومن.

همه با دهان باز به او خیره شدند. دفترچه به شکل واقعی خودش در آمد و لینی که هنوز خجالت زده بود آن را برداشت. و رو به لرد سیاه گفت:

- ارباب! الان گفته همه باید ترس هامون رو جلوی هم بگیم. بعدش هم مرحله به ورد اصلی می رسه که همه رو مرئی کنه.

لرد سیاه با اشاره ی سرش به رز اشاره کرد تا حرف بزند.

- خب...من از ریگولوس می ترسم.

ریگولوس از ان طرف سالن فریاد زد:

- من شاخ دارم؟

- نه. من می ترسم دیگه ازت.

ریگولوس ساکت شد و به فکر فرو رفت که رز از چه چیزی از او می ترسد. بعد نوبت لینی بود. لینی گفت:

- من از بلیز میترسم. من مدیرم به زودی میاد یقه منو می چسبه.

همه از این جواب ها تعجب کرده بودند و در حالی که خود را برای جواب های عجیب تر اماده می کردند رو به آگوستوس کردند تا ترس او را بشنوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی من و من کنان راجب هرکس چیزی گفت و بلاخره پس از جاری شدن اشک چندین نفر،مرحله ی اول به پایان رسید.
-ما الان پنهانکاری و ریاکاری و فریبکاری رو گذاشتیم کنار.حالا باید به سوالی که درباره ی گذشتمون ازمون پرسیده میشه،پاسخ درست و کامل بدیم.یه ورد اینجاس که زیرش نوشته با اجرای این ورد،سوال ها به طور خودکار پرسده میشه...ارباب من منظور این خط رو نفهمیدم.
-مهم نیس...ورد رو بخون تا بفهمیم چی میشه.
-خیلی خب...اما یه چیز دیگه هم اینجا هس...از هرکسی یه سوال پرسیده میشه که اگه بهش جواب صحیح نده،کشته میشه.

همه به خود لرزیدند و لینی ورد را اجرا کرد.
-خب از کی شروع کنیم؟
-جــــــــــــــیــــغ
لینی از ترس جیغ بنفشی کشید و دفترچه را که دهانی به رویش شکل گرفته بود،رها کرد.اما لرد بی توجه به لینی روبه دفترچه گفت:
-از سمت چپ به راس بپرس.یعنی از دراکو مالفوی شروع کن تا به لینی وارنر برسی.

دفترچه به سمت دراکو برگشت.
-خب...جناب مالفوی...چند دفعه بعد از ازدواجتون با خانوم گرینگرس به پانسی پارکینسون پیشنهاد ازدواج دادین؟

دراکو من و من کنان پاسخ داد:
-سه دفعه.

جیغ آستوریا به هوا رفت.اما دفترچه منتظر نماند تا جیغ او به پایان برسد.
-پاسخ درسته و حالا نفر بعدی.

نفر بعدی آستوریا و بعد از او رز بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 27 خرداد 1390 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه!! من موافق نیستم!
- منم همین طور.

لرد سیاه در حالی که واقعا عصبانی شده بود آهی کشید که همه شنیدد و ساکت شدند.

- یعنی مرگخواران وفادار من این قدر ریا کار و پنهان کار و اینان؟ زود باشین! خودم ششروع میکنم. بعد رز میگه بعد آنتونین، بعد روونا بعد آگوستوس بعد...

لرد سیاه همه را نام برد. سپس در حالی که منتظر شورش بود گفت:

- خب! لینی! اون مارماهی که بچگیت دوست داشتی باهاش بازی کنی...اون پلاستیکیه.. اونو ارباب دزدید تا باهاش بازی کنه.

دو طرف لب های لینی منقبض شد و پایین آمد. لرد سیاه در حالی که سعی میکرد از سرخی گونه هایش جلوگیری کند رو به رز کرد و گفت:

- رز! اون دستگاه V تو بود که عاشقش بودی همه ی حقوقت رو براش دادی گم شد؟ توی کشوی دوم میز هفتم منه. بعدا برش دار.

رز:

رز آماده ی گریه ی بیشتر می شد که لرد سیاه رو به آنتونین کرد

-آنتونین! من خوب میدونم که تو علامت سیاه نداری. نصفه شب یواشکی برات گذاشتم.

لرد سیاه به تک تک مرگخواران چیزی از همین قبیل گفت و حال همه را گرفت. حالا نوبت رز بود. رز در حالی که چهره اش را با دستش پوشانده بود گفت:

- ارباب اول یه سوال دارم. شما چطوری ما رو از هم تشخیص دادین؟ آخه ما نامرئی هستیم. نیستیم؟؟

- ارباب غریزه ی قوی داره.

رز سریع جلوی خودش را گرفت تا حرفی که میخواست بزند از دهانش بیرون نپرد.

سپس شروع کرد. چشمانش را بست و گفت:

-لینی! من هیچ وقت از مدل موهات خوشم نیومد. آنتونین اون بار که خوردی زمین جفت دستات شکست من برات جفت پا گرفته بودم. بلا! چند شب پیش یکی دو تا از موهاتو کندم تا ببینم صاف میشه یا نه. آگوستوس شنلت خیلی زشته. ریگولوس اون دستکشو در بیار.

رز همه چیز را خیلی سریع توضیح داد . لرد که متوجه اشکالی در رفتار رز شده بود گفت:

- رز. نظری در مورد ارباب نداری؟

-ارباب قول میدین که منو کروشیو نکنین یا نکشین؟

لرد سیاه کمی فکر کرد سپس گفت:

- آره.

رز آب دهانش را قورت داد و گفت:

- کچل بی ریخت!

لرد سیاه قولش را زیر پا گذاشت و چند کروشیو ی آبدار به رز زد.

نوبت به آنتونین رسید. آنتونین بعد از چند تا حرف در مورد بخش اخبار و مدیر خبر و اینا، رو به بلیز و ریگولوس کرد و تعدادی از حرف هایی که در حال عادی نمی توانست بزنده را زد.

روونا جلو آمد و با دستش توی سر بلا زد و عقب رفت.

تک تک مرگخواران اعمالی مشابه انجام دادند.

لرد سیاه در حالی که هنوز توهین هایی که از زبان تک تک مرگخواران رو به خودش شنیده بود را فراموش نکرده بود رو به لینی کرد و با لحن تندی گفت:

- حالا لینی! زود باش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/3/27 21:01:47

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 27 خرداد 1390 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخوارا بعد از سالها موفق شدن راز دامبلدور روکشف کنن و بدون استفاده از شنل نامرئی بشن.ولی مشکل اینجاست که راه مرئی شدن رو بلد نیستن.تصمیم میگیرن دامبلدورو مجبور کنن که اونا رو به حالت اول برگردونه.ولی مرگخوارا و لرد وقتی به محفل میرسن که دامبلدور تازه مرده. اونا متوجه میشن که دفتری وجود داشته که دامبلدور همه ورداشو اون تو نوشته بنابراین با همون حالت نامرئی به اتاق دامبلدور میرن تا دفترو بردارن که ماندانگاس فلچرو میبینن. آنتونین (در حالت نامرئی) خودشو جای دامبلدور میزنه و از ماندی میخواد که دفترو براش بیاره در عوض میتونه هرچی میخواد برداره. اما ماندی اعتراف میکنه که اون دفترو فروخته به سیرک هاگزمید. مرگخوارا به همراه لرد به سیرک میان تا دفترو پس بگیرن .
لرد و مرگخوارا دفترچه رو بدست میارن و به خانه ریدل برمیگردن...ولی فراموش میکنن رز، لودو و روفوس رو با خودشون ببرن!
_________________________________

لینی نگاهی به افسون پنج صفحه ای انداخت.
-ارباب میشه لطفا من از این جسارتا نکنم...من کی باشم که...

صدای فریاد آگوستوس حرف لینی را قطع کرد.
-ارباب یه مشکلی وجود داره!

صدای لرد از گوشه اتاق به گوش رسید.
-باز دیگه چی شده؟

آگوستوس به سمتی که صدای لرد را از آنجا شنیده بود رفت.
-ارباب من الات همه مرگخوارا رو شمردم و به این نتیجه رسیدم که چهار نفر کمن!

لرد سیاه با لحنی سرد و بی تفاوت جواب داد:
-اولا که ارباب مطمئنه باز فراموش کردی خودتو بشمری و در نتیجه فقط سه نفر کمن...دوما ارتش قدرتمند ارباب از سی نفر تشکیل شده و کم شدن سه نفر لطمه ای به ارباب نمیزنه.برای من اهمیتی نداره.لینی امیدوارم ظرف پنج ثانیه آینده آموزش رو شروع کنی.وگرنه...



سیرک:


لودو سر نگهبان سیرک که با جدیت دستش را گرفته بود و او را بطرف چادر نمایش میبرد فریاد کشید:
-جان مادرت دست از سر من بردار...بابا من روح نیستم.حاضر هم نیستم تو سیرک شما برنامه اجرا کنم.عجب گیری دادنا.اصلا من وجود خارجی ندارم.ول کن دستمو.بچه ها با سه شماره غیب میشیم...یک...دو...پاق!


خانه ریدل:

لینی تخته سیاهی روی هوا ظاهر کرد.درست در همین لحظه سه مرگخوار غایب هم سر رسیدند و آموزش شروع شد.
-خب بچه ها...خوب دقت کنین.اینجا نوشته شده که هدف از نامرئی شدن اینه که توانایی پنهانکاری و ریاکاری و فریبکاری و خیلی "کاری" های دیگه از افراد گرفته بشه.وقتی ما بصورت نامرئی پیش کسی باشیم میتونیم حرفها و رفتار واقعی اونو ببینیم.نه چیزی رو که در حضور ما بهش تظاهر میکنه.مرحله اول این ضد طلسم به این صورت هست که ما تظاهر و ریاکاری رو کنار بذاریم و همینجا احساس واقعی خودمونو نسبت به همدیگه بیان کنیم!

صدای زمزمه ها حاکی از این بود که بیشتر مرگخواران ترجیح میدهند نامرئی باقی بمانند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/3/27 18:54:12
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
رز و روفوس و لودو راه افتادند و بالاخره به کنار چادر رسیدند و ملت آشفته ای را دیدند که آن اطراف نشسته بودند. اما اثری از لرد و مرگخواران نامرئی نبود. درواقع در هوا هیچ چیزی جز مگس سمجی که ویز ویز میکرد نبود. لودو مگس را در هوا گرفت و آن را له کرد و گفت:

- اونا بدون ما رفتن.

خانه ی ریدل

لرد به شدت دفترچه را ورق می زد و دنبال افسون مذکور می گشت.

- میگم لینی، آخر نگفتی این آقای جعفری کی بود ها؟

- . به شما مربوط نیست.

- پیداش کردم.

مرگخواران همه ساکت شدند و به جایی که فکر میکردند لرد ایستاده خیره شدند اما چیزی ندیدند جز ورق زدن های بیشتر.

- ئممم.... ارباب.... میگم پیداش کردین؟

- اره. اما افسونه خودش 4-5 صفحه طول داره....

- مـــــااااااع!

- لینی.... بیا از طرف ارباب اینو به بقیه یاد بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!