جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1387 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید و در آن یکی از وردهای کاربردی ذکر شده در کلاس یا اختراع شده توسط خودتان را به کار ببرید. شرایطی که شما را وادار به استفاده از آن ورد می کند؛ نحوه ی به کار بردن جسم ایجاد شده و دو قانون ذکر شده در کلاس را مد نظر داشته باشید. سبک نوشتاری آزاد است!
_____________________

- اه ! رزیوس ، رزیوس ! یه بار دیگه وقتی من ، بیکار و بدون دسته گل تو کلاست نشستم به اون دختر دایی بوقیم گل بدی من میدونم و تو ! فهمیدی؟
- ب...بله...
- دفعه آخرت باشه !
- باوشه...

جیمز که هنوز اخم هایش درهم بود نیم نگاهی به تدی کرد :

- خب ، حالا بگو ببینم این ورد هایی که گفتی چی بود؟

تدی با چهره ای متعجب به جیمز خیره شد :

- باب من که تو کلاس دهنم کف کرد ! توضیح دادم که !
- من اعصابم خورد بود از دستت ، یویومو کرده بودم تو گوشم ! همه ی درس رو دوباره توضیح بده !:grin:
-

چهار ساعت بعد :

- فهمیدی؟ حله ؟ مشکلی نیس؟ من برم گرگ شم ؟ ماه داره کامل میشه ها !

جیمز که به پشت روی زمین دراز کشیده بود ، قلم پرش را به دهان برده و پاهایش را تکان میداد گفت :

- اممم... نه ! فقط من یادمه تو این 5 مورد ، این دوتایی که تو گفتی تو کتاب هری پاتر بودش... ولی سه تای دیگه ای که تو به عهده ی ما گذاشتی ، تو هیچ جای کتاب ذکر نشده !

تدی آب دهانش را قورت داد :
- من... من برم دیگه ، دیرم میشه ها ! صبح شد ، من هنوز گرگینه نشدم ! وای وای !
سپس تدی دوان دوان از تالار خصوصی خارج شد .

ساعتی بعد ، دفتر مدیر مدرسه :

استرجس با کلاه خواب منگوله دارش متفکرانه به دور میز مدیریتش می گشت و هرازگاهی خم شده و زیر آن را نگاه می کرد تا مطمئن شود افرادی که صبح ها در آنجا وول می خوردند ، نصفه شب آنجا نباشند !
صدای جیغ وحشتناکی شنیده شد و استرجس که رنگش پریده و دستش بر روی قلبش بود به در دفترش چشم دوخت .

همان لحظه _ تالار خصوصی گریفندور :

- جیـــــــــــــــغ ! نه ! نه ! نه ! یویوم ،... یویوی ناز خوشگلم ! یویوی بدرنگ خوشگلم !
جیمز که چشمان درشت و آبی رنگش در سیل اشکی که از آنها جاری بود گم شده بودند ، یویوی بدون باتری اش را که آخرین نفس هایش را می کشید در دست گرفته و زمزمه می کرد :

- دووم بیار... دووم بیار پسر !
یویو : جیمز.. تو خیلی صاحب خوبی بودی... هیچ...هههعع ! هیچ وقت فراموشت نمی کنم جیمز !

جیمز با بغض گفت : نه ، نه تو نباید بمیری ، من به یه باتری احتیاج دارم .. یه بارتیـ.. امم.. نه باب این روزا بارتی به چه دردی میخوره.... باتری ! من یه باتری می خوام !

جیمز دقایقی مکث کرد ، نفس عمیقی کشید و چوبدستیش را بیرون کشید ، به آرامی آن را به سمت یویویش گرفت ، تصویر واضح یک باتری مشنگی در ذهنش شکل گرفت ، نفس های آخر یویویش را می شنید .... چقدر حساس! هاگوارتز در سکوت کامل فرو رفته بود ...

- عهووووووووووووووووووووووو !
جیمز : ، تدی ! میشه تمرکز منو به هم نزنی ! اوضاع استراتژیکه ! سعی کن بفهمی ! ( ک.ر.ب شرکت هلولاها ! )
گرگینه ای که در آن لحظه با نیشی باز سرش را از پنجره به داخل آورده بود ، چهره اش را در هم کشیده و رفت تا یک جای دیگر زوزه هایش را خالی کند .

جیمز چشمانش را بست ، دوباره نفس عمیقی کشید چوبدستیش را به سمت یویو گرفت :
- بارتیوس !

پق !

یک عدد بارتی کراوچ در کنار جیمز ظاهر شد .
بارتی : کاری داشتید ارباب؟

- نه بوقی ! برو ببینم ! کی با تو بود ! کروشیو !
پق ! ( بارتی رفت )

جیمز برای بار آخر به یویویش خیره شد ، چوبدستیش در دستانش می لرزید . زیر لب زمزمه کرد :
- باتریوس !
یویو که زبانش از دهانش بیرون افتاده و چشمانش چپ شده بود به جیمز خیره شد . زبانش را به دهانش برگرداند و لبخند ملیحی زد . باتری کوچکی در بدنش درخشید و یویو دوباره نورانی شد ! هورااااااا !

چرا مواد خوراکی یکی از مواردی است که مجاز به ایجاد آن نیستید؟ فقط در چند خط توضیح دهید.

برای تهیه ی مواد غذایی باید مواد اولیه ی اونا رو جمع آوری کنی از یه جایی بعد بری جادوش کنی همه قاطی پاتی شن بعد ظاهرش کنی بپزیش بعد بخوری !
( سبک توحیدی ! )
- چون باید مواد اولیه ی خوراکی در دسترس باشه دیگه ، برو کتاب هری پاترو بخون بدون ! اه ! بوقی !

موجودات زنده و مواد غذایی دو مورد از پنج موردی هستند که طبق قانون مجاز به ایجاد آنها نمی باشید. درباره ی سه مورد دیگر تحقیق کنید.
1. هورکراکس !
2. زخم خز بابام !
3. ریش دامبل که در حقیقت یک سیاهچاله ی فضایی به وجود اومده از جادوی سیاهه ! پس جزء اون پنج مورده !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/4/28 13:18:24
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
1)

...جادوگر سیاهی که روزی از بهترین دوستانش بود اکنون رودررویش ایستاده بود.هر دو با نفرت چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند.نمی شد گفت کدامیک از دیگری بیشتر متنفر است...و در یک لحظه سالازار چوبش را برای اجزای اولین طلســـــــــــــــــــــــــــــ........
خشخشخشخشششششششش....
گودریک برگ دیگری از دفترش کند و به درون سطل آشغال انداخت.عصبانی بود...از دست خودش، از دست دوئل هایش و از دست رولهایش... :proctor:
-ای خداااا، بابا چند دفه درباره داستان دوئل معروفم با سالازار بنویسم...دیگه خیلی خز شده!!!می خوام یه داستانی بنویسم که توش جنگ نباشه ، دوئل نباشه ، عشق باشه... :fan:
گودریک با چشمهایی خمار! به نقطه ای نامعلوم خیره شد.و اینگونه بود که افکار ارزشی ذهنش را بمباران کرد!!!پس از چند دقیقه تفکر با لبخندی که بر لب داشت شروع به نوشتن داستان جدیدش کرد:
صدایی از پشت صحنه : و اینبار گودریک عاشقانه تر از همیشه می نویسد و رولهای ارزشی اش را به شما تقدیم می کند...کمپانی Love Maker تقدیم می کند:
آتش بس!!!!
مکان : جایگاه قلبهای خسته و دلهای شکسته ، کافه مادام پادیفوت
کافه مادام پادیفوت آن روز شلوغتر از همیشه بود.به خاطر ولنتاین.و دقیقا به همین خاطر مادام پادیفوت کافه اش را با چراغهای قرمز و صورتی رنگ آراسته بود.نور کمسوی این چراغها فضای کافه را دوچندان عاشقانه کرده بود و باعث شده بود تا در آن نور کم عشاق بدون هیچ خجالتی راز و نیاز کنند:bigkiss: .درست هنگامی که صدای زنگ ساعت کافه شش بار نواخته شد در کافه باز شد.تصویر ضد نور دو نفر در چهار چوب در پیدا شد.دو جوان.یک مرد و یک زن.هنگامی که آن دو به سمت میزی که قبلا رزرو کرده بودند می رفتند تمامی نگاه ها به سمت آن ها جلب میشد.بوی عطر خوش آنها ، رداهای با وقارشان و رنگ تند قرمز موهایشان توجه همه زوجهای کافه مادام پادیفوت را به خود جلب می کرد.به محض اینکه دو جوان بر روی صندلی شان نشستند پیشخدمت کافه به سراغ میز آنها آمد و با احترام گفت:
-آقای گریفیندور ، به کافه محقر ما خوش اومدید...بفرمایید چی میل دارید.
مرد دسته ای از موهایش را که به طور خوشایندی بر روی صورتش پخش شده بود کنار زد و با آرامش گفت:
-من قهوه تلخ بدون شیر و شکر با کیک شکلاتی مخصوصتون به علاوه بستنی خامه ای شکلاتی بزرگ و البته بیسکوییت یورکشایری میخورم.تو چی میخوری گوین؟
- برای من همون قهوه با کیک توت فرنگی کافیه.
-الساعه حاضر میشه قربان...
پیشخدمت این را گفت و رفت.برای چند دقیقه گودریک و گوین بدون هیچ صحبتی فقط به یکدیگر نگاه می کردند.سپس گودریک گفت:
-گوین ، عزیزم.ازت میخوام که....
(خروج از داستان و بازگشت نزد گودریک)
به اینجای داستان که رسید گودریک به صفحه اول برگشت و یکبار دیگر از اول داستان را خواند...
-نچ...دارم از موضوع کلاس دور میشم.اه اه اه...این اسم خز دیگه چیه؟گوین؟...یه اسم بهتر لازم دارم...لیزا؟نه....هرمیون؟نه تکراریه...آنا هم که نه...آهان فهمیدم ویکتوریا خوبه ! (بازی با ناموس مردم؟ )
سپس با ضربات چوبدستی اش بر روی کاغذ اسم گوین را در داستان به ویکتوریا عوض کرد و داستانش را در حالی ادامه داد که سعی می کرد داستان را به موضوع تکلیف اول نزدیک کند.
(بازگشت به داستان)
-ویکتوریا ، عزیزم.ازت میخوام توی این روز قشنگ یه درخواستی ازم بکنی.
-گودریک جان یعنی هر درخواستی بکنم تو قبول می کنی؟
-ها ، بله...هر درخواستی؟
-خوب گودریک جان ، ازت می خوام که سفارشمونو زودتر از اینکه گارسون بیاره ظاهر کنی؟
-ااااا...نمی تونم عزیزم.
-چرا؟مگه تو نگفتی هر درخواستی دارم بکنم؟
-خوب عزیزم ،اگه یه ذره زودتر گفته بودی می تونستم .ولی متاسفانه من در جلسه دوم کلاس طلسمات پروفسور تدی لوپین شرکت کردم...و...باید بگم که غذا یکی از پنج مورد استثنای قانون تغییر شکل اساسیه گمپه...البته پروفسور اسم قانونو نگفت. ولی من رفتم تحقیق کردم و اسمشو پیدا کردم...
-آخه چرا نمیتونی غذا ظاهر کنی؟
-متاسفم ویکتوریا.ولی این رو هم قراره توی تکلیف دوم بگم...پس اگه ممکنه تا اون موقع صبر کن...
کاسه صبر ویکتوریا کم کم داشت لبریز می شد.
-حداقل یه گارسون درست کن تا من یه چیز دیگه سفارش بدم.
گودریک همچنان عاشقانه به ویکتوریا نگاه می کرد.
-اونم نمیشه عزیزم.چون موجودات زنده دومین استثنای قانون تغییر شکل گمپ هستن،متاسفم...
ویکتوریا با عصبانیت بیشتری گفت:
-خب پس اون سه مورد استثنای دیگه رو هم بگو تا من اونا رو ازت نخوام...
-آخه اون رو هم قراره توی تکلیف سوم بگم...
این بار ویکتوریا که سعی بر کنترل اعصابش داشت گفت:
-باباجان حداقل گارسونو با افسون جمع آوری بیارش اینجا...این که دیگه جزو استثناهای قانون گمپ نیست؟
گودریک با چهره ای گرفته گفت:
-اممممم، آخه اینم موضوع جلسه بعدی کلاس طلسماته...
در همین لحظه کاسه مذکور لبریز شد و دعوای شدیدی بین دو زوج عاشق در گرفت.
-مرتیکه فلان فلان شده ، تو که بخاری ازت بلند نمیشه غلط می کنی میگی هر درخواستی داری بگو.!!!!
گودریک از جلوی گلدانی که ویکتوریا به سمت او پرتاب کرده بود جاخالی داد و گفت:
-عزیزم...تو باید درک کنی که همش به خاطر گریفیندوره.اگه من الان بگم که امتیازی نداره.صبر کنی به موقعش می گم...ببین من کارای دیگه ای هم توی کلاس یاد گرفتم...روزاریوس...
گودریک دسته گل رز را به سمت ویکتوریا پرتاب کرد و بر روی زمین خوابید تا لنگه کفش ویکتوریا به سرش نخورد...ویکتوریا دسته گل را به زمین کوبید و فریاد زد:
-تو سرت بخوره اون دسته گل...اونو که تدی قبلا بهم داده بود.
-صبر کن ، این خوبه...کاکتوسیوس!
-جیـــــــــــغ!!!
در همین بین در کافه به دلیل شدت گرفتن راز و نیازها کسی توجهی این دعوا نداشت و این فقط مادام پادیفوت بود که برای جلوگیری از تخریب کافه اش سعی داشت جلوی آنها را بگیرد.ویکتوریا لنگه کفش دیگرش را کند و به سمت گودریک پرتاب کرد و اینبار کفش مستقیما به کله گودریک اصابت کرد .و در همین لحظه بود که لگن صبر! گودریک سر ریز شد و شروع به پرتاب طلسم به سمت ویکتوریا کرد :
-نشونت میدم،اینسندیو...ای وای آتیش گرفت...ببخشید آگوامنتی... ولی دیگه استونیاس تروس...
ویکتوریا که دست در کیفش کرده بود تا چوبش را در آورد با هجوم موجی از سنگ های ریز و درشت از نوک چوبدستی گودریک زیر یکی از میزها کمین گرفت.
-چی فکر کردی؟...تازه شم ، ال سابریوس...
با اجرای این ورد سر تا پای ویکتوریا پر از گچ شد.
-و فقط به خاطر توجه به تدریس پروفسور تدی لوپین...اینکارسروس.
ویکتوریا جیغهای گوشخراش می کشید و سعی داشت خود را از بند طنابهایی که به دورش پیچیده شده بود رها کند.گودریک پیروزمندانه بالای سر ویکتوریا رفت و گفت:
-شانست گفت فقط می تونستم از وردهای کاربردی استفاده کنم،وگرنه دیـــــــــــــــــــــــ
خشششششششششش
گودریک که دیگر از نوشتن تکلیف خسته و نا امید شده بود برگه را پاره کرد و با عصبانیت به خودش گفت:
-اه...جون به جونم هم که بکنند نمی تونم عاشقانه بنویسم...آخرش کار به دوئل کشید...@#$@$%
سپس کاغذ را دوباره به درون سطل انداخت و به سراغ تکلیف بعدی کلاس طلسمات رفت.
2)

ما نمی توانیم غذا ایجاد کنیم چون نمی توانیم!یعنی در محدوده قدرت جادو این مسئله گنجانده نشده که این نگنجاندن به صورت عمد بوده است.اولین جادوگران مانند مرلین هنگام پایه گذاری علم جادو به این نتیجه رسیدند که اگر جادوگری بتواند غذا ایجاد کند دیگر به خود برای اداره زندگی اش زحمت نخواهد داد.در واقع آنها می خواستند از تنبل شدن جادوگران جلوگیری کنند.اما باید توجه کرد با اینکه ما قادر به ایجاد غذا نیستیم اما می توانیم آن را از جایی که قبلا می دانیم ظاهر کنیم.

3)

غذا و موجودات تنها دو مورد از استثنائات قانون تغییر شکل گمپ هستند.سه مورد دیگر شامل این موارد هستند: پول ، سنگها و اشیای قیمتی مانند الماس و یاقوت-کتاب (کتابها حتما بایستی نوشته شوند)-زهرها و پادزهرها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
د?
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1387 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین دوشنبه ی قبل از سال ِ نو

تد دستانش را در جیب شلوارش فرو کرده بود. در خیابان طویل و مشنگی در لندن نزدیک ساعت بزرگ ایستاده بود و به رودخانه نگاه میکرد. هوا آن چنان تاریک و سرد به نظر میرسید که تد تقریبا از لرزش به بندری زدن افتاده بود. نور ماه تنها منبع روشنایی خیابان پشت سر تد بود، چون چراغ های ماگلی خیابان همه خراب بودند. برف نمی بارید، اما مه در هوا پخش بود.

تد سرش را بلند کرد و به ساعت نگریست.. دیر کرده بود..تد سرش را دوباره پایین انداخت و به انتهای رود خانه نگاه کرد، جایی که رود به آسمان میرسید.. افق تاریک.. موهای کوتاه و قهوه ای اش، به چهره ی بشاش او حالت بچگانه ای بخشیده بود. نفس عمیقی کشید و به نرده ها تکیه داد. همین که سرش را به سوی خیابان برگرداند، ویکتوریا را دید. دختر زیبایی بود. موهای بلند و قهوه ای داشت که بر خلاف موهای هرمیون صاف صاف بود. آنها را پشت سرش بسته و این کار باعث کم تر نشان دادن موهایش میشد.

ویکتوریا به سمت تد آمد، که لبخندی روی صورتش نقش بسته بود.
- دیر کردی.
- یارو افتاده بود دنبالم ، دیر راه می اومد معطل شدم! ()

تد : !
و سپس دستش را دور شانه ی ویکتوریا انداخت.

آخرین سه شنبه ی سال، قبل از سال ِ نو

تد و ویکتوریا در یک پارک کوچک روی یک صندلی نشسته بودند. هردو به شدت می لرزیدند و دندان هایشان محکم به هم قفل شده بود. ویکتوریا از میان دندان هایش به زور گفت:
- اِ اِ اِ امشب هاها..لوینه .. ت..تو چی .. میپوشی؟

تد سعی میکرد مانع به هم خوردن دندان هایش شود، بنابراین دستش را زیر چانه اش گرفت. چانه اش آرام از حرکت ایستاد. گمان میکرد حرکت چانه اش تمام شده، اما تا دستش را برداشت چانه اش به حرکت سریع قبلی اش ادامه داد. تد به سختی پاسخ داد:
- یه لباس ِ گرم!

- هممم ، من میخوام لباس زیبای خفته رو بپوشم! آخه خیلی شبیه خودمه !
- هممم ، پس منم پرینس چارمینگو میپوشم! چون اونم شبیه منه.
- میگن که سار..چیز، تد! بیا بریم خونه!
- نه بذار شب بشه! میخوام آتیش بازی ِ مخصوص هالوین رو ببینیم.

بدین ترتیب ویکتوریا و تد، تا چند ساعت بعد به دو قالب یخ عاشق، روی صندلی تبدیل شده بودند.

شب

- آقا! آقا!
مردی با سری پایین انداخته در حالی که به کفش های سیاه و براقش نگاه میکرد از کنار صندلی ِ تد و ویکتوریا گذشت. صدای آقا! آقا! ی خفه ای از سوی صندلی شنید و ایستاد. دور و بر آن محوطه درخت های زیادی بود و در نتیجه آن تکه از پارک سرد تر از بقیه ی جاها بود. مرد با تعجب به قالب های یخ روی صندلی نگاه کرد.

- !
تد به زور و با پاره کردن گلوی خود موفق شد صدایش را به مرد برساند:
- میشه یخ ها رو آب کنید؟
مرد با تعجب پرسید:
-چی؟ چطوری ممکنه که شما توی یخ باشید؟ ؟
-ببخشید، شما؟

تد احساس میکرد مرد را قبلا جایی ملاقات کرده است، برای همین دل را به دریا زد و درحالی که با صدای بلند فریاد میزد از مرد پرسید:
- شما جادوگرید؟
در کمال تعجب ویکتوریا و تد، مرد بعد از نگاه موشکافانه ای به آن دو سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گویی قلب تد از سینه اش به سوی معده افتاد.

- پس ما رو بیارید بیرون! با افسون ِ " آمپرانمتی! "

مرد با ترس سری تکان داد. خوشحال بود که میتوانست به یک هم نوع کمک کند. نه به یک گرگینه! او دست در جیبش برد. چوبدستی سیاه رنگ و بسیار بلندی را بیرون کشید. تد ناخود آگاه به یاد ترکه ای افتاده بود که در کلاسش با آن بچه ها را میزد! و احساس ناخوشایندی به او دست داد... شاید باید به خدا قول میداد که دیگر این کار را تکرار نکند. ( این طور فکر نمیکنید؟ )

- آمپرانمتی!
از سر چوبدستی مرد نور ضعیفی بیرون زد و به دنبال آن یک جرقه. تد درحالی که صورتش را به تکه ی یخ از درون چسبانده بود و بینی اش مثل بینی خوک شده بود، گفت:
- خاک تو سرت کنن عزیز من! حرکت چوبت مثل یک ضربه و اشاره است. فکرت رو فقط به آتش و گرما بدوز!

مرد چوبدستی اش به صورت ضربه ای به قالب یخ ویکتوریا زد و ورد را تکرار کرد. این بار جرقه ای خورد و سپس با صدای مهیب انفجاری، به همراه مقداری دود از نوک چوبدستی مرد آتشی بیرون زد. آتش مثل طنابی دور قالب یخ ویکتوریا پیچید و سپس با صدای جیلیز ویلیز ، ویکتوریا از قالب یخ بیرون آمد.

مرد چوبدستی اش را با فشار به سوی قالب یخ تد گرفت و سپس او نیز بعد از مدتی، از قالب بیرون آمد. مرد در حالی که با دو دست چوبدستی اش را به هوا گرفته بود تا جایی را آتش نزند، فریاد کشید:

- چطوری خاموشش کنم؟
- صبر کن.. آگوامنتی!

در ذهنش آب زیادی را می دید! چوبدستی خودش را به سوی چوبدستی آتشین ِ مرد گرفت. آب مثل آبی که از شلنگ خارج می شود، به فشار به سوی چوبدستی مرد رفت و چوب او بعد از مدتی خاموش شد. تد نیز زیر لب چیزی گفت و سپس ، دیگر آبی از چوبدستی اش سرازیر نبود.

- آب ِ چوبدستی اتو بود؟ ( بابا آبی که از تو چوبدستی اومده.. عجبا! )
- نه، این یه ورده کاربردیه. ممنون از نجاتتون!

شب، جشن آتش بازی
تد و ویکتوریا زیر یک درخت ایستاده بودند. فضاسازی لازم نیست، درخت آنقدر بزرگ بود که چیزی از اطراف قابل دیدن نبود! دست تد به سوی شانه ی ویکتوریا میرفت. ویکتوریا نیز سرخ وسرخ تر میشد.

تد : هممم، ویکتوریا ،میخوام باهات صمیمی بشم!
- یعنی چی؟
تد : نمیدونم. ویدا اسلامیه میگه صمیمی شدن، فکر کنم همون ..

و چیزی در گوش ویکتوریا زمزمه کرد که باعث سرخ تر شدن چهره اش شد. آنقدر سرخ که به نظر میرسید آتشی صورتش را سرخ کرده!

- جیـــــــــــغ! تد.. شلوارت آتیش گرفته!
گوله ای از آتش روی پای تد افتاده بود و تا بالای زانویش در آتش بود. تد که متوجه نشده بود با وحشت شلوارش را در آورد... اما نه، زیپ شلوار گیر کرده بود. چوبدستی اش را برای در امان بودن از جیبش بیرون انداخت.

- ویکتوریا من رو نجات بده! !

ویکتوریا با دستپاچگی چوبدستی اش را در آورد. آنرا به سوی تد گرفت که هر لحظه آتش به سرش نزدیک تر میشد! آب یک دریاچه را در نظر گرفت.. یک عالمه آب!

- آگوآمنتی !
- شررررررر ! ( افکت پاشیدن ِ آب. )

مقدار زیادی آب از چوبدستی اش خارج شد و روی تد خالی شد. که حالا نزدیک بود در میان آب ها غرق شود!

----
ببخشید یکم طولانی شد! سه جا نشون دادم کاربردشو دیه! استاد امتیاز خوب بدیا!

----

2) نمیتونیم مواد خوراکی رو به وجود بیاریم، چون به نظرم میتونیم اونها رو بدست بیاریم. مثلا میتونیم بگیم اکسیو برد ! اون وقت نون میاد تو دستمون. حالا از هر خونه ای. ما میتونیم این طوری برای خودمون مواد خوراکی بیاریم، پس لازم نیست اونها رو به وجود بیاریم.
دومین مسئله گرونی ِ خواهر! خب همه که پول ِ برنج و چایی ندارن! پس نمیشه سو استفاده کرد از طریق جادو!
سومین ، اینکه شاید اشتباه در بیاد نوعش و ساختنش دست ما که نیست! دست ِ خداس.. اون میدونه چطوری درستشو درست کنه! ( چی شد؟ )

----
3) 1)- موجودات زنده ، 2)- مواد غذایی ، 3)- دارو ها ، 4)- مسکن! ،5)- پوشاک ! ( یعنی رو هوا از خودت لباس در بیاری؟ )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1387 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
1- رولی بنویسید و در آن یکی از وردهای کاربردی ذکر شده در کلاس یا اختراع شده توسط خودتان را به کار ببرید. شرایطی که شما را وادار به استفاده از آن ورد می کند؛ نحوه ی به کار بردن جسم ایجاد شده و دو قانون ذکر شده در کلاس را مد نظر داشته باشید. سبک نوشتاری آزاد است! ( 20 امتیاز)


برای چندمین بار به دور و بر خود خیره شد و بر سرعت راه رفتنش افزود.زیر چشمی به پشتش نگاه انداخت.بصورت بسیار ناگهانی راه خود را عوض کرده و داخل کوچه ای تنگ و باریک شد. بصورت نامحسوس،برای چندمین بار، به پشت سر خود نگاه کرد. مرد هنوز بدنبال وی بود!!


دستش را بداخل جیبش برد و آماده حمله شد.گرچند هنوز نیز اطمینان کامل را نداشت که فرد مرموز،وی را دنبال میکند. منتظر
حرکت مشکوکی از طرف شخص شد.و سرانجام،در حرکتی ژانگولرانه،روی خود را برگرداند و چوبش را بسوی مرد نشانه گرفت.
مرد عکس العمل خواصی از خود نشان نداد. فقط سکته خفیفی زده بود که در نگاه اول زیاد خطرناک نبود و از آنجا که وی نگاه دومی به مرد مشکوک نکرد،از خطرناک بودن یا نبودن سکته خبر دار نشد.


بعد از چندی صبر و تأمل،به طرف مرد رفت.دستش را به آرامی در ردای مرد برده و جیبهایش را گشت.چیز خطرناکی بجز یک عدد خنجر،یک کلت،چند عدد بمب ،نارنجک و یک چوب جادویی که گویا جزو ابتکارات آقای الیواندر بود، در جیب نبود .نفس راحتی کشید.از این که مرد خطرناک نبود خوشحال بود.نگاهی بصورت مرد انداخت.چهره نسبتا پیر با چین و چروکهایی که در نگاه اول زیاد بنظر نمیامدند.ته ریش جو گندمی داشت که گویا،بخاطر ندانستن استفاده درست از ژیلت یا ماشین ریشتراش،بصورت بسیار وحشتناک و تأسف آوری تراشیده شده بود.زخمهای کوتاه و کوچکی بر روی ابروهای مرد دیده میشد.


بجز صورت مرد و لباسهای کثیفش که انگار در ماشین لباس شویی ماگلی شسته شده ولی بدلیل کثیف بودن آب دستگاه، کثیف تر شده بودند،مرد تمیزی بنظر میرسید.دوباره نگاهی به صورت مرد کرده و چوبش را محکم تر فشرد.لرزش خفیفی در چهره مرد ناشناس پیدار شد. اگر شما آنجا بودید،فکر میکردید که فرد،نیاز شدیدی به گلاب به روتون پیدا کرده،واگر سریعا به مرلینگاه نرود منفجر میشود.ولی از آنجایی که شما آن جا نبودید همیچین اتفاقی نیفتاد.


چوبش را همواره به چهره مرد ناشناس گرفته و کلمات گنگی را زمزمه کرد.برای امنیت و آرامش خود و ملت جادوگر،باید دست و پای مرد ناشناس و مشکوکیوس را میبست.چیزی شبیه به طناب از سر چوب بیرون آمده و همچون مار،بدور مرد ناشناس پیچید.تد بعد از انجام دادن اینکار،بسرعت بسوی وزارت رفته و به یکی از کارکنان و وفادارن به وزیر جدید،بلیز زابینی،در مورد مرد مشکوک خبر داد.


2- چرا مواد خوراکی یکی از مواردی است که مجاز به ایجاد آن نیستید؟ فقط در چند خط توضیح دهید. ( 5 امتیاز)
چون اگر این طور باشه،اقتصاد و بودجه دولت بسیار پایین میاد.دیگه کسی از فروشگاها و سوپر دریانی ها()خرید نمیکنند و در نتیجه فرئشگاها ورشکسته میشن.


3- موجودات زنده و مواد غذایی دو مورد از پنج موردی هستند که طبق قانون مجاز به ایجاد آنها نمی باشید. درباره ی سه مورد دیگر تحقیق کنید. ( 5 امتیاز)

3-پول،چون اگر بشه کلا اقتصاد مقتصاد دیگه...
4- منوی مدیریت
5-چوب جادویی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1387 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
المقش الاول!

سكانس اول)

-بليت شعبده باز معروف رو خريدي؟

-چي؟

-بليت همين شعبده بازه كه تازگي ها اومده! اولين برنامش امشبه! شنيدم كه مي تونه هر وسيله اي كه بخواي رو از هوا ظاهر كنه!

-باب مگه مي شه؟

-بوقي حتما شده ديگه!

سكانس دوم)

-بليت دارم! بليت شعبده باز معروف جاستين فولام! بياين و بخرين و لذت ببرين!

-آقا يكي از اين بليت ها رو مي خوام بخرم! حالا واقعا همه چيزو از غيب ظاهر مي كنه؟

-بله آقا! هر چيزيو كه بخواي!

-پس دو تا بده!

سكانس سوم)

-واي پسر شنيدي! بازار سياه راه افتاده واسه بليتش!

-باب اين شعبده بازه همش دروغ تو كارشه! چطور مي تونه همچين كاريو كنه؟

- باب همه جا تبليغشه! حتما تونسته!

- والا من كه مشكوكم!
=======================
اين ديالوگ ها، گفتگوي روزانه ي مردم مشنگي در اين يك هفته بود. در دهكده وينستون، قرار بود كه شعبده بازي به مدت چند شبانه روز برنامه خود را اجرا كند. آن طور كه در پوسترهاي تبليغاتي وي نوشته شده بود، وي مي توانست هر جسمي خواسته تماشاچيان باشد را از غيب ظاهر كند. بيچاره مردم مشنگي نمي دانستند كه جاستين فولام،يك جادوگر است! وگرنه شايد جرعت آن را نيز نمي كردند كه پا به اين برنامه بگذارند.

شب برنامه فرا رسيده بود. سالن كوچك آمفي تئاتر دهكده، شاهد جمعيت كثيري از مردم پير و جوان بود.بر خلاف تمامي برنامه هايي كه ماه هاي پيش در اين سالن برگذار مي شد، اين بار همگي ساكت بودند و فقط به صحنه نگاه مي كردند مبادا برنامه شروع شود و آن ها حتي اولش را نيز از دست ندهند. طولي نكشيد كه پرده هاي زرشكي رنگ(!!!) سالن كنار رفت و يك ميز و صندلي كوچك در وسط صحنه نمايان شد. سپس مردي با يك رداي قرمز رنگ و كلاهي كه شباهت بسيار زيادي به كلاه وزارت آل داشت()، از گوشه اي وارد صحنه شد.تشويق هاي پراكنده از جاي جاي سالن به گوش مي رسيد.بيشتر مردم با حالت به صحنه نگاه مي كردند.جاستين لبخندي زد و گفت:

-دوستان عزيز! خيلي خوشحالم كه سعادتي شد تا برناممو در اين دهكده هم اجرا كنم!

نگاهي به ملت ساكت انداخت و با بشكني يك كفتر را در دستان خود ظاهر كرد و آن را به هوا انداخت.

ملت: ماااااااااااااااااااااااع

-خوب همون طور كه بيشتر شما هم مي دونيد، برنامه من به اين صورته كه هر جسمي رو كه شما درخواست كنيد، من مي تونم براتون ظاهر كنم!خوب داوطلب اول؟

و نگاهي سريع به ملت انداخت. دست هاي بسياري بالا رفت.جاستين با اشاره دست خود به يك پيرمرد مسن، اجازه داد تا حرف خود را بزند.

-اگه مي شه...اگه مي شه يك خودكار رو واه من ظاهر كنيد!

-آه بله حتما!

در همان موقع چوبدستي خود را كه در زير آستين خود پنهان كرده بود، به صورت جلب پيچانه() بيرون آورد. به گونه اي كه هيچكس متوجه موضوع نشد و آرام زمزمه كرد:

-جوهريوس!

و سپس به همان سرعتي كه چوبدستي خود را بيرون اورده بود، آن را در زير آستين خود پنهان كرد.

ملت خر شده: عرعر...عر ....عر...

-ببخشيد مي شه يه هواپيما رو ظاهر كنيد؟

-دوست عزيز! يه خورده فكرتو به كار بنداز! من اگه بخوام يه هواپيما ظاهر كنم اينجا، سالن منفجر مي شه!

-آها معذرت مي خوام! ببينم مي تونيد يه كيك خامه اي رو اين جا ظاهر كنيد؟

جاستين:

گير افتاده بود! او نمي توانست اين چيزها را ظاهر كند.به بوقيت 99 در صد رسيده بود كه ناگهان به ياد آورد يك كيك خامه اي كه مادرش پيش از سفر به او داده بود در جيبش است.يك بشكن الكي زد، و سپس به سرعت كيك را از جيبش بيرون آورد.

ملت: ميو..ميو...ميو...ميو!

-حضار عزيز دقت كنن كه ديگه اينچيزا رو از من نخوان! چون انرژي زيايد از من مصرف مي شه و من ديگه ضعيف مي شم!

دو ساعت بعد...پس از اتمام برنامه!

جاستين بعد از اجراي برنامه از معركه فرار كرده بود و ملت مشنگي شاد و خندان اشياي كوچك و بزرگ ظاهر شده را در دست داشتند و به سوي خانه مي رفتند.

پاق!پاق!پاق!پاق!پاق!

با اين صداها، همه اشياي در دست مردم غيب شد. همه با تعجب اين صحنه را نگاه مي كردند و بعد از دو ثانيه...

-جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! من مي ترسم!
============

المقش الدوم!

در سال 1950 قانوني توسط دانشمند رومانيايي ژوزف زيكزاك! اختراع شد كه پرده از يكي از ابهامات جادوگري برداشت. اين قانون به شرح زير بود:

"تمامي اجسامي كه وارد بدن مي شوند و در آن جا به مولكول هاي ريز تر تبديل مي شوند، امكان ساخته شدن توسط چوبدستي را ندارند."

اين قانون تحولي در علم جادوگري به وجود آورد. تا حدي كه افرادي كه قبل از اين گفته، تلاش خود را مي كردند تا موادغذايي را به وجود آورند، نااميد شدند و تلاشي براي انجام اين كار نكردند.
===========

المقش الثالث!

سه مورد از چيزهايي كه نمي توان آن را ظاهر كرد:

1-اكسيژن هوا! اگر شما درون يك اتاق كه هيچ هوايي در آن نيست قرار گيريد به هيچ صورتي امكان ندارد بتوانيد اكسيژن هوا را براي خود ظاهر كنيد و همان بهتر كه بميريد

2-طلا! كيمياگران جادوگر از مدت ها پيش آرزوي به وجود آوردن طلا را به وسيله چوبدستي خود داشتند. اما اين كار امكان پذير نيست!زيرا طلا عنصري دراي عدد اتمي 79 است و اين عدد در جادوگري بسيار شوم و خفن است!! و در برابر انواع طلسم ها مقاوت مي كند!

3- بوق! شايد باورتان نشود! اما ساز بوق تا كنون به هيچ وجه توسط چوبدستي ها به وجود نيامده! عده اي بر اين معتقدند كه صداي آن نوعي نيرو در خود نهفتانده است!! كه اين نيز مانند طلا در برابر طلسم ها مقاومت مي كند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی دوم: وردهای کاربردی

تدی پشت در کلاس ایستاد و با خودش فکر کرد که هنوز شاگردانش از کلاس گیاه شناسی برنگشته اند چون هیچ صدایی شنیده نمیشد. با تعجب دستگیره رو چرخوند و بچه های کلاس رو دید که منظم و دست به سینه پشت نیمکت هایشان نشسته اند و عجیب بود که هر کدوم همونجایی بودند که تدی جلسه ی قبل تعیین کرده بود.

- برپا!

همه به دستور جیمز که جلوی تخته ی پر از اسامی ایستاده بود، از جا بلند شدند؛ به جز چند نیمکت که آنها را گلدانهایی عجیب اشغال کرده بودند.

- اینجا چه خبره؟

جیمز با خوشحالی توضیح داد:

- این لیست خوب ها و بدهاست! البته لیست خوبها اول خالی بود ولی بعد با یه کروشیو همه کم کم رفتن تو لیست خوبها!
- من ترو مبصر کردم که اینا رو کروشیو کنی؟ این گلدونا چیه؟
- چیزی نیست، یادگاری کلاس گیاه شناسیه! مثلا" یه زمانی به اون کاکتوسه می گفتن بارتی کراوچ یه اخطار هم اومده ولی چیزی نیست که نگران باشی!

تدی نگاه تندی به جیمز کرد و به سرعت مشغول خوندن اخطار شد که هر لحظه بر عصبانیتش اضافه می کرد. بعد دستی بر موهایش کشید و در حالی که سعی می کرد بر اعصابش مسلط باشد، گفت:

- تو برو بشین.... خب! ظاهرا" مدیریت دوست داره که شما کاملا" از برنامه های من واسه این کلاس باخبر باشین، در واقع من با اون تعریف هایی که جلسه اول دادم هم برنامه ام رو گفتم اما حالا بازترش می کنم:
جلسه اول که تعریف کلی از ورد، افسون، طلسم و نفرین بود. این جلسه وردهای کاربردی رو یاد میگیرین و جلسه ی سوم هم با نمونه ای از افسون های مشهور آشنا میشین. جلسه ی چهارم در مورد طلسم ها و ضد طلسم ها براتون میگم و جلسه ی پنجم همونطور که مشخصه در مورد نفرین ها صحبت می کنیم. آخرین جلسه هم در مورد وردهای ترکیبی خواهد بود. خب کسی سوالی نداره؟

همه در سکوت به تدی نگاه کردند و برخی به نشانه ی جواب منفی، شانه هایشان را بالا انداختند. پس تدی چوبدستیش را بیرون کشید و گفت:

- روزاریوس!

دسته گل سرخ زیبایی از انتهای چوبدستی تدی خارج شد و آن را در دستان ظریف ویکتوریا گذاشت و درحالی که لبخند به لب داشت، رو به کلاس گفت:

- "وردهای کاربردی" که البته به شوخی گاهی از اصطلاح "چشم بندی" براشون استفاده میکنن. این دسته از وردها که طیف خیلی گسترده ای رو شامل میشن در واقع باعث ظاهر شدن ناگهانی چیزی میشن که جادوگر در اون لحظه بهش نیاز داره. مثلا" ورد "آگوآمنتی" که باعث خروج آب میشه یا "اینکارسروس" که دسته ای طناب از انتهای چوبدستی خارج میکنه و در نبردهای تن به تن معمولا" خیلی به درد میخوره. استفاده اش هم خیلی ساده است، کافیه چیزی که لازم دارین رو توی ذهنتون مجسم کنین، با چوبدستی به نقطه ای که میخواین اون ظاهر بشه اشاره کنین و بعد ورد مناسب رو بگین.

دست پرسی ویزلی به هوا بلند شد و با امیدواری پرسید:

- یعنی هر چی بخوایم میتونیم ظاهر کنیم؟ حتی موجودات زنده؟!

- آقای ویزلی، باید بدونین هر جادویی محدودیت های خودش رو داره! شما نمی تونین هیچ موجودی رو خلق کنید. طبق قانون شما مجاز به ایجاد پنج دسته از اجسام نیستید که یکیش مواد خوراکیه و این قانون بخشی از تکلیف شما برای جلسه ی بعدیه. ضمنا" توجه کنید که اثر این وردها محدوده و حداکثر تا یکی دو ساعت دوام دارند پس همیشگی نیستند و حالا تکالیف شما:

1- رولی بنویسید و در آن یکی از وردهای کاربردی ذکر شده در کلاس یا اختراع شده توسط خودتان را به کار ببرید. شرایطی که شما را وادار به استفاده از آن ورد می کند؛ نحوه ی به کار بردن جسم ایجاد شده و دو قانون ذکر شده در کلاس را مد نظر داشته باشید. سبک نوشتاری آزاد است! ( 20 امتیاز)

2- چرا مواد خوراکی یکی از مواردی است که مجاز به ایجاد آن نیستید؟ فقط در چند خط توضیح دهید. ( 5 امتیاز)

3- موجودات زنده و مواد غذایی دو مورد از پنج موردی هستند که طبق قانون مجاز به ایجاد آنها نمی باشید. درباره ی سه مورد دیگر تحقیق کنید. ( 5 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/4/20 2:36:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیاز های جلسه ی اول :

دو تا نکته رو قبل از اینکه امتیازات رو بگم باید متذکر بشم. اول اینکه لطفا" به موارد مهمی که توی تدریس گفته میشه دقت کنید، بعضی از شرکت کننده ها به هیچ وجه به تفاوت های ورد – طلسم و افسون توجه نکرده بودند در حالی که تعریف هر کدوم در تدریس من موجوده. در مورد تکلیف دوم هم باز به موارد مد نظر من دقت نکرده بودین، بخصوص اینکه فقط یه پاراگراف توضیح خواسته بودم ولی خیلیا رول زدین که بابت این قضیه و رعایت نکردن تعاریف ذکر شده امتیازی کسر نشد ولی از جلسه ی آینده بابت هر بی توجهی امتیاز کم میشه!

راونکلاو: 96 امتیاز....> 19


گابریل دلاکور: پایان پستت به نظر عجولانه می رسید. چند جا هم غلط تایپی و نگارشی داشتی ولی در مجموع قابل قبول بود. (27 امتیاز)

آریانا دامبلدور: رولت فاقد فضا سازی لازم بود و روی سوژه ات به اندازه ی کافی کار نکرده بودی.طلسمی که انتخاب کرده بودی خیلی جالب بود ولی متاسفانه خیلی در حاشیه ی رولت قرار داشت. پستت چهره ی مناسبی نداشت؛ پاراگراف بجا و استفاده ی صحیح از اینتر میتونه دنبال کردن یک پست رو خیلی راحت تر کنه. مشکل دیگه ی پستت استفاده از وسایل مشنگی مثل تلفن و آیفون بود؛ سعی کن تا میتونی توی رول هری پاتری از وسایل مشنگی پرهیز کنی. قسمت دوم تکلیف رو هم انجام نداده بودی. (18 امتیاز)

آلفرد بلک :تکلیف خوبی بود، سعی کن با بولد و ایتالیک کردن به جا، چهره ی بهتری به پستت بدی.( 30 امتیاز)

لیلی پاتر:تکلیفت یک مشکل بزرگ داشت: پاراگراف بندی نامناسب! یک رول طولانی مثل تکلیف شما میتونه حوصله ی خواننده رو سر ببره و اون رو از خوندن بقیه ی مطلب منصرف کنه اما با پاراگراف بندی مناسب و دادن چهره ای مناسب به پست دیگه طولش اهمیتی نخواهد داشت. مشکل بعدی دیالوگ های فراوان و عدم فضا سازی کافی بود. ادغام دو تکلیف با هم بد نبود. چند جا هم غلط تایپی داشتی. سعی کن دفعه ی بعد با دقت بیشتری بنویسی. (21 امتیاز)


گریفیندور: 227 امتیاز....> 28

جیمز سیریوس پاتر:از همه نظر عالی بود!( 30 امتیاز)

باب آگدن: انتخاب سبک نامه نگاری برای رول جالب بود و استفاده نکردن از شکلک ها اصلا" خسته کننده اش نکرده بود و طنز خوبی داشت. سوژه ی قشنگی انتخاب کرده بودی به جز چند غلط املایی، مشکل دیگه ای نداشتی. تکلیف دوم هم کوتاه و مفید بود و همون چیزی بود که من از همه انتظار داشتم.( 29 امتیاز )

پیتر پتی گرو: خوب بود ولی چند جا مشکل نگارشی داشت. دفعه ی بعد بیشتر دقت کن.( 29 امتیاز)

چارلی ویزلی :نمی دونم چقدرقرار بوده این تکلیف جدی باشه، چقدر طنز چون میتونستی با استفاده از شکلک بار طنزش رو پررنگ کنی اما طنز نهفته توی رولت عالی بود و خیلی جالب تمومش کرده بودی. چند جا غلط املایی داشتی و یک مقدار پاراگراف بندی پستت مناسب نبود. به جز این موارد؛ همه چیز عالی بود. تکلیف دوم هم خوب انجام داده بودی.( 27 امتیاز)

الفیاس دوج:مشکل خاصی نداشت.( 30 امتیاز)

گودریک گریفیندور:در تکلیف اول دقت خیلی خوبی به توضیحات من کرده بودی ولی از مشکلات پستت که بخوام بگم میشه به پاراگراف بندی نامناسب، چند غلط کوچیک املایی و تایپی، تکرار بیش از حد (توسط ناظر ویرایش شد) در رول اشاره کرد اما در مجموع حاصل کارت رضایت بخش بود. (26 امتیاز)

پرسی ویزلی :همه ی موارد مد نظرم رو توی تکلیفت رعایت کرده بودی. البته اسم صحیح اون طلسم "سکتوم سمپرا" بود که نوشته بودی "سکتو سمپرا". (29 امتیاز)

ویکتوریا ویزلی:خوب بود ولی می تونست بهترم باشه. یک مقدار روی ظاهر پستت بیشتر کار کن. (27 امتیاز)



اسلترین: 78 امتیاز....> 16

سلستینا واربک – شناسه بسته شده: با کمی دقت به موضوع تدریس و موارد خواسته شده می تونستی امتیاز بهتری بگیری. ( 25 امتیاز)

بارتی کراوچ : تکلیفی که نوشته بودی چند تا مشکل اساسی داشت که بزرگترینش این بود که عجولانه نوشته بودی یعنی انگار حتی بعد از نگارش یک بار هم مرور نشده؛ غلط های املایی و تایپی زیادی داشتی و بعضی قسمتها کلمات رو جا انداخته بودی. از سه نقطه هم خیلی قسمتها بی مورد و افراطی استفاده کرده بودی. سوژه ات رو میتونستی خیلی کامل تر و بهتر بنویسی ولی متاسفانه برای تکلیفت وقت نذاشته بودی. تکلیف دوم هم کوتاه بود ولی موارد مد نظر رو در می گرفت. (23 امتیاز)

اینیگو ایماگو: یک رول جدی خوب که تا آخر خواننده رو با خودش همراه میکنه. تکلیف دوم هم کامل و حتی از خواسته ی من هم فراتر بود.( 30 امتیاز )



هافلپاف: 116 امتیاز....> 23

پیوز:کامل و بدون نقص!( 30 امتیاز)

ویلیامسن: یک رول جدی خوب به نظرم حتی از رول طنز هم با ارزش تره. عالی بود!( 30 امتیاز)

آراگوگ
:تکلیفت میشه گفت قابل قبول بود با اینکه به نظرم جای کار بیشتری داشت. ضمن اینکه زمان شروع رول با ادامه اش بدون دلیل متفاوت بود. اول از افعال مربوط به زمان گذشته استفاده کرده بودی و در ادامه زمان حال شده بود. تکلیف دوم هم خوب بود. (26 امتیاز )

دنیس: همی لذت بردیم! مخصوصا" تکلیف دوم. (30 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
(تکلیف اول)
زمین پوشیده از برف بود.باد سردی می وزید و شب همه جا را فرا گرفته بود.رد پایی روی برفها جلب توجه می کرد و در کنار آن دو خط ممتد که به نظر می رسید رد چوب اسکی باشد به چشم می خورد.صدای نفس نفس زدنهای سریع صاحب رد پا در میان زوزه باد گم می شد.قلعه بزرگ و سیاهی در همان نزدیکی خود نمایی می کرد.ناگهان درب قلعه باز شد و نور داخل آن بر زمین افتاد.سایه ی بلندی که متعلق به یک زن بود در میان چارچوب در به نظر می رسید.
-جـــیِـــغ
فلش بک
-تد، بیا،چیزی نمیشه.
-نه جیمز.این چه کاریه که از من می خوای انجام بدم.من به ویکتوریا خیانت نمی کنم!
-خیانت چیه،باو؟یعنی قهوه خوردن با دو تا دختر دیگه خیانته؟!
-نه جیمز.تو اگه میخوای برو.من نمیام..!تا همین هاگزمید هم که اومدم اشتباه بوده...
-باشه.حالا که خودت نمیای، به زور می برمت.
جیمز چوب دستیشو میکشه و با یه حرکت سریع،تد ریموس رو که اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشت طلسم میکنه.
-پتریفیکوس توتالوس
تد خشک میشه و بر روی زمین می افته.
-وای خدای من!این که قرار نبود این جوری شه.مگه این طلسم فرمان نیست.حالا جواب ویکی رو چی بدم؟
پایان فلش بک
-جیغ
زن به سختی روی برفها می دوه تا به شخصی که در حال نزدیک شدنه برسه.وقتی نور بر روی اونا می افته معلوم میشه رد چوب اسکی در واقع جای پاهای تد بوده که جیمز اونو روی زمین میکشیده.
-وای جیمز چی شده؟؟
-اِ اِ...،من..راستش...یه ورد روی اون اجرا کردم که این طوری شد.
-اولا که این ورد نیستو طلسمه.مگه تو سر کلاس به حرفای استاد گوش نمیدی.دوما خب چرا ضد طلسمشو اجرا نکردی؟
-ویکتوریا،آخه من هنوز بچه ام..!من که ضد طلسم بلد نیستم...!
ویکتوریا توی لباس خواب پر زرق و برقش دنبال چوبدستی می گرده.
-حالا چرا اینطوری شد؟
-اِ...چیزه..اون می خواست منو با خودش ببره که با چند تا دختر قهوه بخوریم،ولی من بهش گفتم که نباید به ویکی خیانت بکنی.وقتی خواست منو مجبور کنه،منم به خاطر تو این کارو کردم..!
-چــــی؟
چوبدستی رو که با زحمت پیدا کرده بود دوباره توی جیبش گذاشت و گفت:راستش منم همین الآن ضد طلسمشو یادم رفت.بیارش توی قلعه اینجا خیلی سرده.بذارش کنار دیوار تا یکی رد بشه و به حالت اولش برگردونه.
و زیر لب گفت:که البته امیدوارم کسی رد نشه...
و تد در تمام این مدت با چشمهای گشاد شده به اونا نگاه میکرد ولی کسی توجهی به اون نداشت.

.........................................................................
(تکلیف دوم)
نام طلسم:دیس اپریتیوس disapparatious
نوع حرکت چوبدستی:بدلیل اینکه این طلسم در مواقع ضروری کاربرد دارد حرکت آن بسیار ساده میباشد به این صورت که جوبدستی را یک بار با سرعت از بالا به پایین می آوریم مثل اینکه داریم ضربه می زنیم.
اثر طلسم:به وسیله آن فرد قربانی غیب میشود اما مقصد مشخص نمی باشد و به مدت یک روز نمیتواد خود را غیب کند و به مکان اولیه باز گردد.هنگام اجرای آن نور آبی ملایمی از انتهای چوبدستی خارج میشود و به قربانی برخورد می کند.
کاربرد:این طلسم را میتوان در هنگام مبارزه استفاده کرد و در مواقع ضروری حریف را به نا کجا آباد فرستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1387/4/19 11:10:18
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1387/4/19 11:15:49
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1387/4/19 11:18:08
[b]« فکر جنگ را با
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک رول راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.

- پروفسور پروفسور !

- جانم پسرم ؟ بگو گلم !

- میخواستم یه طلسمی روی من اجرا کنید ! مثلا دنساگو !

- عزیزم ! دنساگو که طلسم نیست ! ضمنا ، ما ده مین دیگه میخوایم جلسه خصوصی فشرده رو شروع کنیم ! دندونات کتف متفه منو که جر میده بوقی

-

- باب ناراحت نباش ! بزار یه چیزه خوب پیدا کنم ... اممم ... سکتو سمپرا چطوره عزیزم ؟

-


بالاخره دقایقی میگذره و آلبوس دامبلدور پارچه سفیدی رو روی زمین پهن میکنه و خطاب به استن میگه : آفرین پسر گلم ! بیا ! بخواب رو این تا من اجرا کنم !

استن روی پارچه دراز میکشه و در انتظار اجرای طلسم هست که صدای دامبلدور به گوش میرسه که پر حرارت میگه : سکت ... اممم ، دقت کردی که این طلسم اولش چه اسپله جالبی داره ؟ میگم میخوای اصلا همین اولش رو هی بگم بیخیال طلسم بشیم ؟

استن :

دامبلدور : سکتو سمپرا !

پرتویی از چوبدستی خارج میشه و به کمر استن برخورد میکنه ، به نظر میرسه که این طلسم علاقه خاصی به تکثیر شدن داره ! چرا که زخم های عمیقی که به نظر میرسه زخم شمشیر باشه در کمر نقش میزنه . صورت استن زرد شده و به طرز عجیبی مشغول لرزیدن هست و خون با شدت زیادی به اطراف می پاشه .

دامبلدور : خوب بوقی من ضد طلسمه این رو نمیدونم که !

استن در حال جون دادن هست و خون زیادی از بدنش خارج میشه ، تا اینکه رنگ صورتش به سرخی گرایش پیدا میکنه و در نهایت جان به جان آفرین تسلیم میکنه !

دامبلدور : حیف شد ! خیلی سیفیت میفیت بود حالا من چطوری جلسه امشبو برگزار کنم ! اگر امشب جلسه نداشته باشم عضله هام میگیره و دیگه بدن درد میگیرم برای فردا که


با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.

عبارت اسنوزپوروس رو که از دو کلمه اسنوز و پوروس تشکیل شده انتخاب میکنه که به معنی محو کننده هست و برای محو کردن نوشته ها به کار میره ! چوبدستی رو مقابلش میگیره و تمرکز کامل میکنه ، حرکت چرخش وار برای ورد های نابود کنندست عموما و ورد های ضربه ای برای ورد های خطرناک عموما استفاده میشن ، پس احتمالا باید از بالا به پایین حرکت بده ! درسته چون میخواد نوشته ها رو از بالا به پایین محو کنه . پس تمرکز کامل میکنه روی محو کردن نوشته ، زیر لب زمزمه میکنه : اسنوزپوروس و چوبدستی رو از بالا به پایین حرکت میده روی برگه مقابلش ! همزمان نوشته ها هم محو میشن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.

ريتا دامن پيليسه زرد رنگش رو ميكشه بالا و رو به دوربين (!) با نيشي باز جيغ ميزنه:
- بله بينندگان عزيز، در حال ديدن مسابقه فينال بالشت بازي هستيم. اين سمت دنيس و رفقا، و اون سمت اريكا و دوستان در حال پرتاب بالشتك هاي خودشون هستن. استاديوم.... چيزه... خوابگاه مختلط بسيار ديدني شده و پرهاي سيفيد و فراواني سرتاپاي ما رو فرا گرفته... بله، يك ضربه جانا...
يك بالشت با قدرت فراوان ميخوره تو كله ريتا و اونو از كادر دوربين خارج ميكنه! اريكا از پشت سنگرش (!) دنبال بالشت ميگرده و چون پيدا نميكنه و متوجه ميشه كه اسلحه تموم كردن، از موهاي سوزان ميگيره و پس از بستن مشتي پر به كمرش، بلندش كرده و پرتش ميكنه به سمت دشمن! (ورژن همون حسين فهميده!)
سوزان شونصد دور رو هوا ميچرخه و ميفته تو بغل درك و هر دو با هم ميفتن زمين رو هم! ريتا كه تا اون لحظه وسط خوابگاه ولو بود؛ با ديدن اين صحنه از جا ميپره و چوبدستيشو در مياره و ميگيره سمت سوزان!
"آواداكداورا"
سوزان كه از اونموقع داشت بوي گند دهن درك رو تحمل ميكرد، در حالي كه داشت بالا مياورد خودش رو از روي درك كشيد كنار و نفرين خورد به درك!
ريتا: ... درك مردي؟ هوووم، تا تو باشي ديگه به دختر مردم پا ندي!
ساير بروبچ همچنان داشتن ميجنگيدن و حواسشون به شهيد شدن يكي از سربازان نبود. ريتا با خشم نگاهي به سوزان كرد و فرياد زد:
"كروشيو"
سوزان جيغ زنان به صورت ويبره افتاد رو زمين و همونطور كه بندري ميزد موهاش به سمت بالا سيخ شد، گويا يك دست نامرئي داشت ميكشيدنشون و تعدادي چنگول (!) داشت پوست صورتشو ناخون ميكشيد.(جهت هيجاني كردن طلسم!)
جيغ سوزان لحظه به لحظه بلندتر ميشد و تازه داشت صداش بين صداي دادو فرياد بچه ها، به گوش مي رسيد. از شدت بندري زدن دامنش رفته بود بالا و صحنه بسي بيناموسي شده بود و همه پسرا دست از جنگ برداشته و به اين شكل به سوزان نگا ميكردن!
آراگوگ: كي اين دخترك معصوم رو به اين وضع درآورده؟ اي جااااااااان!
ريتا كه ديد اوضاع داره خراب تر ميشه، دوربين رو زد زير بغلش و در حاليكه سعي ميكرد از خودش اثري باقي نزاره، از در خوابگاه پرد بيرون!


با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.

نام ورد: بلاكيوس
تركيب واژگان: بلاك + بن ماضي از مصدر ورد سازي (يوس)
حركت چوبدستي: ابتدا چوبدستي رو به سمت پايين ميكشيم تا به دكمه قرمز رنگ باز شدن در جزاير بالاك برخورد كند، سپس چوبدستي را بدون مكث به سمت چپ و ورودي جزاير بالاك حركت ميدهيم. (پايين و سپس چپ)
تمركز: ابتدا بايد بر روي پروفايل فرد مورد نظر تمركز كرده و سعي كنيد تا جاي ممكن تصور كنيد كه راجر هستيد. سپس عمل ناشايست فرد را در ذهن مرور كرده و ذهنآ ميگويد: يارو... برو به درك!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم