اين بار اثري از ترس در چهرهي راهب چاق به چشم نمي خورد فقط كمي جمع و جور تر شده بود!!! او گفت
-الكتو من يه فكري دارم
-جدي ؟ عجيبه نمي دونستم...
سپس شروع كرد به به وجود آوردن آتشي آبي رنگ و داغ پر از هيدروژن هاي سوزان! راهب كه انگار دو باره دل و جرئت حرف زدن پيدا كرده باشد گفت :
-با يه كم هليوم چه طوري؟
-چيچيوم؟
راهب كه گويي نشنيده باشد گفت:
-فقط منفجر مي شه-داغ هم مي شه...
الكتو كه گويي تمام مولكولهاي وجودش غرق در لذت باشند گفت:انفجار!راهي خيلي باحالي حالا چي كار كنيم؟
ببين تو بالشو يه جوري كه كامل جدا نشه بكن - اون يه تيكه رو منفجر مي كنيم كه از ترس سكته كنه نتونه راه بره چه برسه به اينكه بتونه پرواز كنه!سپس چوبدستي اش را تكان داد و گفت:هيليتوتيوس ناگهان صداي خيلي مهيبي بلند شد و صداي الكتو را در خود گم كرد پس از قطع شدن صدا منظره ي اتاق خيلي دلچسب تر شده بود!!!!اكنون خون جسدها به سر و صورت دو مرگخوار پاشيده بود و الكتو داشت با نگاهش هم راهب را و هم جغد را مي خورد!!!
-الكتو جان در عوض ببين جغده رو...
الكتو بار ديگر با ديدن جغد سياه و قرمزو...انرژي گرفت و گفت :
-شانس آوردي كه صدامو نشنيدي
-اون فحش هايي كه دادي؟شنيدم...ما...
-خفه بذار ببينم جغده چش شد
الكتو لحظه اي به جغد نگاه كرد كه شباهت بي اندازه اي به سنگ پيدا كرده بود نگاه كرد و به نظرش رسيد كه ارزش خراب شدن نصف ديوار را داشت چرا كه جغد با نگاه التماس آميزي كه از هيچ جغد شرافتمندي بر نمي آيد به او مي گفت:غلط كردم ... اصلا خودم هري رو مي كشم ! در اين هنگام الكتو قهقهه ي مستانه اي را سر داد و با حركت هاي كند چوبدستي اش كله ي از هم پاشيده ي دوز خي ها را دوباره به هم چسباند
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] دژ مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

باصدای برخورد دوزخی ها بر زمین که چندش آور تر از برخورد گوشت فاسد با اجسام بودراهب چاق صورتش را در هم کشید
الکتو که متوجه بود هنوز راهب چاق علاقه ای به شکنجه کردن ندارد با فریادی بلند به او فهماند که جغد را شکنجه کند به محض فریاد او ,راهب چاق انگار که به خود آمده است طلسمی طلایی رنگ به سمت جغد روانه کرد ناله های جغد این بار از دفعات گذشته گوشخراش تر شده بود شاید به این دلیل که جغد مرگ را حس کرده و سعی بر فرار داشت
الکتو با خونسردی گفت:لرد به ما گفته اون رو خوب شکنجه بدیم پس ما هم شکنجه میدیم
پس از پایان دادن به حرفش نگاهش را دقیق کرد و طلسمی فیروزه ای رنگ را به طرف بال چپ جغد روانه ساخت صدای شکستن استخوانی به گوش رسید و در ادامه ,خون از محلی که در گذشته بالی سفید رنگ قرار داشت فواره زد
خون کف سیاه رنگ محفظه ی وحشت را می شست و سرخ رنگ می کرد تا نقاشی عجیب روی کف اتاق را تکمیل کند و اثری جاودانه بیافریند
الکتو معجونی آّبی رنگ را از جیبش بیرون آورد و کمی از آن را روی زخم ناشی از کنده شدن بال ریخت ناله ی جغد قطع شد یا شاید هم دیگر از شدت درد توان فریاد زدن نداشت راهب چاق یقین داشت که مورد دوم صحیح است چرا که منقار جغد گشوده بود ولی صدایی از آن بیرون نمی آمد
الکتو خنده ای دیوانه وار کرد و در ادمه ی خنده ی او دوزخی ها برای دومین بار از جای برخاستند
الکتو که متوجه بود هنوز راهب چاق علاقه ای به شکنجه کردن ندارد با فریادی بلند به او فهماند که جغد را شکنجه کند به محض فریاد او ,راهب چاق انگار که به خود آمده است طلسمی طلایی رنگ به سمت جغد روانه کرد ناله های جغد این بار از دفعات گذشته گوشخراش تر شده بود شاید به این دلیل که جغد مرگ را حس کرده و سعی بر فرار داشت
الکتو با خونسردی گفت:لرد به ما گفته اون رو خوب شکنجه بدیم پس ما هم شکنجه میدیم
پس از پایان دادن به حرفش نگاهش را دقیق کرد و طلسمی فیروزه ای رنگ را به طرف بال چپ جغد روانه ساخت صدای شکستن استخوانی به گوش رسید و در ادامه ,خون از محلی که در گذشته بالی سفید رنگ قرار داشت فواره زد
خون کف سیاه رنگ محفظه ی وحشت را می شست و سرخ رنگ می کرد تا نقاشی عجیب روی کف اتاق را تکمیل کند و اثری جاودانه بیافریند
الکتو معجونی آّبی رنگ را از جیبش بیرون آورد و کمی از آن را روی زخم ناشی از کنده شدن بال ریخت ناله ی جغد قطع شد یا شاید هم دیگر از شدت درد توان فریاد زدن نداشت راهب چاق یقین داشت که مورد دوم صحیح است چرا که منقار جغد گشوده بود ولی صدایی از آن بیرون نمی آمد
الکتو خنده ای دیوانه وار کرد و در ادمه ی خنده ی او دوزخی ها برای دومین بار از جای برخاستند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

راهب كه زبانش بند آمده بود به الكتو نگاه مي كرد تا شايد نشانه هاي اميدي براي خارج شدن از جايي كه چندين جسد غرق در خون وجود داشتند كه همگي نيمه ي صورت هاي زشتشان سبز شده بود پيدا كند ولي بعد از شنيدن صداي الكتو كه مي گفت:
"ببين راهي اينجا فقط سفيداي بدبخت كشته مي شن - البته به نظرم در شان يك همچين مكاني نيست كه لاشه ي اين رو بندازيم توش!"
احساس شادماني تمام وجودش را در بر گرفت و وقتي الكتو به صورت شادمان او خنديد ذره اي خجالت زده نشد!!! و به همكارش رو كرد و گفت:
- الكتو... ام.... مي گم حالا مي خواي چي كار كني؟
الكتو لبخند مليحي زد و گفت :
- خيلي كارها!
سپس چوب دستي اش را تكان داد و ناله هاي جغد احمق افزايش يافت
-خوب حالا چي ... ولي پرسش راهب در گلويش ماند چرا كه 5 جسد با صورت هاي زشت و نيمه سبز به طرف الكتو مي آمدند /الكتو گفت:
- مي دوني اينا چين راهي؟
-... مطمئنا دوزخي كه نيستن؟
-آفرين معلومه ... راهي راهي چي شدي؟
-هان؟ هيچي داشتم فكر مي كردم وقتي من مردم ...
- ابله اون زمان كه تو مردي اصلا يه همچين طلسمي كشف نشده بود!
- آخيش آخه يه كم چندشه!
- اگه ارباب بفهمه تو مي ترسي...
راهب كه ديگر شفاف نبود(چون آنجا خيلي گرم بود قطرات آب از روي بدنش رد مي شدند ) گفت:
-اون چيه؟؟؟؟
-اون؟ جغده است دي...هو هو هو نگفتم بكشينش كه
سپس با يك حركت چوبدستي همه ي دوزخي ها از كمر تا شدند و با سر به زمين افتادند
"ببين راهي اينجا فقط سفيداي بدبخت كشته مي شن - البته به نظرم در شان يك همچين مكاني نيست كه لاشه ي اين رو بندازيم توش!"
احساس شادماني تمام وجودش را در بر گرفت و وقتي الكتو به صورت شادمان او خنديد ذره اي خجالت زده نشد!!! و به همكارش رو كرد و گفت:
- الكتو... ام.... مي گم حالا مي خواي چي كار كني؟
الكتو لبخند مليحي زد و گفت :
- خيلي كارها!
سپس چوب دستي اش را تكان داد و ناله هاي جغد احمق افزايش يافت
-خوب حالا چي ... ولي پرسش راهب در گلويش ماند چرا كه 5 جسد با صورت هاي زشت و نيمه سبز به طرف الكتو مي آمدند /الكتو گفت:
- مي دوني اينا چين راهي؟
-... مطمئنا دوزخي كه نيستن؟
-آفرين معلومه ... راهي راهي چي شدي؟
-هان؟ هيچي داشتم فكر مي كردم وقتي من مردم ...
- ابله اون زمان كه تو مردي اصلا يه همچين طلسمي كشف نشده بود!
- آخيش آخه يه كم چندشه!
- اگه ارباب بفهمه تو مي ترسي...
راهب كه ديگر شفاف نبود(چون آنجا خيلي گرم بود قطرات آب از روي بدنش رد مي شدند ) گفت:
-اون چيه؟؟؟؟
-اون؟ جغده است دي...هو هو هو نگفتم بكشينش كه
سپس با يك حركت چوبدستي همه ي دوزخي ها از كمر تا شدند و با سر به زمين افتادند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزند
جزئیات کاربر

دژ مرگ همیشه مملو از فریاد ها و ناله هایی بود که توسط طلسمی باستانی از قدرت شنوایی مشنگ ها فراتر می رفت.اما ناله هایی که از شب قبل تا به حال به گوش می رسیدند با تمامی فریادها فرق داشتند.این ناله ها که لحظه ای قطع نمی شدند صدبرابر دردآلود تر از گذشته بودند.
سیاه پوشی چاق و عظیم الجثه از پله های سیقلی و چوبی پایین آمد و به منبع فریادها نزدیک شد تا شاید بتواند صاحب صدا را شناسایی کند.
وقتی متوجه شد همه ی ناله های پراز زجر متلق به جغد نحیف وسفیدی است که چشمانش به تدریج بی سو می شوند تا از حال برود با صدایی دورگه گفت:این نیمچه جغد این قدر صدا میکنه؟؟؟
سیاه پوش دیگری از آن طرف اتاق ,درست جایی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد بیرون آمد .نقابی بر صورت نداشت و چهره اش کاملا مشخص بود ,لبخندی را که بر لب داشت گشوده تر کرد وگفت:این جغد پاتره.نمی دونم چرا لرد گفته این جونور رو شکنجه کنیم.فکر نکنم لیاقت شکنجه شدن داشته باشه
این را گفت و طلسمی بنفش رنگ به سوی جغد عاجز فرستاد .به محض اصابت طلمس با جغد,ناله ها خاموش شد و حیوان فلک زده در هوا معلق ماند.صورتش داد می زد که اگر زبان داشت به حرف می آمد و التماس کنان می خواست او را پایین بیاورند.
سیاه پوشی که مدتی پیش از پله ها پایین آمده و به تازگی متوجه ماجرا شده بود با خود اندیشید که چگونه ممکن است جغدی وارد محفظه ی وحشت شود و تنها شکنجه شده و سالم از محفظه بیرون آید و یا اصلا الکتو چه طور می توانست حیوانی کوچک را وارد محفظه ی وحشت کند.
سیاه پوشی که در ذهنش الکتو خطاب شده بود .و به نظر می رسید ذهنش را خوانده با خنده گفت:راهب چاق یه مرگخوار نباید دلرحم باشه
هنگامی کگه سخنش را به پایان رساند چوب دستی اش را حرکتی داد و جغد را از دری که تازه گشوده شده بود عبور داد و پشت سرآن از در عبور کرد.
مرگخوار دیگر هم که اصلا نمی خواست در کارها از سایرین عقب باشد عزم خود را جمع کرد و وارد اتاق به اصطلاح محفظه ی ترس شد.
سیاه پوشی چاق و عظیم الجثه از پله های سیقلی و چوبی پایین آمد و به منبع فریادها نزدیک شد تا شاید بتواند صاحب صدا را شناسایی کند.
وقتی متوجه شد همه ی ناله های پراز زجر متلق به جغد نحیف وسفیدی است که چشمانش به تدریج بی سو می شوند تا از حال برود با صدایی دورگه گفت:این نیمچه جغد این قدر صدا میکنه؟؟؟
سیاه پوش دیگری از آن طرف اتاق ,درست جایی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد بیرون آمد .نقابی بر صورت نداشت و چهره اش کاملا مشخص بود ,لبخندی را که بر لب داشت گشوده تر کرد وگفت:این جغد پاتره.نمی دونم چرا لرد گفته این جونور رو شکنجه کنیم.فکر نکنم لیاقت شکنجه شدن داشته باشه
این را گفت و طلسمی بنفش رنگ به سوی جغد عاجز فرستاد .به محض اصابت طلمس با جغد,ناله ها خاموش شد و حیوان فلک زده در هوا معلق ماند.صورتش داد می زد که اگر زبان داشت به حرف می آمد و التماس کنان می خواست او را پایین بیاورند.
سیاه پوشی که مدتی پیش از پله ها پایین آمده و به تازگی متوجه ماجرا شده بود با خود اندیشید که چگونه ممکن است جغدی وارد محفظه ی وحشت شود و تنها شکنجه شده و سالم از محفظه بیرون آید و یا اصلا الکتو چه طور می توانست حیوانی کوچک را وارد محفظه ی وحشت کند.
سیاه پوشی که در ذهنش الکتو خطاب شده بود .و به نظر می رسید ذهنش را خوانده با خنده گفت:راهب چاق یه مرگخوار نباید دلرحم باشه
هنگامی کگه سخنش را به پایان رساند چوب دستی اش را حرکتی داد و جغد را از دری که تازه گشوده شده بود عبور داد و پشت سرآن از در عبور کرد.
مرگخوار دیگر هم که اصلا نمی خواست در کارها از سایرین عقب باشد عزم خود را جمع کرد و وارد اتاق به اصطلاح محفظه ی ترس شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .
مرگخوارا به درختی که دومبول زیر ان نشسته بود رسیدند.
دومبول لباس هایی تمام چرمو شبیه ماترکیس پوشیده بود. با رسیدن مرگخواران هیچ حرکتی از خودش نشان نداد و هویجوری روزنامه میخوند!
ناگهان پیتر از روی جارو با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ! با تته پته گفت:
- ت .. ت .... تله !
او با ترس به دروازه های دژ خیره شده بود!
ناگهان تمام مرگخواران با تعجب به پشت برگشتند !
بلیز با تعجب: موها ... قوها
کسانی داشتند با طلسم از بیرون دروازه های دژ را می بستند!
بارتی دوربینی را از رداش در اورد و مشغول دیدن شد؛ ناگهان او هم بصورت کاملا ارزشی روی زمین افتاد!
بارتی اون دوربین خراب شده رو بده من ببینم چه خاکی تو سرمون شده شما که هیچی نمیگید! . این صدای وحشت زده ی ماروولو بود که برسر بارتی کوفته (از نوع تبریزی ) می شد.
ماروولو اولین مرگخواری بود که موضوع را تقریبا روشن کرد :
حم ... حم... حمله شده ! تله بود ! دارن دروزاه های دژ رو می بندن!
دومبول روزنامه را کنار گذاشت؛ نیشخندی زد و گفت :
- دروازه های دژ بستس تا سه ساعت هم هیچ کس در دژ نمیتونه آپارات کنه ! فکر میکنین سه ساعته همتونو میگیرم؟
قبل از اینکه سرژ بتواند به او حمله کند دومبول ناپدید شده بود.
سدریک:
لارا : هممون شپلخ میشیم ! فاتهتونو بخونین.
مرگخوارا به درختی که دومبول زیر ان نشسته بود رسیدند.
دومبول لباس هایی تمام چرمو شبیه ماترکیس پوشیده بود. با رسیدن مرگخواران هیچ حرکتی از خودش نشان نداد و هویجوری روزنامه میخوند!
ناگهان پیتر از روی جارو با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ! با تته پته گفت:
- ت .. ت .... تله !
او با ترس به دروازه های دژ خیره شده بود!
ناگهان تمام مرگخواران با تعجب به پشت برگشتند !
بلیز با تعجب: موها ... قوها
کسانی داشتند با طلسم از بیرون دروازه های دژ را می بستند!
بارتی دوربینی را از رداش در اورد و مشغول دیدن شد؛ ناگهان او هم بصورت کاملا ارزشی روی زمین افتاد!
بارتی اون دوربین خراب شده رو بده من ببینم چه خاکی تو سرمون شده شما که هیچی نمیگید! . این صدای وحشت زده ی ماروولو بود که برسر بارتی کوفته (از نوع تبریزی ) می شد.
ماروولو اولین مرگخواری بود که موضوع را تقریبا روشن کرد :
حم ... حم... حمله شده ! تله بود ! دارن دروزاه های دژ رو می بندن!
دومبول روزنامه را کنار گذاشت؛ نیشخندی زد و گفت :
- دروازه های دژ بستس تا سه ساعت هم هیچ کس در دژ نمیتونه آپارات کنه ! فکر میکنین سه ساعته همتونو میگیرم؟

قبل از اینکه سرژ بتواند به او حمله کند دومبول ناپدید شده بود.
سدریک:
لارا : هممون شپلخ میشیم ! فاتهتونو بخونین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس در 1385/2/26 13:05:25
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

ارباب لرد کبیر بر روی تخت حکومتش نشسته بود و عده ای از مرگخوارانش نیز دورش جمع شده و سرگرم خاراندن پاچه های وی بودند .
لرد با خشم گفت :
- خیلی وقته که کسی رو شکنجه ندادیم . حالا این وزارتی ها به اینجا حمله کردن که دلیل بر این نمیشه همتون کپ کنین !
مرگ خواران با شنیدن این حرف سرهاشونو پایین انداختند و با شدت بیشتری مشغول خاراندن پاچه های لرد شدند .
پیتر با احتیاط گفت:
- ارباب . دیگه هیچ محفلی برای شکنجه دادن پیدا نمیشه . هه به سمت ما برگشتن .
بلافاصله همه مرگخواران سرشونو به علامت تایید تکون دادند .
لرد با خشم چوبدستیش رو از توی جیب رداش دراورد و در یک عملیات فوق انتحاری فریاد زد :
- خفه شید ! آواداکدورا !!!
برای چند لحظه ای سکوت بر قرار شد سپس پیکر سه تن از مرگخواران که از همه به لرد نزدیک تر بودند بر روی زمین افتاد . بقیه مرگخواران با نگرانی نگاهی به هم کردند . لرد دوباره چوبدستیش رو بالا گرفت تا عده بیشتری رو نفله کند که مرگخواران باقی مونده سریع به سمت پاچه های لرد هجوم بردند و با بیشترین شدت ممکن شروع به خاراندن پاچه های ایشان کردند .
لرد که یکم حال اومده بوده دوباره چوبدستیشو در جیبش گذاشت و گفت :
- من میخوام یکی رو شکنجه کنم حالا .
ملت مرگخوار
لرد با دیدن وضع مرگخوارانش با خشانت تمام پاچه خواری ها را نادیده گرفته و چند آواداکدورای دیگر نصیب مرگخوارانش کرد . ناگهان صدایی از دور شنیده شد .
- یه نفر نزدیک دژه . یه نفر داره به دژ نزدیک میشه !
ملت مرگخوار با تعجب به هم نگاه کردند .
لرد : ایول چه توهمی ! یه نفر برای شکنجه پیدا شده .
پیتر که از اینکه دیگه قرار نیست زیر خشانت لرد لگد مال بشود از خوشحالی صدایش میلرزید گفت:
- نه سرورم توهم نیست . صدا از برج دیده بانیه . مثل اینکه بالاخره یه نفر برای شکنجه پیدا شده .
لرد چند لحظه فکر کرد تا مفهوم این جملات رو از درون درک کند سپس بلافاصله بعد از درک کردنش دکمه ای رو در کنار تختش فشار داد . ناگهان دیوارهای دژ به کناری رفتند و منظره بیرون رو به نمایش گذاشتند ، سپس دوربین یه چشمی بزرگی از سقف پایین آمد .
ارباب لرد کبیر دوربین رو به چشم زد و با دقت به بیرون نگاه کرد .
... دوربین روی منظره بیرون زوم کرده...
پیرمردی با ریشی بلند در زیر سایه درختی نشسته و داشت چیزی رو میخوند .
لرد که فکر میکرد دارد اشتباه میبیند یه بار چشماش رو مالوند و دوباره به دوربین خیره شد . اشتباه نمیکرد آن شخص مجهول همان دومبول معلوم الحال بود .
لرد
پیتر که از قیافه کج و کوله لرد که کج و کوله تر میشد به وجد اومده بود گفت:
ارباب چی دارین میبینین ؟
لرد : هوووم عجیبه اون یارو دومبول خودمونه . سریع برین بگیرینش بیاریینش توی دژ یکم شکنجش بدم .
پیتر
: قربان به نظر شما امکان نداره این یه تله باشه ؟
لرد : هان ؟
پیتر که ترسیده بود با احتیاط گفت :
- آخه دومبول که اینجوری ....
بلافاصله دست لرد به سمت جیبش رفت .
پیتر با وحشت اضافه کرد :
- نه قربان الان دومبول رو میارییمش !
پیتر اینو گفت و قبل از اینکه به صورت آستکبارانه ای کشته شود از اتاق لرد بیرون رفت .
چند لحظه بعد .
دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .....
لرد با خشم گفت :
- خیلی وقته که کسی رو شکنجه ندادیم . حالا این وزارتی ها به اینجا حمله کردن که دلیل بر این نمیشه همتون کپ کنین !
مرگ خواران با شنیدن این حرف سرهاشونو پایین انداختند و با شدت بیشتری مشغول خاراندن پاچه های لرد شدند .
پیتر با احتیاط گفت:
- ارباب . دیگه هیچ محفلی برای شکنجه دادن پیدا نمیشه . هه به سمت ما برگشتن .
بلافاصله همه مرگخواران سرشونو به علامت تایید تکون دادند .
لرد با خشم چوبدستیش رو از توی جیب رداش دراورد و در یک عملیات فوق انتحاری فریاد زد :
- خفه شید ! آواداکدورا !!!
برای چند لحظه ای سکوت بر قرار شد سپس پیکر سه تن از مرگخواران که از همه به لرد نزدیک تر بودند بر روی زمین افتاد . بقیه مرگخواران با نگرانی نگاهی به هم کردند . لرد دوباره چوبدستیش رو بالا گرفت تا عده بیشتری رو نفله کند که مرگخواران باقی مونده سریع به سمت پاچه های لرد هجوم بردند و با بیشترین شدت ممکن شروع به خاراندن پاچه های ایشان کردند .
لرد که یکم حال اومده بوده دوباره چوبدستیشو در جیبش گذاشت و گفت :
- من میخوام یکی رو شکنجه کنم حالا .

ملت مرگخوار
لرد با دیدن وضع مرگخوارانش با خشانت تمام پاچه خواری ها را نادیده گرفته و چند آواداکدورای دیگر نصیب مرگخوارانش کرد . ناگهان صدایی از دور شنیده شد .
- یه نفر نزدیک دژه . یه نفر داره به دژ نزدیک میشه !
ملت مرگخوار با تعجب به هم نگاه کردند .
لرد : ایول چه توهمی ! یه نفر برای شکنجه پیدا شده .
پیتر که از اینکه دیگه قرار نیست زیر خشانت لرد لگد مال بشود از خوشحالی صدایش میلرزید گفت:
- نه سرورم توهم نیست . صدا از برج دیده بانیه . مثل اینکه بالاخره یه نفر برای شکنجه پیدا شده .
لرد چند لحظه فکر کرد تا مفهوم این جملات رو از درون درک کند سپس بلافاصله بعد از درک کردنش دکمه ای رو در کنار تختش فشار داد . ناگهان دیوارهای دژ به کناری رفتند و منظره بیرون رو به نمایش گذاشتند ، سپس دوربین یه چشمی بزرگی از سقف پایین آمد .
ارباب لرد کبیر دوربین رو به چشم زد و با دقت به بیرون نگاه کرد .
... دوربین روی منظره بیرون زوم کرده...
پیرمردی با ریشی بلند در زیر سایه درختی نشسته و داشت چیزی رو میخوند .
لرد که فکر میکرد دارد اشتباه میبیند یه بار چشماش رو مالوند و دوباره به دوربین خیره شد . اشتباه نمیکرد آن شخص مجهول همان دومبول معلوم الحال بود .
لرد
پیتر که از قیافه کج و کوله لرد که کج و کوله تر میشد به وجد اومده بود گفت:
ارباب چی دارین میبینین ؟
لرد : هوووم عجیبه اون یارو دومبول خودمونه . سریع برین بگیرینش بیاریینش توی دژ یکم شکنجش بدم .
پیتر
: قربان به نظر شما امکان نداره این یه تله باشه ؟لرد : هان ؟
پیتر که ترسیده بود با احتیاط گفت :
- آخه دومبول که اینجوری ....
بلافاصله دست لرد به سمت جیبش رفت .
پیتر با وحشت اضافه کرد :
- نه قربان الان دومبول رو میارییمش !
پیتر اینو گفت و قبل از اینکه به صورت آستکبارانه ای کشته شود از اتاق لرد بیرون رفت .
چند لحظه بعد .
دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/26 9:41:19
جزئیات کاربر

جنگ به هیچ وجه تمام شده اعلام نمی شه!
برای خادمان سایه جنگ تا پیروزی نهایی ادامه خواهد داشت!
بعد از تلاش مذبوحانه برای تصرف دژ ِ مرگ ، روز های جهان جادویی سیاه تر خواهد شد!
ارتش سیاه از استحکامات خودش خارج شده و مه ِ هراس بی پایان بر همه ی قلمرو ی جادو خواهد لمید!
خیانت خادمان گذشته ی لرد سیاه ، و صف کشیدنشان زیر پرچم ذلیل وزارت سحر و جادو بخشوده نخواهدشد!
پیش به سوی دفتر پیام امروز و جادوگر تی وی! جادوی سیاه بر همه ی ذهن ها حاکم خواهد شد!
ارباب ِ تاریکی ها!
نواده و تنها باز مانده ی ی شکوه ِ لرد سالازار اسلیترین!
برای خادمان سایه جنگ تا پیروزی نهایی ادامه خواهد داشت!
بعد از تلاش مذبوحانه برای تصرف دژ ِ مرگ ، روز های جهان جادویی سیاه تر خواهد شد!
ارتش سیاه از استحکامات خودش خارج شده و مه ِ هراس بی پایان بر همه ی قلمرو ی جادو خواهد لمید!
خیانت خادمان گذشته ی لرد سیاه ، و صف کشیدنشان زیر پرچم ذلیل وزارت سحر و جادو بخشوده نخواهدشد!
پیش به سوی دفتر پیام امروز و جادوگر تی وی! جادوی سیاه بر همه ی ذهن ها حاکم خواهد شد!
ارباب ِ تاریکی ها!
نواده و تنها باز مانده ی ی شکوه ِ لرد سالازار اسلیترین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

لرد عزیز من رو به عنوان یک یار کوچک قبول کن
-----------------------------------------------------------------------
روزي باراني بود, ابرها مي خراميدند,تماميه حيوانات در پناه گاههاي خود پناه گرفته بودند,هيچ موجود زنده اي در آن محيط نبود به غير از 2 جادو گر يکي با شنل اي مشکي و ديگري شنل اي سبز و سفيد من (جرج ويزلي)در گوشه اي از يک درخته پوسيده به صورتي که کسي به وجود من پي نبنرد در حال نظاره صحنه وحشت ناک بودم .در سمت راست مرد شنل سياه( يا همان اسم اش را نبر) در سمت چپ مردي با شنل اي سبز و سفيد که کسي به جز سروس اسنيپ نبود, به نظر مي آمد از نظر خود نسبت به (اسم اش را نبر)بر گشته و به جبهه سفيد بازگشته است و حال در مقابل بزرگترين و قدرتمند ترين جادوگر جهان ايستاده.آنها در حال ردو بدل حرفهايي بودند که در يک لحظه نوري سبز از سمت (اسم اش را نبر) به طرف اسنيپ حرکت کرد و با برخورد به اسنيپ او را چندين متر آن طرف تر انداخت.من که متعجب بودم اسنيپ با آن قدرت در اول مبارزه نقش زمين شده ,بدونه فکر و بدون اين که بدانم چه کار مي کنم دويدم و با فريادي گفتم :درود بر لرد سياه با قدرت بي نهايت
لرد با صدايي که هاکي از عصبانيت بود جواب داد:تو اين جا چه مي کني مگر به تو ماموريت نداده بودم که شربت تغییر شکل را به هری بخورانی
من سرم را به زير انداختم و با ناله اي گفتم:ارباب من رو ببخش کاری از دستم بر نیومد
در حال التماس بودم که احساس کردم گرمای شدیدی به پشتم برخورد کرد و مرا به چند متر آنطرفتر نزدیک پای لرد انداخت سعی می کرد حرفی بزنم ولی تمام بدنم بی حس بود فقط می توانستم فریادها را بشنوم (اواداکداورا......)
لرد با ضربه ای که به شانه اسنیپ نشانه رفته بود خود را به عقب انداخت و از روی زمین به اسنیپ ورد های مرگبار پتاب می کرد اسنیپ هم تا سومین ورد را جاخالی داد و دو فرد را به سوی لرد پرتاب کرد که لرد هر دو ورد را دفع کرد صورت لرد پر از نفرت شده بود و چشمانش از حالت عادی خارج شده بود و به رنگ قرمز و سیاه در آمده بود ,اسنیپ هم با غیافه ای که از ترس و به رنگ گچ در آمده بود در حال پرتاب ورد بود اما هیچ کاری را از پیش نمی برد. در حال نظاره بودم که شخصی با ردای سفید و نورانی وارد شد.باورم نمی شد دارم درست می بینم یا خوابم او کسی نبود به غیر از آلبوس دامبلدور بزرگ ترین جادو گری که قدرت مبارزه با لرد را داشت.
او با تبسمی رو به اسنیپ کرد و گفت:کنار به ایست
------------------------------------------------------------------
ادامه دارد انشاالله
-----------------------------------------------------------------------
روزي باراني بود, ابرها مي خراميدند,تماميه حيوانات در پناه گاههاي خود پناه گرفته بودند,هيچ موجود زنده اي در آن محيط نبود به غير از 2 جادو گر يکي با شنل اي مشکي و ديگري شنل اي سبز و سفيد من (جرج ويزلي)در گوشه اي از يک درخته پوسيده به صورتي که کسي به وجود من پي نبنرد در حال نظاره صحنه وحشت ناک بودم .در سمت راست مرد شنل سياه( يا همان اسم اش را نبر) در سمت چپ مردي با شنل اي سبز و سفيد که کسي به جز سروس اسنيپ نبود, به نظر مي آمد از نظر خود نسبت به (اسم اش را نبر)بر گشته و به جبهه سفيد بازگشته است و حال در مقابل بزرگترين و قدرتمند ترين جادوگر جهان ايستاده.آنها در حال ردو بدل حرفهايي بودند که در يک لحظه نوري سبز از سمت (اسم اش را نبر) به طرف اسنيپ حرکت کرد و با برخورد به اسنيپ او را چندين متر آن طرف تر انداخت.من که متعجب بودم اسنيپ با آن قدرت در اول مبارزه نقش زمين شده ,بدونه فکر و بدون اين که بدانم چه کار مي کنم دويدم و با فريادي گفتم :درود بر لرد سياه با قدرت بي نهايت
لرد با صدايي که هاکي از عصبانيت بود جواب داد:تو اين جا چه مي کني مگر به تو ماموريت نداده بودم که شربت تغییر شکل را به هری بخورانی
من سرم را به زير انداختم و با ناله اي گفتم:ارباب من رو ببخش کاری از دستم بر نیومد
در حال التماس بودم که احساس کردم گرمای شدیدی به پشتم برخورد کرد و مرا به چند متر آنطرفتر نزدیک پای لرد انداخت سعی می کرد حرفی بزنم ولی تمام بدنم بی حس بود فقط می توانستم فریادها را بشنوم (اواداکداورا......)
لرد با ضربه ای که به شانه اسنیپ نشانه رفته بود خود را به عقب انداخت و از روی زمین به اسنیپ ورد های مرگبار پتاب می کرد اسنیپ هم تا سومین ورد را جاخالی داد و دو فرد را به سوی لرد پرتاب کرد که لرد هر دو ورد را دفع کرد صورت لرد پر از نفرت شده بود و چشمانش از حالت عادی خارج شده بود و به رنگ قرمز و سیاه در آمده بود ,اسنیپ هم با غیافه ای که از ترس و به رنگ گچ در آمده بود در حال پرتاب ورد بود اما هیچ کاری را از پیش نمی برد. در حال نظاره بودم که شخصی با ردای سفید و نورانی وارد شد.باورم نمی شد دارم درست می بینم یا خوابم او کسی نبود به غیر از آلبوس دامبلدور بزرگ ترین جادو گری که قدرت مبارزه با لرد را داشت.
او با تبسمی رو به اسنیپ کرد و گفت:کنار به ایست
------------------------------------------------------------------
ادامه دارد انشاالله
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
جزئیات کاربر

این جنگ رسما در همین جا به پایان رسید !!
دوستان توجه کنند که این موضوع جنگ رو ادامه ندهند ...
جنگی بود که به دلیل اختلاف زمانی زياد بین اخرين جنگ تا امروز از طرف اعضای سفید تصمیم گرفته شد برگزار بشه تا این تاپیک از این حال و اوضاع خارج بشه و اعضای محفل در کنار وزارت به دژ مرگ حمله کردند و بعد از یک جنگ خوب این تاپیک به روال گذشته خودش باز خواهد گشت !!
با تشکر از تمامی دوستانی که در جنگ شرکت کردند و رول زدند .
ادامه هدایت این تاپیک برعهده لرد سیاه خواهد بود ...
دوستان توجه کنند که این موضوع جنگ رو ادامه ندهند ...
جنگی بود که به دلیل اختلاف زمانی زياد بین اخرين جنگ تا امروز از طرف اعضای سفید تصمیم گرفته شد برگزار بشه تا این تاپیک از این حال و اوضاع خارج بشه و اعضای محفل در کنار وزارت به دژ مرگ حمله کردند و بعد از یک جنگ خوب این تاپیک به روال گذشته خودش باز خواهد گشت !!
با تشکر از تمامی دوستانی که در جنگ شرکت کردند و رول زدند .
ادامه هدایت این تاپیک برعهده لرد سیاه خواهد بود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وزیر مردمی اورجینال اسبق
تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/26
آخرین ورود: یکشنبه 11 تیر 1385 10:39
از: تالار اسلایترین میرم بیرون !!!
پستها:
168

در تاریکی دژ ، در جایی که زمانی لرد بلرویچ ، زنده و سرحال به دوستش نگاه می کرد و از دستور لرد سرپیچی کرد ، همان جایی که الان جسدش افتاده بود ، شخصی با قیافه ای بهت زده به جسد بلرویچ نگاه می کرد .
او ، هر که بود طوری به جسد خیره شده بود که انگار اولین جسدی است که می بیند . ولی این طور نبود. هر چه باشد ، او مرگ خوار بود ، در جنگ های زیادی شرکت کرده بود . نباید این طور برایش این جور چیز ها عحیب باشد . ولی دیدن بهترین دوستش در حالتی که خیلی آرام به خواب ابدی رفته بود ، برایش خیلی سخت بود . هنوز باورش نمیشد .
در طبقات دیگر دژ صداهای مختلفی به گوش می رسید . صدای فریاد های همراه با درد ، ضجه های جادوگران و نعره های گرگینه ها ، با وجود سرمای دیوانه سازان ، ترس و نا امیدی را دوچندان می کرد .
مدتی می گذشت و از لرد خبری نبود . او این جنگ را رها کرده بود . گرگینه ها به طرز فجیعی کم شده بودند و پیروزی سفیدان هر لحظه به واقعیت نزدیک تر می شد .
در جایی نه چندان دورتر از جسد بلرویچ ، دوستش که حالا هوشیار شده و قصد گرفتن انتقام داشت دیده می شد . فقط به کشتن قاتل دوستش فکر می کرد . فقط ...
چندی بعد
جنگ هم چنان یک طرفه بود . با بودن دامبلدور و نبود لرد ، جبهه ی سیاه کمی ناقص به نظر می رسید ولی عجیب هم چنان توان مبارزه داشتند . هر کس به فکر ضربه زدن بود ، فرق نمی کرد به چه شکل . فقط می خواست ضربه ای وارد کند .
ماروولو در حالی که با خشم به آرتیکوس که زیر پایش بود و در حال شکنجه شدن ، نگاه می کرد ، چوبدستی خودش را بالا گرفت . مدت ها به انتظار اجرای این طلسم روی افراد سفید بود . حالا وقت اجرای آواداکداورا بود . با خشمی دو چندان ، با به یاد آوردن دوستش و قولی که برای انتقام به خودش داده بود ، چشمانش را بست . فریاد زد :
- آوارا کداورا !
وقتی این طلسم را اجرا کرد ، عبور چیزی را از جلوی صورتش حس کرد . چشمش را باز کرد و دامبلدور را روبرویش دید . او طلسم را منحرف کرد .
در همان لحظه در پشت سر دامبلدور ، کسی ظاهر شد که شاید برای سفید ها زیاد خوشایند نبود ، لرد ولدمورت . حالا میشد به برگشتن نتیجه به نفع سیاهان امیدوار بود .
دامبلدور و ولدمورت ، به هم چشم دوخته بودند و در همین حال سعی داشتند طلسم های یکدیگر را دفع کنند . دامبلدور به وضوح ضعیف شده بود .
ولدمورت با سختی گفت : کارت تمومه ، آلبوس .
آلبوس با روحيه بالایی که همیشه به همراه داشت به لرد خیره شده بود .
نفرت در چشمان هر دو موج میزد !
لحظه ای نگذشته بود که همه چیز تغییر کرد ...
آرتیکوس فرياد زد : " گرگینه ها ، غولها ، سانتورها ... "
تمامی سرها به سمت مکانی که موجودات در حال جنگ بودند تغییر جهت داد .
موجودات جادویی به شدت در حال جنگ با یکدیگر بودند و از کنترل خارج شده بودند ؛ هر کدام وحشیانه به همنوعان خود صدمه میزد .
گرگینه ها و غولها به سختی رم کرده بودند و هیچ چیزی جلودار اونها نبود ... سانتورها در موجی از خون به روی زمین افتاده بودند و ديمنتورها هم از کنترل خارج شده بودند !
همگی این موجودات به طور وحشیانه ای به سمت جایی که اکنون اعضای محفل و وزارت در کنار مرگخواران ایستاده بودند حمله میکردند .
لرد نگاهی به ديمنتورها انداخت اما خبری از سر دسته اونها نبود !
دامبلدور فرياد زد : همگی آماده باشید ...
نجات یافتن از این موجودات امری غیرقابل امکان بود .
لرد : همگی به سمت داخل دژ فرار کنید ... همگی !! همین حالا
تق ... تق .... تق
صداهای پشت سر هم به گوش رسید . هر لحظه سفید ها کمتر می شدند .
مرگخواران به داخل دژ پناه میبردند و اعضای محفل پشت سر هم ناپدید میشدند .
دامبلدور سنگ رو در دستانش گرفت و فرياد زد :
- دراکو ما همگی برمیگرديم !
لحظه ای بعد هیچ خبری از اعضای سه جبهه نبود ؛ همه جا در سکوت محض فرو رفته بود .
او ، هر که بود طوری به جسد خیره شده بود که انگار اولین جسدی است که می بیند . ولی این طور نبود. هر چه باشد ، او مرگ خوار بود ، در جنگ های زیادی شرکت کرده بود . نباید این طور برایش این جور چیز ها عحیب باشد . ولی دیدن بهترین دوستش در حالتی که خیلی آرام به خواب ابدی رفته بود ، برایش خیلی سخت بود . هنوز باورش نمیشد .
در طبقات دیگر دژ صداهای مختلفی به گوش می رسید . صدای فریاد های همراه با درد ، ضجه های جادوگران و نعره های گرگینه ها ، با وجود سرمای دیوانه سازان ، ترس و نا امیدی را دوچندان می کرد .
مدتی می گذشت و از لرد خبری نبود . او این جنگ را رها کرده بود . گرگینه ها به طرز فجیعی کم شده بودند و پیروزی سفیدان هر لحظه به واقعیت نزدیک تر می شد .
در جایی نه چندان دورتر از جسد بلرویچ ، دوستش که حالا هوشیار شده و قصد گرفتن انتقام داشت دیده می شد . فقط به کشتن قاتل دوستش فکر می کرد . فقط ...
چندی بعد
جنگ هم چنان یک طرفه بود . با بودن دامبلدور و نبود لرد ، جبهه ی سیاه کمی ناقص به نظر می رسید ولی عجیب هم چنان توان مبارزه داشتند . هر کس به فکر ضربه زدن بود ، فرق نمی کرد به چه شکل . فقط می خواست ضربه ای وارد کند .
ماروولو در حالی که با خشم به آرتیکوس که زیر پایش بود و در حال شکنجه شدن ، نگاه می کرد ، چوبدستی خودش را بالا گرفت . مدت ها به انتظار اجرای این طلسم روی افراد سفید بود . حالا وقت اجرای آواداکداورا بود . با خشمی دو چندان ، با به یاد آوردن دوستش و قولی که برای انتقام به خودش داده بود ، چشمانش را بست . فریاد زد :
- آوارا کداورا !
وقتی این طلسم را اجرا کرد ، عبور چیزی را از جلوی صورتش حس کرد . چشمش را باز کرد و دامبلدور را روبرویش دید . او طلسم را منحرف کرد .
در همان لحظه در پشت سر دامبلدور ، کسی ظاهر شد که شاید برای سفید ها زیاد خوشایند نبود ، لرد ولدمورت . حالا میشد به برگشتن نتیجه به نفع سیاهان امیدوار بود .
دامبلدور و ولدمورت ، به هم چشم دوخته بودند و در همین حال سعی داشتند طلسم های یکدیگر را دفع کنند . دامبلدور به وضوح ضعیف شده بود .
ولدمورت با سختی گفت : کارت تمومه ، آلبوس .
آلبوس با روحيه بالایی که همیشه به همراه داشت به لرد خیره شده بود .
نفرت در چشمان هر دو موج میزد !
لحظه ای نگذشته بود که همه چیز تغییر کرد ...
آرتیکوس فرياد زد : " گرگینه ها ، غولها ، سانتورها ... "
تمامی سرها به سمت مکانی که موجودات در حال جنگ بودند تغییر جهت داد .
موجودات جادویی به شدت در حال جنگ با یکدیگر بودند و از کنترل خارج شده بودند ؛ هر کدام وحشیانه به همنوعان خود صدمه میزد .
گرگینه ها و غولها به سختی رم کرده بودند و هیچ چیزی جلودار اونها نبود ... سانتورها در موجی از خون به روی زمین افتاده بودند و ديمنتورها هم از کنترل خارج شده بودند !
همگی این موجودات به طور وحشیانه ای به سمت جایی که اکنون اعضای محفل و وزارت در کنار مرگخواران ایستاده بودند حمله میکردند .
لرد نگاهی به ديمنتورها انداخت اما خبری از سر دسته اونها نبود !
دامبلدور فرياد زد : همگی آماده باشید ...
نجات یافتن از این موجودات امری غیرقابل امکان بود .
لرد : همگی به سمت داخل دژ فرار کنید ... همگی !! همین حالا
تق ... تق .... تق
صداهای پشت سر هم به گوش رسید . هر لحظه سفید ها کمتر می شدند .
مرگخواران به داخل دژ پناه میبردند و اعضای محفل پشت سر هم ناپدید میشدند .
دامبلدور سنگ رو در دستانش گرفت و فرياد زد :
- دراکو ما همگی برمیگرديم !
لحظه ای بعد هیچ خبری از اعضای سه جبهه نبود ؛ همه جا در سکوت محض فرو رفته بود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/2/13 19:16:33
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/2/13 19:34:47
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/2/13 19:34:47
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت
برتول برشت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج