1. نه قربان، خوب نیست! تهدیدت رو به گوش جان میشنوم، تهدیدهای مربوط به تدی رو هم دایورت کن اینور، مورد نداره. اون گرگه اعصاب نداره یهو دیدی هر چی تا حالا نوشتیم خورد.
2. لطفتو می رسونه باب بزرگ. اما من و تدی فعلا برا دل خودمون می نویسیم. ایشالا که شما راضی باشین. بذار ببینیم تا آخرش میتونیم همه رو راضی نگه داریم یا نه. :)
به همه:
فصل پنج آماده ست. همین امروز تموم شد و ایشالا توی همین هفته بعد از ویرایش نهایی و طراحی تصویرش، آپلود میشه براتون. شیش هم تو راهه.
ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت عزیزان دلم دو مسأله رو لازم دونستم بگم
1- آهای جیمز ... خوبه وقتی میری یه اداره که یه کاریو عجله ای انجام بدی که خیلیم فوریه اونوخ کارمندا از قیافه ت خوششون بیاد هی سر بدوونندت؟؟؟ هی امروز و فردا کنن؟؟؟ هی معطلت کنن؟؟؟ یک بار دیگه بگی صبر کنید همچین این عصا رو میکنم تو حلقومت که سرش از بغل قوزک پات بزنه بیرون البته این تهدید در مورد داااشت کارایی نداره و چون چیزی به عقلم نرسید واقعا نمیدونم به تدیه چی باید گف بش بربخوره زودتر تموم کنه
2- با نشر تندیس برو صوبت کن جیمز ... شاید خیلیای دیگه مث من دوس داشته باشن نوشته ی شما رو به صورت کتاب ببینن