جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه دیاگون، خیلی شلوغ بود. همیشه چند روز مونده به شروع ترم جدید هاگوارتز، این میزان شلوغی به بیشترین حد خودش می رسید؛ اون قد که کسی هم قد آملیا، به راحتی میتونست زیر پای مردم، له بشه.

- ببخشید... معذرت میخوام... ببخشید... ببخشید...

زیر لب غر می زد و جلو میرفت. از مسئولیت جدیدی که بهش سپرده شده بود، به شدت ناراضی بود. هر قدمی که جلو میرفت، یه بار خشم ستاره ها رو بر کریس روا می داشت.
- خشم زحل بر تو باد کریس! ببخشید... در گرمای زهره ذوب بشی کریس، به حق پروف! آخ ببخشید... به کپلر 186f بپیوندی کر... آخ!
- آخ... ببخشید، چیزیتون نشد؟
- نه، فقط یه ذره کمرم خورد شد.

زن که دید آملیا اعصاب نداره، یه "مرلین به دور" گفت و دور شد. آملیا با عصبانیت بلند شد، خاک لباسش رو تکوند و دوباره قدم زدن و غر زدن رو از سر گرفت.
- اینم مسئولیته به من دادن؟! مدیریت هاگوارتز رو که دادن آلکتو، بهش میگن خانوم مدیر! شهر لندن رو دادن رابستن، بهش میگن جناب شهردار! دهکده هاگزمید رو دادن به هکتور، بهش میگن آقای دهدار! همشونم میخورن و میخوابن فقط! اما من چی؟ بهم یه کوچه دادن، کوچه نگو، کشور بگو. قد یه کشور مغازه داره، هر دقیقه هم باید از اول تا آخرشو برم و برگردم، مبادا خلافی توش صورت بگیره، کریس بهم غر بزنه. آخه کوچه؟! بهم حتی کوچه دارم نمیگن... ای مرلین، ای پروف!

دوتا اسم آخر رو با فریاد گفت. همه اطرافیان برگشتن و بهش خیره شدن. آملیا که با این داد آخر دیگه حسابی خالی شده بود، سرشو انداخت پایین، نفس عمیقی کشید، و وقتی سرشو آورد بالا...

- به کوچه دیاگون خوش اومدین! از خریدتون لذت ببرین!

کسایی که بعد از انتخاب ناظر جدید کوچه، اولین بار نبود به اونجا اومده بودن، شونه بالا انداختن و دوباره به خریدشون مشغول شدن؛ اما کسایی که اولین بار بود ناظر جدید کوچه رو می دیدن، حتی به فکرشون نمیرسید که ممکنه این کار هرروز خانوم کوچه دار باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1398 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دستانم در دستان بزرگ هاگرید گم شده بود و با تعجب به آن کلاه های مشکی بزرگ توی ویترین نگاه می کردم.آنجا همه چیز عجیب بود حتی حرف هایی که به گوشم می رسید هم عجیب بود.اما انگار هاگرید یک روز عادی را می گذراند.

-هاگرید؟

این جمله را درحالی می گفتم که جغد بزرگی با فاصله کمی از بالای سرم رد میشد و بادش موهای مشکی ام را تکان میداد.

-بله؟
-اسم این کوچه چیه؟
-دیاگون.

سعی کردم این کلمه ی تازه را در ذهنم بسپارم.همینطور که چشم هایم لای به لای مغازه ها می چرخید تا به عجایب عادت کند،مغازه ی کوچکی را دیدم که معلوم نبود چه چیزی می فروخت.دست هاگرید را درحالیکه لیست لوازم مورد نیازم را با صدای بلند می خواند کشاندم و به سمت مغازه بردم.

-هی جی صبر کن میخواستم آروم آروم پیش بریم .

دم در مغازه ایستادم و به هاگرید نگاه کردم.نیازی نبود که چیزی بگویم هاگرید گفت:
-این مغازه ی چوبدستی فروشیه.

این بار هاگرید بود که دست مرا کشید و به داخل مغازه برد.مرد پیری که انگار سال ها است یکجا نشسته،روی صندلی چوبی پشت پیشخوان نشسته بود .چروک های صورتش و چشمان بی روحش خبر از این می داد که چیز هایی را دیده که حتی از تصور من خارج بود.
قفسه ها پر از جعبه بود .جعبه هایی که باریک و بلند بودند و هیچ کدام مثل هم نبودند.

-یه سال اولی دیگه.

مغازه دار از روی صندلی اش بلند شد و این را بلند گفت اما از اینجایی که به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد نمی دانستم روی صحبتش با من بود یا هاگرید.هاگرید گفت:
-درسته.ما یه جوبدستی می خوایم.

الیواندر ،هاگرید را از نظر گذراند و به سمت من آمد.روی پیشخوان خم شد و به چشم هایم زل زد.او گفت:
-اسمت چیه پسر جوان؟
-جرالد.
-فکر کنم بدونم باید چه چوبدستی ای را بیارم.

روی صندلی اش رفت و جعبه ای تیره را از طبقه دوم بیرون آورد و به سمت من گرفت.
-زود باش امتحانش کن.

در جعبه را باز کردم و به چوب بلند داخلش نگاه کردم.به نظرم هاگرید و مردی که انگار اسمش الیواندر بود انتظار داشتند آن را بیرون بیاورم.دسته اش ظریف بود و حکاکی هایی روی آن به چشم میخورد.الی گفت:
-۲۲ سانت چوب درخت کاج با موی اژدها.

از حرف هایش خیلی سر در نمی آوردم .

-زود باش پسر تکانش بده.

هاگرید این را با اشتیاق گفت.سعی کردم آن را تکان دهم اما اتفاقی که افتاد این بود"هیچی".الی به سرعت چوبدستی را از دستم گرفت و گفت نه این نیست.چوبدستی دیگری را به دستم داد اما مثل اینکه این یکی هم مال من نبود.الی با چوبدستی دیگری برگشت .

-۲۲سانت ،چوب درخت بلوط،موی سیمرغ.
این بار من این را گفتم.

چوبدستی را در دستم گرفتم و از همان اول احساس کردم که با بقیه فرق دارد.حسی که به من می داد غیرقابل توصیف بود .انگار با قلبم ارتباط مستقیم داشت.گفتم:
-خودشه.

الیواندر با خوشحالی گفت:
- خوبه. بی دردسر انتخاب کردی. برخلاف بعضیا!

من لبخند بزرگی زدم و چوبدستیم را به الیواندر دادم. او آن را در جعبه ی چوبدستی گذاشت و به من تحویل داد. چشمانم از برق می درخشید. خیلی زیبا بود. تا حالا چیز جادویی ای نداشتم و این چوبدستی، حس خیلی خوبی به من می داد. من از آقای الیواندر تشکر کردم و با هاگرید از مغازه بیرون رفتم. او گفت:
- تازه این اول کاره! بیا بریم بقیه ی چیزارو بخریم.

و او من را به دنبال خود کشاند.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1398 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
به یاد دارم که خیلی هیجان زده بودم.پدرم ماگل بود برای همین با مادرم به کوچه دیاگون آمده بودم.یادم می آید مادرم همش میگفت:(( گیلدوری کوچولو تو با بقیه فرق داری،تو از همشون بهتری،با استعداد تری)) بعد لپمو کشید و گفت: (( و البته جذاب تری. ))

همه چی برق میزد.مغازه ها،لباس ها،خیابان و خلاصه همه چی نو و جدید بود.آرزو میکردم کاش اونقدری پول داشتم که همه چیو بخرم.از قورباغه شکلاتی گرفته تا نیمبوس 1970.اون موقع سریع ترین مدل بود ولی الان برای جارو زدن حیاط استفاده میشه.

صدای حیوان ها گوش آدمو کر میکرد.صدای جغد،موش،گربه،وزغ و خلاصه انگار باع وحش بود.همانطور که راه میرفتم به مامانم میگفتم این و میخوام اونو میخوام اون یکیو میخوام.مادرم هم در اخر با عصبانیت گفت بسه دیگه گیلدوری کوچولو.(از این که به من میگفت گیلدوری خوشم نمیومد چون اسم من گیلدوری نیست بلکه گیلدروی هست)

اولین بار بود که به جز مادرم جادوگر دیگه ای میدیدم و از یه ناحیه به بعد صدای جلنگ جلنگ پاتیل های مسی که با هم برخورد میکردند فضا را پر کرده بود.رو به روی مغازه ای ایستادیم.تابلو ی آن را خواندم(( الیواندر)) اسم عجیبی بود.مادرم گفت اینجا چوبدستی میخری.بعد به یک ساختمون بزرگ اشاره کرد و گفت این (( بانک هاگزمیت)) هست و بعد مدرسه ای که قراره بری امن ترین جا تو بین جادوگراست.

باید قبل خرید به حسابم تو اونجا میرفتم.
اونجا مادرم گفت خدا کنه بزرگ شدی برای خودت کسی بشی گیلدوری کوچولو.


این بود خاطره من از اولین روزی که وارد اجتماع جادوگری شدم در کوچه دیاگون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده




روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1397 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام.

به دلیل کمبود تاپیک های تک پستی در این انجمن، این تاپیک تک پستی تحت عنوان " روزی در کوچه دیاگون " از همین حالا راه اندازی میشه.
همونطور که از اسمش معلومه شما می تونید خاطره یک روزتون رو در کوچه دیاگون شرح بدید.
موضوعش هم محدودیت خاصی نداره و دستتون بازه.
به عنوان مثال می تونید خاطره روزی که به دیاگون اومدید تا وسایل مورد نیاز برای ترم جدید هاگوارتز رو بخرید رو بنویسید.
یا مثلا نحوه گرفتن چوبدستی مخصوص خودتون از مغازه الیواندر.
یا شاید هم گم شدن تون توی کوچه ناکترن و اتفاقاتی که ممکنه براتون بیفته.
البته اینا همه مثال بودن و منظورم این نیست که حتما باید از اینا استفاده کنید.
پست تون هم میتونه جدی باشه و هم طنز و محدودیتی وجود نداره.

منتظر خوندن خاطرات تون هستیم.
با تشکر فراوان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/6/30 16:01:24
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/6/30 18:16:59
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/20 20:28:14


تصویر تغییر اندازه داده شده