جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  238 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  237 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  314 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  224 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1386 08:31
نمایش جزئیات
آفلاین
يه نمايشنامه بنويسيد و توش خاطره ي اولين باري رو كه پرواز كرديد بنويسيد(مثال:بنويسيد چجوري با جارو اشنا شديد ، تلاشها براي يادگيري ، سقوط هاي بامزه اي كه با جارو داشتين و ...)
طول جغرافيايي نامشخص -هاگوارتز، دفتر اساتيد- سال 2000- ساعت 20:31:25
رز زلر با استرس وارد دفتر شد و رو به پروفسور هوچ گفت:
- سلام پروفسور
- بله دوشیزه زلر؟ امروز اين دفعه‌ي دهمت اومدي پيش من! بازم سوالي داري؟
- امـ......ـم! توي تالار خصوصي ما همه میگن اولین جلسه ی کوییدیچ خیلی سخته.راسته؟
استاد با حالت موشکافانه و دقیق به او نگاه کرد و گفت:
فقط ممکنه که تو یه تالار این حرف زده بشه و توسط يه نفر! توي هافلپافی نه؟
- بله استاد. همه میگن ...
پروفسور از كوره در مي‌ره و با لحن خشكي گفت:
- اااااااااااه! اينقدر همه همه نكن! از مك كينن شنيدي اين حرف رو نه؟!
رز كه مي‌خواست مرلين رو پيش پروفسور خراب نكنه سرش رو پايين انداخت و گفت:
- نه استاد، من خودم به زور از مك كينن پرسيدم و اون ...
پروفسور نفس عميقي كشيد و و با مهرباني گفت:
- بین دوشیزه زلر، مك كينن خنگ‌ترين دانش‌آموز تو درس من بود و اولين پروازش باعث شد 6 ماه توي سنت مانگو بستري شه! براي همين خاطره‌ي بدي داره و هر كي ازش اين سوال رو مي‌كنه همون جوابي كه به تو داده رو مي ده! الان رو نبين به اين خوبي سوار جارو مي‌شه و توي تيم كوييديچتونم هست! من هزار بدبختي كشيدم تا مك كينن بتونه حتي سوار جارو شه! با گذشت زمان و غلبه به ترسش تونست اين همه تو پرواز با جارو پيشرفت كنه! خودت میای تو زمین می‌بینی و یه بار سوار جارو بشی ترست می‌ریزه.
رز در فكر فرو رفت...
- مرلين 6 ماه تو سنت مانگو بستري بوده تو اولين تجربه‌ي پراوازش؟! اگه منم تو اين درس خنگ باشم چي!! واي نــــــــه! ...
نفهميد چقدر تو فكر فرو رفته بود؛ فقط وقتي به خود اومد ديد در رختخوابش خوابيده!
طول جغرافيايي نامشخص-هاگوارتز، زمين كوييديچ- سال 2000- ساعت 10:02:57
پرفسور لبخندي رو به دانش آموزان زد. منتظر ماند تا سكوت برقرار شد و گفت:
- صبحتون بخير! خب! من استاد درس پرواز و کوییدیچتون پرفسور هوچ هستم! امروز ما اول ابتدا با جارو و سپس طریقه‌ی درست نشستن روي جارو و سپس هم پرواز با اون رو یاد می گیریم!
رز لبهایشان را گزید و به آلبوس نگاهي کرد، او هم مثل رز دستپاچه و نگران بود.
استاد بعد از كمي مكث دوباره ادامه داد:
- اون چیزی که کنار همه تونه، اسمش جارو هست! که قراره همه تون امروز باهاش آشنا بشید! اینجوری بهش نگاه نکن زلر که انگار شیء قدیمی و باستانیه! جارو دستیه! اهـ...ـم! از گريفندور و اسليترين به خاطر پوزخند زدن 10 امتیاز کم می‌کنم!
بعد از اين حرف استاد، دانش آموزان اسلیترینی و گریفندوری لبخند روی لبهایشان خشک شد!
- طریقه‌ی نشستنش هم اونقدر سخت نیست. اکثر کسایی که تو خانواده‌های جادوگر بزرگ شدند به احتمال زياد طعم نشستن روشو حس كردند! حالا همه‌تون دست راستتون رو بالاي جاروتون بگيريد و بهش بگيد بیا بالا! با شمارش من. یک،دو،سه!!!!
- بيا بالا!
- بـــــــیــــــــــــــــــــا بـــــــــالــــــــــــــا!!!
- جون مــــــــــادرت بيا بـــــــالــــــــا! شدم سنگ رو يخ!
- بالا بالا بالاتر، بالاتر از ستاره ...
پروفسور نگاهي به آسپ(آلبوس سوروس پاتر!) كرد و گفت:
- اون طوری رو سر جارو نزن پاتر که بیا بالا. با ملایمت بگو بیا بالا نه با خشونت!
- اووووه! بچه‌ها نگاه کنید! اسکورپیوس تونست جاروشو بیاره بالا! خوش به حالـ...
پروفسور رو به دختركي فرياد زد:
- اينقدر گیج بازی در نیار تریسی! همه می تونن جارو هاشونو بیارن بالا...
سپس به رز نگاه کرد و زیر چشمی او را پایید!
رز متوجه نگاه پروفسور شد. عزمش را جزم کرد و فریاد کشید:
- بيـــــا بــــالـــا!
جارو تکان خفیفی خورد و آرام آرام بالا آمد.
- اوووووووه. رز! دیدی موفق شدی.
بعد از اينكه همگي جارو‌هاشون رو در دست گرفته بودند پرفسور هوچ با خوشحالي گفت:
- براي اولين بار واقعآ خوب بود! خب براي سوار شدن روي جارو اول پاي راستتون رو از روي جارو رد كنيد و بعد حدود 30 سانتي‌متر جلو‌تر از ته جارو بشينيد!
پس از نشستن بچه‌ها پروفسور ادامه داد:
حالا كم كم بالا بريد و يه كم اوج بگيريد، گیج بازی در نیاريد و از محدوده ی کوییدیچ اونورتر نريد!
در یک لحظه جاروها مثل فشنگ در آسمان رها شدند. بعد از مدتي، بعضی از دانش‌آموزان روبرو و یا کنار هم قرار گرفته بودند و با هم صحبت می کردند. بعضي‌ها هم كورس گذاشته بودند! بقیه هم دیوانه وار می‌خندیدند و يه جورايي سرخوش بودند! بعضی ها هم دمق بودند!آنها همان دختر پسرهایی بودند که پروفسور هوچ اجازه‌ی نشستن دو نفر روی جارو را به آنها نداده بود! رز ناگهان متوجه شد چند نفر از هم‌گروهی‌هایش دور حلقه‌های کوییدیچ جمع شده بودند. به طرفشان حرکت کرد...
_من میگم غیر ممکنه تو بتونی از وسطش رد بشي ...
_من می تونم...
- گفتم از فاصله ی پونصد متری باید به طرفش حرکت کنی آل! می تونی؟
- چرا نتونم؟! خوبم می تونم! حالا مي‌بیند. برید کنار...
او پانصد متر به عقب حرکت کرد و به طرف حلقه‌ی وسط حمله‌ور شد!
همه منتظر بودند که او به حلقه برخورد کند و... اما مثل حادثه‌ای معجزه آسا آل کوچولو از حلقه رد شد!
- هاهاهاهاهاها! دیدی؟! دیدی؟! تو بابای منو نمی شناسی؟! به باباي من مي‌گن علي بلاكر!
-چه ربطي داشت؟! به بابات چی کار دارم؟! ولی.. ولی کارت عالی بود رفیق!
رز ناگهان به وسط جمع پرید و گفت:
- بچه‌ها منم می‌تونم همین کارو بکنم. زیادم سخت نیست.
جمع او را به صورت خاصي نگاه می‌کردند، انگار حرف بد يا فحشی شنیده باشند!
- هر کی بتونه یه دختر هرگز نمی‌تونه این کار و بکنه!
- چی چی؟ به دختر بودنم چه ریطی داره! من میرم خوبم میتونم!!
- تو نمی‌تونی. می‌زنی یه بلا ملا سر خودت میاریــا!!
- وا؟! چی میگی تو؟!
- خب بچه‌ها کارش نداشته باشید ببینیم می تونه بره یا نه!
رز از اين كه چه چيزي در صورت انجام دادن خطا به سرش خواهد اومد، شوکه شده بود و در دلش هرگز مطمئن نبود که بتواند برود. ازحرفش پشیمان شده بود... اما باید می رفت! پانصد متر دور خيز كرد و با سرعت به سمت حقله حركت كرد...
بــــــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــــــب!
رز به حلقه برخورد کرد و آه از ته اعماقش بلند شد...
- آخـــــــــــــــي! دردت اومد؟
- عیبی نداره. ما که گفتیم این کارو نکن!
- هه! بزرگ میشی یادت میره!!
- زیاد مهم نیست! خب اولین پروازت بود...
- آخه حيف نيست دختر به اين جيگري خودزني كنه؟!
رز به آنها چپ چپ نگاه کرد. كم‌كم متوجه‌ي عمق فاجعه شد و شروع کرد به قیل و قال کرد و دق و دلیش رو سر آنها خالی کرد!

خب! این بود خاطره ی اولین پرواز من البته به صورت رول!

پ.ن: استاد! هفت سال پیش استاد پرواز و کوییدیچ ما مادام هوچ بود در ضمن اگه ترس رو اول داستان آوردم به خاطر این بود که بچه های اون موقع ترسوتر بودن!

تدريس امروز چطور بود؟!
الف)خيلي عالي ب) خيلي خوب ج) حرف نداشت د)بهتر از اين نمي‌شد

خیلی خوب بود. ولی اگه این سوال 5 امتیاز داشت خیلی خیلی عالی مي‌شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اسفند 1386 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
یادم میاد وقتی 5 ساله بودم بعد از شونصدمین بار تلاش ناموفق دوباره رفتم انباری خونمون تا با داکسی داداشم بازی کنم ! هر وقت که میرفتم سر وقتش اقبال مساعدت میکرد و یا مامان ، بابا یا خود داداش میومدن و نا امیدم میکردن !
اما اون سری دیگه فرق داشت . وقتی رفتم که هیشکی خونه نباشه . داکسی توی شیشه ی در بسته زندونی شده بود . طفلی رو آزاد کردم ، اما دختر یا پسره ی (!) بی چشم و رو عوض تشکر پرید روم و آخم رو در آورد . همش نیشم میزد حیوون نمک نشناس هی التماس میکردم که ولم کنه تا بذارم با مداد رنگیام یه ذره خودش رو خوشگل تر کنه ! قبول نکرد . دوباره التماس کردم که نزنه تا ایندفعه بذارم چوبدستی زاپاس بابام رو برداره !!! هنوزم که تقریبا یه نیم قرنی (!) از اون لحظه میگذره نمیدونم چرا وقتی اینو شنید چهره اش یه دفعه تغییر حالت داد و این ریختی شد !
اما میدونم که یهو ولم کرد ، ازش تشکر کردم و یه راست رفتم سراغ جعبه ی کمک های اولیه و بعد تنها وسیله ی امداد رو که طبق گفته ی فوق چوبدستی زاپاس بابام بود برداشتم و دادم به داکسی . اینقدر خوشحال شد که نگو ! وقتی یه بار دیگه نگاش کردم متوجه شدم که موهای تنم سیخ شده و دارم از ترس به خودم میلرزم ! پس جعبه ی مداد رنگی هام رو هم به عنوان اشانتیون اون چوبدستی گذاشتم زیر بغل داکسی تا بره خودشو قناری کنه !
اما بشنوید این تیکه ی قصه رو ! : داکسی چوب رو برداشت و با یه حرکت انتحاری اون خودش رو تبدیل به یه آدم کرد ! بعدش یه چوبدستی از ته انبار برداشت و روش نشست . بابا عجب داکسی – آدمی خوبی بود ! چوب رو برداشت تا یه ذره انبار رو تمیز کنه ! احتمالا به خاطر این بود که کلی بهش خوبی کرده بودم !!! اما چرا روش نشسته بود ؟ شاید مدل جدیدی باشه ! پس منم برای اینکه زیاد خسته نشه یه چوبدستی دیگه برداشتم روش نشستم تا از حرکات اون تقلید کنم و بهش تو جارو کردن کمک کنم !
یه پاش رو کوبوند زمین ... همین کارو کردم اما بعدش ... جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ !
نمیدونم چرا پریدم هوا ! وااای نه ! من از بلندی میترسم ! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !
همون لحظه هر چی دعا سر میزغذا یاد گرفته بودم رو تو دلم خوندم تا مرلین یاریم کنه ... اما دریغ از یاری که سهله ، دریغ از اینکه دو دقیقه ولم کنه بذاره خودم یه خاک پاک و تنمیز بریزم رو سر خودم ! مرلین نامرد هی با دستای غول پیکر و نامرئیش اینوری میکرد منو اونوری میکرد ! بعدش وقتی تو دلم قول کتاب داستان شنل قرمزی رو بهش دادم ولم کرد و گذاشت خودم برا خودم بچرخم ! از ترس صاف نشسته بودم رو چوب و حرکت نمیکردم ! بخاطر همین تازه داشتم از پرواز لذت میبردم . اما ییهو یه درخت جلوم سبز شد ! آخه درخت به این گندگی و خرسی چشم نداشت جلوش رو ببینه تا به من نخوره ! کور شی درخت که منو ندیدی ! اما من در هنگام سقوط آزاد حرکتی بس آرتیستانه از خود نشون دادم و از شاخه اون درخت نابینا آویزون شدم تا نیفتم !

به به ! حالا چیکار کنم ؟ تو اون بیابون بی آب و علف کی رو پیدا میکردم بیاد منو از رو اون درخت که جزو استثنا بود تو بیابون نجات بده ؟ اونجا که جتی هیچ مورچه ای پر نمیزد تو آب !

اما مرلین که هنوز دهنش بخاطر کتاب قصه شنل قرمزیم کف میکرد کمک کرد تا بابام پیدام کنه و حالا من تو وسط اتاقم با کتاب قصه ایستادم . کسی میدونه اینو چجوری باید به مرلین برسونم ؟

تکلیف دومیه : اییی !!! بدک نبود !!! خوب بود ! خیلی خوب بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا لانگ باتم در 1386/12/2 23:22:35
ویرایش شده توسط آماندا لانگ باتم در 1386/12/2 23:45:01
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اسفند 1386 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
[size=xx-large]مشق کوییدیچ:[/size

یادم میاید که یک روز در خوابگاه دختران بودم که یکدفعه یک کسی مرا بیدار کرد وقتی بیدار شدم دیدم جغدم بالای تختم نشسته. و روبرویش نامه ای است که مادرم نوشته بود( تولدت مبارک بسته ای برایت فرستاده ام امیدوارم ازش خوشت امده باشد خدا حافظ.) من بسته را باز کردم و یک جاروی نیمبوس 2000 دیدم از خوشحالی زبانم را گاز گرفتم رفتم و صبحانه ام را سریع خوردم و امدم تا با نیمبوس اولین بازی ام را بکنم.( اخه میدونید من تا حالا سوار جارو نشده بودم البته این ماله دو سال پیش است من الان در کوییدیچ حرفه ایم.)به بیرون از هاگوارتز امدم و سوار جارو شدم اولش یک کمی بلد بودم پرواز کنم چون از پدرم که در کوییدیچ خیلی فعال یاد گرفته بودم من داشتم در اسمان ابی پرواز می کردم که یک دفعه حواسم پرت شد وسقوت کردم ان قدر ضربه شدید بود که چند دقیقه ای بیهوش شده بودم اما وقتی به هوش امدم معلوم نبود که کجا هستم بلاخره فهمیدم زیاد هم دورتر از هاگوارتز سقوت نکرده ام اخر من دقیقا روی یک درخت در جنگل ممنوعه سقوط کرده بودم. خلاصه وقتی به مدرسه برگشتم دوستم گفت چه اتفاقی افتاده منم ماجرا را برایش تعریف کردم و او
از خنده اشکش در امد خلاصه این اتفاق درس عبرتی شد که دیگر وقتی یک کاری را بلد نیستم وتجربه ای در ان ندارم را نکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اسفند 1386 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
.يه نمايشنامه بنويسيد و توش خاطره ي اولين باري رو كه پرواز كرديد بنويسيد(مثال:بنويسيد چجوري با جارو اشنا شديد ، تلاشها براي يادگيري ، سقوط هاي بامزه اي كه با جارو داشتين و ...)29 اميتاز

من تو يه خانواده جادويي متولد شدم و تمام اعضاي خانواده ي من هم كوييديچ باز هستند مخصوصا پدرم كه تو يه تيم كوييديچ در ليگ دسته يك بازي ميكنه و عاشق كوييديچه.
اولين باري كه اسم كوييديچ و پرواز به گوشم خورد همون اول تولدم بود پدرم به محض اينكه منو از سنت مانگو آوردن گفت: "عجب پسري! حتما كوييديچ باز فوق العاده اي مي شه! "
پدرم هميشه در هر فرصتي منو سوار جارو خودش مي كرد و دور حياط مي چرخوند و يا چند تا دسته جارو جادويي بچگانه برام خريده بود و منو وادار مي كرد كه با اونا بازي كنم, اما من از همون اول از اين ورزش بدم ميومد چرا؟ نمي دونم شايد چون به جز كوييديچ هيچ حق انتخاب ديگه اي براي گذران اوقات فراغتم نداشتم!

پدرم هيچ وقت قبول نمي كرد يا نمي خواست قبول كنه كه يه دونه پسرش, فرزند فداكارش! كوييديچ بلد نباشه! به همين خاطر هميشه براي من داستان هاي كوييديچي تعريف مي كرد و منو هميشه با خودش مي برد به ورزشگاه تا كوييديچ نگاه كنم بلكه اين لكه ننگ از من جدا شه و به كوييديچ علاقه مند بشم يا اينكه هميشه جلوي دوستاش از كوييديچ من تعريف مي كرد تا شايد تو رودربايستي بيفتم و كوييديچ بازي كنم!

فقط احتياط ها و اصرارهاي مادرم باعث شده بود كه پدرم تا قبل از پنج سالگي آموزش حرفه اي كوييديچ رو شروع نكنه البته قبل از اون هميشه با ترفند هاي مختلف منو با خودش سوار جارو مي كرد و مي چرخوند اما تا قبل از پنج سالگي هرگز تنهايي سوار جارو نشده بودم.

بالاخره روز موعود فرا رسيده بود و ديگه به نظر مي رسيد اصرار هاي مادرم هم در مقابل اشتياق پدرم خاموش شده بود, من به همراه مادر, پدرم و چند تا از دوستان پدرم وسط حياط ايستاده بوديم و پدرم آخرين توصيه ها رو به من مي داد بعد گفت:"حالا دستت رو بگير بالاي جارو و بگو بيا بالا!" من دقيقا همون كارو كردم.
-بيا بالا! اما هيچ اتفاقي نيافتاد, بالاخره بعد از پنج بار چوب جارو بالا آمد اما سرعتش بيش از حد تصور من بود و محكم به كف دستم خورد اما من با هر زحمتي كه بود اونو گرفتم!

آروم و با احتياط سوار جارو شدم دستام به شدت مي لرزيد و چشمام سياهي ميزد نگاهي به پدرم انداختم بعد محكم سر جارو رو بالا كشيدم يه دفه اوج گرفتم مي خواستم جيغ بزنم ولي نشد. حالا با سرعت جلو مي رفتم. چشمام به جلو خيره شده بود و ناگهان لرزش شديدي در جاروم ايجاد شد و دستام سر خورد و نزديك بيفتم كه...

چهار روز بعد
-من كجام؟ اينجا كجاس؟ مامان جاروم كجاس؟
-عزيزم بخواب تو حالت خوب نيست... خدا به دادمون رسيد كه تو هنوز زنده اي!
-چي شده؟ من داشتم جارو سواري مي كردم...
بعدا برات ميگم پسرم! اين را مادرم با لحن غمگيني گفت.

حالا دو ماه از اون اتفاق ميگذره و من هر وقع به ياد حرف هاي مادرم بعد از ترخيص از سنت مانگو ميفتم از خودم خجالت ميكشم و هرچه بيشتر جارو سواري رو تمرين ميكنم:"پدرت توي چند سالي كه سعي مي كرد تو رو به كوييديچ علاقه مند كنه فهميده بود كه تو هيچ علاقه و استعدادي در كوييديچ نداري اما هيچ وقت اميدشو از دست نداد. اون جلوي دوستاش خيلي از تو تعريف كرده بود و اون روزي كه دوستاش براي ديدن جارو سواري تو اومده بودن تو گند زدي, براي حفظ آبروي خودش و تو طلسم فرمان رو روي تو اجرا كرد تا بتوني تنهايي و بدون نقص جارو سواري كني اما اون به اين جادوي سياه مسلط نبود و كنترلت از دستش خارج شد تو افتادي و بلافاصله از وزارتخانه اومدند و اونو بردن آزكابان" و به اين ترتيب بود كه اولين جاروي سواري انفرادي من هيچ خاطره اي رو براي من نداشت!

خــــــــــــــــــــيــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــي خـــــــــــــــــــــــــوب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1386/12/1 21:21:34
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1386/12/1 21:30:04
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اسفند 1386 08:45
نمایش جزئیات
آفلاین
.يه نمايشنامه بنويسيد و توش خاطره ي اولين باري رو كه پرواز كرديد بنويسيد(مثال:بنويسيد چجوري با جارو اشنا شديد ، تلاشها براي يادگيري ، سقوط هاي بامزه اي كه با جارو داشتين و ...)29 اميتاز

جارو رو محکم گرفته بودم . در اول کار نمیدونستم میتونم روی جارو بشینم . از بچه های ترم بالایی شنیده بودم که با جارو پرواز میکردن ولی نمیدوسنتم چطوری به همین دلیل با خودم فکر میکردم میشه جارو رو روی هوا گرفت و ازش آویزون شد و پرواز کرد

به همین دلیل جارو رو روی هوا گرفتم و منتظر شدم که پرواز کنم همین طوریم شد و پرواز کردم ولی چون کنترل نداشتم جارو سرعت گرفت ...

در اون زمان مادام هوچ این درس رو تدریس میکرد ... خلاصه با هر زحمتی بود کمی سر جارو رو آوردم پایین اگر جارو رو ول میکردم سقوط میکردم ... وقتی جارو به سمت پایین اومد از کارم پشیمون شدم ... چون با سرعت به سمت پایین میرفتم !!!

در اون زمان پرسی :

دیگه وقتی نداشتم که سر جارو رو بالا کنم به همین دلیل محکم به زمین برخورد کردم ولی نمیدونم چطوری بود که طوریم نشد !! پاشدم و دوباره جارو رو گرفتم ولی نگام به لوسیوس که اون موقع ترم اول بودش خورد ... اون سوار جارو شده بود ... منم همین کارو کردم ... خیلی جالب بود انگار روی یک صندلی نشسته بودم !!! با سرعت بلند شدم از زمین ... استاد درس هم هی امتیاز از گریف کم میکرد

با سرعت اوج گرفتم ... بقیه ی دانش آموزا هم که داشتن من رو نگاه میکردن کمی کنترلشون رو از دست دادن و به دنبال من پرواز کردن ... که این طوری شد گریف در اول ترم 100 امتیاز منفی رو نصیب خودش کرد ... و ضمنا جلسه ی اول پرواز و کوییدیچ کنسل شد

2.تدريس امروز چطور بود؟!(1 اميتاز)

خیلی خوب ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1386 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
زمین کیدیچ هاگوارتس هنوز از بارون شب قبل خیس بود اما آفتاب دلچسب بهاری و نسیم خنکی که می وزید باعث شده عده زیادی از دانش آموزان جاروهاشون رو بردارن و برای سرگرمی یه کم بازی کنن. اون روز یکشنبه بود و تیم هیچ کدوم از شبانه روزیها حق رزرو نداشت. هر کسی می تونست با خیال راحت گوشه ای به همراه دوستانش مشغول تفریح بشه. سایه سیاهی مثل تیر از جلوی سکوی تماشاچیان رد شد. چند نفری که اونجا نشسته بودند با تحسین و حسرت، حرکات آکروباتیک جیمز رو دنبال می کردند.
- واو! واقعاً که به پدرش رفته. عموهام میگن اون بهترین بوده.
تدی که  دستش رو زیر چونه اش زده بود،  خمیازه ای کشید و سرش رو به نشونه تائید تکون داد.
 
- هی! معلومه چته؟ تو چجور پسری هستی که به کیدیچ علاقه نداری؟
- علاقه که دارم اما استعدادشو ندارم.
ویکتوریا با تعجب تدی نگاه کرد.
 
- چیه تعجب کردی؟
- آخه استعداد نمیخواد که. تازه سال اول مگه درس کیدیچ و پرواز نداشتی؟
تدی پوزخندی زد و گفت:
- آره، اولین و آخرین تجربه ام بود.
- یعنی اولین جلسه پرواز تو اولین دفه دستت به جارو خورد؟
- دیگه کم مونده به جاروهه التماس کنم که بیاد توی دستم. از اون درب و داغونا بود. بالاخره اومد بالا و گرفتمش.
جلوی چشم اونها جیمز یک شیرجه جانانه زد و همه براش دست زدند. تدی حرکات جیمز رو با نگاه تعقیب می کرد و ادامه داد:
- این بوقی رو ببین! پرواز توی خونشه! من تا جایی که می دونم مامان بابام هم استعداد زیادی توی کیدیچ نداشتن. تا جلسه سوم حتی نتونستم از روی زمین بلند شم!
 
ویکتوریا سعی کرد طوری بخنده که به تدی بر نخوره. با متانت تموم گفت:
- فکر کنم اینم خودش یه رکوردی باشه!
- جلسه چهارم که اکثر بچه ها دیگه به راحتی پرواز می کردن، من توی ارتفاع پایین دور می زدم.و بعد...
- چی شد؟
تدی پاچه شلوارش رو بالا زد. زیر زانوش جای زخم بد شکلی شبیه به حرف H دیده میشد.
- یادگاری اون روزه!
- سقوط کردی؟ اونم توی ارتفاع کم؟
- خب همچین پایین هم نبود. داشتم دور می زدم که یهو کنترلش از دستم خارج شد. اوج گرفت و مرتب بالا رفت، منم که جیغ می زدم و کمک می خواستم. آخرش از روی جارو سر خوردم و افتادم. یه دو شبی توی درمونگاه مدرسه بودم.
 
- هیچ چیت نشد؟
- چرا بابا! همه استخونام خورد شده بود. همه هیکلم هم زخمی بود اما زخم زانوم از همه عمیق تر بود و هنوز جاش مونده.
ویکتوریا که قیافه متفکری به خودش  گرفته بود گفت:
- پس بگو! علت ترس از پرواز تو اینه.
- ترس که نه! اما آره، باعث شده برام جذابیتش رو از دست بده.
تدی لبخندی زد و پاچه اش رو دوباره پایین کشید.
جیمز پاتر فرود اومده بود. چند نفر از دوستانش هم به دنبالش از جاروها پایین اومدن. با نزدیک شدن ظهر، کم کم ورزشگاه هم خلوت می شد. ساعت نهار بود و تدی و ویکتوریا مثل بقیه دانش آموزان مدرسه نمی خواستن سفره رنگین اجنه خونگی رو از دست بدن. 

====
* ما که باشیم که بخوایم به تدریس استاد خود نمره دهیم. هر آنچه خوبان دارند، تو یکجا داری استاد، نیناز، نفس، ای بهترین، ای بی نظیر، تو خودت نمره بیستی. اما چون خودتون نظر خواهی کردین ما همون گزینه الف رو انتخاب می کنیم!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1386/11/27 20:20:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1386 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
این هم تکلیف ما استاد :

برگی از دفترچه خاطرات کوچکی الیواندر :

دامب بنگ بونگ پلش پلیش...
این صدای من بود که داشتم انبار خانه ام را برای پیدا کردن عروسک کوکی ام می گشتم. این دیگه چیه؟ شبیه اون جاروهاست که ننه الیم باهاش اتاقو جارو می کنه. ببرمش بیرون تا باهاش بازی کنم.

بیرون انبار...

یاااااااااااااهاهاهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا( یه چیزی تو مایه های صدای تارزان ). بیرون انبار بودم و داشتم از جارو به عنوان اسب استفاده می کردم که یهو رفتم هوا و الانم وارونه تو هوام.
دیش دامب بنگ....
این دیوار از کجا اومد؟
اومدم از جارو پیاده شم اما دیر شد و باز خودم رو تو آسمون دیدم. اما این دفعه وارونه نبودم و این باعث خوشحالی بود. چشم هامو بستم و دست هامو باز کردم تا از پرواز لذت ببرم که یهو...
دام دومب دنگ...
من نمی فهمم که این دیواره از کجا میاد؟
خب قلقش داشت دستم میومد. سوارش شدم اما نه جلو رفت نه بالا....؟ ای دیوار مزاحم!جهتو عوض کردم و به پرواز در اومدم. داشتم پرواز می کردم که یهو دیدم دیواره داره به من نزدیک می شه...! نه من داشتم به دیواره نزدیک می شدم! چجوری باید می پیچیدم؟ فهمیدم. اما دیر شد و به دیوار خوردم.
دیش دنگ دومب...
یادم باشه از بابام بپرسم این دیواره برای چی اینجاست!
دوباره سوار جارو شدم و پرواز کردم. آخ چه حالی میده پرواز.چند دور زدم اما هنوز حرفه ای نشده بودم و کنترل جارو برام سخت بود پس نتیجه می گیریم که با پنجرۀ خانه یمان برخورد کردم و سبب شکستن آن شدم.
- ای مردشورت رو ببرن الی! باز زدی شیشه رو شکستی؟ این دفعۀ 12546 مین بارته! اگه به بابات نگفتم. ( یه صدایی تو مایه های صدای ننۀ سیا ساکتی )
من که دیدم اوضاع خطریه رفتم جارو رو گذاشتم سر جاش تا ننه الی بیشتر از این عصبانی نشده. اما خاطرۀ اولین پروازم با جارو هیچ وقت یادم نمی ره!

تکلیف دوم :

من گزینه ی خیلی خوب رو انتخاب می کنم چون گزینه ای بدتر از اون وجود نداره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1386/11/27 18:17:46
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1386/11/27 18:20:50
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1386 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
1.يه نمايشنامه بنويسيد و توش خاطره ي اولين باري رو كه پرواز كرديد بنويسيد(مثال:بنويسيد چجوري با جارو اشنا شديد ، تلاشها براي يادگيري ، سقوط هاي بامزه اي كه با جارو داشتين و ...)29 اميتاز


... نسيم بهاري صورتم را نوازش مي كرد و همچون سبك بالي كه در آسمان هاگوارتز به پرواز در آمده بودم .
به چپ و راست به راحتي مي رفتم و سرعتم را كم و زياد مي كردم .
از ميان برجهاي شمال عبور مي كردم و با چرخشهاي عالي از كنار ديوارهاي طويل مدرسه عبور مي كردم كه راهم را به سمت زمين كوئيديچ كشاندم و دو دستم را از جارو رها كرده و براي دوستانم دست تكان دادم .
با سقوط (؟!) آزادي به سمت صف طويل دختران رفتم و كنار گابريل ايستادم .
استاد كه از پروازم خوشش آمده بود فرياد زد :
- بارتي بيا اينجا كارت دارم !

به سرعت جارويم را به گابريل سپاردم و به سمت او ديودم .

- تو قبلا هم پرواز كرده بودي ؟
- راستش نه ...
- راستشو بگو پسر ! پرواز كرده بودي يا نه ؟
- نه !
- پس چجوري تونستي اينجوري پرواز كني ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- راستش هميشه پرواز پسر عموم اينا رو نگاه مي كردم و اينطوري ياد گرفتم ...


- جدي بابا ؟
- آره ! بعد از اون همه بهم حسودي مي كردن تو پرواز !



2.تدريس امروز چطور بود؟!(1 اميتاز)

الف) خيلي عالي ب) *خيلي خوب ج) حرف نداشت د)بهتر از اين نميشد
*البته خيلي خوب نه ... خوب بود ... ولي تكاليفتون خيلي بد بود*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1386 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
عضو شده در هاگوارتز:
يه نمايشنامه بنويسيد و توش خاطره ي اولين باري رو كه پرواز كرديد بنويسيد(مثال:بنويسيد چجوري با جارو اشنا شديد ، تلاشها براي يادگيري ، سقوط هاي بامزه اي كه با جارو داشتين و ...) 29 امتياز:

يك روز زيبا بود. اسمان صاف بود. ما درست روبه روي مادام هوچ صف بسته بوديم. جاروي من نيمبوس 2000 بود.
_ خب. بچه ها. شما امسال تازه به هاگوارتز اومديد و من به شما از صميم قلب خوش امد مي گم.
( لحظه ي سكوت)
_ اهم اهم. خب. بايد بگم امروز قراره كه شما با قوانين كوييديچ اشنا بشيد. و .... بايد بعد از توضيحات من به صورت عملي براي من با جاروهاتون پرواز كنيد.
_ چي؟
صداي اعتراض بچه ها به گوش رسيد.
مادام هوچ جيغ زد: ساكت! من بهتون ميگم چي كار بايد بكنيد. پس بهتره اول به حرفاي من گوش بديد.
همه در سكوت به توضيحات مادام هوچ گوش مي دادند. مادام هوچ تازه به انجا رسيده بود كه بايد جست و جوگر در تمام اين مدت به دنبال توپ طلايي بگردد كه ديگر نفسش بند اومد و با صداي ضعيفي گفت: ميرم اب بخورم!
مادام هوچ در حالي كه سرفه مي كند وارد قلعه مي شود.
يك ربع بعد ....
_ موقع فعاليت عمليه.
يكي از بچه ها جيغ جيغ كنان گفت: ولي شما كامل توضيح نداديد.
مادام هوچ با لحني خشن گفت: چرا. دادم.
او رو به تمام بچه ها گفت: دو نفر دو نفر صداتون مي كنم. اول بايد با جارو يه كم تمرين كنين! بعد صدا زد: جيني ويزلي و نويل لانگ باتم.
با ترس و لرز به طرف مادام هوچ رفتم. نويل هم دنبالم امد. مادام هوچ رو به من كرد و گفت: زود باش. سوار شو.
سوار جارو شدم. مادام هوچ به نويل كمك كرد تا او هم سوار شود.
مادام هوچ گفت: مواظب باشيد. به تمام نكاتي كه من گفتم توجه كنيد.
بعد مادام هوچ سوت را به صدا دراورد.
ولي من و نويل اصلا نتونستيم حركتي كنيم. همه ي بچه ها خنديدند. ولي ناگهان .....
_واااااااااااااااي!
با سرعتي باور نكردني به سمت اسمان پرواز كردم. باد به شدت به صورتم مي خورد.
نويل هم به سرعت پشتم ظاهر شد. فرياد زدم: مواظب باش. ولي او بيش از اندازه به من نزديك شده بود و ...
_ ترق!
جاروي نويل محكم به من خورد و من كنترلم را از دست دادم. چشمانم سياهي رفت.نويل را ديدم كه از جارويش سر خورد و به طرف من امد. جارويش هم طرفي ديگر پرت شد. و... ديگر هيچ چيز احساس نكردم.
چشمهايم را باز كردم . و نويل را بالاي سرم ديدم. كجا بودم؟
درمانگاه مادام پامفري؟! مادام هوچ به سرعت خودش را به من رساند و جيغ زد: تو حالت خوبه؟
با صداي ضعيفي گفتم: چه اتفاقي افتاده؟
نويل به سرعت گفت: تو با جاروت افتادي زمين. و نويل جارويي شكسته را به من نشان داد.
_ چي؟
مادام هوچ گفت: تو خيلي خوب پرواز مي كردي. همش تقصير اين بود. و با انگشت به نويل اشاره كرد.
نويل سرش پايين بود.
مادام هوچ ادامه داد: اون به تو خيلي نزديك شد و محكم به تو خورد. و ...
نويل فرياد زد: متاسفم!
من هم گفتم: اشكالي نداره. من حالم خوبه.
در حالي كه اصلا حالم خوب نبود.

.تدريس امروز چطور بود؟!(1 اميتاز)

خيلي عالي.

در تكليف اول چون من يك جغدم از اسم جيني استفاده كردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1386 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سوم - حركت ها نمايشي

هرج و مرج كلاس رو قورت داده بود ، شايعه رفتن پرسي ويزلي مثل تاپاله له شده سرتاسر هاگوارتز رو در بر گرفته بود و همه بچه ها كنجكاو ، چشم به در دوخته بودن تا شاهد ورود معلم جديدشون باشن.
صحنه به صورت اسلوموشن در مياد دستگيره در تكون ميخوره و در با صداي تلق خفيفي باز ميشه ، صداي قلب دانش آموزا به گوش ميرسه و در با صداي قيژژژ بلندي از جلوي چهره ي دبير جديد كنار ميره ، با ديدن چهره دابي همه خشكشون ميزنه.() --پايان اسلوموشن.

دابي:خوب بچه ها من استاد جديدتون هستم.
ملت:

دابي كه با اين واكنش مواجه ميشه چماغي رو كه در دست داره ، دو سه بار رو هوا تكون ميده و روي سر نزديك ترين فرد به خودش خالي ميكنه.
اين فرد بخت برگشته كسي جز هوگو ويزلي نيست . مغز هوگو همراه با محتويات دماغش مشغول بيرون زدن از سوراخ بينيشه و چشماش هم در زواياي ناجوري بيرون زده.

ملت:استاد غلط كرديم!!
دابي:حالا بهتر شد سريعتر وسايلتونو جمع كنيد بريم حياط مدرسه .. امروز قراره عملي فعاليت كنيم.

در حياط مدرسه

هيپوگراف ها چهچه ميزنند ، تسترالها عر عر ميكنند و فنگ هم اون گوشه براي خودش واق واق ميكنه.
تمام دانش آموزان يه گوشه ي حياط جمع شدن و منتظر شروع كلاس هستن.
دابي نگاهي گذرا به دانش اموزا ميكنه.

_آلبوس سورس بيا اينجا ببينم..
آلبوس با ترس و لرز جلو ميره.
_بگو ببينم استاد قبلي چه چيزهايي به شما درس داده؟!
_آقا اجازه ؟! استاد قبلي به ما چگونگي بيناموسي روي جارو ، چگونگي مخ زدن يك ساحره از روي جارو و چگونه مانند يك قزويني سوار جارو شويم رو به ما اموزش داده.
_چي؟! ... واي واي اين وحشتناكه .. اما من مثل اون نيستم من جوري به شما درس ميدم كه وقتي از اينجا ميريد هر كدوم يه بازيكن حرفه اي باشيد.

توبياس از ميون جمع:به افتخار استاد بيب بيب...
ملت:هورااا
اما اين كارش باعث ميشه كه با چماغ دابي مورد نوازش قرار بگيره و مغزشو جلوي چشماش ببينه.

دابي:خوب ديگه شوخي بسه !! جاروهاتونو بر دارين و هر چي كه بلدين نشون بدين تا ببينم سطح كلاستون چجورياس.
ملت:
دابي:دههه مگه با شما نيستم ؟! نكنه بايد به زور چماغ مجبورتون كنم؟!
البوس:اقا اجازه ؟! ما تا حالا عملي كار نكرديم !! توي كلاس قبلي به گروهاي دو تايي تقسيم ميشديم و اعمال بيناموسي رو تمرين ميكرديم هر جا هم گير ميكرديم استاد عملا يا به صورت تئوري كمكمون ميكرد.
دابي:البوس تو ديگه چرا؟! پدرت با اولين پروازي كه داشت چشم همه رو به خودش خيره كرد هر كي اين حرفو بزنه تو نبايد بزني سريع جاروتو بردار و برو نشونم بده كه چي بلدي.

باد غروري در سينه ي آلبوس وزيدن گرفت جارو را برداشت پا بر زمين كوفت و به بيكران ها گام برداشت مانند پرنده اي سبك بال ميان زمين و آسمان در حال پرواز بود ، چشمانش را بسته بود و با اسودگي جارو را به اين سمت و ان سمت تكان ميداد به قدري سريع حركت ميكرد كه حتي وزن جارو را زير پايش احساس نميكرد اما .. اما ديگر انگار خيلي جوي شده بود چون خيلي با سرعت داشت حركت ميكرد پس ترجيح داد چشمانش را باز كند(پايان فضا سازي)

جارو دو سه متري اونور تر در حال گردش براي خودش بود و آلبوس با سرعت سرسام آوري به سمت زمين در حال افتادن بود.
آْلبوس : استاد كمكم كن
دابي:نگران نباش الان ميگيرمت .. ريداكتو

نفرين به آلبوس برخورد كرد و آلبوس تبديل به پودر شد.
دابي پيش خودش:اوه اوه عجب گندي زدم .. بچه ها فكر ميكنم براي امروز كافيه شما بريد تا منم به وضع البوس رسيدگي كنم.نه نه صبر كنيد تكاليفو يادم رفت :
1.يه نمايشنامه بنويسيد و توش خاطره ي اولين باري رو كه پرواز كرديد بنويسيد(مثال:بنويسيد چجوري با جارو اشنا شديد ، تلاشها براي يادگيري ، سقوط هاي بامزه اي كه با جارو داشتين و ...)29 اميتاز

2.تدريس امروز چطور بود؟!(1 اميتاز)

الف)خيلي عالي ب) خيلي خوب ج) حرف نداشت د)بهتر از اين نميشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1386/11/19 11:42:47
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .