جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر

«سكوتي پا برجا در گروه....گروهي كه قبلا منبع فرياد هاي سايت بود...هم اكنون همان گروهي با بي صدايي فريادي سر ميدهد.فريادي به قدرت 720 سرژ بخار(همون اسب بخار براي صدا)....فرياد بي صداي گوش فلك پاره كن هافلپاف
آنها مدتي ،شايد يك ماه،دوماه...كسي چه داند...فقط وب مستر مطلق جهان آگاه بود كه چه مدت، ساكت بودند...عده اي پشت آن ها حرف در آورده بودند كه اين گروه نابود شده است.ديگر فعاليت نميكند.
ولي چه كسي از واقعيت آگاه بود؟.....اعضاي هافلپاف
در اين مدت آنها خيلي محرمانه روي پروژه اي بس محرمانه و خطرناك تر از مسائل هسته ي شفتالو كار ميكردند.در خفاي خود دست به ساخت فيلمي زدند كه جهانيان را به سكوت وا ميدارد و چهره واقعي بسياري از ملت را افشا ميكند.به مسائل گوناگوني همچون اسمشو نبر،ويليام ادوارد و همچينن مكان هاي تاريخي قزوين و رشت پرداخته اند.
و هم اكنون بعد از يك ماه تلاش شبانه روزي فيلمي ساخته شد كه جلوي روي شماست.از خشونت تا بيناموسي!از هاليوود تا هالي ويزارد!»
--------------------------------------------------------------------------
اكشن!
دوربين يك صف طولاني رو نشون ميده.
-مامان مامان!من از اينا ميخوام!
-كدوم مادرم؟اينا؟اينا كه خوردني نيست!
-مامان من پشمك ميخوام!
و ميزنه زير گريه!
تصوير بر روي آن قسمتي كه بچه به آن پشمك گفته بود زوم ميكند و بعد به عقب مي آيد و تصوير عكس بزرگي از سرژ تانكيان-هنرپيشه معروف- رو نشون ميده كه يك قسمت از ريشاشو هاي لايت سفيد كرده!
دوربين به سر در سينما برميگرده و نام فيلم نمايشي را نشان ميدهد:
ولدمورت بي ناموس!
بازيگران:
سرژ تانكيان....زاخارياس اسميت...جرج ديويس
با حضور افتخاري:
لرد ولدمورت و ويليام ادوارد
كارگردان:سرژ تانكيان
دوربين با سرعتي مافوق صوت به درون سينما ميرود و جز سايه هاي سياه چيزي معلوم نميشود و لحظه اي بعد در رديف هاي وسط سينما نشسته است!
تيتراژ فيلم شروع ميشود و نفر جلويي چون قدش بلند است نميگذارد فيلم بگيريم!
دوربين به پرده نزديك تر ميشه تا بهتر فيلم بگيره...نزديكتر...نزديكتر...تا اينكه به درون پرده ميره.
--------------------------------------------------------------------------
دوربين خارج از جو كره زمين،به دور كره ميچرخه.عده اي جارو سوار با لباس فضايي در حال كوييديچ بازي كردن در فضا هستند.دوربين با شدتي باور نكردني وارد جو ميشه..نزديك و نزديك تر...با سرعتي غير معمول به سانتي متري زمين ميرسه و بعد اون وقت مستقيم روي زمين به حركت درمياد.خانه هارو پشت سر ميزاره......از مرزي رد ميشه .مرزي نا پيدا ولي محسوس.به محله اي ميرسه...تابلوي «دهكده هاگزميد» خود نمايي ميكنه.جلو تر...به پشت دري ميرسه..مردي با چهره اي غير متعارف و ريش هاي غير عادي پشت در ايستاده و يك نون بربري تو دستشه و درو باز ميكنه وارد ميشه
"هووووووي مرتيكه پاشو لنگ ظهره!"
و با نوك كفشش محكم به صورت مردي كه خوابيده ضربه اي رو وارد كرد.خون از دهان و بيني زاخارياس اسميت سرازير شد!!
سرژ:ببخشيد قصد بدي نداشتم.ميخواستم بيدارت كنم يكم خشونت انگيزانه تر بيدارت كردم.
سرژ يه روزنامه ميچپونه تو دستاي زاخي كه كمي تا مقداري هنوز در خواب بود!
زاخارياس با حالت خواب آلودگي:از كي تا حالا تو روزنامه ميخوني؟!!
سرژ:چيزي نيست بابا صبح رفتم براي صبحونه نون بربري بگيرم مش قاسم جلومو گرفت گفت كل اين روزنامه ها رو هم 1 گاليون منم خريدمشون!!
زاخي:اه پسر اينجارو ببين
روزنامه رو ميندازه به طرف سرژ!!
سرژ:اينو ميگي؟
دوربين از ديد سرژ نشون ميده
"لاغري تنها در يك دقيقه!!! ديگر لازم نيست از روش ماگلي ليپوساكشن استفاده كنيد.با معجون لاغري ما در يك دقيقه سي كيلو كم كنيد.
مغازه لاغري مادام رزمرتا.
مواد لازم:يك عدد رول خاله بازي"
روي صفحه اين جمله ظاهر ميشه«دو دقيقه بعد»
زاخي:ابله پايينيشو ميگم.
هر دو به آگهي كوچكي كه گوشه ي چپ پايين صفحه بود خيره ميشن!
مغازه تقسيم روح با مديريت لرد ولدمورت!!
اگر ميخواهيد جاودانه باشيد با ما تماس بگيريد!!
ارتباط مستقيم با لرد سياه 09122222222
دوربين هنوز از ديد سرژ
سرژ:زاخي تو هم به اون چيزي فكر مي كني كه من ميكنم.
تصوير از ديد زاخي
زاخي:آره.من تو فكرم ولدي چجوري خط به اين رندي گير آورده!!!
سرژ:ابله من اونو نميگم.موبايلتو بده من!
ديــــد..ديد..ديــد..
"الو مغازه تقسيم روح لرد ول.... ببخشيد اسمشو نبر.
صدايي غير زميني و مارگونه از اون طرف گوشي جواب داد
" – بفرمائيد"
به محض شنيده شدن صدا چهره سرژ متحول شد و به انسان هايي شباهت پيدا كرد كه نياز مبرم به دستشويي رفتن دارن.
سرژ:ببخشيد شما لرد ولدمورتيد؟!!!
صدا بار ديگر فرياد زد:درسته.
سرژ كه اينبار از ترس احتياجش به دستشو يي رفع شد گفت:
" - يه وقت ميخواستم برا دو نفر!"
لرد با صداي ملايم تري پاسخ داد:
"همين حالا كافيه از در خونتون تو هاگزميد بياين بيرون چهار قدم به چپ مغازه من درست روبروتونه."
سرژ:چي داداش من كي به مغازه تو مجوز دادم؟!!!
لرد فرياد زد:خفه شو !!!
زاخارياس گوشي رو از سرژ ميگيره:چي؟...كي چي گفت؟...من به عنوان ناظر ماگل نت....
لرد:گفتم خفه شو مگر نه.....
دوربين از روي چهره ي سرژ و زاخي با سرعت سرو سام آوري مثل سرعت سر و سام آور در اول فيلم به سمت بيرون جو حركت ميكنه...عقب...از خونه ميره بيرون...بالاي دهكده...داره ميره بيرون دهكده تا كل هاگوارتز و حومه رو نشون بده كه صداي ترمزي مياد و دوربين دوباره به جلو حركت ميكنه.چند ثانيه بعد در جايي در همون نزديكي قرار ميگيره.
سرژ و زاخارياس دم در مغازه لرد
سرژ:ببين يه روزه عجب چيز نازي ساخته!!
لرد فرياد زد:بياين تو.
سرژ احساس كرد حس رفتن به دستشوئي تا چند لحظه ديگه بر اون غلبه ميكنه.
سرژ و زاخي وارد شدند.
مغازه اي با ته رنگ سبز...پر از مار خشك شده.ميزي در گوشه اي و ولدمورت در پشت آن.
لرد ولدمورت:خب ،همونطور كه ميدونين تقسيم روح كار سختيه.بنابراين همونطور كه.........
زاخي:حاشيه نرو مزنه چند؟!!!!!!!
لرد كه به نظر از رك گويي زاخي خيلي خوشش اومد گفت:براي دو نفر با تخفيف ويژه 99 گاليون!بابا منم زن و بچه دارم بايد خرجشونو در بيارم!اگه به اصرار زنم نبود عمرا اينجارو نمي زدم!!
سرژ:ارزونتر حساب كن مشتري شيم.
ولدمورت دست بي روحش را دراز ميكند و با آن ريش سرژ را نوازش كرده و ميگويد
لرد ولدمورت:به جان سرژ كه قربون اون ريشاش برم راه نداره.علاوه بر زن و بچم اينجا هزارتا كارگر افغاني داريم كه هر كدومشون 16 نفرو خرجي ميدن.اصلا همين ايشونو ميبيني يه ماهه تو صفه آخرشم باهاش 120 گالئون قرارداد بستم!!!
دوربين ميچرخه و به اتاق بغلي زوم ميكنه.
لي جردن تو اتاق بغلي نشسته!!
دوربين دوباره به اطاق قبلي برميگرده.ولي مكان اصلي رو گم ميكنه...با يه چرخش بالاخره بروبچز رو پيدا ميكنه
سرژ:آخرش چند؟!
لرد ولدمورت:آخرش با تخفيف و همه اينا 40 گاليون نفري.
سرژ و زاخي خيلي مشكوك به ولدمورت نگاه كرده و چشمك ميزنند
لرد ولدمورت:خب تقسيم روح هفت تا مرحله داره.مرحله اول مرحله استقامته.بايد ببينيم چقدر روح شما ميتونه استقامت داشته باشه
سرژ:ببخشين من دستشويي دارم خفن...دست به آب خونه كجاست؟
لرد:پيتر.....پيتر
پتي گرو شوت ميشه تو صحنه:بله قربان؟
لرد:دست به آب رو نشون طرف بده
پيتر با چشماني مرموز:چشم قربان
سرژ همرا با پيتر وارد دستشويي ميشه.صداي هاي ناله و فرياد بگوش ميرسه
سرژ:اينجا كجاست؟
پيتر:دس به آب
پيتر صحنه رو ترك ميكنه و سرژ رو تنها ميزاره.سرژ پشت به دوربين ايستاده و با صداي باز شدن زيپ شلوار صحنه تار ميشه.
صحنه توي مغازه:
پيتر بر ميگرده پيش لرد:ماموريت انجام شد لرد
لرد:آفرين....آن كرشيو(Un)
پيتر با حركات موزون از صحنه خارج ميشه
لرد:خب..اسميت...همونطور كه گفتم بايد استقامت رو نشون بدي..
زاخي با چهره اي متفكر:استقامت در برابر چي؟
ولدمورت:موهاهاها..در برابر ساحره جماعت.....اون لي رو ميبيني؟دقيقا سره آخرين ساحره كنترلشو از دست داد...البته با كمي چرك دست رفت مرحله بعد
صداي فرياد هاي سرژ مياد و سرژ شوت ميشه تو صحنه:اميدوارم اين دست به آب خونه يكي از مراحل نباشه
لرد:حالا برين تو اون اتاق...شروع شد
سرژ در گوش زاخي:زاخي...مرحله اول در برابر چي بايد استقامت كنيم؟
صداي تفكرات زاخي:چرا به سرژ بگم؟...چرا سرژ جاودان بشه؟...پس بهتره نگم
زاخي:هيچي نگفت...گفت منتظره تو باشيم كه با هم بريم..مرحله اول غير منتظرست
وارد اتاق ميشن...رقص نور...دوبس دوبس..دوبس...رقص نور...صداهاي سوت....همه جا رو دود و ابر و مه گرفته بود.
زاخي در دل:آخ جون كلاس رقص...من ديوونه كلاس رقصم...اوه نه..بايدخودمو كنترل كنم.
(توصيف صحنه اتاق بدليل نداشتن مسائل اخلاقي و داشتن مسائل غير اخلاقي سانسور شد)
زاخي و سرژ با حالت حال گيرانه اي به صحنه هاي اونجا نگاه ميكردن و حصرت ميخوردن.
لرد پشت آنها وارد ميشه
لرد:خب من بايد شمارو با گرداننده اين مرحله از تقسيم روح آشنا كنم.ريناتا......ريناتا....بيا مهمون داريم.
دختري با موهاي بلوند و چشمهاي سبز و بيني خوش فرم و خوش اندام و در كل يه چيز تو مايه هاي فلو دلاكور به سمت اونا مياد.
زاخي كه حالش از استنشاق هواي اونجا داشت بهم ميخورد:سرژ من داره حالم بد ميشه به لرد بگو الان برميگردم.
ريناتا:هي شازده پسر كجا ميري گوگولي؟
زاخي كه جا خورده بود حالش خوب شد :بله؟
ريناتا:بيا اينجا ببينمت.چه خوشگل شدي امشب.بيا ببينمت.
زاخي قدم هاي كوچيكي به سمتش برميداره كه دستي يقش رو ميگيره.
سرژ:نه زاخي تو نبايد اين كارو بكني.برادر اون داره تورو منحرف ميكنه.اگه اين كارو بكنه تو وارد مرحله بعد نميشي.
زاخي با چشماني خمار كه گيجي و منگي از قيافه اش ميباريد در تلاش بود خود را از چنگال سرژ رها كند.
سرژ: بيا بريم.مگه تو زن و بچه نداري؟ايوانا يادت رفته؟
زاخي كه اسم ايوانا به گوشش ميخوره كمي آروم ميشه:كــــــي؟ ايوانا كيه؟
باز شروع به تقلا ميكنه.
صحنه به طرز ناگهاني سياه ميشه و تمام كسايي كه تو سينما نشستن نميتونن ببينن چه برسه به بقيه!
به طرز خوفناكي سياهي صحنه مثل شيشه ميشكنه و اين جمله بر روي صفحه حك ميشه:
""10 دقيقه بعد"""
سرژ و ريناتا هر كدوم يه دست زاخي رو گرفتن و دارن ميكشن.
سرژ:نه زاخي تو نبايد بري.تو اگر از اون خط رد بشي هم من تويه مسابقه طناب كشي ضايع ميشم و هم تو نميتوني جاودانه بشي!
ريتانا:بيا گوگولي مگولي.....بيا عزيزم....منو نگاه كن...ببين چقدر دوستت دارم!
چشمكي زدو با دستش يه ماچ فوت ميكنه براي زاخي.
پاهاي زاخي با خطي كه اونو از اين مرحله حذف ميكنه چند سانتي متر فاصله داره.
سرژ:نـــــــــــــــــه....عمو صفدر كجايي كه يادت بخير....كجايي ببيني كه سرژت داره دوستشو از دست ميده..كاشكي منم ميتونستم مثل تو طناب كشي بكنم....اتفاقا زاخي سرتو درد نيارم حالا وسط اين بكش بكش....عمو صفدرم كه البته تو اونور آب بهش ميگفتم عمو جكي! تو مسابقات طناب كشي مدرسه هميشه اول بود....يادمه يه بار رفته بودم انباري خونشون چهار تا ادم گردن كلفت بودن كه......
زاخي:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
پاي زاخي از اون مرز رد ميشه
صفحه سياه ميشه
قيژ...قيژ قيژ
روي صفحه اين كلمات حك ميشه«اين قسمت كه حدود 20 دقيقه بود توسط اداره ارشاد هنگام زير نويس كردن فيلم حذف شد.خلاصه ي اين قسمت:بي ناموسي.بيناموسي.بيناموسي و در اخر با كمك به بچه هاي بي سرپرست رشت و كمك مالي زاخي توانست اين مرحله را پشت سر بگذارد»
-------------------------------------------------------------------------
دوربين زوم كرده رو صورت رنگ پريده سرژ و زاخي كه جاي رژ لب هاي روي صورت زاخي ديده ميشه.
سرژ با صداي بدون حس:اسمشو نبر.مرحله دوم چيه؟
دوربين ميره عقب صحنه اي پر از جمعيت ديده ميشه كه سرژ و زاخي بين آنها گم هستند و اين نشانگر عده فراوان داوطلبان هست.
صدايي بي روح ميپيچه:مرحله دوم جارو زدن كوچه هاي قزوين با جارو هاي دسته كوتاه
صحنه بعد
تصوير روي صورت سرژ و زاخي زوم كرده و بعد عقب ميره و همون جمعيت رو نشون ميده با اين تفاوت كه پوششي آهني بدور كمر و ما تحت كمر خود بستند.به دست همه آنها جارويي با دسته ي كوتاه داده شده.روي تابلو اول كوچه «كوچه دست غيب» خود نمايي ميكنه.
صدايي ميپيچه:با شماره سه شروع..تا اخر كوچه..يعني تا اونجاي كه خط قرمز هست رو بايد جارو كنين..يك..دو...سه...علامت شوميوس!
علامت شومي به بالا ميره و همه جارو هاي خود را روي زمين گذاشته و با سرعت هر چه تمام تر جارو ميكشند.
عده زيادي در همان ثانيه هاي اول با صداي «اخ..واي..اوي» بلندي روي زمين افتاده و غش كرده و از رده خارج ميشوند و پوشش هاي فلزي تكه پاره شده روي زمين مي افتند....تعداد به نصف رسيده.خاك بلند شده.همين تعداد باقي مانده با صداهايي از درد كار خود را ادامه ميدهند
در بين جمعيت صداي فرياد سرژ مياد:چرا جاروي من دستش كوتاه تر از بقيست؟
با صداهاي فريادي عده ديگري هم داغان شده و روي زمين ميافتن
دوربين زوم ميكنه روي زاخي و سرژ
زاخي:سرژ...يكم ديگه مونده...ما ميتونيم.
سرژ:آره....من خط قرمز رو ميبينم...
با سرعت جارو ميكشند.عده انها تقريبا از 500 نفر به 150 نفر رسيده است.
زاخي:همانطوري كه مرحله اول رو برديم اين مرحله رو هم ميبريم.
چهره عرقي جرج ديويس در پشت آنها ديده ميشود
جرج:بدويين بچه ها...به افتخار هافلپاف..هورررااا
هر سه هورا ميگويند و با اين هورا گويي دوپينگ كرده و با سرعت بيشتر جارو ميزنند
سرژ:دو قدم ديگه مونده
صحنه آهسته
صداي زاخي بصورت كلفت و آب دهن پرتابي:مـــــــــــــــــا ميتونيــــــــــــــــم
جارو هارو مي اندازند و اين دو قدم را ميپرند.بله..از خط پايان رد ميشوند..ولي سرژ در هوا در حالي كه بيشتر بدنش از خط قرمز رد شده است به دور خود ميپيچد و نشيمنگاه خود را ميگيرد و فريادي واقعا بلند تر از فرياد خودش ميكشد:مــــــــــــــــــامــــــــــــان
صحنه آهسته تمام ميشود و سرژ محكم روي زمين ميافتد و از حال ميرود .پوشش آهني دور كمر و ما تحت آن تكه پاره شده است.زاخي و جرج به طرف او ميايند
زاخي:ما تونستيم..سرژ پاشو...سرژ؟سرژ؟..آهاي...يكي آمبولانس خبر كنه...حالش بده
-------------------------------------------------------------------------
صحنه بعد
دوربين روي صورت رنگ پريده و با چشماني قرمز و مردمكي مار مانند و دهاني بي شكل و كله اي اسموت زوم كرده.
لرد:اي بابا يه كم عقب تر بگير دوربينو تمام جوش موشام معلوم شد!....خب بريم سر اصل مطلب.....مرحله ي بعدي تشخيص هويت 150 جوان غيور رشتيه.
دوربين ميياد عقب80 نفر شركت كننده كه دور لرد حلقه زده بودن با چهره هاي متعجب همديگرو نگاه ميكنن.با صداي لرد دوباره توجه همه به او جلب ميشه.
لرد:به هركدوم از شماها 500 نفر جوان نشون داده ميشه.بين اينا 200 نفر غيور هستن.هر كي بتونه 150 نفر رو پيدا كنه اين مرحله رو پشت سر ميزاره.
دوربين با سرعت تندي مياد عقب، خونه ها كوچك ميشن.سرعت دوربين كم ميشه و دوربين مي ايسته.با يه حركت ناگهاني ديگه، دوربين به پايين مياد.به داخل يك خونه ي ناآشنا ميره.
يك زن:وا....مگه تو خودت ناموس نداري تو خونه ي مردم سرك ميكشي؟
و با يك كفگير به سمت دوربين مياد.
دوربين بر خلاف دفعه هاي قبلي به داخل زمين ميره....پايين و پايينتر.يه راهروي خيلي دراز رو نشون ميده كه 80 تا در داره.هر نفر جلوي يه در ايستاده.ناگهان صدايي در راهرو ميپيچه...
لرد:با شماره 3 شروع ميكنيد.1...2...3.
همه در رو باز ميكنن و با عجله ميپرن تو.
دوربين پشت سرژ ميره تو و يه اتاق بزرگ رو نشون ميده كه 500 نفر توي اون اتاق هستن و سرژ جلوي اونها ايستاده.
دوربين مياد روي سرژ.سرژ به خودش كش و قوسي ميده و يه نفس عميق ميكشه.
دوربين بر ميگرده و از پشت سرژ اون 500 نفر رو نشون ميده كه به سرژ زل زده بودن.
سرژ با خودش:چي بگم الان؟.....آها!اهم...اهم...شماها يك مشت حرومزاده هستين.
دوربين هنوز پشت به سرژ بود و داشت جوانها رو نشون ميداد.يه دفعه حدود يك سوم نفرات مييان طرف دوربين.دوربين از وسط پاهاي سرژ به تندي عقب ميره و از نيمرخ سرژ رو ميگيره كه با فوت و فن هاي عجيب و غريب اونهارو دفع ميكرد.
سرژ بر ميگرده طرف دوربين و به سرعت ميدوئه.يك نفر ميپره پاشو ميگيره و اونو نقش زمين ميكنه بقيه هم ميان اطراف سرژ و تا ميخورد اونو ميزدن.يه دفعه سرژ بلند ميشه و يه ورد ميخونه يك قفس آهني بزرگ ميفته دور همه.سرژ ميدوئه و از ميله هاي قفس رد ميشه انگار كه قفسي وجود نداره.
دوربين روي صورت سرژ زوم ميكنه.
سرژ:خب...خب...خب بزارين ببينم چند تا باغيرت گرفتم.1...2...3...
دوربين انگشتها و لبهاي سرژ رو با هر شماره نشون ميده.
سرژ:22....23.....24.....اهه!بابا تو هم گيزر دادي به ماها.بابا اونا رو بگير چرا اومدي به من يكي چسبيدي؟....جووناي عزيز و غيور رشتي رو با كله ها و بيني هاي زيباشون نميبيني؟اصلا تا موقعي كه اونا هستن چرا از من فيلمبرداري ميكني؟
دوربين با تبعيت از سرژ از جوانها فيلمبرداري ميكنه كه با حالت وحشيانه اي به سرژ علامات زشت و حرفهاي بد ميزدن فيلم ميگيره.
صفحه سياه ميشه و جمله"دو دقيقه بعد" رو نشون ميده.
...188...189...190 خودشه دقيقاً صدونود تا.من موفق شدم.بزار ببينم 150 تا يا 190تا؟...مهم نيست...كار از محكم كاري عيب نميكنه!
بعد سرژ برميگرده و از در ميره بيرون.دوربين پشت سرژ از سوراخ كليد مياد بيرون!!
سرژ:مثل اينكه من اولين نفري ام كه اومده بيرون.
سرژ در راهرو قدم ميزنه...به طرف در كناري خود ميره.چشمان خود را نزديك به قفل در ميكنه.(دوربين از ديد سرژ)...پسري پشت به ما ايستاده و عده اي رو بروي ما..زاخارياس با شدت انگشتان خود را به علامت بي ناموسي تكان ميدهد. و همچنين چند بار فحش هاي ركيكي ميدهد.ولي آن عده اي كه جلوي او ايستاده اند با بيخيالي به او نگاه ميكنند..عده اي هم منگ به نظر ميرسند.به نظر ميرسد زاخي گير اصيل ها افتاده باشد
صحنه بعد
دوربين از ديد سرژ ولي اين بار چشم زاخي روي قفل در اتاق جرج است.جرج و 500 نفر جوان در حال گفتگو و شايد و خنده هستند.جوك ميگويند و به هم فحش ميدهند و ميخندند.
صحنه دوباره سياه ميشه و جمله ي"بعد از مسابقه"رو نشون ميده.
دوربين جمع سه نفري زاخي و سرژ و جرج رو نشون ميده
جرج:عجب بروبچز با صفايي بودن
زاخي:نه بابا..خيلي بي بخار بودن.
سرژ:خب..حالا چطوري قبول شدين؟
جرج:بروبچز رو راضي كردم و اونا هم هر 500 نفر با كمال ميل اومدن و داخل قفسي كه ساخته بودم شدند.قرار گذاشتيم با بروبچز بريم فحش پارتي.
زاخي:خوش به حالت....اونايي كه به من نشون دادن هيچ كاري نميكردن..مجبور شدم برم به بروبچز محله فحش بدم.
--------------------------------------------------------------------------
دوربين با سرعت كم به عقب مياد...صداي سرژ و زاخي و جرج كمتر ميشد...به سمت بالا حركت كرد و به سقف خورد!
فيلمبردار:اي بابا اين چرا رد نميشه؟
كارگردان:كات!آقاي فيلمبردار اين چه طرزشه؟
فيلمبردار:فكر كنم اثر جادو رفت از سقف رد نميشه.
كارگردان:آها اوكي....هي اكبر! بيا اين جادوئرو بزن حال ندارم.خسته شدم بابا چقدر طولانيه اين فيلمنامه!
------------------------------
صحنه دوباره تكرار ميشه!
دوربين با سرعت كم به عقب مياد...صداي سرژ و زاخي و جرج كمتر ميشد.
دوربين با سرعت زيادي از سقف عبور كرد و به مغازه لرد پريد.
-يعني چي؟ولي اين جوري كه نميشه!من اينجا قراره مرحله چهارم رو برگزار كنم....بله...من قبلا با ايشون هماهنگ كردم...بله وقت قبلي دارم.....بله؟....خب من كه دارم سه ساعته ميگم....الو سلام....وب مستر گيم اسپات؟
-بفرماييد خودم هستم.
-اوه سلام آقاي ويليام ادوارد ببخشيد منو كه يادتون مياد.با هم قرار گذاشته بوديم براي مرحله چهارم مغازه تقسيم روحم!
-بله يادمه مشكلي پيش اومده؟
-خب راستش شما قرار بود اين ساعت تشريف بيارين اينجا.
-خب من الان اونجام ديگه.
-ها؟كجا؟
-مثل اينكه شما حواست نيست!من همه جا هستم جناب.كافيه اسممو صدا كني تا من بيام.
-ها؟جل الخالق!
و گوشي رو ميگذاره زمين.
-آقاي ويليام ادوارد.
ناگهان ويليام ادوارد ظاهر ميشه!
همون موقع زاخي و سرژ و جرج وارد مغازه ميشن و در رو باز ميكنن.
زاخي:لرد سياه ما براي مرحله چهارم....
سرژ و زاخي و جرج تو جاشون خشك ميشن و بعد شروع ميكنن به تعظيم كردن!
زاخي:اي خداي اينترنت....اي وب مستر گيم اسپات من از شما طلب بخشش ميكنم و سلامتي خودم و خانوادمو از شما طلب ميكنم.
ويليام ادوارد:باشد پسرم من برايت برآورده اش ميكنم.
سرژ:اي وب مستر گوگل....اي مايه دار تر از زاخي....من يك خواسته اي دارم كه فقط شما ميتونيد برام انجامش بدين.
ويليام ادوارد:بگو پسرم!
سرژ:من ميخوام ريشمو هميشه برام سالم نگه دارين.
ويليام ادوارد دستشو به سمت ريشهاي سرژ ميبره.
((صحنه آهسته))
دوربين رويه ريش هاي سرژ زوم ميكنه...در بين ريشهاش عنكبوتهايي بالا پايين ميپريدند و تار ميريسند!
((خارج از صحنه آهسته))
ويليام ادوارد ريش سرژ رو نوازش ميكنه:تو ريشت تا آخر عمرت از هر چيزي مصونه!
سرژ:سرژ خودشو عقب ميكشه و با حالت بهت زده اي ميگه:ممنونم ممنونم!
جرج:من فقط طلب عفو ميكنم!
ويليام ادوارد:براي چه پسرم؟
جرج:من نمازامو سر وقت نميخونم
سرژ و زاخي از حالت تعظيم خارج ميشن و هر كدوم يه پس گردني به جرج ميزنن.
جرج:من چي كاره بيدم؟
زاخي:آخه خنگولي اين كه خداي واقعي نيست كه براش نماز بخوني.
سرژ:خب البته در قرآن حميد!سوره ي الحقيقت الاستكبارية آمده كه............
صحنه قطع ميشود و راوي ميگويد:
((اين تكه از فيلم كه در حدود 13 ساعت و 13 دقيقه بود! به دليل اينكه از كل فيلم بيشتر بود حذف شد.محتواي اين تكه:آياتي چند از قرآن حميد!))
**صحنه از تيرگي در مياد**
عده زيادي در حدود 110 نفر هر كدوم روبروي يك كامپيوتر نشسته اند.
لرد:خب....شما بايد تويه اين مرحله شناسه استاد ويليام ادوارد رو از بقيه شناسه ها تشخيص بدين.در زير هر شناسه اي يك پست زده شده كه شما از رويه اون تشخيص ميدين كه اين شخص ويليام ادوارد بوده يا نه.....خب شروع ميكنيم....1....2....كانكت!
دوربين در بين ميزهاي كامپيوتر حركت ميكنه.همه در حال ور رفتن با موس هستن.
-اين چه شكلي كار ميكنه آخه؟
-اين اكلكتريكيه؟
-سه شاخه هم داره؟
دوربين از بين ميزها به همين صورت حركت ميكنه و به يك ميز سياه رنگ ميرسه.
زاخارياس اسميت پشت اون نشته بود.دوربين لحظه اي سرژ رو كه بقل زاخي نشسته بود و با كامپيوترش ور ميرفت رو نشون داد.
دوربين از ديد زاخي:
زاخي:نه اين كه نيست....اينم نيست....آها پيداش كردم!
"فينيشيس مينيگل:
سلام!
من وب مستر سايت گوگل هستم.اميدوارم خوب و خوش و سلامت باشين.
اگر ميشه بگين سايتتون چنده تا من بخرم!
در ضمن من يك جوان رعناي 18 ساله هستم كه مسخره بازي درآوردم تا شما ناظراي محترم رو امتحان كنم.
در ضمن من حرف ويليام ادوارد رو تاييد ميكنم
ويرايش:پسرم ديگر از اين پستها نزن!
ويرايش شده توسط ويليام ادوارد در 3/6/1384 23:23
سرژ:جل الخالق!اين چيه ديگه؟
صداي راوي داستان مياد""كجا؟""
سرژ با انگشت سمت راست پايين صفحه رو نشون ميده:اينجا!
دوربين بر روي اون قسمت زوم ميكنه....جلو...جلوتر....جلوترتر...ولي..هيچي اونجا نيست جز صفحه ي سفيد!
صداي راوي:مارو مسخره كردي؟
سرژ با خنده:آره برو مرحله بعد حوصله ندارم اين مرحله رو ادامش بدم!
همه ي شركت كننده كه توجهشون به صحبت سرژ و راوي جلب شده بود:آره بابا برو مرحله بعد تا آبرومون بيشتر از اين نرفته.
صداي جرج از كنار سرژ ميياد:سرژ خواهش ميكنم چند تايي كه پيدا كردي به منم بگو من فقط 4 تا پيدا كردم.
سرژ:اي بابا تقلب باعث حذف از مسابقه ميشه.
همينطور كه سرژ داشته حرف ميزده صداش يواش و يواش تر ميشه تا جايي كه ديگه صداش نميياد...تصوير سياه و سفيد ميشه و بعد سفيديهاش كم كم گرفته ميشه و دوباره به رنگ سياه درمياد.
صداي راوي:و اين چنين شد كه بقيه مرحله چهارم فيلمبرداري نشد!
دو پرده از دو طرف در جلوي دوربين ظاهر ميشن.
-------------------------------------------------------------------------
پرده ها كنار ميرن و دوربين از ديد شخصي كه جلوي آينه نشسته است صحنه را نشان ميدهد.
سرژ تانكيان كراوات خود را درست ميكند و يك عطر به خود ميزند و دستهايش را در محفظه ي كرم به تو ميبرد و در همين حال....
"تو هنوز حاضر نشدي؟
صداي نامفهومي از طرف آشپزخانه مي آيد.
"هووووم؟....ني مب هي سا.
"چي ميگي تو؟بابا اون لامصب رو غورت بده ببينيم چي ميگي!
صداهاي نا بهنجاري از داخل آشپزخانه به گوش ميرسد.
قـــــــلوپ قـــــــــــــورت!
صداي زاخارياس اسميت به گوش ميرسد.
"من حوصله ندارم تو خودت برو.
"چي چي رو من حوصله ندارم!مثل اينكه يادت رفته كجا داريم ميريما!
"راستي كجا ميخوايم بريم؟
"بابا مغازه تقسيم روح!
زاخي موضوع رو ميفهمه و بلند ميشه و همون طوري وسايل صبحونه رو رو ميز ول ميكنه و چند دقيقه اي با سرژ كلنجار ميشه و به سمت اطاق خوابش ميره تا لباساشو عوض كنه.
تا زاخي به درون اطاقش گام برميداره يك توپ كوچولوي ريزه ميزه ي سفيد خوشگل!به درون صحنه ميپرد و هي باد ميكند!هي باد ميكند!هي باد ميكند!تا اينكه.....
تـــــــــــــــالـــــــــــاپ!!!
توپ ميتركد و دوربين صحنه جديد رو نشون ميده كه عاري از سكنست.دوربين به دور خود ميچرخد تا سوژه را پيدا كند كه در را در حال بسته شدن توسط شخصي در خارج از خانه ميبيند و به سمت بيرون خانه حركت ميكند.
هر دو نفر ظاهر خود را آراسته بودند و با متانت خاصي راه ميرفتند.
هنوز پاشون رو از در خونه بيرون نگذاشته بودن كه به دم در مغازه تقسيم روح لرد ولدمورت ميرسن.
"اين لامصب كه بستس!
"خب چرا سر من داد ميزني؟مگه تقصير منه؟....هي اون كاغذ رو نگاه كن!
هر دو به سمت كاغذي كه از درون مغازه بر روي شيشه نصب شده بود ميرن و بعد از نگاه كردن به همديگه هر دو سرشون رو به سمت نوشته ميبرن تا كلمات ريز اون رو بخونن كه....
دوووووووووووووووووووپ!
"بابا جلو چشتو نگاه كن!
" من جلو چشمو ديدم تو نديدي!
هر دو با چشمهايي اشكبار از درد طاقت فرسا برخورد دو كله با يكديگر شروع به خواندن نوشته ميكنند.
**براي تشكيل مرحله بعدي تقسيم روح با منشي من تماس بگيريد.....تلفن:09129999999**
""هوووم!مشكوكه!اون گوشتكوبت رو بده ببينم.
زاخي موبايلش رو به سرژ ميده.
بيب بــــيب بيب بيب بيب بيب
-الو!سلام حال شما!خوبين؟خانم بچه ها خوبن؟....بله.ببخشيد ميخواستم با لرد سياه صحبت كنم....چي؟ نيستن؟كجا تشريف دارن؟اي بابا!....من كيم؟....بله بگين سرژ تانكيان و زاخارياس اسميت.
تـــــــــــولـــــــــــوق!
"اين چرا قطع كرد؟
"خب دوباره بگير!
بيب بيب بوب باب بيب بيب
-مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد!لطفا مجددا شماره گيري فرماييد!
"اي تف به اين مخابرات!
بيب بيب بيب بيب
-الو!....الو!سلام!بابا خانم گوشي رو بردارين ديگه!لام صب بردار.
-لطفا اگر امكان دارد دستانتان را با زاويه ي 73 درجه در جلوي دهان و بينيتان قرار دهيد و خود را خفه كنيد!ببخشيد!
"مـــــــــــا!
من از اين مؤدب تر نديده بودم كسي بگه خفه شو!
سرژ:زاخي بيا بريم خونش
زاخي:منم داشتم به همين فكر ميكردم...بريم.
دوربين همون جا ميمونه و تصوير ها با دور تند پخش ميشن و يك دفعه تصوير وايمسته.
زاخي در ميزنه.
دوربين ميياد بالاي در به طوري كه هم اينور در معلوم باشه هم اونورش.
يه خانوم ميياد در رو باز ميكنه.
-بفرماييد
سرژ:بخشيد لرد تشريف دارن؟
-متاسفم ايشون ديروز اسباب كشي داشتن.
سرژ:اسباب كشي؟!
زاخي:حالا كجا رفتن؟
-من نميدونم.ولي فكر ميكنم از هاگزميد رفتن.
زاخي:واي...مرلين كمكم كن...بدبخت شدم
سرژ:حيف اونهمه پولي كه داديم
زاخي:من دادم تو كه ندادي.
سرژ:بيا...بيا بريم به اون جرج بدبخت بگيم چه بلايي سرش اومده.
دوربين به علت ناراحتي سرژ و زاخي و هلك هلك راه رفتنشون نيم ساعتي رو با اونها راه ميره تا ميرسه دم در خونه جرج
سرژ در ميزنه.
زاخي:چرا در رو باز نميكنه
سرژ:چه ميدونم....اين در كل مشكوك ميزد....فكر كنم رفته بيرون.....بيا قفل رو بشكنيم بريم تو
زاخي:خب خنگولي ورد ميخونيم!....آلاهومورا
در باز ميشه و سرژ و زاخي با حالت فيلماي اكشن شيرجه زنان ميپرن تو.
سرژ:چرا اينجا خاليه؟پس وسايل جرج كو؟
زاخي:اي نامرد...اونم همدست لرد بوده
سرژ:يعني اونم اسباب كشي كرده و رفته؟!
چند دقيقه اي سرژ و زاخي بهت زنان همديگه رو نگاه ميكنن و بعد به گريه مي افتند و همديگر رو بقل ميكنند.
هر دو با حالت نشسته و در بقل هم گريه ميكنند و همديگه رو دلداري ميدن.
دوربين با سرعتي كم از صحنه دور ميشه و به سمت بالا ميره......فاصله دوربين از اونا زياد ميشه....حتي از خانه هم خارج ميشه و به كهكشان ميره....اما....صداي گريه ي اون دو در همه جا پخش ميشه.
تصوير كم كم محو ميشه و.........
--------------------------------------------------------------------------
دوربين از پرده خارج ميشه
همه در حال كف زدن هستن!
سرژ تانكيان مهمان افتخاريه كه براي ديدن فيلم خودش به سينما اومده بود.
اسپيلبرگ:واقعا خوشحالم كه شما رو ميبينم آقاي تانكيان!شما مايليد در فيلم هاي من بازي كنيد؟
سرژ:من؟با كمال ميل
و لبخندي را نثار هم ميكنند.دوربينهاي زيادي نيز در دور آنها قرار دارند و خبرنگاران زيادي ميخوان مصاحبه كنند.اما به هيچ كدام جواب نميدهند.
اسپيلبرگ:آن نفر نقش زاخي چه؟
سرژ:اونم ميخواين؟اون رو كه از تو خيابون آورده بوديمش!اگه پيداش كردين ببرينش!
و بعد آهنگ فيلم زده ميشه(يكي از آهنگاي سرژ....سيستم آو اداون)و بعد اسپيلبرگ و سرژ در آغوش هم به سمت در خروجي سينما حركت ميكنه و دوربين همان طور در سالن ميمونه تا پرده كشيده ميشه و درها بسته ميشه!
-------------------------------------------------------------------------
بازيگران:
سرژ تانكيان
زاخارياس اسميت
جرج ديويس
لرد ولدمورت
ويليام ادوارد
مالي ويزلي(در نقش يك زن!)
كارگردان:سرژ تانكيان
تهيه كننده:زاخارياس اسميت
فيلمبردار:زاخارياس اسميت
صدابردار:هلگا هافلپاف
جلوه هاي ويژه:زاخارياس اسميت
گريم:سرژ تانكيان
خواننده:سرژ تانكيان
نوازنده ها:گروه سيستم آو ا داون:سرژ...دارون...شيو....جان...آوریل
توضيح:قسمت اول فيلم از پست رون ويزلي گرفته شده است كه بدين وسيله از ايشان تشكر به عمل مي آوريم
و با تشكر از:
عده اي جوان غيور رشتي
عده اي از بچه هاي بي غيرت سوسول تهروني
سايت جادوگران
زوپيس قهرمان!
ميلنگ تراشي قلي پاتر
جارو سازي ممد گرنجر
و تمامي عزيزاني كه در ساخت اين فيلم ما را ياري كردند.
كمپاني فيلم سازي هافلپاف(HCO)
تابستان و پاييز سال يك هزار و سيصد و هشتاد و چهار
آنها مدتي ،شايد يك ماه،دوماه...كسي چه داند...فقط وب مستر مطلق جهان آگاه بود كه چه مدت، ساكت بودند...عده اي پشت آن ها حرف در آورده بودند كه اين گروه نابود شده است.ديگر فعاليت نميكند.
ولي چه كسي از واقعيت آگاه بود؟.....اعضاي هافلپاف
در اين مدت آنها خيلي محرمانه روي پروژه اي بس محرمانه و خطرناك تر از مسائل هسته ي شفتالو كار ميكردند.در خفاي خود دست به ساخت فيلمي زدند كه جهانيان را به سكوت وا ميدارد و چهره واقعي بسياري از ملت را افشا ميكند.به مسائل گوناگوني همچون اسمشو نبر،ويليام ادوارد و همچينن مكان هاي تاريخي قزوين و رشت پرداخته اند.
و هم اكنون بعد از يك ماه تلاش شبانه روزي فيلمي ساخته شد كه جلوي روي شماست.از خشونت تا بيناموسي!از هاليوود تا هالي ويزارد!»
--------------------------------------------------------------------------
اكشن!
دوربين يك صف طولاني رو نشون ميده.
-مامان مامان!من از اينا ميخوام!
-كدوم مادرم؟اينا؟اينا كه خوردني نيست!
-مامان من پشمك ميخوام!
و ميزنه زير گريه!
تصوير بر روي آن قسمتي كه بچه به آن پشمك گفته بود زوم ميكند و بعد به عقب مي آيد و تصوير عكس بزرگي از سرژ تانكيان-هنرپيشه معروف- رو نشون ميده كه يك قسمت از ريشاشو هاي لايت سفيد كرده!
دوربين به سر در سينما برميگرده و نام فيلم نمايشي را نشان ميدهد:
ولدمورت بي ناموس!
بازيگران:
سرژ تانكيان....زاخارياس اسميت...جرج ديويس
با حضور افتخاري:
لرد ولدمورت و ويليام ادوارد
كارگردان:سرژ تانكيان
دوربين با سرعتي مافوق صوت به درون سينما ميرود و جز سايه هاي سياه چيزي معلوم نميشود و لحظه اي بعد در رديف هاي وسط سينما نشسته است!
تيتراژ فيلم شروع ميشود و نفر جلويي چون قدش بلند است نميگذارد فيلم بگيريم!
دوربين به پرده نزديك تر ميشه تا بهتر فيلم بگيره...نزديكتر...نزديكتر...تا اينكه به درون پرده ميره.
--------------------------------------------------------------------------
دوربين خارج از جو كره زمين،به دور كره ميچرخه.عده اي جارو سوار با لباس فضايي در حال كوييديچ بازي كردن در فضا هستند.دوربين با شدتي باور نكردني وارد جو ميشه..نزديك و نزديك تر...با سرعتي غير معمول به سانتي متري زمين ميرسه و بعد اون وقت مستقيم روي زمين به حركت درمياد.خانه هارو پشت سر ميزاره......از مرزي رد ميشه .مرزي نا پيدا ولي محسوس.به محله اي ميرسه...تابلوي «دهكده هاگزميد» خود نمايي ميكنه.جلو تر...به پشت دري ميرسه..مردي با چهره اي غير متعارف و ريش هاي غير عادي پشت در ايستاده و يك نون بربري تو دستشه و درو باز ميكنه وارد ميشه
"هووووووي مرتيكه پاشو لنگ ظهره!"
و با نوك كفشش محكم به صورت مردي كه خوابيده ضربه اي رو وارد كرد.خون از دهان و بيني زاخارياس اسميت سرازير شد!!
سرژ:ببخشيد قصد بدي نداشتم.ميخواستم بيدارت كنم يكم خشونت انگيزانه تر بيدارت كردم.
سرژ يه روزنامه ميچپونه تو دستاي زاخي كه كمي تا مقداري هنوز در خواب بود!
زاخارياس با حالت خواب آلودگي:از كي تا حالا تو روزنامه ميخوني؟!!
سرژ:چيزي نيست بابا صبح رفتم براي صبحونه نون بربري بگيرم مش قاسم جلومو گرفت گفت كل اين روزنامه ها رو هم 1 گاليون منم خريدمشون!!
زاخي:اه پسر اينجارو ببين
روزنامه رو ميندازه به طرف سرژ!!
سرژ:اينو ميگي؟
دوربين از ديد سرژ نشون ميده
"لاغري تنها در يك دقيقه!!! ديگر لازم نيست از روش ماگلي ليپوساكشن استفاده كنيد.با معجون لاغري ما در يك دقيقه سي كيلو كم كنيد.
مغازه لاغري مادام رزمرتا.
مواد لازم:يك عدد رول خاله بازي"
روي صفحه اين جمله ظاهر ميشه«دو دقيقه بعد»
زاخي:ابله پايينيشو ميگم.
هر دو به آگهي كوچكي كه گوشه ي چپ پايين صفحه بود خيره ميشن!
مغازه تقسيم روح با مديريت لرد ولدمورت!!
اگر ميخواهيد جاودانه باشيد با ما تماس بگيريد!!
ارتباط مستقيم با لرد سياه 09122222222
دوربين هنوز از ديد سرژ
سرژ:زاخي تو هم به اون چيزي فكر مي كني كه من ميكنم.
تصوير از ديد زاخي
زاخي:آره.من تو فكرم ولدي چجوري خط به اين رندي گير آورده!!!
سرژ:ابله من اونو نميگم.موبايلتو بده من!
ديــــد..ديد..ديــد..
"الو مغازه تقسيم روح لرد ول.... ببخشيد اسمشو نبر.
صدايي غير زميني و مارگونه از اون طرف گوشي جواب داد
" – بفرمائيد"
به محض شنيده شدن صدا چهره سرژ متحول شد و به انسان هايي شباهت پيدا كرد كه نياز مبرم به دستشويي رفتن دارن.
سرژ:ببخشيد شما لرد ولدمورتيد؟!!!
صدا بار ديگر فرياد زد:درسته.
سرژ كه اينبار از ترس احتياجش به دستشو يي رفع شد گفت:
" - يه وقت ميخواستم برا دو نفر!"
لرد با صداي ملايم تري پاسخ داد:
"همين حالا كافيه از در خونتون تو هاگزميد بياين بيرون چهار قدم به چپ مغازه من درست روبروتونه."
سرژ:چي داداش من كي به مغازه تو مجوز دادم؟!!!
لرد فرياد زد:خفه شو !!!
زاخارياس گوشي رو از سرژ ميگيره:چي؟...كي چي گفت؟...من به عنوان ناظر ماگل نت....
لرد:گفتم خفه شو مگر نه.....
دوربين از روي چهره ي سرژ و زاخي با سرعت سرو سام آوري مثل سرعت سر و سام آور در اول فيلم به سمت بيرون جو حركت ميكنه...عقب...از خونه ميره بيرون...بالاي دهكده...داره ميره بيرون دهكده تا كل هاگوارتز و حومه رو نشون بده كه صداي ترمزي مياد و دوربين دوباره به جلو حركت ميكنه.چند ثانيه بعد در جايي در همون نزديكي قرار ميگيره.
سرژ و زاخارياس دم در مغازه لرد
سرژ:ببين يه روزه عجب چيز نازي ساخته!!
لرد فرياد زد:بياين تو.
سرژ احساس كرد حس رفتن به دستشوئي تا چند لحظه ديگه بر اون غلبه ميكنه.
سرژ و زاخي وارد شدند.
مغازه اي با ته رنگ سبز...پر از مار خشك شده.ميزي در گوشه اي و ولدمورت در پشت آن.
لرد ولدمورت:خب ،همونطور كه ميدونين تقسيم روح كار سختيه.بنابراين همونطور كه.........
زاخي:حاشيه نرو مزنه چند؟!!!!!!!
لرد كه به نظر از رك گويي زاخي خيلي خوشش اومد گفت:براي دو نفر با تخفيف ويژه 99 گاليون!بابا منم زن و بچه دارم بايد خرجشونو در بيارم!اگه به اصرار زنم نبود عمرا اينجارو نمي زدم!!
سرژ:ارزونتر حساب كن مشتري شيم.
ولدمورت دست بي روحش را دراز ميكند و با آن ريش سرژ را نوازش كرده و ميگويد
لرد ولدمورت:به جان سرژ كه قربون اون ريشاش برم راه نداره.علاوه بر زن و بچم اينجا هزارتا كارگر افغاني داريم كه هر كدومشون 16 نفرو خرجي ميدن.اصلا همين ايشونو ميبيني يه ماهه تو صفه آخرشم باهاش 120 گالئون قرارداد بستم!!!
دوربين ميچرخه و به اتاق بغلي زوم ميكنه.
لي جردن تو اتاق بغلي نشسته!!
دوربين دوباره به اطاق قبلي برميگرده.ولي مكان اصلي رو گم ميكنه...با يه چرخش بالاخره بروبچز رو پيدا ميكنه
سرژ:آخرش چند؟!
لرد ولدمورت:آخرش با تخفيف و همه اينا 40 گاليون نفري.
سرژ و زاخي خيلي مشكوك به ولدمورت نگاه كرده و چشمك ميزنند
لرد ولدمورت:خب تقسيم روح هفت تا مرحله داره.مرحله اول مرحله استقامته.بايد ببينيم چقدر روح شما ميتونه استقامت داشته باشه
سرژ:ببخشين من دستشويي دارم خفن...دست به آب خونه كجاست؟
لرد:پيتر.....پيتر
پتي گرو شوت ميشه تو صحنه:بله قربان؟
لرد:دست به آب رو نشون طرف بده
پيتر با چشماني مرموز:چشم قربان
سرژ همرا با پيتر وارد دستشويي ميشه.صداي هاي ناله و فرياد بگوش ميرسه
سرژ:اينجا كجاست؟
پيتر:دس به آب
پيتر صحنه رو ترك ميكنه و سرژ رو تنها ميزاره.سرژ پشت به دوربين ايستاده و با صداي باز شدن زيپ شلوار صحنه تار ميشه.
صحنه توي مغازه:
پيتر بر ميگرده پيش لرد:ماموريت انجام شد لرد
لرد:آفرين....آن كرشيو(Un)
پيتر با حركات موزون از صحنه خارج ميشه
لرد:خب..اسميت...همونطور كه گفتم بايد استقامت رو نشون بدي..
زاخي با چهره اي متفكر:استقامت در برابر چي؟
ولدمورت:موهاهاها..در برابر ساحره جماعت.....اون لي رو ميبيني؟دقيقا سره آخرين ساحره كنترلشو از دست داد...البته با كمي چرك دست رفت مرحله بعد
صداي فرياد هاي سرژ مياد و سرژ شوت ميشه تو صحنه:اميدوارم اين دست به آب خونه يكي از مراحل نباشه
لرد:حالا برين تو اون اتاق...شروع شد
سرژ در گوش زاخي:زاخي...مرحله اول در برابر چي بايد استقامت كنيم؟
صداي تفكرات زاخي:چرا به سرژ بگم؟...چرا سرژ جاودان بشه؟...پس بهتره نگم
زاخي:هيچي نگفت...گفت منتظره تو باشيم كه با هم بريم..مرحله اول غير منتظرست
وارد اتاق ميشن...رقص نور...دوبس دوبس..دوبس...رقص نور...صداهاي سوت....همه جا رو دود و ابر و مه گرفته بود.
زاخي در دل:آخ جون كلاس رقص...من ديوونه كلاس رقصم...اوه نه..بايدخودمو كنترل كنم.
(توصيف صحنه اتاق بدليل نداشتن مسائل اخلاقي و داشتن مسائل غير اخلاقي سانسور شد)
زاخي و سرژ با حالت حال گيرانه اي به صحنه هاي اونجا نگاه ميكردن و حصرت ميخوردن.
لرد پشت آنها وارد ميشه
لرد:خب من بايد شمارو با گرداننده اين مرحله از تقسيم روح آشنا كنم.ريناتا......ريناتا....بيا مهمون داريم.
دختري با موهاي بلوند و چشمهاي سبز و بيني خوش فرم و خوش اندام و در كل يه چيز تو مايه هاي فلو دلاكور به سمت اونا مياد.
زاخي كه حالش از استنشاق هواي اونجا داشت بهم ميخورد:سرژ من داره حالم بد ميشه به لرد بگو الان برميگردم.
ريناتا:هي شازده پسر كجا ميري گوگولي؟
زاخي كه جا خورده بود حالش خوب شد :بله؟
ريناتا:بيا اينجا ببينمت.چه خوشگل شدي امشب.بيا ببينمت.
زاخي قدم هاي كوچيكي به سمتش برميداره كه دستي يقش رو ميگيره.
سرژ:نه زاخي تو نبايد اين كارو بكني.برادر اون داره تورو منحرف ميكنه.اگه اين كارو بكنه تو وارد مرحله بعد نميشي.
زاخي با چشماني خمار كه گيجي و منگي از قيافه اش ميباريد در تلاش بود خود را از چنگال سرژ رها كند.
سرژ: بيا بريم.مگه تو زن و بچه نداري؟ايوانا يادت رفته؟
زاخي كه اسم ايوانا به گوشش ميخوره كمي آروم ميشه:كــــــي؟ ايوانا كيه؟
باز شروع به تقلا ميكنه.
صحنه به طرز ناگهاني سياه ميشه و تمام كسايي كه تو سينما نشستن نميتونن ببينن چه برسه به بقيه!
به طرز خوفناكي سياهي صحنه مثل شيشه ميشكنه و اين جمله بر روي صفحه حك ميشه:
""10 دقيقه بعد"""
سرژ و ريناتا هر كدوم يه دست زاخي رو گرفتن و دارن ميكشن.
سرژ:نه زاخي تو نبايد بري.تو اگر از اون خط رد بشي هم من تويه مسابقه طناب كشي ضايع ميشم و هم تو نميتوني جاودانه بشي!
ريتانا:بيا گوگولي مگولي.....بيا عزيزم....منو نگاه كن...ببين چقدر دوستت دارم!
چشمكي زدو با دستش يه ماچ فوت ميكنه براي زاخي.
پاهاي زاخي با خطي كه اونو از اين مرحله حذف ميكنه چند سانتي متر فاصله داره.
سرژ:نـــــــــــــــــه....عمو صفدر كجايي كه يادت بخير....كجايي ببيني كه سرژت داره دوستشو از دست ميده..كاشكي منم ميتونستم مثل تو طناب كشي بكنم....اتفاقا زاخي سرتو درد نيارم حالا وسط اين بكش بكش....عمو صفدرم كه البته تو اونور آب بهش ميگفتم عمو جكي! تو مسابقات طناب كشي مدرسه هميشه اول بود....يادمه يه بار رفته بودم انباري خونشون چهار تا ادم گردن كلفت بودن كه......
زاخي:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
پاي زاخي از اون مرز رد ميشه
صفحه سياه ميشه
قيژ...قيژ قيژ
روي صفحه اين كلمات حك ميشه«اين قسمت كه حدود 20 دقيقه بود توسط اداره ارشاد هنگام زير نويس كردن فيلم حذف شد.خلاصه ي اين قسمت:بي ناموسي.بيناموسي.بيناموسي و در اخر با كمك به بچه هاي بي سرپرست رشت و كمك مالي زاخي توانست اين مرحله را پشت سر بگذارد»
-------------------------------------------------------------------------
دوربين زوم كرده رو صورت رنگ پريده سرژ و زاخي كه جاي رژ لب هاي روي صورت زاخي ديده ميشه.
سرژ با صداي بدون حس:اسمشو نبر.مرحله دوم چيه؟
دوربين ميره عقب صحنه اي پر از جمعيت ديده ميشه كه سرژ و زاخي بين آنها گم هستند و اين نشانگر عده فراوان داوطلبان هست.
صدايي بي روح ميپيچه:مرحله دوم جارو زدن كوچه هاي قزوين با جارو هاي دسته كوتاه
صحنه بعد
تصوير روي صورت سرژ و زاخي زوم كرده و بعد عقب ميره و همون جمعيت رو نشون ميده با اين تفاوت كه پوششي آهني بدور كمر و ما تحت كمر خود بستند.به دست همه آنها جارويي با دسته ي كوتاه داده شده.روي تابلو اول كوچه «كوچه دست غيب» خود نمايي ميكنه.
صدايي ميپيچه:با شماره سه شروع..تا اخر كوچه..يعني تا اونجاي كه خط قرمز هست رو بايد جارو كنين..يك..دو...سه...علامت شوميوس!
علامت شومي به بالا ميره و همه جارو هاي خود را روي زمين گذاشته و با سرعت هر چه تمام تر جارو ميكشند.
عده زيادي در همان ثانيه هاي اول با صداي «اخ..واي..اوي» بلندي روي زمين افتاده و غش كرده و از رده خارج ميشوند و پوشش هاي فلزي تكه پاره شده روي زمين مي افتند....تعداد به نصف رسيده.خاك بلند شده.همين تعداد باقي مانده با صداهايي از درد كار خود را ادامه ميدهند
در بين جمعيت صداي فرياد سرژ مياد:چرا جاروي من دستش كوتاه تر از بقيست؟
با صداهاي فريادي عده ديگري هم داغان شده و روي زمين ميافتن
دوربين زوم ميكنه روي زاخي و سرژ
زاخي:سرژ...يكم ديگه مونده...ما ميتونيم.
سرژ:آره....من خط قرمز رو ميبينم...
با سرعت جارو ميكشند.عده انها تقريبا از 500 نفر به 150 نفر رسيده است.
زاخي:همانطوري كه مرحله اول رو برديم اين مرحله رو هم ميبريم.
چهره عرقي جرج ديويس در پشت آنها ديده ميشود
جرج:بدويين بچه ها...به افتخار هافلپاف..هورررااا
هر سه هورا ميگويند و با اين هورا گويي دوپينگ كرده و با سرعت بيشتر جارو ميزنند
سرژ:دو قدم ديگه مونده
صحنه آهسته
صداي زاخي بصورت كلفت و آب دهن پرتابي:مـــــــــــــــــا ميتونيــــــــــــــــم
جارو هارو مي اندازند و اين دو قدم را ميپرند.بله..از خط پايان رد ميشوند..ولي سرژ در هوا در حالي كه بيشتر بدنش از خط قرمز رد شده است به دور خود ميپيچد و نشيمنگاه خود را ميگيرد و فريادي واقعا بلند تر از فرياد خودش ميكشد:مــــــــــــــــــامــــــــــــان
صحنه آهسته تمام ميشود و سرژ محكم روي زمين ميافتد و از حال ميرود .پوشش آهني دور كمر و ما تحت آن تكه پاره شده است.زاخي و جرج به طرف او ميايند
زاخي:ما تونستيم..سرژ پاشو...سرژ؟سرژ؟..آهاي...يكي آمبولانس خبر كنه...حالش بده
-------------------------------------------------------------------------
صحنه بعد
دوربين روي صورت رنگ پريده و با چشماني قرمز و مردمكي مار مانند و دهاني بي شكل و كله اي اسموت زوم كرده.
لرد:اي بابا يه كم عقب تر بگير دوربينو تمام جوش موشام معلوم شد!....خب بريم سر اصل مطلب.....مرحله ي بعدي تشخيص هويت 150 جوان غيور رشتيه.
دوربين ميياد عقب80 نفر شركت كننده كه دور لرد حلقه زده بودن با چهره هاي متعجب همديگرو نگاه ميكنن.با صداي لرد دوباره توجه همه به او جلب ميشه.
لرد:به هركدوم از شماها 500 نفر جوان نشون داده ميشه.بين اينا 200 نفر غيور هستن.هر كي بتونه 150 نفر رو پيدا كنه اين مرحله رو پشت سر ميزاره.
دوربين با سرعت تندي مياد عقب، خونه ها كوچك ميشن.سرعت دوربين كم ميشه و دوربين مي ايسته.با يه حركت ناگهاني ديگه، دوربين به پايين مياد.به داخل يك خونه ي ناآشنا ميره.
يك زن:وا....مگه تو خودت ناموس نداري تو خونه ي مردم سرك ميكشي؟
و با يك كفگير به سمت دوربين مياد.
دوربين بر خلاف دفعه هاي قبلي به داخل زمين ميره....پايين و پايينتر.يه راهروي خيلي دراز رو نشون ميده كه 80 تا در داره.هر نفر جلوي يه در ايستاده.ناگهان صدايي در راهرو ميپيچه...
لرد:با شماره 3 شروع ميكنيد.1...2...3.
همه در رو باز ميكنن و با عجله ميپرن تو.
دوربين پشت سرژ ميره تو و يه اتاق بزرگ رو نشون ميده كه 500 نفر توي اون اتاق هستن و سرژ جلوي اونها ايستاده.
دوربين مياد روي سرژ.سرژ به خودش كش و قوسي ميده و يه نفس عميق ميكشه.
دوربين بر ميگرده و از پشت سرژ اون 500 نفر رو نشون ميده كه به سرژ زل زده بودن.
سرژ با خودش:چي بگم الان؟.....آها!اهم...اهم...شماها يك مشت حرومزاده هستين.
دوربين هنوز پشت به سرژ بود و داشت جوانها رو نشون ميداد.يه دفعه حدود يك سوم نفرات مييان طرف دوربين.دوربين از وسط پاهاي سرژ به تندي عقب ميره و از نيمرخ سرژ رو ميگيره كه با فوت و فن هاي عجيب و غريب اونهارو دفع ميكرد.
سرژ بر ميگرده طرف دوربين و به سرعت ميدوئه.يك نفر ميپره پاشو ميگيره و اونو نقش زمين ميكنه بقيه هم ميان اطراف سرژ و تا ميخورد اونو ميزدن.يه دفعه سرژ بلند ميشه و يه ورد ميخونه يك قفس آهني بزرگ ميفته دور همه.سرژ ميدوئه و از ميله هاي قفس رد ميشه انگار كه قفسي وجود نداره.
دوربين روي صورت سرژ زوم ميكنه.
سرژ:خب...خب...خب بزارين ببينم چند تا باغيرت گرفتم.1...2...3...
دوربين انگشتها و لبهاي سرژ رو با هر شماره نشون ميده.
سرژ:22....23.....24.....اهه!بابا تو هم گيزر دادي به ماها.بابا اونا رو بگير چرا اومدي به من يكي چسبيدي؟....جووناي عزيز و غيور رشتي رو با كله ها و بيني هاي زيباشون نميبيني؟اصلا تا موقعي كه اونا هستن چرا از من فيلمبرداري ميكني؟
دوربين با تبعيت از سرژ از جوانها فيلمبرداري ميكنه كه با حالت وحشيانه اي به سرژ علامات زشت و حرفهاي بد ميزدن فيلم ميگيره.
صفحه سياه ميشه و جمله"دو دقيقه بعد" رو نشون ميده.
...188...189...190 خودشه دقيقاً صدونود تا.من موفق شدم.بزار ببينم 150 تا يا 190تا؟...مهم نيست...كار از محكم كاري عيب نميكنه!
بعد سرژ برميگرده و از در ميره بيرون.دوربين پشت سرژ از سوراخ كليد مياد بيرون!!
سرژ:مثل اينكه من اولين نفري ام كه اومده بيرون.
سرژ در راهرو قدم ميزنه...به طرف در كناري خود ميره.چشمان خود را نزديك به قفل در ميكنه.(دوربين از ديد سرژ)...پسري پشت به ما ايستاده و عده اي رو بروي ما..زاخارياس با شدت انگشتان خود را به علامت بي ناموسي تكان ميدهد. و همچنين چند بار فحش هاي ركيكي ميدهد.ولي آن عده اي كه جلوي او ايستاده اند با بيخيالي به او نگاه ميكنند..عده اي هم منگ به نظر ميرسند.به نظر ميرسد زاخي گير اصيل ها افتاده باشد
صحنه بعد
دوربين از ديد سرژ ولي اين بار چشم زاخي روي قفل در اتاق جرج است.جرج و 500 نفر جوان در حال گفتگو و شايد و خنده هستند.جوك ميگويند و به هم فحش ميدهند و ميخندند.
صحنه دوباره سياه ميشه و جمله ي"بعد از مسابقه"رو نشون ميده.
دوربين جمع سه نفري زاخي و سرژ و جرج رو نشون ميده
جرج:عجب بروبچز با صفايي بودن
زاخي:نه بابا..خيلي بي بخار بودن.
سرژ:خب..حالا چطوري قبول شدين؟
جرج:بروبچز رو راضي كردم و اونا هم هر 500 نفر با كمال ميل اومدن و داخل قفسي كه ساخته بودم شدند.قرار گذاشتيم با بروبچز بريم فحش پارتي.
زاخي:خوش به حالت....اونايي كه به من نشون دادن هيچ كاري نميكردن..مجبور شدم برم به بروبچز محله فحش بدم.
--------------------------------------------------------------------------
دوربين با سرعت كم به عقب مياد...صداي سرژ و زاخي و جرج كمتر ميشد...به سمت بالا حركت كرد و به سقف خورد!
فيلمبردار:اي بابا اين چرا رد نميشه؟
كارگردان:كات!آقاي فيلمبردار اين چه طرزشه؟
فيلمبردار:فكر كنم اثر جادو رفت از سقف رد نميشه.
كارگردان:آها اوكي....هي اكبر! بيا اين جادوئرو بزن حال ندارم.خسته شدم بابا چقدر طولانيه اين فيلمنامه!
------------------------------
صحنه دوباره تكرار ميشه!
دوربين با سرعت كم به عقب مياد...صداي سرژ و زاخي و جرج كمتر ميشد.
دوربين با سرعت زيادي از سقف عبور كرد و به مغازه لرد پريد.
-يعني چي؟ولي اين جوري كه نميشه!من اينجا قراره مرحله چهارم رو برگزار كنم....بله...من قبلا با ايشون هماهنگ كردم...بله وقت قبلي دارم.....بله؟....خب من كه دارم سه ساعته ميگم....الو سلام....وب مستر گيم اسپات؟
-بفرماييد خودم هستم.
-اوه سلام آقاي ويليام ادوارد ببخشيد منو كه يادتون مياد.با هم قرار گذاشته بوديم براي مرحله چهارم مغازه تقسيم روحم!
-بله يادمه مشكلي پيش اومده؟
-خب راستش شما قرار بود اين ساعت تشريف بيارين اينجا.
-خب من الان اونجام ديگه.
-ها؟كجا؟
-مثل اينكه شما حواست نيست!من همه جا هستم جناب.كافيه اسممو صدا كني تا من بيام.
-ها؟جل الخالق!
و گوشي رو ميگذاره زمين.
-آقاي ويليام ادوارد.
ناگهان ويليام ادوارد ظاهر ميشه!
همون موقع زاخي و سرژ و جرج وارد مغازه ميشن و در رو باز ميكنن.
زاخي:لرد سياه ما براي مرحله چهارم....
سرژ و زاخي و جرج تو جاشون خشك ميشن و بعد شروع ميكنن به تعظيم كردن!
زاخي:اي خداي اينترنت....اي وب مستر گيم اسپات من از شما طلب بخشش ميكنم و سلامتي خودم و خانوادمو از شما طلب ميكنم.
ويليام ادوارد:باشد پسرم من برايت برآورده اش ميكنم.
سرژ:اي وب مستر گوگل....اي مايه دار تر از زاخي....من يك خواسته اي دارم كه فقط شما ميتونيد برام انجامش بدين.
ويليام ادوارد:بگو پسرم!
سرژ:من ميخوام ريشمو هميشه برام سالم نگه دارين.
ويليام ادوارد دستشو به سمت ريشهاي سرژ ميبره.
((صحنه آهسته))
دوربين رويه ريش هاي سرژ زوم ميكنه...در بين ريشهاش عنكبوتهايي بالا پايين ميپريدند و تار ميريسند!
((خارج از صحنه آهسته))
ويليام ادوارد ريش سرژ رو نوازش ميكنه:تو ريشت تا آخر عمرت از هر چيزي مصونه!
سرژ:سرژ خودشو عقب ميكشه و با حالت بهت زده اي ميگه:ممنونم ممنونم!
جرج:من فقط طلب عفو ميكنم!
ويليام ادوارد:براي چه پسرم؟
جرج:من نمازامو سر وقت نميخونم
سرژ و زاخي از حالت تعظيم خارج ميشن و هر كدوم يه پس گردني به جرج ميزنن.
جرج:من چي كاره بيدم؟
زاخي:آخه خنگولي اين كه خداي واقعي نيست كه براش نماز بخوني.
سرژ:خب البته در قرآن حميد!سوره ي الحقيقت الاستكبارية آمده كه............
صحنه قطع ميشود و راوي ميگويد:
((اين تكه از فيلم كه در حدود 13 ساعت و 13 دقيقه بود! به دليل اينكه از كل فيلم بيشتر بود حذف شد.محتواي اين تكه:آياتي چند از قرآن حميد!))
**صحنه از تيرگي در مياد**
عده زيادي در حدود 110 نفر هر كدوم روبروي يك كامپيوتر نشسته اند.
لرد:خب....شما بايد تويه اين مرحله شناسه استاد ويليام ادوارد رو از بقيه شناسه ها تشخيص بدين.در زير هر شناسه اي يك پست زده شده كه شما از رويه اون تشخيص ميدين كه اين شخص ويليام ادوارد بوده يا نه.....خب شروع ميكنيم....1....2....كانكت!
دوربين در بين ميزهاي كامپيوتر حركت ميكنه.همه در حال ور رفتن با موس هستن.
-اين چه شكلي كار ميكنه آخه؟
-اين اكلكتريكيه؟
-سه شاخه هم داره؟
دوربين از بين ميزها به همين صورت حركت ميكنه و به يك ميز سياه رنگ ميرسه.
زاخارياس اسميت پشت اون نشته بود.دوربين لحظه اي سرژ رو كه بقل زاخي نشسته بود و با كامپيوترش ور ميرفت رو نشون داد.
دوربين از ديد زاخي:
زاخي:نه اين كه نيست....اينم نيست....آها پيداش كردم!
"فينيشيس مينيگل:
سلام!
من وب مستر سايت گوگل هستم.اميدوارم خوب و خوش و سلامت باشين.
اگر ميشه بگين سايتتون چنده تا من بخرم!
در ضمن من يك جوان رعناي 18 ساله هستم كه مسخره بازي درآوردم تا شما ناظراي محترم رو امتحان كنم.
در ضمن من حرف ويليام ادوارد رو تاييد ميكنم
ويرايش:پسرم ديگر از اين پستها نزن!
ويرايش شده توسط ويليام ادوارد در 3/6/1384 23:23
سرژ:جل الخالق!اين چيه ديگه؟
صداي راوي داستان مياد""كجا؟""
سرژ با انگشت سمت راست پايين صفحه رو نشون ميده:اينجا!
دوربين بر روي اون قسمت زوم ميكنه....جلو...جلوتر....جلوترتر...ولي..هيچي اونجا نيست جز صفحه ي سفيد!
صداي راوي:مارو مسخره كردي؟
سرژ با خنده:آره برو مرحله بعد حوصله ندارم اين مرحله رو ادامش بدم!
همه ي شركت كننده كه توجهشون به صحبت سرژ و راوي جلب شده بود:آره بابا برو مرحله بعد تا آبرومون بيشتر از اين نرفته.
صداي جرج از كنار سرژ ميياد:سرژ خواهش ميكنم چند تايي كه پيدا كردي به منم بگو من فقط 4 تا پيدا كردم.
سرژ:اي بابا تقلب باعث حذف از مسابقه ميشه.
همينطور كه سرژ داشته حرف ميزده صداش يواش و يواش تر ميشه تا جايي كه ديگه صداش نميياد...تصوير سياه و سفيد ميشه و بعد سفيديهاش كم كم گرفته ميشه و دوباره به رنگ سياه درمياد.
صداي راوي:و اين چنين شد كه بقيه مرحله چهارم فيلمبرداري نشد!
دو پرده از دو طرف در جلوي دوربين ظاهر ميشن.
-------------------------------------------------------------------------
پرده ها كنار ميرن و دوربين از ديد شخصي كه جلوي آينه نشسته است صحنه را نشان ميدهد.
سرژ تانكيان كراوات خود را درست ميكند و يك عطر به خود ميزند و دستهايش را در محفظه ي كرم به تو ميبرد و در همين حال....
"تو هنوز حاضر نشدي؟
صداي نامفهومي از طرف آشپزخانه مي آيد.
"هووووم؟....ني مب هي سا.
"چي ميگي تو؟بابا اون لامصب رو غورت بده ببينيم چي ميگي!
صداهاي نا بهنجاري از داخل آشپزخانه به گوش ميرسد.
قـــــــلوپ قـــــــــــــورت!
صداي زاخارياس اسميت به گوش ميرسد.
"من حوصله ندارم تو خودت برو.
"چي چي رو من حوصله ندارم!مثل اينكه يادت رفته كجا داريم ميريما!
"راستي كجا ميخوايم بريم؟
"بابا مغازه تقسيم روح!
زاخي موضوع رو ميفهمه و بلند ميشه و همون طوري وسايل صبحونه رو رو ميز ول ميكنه و چند دقيقه اي با سرژ كلنجار ميشه و به سمت اطاق خوابش ميره تا لباساشو عوض كنه.
تا زاخي به درون اطاقش گام برميداره يك توپ كوچولوي ريزه ميزه ي سفيد خوشگل!به درون صحنه ميپرد و هي باد ميكند!هي باد ميكند!هي باد ميكند!تا اينكه.....
تـــــــــــــــالـــــــــــاپ!!!
توپ ميتركد و دوربين صحنه جديد رو نشون ميده كه عاري از سكنست.دوربين به دور خود ميچرخد تا سوژه را پيدا كند كه در را در حال بسته شدن توسط شخصي در خارج از خانه ميبيند و به سمت بيرون خانه حركت ميكند.
هر دو نفر ظاهر خود را آراسته بودند و با متانت خاصي راه ميرفتند.
هنوز پاشون رو از در خونه بيرون نگذاشته بودن كه به دم در مغازه تقسيم روح لرد ولدمورت ميرسن.
"اين لامصب كه بستس!
"خب چرا سر من داد ميزني؟مگه تقصير منه؟....هي اون كاغذ رو نگاه كن!
هر دو به سمت كاغذي كه از درون مغازه بر روي شيشه نصب شده بود ميرن و بعد از نگاه كردن به همديگه هر دو سرشون رو به سمت نوشته ميبرن تا كلمات ريز اون رو بخونن كه....
دوووووووووووووووووووپ!
"بابا جلو چشتو نگاه كن!
" من جلو چشمو ديدم تو نديدي!
هر دو با چشمهايي اشكبار از درد طاقت فرسا برخورد دو كله با يكديگر شروع به خواندن نوشته ميكنند.
**براي تشكيل مرحله بعدي تقسيم روح با منشي من تماس بگيريد.....تلفن:09129999999**
""هوووم!مشكوكه!اون گوشتكوبت رو بده ببينم.
زاخي موبايلش رو به سرژ ميده.
بيب بــــيب بيب بيب بيب بيب
-الو!سلام حال شما!خوبين؟خانم بچه ها خوبن؟....بله.ببخشيد ميخواستم با لرد سياه صحبت كنم....چي؟ نيستن؟كجا تشريف دارن؟اي بابا!....من كيم؟....بله بگين سرژ تانكيان و زاخارياس اسميت.
تـــــــــــولـــــــــــوق!
"اين چرا قطع كرد؟
"خب دوباره بگير!
بيب بيب بوب باب بيب بيب
-مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد!لطفا مجددا شماره گيري فرماييد!
"اي تف به اين مخابرات!
بيب بيب بيب بيب
-الو!....الو!سلام!بابا خانم گوشي رو بردارين ديگه!لام صب بردار.
-لطفا اگر امكان دارد دستانتان را با زاويه ي 73 درجه در جلوي دهان و بينيتان قرار دهيد و خود را خفه كنيد!ببخشيد!
"مـــــــــــا!
من از اين مؤدب تر نديده بودم كسي بگه خفه شو!سرژ:زاخي بيا بريم خونش
زاخي:منم داشتم به همين فكر ميكردم...بريم.
دوربين همون جا ميمونه و تصوير ها با دور تند پخش ميشن و يك دفعه تصوير وايمسته.
زاخي در ميزنه.
دوربين ميياد بالاي در به طوري كه هم اينور در معلوم باشه هم اونورش.
يه خانوم ميياد در رو باز ميكنه.
-بفرماييد
سرژ:بخشيد لرد تشريف دارن؟
-متاسفم ايشون ديروز اسباب كشي داشتن.
سرژ:اسباب كشي؟!
زاخي:حالا كجا رفتن؟
-من نميدونم.ولي فكر ميكنم از هاگزميد رفتن.
زاخي:واي...مرلين كمكم كن...بدبخت شدم
سرژ:حيف اونهمه پولي كه داديم
زاخي:من دادم تو كه ندادي.
سرژ:بيا...بيا بريم به اون جرج بدبخت بگيم چه بلايي سرش اومده.
دوربين به علت ناراحتي سرژ و زاخي و هلك هلك راه رفتنشون نيم ساعتي رو با اونها راه ميره تا ميرسه دم در خونه جرج
سرژ در ميزنه.
زاخي:چرا در رو باز نميكنه
سرژ:چه ميدونم....اين در كل مشكوك ميزد....فكر كنم رفته بيرون.....بيا قفل رو بشكنيم بريم تو
زاخي:خب خنگولي ورد ميخونيم!....آلاهومورا
در باز ميشه و سرژ و زاخي با حالت فيلماي اكشن شيرجه زنان ميپرن تو.
سرژ:چرا اينجا خاليه؟پس وسايل جرج كو؟
زاخي:اي نامرد...اونم همدست لرد بوده
سرژ:يعني اونم اسباب كشي كرده و رفته؟!
چند دقيقه اي سرژ و زاخي بهت زنان همديگه رو نگاه ميكنن و بعد به گريه مي افتند و همديگر رو بقل ميكنند.
هر دو با حالت نشسته و در بقل هم گريه ميكنند و همديگه رو دلداري ميدن.
دوربين با سرعتي كم از صحنه دور ميشه و به سمت بالا ميره......فاصله دوربين از اونا زياد ميشه....حتي از خانه هم خارج ميشه و به كهكشان ميره....اما....صداي گريه ي اون دو در همه جا پخش ميشه.
تصوير كم كم محو ميشه و.........
--------------------------------------------------------------------------
دوربين از پرده خارج ميشه
همه در حال كف زدن هستن!
سرژ تانكيان مهمان افتخاريه كه براي ديدن فيلم خودش به سينما اومده بود.
اسپيلبرگ:واقعا خوشحالم كه شما رو ميبينم آقاي تانكيان!شما مايليد در فيلم هاي من بازي كنيد؟
سرژ:من؟با كمال ميل
و لبخندي را نثار هم ميكنند.دوربينهاي زيادي نيز در دور آنها قرار دارند و خبرنگاران زيادي ميخوان مصاحبه كنند.اما به هيچ كدام جواب نميدهند.
اسپيلبرگ:آن نفر نقش زاخي چه؟
سرژ:اونم ميخواين؟اون رو كه از تو خيابون آورده بوديمش!اگه پيداش كردين ببرينش!
و بعد آهنگ فيلم زده ميشه(يكي از آهنگاي سرژ....سيستم آو اداون)و بعد اسپيلبرگ و سرژ در آغوش هم به سمت در خروجي سينما حركت ميكنه و دوربين همان طور در سالن ميمونه تا پرده كشيده ميشه و درها بسته ميشه!
-------------------------------------------------------------------------
بازيگران:
سرژ تانكيان
زاخارياس اسميت
جرج ديويس
لرد ولدمورت
ويليام ادوارد
مالي ويزلي(در نقش يك زن!)
كارگردان:سرژ تانكيان
تهيه كننده:زاخارياس اسميت
فيلمبردار:زاخارياس اسميت
صدابردار:هلگا هافلپاف
جلوه هاي ويژه:زاخارياس اسميت
گريم:سرژ تانكيان
خواننده:سرژ تانكيان
نوازنده ها:گروه سيستم آو ا داون:سرژ...دارون...شيو....جان...آوریل
توضيح:قسمت اول فيلم از پست رون ويزلي گرفته شده است كه بدين وسيله از ايشان تشكر به عمل مي آوريم
و با تشكر از:
عده اي جوان غيور رشتي
عده اي از بچه هاي بي غيرت سوسول تهروني
سايت جادوگران
زوپيس قهرمان!
ميلنگ تراشي قلي پاتر
جارو سازي ممد گرنجر
و تمامي عزيزاني كه در ساخت اين فيلم ما را ياري كردند.
كمپاني فيلم سازي هافلپاف(HCO)
تابستان و پاييز سال يك هزار و سيصد و هشتاد و چهار
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/13 1:28:22
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر

کمپانی لرد پیکچرز تقدیم میکند:
کفتران مهاجر
بازیگران:
هری پاتر---- هری پاتر
کرام---------مواد فروش
لوسیوس مالفوی------- لوسیوس
زاخاریاس-------------معتاد
گیلدی---------------کفتر باز
لرداسلیترین--------------شبح
کالین کرویی--------فرمانده یگان های ویژه منکرات
آبرفورث -------------------- کسی که نباید اسمش را برد
-------------------------------------------------------------------
فیلم نامه نویس: لوسیوس مالفوی
کارگردان : ندارد
موزیک متن: آوریل
طراح لباس: سام وایز
عمور حمل نقل:استیو هالف
گریم:شارزاس
مجری صحنه:لارا
خوانده:سرژ
---------------------------------------------------------------------
آسمانی آبی و زیبا کبوتر ها در حال پرواز به صورت دسته ای بودند پرستو ها به این سو و آن سو می رفتند صدای آواز خواندن پرسی شنیده میشد دوربین از به طرف پایین می آید پسری لاغر مردنی با لباسی خاکی نظامی ساک و کوله پستی برزگی رو پشتش انداخته بود شاید برای محافظت در مقابل حملات نفس گیر گروهک دابل قزوین بود. با خود ترانه ای می سرود:
خوشا به حالت ای گیلدی ----------------که میپرانی کفتر بر بام خانه
خوشا به حالت ای آبر --------------------که رفتی منو فروختی زیرآبی
خوش به حالت ای کرام --------------------که چقدر تو هستی با مرام
خوش به حالت ای سالی----------------که هستی خیلی بی خیال
خوش ها به حالت ای لوسی ---------------------که هستی خیلی ارزشی
خوشا به حالت ای کالین------------------------ که هستی خیلی بد ریخت
خوشا به حالت ای زاخی---------------------که هستی خیلی بی رقیب
هری در حال خواندن این شعر بود که صدای آژیر یگان های ویژه قزوین شنده شد و آرامش هری را به هم زد صدای فردی در بلندگو خودروهای یگان ویژه شندیه شد: ایست پلیس قزوین
هری برگشت و دید مرد جوانی در حال فرار است و پلیس به دنبالش هست .مرد جوان چسبید پشت هری هری ناگهان رنگ از رخسارش پرید ...............
دی دی دینگ دیدینگ پیام بازرگانی
------------------------
آیا هری اغفال شد ؟
آیا هری تسلیم این فراری می شود؟
کفتر های گیلدی آیا می پرند؟
----------------------
فراری همین طور به پشت هری چسبیده بود و داخل گوش هری گفت تکون نخور وگرنه ...........چوبدستيمو تو گوشت فرو ميكنم!!(توسط منکرات ارشاد قزوین این تیکه از فیلم سانسور شد)
هری که داشت گریه میکرد تسلیم شد .
یگان های ویژه قزوین سر رسیدن فراری هری را به گروگان گرفته بود فرمانده یگان های ویژه به تمام مامورین خود دستور عقب نشنی داد:
کالین: آفراد دستها به پوشت ........عقب گرد !!!.......بهتره تسلیم بشی کرام تو به جرم فروش مواد شادی آور بازداشت هستی تسلیم شو خودتو به آسلام تسلیم کن.
کرام: هرگز فشاری شدید×توسط چوبدستي..سانسور توسط ارشاد!!!× به هری وارد کرد ....
کالین دوباره گفت : باشه باشه به گروگان فشار نیار .
کرام به این طرف و آن طرف خیابان خلوت شهید احمد مولا در قزوین نگاه کرد ........که چشمانش به تابلویی در بالای یک ساختمان خشک شد .
*نمایندگی هواداران زیرآبی در قزوین آکابینامیوس*
سریع هری را به طرف ساختمان هول داد و او را با خود کشید . در ساختمان را باز کرد .
کرام: هوم آسلام جایه با کلاسی زده هوم قشنگ هست .....آقا شما اینجا کاری دارید ......این صدا برای کرام خیلی آشنا بود برگشت و مردی با لباس سیاه و کلاه داری شبی به لباس سلاطین شیطان بود او راشناخت ...............خدای من کرام اینجا چه میکنی او خدای من هری ...............کرام چه بلایی سره هری آوردی چرا اینجوری شده
! ....چی ........؟ .......این هری هست ...نه .....حاجی دروغ نگو .
صدای خشن و از خود راضی کسی دیگر از پشت دیواری که بر روی آن پوستر و عکس های آسلامی فیلم های وارکرافت - استار وارز - ارباب حلقه ها- شنیده شد . هم هری هم کرام این صدا را شناختن .
کرام هری با هم: آبر
آبر از پشت دیوار آسلامی بیرون آمد .
------------------------------------------------
آیا دیوار میریزد؟
آیا آبر هم قزوینی شده؟
آیا کرام تسلیم می شود ؟
آیا هری تحت فشار کرام هست؟
آیا حاجی سیدیوس است یا سیدیوس حاجی هست؟
آیا آبر همان ویلیام است؟
همه و همه در قسمت بعد : زمان اکران هنگام با چهارمین هری پاتر جام آتش یعنی کمتر 2 هفته آینده . منظر باشد . اصل داستان فیلم در قسمت دوم هست.
کفتران مهاجر
بازیگران:
هری پاتر---- هری پاتر
کرام---------مواد فروش
لوسیوس مالفوی------- لوسیوس
زاخاریاس-------------معتاد
گیلدی---------------کفتر باز
لرداسلیترین--------------شبح
کالین کرویی--------فرمانده یگان های ویژه منکرات
آبرفورث -------------------- کسی که نباید اسمش را برد
-------------------------------------------------------------------
فیلم نامه نویس: لوسیوس مالفوی
کارگردان : ندارد
موزیک متن: آوریل
طراح لباس: سام وایز
عمور حمل نقل:استیو هالف
گریم:شارزاس
مجری صحنه:لارا
خوانده:سرژ
---------------------------------------------------------------------
آسمانی آبی و زیبا کبوتر ها در حال پرواز به صورت دسته ای بودند پرستو ها به این سو و آن سو می رفتند صدای آواز خواندن پرسی شنیده میشد دوربین از به طرف پایین می آید پسری لاغر مردنی با لباسی خاکی نظامی ساک و کوله پستی برزگی رو پشتش انداخته بود شاید برای محافظت در مقابل حملات نفس گیر گروهک دابل قزوین بود. با خود ترانه ای می سرود:
خوشا به حالت ای گیلدی ----------------که میپرانی کفتر بر بام خانه
خوشا به حالت ای آبر --------------------که رفتی منو فروختی زیرآبی
خوش به حالت ای کرام --------------------که چقدر تو هستی با مرام
خوش به حالت ای سالی----------------که هستی خیلی بی خیال
خوش ها به حالت ای لوسی ---------------------که هستی خیلی ارزشی
خوشا به حالت ای کالین------------------------ که هستی خیلی بد ریخت
خوشا به حالت ای زاخی---------------------که هستی خیلی بی رقیب
هری در حال خواندن این شعر بود که صدای آژیر یگان های ویژه قزوین شنده شد و آرامش هری را به هم زد صدای فردی در بلندگو خودروهای یگان ویژه شندیه شد: ایست پلیس قزوین
هری برگشت و دید مرد جوانی در حال فرار است و پلیس به دنبالش هست .مرد جوان چسبید پشت هری هری ناگهان رنگ از رخسارش پرید ...............
دی دی دینگ دیدینگ پیام بازرگانی
------------------------
آیا هری اغفال شد ؟
آیا هری تسلیم این فراری می شود؟
کفتر های گیلدی آیا می پرند؟
----------------------
فراری همین طور به پشت هری چسبیده بود و داخل گوش هری گفت تکون نخور وگرنه ...........چوبدستيمو تو گوشت فرو ميكنم!!(توسط منکرات ارشاد قزوین این تیکه از فیلم سانسور شد)
هری که داشت گریه میکرد تسلیم شد .
یگان های ویژه قزوین سر رسیدن فراری هری را به گروگان گرفته بود فرمانده یگان های ویژه به تمام مامورین خود دستور عقب نشنی داد:
کالین: آفراد دستها به پوشت ........عقب گرد !!!.......بهتره تسلیم بشی کرام تو به جرم فروش مواد شادی آور بازداشت هستی تسلیم شو خودتو به آسلام تسلیم کن.
کرام: هرگز فشاری شدید×توسط چوبدستي..سانسور توسط ارشاد!!!× به هری وارد کرد ....
کالین دوباره گفت : باشه باشه به گروگان فشار نیار . کرام به این طرف و آن طرف خیابان خلوت شهید احمد مولا در قزوین نگاه کرد ........که چشمانش به تابلویی در بالای یک ساختمان خشک شد .
*نمایندگی هواداران زیرآبی در قزوین آکابینامیوس*
سریع هری را به طرف ساختمان هول داد و او را با خود کشید . در ساختمان را باز کرد .
کرام: هوم آسلام جایه با کلاسی زده هوم قشنگ هست .....آقا شما اینجا کاری دارید ......این صدا برای کرام خیلی آشنا بود برگشت و مردی با لباس سیاه و کلاه داری شبی به لباس سلاطین شیطان بود او راشناخت ...............خدای من کرام اینجا چه میکنی او خدای من هری ...............کرام چه بلایی سره هری آوردی چرا اینجوری شده
! ....چی ........؟ .......این هری هست ...نه .....حاجی دروغ نگو .صدای خشن و از خود راضی کسی دیگر از پشت دیواری که بر روی آن پوستر و عکس های آسلامی فیلم های وارکرافت - استار وارز - ارباب حلقه ها- شنیده شد . هم هری هم کرام این صدا را شناختن .
کرام هری با هم: آبر
آبر از پشت دیوار آسلامی بیرون آمد .
------------------------------------------------
آیا دیوار میریزد؟
آیا آبر هم قزوینی شده؟
آیا کرام تسلیم می شود ؟
آیا هری تحت فشار کرام هست؟
آیا حاجی سیدیوس است یا سیدیوس حاجی هست؟
آیا آبر همان ویلیام است؟
همه و همه در قسمت بعد : زمان اکران هنگام با چهارمین هری پاتر جام آتش یعنی کمتر 2 هفته آینده . منظر باشد . اصل داستان فیلم در قسمت دوم هست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرام در 1384/8/14 9:05:43
جادوگران
جزئیات کاربر

كمپاني قازغلنگ تقديم ميكند:
مارغولك
بازيگران اين قسمت:
برادر حميد---------------------------حميد مارغولك(بوقي)
كرام----------------------------------زندانبان
سر رودريك آلبيانكوا-----------------آلبالوي روي ميز رييس منكرات
استن شانپايك----------------------استن شان پايك(جوان بيخرد)
حاجي دارك لرد---------------------حاج حميد(مرد با خدا)
قسمت سوم:برادر حميد وارد ميشود.
حميد آرام آرام چشمانش را باز كرد,خوشبختانه اين بار احساس كوفتگي نميكرد,روي تختي دراز كشيده بود.
چند لحظه اي گذشت تا اتفاقات گذشته را به ياد بياورد:زنداني شدن,ديدن عكسهاي گراوپي,برداشتن خودكار,كشته شدن كفتر.
تصميم گرفت نگاهي به اطراف بياندازد.
معلوم بود كه در اتاق يك بيمارستان است,بر روي تخت بغلي مردي دراز كشيده بود و داشت كتاب ميخواند.روي جلد كتاب نوشته بود:
هري پاتر و شاهزاده دورگه
ترجمه ي ويدا آسلاميه
حميد براي آشنايي بيشتر با مرد شروع به صحبت كرد:سلام آقا.
مرد:عليكم السلام دلبندم.
و نگاهي پيامدار به حميد انداخت.
حميد:اسم من حميده,حميد بوقي,بر و بچ حميد مارغولك صدام ميكنن.
مرد:بسي از زيارت چنين فرد نوراني و بوقي خوشحال شدم.بنده حاج آقا حجت ال آسلام حميد هستم و صدها بار از رويت چهره ي شما خوشم آمد.
حميد:حاج آقا اين چيه ميخوني؟
حاج حميد:والله خدمت جناب شما عرض كنم كه اين كتاب و ترجمه ي زيباي آن بسي تا حدودي توام با كمي براي من جالب است و كلا نام آسلاميه سر چشمه ي اميد و تلالو و زيباييست.
حميد:بله خب.
حاج حميد:حالا گوشت را به من بسپار تا كمي از آن را با صوت برايت تلاوت كنم:
فيش فيشو مار نازنين
كه در اين مصراع مترجم احساس ها و عواطف كودكان را به خوبي اذعان دارد
بخز و برو روي زمين
در اينجا شاعر از لغت عرفاني خزيدن استفاده كرده كه بسي جاي اميدواريست
و حاج حميد ادامه داد:البته ادامه ي اين شعر كلا حرام است چون به مسايل فرندشيپي گرايش يافته و در جايي شاعر ميگويد با مورفينت بد نكني..................يه وقت باهاش قهر نكني.
كاملا مشخص و قابل رويت است كه نويسنده ميخواهد فرد مونثي را به سمت فرد مذكري سوق دهد كه اين كاملا حرام است و در آيات آمده كه حكم آنها بلعيدن روغن داغ است.
حميد:به به.حاج آقا تركوندي با سخن گفتنت,دلم كباب شد.
حميد در حال صحبت با حاج حميد بود كه ناگهان دكتر وارد اتاق شد.
دكتر:آقاي حميد بوقي شما بايد حاضر بشيد تا ما پس از يك چكاپ كلي شمارو مرخص كنيم و شما ميتونيد با خيال راحت به زندان برگرديد.
حميد:نه دكي جون,من چاكرتم من احساس كوفتگي ميكنم در پشتم.
دكتر:همين كه گفتم.
و دكتر از اتاق خارج ميشه.
حاج حميد:ناراحت نباش برادرخداوند همراه توست,مهم نوراني بودن آنجايت هست كه هست.من گويا با خواندن اين ترجمه فعل و انفعالات شيميايي درونم جريان يافته و به يه دستشويي نياز دارم,پس اگر كاري نباشد ه اميد خدا رهسپار شوم.
حميد:
__________________________________________________________________________
زندانبان:سلام حاج آقا كجا ميريد؟
برادر حميد:عليكم اسلام بر شما برادر طالب آسلام,بنده به يكي از بيجامه پارتيهاي اطراف شهر دعوت شده ام,بين خودمان باشد ولي ميگن پسر با پسردر هم قاطي هستند,ما ميرويم كمي آنها را ارشاد كنيم.با اجازه
زندانبان:خدا به همراهت حاج آقا.
__________________________________________________________________________
برادر حميد به خيابون ميرسه و دنبال تاكسي ميگرده.
برادر حميد:ستارخان( نگيد قزوين ستارخان نداره ها,خوبشم داره
)
پس از يك ربع
برادر حميد:ستارخان
ناگهان اتوبوس عظيم الجسه اي كه روش با حروف طلايي نوشته اتوبوس شواليه رو به روي برادر حميد سبز ميشه و جواني از اون پياده ميشه.
استن:حاج آقا كجا ميري برسونمتون.
برادر حميد:اگر خدا بخواهد به ستارخان.
استن:ميري داخلش يا خارجش.
برادر حميد:خب صد البته از خارج بهتر است.
استن:حاجي پس بپر بالا.
__________________________________________________________
آيا زندانبان به هويت واقعي برادر حميد پي ميبرد؟
خارج ستارخان چجوريه؟
آيا برادر حميد موفق ميشود كه موفق شود؟
آيا حاجي از خواندن ترجمه ي آن كتاب مرده است؟
سر رودريك آلبالو كو؟
پس كجاست اين سر رودريك آلبالو؟
آيا آلبالو هم جزو ميوه هاست؟
اينها سوالاتي است كه بعضيهاشو ميفهميد بعضيهاشو هم نميفهميديد.
و اين است آستكبار مارغولكي
مارغولك
بازيگران اين قسمت:
برادر حميد---------------------------حميد مارغولك(بوقي)
كرام----------------------------------زندانبان
سر رودريك آلبيانكوا-----------------آلبالوي روي ميز رييس منكرات
استن شانپايك----------------------استن شان پايك(جوان بيخرد)
حاجي دارك لرد---------------------حاج حميد(مرد با خدا)
قسمت سوم:برادر حميد وارد ميشود.
حميد آرام آرام چشمانش را باز كرد,خوشبختانه اين بار احساس كوفتگي نميكرد,روي تختي دراز كشيده بود.
چند لحظه اي گذشت تا اتفاقات گذشته را به ياد بياورد:زنداني شدن,ديدن عكسهاي گراوپي,برداشتن خودكار,كشته شدن كفتر.
تصميم گرفت نگاهي به اطراف بياندازد.
معلوم بود كه در اتاق يك بيمارستان است,بر روي تخت بغلي مردي دراز كشيده بود و داشت كتاب ميخواند.روي جلد كتاب نوشته بود:
هري پاتر و شاهزاده دورگه
ترجمه ي ويدا آسلاميه
حميد براي آشنايي بيشتر با مرد شروع به صحبت كرد:سلام آقا.
مرد:عليكم السلام دلبندم.
و نگاهي پيامدار به حميد انداخت.
حميد:اسم من حميده,حميد بوقي,بر و بچ حميد مارغولك صدام ميكنن.
مرد:بسي از زيارت چنين فرد نوراني و بوقي خوشحال شدم.بنده حاج آقا حجت ال آسلام حميد هستم و صدها بار از رويت چهره ي شما خوشم آمد.
حميد:حاج آقا اين چيه ميخوني؟
حاج حميد:والله خدمت جناب شما عرض كنم كه اين كتاب و ترجمه ي زيباي آن بسي تا حدودي توام با كمي براي من جالب است و كلا نام آسلاميه سر چشمه ي اميد و تلالو و زيباييست.
حميد:بله خب.
حاج حميد:حالا گوشت را به من بسپار تا كمي از آن را با صوت برايت تلاوت كنم:
فيش فيشو مار نازنين
كه در اين مصراع مترجم احساس ها و عواطف كودكان را به خوبي اذعان دارد
بخز و برو روي زمين
در اينجا شاعر از لغت عرفاني خزيدن استفاده كرده كه بسي جاي اميدواريست
و حاج حميد ادامه داد:البته ادامه ي اين شعر كلا حرام است چون به مسايل فرندشيپي گرايش يافته و در جايي شاعر ميگويد با مورفينت بد نكني..................يه وقت باهاش قهر نكني.
كاملا مشخص و قابل رويت است كه نويسنده ميخواهد فرد مونثي را به سمت فرد مذكري سوق دهد كه اين كاملا حرام است و در آيات آمده كه حكم آنها بلعيدن روغن داغ است.
حميد:به به.حاج آقا تركوندي با سخن گفتنت,دلم كباب شد.
حميد در حال صحبت با حاج حميد بود كه ناگهان دكتر وارد اتاق شد.
دكتر:آقاي حميد بوقي شما بايد حاضر بشيد تا ما پس از يك چكاپ كلي شمارو مرخص كنيم و شما ميتونيد با خيال راحت به زندان برگرديد.
حميد:نه دكي جون,من چاكرتم من احساس كوفتگي ميكنم در پشتم.
دكتر:همين كه گفتم.
و دكتر از اتاق خارج ميشه.
حاج حميد:ناراحت نباش برادرخداوند همراه توست,مهم نوراني بودن آنجايت هست كه هست.من گويا با خواندن اين ترجمه فعل و انفعالات شيميايي درونم جريان يافته و به يه دستشويي نياز دارم,پس اگر كاري نباشد ه اميد خدا رهسپار شوم.
حميد:

__________________________________________________________________________
زندانبان:سلام حاج آقا كجا ميريد؟
برادر حميد:عليكم اسلام بر شما برادر طالب آسلام,بنده به يكي از بيجامه پارتيهاي اطراف شهر دعوت شده ام,بين خودمان باشد ولي ميگن پسر با پسردر هم قاطي هستند,ما ميرويم كمي آنها را ارشاد كنيم.با اجازه
زندانبان:خدا به همراهت حاج آقا.
__________________________________________________________________________
برادر حميد به خيابون ميرسه و دنبال تاكسي ميگرده.
برادر حميد:ستارخان( نگيد قزوين ستارخان نداره ها,خوبشم داره
)پس از يك ربع
برادر حميد:ستارخان
ناگهان اتوبوس عظيم الجسه اي كه روش با حروف طلايي نوشته اتوبوس شواليه رو به روي برادر حميد سبز ميشه و جواني از اون پياده ميشه.
استن:حاج آقا كجا ميري برسونمتون.
برادر حميد:اگر خدا بخواهد به ستارخان.
استن:ميري داخلش يا خارجش.
برادر حميد:خب صد البته از خارج بهتر است.
استن:حاجي پس بپر بالا.
__________________________________________________________
آيا زندانبان به هويت واقعي برادر حميد پي ميبرد؟
خارج ستارخان چجوريه؟
آيا برادر حميد موفق ميشود كه موفق شود؟
آيا حاجي از خواندن ترجمه ي آن كتاب مرده است؟
سر رودريك آلبالو كو؟
پس كجاست اين سر رودريك آلبالو؟
آيا آلبالو هم جزو ميوه هاست؟
اينها سوالاتي است كه بعضيهاشو ميفهميد بعضيهاشو هم نميفهميديد.
و اين است آستكبار مارغولكي
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سام وايز در 1384/7/8 22:08:11
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
جزئیات کاربر

کمپانی دریم ورکز تقدیم میکند--------->
و اکنون بعد از جنگ دنیاها، استیون اسپیلبرگ بار دیگر ژانر علمی تخیلی را می آزماید و این بار سربلند تر از همیشه:
قاطر
بازیگران:
ویکتورکرام...............رهگذر
کالین کریوی(کریمی)............رئیس حزب منکرات روستای اصغر آباد نیوجف سیتی(همان نجف آباد از حومه ی اصفهان که نام شهر نیوجرسی از آن گرفته شده است)
برادر حمید.............ننه منجوق
لی جردن............برادر میکائیل
سام وایز...........برادر جاسم
اندرومیدا بلک..........ننه گلابتون
سرژ تانکیان..........کورش هخامنشی
کارآگاه ققنوس..........فرمانده ماکسی میلی ققنوس
زاخاریاس اسمیت.............منجم باشی پادشاه
تام کروز،مریل استریپ،جولین مور،جیمی فاکس،جانی دپ، نیکول کیدمن، کاترین زیتا جونز، رابرت دنیرو، تام هنکس، جود لاو، کرک داگلاس، آنتونی باندراس، کیانو ریوز،کیت بلانشت،ناتالی پورتمن،کلینت ایستوود، اسکارلت جوهانسون،آیشواریا رای......................سیاهی لشکر
با هنرمندی:
روبیوس هگرید در نقش تپه
و شاهکار بازیگری دنیا:
برتی بات در نقش قاطر
سکانس اول، تخت جمشید،1200 قبل از میلاد
دوربین از نمای بالای تخت جمشید شروع کرده و به سمت جلو میاد و وارد شهر میشه.ستون های سنگی بلند سر به فلک کشیده رو در بر میگیره و کم کم وارد ساختمان مجلل اصلی میشه.از راهروهای متعدد میگذره و به دری با شکوه در انتهای کریدوری سنگفرش شده میرسه.در برای دوربین باز میشه و دوربین داخل میشه و اتاقی بزرگ و مجلل رو در سه ثانیه از نظر میگذرونه و وارد تخت خواب پرده داری میشه که مردی با ریش یک وجبی و در حالی که متکایی رو تنگ در بغل گرفته و یک پاش از زیر پتو بیرونه توی خواب عمیق خور و پف می کنه.دوربین جلومیره و کلوزآپ مرد رو می گیره. در همین لحظه لبخند پیروزمندانه ای بر لبان مرد ظاهر میشه و مرد جویده جویده کلماتی رو ادا می کنه که فقط چند کلمات از بینش قابل فهمه.
مرد با حالت پیروزمندانه و جویده میگه:خخخخخ....پیشششت،خخخ...ما...قدرت...قاطر...آفریده...نمممممممم...تیکه...خودش است...شوممممممت...کچل...پیس پیس پیس پیسسسسست...بهترین...گم بشو...خخخخخخخخ...کککک،شششششت.
و ناگهان چشم باز میکنه.طرز فیلمبرداری عادی میشه.دوربین عقب میاد.مرد سریع از جا بلند میشه.
مرد:خودش است...همین است...می دانستیم که مخ خودمان عاقل تر است.
و لبخند موذیانه و پیروزمندانه ای میزنه.
مرد(با صدای بلند):ققی...ققی...بیا...کارت داریم...منجم تو هم بیا. زودبباشید
در باز میشه و دو مرد بلند قامت وارد میشن.یکی چند تلسکوپ و اسطرلاب از خودش آویزون کرده و دیگری شمشیری در دست داره.
منجم:امر بفرمایید کورش کبیر.
ققنوس:من فرمانده ماکسیمیلیققنوس در خدمت گذاری حاظرم.
کورش:باش تا اموراتت گذران کند...خوب حدس بزنید که چه شده.
منجم: اعلی حضرت دیشب خوب خوابیده اند.
کورش:نه...خیلی مهم تر.
ققنوس:جناب مستتاب اکرم کورش کبیر، خواب سلطان بانوی آینده را دیده اند.
کورش:نه به آن خوبی نیست ولی در جای خود مهم است...ما راه پایداری این عمارت ها را یابیده ایم. می دانی چیست؟ قاطر...
دو مرد:قاطر؟
موسیقی دلهره آور.
سکانس دوم، اصغر آباد نیوجف سیتی،فوریه ی 2005
دو پیر زن چارقد گل گلی که یکی از آنها به طور غیر عادی چهار شونه ست و ته ریش داره جلوی یه خونه ی کاهگلی نشسته ن و تعریف می کنن.
پیرزن اول:آره مونزوق زون(ز ها را بین جیم و ز بخوانید)میگما شنیده م کا پسرت ابرواشا باریک کرده س.
منجوق:شایعه س. گوش نکون...مایکلی ما همی زوری ابرواش خوشگل بوده س.ای حرفا را حسودا میزنن.ولی من شنیده م کا پسری تو دیپلند گرفته س.گلی زون ای حرفا از من به عنوانی خواهری کوچیکت بشو...ای قرتی بازیا کاری پسرا نی.
گلابتون:خواهری کوچیک؟ آ ماشاا... کا تو از من کوچیک تری.حالا مه یه چی می گم ولی مطمئند باش کا شایعه نی.
منجوق:چیه س؟
گلابتون:می گنداوا کا ایران به جایی سلاحی هسته ای، قاطر دارد.از همون قاطرایی هخامنشی...
منجوق:قاطر؟
موسیقی دلهره آور در صحنه می پیچه.
سکانس سوم، حوالی اصغر آباد نیوجف سیتی،می 2005
دو پسر جوان سوار بر الاغ از تپه ای بالا میرن و صحبت میکنن. نکته ی عجیب اینکه هر از گاه صدایی از تپه در میاد.ولی نباید جدی گرفت.
پسر اول:جسی!
جسی:هاند؟
پسر اول:میگما اویییم سرده س.(چقد سرده)قاطرم سردشه س.
جسی:الان تابسونس با ازازه دون.(اجازه تون)
چند دقیقه در سکوت بالا میرن.و در همون حال تپه آخ و اوخ میکنه.
جسی:مایکل!
مایکل:هاند؟
جسی:می گما وا نکند این تپه آتشفشوند باشد...
مایک:احمقیا.آخا چلغوز! این تپه کا آتشفشوند نیسش.
جسی:ا کوزا می دونی(از کجا میدونی؟)
مایک:چونکا تو نقشه ای جغرافیا ننوشتند. ولی یه چی بگم؟ می دونستی کا تختی جشمید دارد میرد زیری آب؟
جسی:آ چی طور؟ اصی(اصلا) جشمید کیه س کا تختش کی باشد؟
مایک:مه نی میدونم. ننه م گفتس کا سد دارن میزنن او وقت تختی جشمید میرد زیری آب.
جسی:او وخت جشمید اگه خواب باشد غرق میشد.
مایک:آره حتمند.می گندا کا اگی تختی جشمید برد زیری آب یه قاطر میاد همه مونا می کشد...
جسی:قاطر؟
موسیقی دلهره آوری با ضربه های سنگین شروع به نواختن می کنه.
سکانس چهارم، سازمان منکرات اصغر آباد، نیوجف سیتی، اگوست 2005
رئیس حزب منکرات در حالی که با ریشش ور میره ، برگه ای از کتاب قدیمی ای رو می خونه و هر از گاه روی چیزی خط میکشه.
برادر کریمی:ای سانسوری کتابایی قدیمی ام کا سخته س.
چند لحظه بعد. ناگهان چشماش گرد میشه و با دقت شروع میکنه به خوندن مطلب. دوربین جلو میره و روی صفحه ی کاغذ زوم میکنه.
نوشته ی صفحه از این قراره:
منابع موثق تاریخی می گویند که کورش هخامنشی برای حفاظت از عمارات پادشاهی خود در آپادانا و سایر نقاط اقدامات زیادی اندیشیده است. این خبر از جمله اخباری است که با تکیه بر منابع کاملا تاریخی بیان می شود و از معدود نکاتی است که نویسنده ی این وجیزه اطمینان کامل به صحت آن دارد. و بنا بر اطلاعات منثور در کتابهای باستانی سراسر دنیا، این تمهیدات هر بار که تخت جمشید شروع به خراب شدن میکند و به دلایل مختلف رو به نابودی میرود،بروز کرده و جان عده ی زیادی را می گیرد. می دانیم که اسکندر مقدونی نیز در حمله به ایران از این آسیبها به دور نبوده است. و اما سوالی که پیش می آید این است که چگونه چیزی تا این حد هوشمندانه می تواند باشد؟ یکی از بدیهیات این است که بر اساس وضعیت اقمار سیاره ی مشتری در شبهای سوم و هشتم هر ماه، در ماه دسامبر سال 2005 میلادی، قاطر ویرانگر بار دیگر ظهور خواهد کرد.
برادر کریمی:قاطر؟
موسیقی دلهره آور نواخته میشه.
سکانس پنجم،تخت جمشید و اصغر آباد نیوجف سیتی،دسامبر 2005
دوربین از بالای ویرانه های تخت جمشید عبور میکنه و جلو میره و روی نقطه ای از یک ستون سنگی متوقف میشه. موسیقی دلهره آوری زمینه رو پر میکنه. و ناگهان قطعه سنگی از ستون کنده میشه و با صدای خفه ای به زمین می افته.دوربین دو بار دیگه با حرکت آهسته سنگو دنبال میکنه و در حالی که موسیقی قطع شده، صدای افتادن سنگ به مراتب بلند تر از دفعه ی اول شنیده میشه.
دوربین با سرعتی که هیچ تصویری قابل تشخیص نیست شروع به حرکت می کنه و چهار ثانیه بعد در اصغر آباد نیوجف سیتی سرعتش کم میشه. دوربین از میان چند خانه ی کاهگلی عبور میکنه و در انتهای کوچه ای باریک سرعتش کمتر میشه و جلو میره و تصویر زمین بایری رو در قاب می گیره. سرعتش باز هم کمتر میشه ولی نمی ایسته. جلو میره و کم کم تصویر نقطه ی سیاه رنگی از دوردست مشاهده می شه.دوربین متوقف می شه و نقطه ی کوچک جلو میاد و به تدریج واضح میشه. همین طور که نقطه جلو میاد به شکل قاطری قابل تشخیص میشه و موسیقی دلهره آور یه بار دیگه شروع میشه.
قاطر جلو میاد و به دوربین نزدیک میشه و وقتی که کاملا تک تک نقاط صورتش قابل دیدن بود، می ایسته و نیشخند مذیانه و شرورانه ای میزنه.در همین لحظه موسیقی به نقطه ی اوج خودش میرسه و قاطر بلافاصله نیشش بسته میشه و قیافه ی سنگدلانه ای پیدا می کنه و با بدخواهی به دوربین خیره میشه. دوربین جلو میره و وارد سیاهی چشم قاطر میشه و وقتی که صفحه کاملا سیاه شد، تیتراژ پایانی ظاهر میشه.
و اکنون بعد از جنگ دنیاها، استیون اسپیلبرگ بار دیگر ژانر علمی تخیلی را می آزماید و این بار سربلند تر از همیشه:
قاطر
بازیگران:
ویکتورکرام...............رهگذر
کالین کریوی(کریمی)............رئیس حزب منکرات روستای اصغر آباد نیوجف سیتی(همان نجف آباد از حومه ی اصفهان که نام شهر نیوجرسی از آن گرفته شده است)
برادر حمید.............ننه منجوق
لی جردن............برادر میکائیل
سام وایز...........برادر جاسم
اندرومیدا بلک..........ننه گلابتون
سرژ تانکیان..........کورش هخامنشی
کارآگاه ققنوس..........فرمانده ماکسی میلی ققنوس
زاخاریاس اسمیت.............منجم باشی پادشاه
تام کروز،مریل استریپ،جولین مور،جیمی فاکس،جانی دپ، نیکول کیدمن، کاترین زیتا جونز، رابرت دنیرو، تام هنکس، جود لاو، کرک داگلاس، آنتونی باندراس، کیانو ریوز،کیت بلانشت،ناتالی پورتمن،کلینت ایستوود، اسکارلت جوهانسون،آیشواریا رای......................سیاهی لشکر
با هنرمندی:
روبیوس هگرید در نقش تپه
و شاهکار بازیگری دنیا:
برتی بات در نقش قاطر
سکانس اول، تخت جمشید،1200 قبل از میلاد
دوربین از نمای بالای تخت جمشید شروع کرده و به سمت جلو میاد و وارد شهر میشه.ستون های سنگی بلند سر به فلک کشیده رو در بر میگیره و کم کم وارد ساختمان مجلل اصلی میشه.از راهروهای متعدد میگذره و به دری با شکوه در انتهای کریدوری سنگفرش شده میرسه.در برای دوربین باز میشه و دوربین داخل میشه و اتاقی بزرگ و مجلل رو در سه ثانیه از نظر میگذرونه و وارد تخت خواب پرده داری میشه که مردی با ریش یک وجبی و در حالی که متکایی رو تنگ در بغل گرفته و یک پاش از زیر پتو بیرونه توی خواب عمیق خور و پف می کنه.دوربین جلومیره و کلوزآپ مرد رو می گیره. در همین لحظه لبخند پیروزمندانه ای بر لبان مرد ظاهر میشه و مرد جویده جویده کلماتی رو ادا می کنه که فقط چند کلمات از بینش قابل فهمه.
مرد با حالت پیروزمندانه و جویده میگه:خخخخخ....پیشششت،خخخ...ما...قدرت...قاطر...آفریده...نمممممممم...تیکه...خودش است...شوممممممت...کچل...پیس پیس پیس پیسسسسست...بهترین...گم بشو...خخخخخخخخ...کککک،شششششت.
و ناگهان چشم باز میکنه.طرز فیلمبرداری عادی میشه.دوربین عقب میاد.مرد سریع از جا بلند میشه.
مرد:خودش است...همین است...می دانستیم که مخ خودمان عاقل تر است.
و لبخند موذیانه و پیروزمندانه ای میزنه.
مرد(با صدای بلند):ققی...ققی...بیا...کارت داریم...منجم تو هم بیا. زودبباشید
در باز میشه و دو مرد بلند قامت وارد میشن.یکی چند تلسکوپ و اسطرلاب از خودش آویزون کرده و دیگری شمشیری در دست داره.
منجم:امر بفرمایید کورش کبیر.
ققنوس:من فرمانده ماکسیمیلیققنوس در خدمت گذاری حاظرم.
کورش:باش تا اموراتت گذران کند...خوب حدس بزنید که چه شده.
منجم: اعلی حضرت دیشب خوب خوابیده اند.
کورش:نه...خیلی مهم تر.
ققنوس:جناب مستتاب اکرم کورش کبیر، خواب سلطان بانوی آینده را دیده اند.
کورش:نه به آن خوبی نیست ولی در جای خود مهم است...ما راه پایداری این عمارت ها را یابیده ایم. می دانی چیست؟ قاطر...
دو مرد:قاطر؟
موسیقی دلهره آور.
سکانس دوم، اصغر آباد نیوجف سیتی،فوریه ی 2005
دو پیر زن چارقد گل گلی که یکی از آنها به طور غیر عادی چهار شونه ست و ته ریش داره جلوی یه خونه ی کاهگلی نشسته ن و تعریف می کنن.
پیرزن اول:آره مونزوق زون(ز ها را بین جیم و ز بخوانید)میگما شنیده م کا پسرت ابرواشا باریک کرده س.
منجوق:شایعه س. گوش نکون...مایکلی ما همی زوری ابرواش خوشگل بوده س.ای حرفا را حسودا میزنن.ولی من شنیده م کا پسری تو دیپلند گرفته س.گلی زون ای حرفا از من به عنوانی خواهری کوچیکت بشو...ای قرتی بازیا کاری پسرا نی.
گلابتون:خواهری کوچیک؟ آ ماشاا... کا تو از من کوچیک تری.حالا مه یه چی می گم ولی مطمئند باش کا شایعه نی.
منجوق:چیه س؟
گلابتون:می گنداوا کا ایران به جایی سلاحی هسته ای، قاطر دارد.از همون قاطرایی هخامنشی...
منجوق:قاطر؟
موسیقی دلهره آور در صحنه می پیچه.
سکانس سوم، حوالی اصغر آباد نیوجف سیتی،می 2005
دو پسر جوان سوار بر الاغ از تپه ای بالا میرن و صحبت میکنن. نکته ی عجیب اینکه هر از گاه صدایی از تپه در میاد.ولی نباید جدی گرفت.
پسر اول:جسی!
جسی:هاند؟
پسر اول:میگما اویییم سرده س.(چقد سرده)قاطرم سردشه س.
جسی:الان تابسونس با ازازه دون.(اجازه تون)
چند دقیقه در سکوت بالا میرن.و در همون حال تپه آخ و اوخ میکنه.
جسی:مایکل!
مایکل:هاند؟
جسی:می گما وا نکند این تپه آتشفشوند باشد...
مایک:احمقیا.آخا چلغوز! این تپه کا آتشفشوند نیسش.
جسی:ا کوزا می دونی(از کجا میدونی؟)
مایک:چونکا تو نقشه ای جغرافیا ننوشتند. ولی یه چی بگم؟ می دونستی کا تختی جشمید دارد میرد زیری آب؟
جسی:آ چی طور؟ اصی(اصلا) جشمید کیه س کا تختش کی باشد؟
مایک:مه نی میدونم. ننه م گفتس کا سد دارن میزنن او وقت تختی جشمید میرد زیری آب.
جسی:او وخت جشمید اگه خواب باشد غرق میشد.
مایک:آره حتمند.می گندا کا اگی تختی جشمید برد زیری آب یه قاطر میاد همه مونا می کشد...
جسی:قاطر؟
موسیقی دلهره آوری با ضربه های سنگین شروع به نواختن می کنه.
سکانس چهارم، سازمان منکرات اصغر آباد، نیوجف سیتی، اگوست 2005
رئیس حزب منکرات در حالی که با ریشش ور میره ، برگه ای از کتاب قدیمی ای رو می خونه و هر از گاه روی چیزی خط میکشه.
برادر کریمی:ای سانسوری کتابایی قدیمی ام کا سخته س.
چند لحظه بعد. ناگهان چشماش گرد میشه و با دقت شروع میکنه به خوندن مطلب. دوربین جلو میره و روی صفحه ی کاغذ زوم میکنه.
نوشته ی صفحه از این قراره:
منابع موثق تاریخی می گویند که کورش هخامنشی برای حفاظت از عمارات پادشاهی خود در آپادانا و سایر نقاط اقدامات زیادی اندیشیده است. این خبر از جمله اخباری است که با تکیه بر منابع کاملا تاریخی بیان می شود و از معدود نکاتی است که نویسنده ی این وجیزه اطمینان کامل به صحت آن دارد. و بنا بر اطلاعات منثور در کتابهای باستانی سراسر دنیا، این تمهیدات هر بار که تخت جمشید شروع به خراب شدن میکند و به دلایل مختلف رو به نابودی میرود،بروز کرده و جان عده ی زیادی را می گیرد. می دانیم که اسکندر مقدونی نیز در حمله به ایران از این آسیبها به دور نبوده است. و اما سوالی که پیش می آید این است که چگونه چیزی تا این حد هوشمندانه می تواند باشد؟ یکی از بدیهیات این است که بر اساس وضعیت اقمار سیاره ی مشتری در شبهای سوم و هشتم هر ماه، در ماه دسامبر سال 2005 میلادی، قاطر ویرانگر بار دیگر ظهور خواهد کرد.
برادر کریمی:قاطر؟
موسیقی دلهره آور نواخته میشه.
سکانس پنجم،تخت جمشید و اصغر آباد نیوجف سیتی،دسامبر 2005
دوربین از بالای ویرانه های تخت جمشید عبور میکنه و جلو میره و روی نقطه ای از یک ستون سنگی متوقف میشه. موسیقی دلهره آوری زمینه رو پر میکنه. و ناگهان قطعه سنگی از ستون کنده میشه و با صدای خفه ای به زمین می افته.دوربین دو بار دیگه با حرکت آهسته سنگو دنبال میکنه و در حالی که موسیقی قطع شده، صدای افتادن سنگ به مراتب بلند تر از دفعه ی اول شنیده میشه.
دوربین با سرعتی که هیچ تصویری قابل تشخیص نیست شروع به حرکت می کنه و چهار ثانیه بعد در اصغر آباد نیوجف سیتی سرعتش کم میشه. دوربین از میان چند خانه ی کاهگلی عبور میکنه و در انتهای کوچه ای باریک سرعتش کمتر میشه و جلو میره و تصویر زمین بایری رو در قاب می گیره. سرعتش باز هم کمتر میشه ولی نمی ایسته. جلو میره و کم کم تصویر نقطه ی سیاه رنگی از دوردست مشاهده می شه.دوربین متوقف می شه و نقطه ی کوچک جلو میاد و به تدریج واضح میشه. همین طور که نقطه جلو میاد به شکل قاطری قابل تشخیص میشه و موسیقی دلهره آور یه بار دیگه شروع میشه.
قاطر جلو میاد و به دوربین نزدیک میشه و وقتی که کاملا تک تک نقاط صورتش قابل دیدن بود، می ایسته و نیشخند مذیانه و شرورانه ای میزنه.در همین لحظه موسیقی به نقطه ی اوج خودش میرسه و قاطر بلافاصله نیشش بسته میشه و قیافه ی سنگدلانه ای پیدا می کنه و با بدخواهی به دوربین خیره میشه. دوربین جلو میره و وارد سیاهی چشم قاطر میشه و وقتی که صفحه کاملا سیاه شد، تیتراژ پایانی ظاهر میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
جزئیات کاربر

کمپاني آلفا کفتر 2 تقديم مي کند:ليبرات ها و دموکرات ها
بازيگران
سرژ تانکيان...شورشي
سام وايز...شورشي
برادر حميد...شورشي
چوچانگ...شورشي
کالين کريوي...شورشي
لي جردن...شورشي
ققنوس...شورشي
ديالوس ديگل...روزنامه نگار
کريچر...گزارشگر جي تي وي
کينگزلي...رييس زندان آزکابان
کرام...ضد شورشي
سوروس اسنيپ...سياه لشگر
و با شرکت وزير سابق
گيلدروي لاکهارت...پشتيبان کرام
سرژ وارد مغازه دوستان با مرام ميشه که روي مغازه چسبي قرمز و به صورت ضربدر روي در خود نمايي مي کنه...
سرژ کيلدش رو زا جيبش در مياره و با کيليد مي کوبه به در مغازه...جني قد کوتاه در باز مي کنه...
سرژ:سلام کريچ کچولو...خوبي عمو؟...بروبکس هستن؟
کريچر:
سرژ درو کامل باز مي کنه وارد شه که کريچر جلوش رو ميگيره!...
کريچ:بچه ها خوابن برو بعدا بيا...
سرژ:بيا اين شکلات رو بوخور عمو... :mama:
سرژ وارد زير زميين مي شه که بچه ها خوابيده بودن...
ققنوس و حميد و سام و چو 4 تايي تو يه رديف خوابيده بودن و پتو ها رو تا بالاي سر شون کشيده بودن...
سرژ:
يعني کدومشون سام وايزه؟
سرژ پتوي اول رو کنار مي زنه و تا پتو کنار مي ره سام وايز شروع مي کنه نعره زدن که سرژ مياد دستش رو بزاره رو دهن سام که يکي از دو انگشت دست وسط سرژ مي ره تو دهن سام وايز(تو فيلم معلومه کودوم انگشت
)برادر حميد که از سرو صدا بيدار مي شه و تا اين صحنه رو مي بينه
مي گه:و کلا حرام است اين حرکت چون حرکتي است بسي زياد بوقي...
چو:اينجا چه خبره... و چشم ش به سام و سرژ مي يفته
چو:
يعني چي؟
صداي ققي از زيد پتو مياد:
-بر خروس بي محل لعنت(البته قبلا خرمگس بوده
)
باز اين تانک بي مصرف الاف معتاد اومده
وسرش رو از زير پتو مياره بيرون و تا چشم ش به سرژ و سام مي فته سنگ کپ مي کنه
ققي:
سام:راستش رو بخياد...اه..
سرژ:آره من داشتم دندون هاي سام رو مورد برسي دقيق و عميق قرار مي دادم...
ققي:اهان...
اما هنوز حالت ترديد بين بچه ها بود
سرژ:
...خوب سام بهشون گفتي...؟!!چي شد پاين يا نه؟
ققي:من هستم
چو:منم هستم
حميد:همچنين من
سرژ:پس بزنيد قدش
ققي:اسي رو چيکار کنيم؟!!
سام:اون موردي نيست...ولي اگه نقشه عملي نشه چي؟
سرژ:دست کم گرفتيا عمل ميشه...
و ثداي تق تق در مياد..
ققي:هوي کريچ درو باز کن...اگه اسي بود ردش کن بره...
سرژ:پس بريم بالا رو ترو تميز کنيم بعد شروع مي کنيم کارو...اوکي؟
برادر حميد:برين..من يه کم کار دارم با خواهر چو چانگ بايد ايشون رو مستقيما مورد عنايت و ارشاد قرار بدم...
سرژ و ققي و سام مي رن بالا تا مغازه خاک گرفته دوستان با مرام رو تميز کنن...
آهنگ پاباني فيلم
***تصور کن اگه حتي تصور کردنش سختــــــــــــــــه...جهاني که هر جادوگري تو اون خوشبخته خوش بختـــــــــــــــه...جهاني که تو اون گاليون کرام و گيلدي ارزش نيســــــــــــــــــــت...جواب دموکرات ها ديوانه سازو گراپي نيســــــــــــــــت...نه بمب نيترو گرسليني داره نه...نه نيروگاه...نه نيرو سنج...ديگه هيچ ساحره اي پاشو روي جادوگر نمي ذاره...همه آزاد آزادن همه بي پي جي ان از دم...تو روزنامه نمي خوني مديرا خود کشي کــــــــردن...جهاني رو تصور کن بدون ولدي و چرچيل...بدون آستکباره آبر بدون حذف شناســـــه...جهاني رو تصور کن پر از ققنوس و کفتر ها...لبالب از تنفس هو صداي چه چه ققنوس...تصور کن اگه حتي تصور کردنش جرمه...اگه با بردن اسمش جاي تو توو آزکابانه...تصور کن جهاني رو که توش آزکبان يه افسانه ست...تمام وب مستراي سايت شدن مشمول سربازي...کسي آقاي رول نيست برابر با همن جادوگرا ها...ديگه سهم هر انساني تنه هر دونه سيکل...بدون مرز محدوده وطن يعني همه سايت...تصور کن تو مي توني بشي تعبير اين رويا***(ترجيحا با آهنگ سياوش قميشي بخونيد)
پايان قسمت اول
فيلمبردار...لونا لاوگود
خواننده...آوربل
کارگردان...ققنوس
دستيار کارگردان...کفت و با تشکر از همه احالي منطقه هاگزميد که ما رو در ساختن اين فيلم ياري کردند
تابستان و زمستان 1386-1380
بازيگران
سرژ تانکيان...شورشي
سام وايز...شورشي
برادر حميد...شورشي
چوچانگ...شورشي
کالين کريوي...شورشي
لي جردن...شورشي
ققنوس...شورشي
ديالوس ديگل...روزنامه نگار
کريچر...گزارشگر جي تي وي
کينگزلي...رييس زندان آزکابان
کرام...ضد شورشي
سوروس اسنيپ...سياه لشگر
و با شرکت وزير سابق
گيلدروي لاکهارت...پشتيبان کرام
سرژ وارد مغازه دوستان با مرام ميشه که روي مغازه چسبي قرمز و به صورت ضربدر روي در خود نمايي مي کنه...
سرژ کيلدش رو زا جيبش در مياره و با کيليد مي کوبه به در مغازه...جني قد کوتاه در باز مي کنه...
سرژ:سلام کريچ کچولو...خوبي عمو؟...بروبکس هستن؟
کريچر:
سرژ درو کامل باز مي کنه وارد شه که کريچر جلوش رو ميگيره!...
کريچ:بچه ها خوابن برو بعدا بيا...
سرژ:بيا اين شکلات رو بوخور عمو... :mama:
سرژ وارد زير زميين مي شه که بچه ها خوابيده بودن...
ققنوس و حميد و سام و چو 4 تايي تو يه رديف خوابيده بودن و پتو ها رو تا بالاي سر شون کشيده بودن...
سرژ:
يعني کدومشون سام وايزه؟سرژ پتوي اول رو کنار مي زنه و تا پتو کنار مي ره سام وايز شروع مي کنه نعره زدن که سرژ مياد دستش رو بزاره رو دهن سام که يکي از دو انگشت دست وسط سرژ مي ره تو دهن سام وايز(تو فيلم معلومه کودوم انگشت
)برادر حميد که از سرو صدا بيدار مي شه و تا اين صحنه رو مي بينه مي گه:و کلا حرام است اين حرکت چون حرکتي است بسي زياد بوقي...
چو:اينجا چه خبره... و چشم ش به سام و سرژ مي يفته
چو:
يعني چي؟صداي ققي از زيد پتو مياد:
-بر خروس بي محل لعنت(البته قبلا خرمگس بوده
)باز اين تانک بي مصرف الاف معتاد اومده
وسرش رو از زير پتو مياره بيرون و تا چشم ش به سرژ و سام مي فته سنگ کپ مي کنه
ققي:
سام:راستش رو بخياد...اه..
سرژ:آره من داشتم دندون هاي سام رو مورد برسي دقيق و عميق قرار مي دادم...
ققي:اهان...
اما هنوز حالت ترديد بين بچه ها بود
سرژ:
...خوب سام بهشون گفتي...؟!!چي شد پاين يا نه؟ققي:من هستم
چو:منم هستم
حميد:همچنين من
سرژ:پس بزنيد قدش
ققي:اسي رو چيکار کنيم؟!!
سام:اون موردي نيست...ولي اگه نقشه عملي نشه چي؟
سرژ:دست کم گرفتيا عمل ميشه...
و ثداي تق تق در مياد..
ققي:هوي کريچ درو باز کن...اگه اسي بود ردش کن بره...
سرژ:پس بريم بالا رو ترو تميز کنيم بعد شروع مي کنيم کارو...اوکي؟
برادر حميد:برين..من يه کم کار دارم با خواهر چو چانگ بايد ايشون رو مستقيما مورد عنايت و ارشاد قرار بدم...
سرژ و ققي و سام مي رن بالا تا مغازه خاک گرفته دوستان با مرام رو تميز کنن...
آهنگ پاباني فيلم
***تصور کن اگه حتي تصور کردنش سختــــــــــــــــه...جهاني که هر جادوگري تو اون خوشبخته خوش بختـــــــــــــــه...جهاني که تو اون گاليون کرام و گيلدي ارزش نيســــــــــــــــــــت...جواب دموکرات ها ديوانه سازو گراپي نيســــــــــــــــت...نه بمب نيترو گرسليني داره نه...نه نيروگاه...نه نيرو سنج...ديگه هيچ ساحره اي پاشو روي جادوگر نمي ذاره...همه آزاد آزادن همه بي پي جي ان از دم...تو روزنامه نمي خوني مديرا خود کشي کــــــــردن...جهاني رو تصور کن بدون ولدي و چرچيل...بدون آستکباره آبر بدون حذف شناســـــه...جهاني رو تصور کن پر از ققنوس و کفتر ها...لبالب از تنفس هو صداي چه چه ققنوس...تصور کن اگه حتي تصور کردنش جرمه...اگه با بردن اسمش جاي تو توو آزکابانه...تصور کن جهاني رو که توش آزکبان يه افسانه ست...تمام وب مستراي سايت شدن مشمول سربازي...کسي آقاي رول نيست برابر با همن جادوگرا ها...ديگه سهم هر انساني تنه هر دونه سيکل...بدون مرز محدوده وطن يعني همه سايت...تصور کن تو مي توني بشي تعبير اين رويا***(ترجيحا با آهنگ سياوش قميشي بخونيد)
پايان قسمت اول
فيلمبردار...لونا لاوگود
خواننده...آوربل
کارگردان...ققنوس
دستيار کارگردان...کفت و با تشکر از همه احالي منطقه هاگزميد که ما رو در ساختن اين فيلم ياري کردند
تابستان و زمستان 1386-1380
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

كمپاني قازغلنگ تقديم ميكند:
مارغولك
بازيگران اين قسمت:
برادر حميد---------------------------حميد مارغولك(بوقي)
كالين كريوي-------------------------رييس منكرات قزوين
سرژ تانكيان--------------------------هم سلولي
كرام----------------------------------زندانبان
سر رودريك آلبيانكوا-----------------آلبالوي روي ميز رييس منكرات
لي جردن----------------------------سرباز
و با هنرمندي:
كاراگاه ققنوس در نقش كفتر روي بام
قسمت دوم:حميد مارغولك
حميد بدون اينكه بداند چه اتفاقي ممكن است براي او در دفتر رييس بيافتد به دنبال زندانبان حركت ميكرد,نگاههاي خيره اي را بر پشت خود حس ميكرد,ولي به آنها توجهي نميكرد.
زندانبان قبل از او وارد دفتر كالين شد و سپس به حميد اشاره كرد كه داخل شود.
كالين:بشين آقاي بوقي.
و با اشاره ي دست صندلي خالي كه در وسط آن خالي بود به حميد نشان داد.
كالين:ببخشيد اين يكي از طرحهاي وزير سابق بود.
حميد روي صندلي نشست.
كالين رو به حميد كرد و گفت:خب ميدوني كه سرقت مسلحانه جرم بزرگيه و حكمش حبس ابد و همنشيني با ويليام ادوارده.
ناگهان رنگ از رخسار حميد پريد ولي سعي كرد با عكسهايي كه روي ديوار بود خود را سرگرم كند.
يك سري عكس مربوط به غولي بود كه داشت به سمت دريا ميدويد.
كالين كه گويي ذهن حميد را خوانده باشد گفت:گراوپي كوچولو من,الان براي تحصيلات فرستادمش خارجه,ميخواد درس آسلام بخونه و به اميد خدا يكي از برادران آسلامي بشه و بعد ...
حميد با تعجب به عكس خيره شد و ناگهان بي مقدمه حرف كالين را قطع كرد:من سرقت مسلحانه نكردم.
كالين:رو حرف من نپر عزيزم چون هم مشكل آسلامي داره و هم مشكلات ديگه,ما امثال تو رو اينجا مياريم تا آدمتون كنيم و اگه شده باشه به زور هم متوصل ميشيم.
حميد بي توجه ادامه داد:خب منو واس چي آوردي اينجا داش كالين؟
كالين لبخند مليحي زد و گفت:هيچي فقط خودكارم روي زمين افتاده و معمولا ما براي اندازه گيري استقامت زندانيها از اونها ميخوايم بيان و خودكار رو بردارن.
برادر حميد حس ميكرد كه رنگش به سفيدي برف در آمده,ولي گويي نيرويي نامريي او را وادار به اين كار كرد.از روي صندلي بلند شد و خم شد و خودكار را با حالتي پيروزمندانه برداشت ولي ناگهان...
_________________________________
با صداي زندانبان كه به آنها ميگفت وقت نرمش است از خواب بيدار شد.حس ميكرد بدنش كوفته شده.
همراه با زندانبان به حياط رفتند,سرژ را در آنجا ديد كه داشت با ريشش طناب ميزد و آهنگي را بلند ميخواند.
به سرعت تمام حياط را از زير نظر گزراند و چشمش به كفتري كه روي بام به سيم هاي خاردار گير كرده بود افتاد.
_هي بچه ها اونجارو.
_كفتررو ببينيد.
_بيچاره بدجوري گير افتاده.
سربازي كه روي ديوار بود گفت:ساكت باشيد الان با يه تير خلاصش ميكنم.
و فنگ را به سمت كفتر گرفت.
"نه"
همه ي زنداني ها ناخودآگاه دستشان را به حالت دفاع پشتشان گرفتند.
ولي صدا ادامه داد:نه اونو نكشيد من يعني حميد مارضولك ميرم و اونو نجات ميدم.
سرژ كه داشت با صداي بلندي ميخنديد گفت:عمرا,حاضرم سر ريشام باهات شرط ببندم كه نميتوني.
حميد:منم شرط ميبندم كه ميتونم.
كالين:شرط بندي اونم در اين مكان آسلامي؟زندانبان ببرش سلول ويليام.
حميد:ولي تو فيلم اصلي يه جوره ديگه بود.
كالين:همينه كه هست,سرباز تو هم اون كفتر رو بكش.
بنگ,بنگ.كفتر مرد.
حميد ناگهان با ديدن خون كفتر بيهوش روي زمين افتاد.
___________________________________________
آيا كفتر واقعا مرده است؟
آيا حميد ميتواند در كنار ويليام ادوارد زنده بماند؟
سر رودريك كجاست؟
آيا سرژ در قسمت بعد ريشش را ميزند؟
آيا كالين اجازه ميدهد سرژ از تيغ براي زدن ريشش استفاده كند؟
اينها سوالاتي است كه هيچ وقت جواب آنها را نميفهميد.
مارغولك
بازيگران اين قسمت:
برادر حميد---------------------------حميد مارغولك(بوقي)
كالين كريوي-------------------------رييس منكرات قزوين
سرژ تانكيان--------------------------هم سلولي
كرام----------------------------------زندانبان
سر رودريك آلبيانكوا-----------------آلبالوي روي ميز رييس منكرات
لي جردن----------------------------سرباز
و با هنرمندي:
كاراگاه ققنوس در نقش كفتر روي بام
قسمت دوم:حميد مارغولك
حميد بدون اينكه بداند چه اتفاقي ممكن است براي او در دفتر رييس بيافتد به دنبال زندانبان حركت ميكرد,نگاههاي خيره اي را بر پشت خود حس ميكرد,ولي به آنها توجهي نميكرد.
زندانبان قبل از او وارد دفتر كالين شد و سپس به حميد اشاره كرد كه داخل شود.
كالين:بشين آقاي بوقي.
و با اشاره ي دست صندلي خالي كه در وسط آن خالي بود به حميد نشان داد.
كالين:ببخشيد اين يكي از طرحهاي وزير سابق بود.
حميد روي صندلي نشست.
كالين رو به حميد كرد و گفت:خب ميدوني كه سرقت مسلحانه جرم بزرگيه و حكمش حبس ابد و همنشيني با ويليام ادوارده.
ناگهان رنگ از رخسار حميد پريد ولي سعي كرد با عكسهايي كه روي ديوار بود خود را سرگرم كند.
يك سري عكس مربوط به غولي بود كه داشت به سمت دريا ميدويد.
كالين كه گويي ذهن حميد را خوانده باشد گفت:گراوپي كوچولو من,الان براي تحصيلات فرستادمش خارجه,ميخواد درس آسلام بخونه و به اميد خدا يكي از برادران آسلامي بشه و بعد ...
حميد با تعجب به عكس خيره شد و ناگهان بي مقدمه حرف كالين را قطع كرد:من سرقت مسلحانه نكردم.
كالين:رو حرف من نپر عزيزم چون هم مشكل آسلامي داره و هم مشكلات ديگه,ما امثال تو رو اينجا مياريم تا آدمتون كنيم و اگه شده باشه به زور هم متوصل ميشيم.
حميد بي توجه ادامه داد:خب منو واس چي آوردي اينجا داش كالين؟
كالين لبخند مليحي زد و گفت:هيچي فقط خودكارم روي زمين افتاده و معمولا ما براي اندازه گيري استقامت زندانيها از اونها ميخوايم بيان و خودكار رو بردارن.
برادر حميد حس ميكرد كه رنگش به سفيدي برف در آمده,ولي گويي نيرويي نامريي او را وادار به اين كار كرد.از روي صندلي بلند شد و خم شد و خودكار را با حالتي پيروزمندانه برداشت ولي ناگهان...
_________________________________
با صداي زندانبان كه به آنها ميگفت وقت نرمش است از خواب بيدار شد.حس ميكرد بدنش كوفته شده.
همراه با زندانبان به حياط رفتند,سرژ را در آنجا ديد كه داشت با ريشش طناب ميزد و آهنگي را بلند ميخواند.
به سرعت تمام حياط را از زير نظر گزراند و چشمش به كفتري كه روي بام به سيم هاي خاردار گير كرده بود افتاد.
_هي بچه ها اونجارو.
_كفتررو ببينيد.
_بيچاره بدجوري گير افتاده.
سربازي كه روي ديوار بود گفت:ساكت باشيد الان با يه تير خلاصش ميكنم.
و فنگ را به سمت كفتر گرفت.
"نه"
همه ي زنداني ها ناخودآگاه دستشان را به حالت دفاع پشتشان گرفتند.
ولي صدا ادامه داد:نه اونو نكشيد من يعني حميد مارضولك ميرم و اونو نجات ميدم.
سرژ كه داشت با صداي بلندي ميخنديد گفت:عمرا,حاضرم سر ريشام باهات شرط ببندم كه نميتوني.
حميد:منم شرط ميبندم كه ميتونم.
كالين:شرط بندي اونم در اين مكان آسلامي؟زندانبان ببرش سلول ويليام.
حميد:ولي تو فيلم اصلي يه جوره ديگه بود.
كالين:همينه كه هست,سرباز تو هم اون كفتر رو بكش.
بنگ,بنگ.كفتر مرد.
حميد ناگهان با ديدن خون كفتر بيهوش روي زمين افتاد.
___________________________________________
آيا كفتر واقعا مرده است؟
آيا حميد ميتواند در كنار ويليام ادوارد زنده بماند؟
سر رودريك كجاست؟
آيا سرژ در قسمت بعد ريشش را ميزند؟
آيا كالين اجازه ميدهد سرژ از تيغ براي زدن ريشش استفاده كند؟
اينها سوالاتي است كه هيچ وقت جواب آنها را نميفهميد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
جزئیات کاربر

نجات سرباز پاتر
محصولي از كمپاني لي پوكچرز
با كمك هاي معنوي و مادي برادر كالين و برادر حميد
بازيگران
هري پاتر:هري پاتر سرباز خوشبخت!!
حاجي :سرتيپ آسلاميان
برادر حميد:سرهنگ باناموسيان
كرام:سرباز باهال
لي جردن:مسئول تغذيه سربازان
موسيقي:سرژ تانكيان – آوريل
نوازنده:سرژ تانكيان
بازيگردان:برتي بات
گريم:زاخارياس اسميت – ايوانا اسميت
دستيار كارگردان:اندروميدا بلك
فيلمبردار- صدابردار- تدوين گر- نويسنده و كارگردان:لي جردن
آغاز فيلم
صداي راوي
هري پاتر پسري بود از طبقه مرفه بي درد جامعه و پدري داشت مهربان و پولدار و از برج سازان دلير اين مرز و بوم.
پسر پدر را بسيار دوست مي داشت........
رينگ......رينگ........رينگ
"الو بابا افتادم قزوين.جون هر كيو دوست داري منو بيار تهرون.بابا بابا"
باباي هري:پسرم تو ديگه مرد شدي.بايد تحمل كني.ميدونم سخته بابايي!!!!
هري:بابا تو كه پول داري بيا سربازي مو بخر.
باباي هري:خفه شو پسره بي آبرو من همسن تو بودم يه گروهان جنگي داشتم.نصف جبهه مال من بود.برو گمشو .................
بوق.........بوق.........بوق
هري خسته و تنها بود.روي صندلي خالي كه در پادگان بود نشست و به فكر فرو رفت.
فلاش بك
"الو سلام هري جون.امشب جشن تولد يكي از بر و بچ باهاله تو ام مياي!!!
آره كه ميام اصلا بدون من صفا نداره!!!!
چند لحظه بعد هري سوار 206 نقره ايش كه باباش اونو براي تولد 18 سالگيش خريده بود شد و از خونه زد بيرون"
- سربازاي پادگان قزوين بيان اينجا.بايد راه بيفتن.
هري به اتوبوس قراضه اي كه جلوي روش بود نگاه كرد روي اون نوشته بود:
اتوبوس شهدا.اعزام سربازان به ديار شهيد پرور قزوين!!!
داخلي - پادگان انصار القزوين - اتاق سرتيپ آسلاميان
- نام:هري پاتر.
- سن:18
- محل زندگي:تهران
سرتيپ:خب آقاي پاتر لباساتونو در بياريد!!
هري با احترام لباسشو در آورد و با تي شرت جلوي سر تيپ ايستاد.
سرتيپ آسلاميان نگاه زشتي به هري كرد و با لبخند زشتتري گفت:
لطفا همه شو در بياريد آقاي پاتر.ما ميخايم با هم صميمي تر بشيم!!!!!
هري با شنيدن اين جمله لرزيد.
سرتيپ فهميد هري به ترجمه هاي ويدا اسلاميه علاقه بسياري داره.
سرتيپ:منظوري نداشتم آقاي پاتر منظورم اين بود كه با همديگه بيشتر آشنا بشيم!
خيال هري راحت شد و لباساشو در آورد.
در همين لحظه در اتاق باز شد و فردي با ريش بلند مدل سرژي وارد شد!
"سلام سرهنگ باناموسيان
سرهنگ باناموسيان از نگاه كردن به هري اجتناب كرد و از اتاق بيرون رفت.
خب بيگير اينم لباسات .برو اتاق هشت موفق باشي!
هري هم از اتاق سرتيپ زد بيرون.
هري حس كرد به خواب احتياج داره.بنابراين راه افتاد تا خودشو به اتاق هشت برسونه.
اتاق 8 اتاق بزرگي بود تنها يك سرباز بغير از هري اونجا بود كه اون هم در خواب فرو رفته بود.هري چمدونشو گذاشت زمين و سرباز ديگر با صداي خوردن چمدون به زمين از خواب پريد.
هري:سلام.ببخشيد بيدارتون كردم.منظوري نداشتم.
سرباز:بيخيال بابا من كرامم همه اينجا بهم ميگن كرام پسري كه جاوگران را زنده نگه داشت.
هري:چه جالب به منم ميگن هري پسري كه زنده ماند(و كاش ميمرد)
كرام:راستي جوك اون دو تا كرگدنه رو شنيدي؟!!!!!!!!
هري:نه .بوگو؟!
كرام:يه روز يه بلغاريه ميره پادگان به سرتيپه ميگه آقا شما چي كاره ايد.
سرتيپه با خودش ميگه من هر چي به اين بگم حاليش نميشه و ميگه:من سربازم.
بلغاريه ميگه:اگه سربازي غلط كردي لباي سرتيپارو پوشيدي!!
هري احساس كرد كرام خيلي آدم باهاليه اما لحظه اي بعد ياد خونه و مهموني هاي هر شبش افتاد و گريه اش گرفت!!!!
پايان اپيزود اول
كرام جان قول ميدم ادامشو بنويسم!!!!
محصولي از كمپاني لي پوكچرز
با كمك هاي معنوي و مادي برادر كالين و برادر حميد
بازيگران
هري پاتر:هري پاتر سرباز خوشبخت!!
حاجي :سرتيپ آسلاميان
برادر حميد:سرهنگ باناموسيان
كرام:سرباز باهال
لي جردن:مسئول تغذيه سربازان
موسيقي:سرژ تانكيان – آوريل
نوازنده:سرژ تانكيان
بازيگردان:برتي بات
گريم:زاخارياس اسميت – ايوانا اسميت
دستيار كارگردان:اندروميدا بلك
فيلمبردار- صدابردار- تدوين گر- نويسنده و كارگردان:لي جردن
آغاز فيلم
صداي راوي
هري پاتر پسري بود از طبقه مرفه بي درد جامعه و پدري داشت مهربان و پولدار و از برج سازان دلير اين مرز و بوم.
پسر پدر را بسيار دوست مي داشت........
رينگ......رينگ........رينگ
"الو بابا افتادم قزوين.جون هر كيو دوست داري منو بيار تهرون.بابا بابا"
باباي هري:پسرم تو ديگه مرد شدي.بايد تحمل كني.ميدونم سخته بابايي!!!!
هري:بابا تو كه پول داري بيا سربازي مو بخر.
باباي هري:خفه شو پسره بي آبرو من همسن تو بودم يه گروهان جنگي داشتم.نصف جبهه مال من بود.برو گمشو .................
بوق.........بوق.........بوق
هري خسته و تنها بود.روي صندلي خالي كه در پادگان بود نشست و به فكر فرو رفت.
فلاش بك
"الو سلام هري جون.امشب جشن تولد يكي از بر و بچ باهاله تو ام مياي!!!
آره كه ميام اصلا بدون من صفا نداره!!!!
چند لحظه بعد هري سوار 206 نقره ايش كه باباش اونو براي تولد 18 سالگيش خريده بود شد و از خونه زد بيرون"
- سربازاي پادگان قزوين بيان اينجا.بايد راه بيفتن.
هري به اتوبوس قراضه اي كه جلوي روش بود نگاه كرد روي اون نوشته بود:
اتوبوس شهدا.اعزام سربازان به ديار شهيد پرور قزوين!!!
داخلي - پادگان انصار القزوين - اتاق سرتيپ آسلاميان
- نام:هري پاتر.
- سن:18
- محل زندگي:تهران
سرتيپ:خب آقاي پاتر لباساتونو در بياريد!!
هري با احترام لباسشو در آورد و با تي شرت جلوي سر تيپ ايستاد.
سرتيپ آسلاميان نگاه زشتي به هري كرد و با لبخند زشتتري گفت:
لطفا همه شو در بياريد آقاي پاتر.ما ميخايم با هم صميمي تر بشيم!!!!!
هري با شنيدن اين جمله لرزيد.
سرتيپ فهميد هري به ترجمه هاي ويدا اسلاميه علاقه بسياري داره.
سرتيپ:منظوري نداشتم آقاي پاتر منظورم اين بود كه با همديگه بيشتر آشنا بشيم!
خيال هري راحت شد و لباساشو در آورد.
در همين لحظه در اتاق باز شد و فردي با ريش بلند مدل سرژي وارد شد!
"سلام سرهنگ باناموسيان
سرهنگ باناموسيان از نگاه كردن به هري اجتناب كرد و از اتاق بيرون رفت.
خب بيگير اينم لباسات .برو اتاق هشت موفق باشي!
هري هم از اتاق سرتيپ زد بيرون.
هري حس كرد به خواب احتياج داره.بنابراين راه افتاد تا خودشو به اتاق هشت برسونه.
اتاق 8 اتاق بزرگي بود تنها يك سرباز بغير از هري اونجا بود كه اون هم در خواب فرو رفته بود.هري چمدونشو گذاشت زمين و سرباز ديگر با صداي خوردن چمدون به زمين از خواب پريد.
هري:سلام.ببخشيد بيدارتون كردم.منظوري نداشتم.
سرباز:بيخيال بابا من كرامم همه اينجا بهم ميگن كرام پسري كه جاوگران را زنده نگه داشت.
هري:چه جالب به منم ميگن هري پسري كه زنده ماند(و كاش ميمرد)
كرام:راستي جوك اون دو تا كرگدنه رو شنيدي؟!!!!!!!!
هري:نه .بوگو؟!
كرام:يه روز يه بلغاريه ميره پادگان به سرتيپه ميگه آقا شما چي كاره ايد.
سرتيپه با خودش ميگه من هر چي به اين بگم حاليش نميشه و ميگه:من سربازم.
بلغاريه ميگه:اگه سربازي غلط كردي لباي سرتيپارو پوشيدي!!
هري احساس كرد كرام خيلي آدم باهاليه اما لحظه اي بعد ياد خونه و مهموني هاي هر شبش افتاد و گريه اش گرفت!!!!
پايان اپيزود اول
كرام جان قول ميدم ادامشو بنويسم!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :
ابتدا به لين
ابتدا به لين
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

کک و نخود سحر آمیز
کوییرل...............کک
چو...............ننه کک
ویلیام ادوارد......ماتیلدا
سرژ..............جادوگر
کاراگاه ققنوس....رهگزر
پیگویجن.........پرنسس
برادر حمید..........غول
قسمت دوم
صحنه چهارم:دهکده سبز
کک شروع به بالا رفتن از درخت کرد.شاخه های درست بسیار بزرگ و تنومند بودند و از هر شاخه یک نخود بزرگ آویزان بود.
"وای اینجا چقدر بلنده"
کک ساعتها و روزها ازدرخت بالا رفت و از نخود ها برای غذا تغذیه میکرد.تا بالاخره روز هفتم به جایی رسید که دیگر شاخه های درخت امتداد نداشتند بلکه کک در بالای سر خود یک صخره بزرگ را میدید.
کک با خودش گفت:
"یعنی اینجا آخر دنیاست"
کک از صخره بالا رفت و درست روبه روی خود با منظره عجیبی روبه رو شد.در مقابل چشمانش دهکده سرسبزی قرار داشت که تا چشم کار میکرد درختان و گلهای زیبایی در آنحا دیده میشد.
"اینجا بهشته"
کک به راه خود ادامه داد از میان درختان و گلها گذشت تا به یک قلعه بسیار بزرگ رسید.
صحنه پنجم:غول و تخم طلا
کک به سمت در قلعه رفت و چندین بار در زد.پس تصمیم گرفت به داخل قلعه برود.داخل قلعه از وسایلی از قبیل میز صندلی تختخواب و...پر بود ولی نه در اندازه طبیعی.کک با خودش فکرد:
"اینجا دیگه کجاست؟چرا همه چیز اینقدر بزرگه"
کک در حالی که به اطراف نگاه میکرد صدایی شنید.مثل زلزله بود.در با صدای بلندی از جا درآمد و مرد غول پیکری داخل قلعه شد.
"اینجا داره بوی آدمیزاد میاد"
غول بر روی صندلی در کنار میز نشست و از حیبش یه جعبه که البته بنظر کک یه صندوق بسیار بزرگ بود درآورد وآن را باز کرد.از درون جعبه یک پرنسس زیبا که به گردنش چنگی آویزان بود را به همراه مرغی بر روی میز گزاشت.
"یالا پرنسس برام بنواز"
پرنسس شروع به نواختن وخواندن آوازی کرد و در این حین مرغ شروع به تخم کردن کرد البته تخم طلا.
کک از شنیدن آن آواز همه چیز را از یاد برده بود.به سمت پرنسس حرکت کرد .خیلی آروم از میز بالا رفت و متوحه شد که غول به خواب رفته.پرنسس با دیدن کک ترسید.
"نترس کاریت ندارم "
پرنسس به طرف کک رفت و گفت:
"تو کی هستی؟اینجا چی میخوای؟"
کک داستان زندگیش رو برای پرنسس تعریف کرد و پرنسس قبول کرد که با اون به روستایشان برود.
"قول میدم از اونحا خیلی خوشت بیاد"
کک به همراه پرنسس و مرغ تخم طلا از قلعه به سمت درخت نخود حرکت کرد.
صحنه ششم:فرار مرغی
"زود باش دیگه داریم میرسیم "
کک دست پرنسس را به همراه خود میکشید تا هرچه زودتر از آنحا به پایین بروند.ناگهان زمین در زیر پایش لرزید وصدای بلندی از دور به گوش رسید.
"برگردین اینحا"
"وای نه کک.غوله بیدار شده داره دنبالمون میاد"
"نگران نباش بهمون نمیرسه"
"قد قد قد قدا "
کک به همراه پرنسس شروع به پاین رفتن از درخت کردند در حالی که غول هم به دنبال آنها می آمد.روزها گذشت ولی همچنان آنها به راهشان ادامه میدادند و همچنان غول پشت سرشان به پایین می آمد.
"زود باش الان میرسیم فقط چند متر دیگه"
کک بر روی زمین صاف خانه شان فرود آمد وسریعا تبر را از داخل کلبه به بیرون آورد
"آه کک بالاخره اومدی بزار بقلت کنم"
"الان نه مادر اونجا رو ببین"
"وای یه غول آه ه ه ه ه ه "
کک شروع به قطع کردن درخت کرد.غول وقتی متوحه اینکار شد سعی کرد به بالا برود ولی دیگر دیر شده بود درخت با آخرین ضربه کک از بین رفت و غول از بالای آن به پایین سقوط کرد.
کک با فروش تخم های طلا توانست زندگی خوبی را فراهم کند و بالاخره او در یک روز آفتابی با پرنسس ازدواج کرد.
"اومیدوارم خوشبخت بشین"
پایان
کوییرل...............کارگردان
کاراگاه ققنوس......فیلم بردار
زاخاریاس............صدابردار
شون................طراحه صحنه
لارا...................گریم
دنیس و کالین........تدارکات
کرام.................آهنگساز
هری.................تهیه کننده
مگی................مدیر تولید
گیلدوری............طراح لباس
و کلیه کسانیکه ما را در ساخت و تولید این فیلم یاری رساندند
تولید1987-2005
کوییرل...............کک
چو...............ننه کک
ویلیام ادوارد......ماتیلدا
سرژ..............جادوگر
کاراگاه ققنوس....رهگزر
پیگویجن.........پرنسس
برادر حمید..........غول
قسمت دوم
صحنه چهارم:دهکده سبز
کک شروع به بالا رفتن از درخت کرد.شاخه های درست بسیار بزرگ و تنومند بودند و از هر شاخه یک نخود بزرگ آویزان بود.
"وای اینجا چقدر بلنده"
کک ساعتها و روزها ازدرخت بالا رفت و از نخود ها برای غذا تغذیه میکرد.تا بالاخره روز هفتم به جایی رسید که دیگر شاخه های درخت امتداد نداشتند بلکه کک در بالای سر خود یک صخره بزرگ را میدید.
کک با خودش گفت:
"یعنی اینجا آخر دنیاست"
کک از صخره بالا رفت و درست روبه روی خود با منظره عجیبی روبه رو شد.در مقابل چشمانش دهکده سرسبزی قرار داشت که تا چشم کار میکرد درختان و گلهای زیبایی در آنحا دیده میشد.
"اینجا بهشته"
کک به راه خود ادامه داد از میان درختان و گلها گذشت تا به یک قلعه بسیار بزرگ رسید.
صحنه پنجم:غول و تخم طلا
کک به سمت در قلعه رفت و چندین بار در زد.پس تصمیم گرفت به داخل قلعه برود.داخل قلعه از وسایلی از قبیل میز صندلی تختخواب و...پر بود ولی نه در اندازه طبیعی.کک با خودش فکرد:
"اینجا دیگه کجاست؟چرا همه چیز اینقدر بزرگه"
کک در حالی که به اطراف نگاه میکرد صدایی شنید.مثل زلزله بود.در با صدای بلندی از جا درآمد و مرد غول پیکری داخل قلعه شد.
"اینجا داره بوی آدمیزاد میاد"
غول بر روی صندلی در کنار میز نشست و از حیبش یه جعبه که البته بنظر کک یه صندوق بسیار بزرگ بود درآورد وآن را باز کرد.از درون جعبه یک پرنسس زیبا که به گردنش چنگی آویزان بود را به همراه مرغی بر روی میز گزاشت.
"یالا پرنسس برام بنواز"
پرنسس شروع به نواختن وخواندن آوازی کرد و در این حین مرغ شروع به تخم کردن کرد البته تخم طلا.
کک از شنیدن آن آواز همه چیز را از یاد برده بود.به سمت پرنسس حرکت کرد .خیلی آروم از میز بالا رفت و متوحه شد که غول به خواب رفته.پرنسس با دیدن کک ترسید.
"نترس کاریت ندارم "
پرنسس به طرف کک رفت و گفت:
"تو کی هستی؟اینجا چی میخوای؟"
کک داستان زندگیش رو برای پرنسس تعریف کرد و پرنسس قبول کرد که با اون به روستایشان برود.
"قول میدم از اونحا خیلی خوشت بیاد"
کک به همراه پرنسس و مرغ تخم طلا از قلعه به سمت درخت نخود حرکت کرد.
صحنه ششم:فرار مرغی
"زود باش دیگه داریم میرسیم "
کک دست پرنسس را به همراه خود میکشید تا هرچه زودتر از آنحا به پایین بروند.ناگهان زمین در زیر پایش لرزید وصدای بلندی از دور به گوش رسید.
"برگردین اینحا"
"وای نه کک.غوله بیدار شده داره دنبالمون میاد"
"نگران نباش بهمون نمیرسه"
"قد قد قد قدا "
کک به همراه پرنسس شروع به پاین رفتن از درخت کردند در حالی که غول هم به دنبال آنها می آمد.روزها گذشت ولی همچنان آنها به راهشان ادامه میدادند و همچنان غول پشت سرشان به پایین می آمد.
"زود باش الان میرسیم فقط چند متر دیگه"
کک بر روی زمین صاف خانه شان فرود آمد وسریعا تبر را از داخل کلبه به بیرون آورد
"آه کک بالاخره اومدی بزار بقلت کنم"
"الان نه مادر اونجا رو ببین"
"وای یه غول آه ه ه ه ه ه "
کک شروع به قطع کردن درخت کرد.غول وقتی متوحه اینکار شد سعی کرد به بالا برود ولی دیگر دیر شده بود درخت با آخرین ضربه کک از بین رفت و غول از بالای آن به پایین سقوط کرد.
کک با فروش تخم های طلا توانست زندگی خوبی را فراهم کند و بالاخره او در یک روز آفتابی با پرنسس ازدواج کرد.
"اومیدوارم خوشبخت بشین"
پایان
کوییرل...............کارگردان
کاراگاه ققنوس......فیلم بردار
زاخاریاس............صدابردار
شون................طراحه صحنه
لارا...................گریم
دنیس و کالین........تدارکات
کرام.................آهنگساز
هری.................تهیه کننده
مگی................مدیر تولید
گیلدوری............طراح لباس
و کلیه کسانیکه ما را در ساخت و تولید این فیلم یاری رساندند
تولید1987-2005
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/03/11
آخرین ورود: شنبه 19 بهمن 1392 11:50
از: هاگوارتز..تالار اسلیترین
پستها:
901

جزئیات کاربر

قبل از ديدن اين فيلم يه چيزايي رو بايد بگم.اگه تو اين فيلم به كسي يا شخصي توهين شده,ببخشيد.اين فيلم چند قسمت داره كه به احتمال قوي من يه روز در ميون اون رو ميزارم.
در ضمن سر رودريك هم توي همه ي قسمتها هست
___________________________________________
كمپاني قازقلنگ تقديم ميكند
مارغولك
بازيگران اين قسمت:
برادر حميد---------------------------حميد مارغولك(بوقي)
كالين كريوي-------------------------رييس منكرات قزوين
سرژ تانكيان--------------------------هم سلولي
كرام----------------------------------زندانبان
اسر رودريك آلبيانكوا-----------------آلبالوي روي ميز رييس منكرات
قسمت اول:نيمه شبي در قزوين
مكان:خيابان بانك قزوين
زمان:نيمه شب
همه جا تاريك است,فردي به سرعت ميدود و صداي آژيرهاي پليس از پشت به گوش ميرسد.
حميد مارغولك:اه اين كوچه هم كه فقط يه راه داره,اگر بخوام از اين راه بدمصبم برم بايد دولا بشم.اي روزگار.
حميد به سرعت برميگرده.
قبل از اينكه بتونه حركت كنه صدايي به گوشش ميرسه:آقاي حميد بوقي بي حركت,رييس منكرات قزوين كالين با شما صحبت ميكنه.بدون هيچ حركتي خم شيد و اسلحه ايكه جلوي پاتونه برداريد.
حميد:واي نه.
كالين:دوباره تكرار ميكنم...
حميد بي توجه به صداها سعي كرد آرام خم شه ولي ناگهان همه جا سياه شد و ...
بالاخره حميد به هوش اومد و خودش رو در زندان ديد,مردي با ريشهاي بلند كنارش نشسته بود كه داشت آوازي رو بلند ميوند:
"بوق د سيستم,بوق د سيستم."
حميد:ببينم اينجا كجاست؟
سرژ:برره...نه ببخشيد زندان.
حميد كه از قبل جواب اين سوال رو ميدونست پرسيد"چند وقته اينجام؟"
سرژ:والا يه چند ساعتي ميشه آوردنت.راستي اسم من سرژه سرژ تانكيان.
حميد كه گويي متعجب شده بود گفت:اسم منم حميده,حميد مارغولك و آستين دست چپش رو بالا زد و عكس مارغولك روي بازوش خالكوبي شده بود.
زندانبان:آقاي حميد بوقي رييس منكرات با شما كار داره.
سرژ:خدا به همراهت,من بعد از ملاقات اول يه هفته بيهوش بودم.
برادر حميد از اين حرف به خودش لرزيد ولي با قدمهايي سنگين به سمت در آهني زندان رفت....
__________________________________________
آيا حميد سالم از پيش كالين برميگردد؟
آيا حميد ميتواند از زندان فرار كند؟
كالين با حميد چه كار دارد؟
گيليدي در اين وسط چيكاره است؟
كرام چه ربطي به آلبالو دارد؟
آلبالو چه ربطي به كرام دارد؟
اينها سوالاتي است كه باديدن ادامه فيلم خواهيد ديد.
در ضمن سر رودريك هم توي همه ي قسمتها هست
___________________________________________
كمپاني قازقلنگ تقديم ميكند
مارغولك
بازيگران اين قسمت:
برادر حميد---------------------------حميد مارغولك(بوقي)
كالين كريوي-------------------------رييس منكرات قزوين
سرژ تانكيان--------------------------هم سلولي
كرام----------------------------------زندانبان
اسر رودريك آلبيانكوا-----------------آلبالوي روي ميز رييس منكرات
قسمت اول:نيمه شبي در قزوين
مكان:خيابان بانك قزوين
زمان:نيمه شب
همه جا تاريك است,فردي به سرعت ميدود و صداي آژيرهاي پليس از پشت به گوش ميرسد.
حميد مارغولك:اه اين كوچه هم كه فقط يه راه داره,اگر بخوام از اين راه بدمصبم برم بايد دولا بشم.اي روزگار.
حميد به سرعت برميگرده.
قبل از اينكه بتونه حركت كنه صدايي به گوشش ميرسه:آقاي حميد بوقي بي حركت,رييس منكرات قزوين كالين با شما صحبت ميكنه.بدون هيچ حركتي خم شيد و اسلحه ايكه جلوي پاتونه برداريد.
حميد:واي نه.
كالين:دوباره تكرار ميكنم...
حميد بي توجه به صداها سعي كرد آرام خم شه ولي ناگهان همه جا سياه شد و ...
بالاخره حميد به هوش اومد و خودش رو در زندان ديد,مردي با ريشهاي بلند كنارش نشسته بود كه داشت آوازي رو بلند ميوند:
"بوق د سيستم,بوق د سيستم."
حميد:ببينم اينجا كجاست؟
سرژ:برره...نه ببخشيد زندان.
حميد كه از قبل جواب اين سوال رو ميدونست پرسيد"چند وقته اينجام؟"
سرژ:والا يه چند ساعتي ميشه آوردنت.راستي اسم من سرژه سرژ تانكيان.
حميد كه گويي متعجب شده بود گفت:اسم منم حميده,حميد مارغولك و آستين دست چپش رو بالا زد و عكس مارغولك روي بازوش خالكوبي شده بود.
زندانبان:آقاي حميد بوقي رييس منكرات با شما كار داره.
سرژ:خدا به همراهت,من بعد از ملاقات اول يه هفته بيهوش بودم.
برادر حميد از اين حرف به خودش لرزيد ولي با قدمهايي سنگين به سمت در آهني زندان رفت....
__________________________________________
آيا حميد سالم از پيش كالين برميگردد؟
آيا حميد ميتواند از زندان فرار كند؟
كالين با حميد چه كار دارد؟
گيليدي در اين وسط چيكاره است؟
كرام چه ربطي به آلبالو دارد؟
آلبالو چه ربطي به كرام دارد؟
اينها سوالاتي است كه باديدن ادامه فيلم خواهيد ديد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
