جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1396 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
*پست پایانی*

پرسیوال از گودریک پرسید:
- یعنی کجا رو میگه؟
- جایی که همه‌ی ما ازش کلی خاطره‌ی خوب داریم. امشب گویا همه باید به هاگوارتز برگردیم.

رعد و برق و باد و بوران مسیر جاروهایی را که در تاریکی شب به سمت هاگوارتز در حرکت بودند را منحرف می‌کرد. ایده‌ی اینکه نشود به هاگوارتز آپارات کرد متعلق به خود گودریک بود. حالا در آن لحظات شک کرده بود که آیا این تصمیمش بهای خون زن عزیزترین دوستش می‌شود؟ چند جارو آنطرف‌تر، پرسیوال هم حال منقلبی داشت. تصویر چشمهای کندرا از مقابل چشمانش کنار نمی‌رفت. دختر بیچاره فقط به گناه عشقش به او، ممکن بود به سرنوشت شومی دچار شود، آن هم در شبی که پرسیوال می‌بایست آن را شیرین ترین شب زندگیش بکند. از بی مسئولیتی خودش منزجر بود، نباید می‌گذاشت این اتفاق بیفتد‌. باید از عروسش مراقبت می‌کرد.

بالاخره بعد از چند ساعتی که برایشان مثل چند سال گذشت، به قلعه هاگوارتز رسیدند. فیلیفیس دالاهوف در بالای بلندترین برج قلعه منتظرشان ایستاده بود. کندرا را با طنابی بسته بود و در حالی که سر طناب را در دست داشت، کندرا را به سمت پرت شدن از برج هل می‌داد ولی لحظه‌ی آخر طناب را می‌کشید. جیغ‌های از روی هراس دخترک بیچاره از دوردست به گوش می‌رسید. پرسیوال درنگ نکرد. با سرعت به سمت دالاهوف خیز برداشت. اما دوباره آن توده‌ی سیاه پیدا شد و راهش را بست. صدای قهقهه های دالاهوف در جیغ‌های کندرا و فریادهای از روی استیصال پرسیوال پیچید. خشم گودریک آتش می‌کشید. گلوله آتشی را از سر خشم به سمت توده‌ی تاریک پرتاب کرد. گلوله آتش از درون تاریکی رد شد و دایره‌ای از منظره‌ی پشت توده از جایی که رد شده بود پیدا شد‌. توده‌ی تاریک بلافاصله دوباره پخش شد و روزنه را پر کرد. اما همین برای گودریک کافی بود. رو به همرزمان گریفندوریش فریاد کشید:
- به سمتش آتش پرت کنید.

چند ثانیه بعد رگباری از طلسم های اتشین به سمت توده‌ی تاریک روانه شد. در اثر برخورد چندین و چند طلسم همزمان، روزنه بزرگتری توی توده به وجود آمد و قبل از اینکه دوباره بسته شود، گودریکو پرسیوال روی جاروهایشان شتاب گرفته بودند و از آن رد شده بودند.

دالاهوف گودریک و پرسیوال را دید که از توده خارج می‌شوند. ترس سراپایش را گرفت. هراسان پا به فرار گذاشت اما دیر شده بود. به عنوان آخرین حربه کندرا را به پایین پرتاب کرد تا حواس آنها را پرت کند. پرسیوال به پایین خیز برداشت و همسرش را میان زمین و هوا به سلامت در آغوش گرفت. گودریک اما بی توجه به تعقیب دالاهوف ادامه داد تا اینکه بلاخره دستانش را دور گلویش حلقه کرد.
- پر از نفرت و کینه‌ای دالاهوف. وقتشه که یک بار برای همیشه دنیام رو از شرت کم کنم!

همونطور که با یک دست گلوی دالاهوف رو سفت گرفته بود، با دست دیگرش شمشیرش را بیرون کشید. آخرین نگاهش را به دالاهوف که در حال عجز و لابه بود انداخت‌. شمشیر را بالا برد ولی یک لحظه تصویر وحشتناکی جلوی چشمانش شکل گرفت که او را در جا میخکوب کرد. لحظه‌ی مرگ برادرش. برادر عزیزش که دیگر در این دنیا نبود. یادش امد که چقدر کشتن کار سخیف و وحشتناکی است. میدانست فیلیفیس دالاهوف هم برادر و خواهری دارد. دلش به رحم آمد. چوبدستی دالاهوف را از دست مشت شده اش بیرون کشید و از وسط دو نصف کرد. سپس او را با قدرت به زمین کوبید و گفت:
- دیگه هیچ وقت برای من و دوستانم دردسر نشو چون دفعه‌ی بعد نمی‌بخشمت.
سپس با مابقی گریفندوری‌ها به پرواز درآمد و از هاگوارتز دور شد. هر چه که باشد هنوز شب مهمانی عروسی دوستش بود و جشن و پایکوبی باید تا صبح ادامه می‌داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مهر 1390 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام بدنش یخ کرده بود، او را شب عروسی اش ربوده بودند، تا به حال آن مرد را ندیده بود، از این موضوع خوشحال بود زیرا چهره ی آن مرد بسیار کریه و زشت می نمود. همیشه در فکر شب عروسیش با پرسی بود ولی اکنون گیر آن موجود زشت افتاده بود. با خود فکر کرد«حتما پرسی دنبالم می آید...»

صدای آن مرد رشته ی افکارش را پاره نمود:«نقشه ی خوبی داشتم کندرا درسته؟ هیچ کس ندید چطوری دزدیدمت، اون احمق ها حتما میان دنبالت ولی حتی خودت هم خبر نداری چه خواب هایی برایت دیدم.»سپس لبخندی زشت صورت کریه اش را پوشاند و دندان های زردش را نمایان کرد.

کندرا از شنیدن حرف های او بر خود لرزید، یعنی او چه کسی بود؟ امکان داشت از دشمنان پرسی باشد؟ مطمئن بود که برای نجاتش می آیند اما مردد بود که آیا موفق می شوند یا نه...

تا به حال او را کشان کشان همراه خود می کشید، می خواست رنج را در چشمان کندرا ببیند. هر چه عزیزان پرسی را اذیت می کرد ؛ خوشحال تر از قبل می شد ولی از آن جا به بعد تصمیم گرفت، کندرا را تحت فرمان خود در بیاورد، در همان محل جشن او را خلع سلاح کرده بود و کندرا هیچ چوب دستی برای مبارزه با او نداشت.
«ایمپریوس»

کندرا تحت فرمان او در آمد. صدای فیلیفیس را می شنید که در گوش او نجوا می کرد: «آفرین دختر خوب حالا خودت رو در دره ی گرانتور-بخش شمالی غیب و ظاهر کن»

کندرا که تحت طلس فرمان او بود، بلافاصله این کار کرد. اکنون هر دوی آن ها در گرانتور بودند.

------------------------------------------------
گودریک که نگران می نمود، مدام طول و عرض تالار عروسی را طی می کرد، ناگهان ایستاد و رو به گریفندوری ها کرد و گفت:«دیگر نباید وقت را هدر بدهیم مطمئنا، اون نامرد کندرا را با خودش برده، اول بهتره این دور و اطراف رو بگردیم تا شاید نشونه ای پیدا کنیم.»

گریفندوری ها در گروه 5 نفره در آمدند تا به جستجو بپردازند، اما همین که گودریک می خواست از در خارج بشود، چشمانش بر روی برگه ای قفل شد.

نقل قول:

خوبه گودریک، گفته بودم در شب عروسی پرسی ظاهر می شوم، حالا همسرش در دستان من است

اگر می خواهی او را نجات دهی به همان جایی که کلی خاطره ی خوب داری سری بزن.

تاریخ در حال تکرار است

فیلیفیس دالاهوف


گودریک مور مورش بود، باز هم همان جا را انتخاب کرده بود، هدف ان مرد پلید چه بود؟ با ناراحتی رو به گریفندوری ها کرد و گفت:«دیگر نیازی به جستجو نیست، این نامه به ما می گوید کندرا کجاست، پیش به سوی از بین بردن پلیدی.»

در آن زمان که که گریفندوری ها برای نجات جان همسر پرسی آماده می شدند، پرسی به پنج سال پیش می اندیشید. رگه ای از غم صورتش را پوشانده بود. اگر دیگر همسرش را نمی دید چگونه به زندگی ادامه می داد؟ نمی خواست اینگونه فکر ها ذهنش را مشغول کند، پس آن ها را پس زد.باید روی نجات جان کندرا تمرکز می کرد، نمی خواست اجازه دهد آن اتفاق بار دیگر تکرار شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کندرا دامبلدور در 1390/7/21 21:18:22
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 14 شهریور 1390 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در زمان های قدیم که گودریک و پرسیوال با هم دوست های خوبی بودن ، با گریندل والد و فیلیفیس دالاهوف دشمنی داشتند و چگونگی ایجاد این کینه در فلش بک پست قبلی نوشته شده ، حالا بعد از گذر زمان پرسیوال عروسی می کند اما چند روز قبل از عروسی فیلیفیس نامه ای به آن دو می فرستد و به آنها می گوید که عروسی رو برهم خواهد زد. تمام گریفندور آماده مقابله با انها می شوند تا نگذارند عروسی پرسیوال خراب شود اما در یک هنگام ، فیلیفس در شب عروسی ظاهر می شود.

-------------------

گودریک به سختی گامی به طرف برادرش برداشت اما در یک لحظه با برخور نور سبز رنگی به گواردین ..... او چشمانش را بست.

تیر غم و غصه بر قلب گودریک برخورد کرد ، خاطرات خوش او همراه برادرش در جلوی چشمانش همانند فیلمی گذر می کردند و به او یادآوری می کردند که دیگر برادرش مرده بود و دیگر او را نمی بیند.

« نه »

فریاد گودریک محیط را پر کرد.

پایان فلش بک

شب عروسی

تمامی مهمانان و گریفندوری ها به توده های سیاه رنگی که در حال بیشتر شدن بودند ، زل زده بودند. بیشترشان از ترس قدم هایشان را به عقب برمی داشتند اما بیشتر گریفندوری ها چوبشان را اماده می کردند.

پرسیوال همسرش که هنوز چند دقیقه هم نشده بود که ، همسرش نشده بود ، به عقب برد و خودش به کنار گودریک رفت و چوبش را به طرف توده های سیاه رنگ گرفت. پرسیوال زیر لب گفت: « اینا چطوری اومد تو؟؟ »

توده ناگهان به چند قسمت تقسیم شدند و به هر طرف تالار پخش شدند. صدای جیغ مهمانان فضای تالار را پر کرده بود. گریفندوری ها سعی می کردند با طلسم هایشان آنها را متوقف کنند اما توده در بین میهمانان حرکت می کردند و نشانه گرفتن آنها بسیار سخت بود.

ناگهان توده به طرف بانوی چاق رفتند و ناپدید شدند. سکوت همه جا را فراگرفته بود و همه با چهره های متعجب و سوال انگیز بهم نگاه می کردند اما ناگهان صدای فریادی پر از غم ، همه را مجذوب خود کرد.

« نه »

همه به طرف پرسیوال نگاه کردند که بر روی زمین نشسته و گریه می کند. همسر پرسیوال ناپدید شده بود. همسری که هنوز گرمی نزدیک بودند به پرسیوال ، در تنش بود و هنوز در حال احساس کردن پرسیوال بود و پرسیوالی که حالا پر از غم و غصه در حال گریه کردن بود.

گودریک نمی دانست چکار کند. دیگر مغزش کار نمی کرد و نمی دانست چکار کند. این کینه قدیمی داشت بار دیگر قربانی می گرفت اما پرسیوال در این کینه جایی نداشت و فقط دوست او بود. گودریک باید یک کاری می کرد ... باید پرسیوال را از این ناراحتی بیرون می آورد.

گودریک رو به گریفندوری ها که دور پرسیوال جمع شده بودند و سعی داشتند او را آرام کنند ، کرد و گفت: « آماده بشید ... باید بریم »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/6/14 11:07:05
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 13 شهریور 1390 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک: 5 سال قبل

باران آرام آرام بر گونه های سرد گودریک مینشست و همچون قطره اشکی از روی گونه اش روان میگشت.

مه تماتم اطراف گودریک جوان را در بر گرفته بود و او درکی از اطرافش نداشت.دوستش پرسیوال کجا بود؟؟

این سوال مدام ذهنش را مشغول کرده بود.از وقتی چغدی از طرف پرسیوال به دستش رسید آرام و قرار نداشت.نامه ی دوستش او را به وحشت انداخته بود:

نقل قول:
گریندل والد برگشته، تو و برادرت گواردین در خطر بزرگی هستین.به این آدرس بیا:
دره ی گرانتور-بخش شمالی-جلوی مجسمه ی سانتور

عجله کن
پرسی


شمشیر جن ساز گودریک بر کمرش سنگینی میکرد و صدا های اطرافش زجرش میداد.از زمانی که نامه به دستش رسیده بود آنقدر خواندش که دیگر چروک شده بود.باورش نمیشد.امکان نداشت که گریندل والد برگشته باشه.


قدمی سنگین به جلو برداشت و فریاد زد:

پرسی...تو کجایی....پرســــــــــــی!

عرق سردی روی ستون فقرات گودریک نشسته بود.نکند برای پرسیوال اتفاقی افتاده بود.

گودریک در همین افکار بود که صدایی در اعماق دره به گوشش رسید:

- کمـــــــــــــــــــک...یکی کمکم کنه....

وحشت گودریک دو برابر قبل شد.قطعا صدای پرسیوال بود.
به سرعت به طرف دره رفت.شمشیرش را در آورد تا به وسیله ی نوری که شمشیر از خود ساتع میکند بتواند اطرافش را قدری بهتر ببیند.اما در برابر مه به آن سنگینی حتی نور شمشیر هم کارساز نبود.
صدای فریاد پرسیوال دوباره در ذهنش سردی وصف ناپذیری ایجاد کرد.

تصمیمش را گرفت و از دره پایین رفت.

هر چه جلو تر میرفت از شدت مه کاسته میشد.چند جای بدنش زخم برداشته بود اما هنوز به راهش ادامه میداد.
تا این که نور تاری را از دور دید.

به سرعت به طرف نور رفت و چیزی را که دید تا سال ها بعد کابوس شب هایش شد:

پرسیوال به صورت وارونه با ریسمانی نامرئی بین زمین و هوا معلق بود.دو نفر در کنار پیکر نحیف پرسیوال پوزخند زنان به چشمان نگران گودریک نگاه میکردند.یکی از آن دو نفر کسی نبود جز گریندل والد سیاه و دیگری خادم وفادارش فلیفیس دالاهوف!

گریندل والد با لحنی تمسخر آمیز گفت:"

- فکر نمیکردم اینقد ابله باشی که اینجا بیایی...یعنی اینقد به پرسیوال اطمینان داری؟؟فکر میکردم بدونی که من چقدر توی طلسم فرمان واردم...

گودریک که از شوک بیرون آمده بود فریاد زد:

تنها چیزی که از تو یادم میاد خون و سیاهیه...همین.

گریندل والد خنده ی بلندی کرد و گفت:

نمیدونم اینو به حساب تعریف بزارم یا یه حرف ابلهانه...ولی گودریک عزیز خیلی خوشحال میشم امروز یه سورپرایز دیگه هم بهت نشون بدم

گریندل والد با تکان ظریف چوبدستی پرده ای را از روی جسد بی جان پسری برداشت که از جان برای گودریک عزیز تر بود

خشم و نفرت دیوانه وار درون گودریک را آشفته کرد و اندوه جای خود را به فریادی بلند داد:

- گواردین...نــــــــــــــه!

گریندل والد خنده ی دیگری کرد و گفت:

اون یه قدم با مرگ فاصله داره گودریک عزیز...ولی متاسفانه جدیدا دل رحم تر از قبل شدم و نکشتمش تا تو رو دعوت کنم که از این دو نفر یکی رو برای زندگی انتخاب کنی....اوه راستی داشت یادم میرفت.هر چیزی یه بهایی داره و بهای زندگی یکی از این دو نفر چیزی جز زندگی تو نیست...

آذرخش برای لحظه ای فضای اطراف را روشن کرد و چهره ی گیریندل والد را بی رحم تر از هر زمانی به گودریک نمایاند

********************************************
لطفا هر کی پست بعدی رو میزنه اول به این فلش بک خاطمه بده بعد هر چی دلش میخواد بنویسه
ممنون

می خواستم بگم عالی بود ولی به خاطر چند اشتباه کوچولو مجبورم بگم خوب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/6/13 20:32:56
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/6/13 23:33:48
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1390 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز برای شروع یک جشن فوق العاده آماده بود.
رفته رفته هوا تاریک و بدنبال آن بر جمعیت مهمانان جشن افزوده میشد.
گودریک با لباسی فاخر،در گوشه ای از تالار ایستاده بود.با اینکه ظاهرا آرام به نظر میرسید اما هر لحظه آماده ی دیدن یک نشانه یا علامت بود.هرازگاهی به گروه های گریفی نگاهی می انداخت و از حضور آنها در جای خود مطلع میگشت.
اولین گروه که مسئول حفظ امنیت مهمانان بودند در میان جمعیت میچرخیدند.گروه دوم هم بیرون از تالار در رفتو آمد بودند مبادا نشانی از دالاهوف یا دارک لرد ببینند.و در گروه آخر هم در کنار پرسیوال بودند.به آنها سفارش کرده بود که خیلی جلوی دستوپای پرسیوال نباشند.
هرچه باشد امشب شب عروسی او بود و خودش به تنهایی مشغله ذهنی داشت.
گودریک با ناراحتی در جای خود تکان خورد.کمی این وضعیت او را عصبی میکرد.فکر به اینکه امکان دارد آنشب مراسم ازدواج دوستش با چه همراه باشد او را آزار میداد.اما...
آنها آماده بودند پس دیگر جای نگرانی نبود.
متوجه نگاه چند نفر از مهمانان شد.با تعجب به او خیره شده بودند.گویی پیشانی عرق کرده و چینهایش که خبر از ذهن مشغولش میداد،باعث شده بود تا حدودی حالت طبیعی اش را از دست بدهد.سرش را تکان داد.بی توجه به آن نگاههای عذاب آور با قدمهایی مصمم به سمت جایگاه پرسی رفت.پرسی با دیدن گودریک که به سمتش می آمد با تردید لبخندی بر لب آورد.
با صدایی آرام زمزمه کرد:همه چیز مرتبه؟
گودریک با اطمینان گفت:البته دوست من،البته.همه چیز تحت کنترله.
سپس از تالار خارج شد.
در بیرون از تالار همه چیز آرام و خوب به نظر میرسید.
در سمت چپ یکی از گریفی ها که مسئول حفظ امنیت تالار بود،با نگاهی خیره مردم را نگاه میکرد.
گودریک به سمتش رفتو گفت:خب؟؟
ــ ظاهرا که همه چیز خوب پیش میره.من واقعا دارم به این نتیجه میرسم که امشب یه مهمونیه بی دردسر خواهیم داشت!
ــ ولی من چندان مطمئن نیستم.
ــ درسته.ما همچنان حواسمون به اوضاع هست.
ــ متشکرم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه چیز به خوبی پیش میرفت.گودریک با خود می اندیشید که کمی بیشتر نمانده.به چهره ی پرسیوال چشم دوخته بود که با دیدن شریک تازه ی زندگیش غرق در شادی بود.
لحظه ای شگفت انگیز بود که همه ی مهمانان مجذوب آن شدند.
گودریک کمی ناراحت به نظر میرسید.این وضعیت اصلا خوب نبود.تنها دو نفر از محافظان بیرون بودند.همه خواستار این بودند که در تالار بمانند و تماشای این قسمت را از دست ندهند.میدانست که پرسی به وجودش در تالار نیاز داشت.
گودریک با دست گردنش را لمس کرد.کمی خسته کننده بود.
در لحظه ای که عاقد آن دو را شریک ابدی اعلام کرد توجه گودریک به چیزی جلب شد.چیزی فراتر از این لحظه....
خطری برای همه.....
برق شنل سیاه رنگی....
صاحب آن وارد تالار شد و همزمان با هم چندین اتفاق افتاد.....

آفرین ... خوب بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/5/31 14:08:22
بذارین حالا یه کم آشنا بشم با سایت!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1390 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفی چوبدستی هایشان را به اولیواندر دادند که برایشان تجهیزش بکند و سپس نزد گودریک که اماده بود نقشه را توضیح بدهد رفتند.

پاسی از نیمه شب گذشته بود و به همین دلیل تالار را نور زیادی پشتیبانی نمی کرد به جز چند شمعی که توانسته بودند دور از چشم بقیه روشن نگاه دارند که البته با اب شدن شمع ها نور اتاق هم به مرور زمان کم تر می شد.

گریفی ها دور میز مربعی شکلی که گودریک در صدر ان نشسته بود رفتند و منتظر دستور گودریک نشستند.گودریک پس از اگاهی از بهتر شدن حال پرسیوال که کمی نوشیدنی کره ای خورده بود رو به جمعیت کرد و گفت:
-زود تر میرم سر اصل مطلب.اگر بخواهد اسیبی به عروس پرسیوال بزند سه راه بیشتر ندارد یا حداقل سه راهی که ما انتظارش را بکشیم.راه اول این است که به مهمانان اسیب برساند که احتمالش کم است و به هر حال امکان دارد.راه دوم این است که به تالار اسیب رساند که احتمال بیش تری نسبت به راه اول دارد که امکان دارد از پسش بر ناید و راه سوم که احتمال بیش تری نسبت به همه راه ها دارد این است که به او و همسرش اسیب برساند.

وی اندکی تامل کرد که از اگاهی بقیه نسبت به این ماجرا مطمئ شود. سپس ادامه داد:
-پس به چهار گروه تقسم می شویم.گروه اول مراقب مهمانان است.وظیفه گروه دوم مراقبت از تالار عروسیست و گروه های سوم و چهارم عروس و پرسیوال را اسکورت می کنند.
نیم نگاهی به اولیوندر کرد و گفت:
-اگه کار دوست چوبدستی سازمون تموم شده راه بیفتیم.

کمی کوتاه بود اما ...
خوب بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/5/31 0:13:12
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندوریها تبدیل شده بودند به گروههایی پنج شش نفره و با هم در مورد اتفاقی که با خبر شده بودند حرف می زدند و سعی می کردند خبر را به همه انتقال بدهند.

پرسی و گودریک رفته بودند گوشه ای تنها نشسته بودند تا کسی صحبت هاشون رو نشنوه.ولی کسانی که نگاهشون می کردند میتونستند از هیجانات گودریک بفهمند که گودریک دارد به پرسی آرامش می دهد و داره برنامه ریزی می کنه که عروسی به بهترین نحو برگزار بشه.
گودریک بلند شد و رفت روی یکی از میزها و با نگاهش از همه خواست که دورش جمع بشن.گودریک صبر کرد همه جمع بشن ولی حرفی نزد و با نگاهش داشت چشم تو چشم افرادی که اونجا بودن رو نظاره می کرد.همینطور که داشت نظاره می کرد وقتی به بعضی ها می رسید نگاهش برای چندین لحظه چشم تو چشم قفل میشد به طوری که همه فرصت می کردند به این رد و بدل شدن نگاه توجه کنند و بفهمند که دارد به کی نگاه می کند وبا یک لبخند این ارتباط را قطع میکرد و به نفر بعد نگاه می کرد.بعد از زمان طولانی که صرف نگاه کردن به تک تک افراد شد شروع کرد به راه رفتن روی میز.
در حین راه رفتن داشت زمزمه هایی زیر لب میکرد.بچه ها می شنیدند اما نمیتوانستند بفهمه چی میگوید....یک لحظه ایستادو بعد دوباره یک نگاه خیلی سریع به تک تک بچه ها کرد و شروع کرد به سخن گفتن و سریع رفت سر اصل مطلب.

گودریک:ممنون از اینکه وفاداریتون رو بهم نشون دادید و اینجا جمع شدید.ولی من در چشمان بعضیهاتون ترس رو حس میکردم و این برای یک گریفیندوری اصلا خوب نیست.میخواهم این مطلب را براتون روشن کنم که کار ما با ترس پیش نمیرسه و من شمشیر گریفیندور را به داخل کمد برمیگردونم و تالار تاریک میشه.اون موقع هر کی فکر میکنه جرئتت مبارزه کردن رو نداره میتونه اینجا رو ترک کنه.این هم برای جان خودش بهتره و هم جان دیگر افراد رو به خطر نمیندازه.و همینجا بگم هیچکس حق نداره کسانی رو که رفتن رو ترسو یا بزدل خطاب کنه.
گودریک شمشیر رو داخل کمد برگردوند و صبر کرد تا ببینه که کسی میره یا نه.(گودریک با باز و بسته شدن در تالار میتوانست بفهمد کسی رفته یا نه)اما بعد از چند مدت که صبر کرد دید در باز و بسته نشد و شمشیر را دوباره بیرون آورد و وقتی نور شمشیر روی جمعیت افتاد از صحنه ای که دید متعجب شد و حرارتی برگرفته از هیجان و قدرت درونش گر گرفت.

صحنه ای که دیده بود تمامی افراد درون سالن و حتی پرسی چوب دستی هاشونو بیرون آورده بودن و به سمت بالا گرفته بودند.
گودریک هم به پیروی از جمع چوبدستی خود را بیرون آورد و به همراه جمع همه سر چوبدستیهایشان روشن شد و یک صدا با هم انگار که از قبل بدون اینکه صحبتی بکنند در درونشان هماهنگ کرده بودند که فریاد بزنند تا آخرین قطره خون مقاومت میکنیم و چند لحظه سکوت و بعد دوباره یکصدا فریاد زدند پرسی عروسیت مبارک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

هوا تاریک بود و نور ماه از پنجره تالار بر صورت پر از غم پرسیوال می تابید و افکار او را بیش از پیش غم ناک می کرد. اشکهایش از روی گونه هایش بر زمین می ریخت و هر قطره بر ناراحتی او می افزود.

صدای قدم های کسی آمد. صدا هر لحظه نزدیک تر می شد و ترس در وجود پرسیوال بیشتر می شد. چرخید و چوبش را بیرون آورد.

« پرسیوال ... منم گودریک »

چهره ی گودریک در تاریکی تالار نمایان شد و پرسیوال نفس راحتی کشید.

گودریک باز هم نزدیک تر شد و دستش را در شانه ی پرسیوال قرار داد و گفت: « پرسی ... چرا تا حالا نخوابیدی؟ ... اتفاقی افتاده؟ »

پرسیوال در چشمان گودریک نگاه کرد اما نتوانست زیاد نگاه کند چون چشمانش پر از اشک شد و رویش را برگرداند. دستش را در جیبش کرد و کاغذی که روز های خوش در راهش را خراب می کرد ، را به گودریک داد.

گودریک کاغذ را گرفت. چوبش را در آورد و تکانی به آن داد که باعث شد نوری از آن بیرون آید تا بتواند کاغذ را بخواند.

نقل قول:
پرسیوال ... می خوام خبر دارت کنم که می خوام شب عروسیت را تبدیل به جشن مرگ کنم البته تنهایی نمیام ... دارک لرد پیشمه ... از طرف دوست قدیمیت فلیفیس دالاهوف


آخرین کلمه ی نامه همانند تیری بر قلب گودریک برخورد کرد. او نمی توانست تحمل کند که عروسی دوستش به خاطر یک کینه ی قدیمی دارد از بین می رود.

پرسیوال بار دیگر چرخید و رو به گودریک ، گفت: « گودریک ... در اون ماجرا من و تو بودیم اما ... اما من دارم توانشو پس می دم ... نه تو »

گودریک دستش را در شانه ی پرسیوال قرار داد و بعد از کمی سکوت گفت: « پرسی ... بهت قول می دم ... نمی زارم اتفاقی بیفته »

بار دیگر صدای گریه پرسیوال بلند شد. صورتش را از گودریک چرخاند و بار دیگر به ماه چشم دوخت اما نمی توانست افکارش را تحمل کند ... نمی توانست همینطوری بایستد و منتظر این باشد که عروسیش به خاک و خون کشیده می شود ... نمی توانست.

با صدای گریه های پرسی تمام گریفندوری ها از خواب بیدار شده بودند و به کنار آنها آمده بودند. گودریک که از آمدن گریفندوری ها مطلع شده بود ، شمشیرش را از کمد رو به رویش برداشت. نوری از شمشیر بیرون آمد که باعث شد اتاق روشن شود.

گودریک چرخید و رو به گریفندوری ها مات و متعجب به او نگاه می کردند ، گفت: « دوستان من اگر شما واقعا گریفندوری هستید باید همراه من باشید ... چون الان نیاز به کمک شما دارم »

گریفندوری ها هنوز متعجب بودند اما می دانستند که هر وقت گودریک اینگونه حرف می زند ، مطمئنا" جنگی در راه است و باید شجاعت خودشان را نشان می دادند و نشان می دادند که لایق گریفندور هستند.

گودریک شمشیرش را بالا برد و با صدای بلندی گفت: « برای عشق ... برای گریفندور »

---------------

خب عروسی پرسی در راه است اما فلیفیس دالاهوف به علت کینه ای که از گودریک و پرسی دارد ، می خواد کار های شومی بکند و مطموئنا" جنگی در را است. فقط لطفا فقط جدی بنویسید.

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: شنبه 3 مرداد 1388 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه اول


مه غلیظی تمام مکان را فرا گرفته بود. صدای وهم آلود رودخانه، تنها نشانه زندگی بود.وی به ارامی چشمان خود را باز نمود. سردرد عجیبی آزارش میداد. به آرامی چشمان خود را مالید و به دیگران خیره شد. همگی بر روی چمن، که با شبنم خیس شده بود، دراز کشیده بودند. جیمز که زودتر از وی به هوش آمده بود، همن طور که با تعجب به وی و مکان دور وبر خود نگاه میکرد، گفت: اینجا کجاست؟

***

همگی بهوش آمده بودند. گویا همگی از این سرزمین متعجب شده بودند. رشته کوه های عظیم و دراز سرتاسر مکا را احاطه کرده بودند. مونتگومری به رود خروشان نگاه کرد و بعد چشمان خود را به گریفیندوریها دوخت: فکر کنم ما هنوز توی سرزمین اموات باشیم.الان باید دوباره به تالار برگردیم.
سارا دستی به پیشانی خود کشید و همان طور که در فکر فرو رفته بود، گفت:هووم...برای گذشتن از اینجا باید از کوه ها رد بشیم. خطرناکه، ولی کاری دیگه ای نمیشه کرد.

***

همگی براه افتاده بودند. خش خش برگ درختان در زیر پایشان نشدیه میشد. در بالای سرشان، ارواح بیرنگ عبور میکردند. گویا آنان سخنان گریفیندوریهارا نمیشدنیدن و یا خود را به نشنیدن میزدند. از پشت درختان، قله های کوه، که پوشید از برف سفید بودند، دیده میشدند. سفر آنها، سخت تر از همیشه شروع شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
_ میگم چطوره یکم استراحت کنیم؟هوم؟
آبرفورث در حالی که کمی لحن خشونت به کلامش داد این جمله را به زبان آورد و سپس به استر نگاه کرد.
_ باشه! اینجوری باعث می شه گروه دوم هم به ما برسن!

گروه اول با اینکه در تردید این بودند که دقیقا کجا هستند و آیا آنجا جای امنی برای مستقر شدن هست یا نه یک به یک آرام بروی زمین تالار نشستند.

_ فکر کنم بشه اینجا از چوب های جادومون استفاده کنیم!
تد این حرف را زد و سپس چوب دستی خود را در آورد. قبل از اینکه طلسمی به زبان آورد احساس کرد که کسی زیر گوشش گفت " استفاده از جادو فقط در حد رفع تشنگی و گرسنگی ، نه بیشتر!" . تد چیزی نگفت و این احساس خود را نادیده گرفت و سپس شروع کرد به ظاهر کردن مقداری نان ، گوشت و کمی هم نوشیدنی!

جیمز که به شدت احساس گرسنگی می کرد با دیدن خوردنی هایی که تد ظاهر کرده بود به تندی گفت :
_ فقط همین؟ نه... من فکر نمی کنم اینا مارو سیر کنه... پس...
و شروع کرد به ادا کردن طلسم ظاهر کردن غذاهای پر زرق و برق و زیاد!
_ نه! جیمز...صبر کن... اوه... نباید این کارو می کردی! اشتباه کردی...
جیمز با تعجب به طرف تد برگشت و می خواست بپرسد " چرا؟" که در عرض چند ثانیه و قبل از اینکه آنها بتوانند کاری انجام دهند زیر پایشان خالی شد و آنها در یک گودال عمیق و سیاه فرو رفتند و سپس دوباره کف تالار به حالت عادی برگشت.

****

گروه دوم احساس می کردند دور و اطرافشان را کمی مه پوشانده است و برای همین دیدن چند متر جلوترشان سخت بود.
پاتریشیا با کمی نگرانی گفت :
_ نکنه گمشون کرده باشیم؟ به نظر می آد هیچ اثری ازشون نیست... من که کسی رو نمی بینم!
ولی الیور با اطمینان گفت :
_ نه این مه هست که مانع دید ماست وگرنه اونا جلوی ما هستند. جای نگرانی وجود نداره!

اما بعد از مدت کوتاهی که جلوتر رفتند و کم کم مه نیز از بین رفت باز چیز قابل توجهی پیدا نکردند.
کورمک با خستگی در حالی که از راه رفتن بازایستاد گفت :
_ من خستم! تشنه و گرسنه ام! پس اینا کجان؟ چرا غیبشون زده؟ وای...خدای من!

همه ایستادند. نگران به هم نگاه می کردند و علاوه بر تشنگی و گرسنگی ، ناراحتی غیب شدن گروه اول نیز به غصه هایشان اضافه شده بود.
اما جسی در حال دیگری بود. به طور غریبی همش به سقف تالار نگاه می کرد.در فکر آن جمله عجیب روی دیوار بود که گفته بود اگر کسی واقعا بخواهد... یک بار دیگر چشمهایش را بست و با خود فکر کرد :
_ پدر جان! پس تو کجایی! ما الان به تو احتیاج داریم. من می خوام یک بار دیگه تورو ببینم. خواهش می کنم.
و چشم های پر از اشکش را از هم باز کرد و به اطراف خیره شد.
اندک زمانی نگذشته بود که احساس کرد چیزی به او نزدیک می شود.
بله... یک روح در مقابل او بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!