فلش بک: 5 سال قبلباران آرام آرام بر گونه های سرد گودریک مینشست و همچون قطره اشکی از روی گونه اش روان میگشت.
مه تماتم اطراف گودریک جوان را در بر گرفته بود و او درکی از اطرافش نداشت.دوستش پرسیوال کجا بود؟؟
این سوال مدام ذهنش را مشغول کرده بود.از وقتی چغدی از طرف پرسیوال به دستش رسید آرام و قرار نداشت.نامه ی دوستش او را به وحشت انداخته بود:
نقل قول:
گریندل والد برگشته، تو و برادرت گواردین در خطر بزرگی هستین.به این آدرس بیا:
دره ی گرانتور-بخش شمالی-جلوی مجسمه ی سانتور
عجله کن
پرسی
شمشیر جن ساز گودریک بر کمرش سنگینی میکرد و صدا های اطرافش زجرش میداد.از زمانی که نامه به دستش رسیده بود آنقدر خواندش که دیگر چروک شده بود.باورش نمیشد.امکان نداشت که گریندل والد برگشته باشه.
قدمی سنگین به جلو برداشت و فریاد زد:
پرسی...تو کجایی....پرســــــــــــی!
عرق سردی روی ستون فقرات گودریک نشسته بود.نکند برای پرسیوال اتفاقی افتاده بود.
گودریک در همین افکار بود که صدایی در اعماق دره به گوشش رسید:
- کمـــــــــــــــــــک...یکی کمکم کنه....
وحشت گودریک دو برابر قبل شد.قطعا صدای پرسیوال بود.
به سرعت به طرف دره رفت.شمشیرش را در آورد تا به وسیله ی نوری که شمشیر از خود ساتع میکند بتواند اطرافش را قدری بهتر ببیند.اما در برابر مه به آن سنگینی حتی نور شمشیر هم کارساز نبود.
صدای فریاد پرسیوال دوباره در ذهنش سردی وصف ناپذیری ایجاد کرد.
تصمیمش را گرفت و از دره پایین رفت.
هر چه جلو تر میرفت از شدت مه کاسته میشد.چند جای بدنش زخم برداشته بود اما هنوز به راهش ادامه میداد.
تا این که نور تاری را از دور دید.
به سرعت به طرف نور رفت و چیزی را که دید تا سال ها بعد کابوس شب هایش شد:
پرسیوال به صورت وارونه با ریسمانی نامرئی بین زمین و هوا معلق بود.دو نفر در کنار پیکر نحیف پرسیوال پوزخند زنان به چشمان نگران گودریک نگاه میکردند.یکی از آن دو نفر کسی نبود جز گریندل والد سیاه و دیگری خادم وفادارش فلیفیس دالاهوف!
گریندل والد با لحنی تمسخر آمیز گفت:"
- فکر نمیکردم اینقد ابله باشی که اینجا بیایی...یعنی اینقد به پرسیوال اطمینان داری؟؟فکر میکردم بدونی که من چقدر توی طلسم فرمان واردم...
گودریک که از شوک بیرون آمده بود فریاد زد:
تنها چیزی که از تو یادم میاد خون و سیاهیه...همین.
گریندل والد خنده ی بلندی کرد و گفت:
نمیدونم اینو به حساب تعریف بزارم یا یه حرف ابلهانه...ولی گودریک عزیز خیلی خوشحال میشم امروز یه سورپرایز دیگه هم بهت نشون بدم
گریندل والد با تکان ظریف چوبدستی پرده ای را از روی جسد بی جان پسری برداشت که از جان برای گودریک عزیز تر بود
خشم و نفرت دیوانه وار درون گودریک را آشفته کرد و اندوه جای خود را به فریادی بلند داد:
- گواردین...نــــــــــــــه!
گریندل والد خنده ی دیگری کرد و گفت:
اون یه قدم با مرگ فاصله داره گودریک عزیز...ولی متاسفانه جدیدا دل رحم تر از قبل شدم و نکشتمش تا تو رو دعوت کنم که از این دو نفر یکی رو برای زندگی انتخاب کنی....اوه راستی داشت یادم میرفت.هر چیزی یه بهایی داره و بهای زندگی یکی از این دو نفر چیزی جز زندگی تو نیست...
آذرخش برای لحظه ای فضای اطراف را روشن کرد و چهره ی گیریندل والد را بی رحم تر از هر زمانی به گودریک نمایاند
********************************************
لطفا هر کی پست بعدی رو میزنه اول به این فلش بک خاطمه بده بعد هر چی دلش میخواد بنویسه
ممنون
می خواستم بگم عالی بود ولی به خاطر چند اشتباه کوچولو مجبورم بگم خوب بود.