جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 10:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خب چون بعضی از دوستان به من گفتن که به دلیل نداشتن خلاصه در تاپیک نمی تونن پست بزنن من این پست رو می زنم.به هر حال ببخشید که دو تا پست پشت سر هم میشه و امید وارم از این به بعد اینجا بیشتر پست بخوره!

[spoiler=خلاصه]بعد از مدتی که کلوپ به دلایلی بسته شده بود کلوپ باز شد و دوباره همه را خوشحال کرد.ولی کلوپ دیگر مثل قدیم طرفدار نداشت به همین دلیل دیدالوس دیگل و زاخاریاس اسمیت و کینگزلی شکلبوت سعی کردند که کلوپ را به حالت اول برگردانند.
آنها کارشان را با تمیز کردن وسایل کبوپ کردند و آلبوس دامبلدور و آلستر مودی هم به آنها کمک می کردند.ولی خبری از جانب آرتور ویزلی به کلوپ رسید که مرگخوار ها به شهر لندن حمله کرده اند.دامبلدور و مودی بلافاصله رفتند ولی زاخاریاس و دیدا و کینگزلی موندند تا از کلوپ محافظت کرده و کارشان را ادامه دهند.

بعد از مدتی تلاش شخصی وارد کلوپ شد و دستور حمله داد.او آنتونین دالاهوف بود و با مرگخوارهایش به کلوپ حمله کرده بود.

کینگزلی و دیدا و زاخاریاس که قافل گیر شده بودند تنوانستند بجنگند و اسیر شدند.
ولی در همان نگام کینزگلی که فکری به سرش زده بود به آنتونین گفت:من لرد تو هستم.نمی دونی؟بین من خود لرد ولدمورتم.

و این شده بود که مرگخوار ها کینگزلی را به جای لرد خود اشتباه گرفته بودند.کینگزلی دستور داده بود که به خانه ی ریدل بروند و تکیلیف زاخاریاس و دیدالوس را روشن کنند.

بدین ترتیب آنها به سمت خانه ی ریدل رفتند.و همچنان گینگزلی رو لرد می دونستند.
به نزدیکی های خانه که رسیدند لرد واقعی آمد و به آنتونین گفت که من لرد هستم و برای اینکه صابت شود فریاد زده بود:مـــــامـــــان!

آنتونین که مامان گفتن های لذرد را می شناخت فهمید که لرد خودشان است و لی در همان هنگام فریادی از دور به گوش رسید:چـــــــیه؟
در همین هنگام دیدالوس به لطف زاخاریاس آزاد شد و با آزاد کردن زاخاریاس فرار کردند.ولی هیچکس نفهمید چون همه متعجب بودند.

صدای فریاد مربوط به مروپ بود که معلوم نبود از کجا آمده است.مروپ با سر و وضعی نامرتب اومده بود و می خواست بدونه کی تامشه.به همین دلیل اول به لرد واقعی گیر داده و وقتی فهمیده که او تبهکاره و مرگخوار داره با خودش فکر کرده که ممکن نیست او پسرش باشه پس به دنبال پسرش در همین جمع گشت و به کینگزلی گفته بود که تو پسر من هستی. من می دانم.
او هم کینگزلی را اشتباه گرفته بود و می گفت تو پسر من هستی.
کینگزلی هم از موقعیت استفاده کرده بود و گفته بود که بله من پسر شما هستم...

لرد هم می گفت که من پسرتم .در همین لحضه دیدا و زاخی در گوشه ای برای نجات کینگزلی می کوشیدند...

[/spoiler]

تموم شد...ولی فکر کنم زیاد خلاصه نشده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1388 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ که دیگر تار عنکبوت ها مثل مومیایی بسته بودنش به لرد گفت:تامکم (!) چرا بی ادب شدی؟پرورشگاهه بی ادبت کرده؟برم بزنم تو دهن مسوولش؟

لرد با خشم گفت:نه.مخمو خوردی.تو از کجا پیدات شد؟

مروپ گفت:تو؟تو؟اینه اون همه زحمتی که برات کشیدم...

لرد که دیگه کاسه ی صبرش داشت لبریز می شد گفت:بس کن دیگه!گریه نکن.

مروپ که داشت آروم میشد هق هقی کرد و گفت:تامکم...بستنی میخوای برات بگیرم؟

-من بزرگ شدم.منو چه به بستنی...

-بگو ببینم چرا دماغ نداری؟چرا چشات قرمزه؟چرا صدات اینجوریه؟

مروپ که ناگهان جدی شده بود این ها را گفته بود.لرد گفت:
-هیچی نیست...

-نکنه تو تام من نیستی...آهان تو بیشتر به تامک من میای...

او به کینگزلی اشاره کرده بود.کینگزلی گفت:من؟
مروپ گفت:ای ننه قربون من گفتنات بره بیا بغلم تامکم...

کینگزلی که موقعیت را خوب دیده بود گفت:آره تو درست میگی ننه.من تامم.این دزد منو گرفته...منو نجات بده!

مروپ گفت:می دونم این کارا از تامک من بر نمیاد...

لرد با خشم گفت:مت تام تو هستم.
مروپ گفت:نه تو همون لرد موت شوری*!!!

لرد گفت:نه من تام تو هستم.

مروپ گفت:تام من اینقدر بد نیست...

خلاصه دعوایی سر این شد و در همین هنگام در آن سوی زاخاریاس و دیدالوس داشتند نقشه می کشیدند..

ادامه دهید...

__________________________________________________
*مرده شور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1388 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ گانت که نیمی از بدنش زیر انبوهی از تارعنکبوت ها مخفی شده بود در حالی که با یه دست کفنش رو بالا گرفته بود تا پاش بهش گیر نکنه و با دست دیگه چوبدستی رنگ و رو رفته ای به دست داشت پاکشان به سمت مرگخوارها می اومد . وقتی چشمش به جمعیت مرگخوارها افتاد که دور لرد حلقه شده بودن اخم هاش رو در هم کشید :

- این چه ریخت و قیافه ایه که واسه خودتون درست کردین ؟! چه نقابای مسخره ای هم زدن ! کدومتون بود منو صدا کرد ؟ تامی من کدومتونه ؟!

مورگان با انگشت به سمت ولدی اشاره کرد . مروپ ابیشتر اخم کرد و گفت :

- این تامیه ؟! تامی این تویی ؟!

لرد که نمیخواست جلوی مامانش مورگان رو شکنجه بده بلا رو فرستاد سر وقتش و جواب داد :

- اوهوم !

- اوهوم و زهر باسیلیک ! این چه طرز حرف زدن با ننه ته ؟!

لرد که حسابی خیط شده بود آهی کشید و گفت :

- ببخشید ،مامان ! بله !

مروپ عنکبوتی که داشت به دماغش نزدیک می شد پایین انداخت و گفت :

- این چه سر و وضعیه ؟! پانک شدی ؟ خلاف شدی ؟ با خلافکارا می گردی ؟ دعوا کردی ؟! دماغت کو ننه ؟!

لرد که دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره کروشیویی حواله ی بلیز کرد که داشت کر کر می خندید و از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :

- مامان ، اینا مرگخوارای مــ....

مروپ که حالا داشت کفن رو مثل چادر دور کمرش می پیچید حرفش رو قطع کرد :

- با آدمای ناباب می گردی ؟ اوباش شدی ؟ کروشیو می زنی ؟! اینا رو از کی یاد گرفتی ننه ؟! از این داداش بی خاصیت من ؟ ببینم کدوم گوری رفته بی غیرت ؟! با لاشخورا دوست شدی ؟تامی تو که اینجوری نبودی !

- به من نگو تامی !

- پس چی بگم ؟ قلقلدون میرزا ؟

-مامان، اسم من لرد-ولد-مورته !

مروپ دستش رو به کمرش زد و گفت :

- لرد چیچی موت ؟ مسئول کفن و دفن شدی ننه ؟ با موت و میت سر و کار داری ؟! اینم کار بود پیدا کردی ؟ نمیگی ما پیش در و همسایه آبرو داریم ؟!

لرد با دست کوبید به پیشونیش و سر مرگخوارها که دستجمعی زده بودن زیر خنده فریاد زد :

- ساکت شین دیگه لا کردارا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1388/2/25 14:39:11
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول:به نظر من آلتیدا اینجا اشتباه کرده.باید پست کینگزلی رو ادامه می داده ولی پست من رو ادامه داده ولی من ناچارم که پست کینگزلی رو ادامه بدم چون پست آلتیدا ادامه ی پست کینگزلی نیست!
________

لرد به سمت مرگخوارهایش و کینگزلی آمد و به دالاهوف گفت:اینجا چه خبره؟

آنتونین با لحن بسیار بی ادبانه ای گفت:شما؟

لرد عصبانی شد و گفت:چه طور جرعت می کنی با من...سرورت اینجوری حرف بزنی؟

-سرور ما اینه نه تو!

بلاتریکس کینگزلی را نشان داد.لفرد برگشت و در چشمان کینگزلی نگاه کرد...داشت ذهنش را می خوند...

سرانجام لرد فریاد زد:این کینگزلی شکلبوته.
کینگزلی سرخ شد.
دالاهوف گفت:نه نیست تو کینگزلی هستی!

لرد گفت:ای باب من لردم...لرد ولدمورت.

نارسیسا گفت:مای لرد من شبیه تو نیست.

لرد گفت:الان بهتون می گم!

لرد صدایش را صاف کرد و فریاد زد:مـــــــــــامـــــــــــان!

مرگخوار ها و کینگزلی و دوستانش:

لرد:

دالاهوف که "مامان"گفتن های لرد را می شناخت به پایش افتاد و گفت:مای لرد!

لرد گفت:می بخشمت ولی باید شکنجه بشی...

در همین هنگام کینگزلی چوبدستی اش را به سمت لرد گرفت و گفت:استیوپیــ...

-اکسپلیارموس!
نارسیسا کینگزلی رو خلع سلاح کرد و لبخندی زد.در همین هنگام صدایی از دور به گوش رسید:چـــــــــیـــــــــــه؟

ملت:

لرد گفت:ماااع...این صدای مادرم مروپه!

دیدالوس از فرصت استفاده کرد و با کمک زاخاریاس فرار کردند ولی هنوز کینگزلی اسیر بود...باید او را نجات می دادند...

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/2/3 15:53:18


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلی مشكوكانه شخص را نگاه كرد و پرسيد:
-شما؟

مرد كلاه را از روی صورتش كنار زد تا شناخته شود سپس با فرياد خفيفی دستور حمله داد. مرگخواران يكی يكی از گوشه گوشه ی كلوپ بيرون ريختند و چوبدستيهايشان را به سمت زاخارياس و كينگزلی و ديدالوس گرفتند. برای لحضاتی رنگ چهره ديدالوس به رنگ گلدان سرخ رنگ سفالی گوشه ی اتاق درآمد. دالاهوف كه گويی از نقشه ی زيركانه ی شان برای حمله به كلوپ خوشحال بود لبخند كجی بر صورتش نقش زد. از ميان مرگخواران، مرد موبور و قد بلندی گفت:
-بهتره ببيريمشون پيش ارباب، آه، مای لرد

در همين زمان كينگزلی تكانی به سرش داد و متعجبانه فرد موبور را نگريست. كينگزلی گفت:
-احمق! يعنی تو منو نشناختی؟ من مای لردتم، من ولدمورتم.

مرگخواران با چشمهای گرد شده كينگزلی را نگاه كردند. كينگزلی برای آنكه آنها را روشن كند گفت:
-يعنی شما كله ی تاس من رو نمی شناسين؟ يكم به كله ام نگاه كنين، يعنی نفهميدين من ولدمورتم؟

نگاه مرگخواران روی سر بی موی كينگزلی زوم شد. سرش به طرز عجيبی نور خورشيد را روی ديوار بازتاب می كرد. دالاهوف مثل عقب مانده های ذهنی به سمت كينگزلی رفت و من من كنان گفت:
-ا.. ربا... ب.

كينگزلی كه تا آن زمان لبخند می زد خنديد و دندانهايش را نمايان ساخت. با صدايی رسا گفت:
-فعلا از تصرف كلوپ دست بردارين، می ريم به خونه ريدل.

دقايقی بعد، خانه ريدلها:

كينگزلی پيشاپيش مرگخواران حركت می كرد و ديدالوس و زاخارياس در چنگال مرگخوارها دست و پا می زدند. از دور شخصی نمايان شد كه قد نسبتا بلندی داشت. چهار شانه بود و چشمان سرخ رنگش به طرز عجيبی می درخشيد. او لردولدمورت واقعی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1388 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی نگاهی به نامه انداخت.باورش نمی شد...باز هم جنگ با مرگخوار ها...

کینگزلی با اینکه خیلی خسته بود رفت پیش زاخاریاس که داشت مهره ها رو تمیز می کرد و چون مهره ها خیلی ظریف بودند و دستان زاخاریاس قوی مهره ها با ناراحتی جیغ می کشیدند.

کینگزلی به طرف او آمد و گفت:اینو ببین!

نامه را به دست زاخاریاس داد.زاخاریاس به تندی نامه را خوند و گفت:ای باو...باز هم جنگ با مرگخوار ها؟تازه خلاص شده بودیما...

کینگزلی گفت:خب به نظر من با ما کاری ندارن...فقط اومد شهر رو به هم بریزند...

-اینجا چه خبره؟

این صدای دیدالوس دیگل بود که داشت صفحه ی شطرنجی را تمیز می کرد و با همان صفحه که دستش بود پیش کینگزلی آمده بود.

-پرسیدم اینجا چه خبره؟

-ا...خب راستش...

زاخاریاس با بی حوصلگی گفت:مرگخوار ها به شهر حمله کردند.

دیدا:
دیدالوس کمی فکر کرد و گفت:دارن میان به کلوپ؟

کینگزلی نامه را به دست او داد و گفت:بیا اینو بخون می فهمی!

دیدا نامه را خوند و گفت:باید مودی و تو و من و دامبلدور برن کمک کنن.من میرم بهشون خبر بدم!
دیدا لوس رفت.
زاخاریاس گفت:ولی تو...تو که نمی خوای بری نه؟

-نه باو...آرتور گفت مواطب کلوپ باشم.
-باشه!
دیدا با دامبلدور و مودی برگشت و به کینگزلی گفت:

بریم دیگه.
-من نمیتونم بیام.آرتو گفته که بمون تو کلوپ.مواظب باش.

-باشه پس من میرم.
-نه تو هم باید با زاخاریاس بمونی.
-چرا؟

-چون اگه اونا حمله کنند من تنهایی بجنگم؟
-آره! ...خب نه من هم می مونم.

به این ترتیب دامبلدور و مودی رفتند و این سه دوست ماندند در کلوپ!

در همان هنگام شخصی که کلاهش را تا چانه اش پایین کشیده بود و هی به در و دیوار می خورد وارد کلوپ شد...

ادامه داره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1388 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جديد:

كينگزلی با بی تابی خاصی بركف مرمرين كلوپ گام برمیداشت. چند روز پيش شهردار لندن، آقای ايماگوكلوپش را تخته كرده بود. بر روی ميزهای شطرنج گرد و غبار كلفتی نشسته بود. پرتوهای باريك خورشيد فضای كلوپ را گرم و نورانی می كردند. باد ملايمی از پنجره به داخل كلوپ می وزيد. بی شك كينگزلی شكلبوت، كارآگاه قدرتمند و ماهر از باز شدن دوباره ی كلوپش شاد و خرسند شده بود. در نزديكی كينگزلی زاخارياس اسميت، مودی چشم باباقوری، آلبوس دامبلدور، اوری، ديدالوس ديگل ايستاده بودند و باهم در موضوعات بی ارزشی حرف می زدند. كينگزلی نگاهی پر از عشق به آن پنج نفر كرد و گفت:
-كی می خواين اينجارو تميز كنيم؟

وقتی كينگزلی اين جمله به ظاهر ساده را گفت بقيه افراد كلوپ به طرز غيرقابل باوری به سمت نقاط كثيف كلوپ حركت كردند و شروع به تميز كردن آن نقاط كردند. خود كينگزلی هم چوبدستی اش را به سمت تارهای عنكبوتی گرفت كه از سقف آويزان بودند و گفت:
-تميز شو!

بلافاصله تارهای عنكبوت يكی يكی از ميان رفتند. كينگزلی به سمت قاب عكس بزرگی رفت كه روی زمين افتاده بود و شيشه اش شكسته بود.درون قاب عكس، عكش كينگزلی به همراه مودی چشم باباقوری، زاخارياس، اوری، ديدالوس و دامبلدور قابل مشاهده بود. كينگزلی گفت:
-ريپارو!

بلافاصله شيشه ترميم شد و به حالت ابتدايی و اول خودش برگشت. كينگزلی با دقت خاصی قاب عكس را بلند كرد و بر روی ميخی كه درون ديوار فرو رفته بود آويزان كرد. در اين ميان عكس زاخارياس برايش زبان درازی می كرد.

يك ساعت بعد از آنكه آنها شروع به تميز كردن كردند، كلوپ كاملا تميز شده بود. ميزهای شطرنج برق می زدند و صفحات شطرنج بر روی آنها خودنمائی می كردند.

جغدی هوهو كنان نامه ای را حمل می كرد و بر فراز شهر لندن پرواز می كرد. بايد نامه را به كلوپ شطرنج جادويی می رساند. وقتی از مكانهای ديدنی لندن گذشت كلوپ شطرنج جادويی را يافت و پر و بال زنان به سمتش رفت. مرد سياهپوستی برای ساير افراد سخن می گفت. جغد هوهوی مختصری نمود و نامه را بر سر مرد سياه پوست انداخت. مرد نامه را باز كرد و برای سايرين با صدايی رسا خواند:
نقل قول:
متوجه شدم كه كلوپت باز شده، تبريك می گم!

پس الان تو بايد تو كلوپت و تو لندن باشی. می خواستم بهت بگم مرگخوارها و يه سری افراد اوباش وارد لندن شدند و درحال درگيری با مامورين هستند. تو مواظب خودت باش كينگزلی! بای.

آرتور ويزلی


ادامه دهيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1388 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
برنده ي بازي اين شطرنج صاحب كلوپ مي شد!دامبلدور و لرد پشت ميزي نشستند.اوري و كينگزلي هم مهره ها و صفحه ي شطرنج را آوردند.بازي شروع شد.

بعد از دو ساعت و نيم

دامبلدور: با دو وزير و يك رخ و شاه
لرد:با سه سرباز و شاه!

دامبلدور گفت:كارت تمومه لرد.
-به همين خيال باش!

سرانجام دامبلدور توانست لرد را كيش و مات كند.
لرد:
دامبلدور:

لرد گفت:من...من نميرم به...
دامبلدور گفت:نه تام...تو قول دادي!
لرد عصباني شد و فرياد زد:حـــــــمله!

مرگخوار ها از هر سو به سمت دامبلدور ديدا زاخي و كينگزلي حمله كردند.ديدا با اوري و بلا مي جنگيد.زاخارياس با مورگانا و لوسيوس مي جنگيد و كينگزلي هم با 3 نفر ديگر مي جنگيد.دامبلدور هم داشت با بقيه مي جنگيد.حالا لرد با كي مي جنگيد؟...با...هوكي مي جنگيد!!!!
هوكي تحت طلسم فرمان دامبلدور بود.

بعد از دو ساعت جنگ مرگخوار ها اينجوري: از كلوپ خارج شدند.و باري ديگر كلوپ ب حالت اول باز گشت!!!

پايان سوژه!!!
____________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/12 21:50:18
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/13 21:58:09


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1388 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هر سه نفر:
کینگزلی باز هم میزه زیر گریه و منظره ای از آبشار نیاگارا رو تولید میکنه!!!بعدش هم دست هاش رو به زمین میکوبه و دیدا و زاخی 10تو هوا 20 تا معلق میخورن!!(شرط میبندم اگه مو داشت موهاش رو هم میکشید!!!!)
زاخاریاس بعد از درست کردن موهاش کینگزلی رو بغل میکنه و در حالی که به نظر میرسید یه فکر بکر داره میگه:باو!آروم باش!الانه که ولدی بیدار بشه!بهتره جای این مسخره بازیا بری روی در بنویسی:"ورود هر گونه دامبلدور اکیدا ممنوع!"تا دامبل نیاد تو!حداقل ملت فکر میکنن اینو یه مرگخوار گذاشته!
کینگز بلاخره تموم میکنه و با یه خنده ی کوتاه و پیتری موافقت میکنه...
-خوب دیگه....بجنب!!ما هم سعی میکنیم این بوقی رو بیدار کنیم!!یادت نره،اگه دامبلدور اومد،با استیوپفای بیهوشش کن و ببرش به همون محفل بوقی!!ما تا میتونیم لفتش میدیم تا دامبل بره!
کینگزلی مثل برق میره جلوی در و ما هم سعی میکنیم یه کم به اوری خون تک شاخ بدیم!!

یه ربع بعد:


دیدا: میگم مطمئنی این نقشه عملیه؟!ما الان یه ساعته داریم خون داغ تک شاخ توی گلوش میریزیم!انگار نه انگار ها!!اگه دامبل ما رو این جوری ببینه مویی برای ما نمیذاره!

-حالا دامبل رو بیخیال!نگاه کن....داره به هوش میاد!!
اوری بلند میشه و عینهو جن زده ها به دیدا و زاخاریاس نگاه میکنه!!
-آروم باش اور!!

-ها؟!این ریش ها دیگه چیه؟!دارین چی کار میکنید؟!
زاخاریاس یه نیم نگاهی به زاخاریاس میکنه و یواشکی باهاش صحبت میکنه::::
-حالا چی کار کنیم دیدا؟!بدبخت شدیم رفت!این اوری هم عمرا به ولدمورت خیانت کنه!!

-میگم بیایم ازش بپرسیم که تمایل داره بهمون کمک کنه یا نه!!
زاخاریاس با تعجب به دیدا نگاه میکنه!!
-خوب چیه؟!
ولدمورت که با دیدن دامبلدور چشماش گرد شده بود،اوری رو انداخت پایین و اوری یه شعبه ی دیگه از رود نیل رو افتتاح کرد!

-هیچی باو!!تو فقط کارت رو بکن!!باید دوباره اور رو بیهوش کنیم!!
ناگهان یه صدای خفه از اون ور کلوپ اومد:چی؟!!!!!یه مرگخوار رو میخواید بکشین؟!!مگه این که از رو جنازه م رد شین!!بیا بغلم اوری!
اوری میره بغل ولدمورت و.....

کات!

ویرایش ناظر:وایسا ببینم!ولدمورت که تا حالا کسی رو دوست نداشته چه برسه بخواد اونو بغلش کنه!باو بوقیدی با این پستت!!!یه بار دیگه ببینم پاکش میکنم ها!!!!

ادامه:

زاخاریاس و دیدا داشتند تمام ناخن هاشون رو میخوردن و موهاشون رو هم تک و توک میکندند!!
کم بدبختی داشتن،یکی دیگه هم اضافه شد!!کینگزلی نتونست جلوی دامبلدور رو بگیره و یه مرد ریشوی عصبانی وارد کار شد و نگاهی با تنفر به زاخی و دیدا انداخت!
دیدا و زاخ:
ولدمورت که از دیدن دامبلدور چشماش گرد شده بود،اوری رو انداخت پایین و اوری یه شعبه ی دیگه از رود نیل رو افتتاح کرد!

(ویرایش کوییرل:اگه یه بار دیگه از این جور دیالوگ ها بنویسی بلاکت میکنم!!!)

بله!!!!!!خلاصه دامبلدور و ولدمورت تصمیم گرفتن با هم شطرنج بازی کنند!!!


بازی شروع میشود!!!

ادامه دارد......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/6 20:01:43
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/6 20:02:49
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/6 21:58:03
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1388 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-باز گیر دادی به ترور؟آخه چند بار بهت بگم این فیلم های مشنگی تروریست هارو نگا نکنی؟ها؟
کینگزلی با این حالت: به دیدا گفت:باشه باو!خب تو میگی چیکار کنیم؟

-من...خب من میگم که برین یواشکی یک مو از دامبلدور بکنیم و ...
-با این لباسا؟
-نه باو!با شخصیت خودمون.
-آهان!
-خب کجا بودم...آهان...یک مو ازش می کنیم و می دیم اوری که بیهوش است بخوره.بعد می بریمش پیش لرد!!!

-آخه دیونه!اگه اوری بیدار شد چی؟
-بیدار نمیشه.باشد ده یا پونزده تا استیوپیفای بهش بزنیم که دیگه بیدار نشه.

-آهان خوبه!

کافه ی سه دسته جارو!

کینگزلی و دیدا به سمت دامبلدور رفتند.دامبلدور گفت:سلام دیدا سلام کینگزلی چه خبر؟

دیدا زودتر از کینگزلی شروع به صحبت کرد:یک لحظه صبر کنید پروفسور...یک پشه رو موهاتونه!

دیدا دستش را دراز کرد تا پشه ای که وجود نداشت را بگیرد.همراه با آن یک مو از موهای دامبلدور کند.
دامبلدور گفت:رفت؟
-آره...اِ...راستی!ما یک کاری برامون پیش امده باید بریم.
-آخه چرا؟

در نزدیکی های کلوپ_زاخاریاس از بدن بیهوش اوری مراقبت می کرد...

دیدا و کینگزلی رسیدند.
-شما کجا بودید؟
-ببخشید یک ذره طول کشید.
کینگزلی مو را در معجونی ریخت و آن را در حلق اوری ریختند.آنگاه دیدا ده تا استیوپیفای به اوری زد.اوری شروع به تغییر شکل داد و تبدیل شد به...
داملبدور!
دیدا گفت:عالی شد!
زاخاریاس گفت:بچه ها اینو ببینید!
آن دو به سمت نامه ای که دست زاخی بود رفتند.

نقل قول:
سلام.من دامبلدور هستم.من می خوام بیام کلوپ تا یک دست شطرنج بازی کنیم.با ارادت بسیار دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118