جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1395 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سیوژ!

یک روز گرم تابستانی بود و خورشید از مدار راس التسترال تا راس البوقی با تفاوت دو درجه به چپ، تقریبا عمود می تابید. اگر به نیمه ی پر قضیه نگاه کنیم هوای گرم تخم مرغ ها را به راحتی نیمرو می کند، اما در گرم ترین روز، هیچ جادوگری نمی توانست نیمه پر را ببیند.

- حوصله ام پوکید!
-
- تو این گرما چیکار کنیم حالا؟

گویندگان این چند جمله مرگ خوارانی بودند که به دنبال کاری برای انجام به هرجا که می دانستند سر زده بودند. برخی شان هم به انجام تفریحات سالم بودند، مانند آریانا که به دیواراکسپليارموس می زد، با صدای بلند توضیح می داد:

- خان داداشم می گفت چند روز پیش رفته به سالمندانِ هاگزمید اکسپليارموس زده! منم دلم اکسپليارموس می خواد! اکس...

باروفیو زیر لب چیز هایی با خود زمزمه می کرد که می توانست شعار " مردمی نژاد فقط روستایی نژاد! " یا " شیر باید رایگان بشه " باشد و در حین شعار دادن، پنکه را از طرف سوزان به جلوی خودش چرخاند تا شیر گاومیش در اثر گرما خراب نشود.


سوزی تا خواست بلند شود و پنکه را به سمت خودش برگردانَد، جعبه های رنگ از روی پایش پرت شدن و دیوار کنارش را به سبک پیکاسویی رنگ زدند. لاکرتیا با تاسف سری تکان داد و رو به رنگ های دیوار گفت:

- همیشه به این اعتقاد داشتم که باید پیرمرد و پیرزن ها رو قاتل عام کرد هرچی زودتر بهتر!

وینکی مسلسلش را بالا گرفت و همزمان با سوراخ کردن دیوار هنری سبک پیکاسو، جیغ کشید:

- وینکی خداحافظی کرد با همه جادوگرها و ساحره ها پیر...تررر...وینکی آرزوی مرگ راحتی برایشون داشت...تررر...وینکی جن کشنده ی خووب؟

رادار های همیشه فعال و حساس رودولف نسبت به کلمه ی ساحره به قدری قوی بودند که حتی از آن همه پنبه که در گوشش بود تا صدای بلاتریکس را نشود، عبور کردند و و پیام عصبی را به مغز نیمه هوشیارش رساندند. مغز هم پیام حسی را به اندام ها داد و نتیجه اش تایید حرکتی بود که وینکی قصد به انجامش داشت:

- ساحره ی با کمالات؟ کو؟ کجاست؟

و پشت سرش معجون ساز با ویبره ای که دیوار سوراخ شده را کاملا تخریب کرد، از طرح جن خووب حمایت کرد. هکتور شیشه ای پر از مایع سبز رنگی را نشان داد و پرسید:

- معجون مرگ سالمندان بدم؟

مرگ خواران بهم نگاه کردند انگار خیلی هم بد به نظر نمی رسید، بلاخره یک کاری برای انجام پیدا شده بود.

***

همان روز گرم تابستانی در نقطه ای دیگر از کره ی زمین، سالمندان بی خبر از تصمیم مرگ خواران کنار استخر خوابیده بودند و آفتاب می گرفتند.

-------
سوژه اینه که :
مرگ خوارا که حوصله شون سر رفته تصمیم به قتل عام سلمندان می گیرند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رول پایانی:

- بس کنین آقا، به جای دعوا صلوات بفرستین. این انقلاب یک حرکت مردمیه، نباید مردم رو سرکوب کرد.

تراورز سعی داشت دعوایی که در جمعشان به وجود آمده بود را زودتر تمام کند. برای هرچه قوی تر شدن انقلابشان به تمامی افرادی که می‌توانستند جذب کنند نیاز داشتند، حتی دلوروس آمبریج.

- حاج خانم آمبریج، اگه شما هم از وزارت ناراضی هستید می‌تونین به ما پیوندین، اجرتون هم با مرلین.
- آره من صد در صد مخالفم، یعنی چی که من رو بعد استعفا آوردن این‌جا؟ چرا سیم سرورا این‌جا انقدر کمن؟ چرا رودولف بلاک نیست؟

بقیه ی افراد داشتند بر سر این‌که چه کسی قبل از دیگران به سمت دلوروس برود و زبانش را از حلقش بیرون بکشد تا صدایش دیگر شنیده نشود، سنگ کاغذ قیچی بازی می‌کردند که صدایی جدید توجهشان را جلب کرد.

- ای گند بزنن به دستشویی های این مملکت!

مردی قدبلند با موهای سفید، در حالی که یک دستمال کاغذی را به شکل پاپیون در آورده و بر گردنش بسته بود به سمت انقلابیون آمد. پس از این‌که کمی ردایش را نگاه کرد بلکه لکه‌ای قهوه‌ای رنگ بر آن وجود نداشته باشد گفت:
- من اسکاور هستم، صاحب کارخونه ی دستمال سازی. می‌خواستم بگم این وزیر جدیدتون، سیریوس بلک، بند های قراردادش با کارخونه رو درست انجام نمیده. منم اعتراض دارم.
- سیریوس بلک؟ اون دوره قبلی نبود احیانا؟ الان وزیر آرسینوس جیگره.
- مهم نیست، من کلا اعتراض دارم. راستی اسم این وزیر جدیده جیگَر بود؟ همون اسبه تو کلاه قرمزی؟
- نه گافش مکسوره.

لودو بگمن سرفه‌ای کرد تا ملت به بحث های قدیمی درباره اسم آرسینوس حیگر خاتمه دهند و به حرف هایی که او می‌خواست بزند گوش کنند.
- ما که فقط نمی‌تونیم با همین افراد محدود انقلاب کنیم، نیاز به تبلیغات داریم و برای تبلیغات هم نیاز به پول داریم. کی منبع مالی ماست؟
- من حمه ی پولم رو دادم کیک کوفط کردم.
- منم که حاجیم و معنوی، به مادیات اهمیت نمی‌دم.
- کارخونه دستمال سازی منم ورشکست شده.
- منم استعفا دادم از مدیریت، دیگه پول به حسابم نمی‌ریزن.

لودو در حالی که از شدت شوکه شدگی کاملا پوکرفیس گشته بود جواب داد:
- می‌خواین انقلاب کنین بدون منبع مالی؟ حتما نقشه بعدیتون دستبرد زدن از گرینگوتزه مثلا انقلابیا.
- اینم ایده خوبیه حاج لودو.
- عاره، به ثندوغ عارصینوث دصطبرد می‌ظنیم.

لودو آب دهانش را قورت داد، می‌دانست که دستبرد زدن به گرینگوتز نمی‌توانست نتیجه‌ای جز یک راست اعظام شدن به آزکابان داشته باشد.
- من شوخی کردم شما چرا جدی گرفتین؟ ای وی شما یه چیزی بگو.
- دستبرد... انقلاب...تعطیل... آزکابان.

منظور او" دستبرد، انقلاب رو تعطیل می‌کنه. می‌برنمون آزکابان." بود اما طبق معمول برداشت دیگری از حرف او شد.

- منظور وی اینه که " دستبرد بزنید، بعد انقلاب کنید، بعد هم آزکابان رو تعطیل کنید."
- آره، همه آماده برای حمله به گرینگوتز!

***


پ.ن: سوژه هنوز تموم نشده، باقی سوژه در بانک گرینگوتز ادامه پیدا می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/12/16 19:32:51
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/12/16 20:06:45
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
والا با ان گل زیبایی که امبریج در زمان مورفین برای کلیه جهان جادوگری کاشته بود،اکنون هیچکس نمیتوانست پیش بینی کند که این موجود دقیقا میخواهد چه بلایی سر چه کسی بیاورد؟

در هرصورت یا بر وزارت غلبه میکرد یا گند میزد به کل انقلاب!

ـ ای سالمندان شجاع و غیور!ما بایستی برخیزیم و به انقلاب بپردازیم و مایه افتخاری باشیم برای سالمندان!تا کی میخواهید اینگونه بنشیدید برروی ویلچر هایتان و با دندان مصنوعی هایتان بازی کنید؟بی شک ما میتوانیم قدرتمند باشیم!برخیزید!

سکوت!...
و تنها صدایی که می امد از جیرجیرکی بود که پشت پنجره استراحت میکرد!

اخر این حرف بود که این ماده وزغ میزد؟سالمندان،بندگان مرلین رماتیسم نداشتند که از رماتیسم ذهنی گرفته تا زانو را داشتند.زانو درد و کمر درد و آلزایمر هزار درد دیگر نداشتند که داشتند! انوخت کی میتوانست بلند شود و بایستد؟انهم زمانی که سالمند نای اینرا نداشت که دو انگشت سبابه اش را برای سوت زدن تا دهانش ببرد؟

ـ زن جماعت هم مگه رهبر میشه؟استغفرالمرلین!

ـ چی ژدی امبریژ؟چشمشم خوب نمیبینه بعد میاد برای ما ادعا میکنه ماده وژغ!

ـ اوهوی!چشمم ضعیف!گوشم دو کیلو متر اونور تر رو هم میشنوه!پس بپا چی میگی!اصلا منو بگو که اومدم به شما افتخار همکاری دادم!اونم با این همه سابقه!شما لیاقت چنین رهبر زیبا و جوانی رو ندارید!

درواقع اگر در ان لحظه رودولف را هم می اوردی،همانجا با دیدن چهره ی پیرزن دچار سوء هاضمه میشد!حال اینکه اینهمه اعتماد به "پشت بام"(!) را از کجا اورده بود مرلین هم نمیدانست!

ـ من...مخالف!این...حق...من!

این جمله ی کوتاه وی دیگر چیزی نبود که انها بخواهند انرا انکار کنند یا از ان سوء استفاده کنند چرا که به وضوح مشخص بود!
وی چنان چهره ای با ان ظاهر عصا به دست به خود گرفته بود که هیتلر در پیروزی نمیگرفت!
جای تعجب نبود پیر مرد دانا مخالفت خود را اعلام کند.هرچی نبود او دوران قرون وسطای یونان کثیف را هم دیده بود و با وجود نفس تنگی در بیان جملات از همه دانا تر بود.

ـ منم با مخالفت وی موافقم!

ـ منم همینتور!

ـ چی دارین میگین؟اصن اون پیر مرد چه حقی داره سابقه منو ببره زیر سوال؟

ـ نگو...پیر...من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/12/16 1:04:09
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- شکلک معروف رودولف؟ یا شیر کبیر!
-
- بله.. بله... درثط می فرمایید. باید به فکر انغلاب باشیم.
- وزغ...انقلاب...لپرکان.

وی بیچاره! از اول سوژه تا به حال یک نفر حرف او را درست نفهمیده بود. هی سوءاستفاده، هی برداشت به نفع خود، سالمندان بگریند براش.

- کسی گفت لپرکان؟ :sharti:

شما باور بفرمایید منظور وی "وزغ برای انقلاب از لپرکان هم بدردنخور تره." بود، اما امان از سوءاستفاده گران!

- من با این بیناموس نمیام تو انقلاب!
- انقلاب؟ من حاضرم شرط ببندم با سابقه خفنی که من دارم حتما پیروز می شیم.:sharti:
- صابغع خفن؟
- داش من خودم یه مدتی لرد بودم. فقط از الان بگم من باید رهبر انقلاب باشم.:sharti:
-

و اینگونه بود که انقلابیون هی پست به پست اضافه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو چه کار کردی با من سندی؟ تو چه کار کردی با سوژه؟ پاشو بریم خودمون رو تو گل بپلکونیم. تصویر تغییر اندازه داده شده


بابک سعیدی دست در دست سندی در افق محو شد تا خود را در گل بپلکاند و سوژه به روند عادیش ادامه بدهد. به نظر می‌رسید عملیات جذب سالمندان کاملا شکست خورده باشد که به ناگه صدایی ریز و نفرت انگیز که بی‌شباهت به صدای انکرالاصوات نبود در فضا طنین انداز شد.
- بینا؟ موسی؟ شما من رو بیدار کردین؟

سر بلبشوی درون خانه سالمندان، دلوروس آمبریج را از خواب عمیقش بیدار کرده بود. تمامی سالمندان و غیرسالمندان از بینا و موسی گرفته و مورفین و پرسیوال، همه و همه می‌خواستند راهی برای محو شدن پیدا کنند و از دست وزغ سیم سرور به دست نجات یابند.

مستراح خانه سالمندان:

تصور شما از مستراحی که عده‌ای سالمند که در طول عمر گهربارشان انواع بیماری های گوارشی را جذب کرده‌اند چیست؟ چنین مستراحی باید تحت تدابیر شدید امنیتی باشد و نظافت آن به شدت بررسی شود اما به لطف وزیر باکفایت این مرز و بوم، امکانات این مستراح تنها شامل دستمال های کمپانی" دستمال سازی اسکاور" می‌شد. در نتیجه سر و روی این مستراح که حتی شلنگ آب برای تمیز کردن شاهکار جماعت هم نداشت، به رنگ قهوه‌ای سوخته متمایل به شکلات 85 درصد در آمده بود.

اتفاقا شخص شخیص اسکاور هم اکنون در مستراح مشغول برطرف کردن نیازهای شخصیش بود که بدون شرح بماند خیلی بهتر است. مدتی طولانی بود که فریاد های انقلابی را از بیرون مستراح می‌شنید، باید می‌رفت و سر و گوشی آب می‌داد.

صحن خانه سالمندان:

- یا حضرت وزغ، در برین ملت!

دلوروس آمبریج در حالی که چشم هایش را می‌مالید که بتواند بهتر ببیند دهانش را باز کرد شروع به حرف زدن کرد:
- چرا زنی به شادابی و جوونی من باید این‌جا باشه؟ رودولف کجاست بلاکش کنم؟

هاگرید دلش را دریا زد و با صدایی لرزان جواب داد:
- مگه طو اض مدیریط اثطفئا ندادی؟ چتور می‌خوای بلاک کنی؟

دلوروس خاطراتش را مرور کرد و تک به تک فایل های موجود در سلول های خاکستری و سفید مغزش را سرچ کرد و پس از این‌که به صحت حرف هاگرید پی برد، از عملش پشیمان شد. با خود فکر کرد همانطور که بر علیه مورفین گانت کودتا کرده بود، باید این یکی وزیر هم مورد عنایت قرار می‌داد. همان طور که در ذهنش انواع نقشه های شیطانی را می‌پروراند گفت:
- درست شنیدم که گفتین انقلاب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/12/14 19:05:51
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1394 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-اعتراض دارم!

سالمندان موجودات شریفی هستند. سالمندان خون و خون ریزی را دوست ندارند. سالمندان نمی خواهند چشم کسی را با قاشق در بیاورند. سالمند جن خوب اصلا!
تراورز که تسبیحش را به قاشق نشسته ای بسته بود و آن را در هوا تاب می‌داد رو به سالمند معترض گفت:
-بفرما حاج آقا!
-منه فکر میکنم که قاشق نباید در چَشم هم فرو کرد. این کار خشونت داره. بدَه!

تراورز قاشق را از تسبیحش جدا کرد و مشغول صلوات گفتن شد. هاگرید که مهارت زیادی در ترجمه صلوات های تراورز داشت، رو به پیرمرد معترض گفت:
-برادرمون میگن که باید این حوری بهشتی رو در رود عسل شست و از تُفش پنجاه نوزاد رو سیر کرد تا ماه گرفتگی نشه!

تراورز با صدای بلندتری صلوات گفت.

-امــــ... من تراورز نیستم، من سگِ تراورزم؟

تراورز پس از هر صلواتش نعره ای می کشید.

-آها! بله! حاجی می فرماید که انقلاب ما انفجار نور بود!

هنوز جوهر اسمایلی هاگرید خشک نشده بود که تراورز بر رویش شیرجه زد و تسبیحش را در گوشش فرو کرد. دست اندر کاران صحنه با دیدن این حرکت وارد کادر شدند و سعی کردند دو تن از سران انقلاب را از هم جدا کنند.

یک جدا کردن بعد...

-انقلاب... همه... نتونست... باید... اینو... دونست!

البته که منظور پرسیوال این بود که "همه نمی توانند در انقلاب شرکت کنند و مردم باید این را بفهمند" اما تراورز که مثل همیشه به جنبه مستقیم هر چیزی نگاه می‌کرد داد زد:
-حاجی داره رپ میگه!

با این حرف تراورز آهنگی در فضا پخش شد و استاد سندی و دار و دسته اش از غیب ظاهر شدند و خواندند!

-دستا بالااا! بذار بگم که دیگه بهتون کِرِدیت نمی‌‌دم؛ تو پشت صحنه اصلا ریپیت نمیدم؛ هر کی که نیاد تو انقلابمونو، من اصلا دِلیت نمیگم! تصویر تغییر اندازه داده شده


سالمندان:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/12/13 22:13:06

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1394 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-اهم...سلام پیرمرد ها و پیرزن های عزیز!

پرسیوال دامبلدور لبخند پهنی از میان انبوه ریشش زد و به ملت حاظر در صحنه خیره شد. کورپاتر که همیشه نقش یک احمق را ایفا میکرد دست از سر این رول هم برنداشت و از میان جمعیت فریاد زد:
-بزن به افتخارش دست قشنگه رو!
سالمند گرامی:

پرسیوال دامبلدور کمرش را صاف کرد و با فرمت ""نگاهی به مورفین انداخت...راستش چنین حرکاتی...یعنی از همان حرکت ها که میدانید در خون تک تک دامبلدور ها بود. مورفین که اوضاع را نامساعد میدید به پرسیوال پشت کرد و مشغول سوت زدن شد. پرسیوال ادامه داد:
--میخواستم بگم امروز ما گرد هم اومدیم تا وزارت رو از دست بیگانگان و خائنان بگیریم و یک انقلاب شکوهمندانه رو بیافرینیم و...

کورپاترِ توله بلاجری دوباره فریاد زد:
-چه زیبا و غیورمردانه...بزن دست قشنگه رو!
سالمندان گرامی:

تراورز به دامبلدور بزرگ چپ چپ نگاه کرد. از آن نگاه هایی که میگفتند"اگه زودتر نری سر اصل مطلب از شخم زدن خبری نیست"حالا این که بی فرهنگی کورپاتر چه ربطی به پرسیوال که پایش لب گور بود داشت را خود تراورز میدانست.
القصه، پرسیوال دستی به شپش دانش که همان ریش هایش باشند کشید و با لبخندی زورکی گفت:
-داشتم میگفتم که ما میخوایم مملکت رو با ارمان های مرلین پسندانه و حاج تراورزی به جلو پیش ببریم و مشتی محکم بر دهان...
-چه نطق زیبایی...بزن به افتخارش دست قشنگه رو....بلند تر!
پرسیوال:

تراورز و هاگرید که میدانستند با وجود تسترالی مثل کورپاتر نمی توانند به ملت حالی کنند که اوضاع انقلابی آن ها چگونه است، پیش وی رفتند و گفتند:
-کورپاتر داره بند و بساط انقلاب مارو به هم میزنه...چه میفرمایید ای وی؟

-کورپاتر..قاشق...نشسته...
-وی میگه چشم کورپاتر رو با قاشق نشسته دربیارید!
-به این میگن یه حرکت معترژانه انقلابی به ژون شما!

آنها میخواستند جدی جدی کورپاتر را کور کنند...منظور وی که این نبود...نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1394 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت :

خانه ی سالمندان همچون یک نیروگاه اتمی است که پیرانی با کولباری از تجربه در آن سکونت دارند.هاگرید و تراورز برای ملی شدن صعنت معجون سازی که به انحصار آرسینوس درآمده، به خانه ی سالمندان میرن تا از شخص وی کسب تکلیف بکنن اما منظورش رو اشتباه متوجه میشن و شروع به شورش میکنن.در میان این راه مورفین رو به زور با خودشون همراه میکنن و حالا نزد پرسیوال دامبلدور رفتن.

___


ادامه ی سوژه :

هاگرید و تراورز، شخص وی را سیریوسا به عزای مادرش نشانده بودند.شاید فکر کنید انسان های کهنسال صبورتر از جوان تر ها باشند اما به هرحال هرکسی کاسه ی صبرش هرچقدر هم حجیم باشد، بالاخره لبریز میشود.در این صحنه بود که ماله وی لبریز شد:
- گند ... انقلاب ... شخمی !

بگذارید منظور وی را مو به مو برایتان ترجمه کنم: "بابا گندش را دیگر بالا اورده اید.همینطوری شخمی که نمی توان انقلاب کرد ای بی خردان." اما خودتان تا به حال باید فهمیده باشید که حاج تراورز استاد معرکه گرفتن بود.به حدی که از قلب درد وی، انقلاب ساخت و آرامش خانه ی سالمندان را کاملا بهم ریخته بود.
- حضرت وی می فرمایند که باید گند قضیه اونقدری بالا بیاد که همه جا خبرش منتشر بشه.شخم زدن هم میتونه در چنین مواقعی مفید باشه! پرسیوال ... تو بیا برای ما شخم بزن!
- حاجی دست گذاشتی رو نقطه ضغف من! از کجا فهمیدی من عاشق شخم زدنم؟

اینگونه شد که پرسیوال به همراهشان راه افتاد.حال آنها کم کم در حال فتح خانه ی سالمندان بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 اسفند 1394 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تراورز گونی را روی دوشش انداخت و هگرید هم مورفین را زیر بغلش زد تا نزد پرسیوال بروند.

- پرسیوال...درد...انقلاب.
- آره! پرسیوال یه درد دیده ـست که توی انقلاب کمکمون میکنه.

خب، منظور وی اصلا همچین چیزی نبود اما شما از یک حاجی جوگیر چه انتظاراتی دارید؟!

اتاق پرسیوال:

- پدرخوانده!
- چه می خواهی فرزند؟!
- پرسیوال... اهمیت...انقلاب.
- به پرصیوالم احمیط ندادن؟!ای مادر صیروصای وظارطی. کیکم که بحشون ندادین.
- واشتا من برات توژیح بدم داداش. اینا می خوان انقلاب کنن.

پرسیوال دامبلدور که پس از انجام تشریفات مافیایی که تا گشتن آخرین دانه تسبیح تراورز ادامه داشت، آنها را درون اتاقش راه داده بود، گفت:
- چه سودی برا من داره؟
- سود...انقلاب...بسه.
- وی فرمود سود در انقلاب است و بس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1394 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- هدف ما از انقلاب اینه که...

تراورز از آن جایی که کمتر غلط املایی داشت به نمایندگی از قشر انقلابی پشت میکروفون - دیگه دوره ی چوب تموم شده، مدرن شدیم- رفته بود ولی مشکلی وجود داشت، او حتی نمی‌دانست سخنرانی را با چه "س" ای می‌نویسند. گیج و بهت زده به ملت خیره شده بود، هدف انقلابشان واقعا چه بود؟ وِی دهانش را باز کرد و آرام گفت:
- انقلاب... تعطیل... وزارت... عید!

در واقع منظور وی این بود که" انقلاب رو تعطیل کنین، وگرنه وزارت عیدی نمی‌ده." اما خب حتما تاکنون فهمیده‌اید که زاویه ی دید- البته باید گفت زاویه ی گوش چون دارن می‌شنون- انقلابیون متفاوت با وی بود. تراورز که جرقه‌ای در ذهنش خرده بود فریاد زد:
- هدف انقللاب ما تعطیلی وزارته. انقلابی بهاری برای رهایی از زمستان های گذشته!

همه مشغول کف و سوت زدن بودند، البته در تصور تراورز. در حقیقت پیرمرد های سایت در حال چرت زدن بودند و صدای خر و پفشان در صحن آن مکان، اِکو پیدا می‌کرد.

هاگرید صحنه ی رو به رویش را نظاره کرد و سپس نگاهی به تراورز کرد و گفت:
- وی گفط دیکطاطوراصی. الان دیگه وقطشه قثمت اولش رو اجرا کنیم، دیکطاطوری!

مورفین پس از شنیدن کلمه ی "دیکتاتور" تصویر زشت و کریه آن گونی را دوباره در ذهنش مرور کرد و در حالی که سعی می‌کرد خستگی صدایش را کنار بزند و قاطعانه سخن بگوید، گفت:
- نیاژی به این کار نیشت، من خودم راژیشون می‌کنم. فقط تو رو ژون شاقیتون دوباره ننداژینم تو گونی.

- طو که با کودطا کیک شدی، چطور می‌خوای این پیرپاطالا رو راظی کنی؟

مورفین کمی در فکر فرو رفت و پس از لود کردن چند نقشه ی مختلف و چک کردن احتمال موفقیت هر کدام جواب داد:
- باید بریم شراغ مافیای شالمندا، پرشیوال دامبلدور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده