سالازر چوبدستی را مثل ریموت کنترل فشار داد، چمن حیاط خانه ریدل گشوده شد و یک اژدهای خمار به مقابل خانه ریدل خزید. همه با شادمانی و آرمان هایی والا و امید به سفری خوش، سوار یک فروند اژدها A380 شدند و تنها لرد باقی ماند که با توهین های زیر لب، چوبدستی اش را تکان می داد و اسباب و اثاثیه را از طریق صندوق های جلو عقب، درون بدن اژدهای غول پیکر جاسازی می کرد.
دراین حین مورفین لنگ لنگان از خانه ریدل خارج شد. کیسه های سفید رنگی در دست داشت. با عجله خود را کنار لرد و اژدها رساند و با خماری مطلق و درماندگی نالید:
«دایی ژان ! قربون دشتت ! بی ژحمت بیا اینارو هم جاشاژی کن که توی سفر بی آژوقه نمونم من یکی !

»
لرد: «میخوایم کلا بریم یه کلاه بدزدیم، برگردیم ! سفر دیگه چیه ! ای بابا ! پلیس راه بگیرن مارو، کله ات رو میکنم دایی مورفین !

»
بلاخره مورفین هم سوار اژدها شد. اژدها بالش را تکان داد، دودی از سوراخ دماغش بیرون داد و به آسمان پرید و در میان ابرهایی ناپدید شد و این لرد سیاه بود که با چهره ای مات به مرگخواران شادش که سوار بر اژدها بودند و در آسمان سیر می کردند، خیره ماند.
لرد: «هیچ وقت یاد نمی گیرند که اربابی هم دارن !

»
و لرد هم به سرعت باد بدون جارو پرواز کرد و در ابرهای آسمان غیب شد...
یک ساعت بعد – غروب آفتاب – هاگوارتز لودو در حال دوبل پارک کردن اژدها در دره ای میان کوه های کم ارتفاع کنار هاگوارتز بود. کمی بالاتر، مرگخواران حلقه محاصره ای دور درخت بید سیلی زن در آستانه قلعه هاگوارتز تشکیل داده بودند و با وحشت در مقابل ضربات سنگین و سیلی های محکم ایستاده بودند و یکی پس از دیگری سیلی می خوردند. در این حین لرد ظاهر میشه و با تعجب به افرادش نگاه میکنه...
بلاتریکس: «سرورم ! درخت... درخت سالازار کبیر رو بلعید...یعنی کشید داخل اون سوراخ !

»
لرد بی تفاوت چوبدستی اش را تکان داد و با اخگری سرخ درخت به کوهی از خاکستر تبدیل شد و سالازار کله اش را با شادمانی از میان خاکستر بیرون آورد و گفت:
«حال داد نوه عزیزم ! سر راه درکه هالو بسته بود ! اینجا در عوض تلافی کردم حسابی !

»
لرد از سایر مرگخوارانش فاصله گرفت رو به ایوان و رز با صدایی آرام گفت:
«خب...منتظر چی هستین...شما دو تا برین و کلاه گروهبندی رو بیارین پیش من..دو ساعت وقت دارین ! فقط
دو ساعت !...زود... »
رز: «ارباب ! چرا باید کلاه گروهبندی رو بیاریم ؟ چرا اصلا ما بیاریم ؟

»
لرد: «کروشیو ! چون من میگم که باید بیارین ! دلیلش ربطی نداره به تو ! همین حالا !

»
رز و ایوان چوبدستی هایشان را بدست گرفتند و به سمت قلعه راه افتادند. حجم نور و روشنایی که از میان پنجره های سرسرای هاگوارتز به چشم می آمد، خیره کننده بود. هر لحظه با هر قدم آنها ممکن بود صدای دزدگیر در قلعه بلند شود. رز و ایوان برگشتند و به پشت سرشان نگاهی انداختند. مرگخواران به همراه لرد در حالیکه از واژه های "کافه"..."هاگزمید"..."نوشیدنی".. استفاده می کردند ناپدید شدند و به هاگزمید رفتند. پیش از آن که رز و ایوان گامی دیگر بردارند، صدای خنده و شادی دانش آموزان هاگوارتز بود که با قایق هایی به قلعه نزدیک می شدند. تازه یادشان آمد که شب آغاز سال تحصیلی هاگوارتز و گروهبندی است !
رز: «چیکار کنیم ایوان ؟ تبدیل به درخت بشیم تا مارو شناسایی نکنن؟ نگاه کن ! پروفسور مک گونگال باهاشونه !

»
ایوان به اطرافش نگاه کرد. در مقابل چیزی جز قلعه با دروازه ای بسته نداشتند. کنارش فقط درخت بید سیلی زن بود و پایین، پشت سرشان جمعیت دانش آموزان نزدیک می شدند.
ایوان: «بهتره تبدیل به زمین بشیم، از روی ما رد بشن فعلا. بعد بین شون میریم داخل دیگه. تازه اینو بگو. چطور کلاهو بدزدیم. گروهبندیه امشب ! »
و هر دو با افسردگی و افکاری پریشان روی زمین دراز کشیدند و بخشی از چمن های بلند شدند...