تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
96 کاربر(ها) آنلاین هستند (82 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
ویلای صدفی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

ویکتوریا صندلی کنار تدی را بیرون کشید و نشست، بی توجه به جیمز {که وانمود می کرد دارد در ظرفشویی بالا می آورد} بازوی تدی را گرفت و لبخند زد.
آلبوس دامبلدور جرعه ای از قهوه اش نوشید و با خوشرویی برای ویکتوریا سر خم کرد.
کلاوس خم شد تا ظرف شیر را بردارد و در همان حال پرسید: کیا اونجا بودن؟
جیمز که با چشم غره ی مالی از استفراغ کردن دست کشیده بود، مشتاقانه جیغ زد:
- چار پنش تا بیشتر نبودن! بلاتریکس، فنریر، دالاهوف..راستی! فلـــ...
تدی زوزه ای ناگهانی و غیرعادی کشید.
- وای! ببخش عزیزم! اصلا نمیخواستم..
تدی درحالیکه انگشتان زخمی اش را از میان انگشتان ویکتوریا بیرون می کشید سرش را تکان داد و لبخند زد.
بیل نگاه تندی به جیمز انداخت که بعد از حالت تهوعی دوباره، دهانش را برای بیان ادامه ی جمله اش باز کرده بود.
جیمز، دهان نیمه بازش را چفت کرد.
تدی به چشم های دامبلدور چشم دوخت.
فلور اونجا بود آلبوس. ویکتوریا نباید اینو بدونه.
این جمله ای بود که با صدای لوپین جوان در ذهن دامبلدور طنین انداز شد.
لبخند کمرنگی که بر لب های آلبوس دامبلدور نشست، به تدی اطمینان داد که او منظورش را دریافته.
- بسیار خب، بیل؟ فک میکنی اهالی فعلی اون خونه هم در مورد زیبایی اهرام مصر با تو هم عقیده باشن؟
برای لحظه ای، چهره ی بیل ویزلی در هم رفت. متوجه منظور دامبلدور نشده بود.
اما بعد از چندثانیه خنده ی کوتاهی زد:
- البته دامبلدور. مجبورن! هر وقت تابلوی مادر سیریوس دست از سر گریمولد ورداشت، اهرام مصر ِ من هم از ویلای صدفی خارج میشن!
لبخند رضایت بر لبان دامبلدور نقش بست و بیل را برد به سال هایی دور..
- این برای چیه بیل؟
بیل ویزلی چند قدم از دیوار فاصله گرفت. یک چشمش را بست و سرش را کمی کج کرد.
- فلور، به نظرت خوفو یکمی کج نیست؟
فلور دلاکور لبخند زد و قاب تابلو را اندکی به راست هل داد.
بیل بشکن زد و گفت:
- عالی شد..خب، راسش اینو دامبلدور فرستاده! با یه یادداشت که توش نوشته یکی عینش رو توی گریمولد داره و اینکه امیدواره بهش نیاز پیدا نکنیم!
فلور یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
- منظورش چیه؟
بیل با شیطنت پاسخ داد:
- نمیدونم. مرد عجیبیه. همیشه فک میکنم یکمی..میدونی .. خب.. فراموشش کن. در هر حال اون بخواد یا نخواد ما بهش نیاز داریم. برای پنهون کردن ِ اون لکه ی گنده روی دیوار که شاهکار آشپزی تو..
- بیـــــــــــــل، صدبار در این مورد با هم حرفــ...
- بسیار خب، فکر میکنم راه مطمئن تری برای ورود به ویلای صدفی پیدا کردیم! بازم قهوه داریم، آلیس؟
صدای دامبلدور، بیل را به زمان حال برگرداند و توجه او را به آلیس معطوف کرد که در جواب، فقط با دست پاچگی سرش را به علامت منفی تکان داد.
در آن سوی آشپزخانه، جیمز که دور دهانش قهوه ای شده بود، قوری خالی قهوه را سرجایش گذاشت و معصومانه شانه هایش را بالا انداخت.
آلبوس دامبلدور جرعه ای از قهوه اش نوشید و با خوشرویی برای ویکتوریا سر خم کرد.
کلاوس خم شد تا ظرف شیر را بردارد و در همان حال پرسید: کیا اونجا بودن؟
جیمز که با چشم غره ی مالی از استفراغ کردن دست کشیده بود، مشتاقانه جیغ زد:
- چار پنش تا بیشتر نبودن! بلاتریکس، فنریر، دالاهوف..راستی! فلـــ...
تدی زوزه ای ناگهانی و غیرعادی کشید.
- وای! ببخش عزیزم! اصلا نمیخواستم..
تدی درحالیکه انگشتان زخمی اش را از میان انگشتان ویکتوریا بیرون می کشید سرش را تکان داد و لبخند زد.
بیل نگاه تندی به جیمز انداخت که بعد از حالت تهوعی دوباره، دهانش را برای بیان ادامه ی جمله اش باز کرده بود.
جیمز، دهان نیمه بازش را چفت کرد.
تدی به چشم های دامبلدور چشم دوخت.
فلور اونجا بود آلبوس. ویکتوریا نباید اینو بدونه.
این جمله ای بود که با صدای لوپین جوان در ذهن دامبلدور طنین انداز شد.
لبخند کمرنگی که بر لب های آلبوس دامبلدور نشست، به تدی اطمینان داد که او منظورش را دریافته.
- بسیار خب، بیل؟ فک میکنی اهالی فعلی اون خونه هم در مورد زیبایی اهرام مصر با تو هم عقیده باشن؟
برای لحظه ای، چهره ی بیل ویزلی در هم رفت. متوجه منظور دامبلدور نشده بود.
اما بعد از چندثانیه خنده ی کوتاهی زد:
- البته دامبلدور. مجبورن! هر وقت تابلوی مادر سیریوس دست از سر گریمولد ورداشت، اهرام مصر ِ من هم از ویلای صدفی خارج میشن!
لبخند رضایت بر لبان دامبلدور نقش بست و بیل را برد به سال هایی دور..
- این برای چیه بیل؟
بیل ویزلی چند قدم از دیوار فاصله گرفت. یک چشمش را بست و سرش را کمی کج کرد.
- فلور، به نظرت خوفو یکمی کج نیست؟
فلور دلاکور لبخند زد و قاب تابلو را اندکی به راست هل داد.
بیل بشکن زد و گفت:
- عالی شد..خب، راسش اینو دامبلدور فرستاده! با یه یادداشت که توش نوشته یکی عینش رو توی گریمولد داره و اینکه امیدواره بهش نیاز پیدا نکنیم!
فلور یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
- منظورش چیه؟
بیل با شیطنت پاسخ داد:
- نمیدونم. مرد عجیبیه. همیشه فک میکنم یکمی..میدونی .. خب.. فراموشش کن. در هر حال اون بخواد یا نخواد ما بهش نیاز داریم. برای پنهون کردن ِ اون لکه ی گنده روی دیوار که شاهکار آشپزی تو..
- بیـــــــــــــل، صدبار در این مورد با هم حرفــ...
- بسیار خب، فکر میکنم راه مطمئن تری برای ورود به ویلای صدفی پیدا کردیم! بازم قهوه داریم، آلیس؟
صدای دامبلدور، بیل را به زمان حال برگرداند و توجه او را به آلیس معطوف کرد که در جواب، فقط با دست پاچگی سرش را به علامت منفی تکان داد.
در آن سوی آشپزخانه، جیمز که دور دهانش قهوه ای شده بود، قوری خالی قهوه را سرجایش گذاشت و معصومانه شانه هایش را بالا انداخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

باید کسی این را به شما گفته باشد. شبهایی که حالتان خراب است. یا شبهایی که بغض دارد گلویتان را فشار میدهد و فشار میدهد. یا وقتی عزیزی را از دست دادهاید یا در پایان یک روز نفسگیر و جانفرسا..
باید کسی این را به شما گفته باشد که «بخواب. فردا حالت بهتر میشه.» و باور کنید، این حرف خالی از حقیقت نیست. همیشه فردا صبح، اوضاع کمی بهتر به نظر میرسد.
-__________________-
- آخ! لعنتی! چیکار داری میکنی هلگا؟!
- بچهننهبازی در نیار تدی، بذار گوشتو روی لبت.
جیمز با اخمی که چهرهی پر شر و شورش را از این رو به آن رو میکرد، به برادرش تشر زد:
- اون خیلی بهتر از منه. آروم بگیر بذار کارشو بکنه.
آلیس، قوری قهوه به دست، وارد آشپزخانهای شد که در آن هلگا داشت زیر نگاه سختگیر و تزلزلناپذیر جیمز، فکری به حال زخمهای ریز و درشت تدی میکرد. پشت سرش، رون خمیازهکشان، ویولت با ماگت روی شانهش و بقیهی اعضای محفل تک به تک وارد آشپزخانه شدند.
آلیس به تعداد حاضران فنجانهای قهوه را از طبقات با چوبدستیش بیرون آورد و روی میز چید. بعد همانطور که قوری شناور در هوا را به ریختن قهوه برای همه وا میداشت، با خجالت لبخند زد:
- هیچی مثل یه قهوهی خوب، حال آدمو سرجاش نمیاره.
دامبلدور با لبخندی، حرف آلیس را تأیید کرد:
- حقیقتاً هم که این یه قهوهی خوبه آلیس عزیز. و ما همهمون ازت متشکریم.. تدی لوپین، باید بگم قیافهت از چیزی که دیشب بوده، خیلی بهتر شده.
بعد نگاهش متوجه ویکتوریا گشت:
- دخترم. برای از دست رفتن خونهت خیلی متأسـ...
تدی به جلو خم شد. در چشمان تیرهش، برقی عجیب میدرخشید:
- اون خونه هنوز از دست نرفته. ما یه نقشه برای پس گرفتنش داریم، نه؟ نمیذاریم اون لعنتیایی که مثل قارچ همهجا سبز شدن...
دامبلدور دستش را بالا آورد، اما تدی اعتنایی نکرد:
- خونهی ویکی رو ازش بگیرن. اونجا...
- تد ریموس لوپین!
- به من نگید تد ریموس لوپین!!
تدی با عصبانیت گوشتی را که قرار بود روی زخمهایش صورتش بگذارد، روی میز کوبید:
- اگه بذاریم خونهی ما رو ازمون بگیرن، چطوری قراره مدافع خونهی بقیه آدما باشیم؟!
لحظهای در آشپزخانه سکوت برقرار شد و بعد...
دامبلدور لبخندی زد. چشمان آبی آسمانیش، شاید از برق غرور و افتخار، درخشیدند:
- و دقیقاً به همین خاطره که ما، به ویلای صدفی برمیگردیم..
و با تحکم، خطاب به دو برادر غیرهمخون، حرفش را به پایان رساند:
- اما! این بار با یک نقشه!
باید کسی این را به شما گفته باشد که «بخواب. فردا حالت بهتر میشه.» و باور کنید، این حرف خالی از حقیقت نیست. همیشه فردا صبح، اوضاع کمی بهتر به نظر میرسد.
-__________________-
- آخ! لعنتی! چیکار داری میکنی هلگا؟!
- بچهننهبازی در نیار تدی، بذار گوشتو روی لبت.
جیمز با اخمی که چهرهی پر شر و شورش را از این رو به آن رو میکرد، به برادرش تشر زد:
- اون خیلی بهتر از منه. آروم بگیر بذار کارشو بکنه.
آلیس، قوری قهوه به دست، وارد آشپزخانهای شد که در آن هلگا داشت زیر نگاه سختگیر و تزلزلناپذیر جیمز، فکری به حال زخمهای ریز و درشت تدی میکرد. پشت سرش، رون خمیازهکشان، ویولت با ماگت روی شانهش و بقیهی اعضای محفل تک به تک وارد آشپزخانه شدند.
آلیس به تعداد حاضران فنجانهای قهوه را از طبقات با چوبدستیش بیرون آورد و روی میز چید. بعد همانطور که قوری شناور در هوا را به ریختن قهوه برای همه وا میداشت، با خجالت لبخند زد:
- هیچی مثل یه قهوهی خوب، حال آدمو سرجاش نمیاره.
دامبلدور با لبخندی، حرف آلیس را تأیید کرد:
- حقیقتاً هم که این یه قهوهی خوبه آلیس عزیز. و ما همهمون ازت متشکریم.. تدی لوپین، باید بگم قیافهت از چیزی که دیشب بوده، خیلی بهتر شده.
بعد نگاهش متوجه ویکتوریا گشت:
- دخترم. برای از دست رفتن خونهت خیلی متأسـ...
تدی به جلو خم شد. در چشمان تیرهش، برقی عجیب میدرخشید:
- اون خونه هنوز از دست نرفته. ما یه نقشه برای پس گرفتنش داریم، نه؟ نمیذاریم اون لعنتیایی که مثل قارچ همهجا سبز شدن...
دامبلدور دستش را بالا آورد، اما تدی اعتنایی نکرد:
- خونهی ویکی رو ازش بگیرن. اونجا...
- تد ریموس لوپین!
- به من نگید تد ریموس لوپین!!
تدی با عصبانیت گوشتی را که قرار بود روی زخمهایش صورتش بگذارد، روی میز کوبید:
- اگه بذاریم خونهی ما رو ازمون بگیرن، چطوری قراره مدافع خونهی بقیه آدما باشیم؟!
لحظهای در آشپزخانه سکوت برقرار شد و بعد...
دامبلدور لبخندی زد. چشمان آبی آسمانیش، شاید از برق غرور و افتخار، درخشیدند:
- و دقیقاً به همین خاطره که ما، به ویلای صدفی برمیگردیم..
و با تحکم، خطاب به دو برادر غیرهمخون، حرفش را به پایان رساند:
- اما! این بار با یک نقشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1392/12/26 22:06:11
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

- تــــــــــــــــــــــــــــــــــدی!
اما قبل از آنکه ویکتوریا به گرگ بیهوش برسد، دامبلدور با قدرت تمام دستانش را دور شانهی او حلقه کرد و مانعش شد و در حالیکه به عمد، از نگاه کردن به جیمز خودداری میکرد، با لحنی ملایم گفت:
- ویکتوریا... دو سه ساعت بیشتر به طلوع آفتاب نمونده و بعد شما میتونی پیش تدی باشی ولی فعلا باید اونو ببریم زیر زمین... هر چه زودتر.
******
زیر زمین خانهی گریمولد، بزرگ و سرد بود و اتاقکهای خالی زیادی داشت که کاربرد آنها در گذشته را فقط میشد حدس زد و با وجود تمام تلاشهای اعضای محفل برای پاکسازی آن، بوی تعفن و مرگ در تار و پودش لانه کرده بود.
در یکی از سلولها با صدای وحشتناکی باز شد و رون ویزلی، تدی را روی زمین گذاشت. گرگ نالهی خفیفی کرد و به خود لرزید.
- جیمز... کجا میری؟
- نگران نباش دایی...
و در حالیکه پتویی که دستش بود را روی تدی میکشید، با لحنی گزنده ادامه داد:
- ... .. فقط یکی باید حواسش باشه که تدی تا صبح یخ نزنه.
سپس بدون حرفی از سلول خارج شد و اجازه داد رون، دوباره در را قفل کند.
- برو بخواب... من اینجا میمونم تا وقتی .. تا وقتی که بیدار بشه.
رون لبخند کمرنگی زد و راه اتاقش را در پیش گرفت، ولی چیزی که او و سایر اعضای خانه نمیدانستند این بود که آن شب، خواب در گریمولد جایی نداشت.
ساعتی بعد، میان زوزههای خشمگین و دردمند گرگینه که خودش را به در و دیوار سلول میکوبید، یک نفر به جیمز که پشت به در تکیه داده بود و بغضش را میخورد، نزدیک شد.
- من تو رو هیچوقت دستکم نگرفتم جیمز.
پاتر جوان چشمانش را باز نکرد تا پیر محفل را ببیند که کنارش لغزید و او نیز سرش را به در تکیه داد اما از لحظهای که به آن زیرزمین رفته بود، منتظرش بود. پروفسور دامبلدور آهی کشید و ادامه داد:
- کلهشقیهات درست مثل هریه و من همیشه میدونستم حبس کردن یک شیردال واقعی اشتباهه... اما...
صدایش لرزید... جیمز از گوشهی چشم، قطره اشکی نقرهای را دید که در میان ریشهای پیرمرد گم شد.
- پروفسور... من نمیخواستم نگرانت کنم... من فقط میخواستم...
- میدونم جیمز... میدونستم نمیشد ازت بخوام که بمونی و انتظار بکشی اونم وقتی که پای رفیقت وسطه...
خانهی گریمولد برای لحظهای در سکوت فرو رفت، انگار تدی هم ساکت شده بود و به حرفهای دامبلدور گوش میکرد.
- ... اما این پیرمرد طاقت نگرانی برای جفتتون همزمان رو نداره.. جیمز... با شناختی که من از شما دارم میدونم بازم به اون ویلا برمیگردین... میدونم که باز هم توی دردسر میفتین... فقط خواهش میکنم این دفعه..
جیمز بیرمق لبخند زد و جملهاش را کامل کرد.
- باشه پروفسور... دفعهی بعد تو رو هم با خودمون میبریم.
اما قبل از آنکه ویکتوریا به گرگ بیهوش برسد، دامبلدور با قدرت تمام دستانش را دور شانهی او حلقه کرد و مانعش شد و در حالیکه به عمد، از نگاه کردن به جیمز خودداری میکرد، با لحنی ملایم گفت:
- ویکتوریا... دو سه ساعت بیشتر به طلوع آفتاب نمونده و بعد شما میتونی پیش تدی باشی ولی فعلا باید اونو ببریم زیر زمین... هر چه زودتر.
******
زیر زمین خانهی گریمولد، بزرگ و سرد بود و اتاقکهای خالی زیادی داشت که کاربرد آنها در گذشته را فقط میشد حدس زد و با وجود تمام تلاشهای اعضای محفل برای پاکسازی آن، بوی تعفن و مرگ در تار و پودش لانه کرده بود.
در یکی از سلولها با صدای وحشتناکی باز شد و رون ویزلی، تدی را روی زمین گذاشت. گرگ نالهی خفیفی کرد و به خود لرزید.
- جیمز... کجا میری؟
- نگران نباش دایی...
و در حالیکه پتویی که دستش بود را روی تدی میکشید، با لحنی گزنده ادامه داد:
- ... .. فقط یکی باید حواسش باشه که تدی تا صبح یخ نزنه.
سپس بدون حرفی از سلول خارج شد و اجازه داد رون، دوباره در را قفل کند.
- برو بخواب... من اینجا میمونم تا وقتی .. تا وقتی که بیدار بشه.
رون لبخند کمرنگی زد و راه اتاقش را در پیش گرفت، ولی چیزی که او و سایر اعضای خانه نمیدانستند این بود که آن شب، خواب در گریمولد جایی نداشت.
ساعتی بعد، میان زوزههای خشمگین و دردمند گرگینه که خودش را به در و دیوار سلول میکوبید، یک نفر به جیمز که پشت به در تکیه داده بود و بغضش را میخورد، نزدیک شد.
- من تو رو هیچوقت دستکم نگرفتم جیمز.
پاتر جوان چشمانش را باز نکرد تا پیر محفل را ببیند که کنارش لغزید و او نیز سرش را به در تکیه داد اما از لحظهای که به آن زیرزمین رفته بود، منتظرش بود. پروفسور دامبلدور آهی کشید و ادامه داد:
- کلهشقیهات درست مثل هریه و من همیشه میدونستم حبس کردن یک شیردال واقعی اشتباهه... اما...
صدایش لرزید... جیمز از گوشهی چشم، قطره اشکی نقرهای را دید که در میان ریشهای پیرمرد گم شد.
- پروفسور... من نمیخواستم نگرانت کنم... من فقط میخواستم...
- میدونم جیمز... میدونستم نمیشد ازت بخوام که بمونی و انتظار بکشی اونم وقتی که پای رفیقت وسطه...
خانهی گریمولد برای لحظهای در سکوت فرو رفت، انگار تدی هم ساکت شده بود و به حرفهای دامبلدور گوش میکرد.
- ... اما این پیرمرد طاقت نگرانی برای جفتتون همزمان رو نداره.. جیمز... با شناختی که من از شما دارم میدونم بازم به اون ویلا برمیگردین... میدونم که باز هم توی دردسر میفتین... فقط خواهش میکنم این دفعه..
جیمز بیرمق لبخند زد و جملهاش را کامل کرد.
- باشه پروفسور... دفعهی بعد تو رو هم با خودمون میبریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/26 20:07:16

جزئیات کاربر

نقل قول:
- تــــــــــــــــــــــــدی؟
- جیمز! مگه عقلتو از دست دادی؟
- تــــــــــــــــــــــــدی؟
- جیمز با تواما!
جیمز توجهی به ویولت نکرد و هم چنان تدی را صدا می زد. ویولت چشم غره ای به جیمز رفت و سپس اطرافش را از نظر گذراند. طبق گفته ی جیمز، نزدیکی های جایی بودند که تدی و فنریر به جان هم افتاده بودند. ویولت تکانی به چوبدستی اش داد و آن را روشن کرد. روشنی چوبدستی، قدری از تاریکی فضا کاست.
فریاد جیمز و دویدنش، ویولت را به خود آورد. سرش را بلند کرد و چند متر جلوتر از جیمز، جسمی نیمه جان را دید که تاریکی احاطه اش کرده بود.
وقتی ویولت بالای سر تدی رسید، صورتش را درهم کشید. تدی غرق در خون بود. لخته های خون، موهای فیروزه ای اش را پنهان کرده بودند. گوشه لبش پاره شده بود و اثر پنجه ای روی صورتش خودنمایی می کرد.
- جیمز، باید هرچه زودتر آپارات کنیم.
جیمز با اطمینان جواب داد:
- من آمادم!
ویولت نگاهی به تدی انداخت و گفت:
- باید بیهوشش کنیم!
- عمرا!
- عقلتو از دست نده جیمز! از کجا مطمئنی وسط راه بهوش نیاد؟
جیمز چیزی نگفت. ویولت چوبدستی اش را بالا برد و زیر لب زمزمه کرد:
- استوپیفای!
سپس دست جیمز را در دستش گرفت. جیمز نیز بازوی گرگینه بیهوش را در دست گرفت. ویولت چشمانش را بست تا آپارات کند اما...
- اوناهاشن!
چشمانش را باز کرد. دو زن به سوی آن ها می آمدند. با نزدیک تر شدنشان، هویتشان مشخص شد. فلور دلاکور و بلاتریکس لسترنج.
ویولت سریع چشم هایش را بست و خانه ای را که ساعاتی پیش آن جا بود، جلوی چشم هایش نمایان شد.
فریاد ویکتوریا لبخندی را روی لبش نشاند. حالا دیگر در خانه بود.
سالها بعد از جدایی بیل و فلور به خاطر مرگخوار شدن خانم، تدی و ویکتوریا برمیگردن ویلای صدفی و با مرگخوارها، منجمله فلور مواجه میشن که تدی رو گروگان میگیرن که ببینن نقشهی محفل چی بوده ولی فلور به دور از چشم مرگخوارها دخترش رو که بقیه ندیدن بعد از دستکاری کردن حافظهاش فراری میده. وقتی ویکی بدون تدی به گریمولد برمیگرده، رون و آلیس مامور میشن که ببینن چه به سرش اومده، غافل از اینکه جیمز هم یواشکی همین نقشه رو داره. همه وقتی به ویلا میرسن که تدی حسابی شکنجه شده و البته طبق معمول ماه کامله و داره تبدیل میشه اونم تو فضایی که تا شعاع یه کیلومتریش نمیشه آپارات کرد و یه عده این وسط چوبدستی ندارن! اوضاع وقتی برای هر دو گروه ترسناکتر میشه که فنریر گریبک هم اون حوالیه و تبدیل به یک گرگ کامل شده. تدی به فلور حمله می کنه و آلیس فلور رو نجات میده. تدی می خواد به آلیس حمله کنه که جیمز جلوشو می گیره و بعد از برداشته شدن طلسم ضدآپارات همه به جز تدی بر می گردند خونه. بعد آلیس حالش خرابه و رون نیز هم چنین! در همین احوال جیمز بر میگرده ویلا به امید نجات تدی که فنریر بهش حمله می کنه و فنریر توسط ویولت بیهوش میشه.
- تــــــــــــــــــــــــدی؟
- جیمز! مگه عقلتو از دست دادی؟
- تــــــــــــــــــــــــدی؟
- جیمز با تواما!
جیمز توجهی به ویولت نکرد و هم چنان تدی را صدا می زد. ویولت چشم غره ای به جیمز رفت و سپس اطرافش را از نظر گذراند. طبق گفته ی جیمز، نزدیکی های جایی بودند که تدی و فنریر به جان هم افتاده بودند. ویولت تکانی به چوبدستی اش داد و آن را روشن کرد. روشنی چوبدستی، قدری از تاریکی فضا کاست.
فریاد جیمز و دویدنش، ویولت را به خود آورد. سرش را بلند کرد و چند متر جلوتر از جیمز، جسمی نیمه جان را دید که تاریکی احاطه اش کرده بود.
وقتی ویولت بالای سر تدی رسید، صورتش را درهم کشید. تدی غرق در خون بود. لخته های خون، موهای فیروزه ای اش را پنهان کرده بودند. گوشه لبش پاره شده بود و اثر پنجه ای روی صورتش خودنمایی می کرد.
- جیمز، باید هرچه زودتر آپارات کنیم.
جیمز با اطمینان جواب داد:
- من آمادم!
ویولت نگاهی به تدی انداخت و گفت:
- باید بیهوشش کنیم!
- عمرا!
- عقلتو از دست نده جیمز! از کجا مطمئنی وسط راه بهوش نیاد؟
جیمز چیزی نگفت. ویولت چوبدستی اش را بالا برد و زیر لب زمزمه کرد:
- استوپیفای!
سپس دست جیمز را در دستش گرفت. جیمز نیز بازوی گرگینه بیهوش را در دست گرفت. ویولت چشمانش را بست تا آپارات کند اما...
- اوناهاشن!
چشمانش را باز کرد. دو زن به سوی آن ها می آمدند. با نزدیک تر شدنشان، هویتشان مشخص شد. فلور دلاکور و بلاتریکس لسترنج.
ویولت سریع چشم هایش را بست و خانه ای را که ساعاتی پیش آن جا بود، جلوی چشم هایش نمایان شد.
فریاد ویکتوریا لبخندی را روی لبش نشاند. حالا دیگر در خانه بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1392/12/26 19:03:27

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

با نگرانی به آسمان نگاه کرد. ماهها هم دنده دارند؟ خب، ماه کامل آن شب، از دندهی چپ بلند شده بود. لعنتی! چرا تمام نمیشد؟ چرا غروب نمیکرد این ماه جنونآمیز؟ لعنتی.. لعنتی..
صدای زوزهی دردآلودی را از دور شنید و قلبش، در سینه فرو ریخت. هجوم خاطرات به ذهنش، یکباره از وحشت او را فلج کرد. نمیتوانست... نمیتوانست برود و... دندانهایش را روی هم فشار داد و به سختی غرید:
- نمیذارم تدی! نمیذارم!!
هرکس که از دور به ساحل سنگی نگاه میکرد، از دیدن آن پیکر کوچک که با سرسختی میجنگید و پیش میرفت، متحیر میشد. باد، خشمگین و پر غوغا، به جیمز ریزنقش ضربه میزد ولی پسرک، بیاعتنا، با کلهشقی مخصوص پاترها، قدم برمیداشت. او. باید. به تدی. میرسید!!
و همین لحظه، گویی زمین و زمان از حرکت ایستاد. چیزی، به جیمز میگفت این صدای خُــرخــُری که از پشت سرش میشنود، متعلق به تدی نیست. هیاهوی باد و حتی زوزهی دلخراش گرگی در دور دست، لحظهای ساکت شد.
پاتر چشم فندقی، علیرغم درونی پر تشویش، با چهرهای خونسرد و آرام، برگشت و به پوزهی گرگی در یک قدمیش، خیره ماند.
گرگ پوزهش را گشود و غرش وحشتناکی سر داد که زهرهی هر پسربچهی دیگری را میترکاند، ولی جیمز، برای تدی اینجا بود و برای رسیدن به او، جلوی هر گرگ بد گندهای میایستاد.
با شجاعت، کوشید حواسش گرگ را پرت کند تا چوبدستیش را بالا بیاورد:
- شبا مسواک...
فنریر تشنه به خون، به جیمز مجال نداد. با پرشی بلند، او را به زمین کوبید و آمادهی دریدنش بود که صدای فریادی، آرامش را به آن صحنهی پر تنش بازگرداند:
- استیوپفای!!
و دیالوگ بعدی که با صدایی آشنا ادا شد، جیمز گیر افتاده زیر بدن سنگین و لَخت فنریر را بین دو حس خندیدن و ناسزا گفتن معلق گذاشت:
- یه پاتر، همیشه یه پاتره! بجنب بریم!
صدای زوزهی دردآلودی را از دور شنید و قلبش، در سینه فرو ریخت. هجوم خاطرات به ذهنش، یکباره از وحشت او را فلج کرد. نمیتوانست... نمیتوانست برود و... دندانهایش را روی هم فشار داد و به سختی غرید:
- نمیذارم تدی! نمیذارم!!
هرکس که از دور به ساحل سنگی نگاه میکرد، از دیدن آن پیکر کوچک که با سرسختی میجنگید و پیش میرفت، متحیر میشد. باد، خشمگین و پر غوغا، به جیمز ریزنقش ضربه میزد ولی پسرک، بیاعتنا، با کلهشقی مخصوص پاترها، قدم برمیداشت. او. باید. به تدی. میرسید!!
و همین لحظه، گویی زمین و زمان از حرکت ایستاد. چیزی، به جیمز میگفت این صدای خُــرخــُری که از پشت سرش میشنود، متعلق به تدی نیست. هیاهوی باد و حتی زوزهی دلخراش گرگی در دور دست، لحظهای ساکت شد.
پاتر چشم فندقی، علیرغم درونی پر تشویش، با چهرهای خونسرد و آرام، برگشت و به پوزهی گرگی در یک قدمیش، خیره ماند.
گرگ پوزهش را گشود و غرش وحشتناکی سر داد که زهرهی هر پسربچهی دیگری را میترکاند، ولی جیمز، برای تدی اینجا بود و برای رسیدن به او، جلوی هر گرگ بد گندهای میایستاد.
با شجاعت، کوشید حواسش گرگ را پرت کند تا چوبدستیش را بالا بیاورد:
- شبا مسواک...
فنریر تشنه به خون، به جیمز مجال نداد. با پرشی بلند، او را به زمین کوبید و آمادهی دریدنش بود که صدای فریادی، آرامش را به آن صحنهی پر تنش بازگرداند:
- استیوپفای!!
و دیالوگ بعدی که با صدایی آشنا ادا شد، جیمز گیر افتاده زیر بدن سنگین و لَخت فنریر را بین دو حس خندیدن و ناسزا گفتن معلق گذاشت:
- یه پاتر، همیشه یه پاتره! بجنب بریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

اما ناگهان با صدای پاقـی، دیگر جلوی در ویلای صدفی نبود. از اتاق جیمز هم خبری نبود. اصلا از خودش نپرسید چرا اتاق جیمز در ویلای صدفی بود؟ مگر اهمیتی داشت؟ باد، موهایش را به هم ریخت. چشم انداز ساحل، جای خودش را داده بود به صخره های بزرگ سنگی و ناهموار. به خودش لرزید. کاش به جای ردا، شنل به تن داشت..به پاهایش نگاه کرد. همان لحظه شنلی گرم و زمستانی آن ها را پوشاند.
سرش را تکان داد. وقت نداشت فکر کند.
صدای فریاد.
شروع به دویدن کرد. به دنبال منبع صدا بود. اما انگار در هر چهارجهت جغرافیایی، کسی داشت زیر چنگ و دندان یک گرگینه، پاره پاره می شد.
سرگردانی کافی بود.
باید می رسید.
و رسید.
زیر نور مهتاب،رگه های فیروزه ای میان موهای خاکستری رنگ گرگینه می درخشیدند و کسی زیر هیکل گرگینه به پشت افتاده، دست و پا می زد.
آلیس این را قبلا دیده بود. فلور مدتها بود که ننگ سیاهی را بر ساعدش داشت. البته که فلور مستحق مرگ بود. اما تدی قاتل نبود. تدی هرگز خودش را نمی بخشید. حتی به خاطر قتل یک مرگخوار.
چوبدستی اش را از جیب شنل بیرون کشید و جلوتر رفت. جایی در اعماق ذهنش از گرگینه خواست که متوجه حضور او نشود.
گرگینه، مطیعانه سرش را به طعمه گرم کرد.
آلیس چوبدستی اش را بالا گرفت و نزدیکتر شد. گرگینه آرام گرفته بود. با صدای تهوع آوری مشغول جویدن چیزی بود. فلور دیگر دست و پا نمی زد.
صبر کن..چه بلایی سر موهای بلوند پریزاد آمده بود؟
نگاهش روی صورت غرق خون قربانی ثابت ماند.
قلبش در سینه فرو ریخت.
- جیـــــــــمز!!
با صدای جیغ خودش، از خواب پرید.
سایه ای تار را دید که سراسیمه به سمت تخت دوید و شانه هایش را گرفت. کاش این کار را نمی کرد.
آلیس خم شد. ویولت به موقع شانه هایش را رها کرد و جاخالی داد.
خوشحال بود که پرده های اشک، اجازه نمیداد جزئیات محتویات معده اش را روی ملافه ی سپید ببیند.
ویولت تکانی به چوبدستی اش داد و ملافه را تمیز کرد. آلیس چشم هایش را بست و سرش را به پشتی تخت تکیه داد. همه چیز را به خاطر آورد.ساعت ها پیش بود؟ نجات دادن ِ فلور از زیر چنگال های تدی و بعد آپارات با جیمز و رون و بعد..بعد؟
- رون! رون کجاست؟
ویولت لیوان آبی را به لب های آلیس نزدیک کرد.
- بخور آلیس. رون خوبه.
آلیس لب هایش را به چند قطره خیس کرد و روی تختش جا به جا شد. تمام بدنش درد می کرد.
چشم هایش را بست.
در آن لحظه هیچ چیز را بیشتر از خواب نمیخواست..خواب..خواب..خوابش را به یاد آورد، چشم هایش را نیمه باز کرد:
- جیمز! ویولت..جیمز؟!
- تو باید بخوابی آلیس. همه خوبن. همه چی روبراهه. جیمز اینجاست. آروم بخواب عزیزم.
و وقتی سرانجام آلیس دوباره به خواب فرو رفت، ویولت روبانش را از جیب ردایش بیرون کشید و موهایش را بالای سرش بست. لزومی نمی دید حال آلیس را بدتر از آن چه هست، کند. اما آنچه گفته بود حقیقت نداشت. تدی خوب نبود. هیچ چیز روبراه نبود و جیمز آنجا نبود.
فلش بک - ساعاتی قبل:
سکوت آشپزخانه ی گریمولد با صدای آپارات جیمز در هم شکست.
رون ویزلی به محض ظاهر شدن دست جیمز را رها کرد و روی زانوانش نشست.
- جیمز!
جیمز بی آن که به دامبلدور نگاه کند آلیس نیمه هشیار را به ویولت سپرد و چشمانش را بست تا..
- جیمز سیریوس پاتر!
فریاد آلبوس دامبلدور تصویر ساحل حومه ی تین ورث و صخره های سنگی بزرگی را که دقایقی پیش دو گرگینه را میان آن ها ترک کرده بود، از سرش پراند.
چشم هایش را باز کرد. خشم در نگاهش موج می زد. گستاخانه بر سر پیرمرد فریاد زد:
- چیه؟! میخوای بپرسی چرا بعد از 9 شب بیرون از تختمم؟! "چون برادرم اون بیرون داره جون میده!" جواب مناسبی هست؟!..تو اینجا می مونی جیمز!..تو هیچ جا نمیری جیمز!..این حرف آخرمه جیمز!..آلیس و دایی تدی رو سالم برمیگردونن جیمز!..تو هنوز خیلی بچه ای جیمز!...اگه این بچه به حرف تو گوش میداد که الان آلیس و دایی زیر دندونای فنریر و ... زیر دندونای فنریر تیکه پاره شده بودن!!..
دامبلدور دهان باز کرد.
اما صدای آپارات پاتر جوان، فرصت ِ پاسخ را از او گرفته بود.
پایان فلش بک
------------------------
هوومم..خوشم میاد برای همه تون جا افتاده رو زنبیل جیمز جماعت زنبیل نذارین..حتی اگه یکمی! از یه ساعت بیشتر طول بکشه!
سرش را تکان داد. وقت نداشت فکر کند.
صدای فریاد.
شروع به دویدن کرد. به دنبال منبع صدا بود. اما انگار در هر چهارجهت جغرافیایی، کسی داشت زیر چنگ و دندان یک گرگینه، پاره پاره می شد.
سرگردانی کافی بود.
باید می رسید.
و رسید.
زیر نور مهتاب،رگه های فیروزه ای میان موهای خاکستری رنگ گرگینه می درخشیدند و کسی زیر هیکل گرگینه به پشت افتاده، دست و پا می زد.
آلیس این را قبلا دیده بود. فلور مدتها بود که ننگ سیاهی را بر ساعدش داشت. البته که فلور مستحق مرگ بود. اما تدی قاتل نبود. تدی هرگز خودش را نمی بخشید. حتی به خاطر قتل یک مرگخوار.
چوبدستی اش را از جیب شنل بیرون کشید و جلوتر رفت. جایی در اعماق ذهنش از گرگینه خواست که متوجه حضور او نشود.
گرگینه، مطیعانه سرش را به طعمه گرم کرد.
آلیس چوبدستی اش را بالا گرفت و نزدیکتر شد. گرگینه آرام گرفته بود. با صدای تهوع آوری مشغول جویدن چیزی بود. فلور دیگر دست و پا نمی زد.
صبر کن..چه بلایی سر موهای بلوند پریزاد آمده بود؟
نگاهش روی صورت غرق خون قربانی ثابت ماند.
قلبش در سینه فرو ریخت.
- جیـــــــــمز!!
با صدای جیغ خودش، از خواب پرید.
سایه ای تار را دید که سراسیمه به سمت تخت دوید و شانه هایش را گرفت. کاش این کار را نمی کرد.
آلیس خم شد. ویولت به موقع شانه هایش را رها کرد و جاخالی داد.
خوشحال بود که پرده های اشک، اجازه نمیداد جزئیات محتویات معده اش را روی ملافه ی سپید ببیند.
ویولت تکانی به چوبدستی اش داد و ملافه را تمیز کرد. آلیس چشم هایش را بست و سرش را به پشتی تخت تکیه داد. همه چیز را به خاطر آورد.ساعت ها پیش بود؟ نجات دادن ِ فلور از زیر چنگال های تدی و بعد آپارات با جیمز و رون و بعد..بعد؟
- رون! رون کجاست؟
ویولت لیوان آبی را به لب های آلیس نزدیک کرد.
- بخور آلیس. رون خوبه.
آلیس لب هایش را به چند قطره خیس کرد و روی تختش جا به جا شد. تمام بدنش درد می کرد.
چشم هایش را بست.
در آن لحظه هیچ چیز را بیشتر از خواب نمیخواست..خواب..خواب..خوابش را به یاد آورد، چشم هایش را نیمه باز کرد:
- جیمز! ویولت..جیمز؟!
- تو باید بخوابی آلیس. همه خوبن. همه چی روبراهه. جیمز اینجاست. آروم بخواب عزیزم.
و وقتی سرانجام آلیس دوباره به خواب فرو رفت، ویولت روبانش را از جیب ردایش بیرون کشید و موهایش را بالای سرش بست. لزومی نمی دید حال آلیس را بدتر از آن چه هست، کند. اما آنچه گفته بود حقیقت نداشت. تدی خوب نبود. هیچ چیز روبراه نبود و جیمز آنجا نبود.
فلش بک - ساعاتی قبل:
سکوت آشپزخانه ی گریمولد با صدای آپارات جیمز در هم شکست.
رون ویزلی به محض ظاهر شدن دست جیمز را رها کرد و روی زانوانش نشست.
- جیمز!
جیمز بی آن که به دامبلدور نگاه کند آلیس نیمه هشیار را به ویولت سپرد و چشمانش را بست تا..
- جیمز سیریوس پاتر!
فریاد آلبوس دامبلدور تصویر ساحل حومه ی تین ورث و صخره های سنگی بزرگی را که دقایقی پیش دو گرگینه را میان آن ها ترک کرده بود، از سرش پراند.
چشم هایش را باز کرد. خشم در نگاهش موج می زد. گستاخانه بر سر پیرمرد فریاد زد:
- چیه؟! میخوای بپرسی چرا بعد از 9 شب بیرون از تختمم؟! "چون برادرم اون بیرون داره جون میده!" جواب مناسبی هست؟!..تو اینجا می مونی جیمز!..تو هیچ جا نمیری جیمز!..این حرف آخرمه جیمز!..آلیس و دایی تدی رو سالم برمیگردونن جیمز!..تو هنوز خیلی بچه ای جیمز!...اگه این بچه به حرف تو گوش میداد که الان آلیس و دایی زیر دندونای فنریر و ... زیر دندونای فنریر تیکه پاره شده بودن!!..
دامبلدور دهان باز کرد.
اما صدای آپارات پاتر جوان، فرصت ِ پاسخ را از او گرفته بود.
پایان فلش بک
------------------------
هوومم..خوشم میاد برای همه تون جا افتاده رو زنبیل جیمز جماعت زنبیل نذارین..حتی اگه یکمی! از یه ساعت بیشتر طول بکشه!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/12/16
تولد نقش: 1396/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 6 مرداد 1400 23:41
از: دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
پستها:
247

باد وحشیانه به صورتش می خورد و موهای آشفته اش را در هوا رقصان می گذاشت. سوز باد بر بدنش رعشه انداخته بود و عرق سردی از پیشانی اش پایین می ریخت. چند لحظه پیش از پنجره فرار کرده بود و الان، چند دقیقه ای می شد که در حال دویدن بود. با خودش فکر می کرد اگر آپارات کردن را بلد بود، نیمی از مشکلاتش حل می شدند.
اما نیمه ی دیگر چه؟ رویارویی با دو گرگینه، در اوج قدرتشان، اصلا ایده خوبی نبود. با فکر کردن به این که احتمالا باید با فنریرگری بک رودر شود، لرزه بر اندامش می انداخت. دیگر سوز باد را فراموش کرده بود و تنها به اتفاقات پیش رو می اندیشید.
به این فکر می کرد که اگر پدرش، هری پاتر، در آن موقعیت بود چه می کرد؟ آیا با آن دو گرگینه روبرو می شد یا راهی دیگر برای متوقف کردن تد می یافت یا اصلا برمی گشت و از آلیس کمک می خواست؟ نه! به هیچ وجه نباید باز می گشت، برگشتن او دیگر فایده نداشت. بر سرعتش افزود. خودش را در آن بادی که بی وقفه بر صورتش شلاق می زد، جلو راند. دیگر نزدیک شده بود، جنگل نزدیک بود.
بی هدف در ویلای کوچک می دوید. سرش گیج می رفت و چشمانش تار می دید. دوتا یکی پله ها را طی کرد. در حالی که به سرعت می دوید، تمام مسیر از اتاق جیمز تا دم در خانه را دوید. حالا باید چه می کرد؟ به سختی رو پایش می ایستاد؛ ذهنش توان هضم این همه فشار را نداشت.
باد تندی می وزید و شلاق وار بر صورت آلیس می خورد. موهایش در هوا آزادانه به حرکت درآمده بودند. شقیقه هایش را مالید. آپارات به تمرکز نیاز داشت، اما او در آن لحظه اصلا توانایی خالی کردن ذهنش را نداشت. توانایی فکر کردن را هم نداشت.
به جیمز فکر می کرد. به تدی و گرگینه خشمگینی که هردو را تهدید می کرد. دستش روی چوبدستی اش قفل شد و بعد آپارات کرد. نمی دانست چگونه و به کجا ... اما ناگهان با صدای پاقـی، دیگر جلوی در ویلای صدفی نبود.
اما نیمه ی دیگر چه؟ رویارویی با دو گرگینه، در اوج قدرتشان، اصلا ایده خوبی نبود. با فکر کردن به این که احتمالا باید با فنریرگری بک رودر شود، لرزه بر اندامش می انداخت. دیگر سوز باد را فراموش کرده بود و تنها به اتفاقات پیش رو می اندیشید.
به این فکر می کرد که اگر پدرش، هری پاتر، در آن موقعیت بود چه می کرد؟ آیا با آن دو گرگینه روبرو می شد یا راهی دیگر برای متوقف کردن تد می یافت یا اصلا برمی گشت و از آلیس کمک می خواست؟ نه! به هیچ وجه نباید باز می گشت، برگشتن او دیگر فایده نداشت. بر سرعتش افزود. خودش را در آن بادی که بی وقفه بر صورتش شلاق می زد، جلو راند. دیگر نزدیک شده بود، جنگل نزدیک بود.
***
همان لحظه - ویلای صدفی
بی هدف در ویلای کوچک می دوید. سرش گیج می رفت و چشمانش تار می دید. دوتا یکی پله ها را طی کرد. در حالی که به سرعت می دوید، تمام مسیر از اتاق جیمز تا دم در خانه را دوید. حالا باید چه می کرد؟ به سختی رو پایش می ایستاد؛ ذهنش توان هضم این همه فشار را نداشت.
باد تندی می وزید و شلاق وار بر صورت آلیس می خورد. موهایش در هوا آزادانه به حرکت درآمده بودند. شقیقه هایش را مالید. آپارات به تمرکز نیاز داشت، اما او در آن لحظه اصلا توانایی خالی کردن ذهنش را نداشت. توانایی فکر کردن را هم نداشت.
به جیمز فکر می کرد. به تدی و گرگینه خشمگینی که هردو را تهدید می کرد. دستش روی چوبدستی اش قفل شد و بعد آپارات کرد. نمی دانست چگونه و به کجا ... اما ناگهان با صدای پاقـی، دیگر جلوی در ویلای صدفی نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1392/12/23 20:07:50
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1392/12/23 20:53:28
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1392/12/23 20:53:28


بنفش!
[
]
[
]
جزئیات کاربر

صدای قدم هایش در راهرو می پیچید. لحظه ای اندیشید که خانه چقدر سوت و کور است. جسمش به سمت اتاقش می رفت اما ذهنش... قادر به شمردن افکاری که هرلحظه به مغزش سرازیر می شدند، نبود.
- آخ!
خم شد و چیزی را که بند افکارش را از هم گسسته بود، برداشت. سنگی ساده بود که عبارت « جیمز و تدی » روی آن حک شده بود. لبخندی روی لبش نشست. سنگ را در جیب ردایش گذاشت و به سمت اتاق جیمز رفت. باید با او صحبت می کرد.
دستش را روی دستگیره در گذاشت و لحظه ای درنگ کرد. حدس می زد که جیمز از دست همه شان دلخور است. باید از دلش در میاورد
- جیمز؟!
مظمئن بود یا حداقل امید داشت که جیمز در اتاق است اما امیدهایش نقش برآب شدند. پاهایش سست شدند به دیوار چنگ انداخت. نه، باور نمی کرد. زیر لب گفت:
- جیمز کجایی؟ بیا بیرون!
صدایش کم کم تحلیل رفت. سرمای غیرقابل تحملی بدنش را به لرزه انداخته بود. سرش را بلند کرد و با پنجره ی باز مواجه شد. لحظه ای جیمز و نبودش را فراموش کرد و به سمت پنجره رفت و به دستگیره آن چنگ زد. پس از بستن پنجره، سرش به دوران افتاد.
جیمز، اتاق خالی و پنجره ی باز گویای همه چیز بود.
- آخ!
خم شد و چیزی را که بند افکارش را از هم گسسته بود، برداشت. سنگی ساده بود که عبارت « جیمز و تدی » روی آن حک شده بود. لبخندی روی لبش نشست. سنگ را در جیب ردایش گذاشت و به سمت اتاق جیمز رفت. باید با او صحبت می کرد.
دستش را روی دستگیره در گذاشت و لحظه ای درنگ کرد. حدس می زد که جیمز از دست همه شان دلخور است. باید از دلش در میاورد
- جیمز؟!
مظمئن بود یا حداقل امید داشت که جیمز در اتاق است اما امیدهایش نقش برآب شدند. پاهایش سست شدند به دیوار چنگ انداخت. نه، باور نمی کرد. زیر لب گفت:
- جیمز کجایی؟ بیا بیرون!
صدایش کم کم تحلیل رفت. سرمای غیرقابل تحملی بدنش را به لرزه انداخته بود. سرش را بلند کرد و با پنجره ی باز مواجه شد. لحظه ای جیمز و نبودش را فراموش کرد و به سمت پنجره رفت و به دستگیره آن چنگ زد. پس از بستن پنجره، سرش به دوران افتاد.
جیمز، اتاق خالی و پنجره ی باز گویای همه چیز بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

کسی نفهمید که غریزهی جنگطلبی و بخشی از تدی که گرگ بود وارد عمل شد یا آن بخشی از وجودش که همیشه بین جیمز و تمام خطرات دنیا میایستاد، ولی گرگ فیروزهای رنگ به یکباره با خشونتی وحشیانه چرخید و خودش را بین فنریر و جیمز حائل کرد.
فنریر که پیشبینی این حرکت را نکرده بود، با ضربهی شانهی تدی به عقب پرت شد ولی به سرعت، زوزهی خصمانهای سر داد و از جا پرید.
نگاه دو گرگ در هم گره خورد. فنریر، گویی پوزخند میزد. لبهایش از روی دندانهای تیز و ترسناکش به عقب کشیده شد و خرُخُر ملایمی از اعماق گلویش بیرون آمد.
تدی به طرز قابل توجهی از گرگ ِ دیگر کوچکتر بود. ولی خشمی در چشمانش بود که به وضوح گرگ بزرگتر را از حمله باز میداشت. هردو، بدون این که نگاهشان را از هم بردارند؛ روی یک دایرهی نامرئی شروع کردند به چرخیدن.
این تصویر، گویی همه را مسخ کرده بود. هیچکس از جایش تکان نمیخورد. هیچکس، ایدهای برای فرار از آن موقعیت نداشت...
ناگهان جیمز متوجه شد دست کسی به بازویش چنگ زده است. دستی به سرمای دست مردگان که به شدت هم میلرزید. آلیس!
برگشت و به بانوی مو بور نگاه کرد:
- آلیس؟!
روی صورتش دانههای درشت عرق دیده میشد. چشمانش با حالتی نامتعادل، بین گرگها، مرگخواران و جیمز، دودو میزد:
- جیــ.. جیمز! باید.. باید همین الان.. طلسم رو.. برداشتم..
جیمز با شگفتی به زنی نگاه کرد که در آستانهی فروپاشی روانی بود و با این حال، هوشمندانهتر از هرکسی، طلسم ضد آپارات را بی سر و صدا برداشت!
و به داییش که مات و مبهوت، پنجه کشیدن گرگ جوان روی زمین و خط و نشان کشیدن فنریر زل زده بود. و به... تدی...
به آرامی، زیر لب گفت:
- برمیگردم پسر. تنها نمیمونی.
مچ داییش را چسبید و رو به آلیس، غرید:
- منو محکم بگیر!
پاق...!
و لحظهای بعد، جز دو گرگ ِ در آستانهی مبارزه، کسی آنجا نمانده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

نقل قول:
صدای زوزههای گرگ خاکستری، خشمگین و آکنده از درد بود.. خاکستری کامل هم که نبود.. در زیر نور ماه میشد رگههایی از رنگ فیروزهای را هم دید و البته اینکه با جسمی زیر دست و پایش درگیر بود.
فلور دلاکور بدون سلاح، با تمام قوای جسمانی که در خود سراغ داشت فریاد میکشید و تلاش میکرد تدی را به عقب براند. دندانهای گرگ فاصلهی کمی تا گردنش داشت و یک لحظه غفلت لازم بود تا پوست و گوشتش را از هم بدرد.
آلیس نه چندان دور ایستاده بود و به چوبدستیاش چنگ میزد و مطمئن نبود چه کاری درست است ولی اگر دست به کار نمیشد، آن زن هر چند که از دشمنانش بود به زودی تکه پاره میشد و شک نداشت اگر تدی میفهمید چگونه باعث مرگ فلور شده است، هرگز خود را نمیبخشید. زیر لب زمزمه کرد:
- متاسفم تدی....
طلسم درست به پوزهی گرگ برخورد کرد و باعث پرتاب شکار و شکارچی در دو جهت مخالف هم شد. فلور بیحرکت روی زمین افتاده بود و آلیس حدس میزد از هوش رفته باشد ولی تدی به سرعت دوباره سرپا ایستاد و به دندانهایش را به مهاجمش نشان داد. آلیس بر خود لرزید... چند قدم عقب رفت و با خود گفت:
- آروم باش آلیس... همه چی درست میشه.. اون به تو آسیب نمیزنه...
گرگ هر لحظه به اون نزدیکتر میشد... و آلیس هیچ وردی بلد نبود که بتواند او را حداقل تا طلوع آفتاب آرام کند.
- تدی... نه....
جسم کوچکی پشت به آلیس ایستاد و دستهایش را از هم باز کرد. صدای جیمز میلرزید ولی خودش بیحرکت به تدی چشم دوخته بود.
- جیمز حماقت نکن...
- اون منو میشناسه آلیس... مگه نه تدی؟ نذار گرگ درونت کنترلت کنه... تو قویتر از این هستی تدی... تو به ما آسیب نمیرسونی...
تدی همچنان به آن دو نزدیک میشد... جیمز ادامه داد:
- تو به هیشکی آسیب...
ولی باز جملهاش را نیمهتمام گذاشت... یک نفر داشت به جمع آنها اضافه میشد.. به سرعت میدوید و زوزه میکشید.
خلاصهی سوژه:
سالها بعد از جدایی نادر از سیمین (بیل و فلور!) به خاطر مرگخوار شدن خانم، تدی و ویکتوریا برای دیدن خرابههای ویلای صدفی به اونجا برمیگردن و با مرگخوارها، منجمله فلور مواجه میشن که تدی رو گروگان میگیرن که ببینن نقشهی محفل چی بوده ولی فلور به دور از چشم مرگخوارها دخترش رو که بقیه ندیدن بعد از دستکاری کردن حافظهاش فراری میده. وقتی ویکی بدون تدی به گریمولد برمیگرده، رون و آلیس مامور میشن که ببینن چه به سرش اومده، غافل از اینکه جیمز هم یواشکی همین نقشه رو داره. همه وقتی به ویلا میرسن که تدی حسابی شکنجه شده و البته طبق معمول ماه کامله و داره تبدیل میشه اونم تو فضایی که تا شعاع یه کیلومتریش نمیشه آپارات کرد و یه عده این وسط چوبدستی ندارن! اوضاع وقتی برای هر دو گروه ترسناکتر میشه که فنریر گریبک هم اون حوالیه و تبدیل به یک گرگ کامل شده...
صدای زوزههای گرگ خاکستری، خشمگین و آکنده از درد بود.. خاکستری کامل هم که نبود.. در زیر نور ماه میشد رگههایی از رنگ فیروزهای را هم دید و البته اینکه با جسمی زیر دست و پایش درگیر بود.
فلور دلاکور بدون سلاح، با تمام قوای جسمانی که در خود سراغ داشت فریاد میکشید و تلاش میکرد تدی را به عقب براند. دندانهای گرگ فاصلهی کمی تا گردنش داشت و یک لحظه غفلت لازم بود تا پوست و گوشتش را از هم بدرد.
آلیس نه چندان دور ایستاده بود و به چوبدستیاش چنگ میزد و مطمئن نبود چه کاری درست است ولی اگر دست به کار نمیشد، آن زن هر چند که از دشمنانش بود به زودی تکه پاره میشد و شک نداشت اگر تدی میفهمید چگونه باعث مرگ فلور شده است، هرگز خود را نمیبخشید. زیر لب زمزمه کرد:
- متاسفم تدی....
طلسم درست به پوزهی گرگ برخورد کرد و باعث پرتاب شکار و شکارچی در دو جهت مخالف هم شد. فلور بیحرکت روی زمین افتاده بود و آلیس حدس میزد از هوش رفته باشد ولی تدی به سرعت دوباره سرپا ایستاد و به دندانهایش را به مهاجمش نشان داد. آلیس بر خود لرزید... چند قدم عقب رفت و با خود گفت:
- آروم باش آلیس... همه چی درست میشه.. اون به تو آسیب نمیزنه...
گرگ هر لحظه به اون نزدیکتر میشد... و آلیس هیچ وردی بلد نبود که بتواند او را حداقل تا طلوع آفتاب آرام کند.
- تدی... نه....
جسم کوچکی پشت به آلیس ایستاد و دستهایش را از هم باز کرد. صدای جیمز میلرزید ولی خودش بیحرکت به تدی چشم دوخته بود.
- جیمز حماقت نکن...
- اون منو میشناسه آلیس... مگه نه تدی؟ نذار گرگ درونت کنترلت کنه... تو قویتر از این هستی تدی... تو به ما آسیب نمیرسونی...
تدی همچنان به آن دو نزدیک میشد... جیمز ادامه داد:
- تو به هیشکی آسیب...
ولی باز جملهاش را نیمهتمام گذاشت... یک نفر داشت به جمع آنها اضافه میشد.. به سرعت میدوید و زوزه میکشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/19 1:53:39

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
) به خاطر مرگخوار شدن خانم، تدی و ویکتوریا برای دیدن خرابههای ویلای صدفی به اونجا برمیگردن و با مرگخوارها، منجمله فلور مواجه میشن که تدی رو گروگان میگیرن که ببینن نقشهی محفل چی بوده ولی فلور به دور از چشم مرگخوارها دخترش رو که بقیه ندیدن بعد از دستکاری کردن حافظهاش فراری میده. وقتی ویکی بدون تدی به گریمولد برمیگرده، رون و آلیس مامور میشن که ببینن چه به سرش اومده، غافل از اینکه جیمز هم یواشکی همین نقشه رو داره. همه وقتی به ویلا میرسن که تدی حسابی شکنجه شده و البته طبق معمول ماه کامله و داره تبدیل میشه اونم تو فضایی که تا شعاع یه کیلومتریش نمیشه آپارات کرد و یه عده این وسط چوبدستی ندارن! اوضاع وقتی برای هر دو گروه ترسناکتر میشه که فنریر گریبک هم اون حوالیه و تبدیل به یک گرگ کامل شده...