جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

155 کاربر(ها) آنلاین هستند (112 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
153
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 10 اسفند 1393 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر می رسید دیوارهای سلول, سرمای همیشگی را ندارند. بلا امید عجیبی در دلش حس میکرد. و خارشی عجیب روی ساعد دست چپش حس میکرد. درست روی نشان شومش....گویی احضارش را از پیش حس کرده بود.
حتی دمنتورهای بی روح و منجمد نیز بی قراری بلا را حس کرده و دور سلولش ضیافتی به راه انداخته بودند. اما این حس عجیب، هر چه که بود، با حضور نفرت انگیز آنها نه تنها از بین نمی رفت که حتی قوی تر هم میشد.
می دانست که نتوانسته و نخواهد توانست که بخوابد. اما این مستی غیر منتظره روحش را هم درک نمیکرد.گویی یک نفر مغرش را با تگرگ های طلسم انجماد مورد ضرب و شتم قرار داده باشد.و به طرز عجیبی این رخوت سحر انگیز را دوست داشت. آرامشی خواستنی پس از سیزده سال!

و ناگهان... گویی از میان باد، بوی اربابش را استشمام کرده باشد، برخاسته و به سوی دیگر سلول دوید.

و چقدر به موقع!

از دیوار که فاصله گرفت دیوار فرو ریخت! گویی چیزی یا کسی را به دیوار کوبیده باشند...لودو وار!
همزمان زنجیرهای بلا هم فرو ریخت! پیکسی وار! انگار یک نفر _غالبا ارباب_ گفته باشد : " پرهای پیکسی کنده باد" اینجا هم یک نفر فرمان داده بود "زنجیرهایت کنده باد"
بی توجه به وضع ظاهری و لباس های پاره اش، یک قدم جلو آمده و هوای طوفانی را به مشام کشید گویی آتش تنفس میکند....آتش سرد!
سرش را عقب برد و از ته دل قهقهه ای سر داد. خنده ای که از دوازده سال پیش در وجودش مرده... و از ژوئن قبل تا کنون برای رها شدن از قفس، دست و پا زده بود.
درست مثل خود بلا!

آزادی بوی عجیبی داشت. چیزی شبیه بوی معجون نشاط شاید....چیزی ورای تصورات بلا! او در پس این آزادی تنها زنی را می دید که زانو زده است...
صدای قدم هایی که در هیاهوی زندان غریب زندان به گوش می رسید که به نظر می رسید به هم بندی هایش تعلق داشتند! دالاهوف را دید که به سمتی دیگر می رود.... بارتی کرواچ را که دور خود می چرخید و خیلی های دیگر... اما این ها برایش مهم نبود. تنها چیزی که در این دنیا ارزش توجه بلاتریکس را داشت ارباب لرد ولدمورت کبیرش بود و دیگر هیچ! بلا متوجه لوسیوس شد که دست باریک و خوش بویش را به طرف او دراز کرده!
- بیا بلا! ارباب در انتظارته!

چشمان مشکی ساحره برقی زد،گویی شب از نو متولد شده باشد. ساعات و دقایق بعدی هرگز برای او جزیی از عمرش به حساب نیامدند. او اصلا متوجه گذر زمان نبود و وقتی به خود آمد که با گروهی از گریختگان از دارالمجانین آزکابان، پشت درب سراسرای اصلی به انتظار ایستاده بود. بدون هیچ حرف یا سخنی....با چنان سکوتی که گویی کسی حتی نفس هم نمیکشد...
در که گشوده شد بلا به محض ورود،زانو زده و لبه ردای لرد را بوسید.
صدای خنده بلند لرد ولدمورت، ستون های تاریک و تیره تالار را لرزاند.
- بلا.....بلای من!
اشک های ساحره روی گونه هایش رودی خروشان ساخت و بلا سر خم کرد تا به رسم ادب دست ارباب را ببوسد.
- ارباب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اسفند 1393 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه بلک ها!

بلاتریکس بر روی تخت خوابش نشسته بود و سعی داشت که به وسیله بیگودی بر فرهای موهایش اضافه کند تا به زعم خودش به زیباییش بیفزاید!حالا کدوم از مرلین بیخبری به بلاتریکس گفته بود که موهای فر به او می آید را هیچ کس اطلاع نداشت!

در همین حین به صورت یکهو در اتاق باز شد و یک عدد مادر بلاتریکس،به نام دوئرلا روزیه وارد اتاق شد!
_دخترک مو قشنگم بلا...امشب مهمون داریم...خوب به خودت برس!
_مهمون داریم؟!به شر و بدبختی!
_آخه مهمون ها اومدن خواستگاری!
_خواستگاری اومدن؟!خب...دو برابر به شر و بدبختی!
_اوا!خب برای خواستگاری تو!
_من؟!به نهایت شر و بدبختی!

مادر بلاتریکس که دید نخیر...این دخترش غیر از شر و بدبختی و موهاش به چیز دیگه ای فکر نمیکنه،رفت و پدر بلا رو اورد تا بلکه اون دخترش رو شیرفهم کنه...
پدر بلا که مثل سریال های مشنگی تلوزیون ایران خیلی فهیم و با کلاس و اینا بود،تازه ریش پرفسوری هم داشت،وارد اتاق شد و پیش دخترش رفت...
_فرزندم...به نظر من ازدواج مقوله مهمیه که هر شخصی توی زندگیش باهاش برخورد میکنه...به هر حال تسترالیله که جلو پنجره هر خونه میخوابه...تو باید چشمات رو ببندی و محو بشی تو افق...ازدواج مثل سیبیه که تا میندازیش بالا بر اساس قانون جاذبه میخوره تو سر انیشتین...رفتار هر شخصه که میزان تحصیلات اون رو به نمایش میذاره و این در حالیه که کمبود نیرو بیولوژیک باعث مرگ هزاران کودک که به یاری سبز ما نیاز مندن...مرلینا من با دو دست کوچک خودم هم اکنون به فکر اینم که راز قلبت و بدونم و دو سه روز پیدا نشم تا آگهی روزنامه چاپ بشه که این بابا از روشنایی تاریک اگزسستالیم در سبک آنتی مینیمالیسم هنری در بیاب...آخ...خانوم چقدر دارم چرت و پرت میگم!

بلاتریکس و مادرش که از این میزان قدرت شر و ور گفتن این بابا،انگشت حیرت به دهان گرفته بودن،ضمن تایید جمله آخرش که "چقدر دارم چرت و پرت میگم!" بود،تصمیم گرفتن که خودشون دوتایی،مادر دختری در این مورد صحبت کنن...
_ببین دخترم...هر کسی یه روز باید بره خونه بخت...
_اما من میخوام برم خونه شر و بدبختی!خونه بخت به دردم نمیخوره...
_چه بهتر...اتفاقا این خواستگار تو هم نماد بدبختی و شره!
_وای مادر...یعنی میخوایین بگین که بلاخره رویایه بلا لردیا قراره تحقق پیدا میکنه؟!
_چی میگی؟!بابا رودولف لسترنج رو میگم...اون قراره بیاد خواستگاری!

بلاتریکس باید این امر رو زودتر میفهمید...رودولف بدون شک نماد بدبختی بود...از پای پیچ خورده اش بگیر تا نگرفتن نمره از دانشگاه مشنگی!

همون خانه بلک ها...شبش که خانواده لسترنج اومدن!

_این دختر ما از هر انگشتش هفتا،شایدم هشتا هنر و طلسم میریزه...با یه انگشتش کروشیو میزنه،با همون انگشتش ریداکتو میزنه،با انگشت اشاره اش ايمپندی منتا میزنه،اصلا کلا هنرمنده این دختر!
_ماشاالمرلین...ماشالمرین...پس ما هم وضعش بد نیست...یه جارو داره شاستی کوتاه،یه دکه دربونی داره توی بهترین نقطه خونه ریدل،هزارتا،شایدم بیشتر،شونصد هزارتا تیزی اعم از قمه تبر شمشیر و غیره داره...خلاصه...پسر چشم و دل پاکیه...به هیچ ساحره تا حالا نگاه نکرده...غیر از ساحره های باکمالات البته!
_به نظر من مهم اینه که ساحره و جادوگر همدیگه رو بپسندن...خانواده ها که به هم میخورن...یکی از یکی اصیل تر و سیاه تر...بذارین این دوتا جوجه هیپوگریف عاشق رو تنها بذاریم تا با هم صحبت کنن و به تفاهم برسن!

هنوز همون خونه ریدل...یکم بعد که رودولف و بلا با هم تنهایی صحبت کردند!

_خب...چی شد؟!دخترم...نظرت در مورد رودولف چیه؟!
_هوووم...نظرم مثبته!
_واقعا؟!مبارکه پس...رودولف...شما چی؟!ببینم...چرا سر و صورتت خونیه؟!
_چیز خاصی نیست...منم نظرم مثبته!

صدای تشویق و تبریک گفتن،فضای خونه بلک ها رو پر کرده بود...رودولف هم لبخندی زد که نشون میداد دندون سالمی تو دهنش نمونده...مطمئنا تا قبل از اینکه رودولف و بلاتریکس به تنهایی با هم صحبت کنن،دندون های رودولف سر جاشون سالم بودن!
هیچ کسی نفهمید که بین این دو نفر چی گذشت وقتی که اون چند دقیقه با هم صحبت میکردند!
آیا رودولف علاقه خاصی به ساحره های که کروشیو میزدند داشت؟!
آیا بلا بلاخره کسی را پیدا کرده بود که بتواند هر موقع که دلش میخواست او را کروشیو باران کند؟!

هر چه بود،باعث این شد که این وصلت میمون...میمون که چه عرض کنم،میمون ماله یه لحظه اش بود...اصلا بوزینه!گورلیل!به هرحال...باعث شد که این وصلت شر و بدبختی وار شکل بگیره...و شد آنچه نباید میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اسفند 1393 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
راستش تا حالا یه چنین سوژه ای رو ننوشته بودم. تازه کاریه دیگه، ببخشید اگه داغونه!
_____________________________________________

- بووووم!

پروژکتور با صدای خفنی روشن گشته و نور سفیدش با چنان سرعتی وارد چشمان بینندگان شد که چندین دانشمند هسته ای درحال مشاهده ی صحنه، از شدت هیجان دچار مرگ مغزی شده و به دفتر مادام پامفری انتقال یافتند! لرد، پفیلا به دست در میان تماشاچیان نشسته بود و با صدایی خوفناک پرسید:
- فلو، این پیشی پکتورت(پرژکتور !) چرا پخش نمی کنه؟
- نمی دونم چرا... فیــــــــن ... باید الان پخش کنه!

ناگهان صدای کرکننده ای از دستگاه بلند شد و فیلم در مقابل چشمان حیرت زده ی اصیلان پخش شد. در همین لحظه گویی دمای هوا چند درجه پایین آمد، لبخند بر روی لبان تماشاچیان خشکید، طرز نگارش نویسنده به طور ناگهانی ادبی گشت و خاطرات بلاتریکس لسترنج بینوا بر روی پرده ی سینما به نمایش گذاشته شد!

*****

پیکری تنها و خمیده در اتاقی تاریک نشسته و به دیوار تکیه کرده بود. خرمن گیسوان سیاه و پریشان، بر شانه های لاغر و نحیفش فرو افتاده بودند. گیسوانی درهم رفته، همچون بوته های تمشک جنگلی که از فرط رسیدگی به تیرگی شب می مانند. پاهای لرزانش را به سختی روی زمین کشید و به سمت شیشه ای نقره ای رنگ در گوشه ی سلولش خزید. دستش را بر سطح صاف و سیقلی شیشه کشید و زمزمه کرد:
- بِلا.. بِلاتریکس، لسترنج... بِلاتـــ ریکس لــــسترنج!

اشک در چشمانش حلقه زد و به تلاشش ادامه داد:
- لرد.. ولد...مورت!

نامش را بارها و بارها با خودش تکرار کرد. هرگز نباید از یاد می برد که کیست، او بلاتریکس لسترنج بود. ساحره ای اصیل، مغرور و قدرتمند؛ خدمتگذار حقیقی لرد سیاه تا پای مرگ. وفاداری اش را به قیمت آزادی نابود نکرده بود؛ برخلاف خواهرش، لوسیوس و خیلی های دیگر. می دانست که ارباب به زودی بازخواهد گشت. بالاخره زمان او هم فرا می رسید، از آن مطمئن بود.
سرانجام تاریکی، نور کورکننده ای که شیارهای مغزش را تا حد مرگ آزار می داد، در خود خفه می کرد.
اما در آن مکان نفرین شده، تفاوتی میان شب و روز وجود نداشت. تنها اندوه بود که موج می زد، می کوبید و ویران می نمود. جایی که تا زمان مرگ همنشینی جز جنون و مرگ و پیکرهای شناور در فضا وجود نداشت؛ آن جا "زندان آزکابان" بود.


با وجود غم سنگینی که مانند ناخن کشیدن بر روی شیشه اعصابش را درهم می ریخت، آن روز هیجان محسوسی در آزکابان احساس می کرد. دیوانه سازها با سرعت از این سو به آن سو می رفتند و زمزمه های شوم سر می دادند.
- بلاتریکس! بلاتریکس!

اصوات درون سرش رهایش نمی کردند. فریاد لانگ باتم های لعنتی، لحن بی روح آقای کراوچ در روز محاکمه و جیغ های وحشتناک بارتی کراوچ جوان اما این صداها که همدم شب های بی خوابی اش بودند، با زمزمه های آن روز فرق داشتند. صداهایی اورا فرا می خواندند. بلاتریکس صورت داغش را میان انگشتان یخزده اش پنهان کرد. فروپاشی ذهنی آخرین چیزی بود که به آن نیاز داشت.
از میان میله های سلولش به بیرون نگریست. نگهبانان مخوف آزکابان جسمی را حمل می کردند. شئی که با پارچه ای سیاه پوشانده شده بود. بلاتریکس چشمانش را تنگ کرد و با دقت به آن خیره شد.
یک جسد بود، یک قربانی بخت برگشته. شاید یکی از افراد لرد سیاه که حالا دیگر برای همیشه رفته بود. تا دقایقی دیگر در چاله ای دفن می شد و تا ابد فراموش می گشت. این سرنوشت یاران وفاداری بود که زندان را به خیانت ترجیح داده بودند.

درهمین لحظه پارچه سیاه رنگی که چهره ی جسد را می پوشاند، کنار رفت و بلاتریکس با وحشت نگاهش را برگرداند. یک زن بود، خیلی جوان و زیبا. دهانش با فریادی بی صدا باز مانده بود؛ این فریاد گنگ پایان ناپذیر بود. بلاتریکس پشت به دیوانه سازهایی که با نگاهی شوم به او می نگریستند، گوشه ی سلولش به زانو درآمد. دست هایش را از شدت خشم مشت کرده و دندان هایش را بهم می فشرد. زمزمه کرد:
- من اینطوری نمی میرم! من از این جهنم لعنتی بیرون میام و از همه ی کسانی که این کارو باهام کردن انتقام می گیرم!

دلش برای لمس چوب دستی در میان انگشتانش تنگ شده بود. برای شور و هیجانی که در گذشته ها وجود داشت، برای نور سبز رنگی که از چوب دستی اش می تابید و صدای جیغ هایی که برای همیشه خاموش می شدند؛ دلش برای زندگی کردن تنگ شده بود.
با صدایی بلندتر از زمزمه گفت:
- این اتفاق برای من نمی افته! هرگز!

صدایش به دلیل حرف نزدن مدت طولانی ، خشک و عجیب بود اما ادامه داد:
- من دوباره به ارباب خدمت می کنم، به خون خودم سوگند می خورم!

شیشه ای که بر روی زمین افتاده بود را برداشت و بر روی بازوی برهنه اش کشید. باریکه ی خونی از دستش جاری شد و بر روی سنگ سخت زیر پایش فرو ریخت. به قطرات خونی که از روی بازویش می غلتیدند و بر روی زمین می ریختند خیره شد. احساس عجیبش لحظه به لحظه شدت می گرفت و صدای زمزمه ها واضح و واضح تر می شدند:
- بلاتریکس، برگرد!

ناگهان سوزشی بر بازوی راستش احساس کرد. سوزشی عجیب و آشنا، دردی خاطره انگیز! سوزشی که تنها زمان نیاز ارباب به خدمتگذاران وفادارش احساس می کرد. باور کردنی نبود، سرانجام او هم تسلیم جنون شده بود.

آزکابان و دیوانه سازها هدیه ی شومشان را به او داده بودند. حالا دیگر هرگز نمیتوانست به اربابش بپیوندد، حتی اگر او بازمی گشت. بلاتریکس دست چپش را که به شدت می لرزید بالا برد و خون را از روی بازوی راستش کنار زد. چشمانش را بست و برای اولین بار در تمام عمرش دعا کرد:
- فقط اگه حقیقت داشته باشه... اگه دیوونه نشده باشم... خواهش می کنم!

علامت شوم درست همان جا، روی بازوی راستش در حال گُر گرفتن بود!
در یک لحظه اشک و اندوهی که تمامی این سال ها درون قلبش ریخته بود، از چشمانش جاری شدند. پس حقیقت داشت! بالاخره پس از سال ها... با صدایی لرزان از اعماق وجودش زمزمه کرد:
- مورس موردر!

حالا می دانست که ارباب بازگشته و تمامی مرگخواران دوباره سوگند خواهند خورد، سوگند هایی سست مانند سال ها پیش. حالا ارباب به این زمزمه بیش از هزاران جمجمه ی سبز که در آسمان سیاهی به رنگ چشمان او ظاهر می شوند، نیاز داشت.
شبی تاریک و ناگهانی آغاز شده بود، همچون تاریکی ای که غروب انوار دل انگیز خورشید درپی دارد.


_____________________
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتین!
اولین رولم در این ایفا بود که تقدیم می کنم به همه اصیلان عزیز!
اگه ممکنه و زحمتی نیست نقد بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1393/12/6 22:33:24
EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 2 اسفند 1393 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات سوخته ي بلاتريكس لسترنج

آينه ى قدى شاید همه چيز را نشان ندهد، شاید فقط پوست سفيدتان، قد بلندتان و هر چيز كه شما مى خواهيد درش ببينيد. آينه ى قدى شاید گاهى اشتباه کند، شاید گاهى تمام حقیقت چهره تان را به نمایش نگذارد..اگر شما نخواهيد که ببينيد. دختر جوان مقابل آينه ايستاده بود. لباس سياه و تنگى که به تن داشت، اندام زيبايش را به خوبی به نمایش گذاشته بود. پوست سفيدش با آن لباس بيشتر به چشم مى آمد و در آخر موهاى پریشان و سياهش. چوبدستى اش را بالا آورد. چه خوب که جادو وجود داشت، چه خوب که دنيايش جادويى بود.
- Disorder!
با زمزمه کردن ورد، موهایش بيشتر در هم پيچيد. لبخندى رضایت بخش به فرد درون آينه تحویل داد. بى شک او داستان ليلى پریشان مو که مجنون را اسیر خود کرد را نشنیده بود اما به موى به هم ريخته علاقه داشت. هنوز مشغول تماشاى چهره اش بود که با صداى" تق" جا افتادن کلید در قفل، در پشت سرش، باز شد. بلاتريکس سریع از آينه دور شد و روى آن را پوشاند.
- وقت رفتنه!
بدون کوچکترين توجه به مخاطبش که جمله را ادا کرده بود از کنارش گذشت، گویا هيچ کس آنجا نبود." وقت رفتنه" بلاتريکس معنی جمله را به خوبی مى دانست. وقت رفتن به مأموريت..کشتن يک خانواده.

باد خنکى مى وزید. جيغ و داد علف هاى خشک که زير پاى بلاتريکس و رودولف له مى شدند، سکوت مزرعه را مى شکست. مترسکى در وسط زمین ديده مى شد و براى چشم هايش با دقت تمام منجوق دوخته شده بود. مترسك نيازى به چشم ندارد. مترسک فقط بايد کلاغ هاى مزاحم را بپراند. بزرگترها هيچ وقت به يک مترسک اهمیت نمى دهند..پس در آن خانه چند کودک هم بايد باشد. دل بلاتريکس لرزيد. صداى اربابش در گوشش پيچيد" همه را بايد بکشيد..همه را!".

دود از دودكش خانه بيرون مى آمد، مى خواست به همه خبر بدهد" اينجا هنوز زندگی جریان دارد". دو فرد به پشت در رسیدند. مهمان هاى ناخوانده اى که هيچ گاه اميدى به خوانده شدنشان نبود. صداى خنده ى اعضا به گوش مى رسید. رودولف پایش را بالا برد و در محقر خانه را شکست. سکوت. صداى خنده ها قطع شد. بچه ها سریع به آشپزخانه دويده و پشت مادرشان پناه گرفتند. بوى ناهار به مشام مى رسید. پدر در خانه نبود و هرگز هم به خانه نمى آمد..پدر خيلى پيش تر کشته شده بود.

رودولف چوبدستى اش را بالا برد. بلاتريکس جمله ى صبحگاهش را تصيح کرد" چه بد که جادو بود، چه بد که زندگی اش جادويى بود". بلاتريکس در حالت عادى بايد سنگدل مى بود. نباید شفقت به خرج مى داد. صداى آه و ناله ى مادر خانه بلند شد.
- بچه ها نه..خواهش مى کنم..اونا فقط ده سالشونه!
و عاجزانه دستانش را از دو سمت باز کرد تا مبادا جادو به بچه هايش برخورد کند. رودولف فریاد زد.
- آواداک..آآخ..

اما ورد رودولف کامل نشد. بلاتريکس محکم به گيجگاه همسرش کوبيده و بعد خاطره ى آن اتفاق را از ذهن مردش پاک کرده بود. بلاتريکس خشن بود و هيچکس نباید مى فهمید که او گاهى دلرحم هم مى شود. اهل آن خانه فرار کردند.

چه خوب که عشق بود. چه خوب که در دنياى جادويى..در قلب يک جادوگر سياه هم عشق بود. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1393 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اخطار:رولی یا بهتره بگم خاطره ایست طولانی و جدی...گفتم بگم نگید نگفت!

معلومات رول:در این خاطره ایوان روزیه و رودولف لسترنج سال پنجم هستند...بلاتریکس لسترنج(بلک)،سیوروس اسنیپ،لوسیوس مالفوی،جیمز پاتر،سیروس بلک،ریموس لوپن،پیتر پتی گرو،لیلی اوانز(پاتر) سال چهارمی هستند...نارسیسا مالفوی(بلک) سال دومی است و بارتی کرواچ جونیور به همراه رابستن لسترنج سال اول!
--------------------------------------------------
سیگنس بلک به همراه همسر و دو دخترش یعنی بلاتریکس و نارسیسا،در حالی که دو چرخ دستی خود را هل میدادند،با سرعت به سمت ستون رفته و از آن عبور کردند...

دوباره فضای خوشایندی برای بلاتریکس به وجود آمد...محیط جادوگری...حتی آن لحظات کوتاهی که بلاتریکس مجبور بود در کنار غیر جادوگرها و مشنگ ها بگذراند نیز برای او ناخوشایند بود...
بلاتریکس خوشحال بود...اما نه مثل همیشه که از ستون عبور میکرد...او همیشه به همراه اندرومیدا از ستون گذشته بود...سال پیش که او سال سومی بود،اندرومیدا سال ششمی و نارسیسا سال اولی،آنها با هم از ستون گذشته بودند...اما حالا خبری از اندرومیدا نبود...
اندرومیدا تابستان گذشته هنگامی که از هاگوارتز فارغ التحصیل شد،با اعلام اینکه به یک مشنگ علاقه پیدا کرده،باعث شده بود نامش از شجره نامه خانواده بیرون رانده شود...به بلاتریکس و نارسیسا هم گفته شده بود که دیگر خواهری با نام اندرومیدا ندارند...

_اوه...اوناهاش...ایوان...ایوان!
فریاد های مادرش،بلتریکس را از فکر خواهرش بیرون کرد...مادرش برای ایوان روزیه،برادر زاده خودش دست تکان میداد تا به سمت آنها بیاید...
_سلام عمه دروئلا...سلام اقای بلک....چطوری بلا...خوبی نارسیسا؟!
_سلام پسرم...پدرت کجاست؟!
_خانواده اومدن من رو رسوندن و رفتن...منم منتظر شما بودم...دیر کردین؟!
_دیر کردیم؟! اوه...آره...مثل اینکه واقعا دیر کردیم...خیلی خب بچه ها...پس بهتره سریعتر سوار قطار بشین...چون همن الاناس که قطار حرکت کنه...

نارسیسا به سمت مادر و پدرش رفت و آنها را بغل کرد و بوسید...بلاتریکس اما فقط به گفتن یک خداحافظی اکتفا کرد...نارسیسا همیشه دختر لوس خانواده بود...بلاتریکس به یاد داشت که سال پیش در این موقع قیافه نارسیسا به چه شکل بود...رنگ پریده و ترسیده...نارسیسا سال پیش با گریه بسیار از مادر و پدرش جدا شد...اما امسال خبری از گریه نبود...و این باعث خوشحالی بلاتریکس بود!
بلاخره نارسیسا از پدر و مادرش جدا شد و به بلاتریکس و ایوان پیوست تا سوار بر قطار شود...
_به لوسیوس گفتم که بره و یه کوپه رو سریع اشغال کنه...راستی...ریگولوس کجاست؟!
_نمیدونم...با هم از خونه نزدیم بیرون...

بلاخره بعد از سرک کشیدن داخل چند کوپه، کوپه ای که لوسیوس اشغال کرده بود را پیدا کردند...اما لوسیوس تنها نبود...پسرک رنگ پریده،لاغر اندام و استخوانی به نام سیوروس اسنیپ هم در کنار لوسیوس بود...
_اوه...بلاخره اومدی ایوان...بلا...نارسی...حالتون چطوره؟!به سیوروس هم گفتم بیاد تا به کوپه ما ملحق شه...

بلاتریکس هیچوقت آنچنان از سیوروس خوشش نیامده بود...او مطمئن بود که هیچ جادوگری با نام خانوادگی اسنیپ در هاگوارتز نبود...مطمئن بود که اسنیپ جزو هیچ خانواده اصیلی نبود...سیوروس هم همیشه از صحبت در باره خانواده اش طفره میرفت و همیشه به گفتن اینکه مادرش آیلین پرنس است،اکتفا میکرد...مادر او بدون شک ساحره بود...اما پدرش...بلاتریکس مطمئن بود که سیوروس اصیل نیست و در حدی نیست که با آنها نشست و برخواست کند...اما به دلایلی او در اسلیترین بود...توانایی جادویی او هم بر کسی پوشیده نبود...
بلاتریکس بلاخره با اکراه دستش را سمت سیوروس دراز کرد و با او دست داد...
در همین حین ایوان سریعا به سمت پسری که در حال عبور از راه رو بود رفت و گفت:
_هی رودولف!کجا میری؟!
_اوه!سلام بچه ها...همه که اینجایین؟!
_آره...یه جای خالی دیگه هم داریم...بیا اینجا!

رودولف به پسر کم سن و سالی که همراه او بود اشاره کرد و گفت:
_هوووم...راستیتش نمیتونم...برادرم رو که میشناسید...رابستن...اولین روزشه...باید کنارش باشم...
_داداش...من خودم میتونم از پس خودم بر بیام!

لوسیوس قهقه ای زد وگفت:
_بیا رودولف...این برادرت هم میخواد از دست تو خلاص بشه...ولش کن بذار بره پیش دوستای سال اولیش...هی رابستن...امیدوارم که توی اسلیترین بیوفتی!
_حتما اونجا میوفتم...شک نکنید...حالا داداش...میشه دستم رو ول کنی من برم؟!
_باشه...ولی یادت باشه که پدر چی گفت؟!
_آره...یادم هست...

رودولف دست برادرش را رها کرد و رابستن نیز سریع از آنجا رفت...رودولف آهی کشید و به بقیه ملحق شد...
_خب رودولف... تابستون چیکار کردی؟!
_هوووم...فکر کنم...دو هفته پیش توی مهمونی تعریف کردم...نه؟!
_نه!

این نه ی محکم را بلاتریکس گفت...
_نه...برای ما برای هم تعریف کردیم اما سیوروس توی مهمونی نبود! اون مهمونی بین خانواده های اصیل بود...سیور...
_با اجازتون من برم...برم...میرم یه جایی!

سیوروس این را گفت و سریعا بلند شد و کوپه را ترک کرد!
لوسیوس چشم غره ای به بلاتریکس کرد و گفت:
_لازم بود چنین حرفی رو بزنی بلا؟!
_کدوم حرف؟!فقط داشتم میگفتم که توی اون مهمونی نبوده!
_تو بهش حسودیت میشه بلا!

بلاتریکس با عصبانیت نگاهی به خواهرش که این جمله گفته بود کرد...
_چرا فکر میکنی من باید به اون...به اون...به اون...حسودیم بشه؟!
_سال پیش توی مهمونی اسالگهورن اون سیوروس رو بهترین دانش آموز حال حاضرش معرفی کرد...در حالی که تو توقع داشتی که این عنوان به تو برسه!
_اوه...اون فقط یکمک معجون سازی بلده همین!

لوسیوس صدایش را پایین آورد و به طوری که صدایش به زحمت به گوش دیگران میرسید گفت:
_نه...اون فقط یکم معجون سازی بلد نیست...اون خیلی چیزا بلده...مخصوصا...توی جادوی سیاه!

بلاتریکس نگاهی به لوسیوس کرد...حق با لوسیوس بود...او نمیتوانست مهارت های سیوروس را انکار کند...اما هر چه باشد او باز اصیل نبود!
_اصلا بگو استاد جادوی سیاه...من ازش خوشم نمیاد!
_بلا...خواهش میکنم!

این را رودولف با لحنی بسیار عجیب گفت...بلاتریکس هم با تعجب به رودولف نگاه کرد...او همواره رودولف را تحسین میکرد...رودولف از خانواده به شدت اصیلی بود...همچنین رودولف در جادوی سیاه،بسیار فراتر از یه دانش آموز سال پنجمی بود...بلاتریکس فراموش نمیکرد که سال پیش رودولف به او دو طلسم بسیار سیاه آموزش داده بود...
بلاتریکس پس از نگاه به رودولف آرام شد و به صندلی خود تیکه داد...
_خیلی خوب...من از اون خوشم نمیاد...ولی هر چی باشه او اسلیترینه...و من تحملش میکنم...ولی ازش خوشم نمیاد...خودم اون بار دیدم چشش دنبال اون دختره رقت انگیزٍ خون لجنی مو قرمز لیلی اوانز بود...

ایوان خنده ای کرد و گفت:
_هههه...خب خیلی های چششون دنبال اون خون لجنیه...واقعا خوشکله...مگه نه رودولف!

ایوان رودولف به شدت شروع به خندیدن کردند...رودولف که از خنده شانه هایش شروع به لرزیدن کرده بود گفت:
_خب من علاقه خاصی به همه نوع ساحره ای که...
اما همین که نگاهش به نگاه بلاتریکس تلاقی پیدا کرد،جمله اش را نیمه کاره رها کرد و با زحمت خنده اش را قطع کرد و رو به لوسیوس گفت:
_لوسیوس...بهتره بری دنبال رفیقت که برگردونیش!
_حتما همین کار رو میکنم رودولف...ولی ترجیح میدادم به دستور کسی این کار رو انجام ندم!

لوسیوس بعد از این حرف،لبخندی به رودولف زد از کوپه برای بازگرداندن سیوروس،خارج شد...
رودولف هم با لبخندی به او پاسخ داد.

بلاتریکس حس رقابت را بین انها حس کرده بود...آنها با هم دشمن نبودند...ولی بدون شک با هم رقابت داشتند...
خانواده لسترنج ها و مالفوی ها هر دو از خاندان های اصیل و متمکن جامعه جادوگری انگلستان بودند...بلک ها هم وضع بدی نداشتند...یعنی بلک ها هم جزو اصیلترین و متمکن ترین خانواده ها بودند...ولی نه به اندازه آن دو خانواده...اما در نظر بلاتریکس یک چیز به لسترنج ها برتری میداد...لرد سیاه!
آقای لسترنج،پدر رودولف از اولین یاران و دوستان لرد سیاه بود...حتی یک بار رودولف از دهانش پریده بود که لرد سیاه به قصر آنها آمده و رودولف او را از نزدیک دیده!

بلاتریکس از جایش برخواست...
_میرم یکم تو راهرو قدم بزنم...تو همینجا بمون نارسیسا!
در راه رو فقط امکان این بود که یک نفر عبور کند و نفر درگیر باید مایل می ایستاد تا دیگری عبور کند...و همه برای بلاتریکس این کار را میکردند...آنها به دیوار میچسبیدند تا بلاتریکس عبور کند...این برای بلاتریکس لذت بخش بود.

اما...اما یک نفر این کار را نکرد...و باعث شد تا تنه بلاتریکس به تنه او برخورد کند...بلاتریکس مطمئن بود که این شخص این کار را از عمد انجام داده...آن شخص آلیس بود!
بلاتریکس روز اول هاگوارتز با آلیس دعوا کرده بود...و از آن روز دشمنی این دو شروع شده بود...
بلاتریکس قصد داشت که چوب دستیش را بیرون بیاورد تا همانجا آلیس را ادب کند...اما آلیس با خشم او به نگاه کرد و سریع وارد یک کوپه شده!


بلاتریکس مطمئن بود که یک روز آلیس تاوان کار هایش را خواهد داد...او مطمئن بود یک روز به آلیس ضربه خواهد زد...ضربه ای که هیچوقت فراموش نخواهد کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/12/1 15:04:46
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/12/1 16:13:52
دلیل: واسه اینکه بگم به خاطر دلیل سیو ویرایش نکردم!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 بهمن 1393 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوشگل می شم...خوشگل می شم...صبر کن! چی دارم می گم؟ خوشگل بودم! خوشگل تر می شم!
بلاتریکس جوان خوشحال و خندان در راهرو های تنگ و تاریک خانه ریدل می دوید و آواز می خواند. موهای لخت و سیاه رنگش پشت سرش به پرواز در آمده بود. دوید و دوید...خندید و خندید تا این که به جادوگری بسیار زشت چهره و تیره دل رسید...نه! او رودولف نبود استثنائا! رودولف هیچ نقشی در پست ما ندارد...ولی نمی دانیم چرا همیشه هست، حتی وقتی نیست!

-تو کی هستی؟ چرا سر راه چرخش من قرار گرفتی؟
-هکتور دگورث گرنجر هستم بانو لسترنج!
-اهه...تویی هک؟ تو در این دوره هم بودی؟
-من همواره بودم بانو...فقط هنوز اسمی در نکردیم...در آینده معجون های خفن و بی نظیری درست خواهم کرد و نامم در تاریخ ثبت خواهد شد. احساس می کنم احتیاج به معجونی دارید.

بلاتریکس دستی به موهای نرم و براقش کشید.
-نه...یعنی احتیاج دارم. ولی آرسینوس برام درست کرده. می رم ازش بگیرم. معجون کچلی دائمی. آخه ...به کسی نگیا...شنیدم لرد سیاه از مو متنفرن!

هک سعی کرد با چهره اش به بلاتریکس نشان بدهد که بسیار به او برخورده! ولی از اول هم بی استعداد بود و موفق به این کار نشد. برای همین از کلمات استفاده کرد.
-بسیار به من برخورد بلاتریکس! من اینجا هستم. و تو داری می ری سراغ یک گریفیندوری؟

عقل حکم می کرد بلاتریکس به راهش ادامه دهد...ولی چیزی وجود داشت به نام تعصب! که معمولا بر عقل چیره می شد. و خب...شد!
-باشه هک...من بهت اعتماد می کنم. مطمئنی طرز تهیه این معجون رو بلدی؟

هکتور مطمئن بود. برای این که بطری حاوی معجونی که در قفسه خانه اش نگهداری می کرد حاصل دسترنج خودش نبود. آن را دریک شب تابستانی از دخمه اسنیپ دزدیده بود. هکتور علاوه بر زشتی و بی استعدادی که در طول این پست به اون نسبت داده شد، دزد هم بود!

معجون، طبق پیش بینی هکتور درست کار کرد.
روز بعد بلاتریکس بطور کامل و دائمی کچل شده بود. هکتور انتظار تشویق داشت... هکتور انتظار تشکر داشت!
-دیدی؟ دیدی درست کار کرد؟ لرد چی؟ دید؟ چی شد؟

چهره بلاتریکس در هم رفت.
-بله...دیدن...و ...خندیدن!

-این که خوبه. یعنی خوششون اومد دیگه؟
-نه زیاد...اونجوری نخندیدن...اول قهقهه زدن. بعد خنده شون شدید تر شد...روی زمین افتادن. دلشونو گرفتن و خندیدن و خندیدن. تو می دونی این یعنی چی؟ من تا حالا ارباب رو اینجوری ندیده بودم. وقتی از اتاقشون خارج می شدم از شدت خنده داشتن به سمت شومینه قل می خوردن! سر راهشون نجینی رو هم له کردن حتی!

هکتور غمگین شد...ولی هکتور ها زیاد غمگین باقی نمی مانند.
-غصه نخور...درستش می کنم. به من اعتماد کن. کافیه فقط یه تار مو رو سرت باقی مونده باشه. مطمئنم اگه بگردیم پیدا می کنیم. همونو برات تکثیر می کنم!عین روز اول. صاف ونرم و براق! زیبا و خوش حالت! مطمئن باش!

بلاتریکس لبخند زد...چون بقیه ماجرا را نمی دانست...اگر می دانست مطمئنا لبخند نمی زد!


پایان(پایان رو نوشتم که فکر نکنین ادامه داره!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 بهمن 1393 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف لسترنج و هکتور دگورث گرنجر با زحمت و در حالی که هرکدوم یک طرف یک شی سنگینی رو گرفته بودن،وارد تالار عمومی اسلیترین شدن و به نزد لرد ولدرمورت رفتند!
_اوردینش؟!
_بله ارباب...ایناهاش!

بقیه دانش آموزان و اعضای تالار اسلیترین که توجه شون به شی به رودولف و هکتور و چیزی که با خودشون اورده بودن جلب شد...
سیوروس اسنیپ خودش رو به لرد رسوند و گفت:
_ارباب...این چیه؟!
_فکر میکردم که تو بدونی سیو! این قدح اندیشه است...دستور دادیم هکتور و رودولف اون رو از دفتر دامبلدور بدزدن و بیارن اینجا!

جیغ فلورانسو صحبت ولدمورت رو نیمه کاره گذاشت...
_نه...من به پورفسور میگم...لو میدم شما رو!
_تو که نمیخوای اعضای تالار خوردت رو به بقیه و گریفی ها لو بدی؟!
_نه...ولی...چیزه...اصلا شما چرا این قدح تندیه رو دزدیدین؟!

همه نگاه ها به سمت لرد ولدمورت برگشت...لرد نگفتهکه قدح رو برای چی میخواد...
_من گفتم این قدح رو بیارن برای سرگرمی!میخواییم خاطرات بقیه رو ببینیم!
_ارباب...میشه من هم در کنار شما خاطرات بقیه رو ببین؟!
_ارباب...منم دوست دارم ببینم!
_ارباب...منم از بچگی فوضول بودم!میشه منم خاطرات ملت رو ببینم؟!
_بسه دیگه...نه نمیشه...مگه چندتا سر توی قدح اندیشه جا میشه!:vay:

همه نا امیدانه به لرد نگاهی کردند...فلورانسو اما من و من کنان جلو اومد و گفت:
_هوووم...راستیتش مشنگ ها یه چیزی دارن به اسم پروژکتور...که میشه به وسیله اون تصاویر رو بندازیم روی یه پرده تا همه ببینن...چند مدت پیش هم ویولت یه اختراعی کرده بود که فکر کنم به وسیله اون میشه قدح اندیشه رو به پروژکتور وصل کرد...

ولدرمورت نگاهی به فلورانسو کرد و گفت:
_خیله خب...ببینم با اون دانش های مشنگی چیکار میتونی بکنی؟!

چند دقیقه بعد!

_ولدرمورت!بیا درست شد...الان هر خاطره ای توی قدح باشه،روی اون پرده نشون داده میشه...ما هم میتونم روی این صندلی ها بشینیم و خاطرات رو ببینیم!

ولدرمورت نگاهی به فضایی که شبیه سینما های مشنگی شده بود،کرد...
_خب حالا قراره خاطرات کی رو ببینم ارباب؟!
_هوووم...بلاتریکس!
_بله ارباب...امر بفرمایید...
_من از تو متنفرم و تو دیگه مرگخوار ما نیستی!
_اما چرا ارباب...من...من..م...

همین که از چشم بلاتریکس اولین قطره اشک جاری شد،لرد سریع اون اشک رو از گونه بلا برداشت و داخل شیشه ای گذاشت...
_خیله خب...قراره خاطرات بلاتریکس رو ببینیم!بیایید و این اشک رو بندازید تو اون قدح! آگوستیوس...اون پف فیل ما رو بیار....



____________________________________
سوژه ما بلاتریکس لسترنج هستش...
خاطراتش رو بنویسید...
هیچ محدودیتی ندارین که پست هاتون تعدادش چندتا باشه،یا طنز یا جدی باشه،بلند یا کوتاه باشه...

خاطرات هر شخصی هم یک مدت نامشخص(تقریبا بین دو هفته تا شیش هفته) توی قدح میمونه...همین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 بهمن 1393 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
یا خودش!(الان همه به خودشون میگیرن!)

خب...بنا بر پست پیشین که ناظر انجمن زدن،مسئولیت این تاپیک با منه!
یوهاهاهاها....همتون رو بلاک میکنم!چی؟!مسئول تاپیک نمیتونه بلاک کنه؟!کار مدیراس؟!خب...عیبی یخ!
یوهاهاهاها...همتون رو الان میدازم بیرون از گروه!چی؟!مسئول تاپیک نمیتونه کسی رو بندازه بیرون؟!کار ناظراس؟!

خب نامردا...حداقل یه مسئول تاپیک بذارین زیر این کاربر عضو و مرگخوار و ایفای نقش و اسلیترین!
همه یا گرداندگان سایت هستن،یا مدیرن،یا ناظر انجمنن...خب یه دونه مسئول تاپیک هم بذارید این بغل...چی میشه مگه؟!


در هر صورت...
خب...این تاپیک دوباره شروع به کار خواهد کرد...به چه صورت؟!
به این صورت...هر یه مدت یه بابای(که فعلا با اجازتون منم!)میاد طی یک پست،خاطرات یک بنده مرلینی رو میپاچه تو قدح...شما اعضای تالار اسلیترین هم میایید در قالب رول های تک پستی،چه به صورت طنز و چه به صورت جدی و یا هر سبکی که حال میکنید این خاطرات رو مینویسید...همین!
در ضمن...محدودیتی توی پست زدن ندارین...مثلا شاید من میخوام چند تا پست از خاطرات سالازار بزنم...یکی جدی،یکی طنز،یکی بلند،یکی کوتاه یا هر چیز دیگه!هیچ گونه محدودیتی در تعداد پست ها یا اندازه اون وجود نداره!

به زودی نیز طی پستی اولین نفری که خاطراتش رو باید سوژه کنیم،معرفی خواهد شد!

منتظر باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 بهمن 1393 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اوهو...اوهو!عجب گرد و خاکی اینجارو گرفته!
بگذریم خدمت دوستان اصیل زاده اسلیترینی عرض کنم که بنا به درخواست رودولف لسترنج مسئولیت این تاپیک تا اطلاع ثانوی بر عهده ایشون قرار میگیره.
توضیحات رو خودشون در ادامه قرار میدن.

با آرزوی موفقیت برای ایشون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدح اندیشه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل سوم


ساعت دوازده بود. دانش آموزان از حیاط و طبقه های بالا به سوی سرسرای اصلی روانه می شدند. اساتید در پشت میز مخصوص خود نشسته بودند. کمی گذشت تا شلوغی ها کم شد. آرماندو دیپت، مدیر مدرسه، به جلو آمد و به دانش آموزان ظهر بخیر گفت. ثانیه ای طول نکشید که میز ها از انواع غذا و دسر های رنگارنگ پر شد. دامبلدور چندان نخورد و صندلی اش را اندکی از ردیف استادها به عقب کشید. کاغذی از جنس مرغوب، با رنگ سفید مایل به ارغوانی را از ردایش بیرون کشید. خودنویس اش را در آورد و فکری را که از صبح تا به حال ذهنش را مشغول کرده بود، روی آن پیاده کرد.

سلام گریندل والد! یا بهتر از بگویم گلرت، دوست قدیمی من!

می دانست که باید چه بگوید. مدت مدیدی گذشته و روی تصمیمش تجدید نظر کرده بود.

گلرت؛ من کمی نظرم را تغییر دادم. اما همین حالا هم دارم می گویم که در آینده باید بیشتر با هم کنار بیاییم. بهترین راه دیدار است.

به اطراف نگاهی انداخت. از کنجکاوی پرفسور گیاه شناسی خوشش نیامد. ابروانش را بالا کشید و با لبخندی تصنعی گفت:

- خاطرات روزانه پرفسور...حتما یک نسخه اش را برایتان می آورم. جالب و خواندی...البته به جز خصوصی ها!

دوباره لبخندی زد و مشغول نوشتن شد.

کمی در هاگوارتز مشغولم. وسایلم در حال آماده شدن است. یک مرخصی یک ساله و یا بیشتر از دیپت می گیرم. بهانه اش جور می شود. مطمئن باش هر چه زودتر بار سفرم را می بندم. خداحافظ گلرت. باید بروم بقیه نهارم را بخورم.

دوستت؛ آلبوس


نامه را در پاکتی با عطر گلهای خوشبو قرار داد و در جیب داخلی ردایش فرو کرد. نیم ساعت بعد جغدی از هاگوارتز به سوی آسمان پر کشید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/9/26 18:41:39
در دست ساخت ...