بخش ۱: پاتیل درزدار (ورود لسترنج و اسنیپ)
بخش ۲: خرید در دیاگون (پاتیلفروشی پوتاژ و چاقوی نقرهای)
بخش ۳: خرید در دیاگون (گریک الیواندر در کتابفروشی فلوریش)
بخش ۴: کوچه ناکترن (کمد لرزان و بوی جادوی سیاه)
بخش ۵: فلوریش و بلاتز (کمین لسترنج و کشاندن الیواندر به ناکترن)
بخش ۶: فلوریش و بلاتز (شروع دوئل و راند اول - الیواندر)
آنچه گذشت:
نقل قول:
لسترنج اما گویا گوشش بدهکار نبود. میشنید، ولی گوش نمیداد. با دستی که سالم بود، طی حرکتی سریع چوبدستیاش را از زمین قاپید.
+مادر نزاییده کسی بخواد یه لسترنج رو تحقیر کنه!
-آه...همونطور که پیشبینی میکردم. صحیح. بریم برای راند دوم.
خون گرم از لای انگشتهای دست چپم سر میخورد و با گرد و خاک آوار قاتی میشد، اما دردش پیش خشم شعلهور توی سینهم هیچی نبود. پیرمرد فکر کرده بود با چهار تا ترقهبازیِ نمایشی و یه طناب نوری، رودولف لسترنج تسلیم میشه و دستاشو میبره بالا.
چوبدستی سرخدار رو توی دست راستم فشردم. بلند نشدم. همونطور روی یه زانو نشسته وسط لجنهای کوچه، نوک چوبدستی رو صاف کوبیدم کف سنگفرش خیس و با تمام خشمی که توی گلوم پیچیده بود غریدم:
+ دیپولسو!
- ششششتررررق! -
موج ضربهای خردکننده سنگهای شکسته، خاکسترِ دیوار منفجر شده و لجنهای کف کوچه رو مثل ترکشهای یه خمپاره صاف شلیک کرد سمت صورت الیواندر!
- پروتگو!
سپر نامرئی پیرمرد بالا اومد و سنگریزهها با صدای ترقوتروق بهش خوردن و کمانه کردن. پیرمرد سرشو دزدید و دیدش برای دو ثانیه پشت گرد و خاک و بارانِ سنگ کور شد.
اما این همهی ماجرا نبود. این فقط طعمه بود برای اینکه چشماش از شکارچی اصلی غافل بشه.
توی همون دو ثانیه، بدون معطلی و در حالی که هنوز زیر بارانِ خاکستر بودم، با دست سالمم دستهی چاقوی ضامندار نقرهایم رو از غلاف کشیدم بیرون. همزمان با دست راستم چوبدستی رو توی هوا چرخشی مارپیچ دادم؛ حرکتی که توی هیچ کتاب درسیِ هاگوارتز پیدا نمیشد:
+ سرپنتسورتیا!
شعلهی سبز و سیاهی از دهانهی چوبدستی زوزه کشید و یه افعیِ دراز و سیاه با چشمهای فسفری درست از پشت سر الیواندر، لای گلولای کوچه فرود اومد. قبل از اینکه پیرمرد حتی فرصت کنه سپرش رو پایین بیاره، مار سیاه مثل شلاق پیچید دور مچ پاهای لاغرش و با یه تکونِ ناگهانی تعادلش رو به هم زد!
- هینننن!
- شلپپپ! -
پای پیرمرد روی لجنها سر خورد و با کمر افتاد زمین. رداءِ تمیز و اتوکشیدهش صاف شلپ ریخت توی گلولای ناکترن و عینک پنسیش چند متر اونطرفتر پرت شد روی سنگها.
قبل از اینکه بتونه چوبدستیش رو بالا بیاره، چکمهی گلیم رو محکم کوبیدم درست کنار شونهش روی زمین. با یه جهش برقآسا اومدم بالاسرش و شصتم رو زدم روی ضامن چاقو:
* تیک! *
تیغهی نقره با صدای خشک و بلندی بیرون پرید و نوک تیز و سردش رو صاف چسبوندم زیر گلوی الیواندر؛ درست دو میلیمتری شاهرگش! همزمان نوک چوبدستی سرخدارم هم زل زده بود وسط پیشونیش.
قطرههای خون دستم چکید روی یقهی ردای گلیش. پوزخند زدم، خم شدم روش و با صدایی بم، بریده و پر از زهر گفتم:
+ چطوری گریک؟ راند دوم چطور گذشت پیرمرد؟ توی اون صد سال زندگی و کتابهای چوبدستیت، یاد نگرفتی اصیلزادهها توی دوئل برای حریفشون دست نمیزنن؟ اینجا ناکترنه... اینجا اگه با قمهکشی شروع نشه، با سر بریدن تموم میشه!
میخواستم چوبدستی رو از لای انگشتهای گلمالیشدهش بکشم بیرون و کارش رو یکسره کنم که یهو...
* قیییییژژژژ... قاررررت! *
درِ چوبی و زنگزدهی زیرزمین انبار بورگین و برکز پشت سرمون با یه صدای گوشخراش وا شد. اول فکر کردم یکی از ولگردهای ناکترن هوس مرگ کرده، ولی بوی تندِ قارچ نمکشیده و خاکستر خبر از چیز دیگهای میداد.
یه کله با موهای شلختهی زرد و یه عینک گنده و بنفشِ شبحبین از لای تاریکی در اومد بیرون!
لونا لاوگود! با همون گوشوارههای تربچهای مسخرهش و یه شیشهی پر از علفهای درخشان زیر بغلش. درست وسط بارون و لجن و بوی باروتِ ناکترن، طوری سلانه سلانه اومد بیرون که انگار داشت توی علفزارهای هاگوارتز پروانه شکار میکرد!
سر جاش وایساد. سرشو مثل یه جغد کنجکاو کج کرد و با اون عینک چند رنگش زل زد به صحنهی روبروش؛ یه مرگخوار غرق خون با چاقوی نقره بالای سرِ بزرگترین چوبدستیساز بریتانیا که لای یه افعی سیاه توی لجن دستوپا میزد!
با همون صدای کشدار، خونسرد و تو مخیش گفت:
- اوه... سلام آقای اولیواندر! سلام رودولف. چه ژیمناستیک جالبی راه انداختین! بابام همیشه میگفت دوئل کردن توی لجن چاکرای گلو رو باز میکنه، ولی فکر کنم اون مار سیاهه داره به جای چاکرا، بند کفشهای شما رو میخوره آقای اولیواندر!
یه قدم اومد جلوتر، بدون اینکه حتی نگاهی به تیغهی چاقو بندازه، هوا رو بو کشید و ادامه داد:
- راستی رودولف، دور سرت خیلی شلوغ پلوغه... نارجِلها دارن دیوونهبازی درمیارن! فکر کنم به خاطر اینه که دستت داره خون چکه میکنه. میخوای یکم از این قارچهای لزج زیرزمین بهش بمالم؟ یکم میسوزه ولی شاخهای نامرئی رو دور میکنه!
پلک چشم چپم از شدت عصبانیت شروع کرد به پریدن. رگ روی شقیقهم داشت منفجر میشد. صاف ایستادم، زل زدم به قیافهی احمقانهش و غریدم:
+ تو؟! دخترهی زنجیری تو باز از کدوم گوری پیدات شد؟! مگه دو ساعت پیش پرتت نکردم گوشهی پلهها؟! ما وسط دوئل مرگ و زندگی هستیم، تو اومدی قارچ لزج تعارف میکنی؟! بگو ببینم، تو رادار داری هر جا من میخوام یه نفر رو شقهش کنم، سر و کلهت سبز بشه؟! خرخرهی اینو ببرم یا تو رو با این قارچات بسوزونم؟!
الیواندر از فرصت استفاده کرد تا دستشو ببره سمت چوبدستیش، ولی چکمهم رو محکمتر فشردم روی سینهش:
+ تکون نخور پیری، وگرنه اول گوشت تو کباب میشه بعد این دیوونه!
همون لحظه لونا شیشهی علفهای لزجش از دستش سر خورد و افتاد روی سنگفرش:
- قلپپپپ! -
شیشه شکست و یه دود غلیظ بنفش با بوی کلم گندیده و لجن فواره زد توی هوا! مار سیاه یه عطسهی صدادار کرد، لونا داشت با خوشحالی به دود نگاه میکرد، و از انتهای تاریک ناکترن هم صدای سوتزدنِ ریتمیک و آشنایی از دل مه نزدیک میشد... بوی یه آشوب کامل کل کوچه رو برداشته بود!
یقهی ردای گلی اولیواندر رو با دست سالمم کشیدم بالا و چاقو رو چسبوندم به بیخ گوشش:
میبینی گریک؟ هم شاگردات سر رسیدن، هم ناکترن داره شلوغ میشه! حالا بگو ببینم... تسلیم میشی و این بساط رو جمع میکنی، یا جلوی این دخترهی روانی کاری کنم تا عمر داری صدای ضجههات از یادت نره؟!
- ادامه توسط: @گریک الیواندر -
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





همین الان یه خاطره یادم اومد! تاحالا کتاب آخرین تکشاخ رو خوندین؟ خب باید بهتون بگم که یادم اومد تقریبا 5 سال پیش، با شخصیت اصلی این کتاب که یک شوالیه ی بسیار باوقار و جنتلمنه، توی جنگل تکشاخ ها قدم میزدم. اینو به جیمز نگین ولی همون موقع بود که زانو زد و با یک حلقه ی الماس ازم خواستگاری کرد!