جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

307 کاربر(ها) آنلاین هستند (266 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
306 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کتابفروشی فلوریش و بلاتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1405 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
::: آرشیو زنجیره‌ای ماجراهای لسترنج و الیواندر :::
بخش ۱: پاتیل درزدار (ورود لسترنج و اسنیپ)
بخش ۲: خرید در دیاگون (پاتیل‌فروشی پوتاژ و چاقوی نقره‌ای)
بخش ۳: خرید در دیاگون (گریک الیواندر در کتابفروشی فلوریش)
بخش ۴: کوچه ناکترن (کمد لرزان و بوی جادوی سیاه)
بخش ۵: فلوریش و بلاتز (کمین لسترنج و کشاندن الیواندر به ناکترن)
بخش ۶: فلوریش و بلاتز (شروع دوئل و راند اول - الیواندر)

آنچه گذشت:
نقل قول:

لسترنج اما گویا گوشش بدهکار نبود. می‌شنید، ولی گوش نمی‌داد. با دستی که سالم بود، طی حرکتی سریع چوب‌دستی‌اش را از زمین قاپید.

+مادر نزاییده کسی بخواد یه لسترنج رو تحقیر کنه!
-آه...همونطور که پیش‌بینی می‌کردم. صحیح. بریم برای راند دوم.


خون گرم از لای انگشت‌های دست چپم سر می‌خورد و با گرد و خاک آوار قاتی می‌شد، اما دردش پیش خشم شعله‌ور توی سینه‌م هیچی نبود. پیرمرد فکر کرده بود با چهار تا ترقه‌بازیِ نمایشی و یه طناب نوری، رودولف لسترنج تسلیم میشه و دستاشو می‌بره بالا.

چوبدستی سرخدار رو توی دست راستم فشردم. بلند نشدم. همون‌طور روی یه زانو نشسته وسط لجن‌های کوچه، نوک چوبدستی رو صاف کوبیدم کف سنگفرش خیس و با تمام خشمی که توی گلوم پیچیده بود غریدم:

+ دیپولسو!

- ششششتررررق! -

موج ضربه‌ای خردکننده سنگ‌های شکسته، خاکسترِ دیوار منفجر شده و لجن‌های کف کوچه رو مثل ترکش‌های یه خمپاره صاف شلیک کرد سمت صورت الیواندر!

- پروتگو!

سپر نامرئی پیرمرد بالا اومد و سنگریزه‌ها با صدای ترق‌وتروق بهش خوردن و کمانه کردن. پیرمرد سرشو دزدید و دیدش برای دو ثانیه پشت گرد و خاک و بارانِ سنگ کور شد.

اما این همه‌ی ماجرا نبود. این فقط طعمه بود برای این‌که چشماش از شکارچی اصلی غافل بشه.

توی همون دو ثانیه، بدون معطلی و در حالی که هنوز زیر بارانِ خاکستر بودم، با دست سالمم دسته‌ی چاقوی ضامن‌دار نقره‌ایم رو از غلاف کشیدم بیرون. همزمان با دست راستم چوبدستی رو توی هوا چرخشی مارپیچ دادم؛ حرکتی که توی هیچ کتاب درسیِ هاگوارتز پیدا نمی‌شد:

+ سرپنتسورتیا!

شعله‌ی سبز و سیاهی از دهانه‌ی چوبدستی زوزه کشید و یه افعیِ دراز و سیاه با چشم‌های فسفری درست از پشت سر الیواندر، لای گل‌ولای کوچه فرود اومد. قبل از این‌که پیرمرد حتی فرصت کنه سپرش رو پایین بیاره، مار سیاه مثل شلاق پیچید دور مچ پاهای لاغرش و با یه تکونِ ناگهانی تعادلش رو به هم زد!

- هینننن!
- شلپپپ! -

پای پیرمرد روی لجن‌ها سر خورد و با کمر افتاد زمین. رداءِ تمیز و اتوکشیده‌ش صاف شلپ ریخت توی گل‌ولای ناکترن و عینک پنسی‌ش چند متر اون‌طرف‌تر پرت شد روی سنگ‌ها.

قبل از این‌که بتونه چوبدستیش رو بالا بیاره، چکمه‌ی گلی‌م رو محکم کوبیدم درست کنار شونه‌ش روی زمین. با یه جهش برق‌آسا اومدم بالاسرش و شصتم رو زدم روی ضامن چاقو:

* تیک! *

تیغه‌ی نقره با صدای خشک و بلندی بیرون پرید و نوک تیز و سردش رو صاف چسبوندم زیر گلوی الیواندر؛ درست دو میلی‌متری شاهرگش! همزمان نوک چوبدستی سرخدارم هم زل زده بود وسط پیشونیش.

قطره‌های خون دستم چکید روی یقه‌ی ردای گلی‌ش. پوزخند زدم، خم شدم روش و با صدایی بم، بریده و پر از زهر گفتم:

+ چطوری گریک؟ راند دوم چطور گذشت پیرمرد؟ توی اون صد سال زندگی و کتاب‌های چوبدستی‌ت، یاد نگرفتی اصیل‌زاده‌ها توی دوئل برای حریفشون دست نمی‌زنن؟ اینجا ناکترنه... اینجا اگه با قمه‌کشی شروع نشه، با سر بریدن تموم میشه!

می‌خواستم چوبدستی رو از لای انگشت‌های گل‌مالی‌شده‌ش بکشم بیرون و کارش رو یکسره کنم که یهو...

* قیییییژژژژ... قاررررت! *

درِ چوبی و زنگ‌زده‌ی زیرزمین انبار بورگین و برکز پشت سرمون با یه صدای گوش‌خراش وا شد. اول فکر کردم یکی از ولگردهای ناکترن هوس مرگ کرده، ولی بوی تندِ قارچ نم‌کشیده و خاکستر خبر از چیز دیگه‌ای می‌داد.

یه کله با موهای شلخته‌ی زرد و یه عینک گنده و بنفشِ شبح‌بین از لای تاریکی در اومد بیرون!

لونا لاوگود! با همون گوشواره‌های تربچه‌ای مسخره‌ش و یه شیشه‌ی پر از علف‌های درخشان زیر بغلش. درست وسط بارون و لجن و بوی باروتِ ناکترن، طوری سلانه سلانه اومد بیرون که انگار داشت توی علفزارهای هاگوارتز پروانه شکار می‌کرد!

سر جاش وایساد. سرشو مثل یه جغد کنجکاو کج کرد و با اون عینک چند رنگش زل زد به صحنه‌ی روبروش؛ یه مرگ‌خوار غرق خون با چاقوی نقره بالای سرِ بزرگ‌ترین چوبدستی‌ساز بریتانیا که لای یه افعی سیاه توی لجن دست‌وپا می‌زد!

با همون صدای کش‌دار، خونسرد و تو مخیش گفت:
- اوه... سلام آقای اولیواندر! سلام رودولف. چه ژیمناستیک جالبی راه انداختین! بابام همیشه می‌گفت دوئل کردن توی لجن چاکرای گلو رو باز می‌کنه، ولی فکر کنم اون مار سیاهه داره به جای چاکرا، بند کفش‌های شما رو می‌خوره آقای اولیواندر!

یه قدم اومد جلوتر، بدون اینکه حتی نگاهی به تیغه‌ی چاقو بندازه، هوا رو بو کشید و ادامه داد:
- راستی رودولف، دور سرت خیلی شلوغ پلوغه... نارجِل‌ها دارن دیوونه‌بازی درمیارن! فکر کنم به خاطر اینه که دستت داره خون چکه می‌کنه. می‌خوای یکم از این قارچ‌های لزج زیرزمین بهش بمالم؟ یکم می‌سوزه ولی شاخ‌های نامرئی رو دور می‌کنه!

پلک چشم چپم از شدت عصبانیت شروع کرد به پریدن. رگ روی شقیقه‌م داشت منفجر می‌شد. صاف ایستادم، زل زدم به قیافه‌ی احمقانه‌ش و غریدم:
+ تو؟! دختره‌ی زنجیری تو باز از کدوم گوری پیدات شد؟! مگه دو ساعت پیش پرتت نکردم گوشه‌ی پله‌ها؟! ما وسط دوئل مرگ و زندگی هستیم، تو اومدی قارچ لزج تعارف می‌کنی؟! بگو ببینم، تو رادار داری هر جا من می‌خوام یه نفر رو شقه‌ش کنم، سر و کله‌ت سبز بشه؟! خرخره‌ی اینو ببرم یا تو رو با این قارچات بسوزونم؟!

الیواندر از فرصت استفاده کرد تا دستشو ببره سمت چوبدستیش، ولی چکمه‌م رو محکم‌تر فشردم روی سینه‌ش:
+ تکون نخور پیری، وگرنه اول گوشت تو کباب میشه بعد این دیوونه!

همون لحظه لونا شیشه‌ی علف‌های لزجش از دستش سر خورد و افتاد روی سنگفرش:
- قلپپپپ! -

شیشه شکست و یه دود غلیظ بنفش با بوی کلم گندیده و لجن فواره زد توی هوا! مار سیاه یه عطسه‌ی صدادار کرد، لونا داشت با خوشحالی به دود نگاه می‌کرد، و از انتهای تاریک ناکترن هم صدای سوت‌زدنِ ریتمیک و آشنایی از دل مه نزدیک می‌شد... بوی یه آشوب کامل کل کوچه رو برداشته بود!

یقه‌ی ردای گلی اولیواندر رو با دست سالمم کشیدم بالا و چاقو رو چسبوندم به بیخ گوشش:
می‌بینی گریک؟ هم شاگردات سر رسیدن، هم ناکترن داره شلوغ میشه! حالا بگو ببینم... تسلیم میشی و این بساط رو جمع می‌کنی، یا جلوی این دختره‌ی روانی کاری کنم تا عمر داری صدای ضجه‌هات از یادت نره؟!


- ادامه توسط: @گریک الیواندر -
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/19 16:21:15
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/19 16:28:49
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/19 16:30:43
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/19 16:32:29
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/19 16:38:31
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1405 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین



آنچه گذشت:
نقل قول:
چوبدستی سرخدارم رو توی دستم چرخوندم، تکیه دادم به دیوار و با صدای آروم و بم گفتم:
- چیه گریک؟ فکر کردی تو زمین خودت می‌تونی با چوبدستی بزنی تو پهلوی من و راحت بری پی کارت؟ اینجا دیاگون نیست پیرمرد... اینجا ناکترنه. حالا بشین تا با هم دو کلمه جدی حساب کتاب کنیم.


الیواندر وقتی چشمش به لسترنج افتاد، لبخندِ ریزی روی لبانش آمد. دستانش را در جیب پالتویش گذاشت و رویش را به او برگرداند.
-آها...آقای لسترنج جوان. با این قصد به اینجا اومده بودم که چندتا چوب نادر برای چوب‌دستی رو بررسی کنم. ولی ظاهرا چیزی که باید بررسی کنم شمایید.

لسترنج راه خروجی کوچه را بسته بود.
لبخند موذیانه‌اش نشان از برنامه هایی داشت که در سر می‌پروراند.
+منو بررسی کنی؟ برو بده چشاتو بررسی کنن که با پای خودت توی تله نیفتی!

-تله؟ من که تله‌ای نمی‌بینم. نکنه خودتونو میگید؟ لابد شما برای من بناست تله محسوب بشید؟

به سر تا پای مرد مغرور و جوان روبرویش نگاهی انداخت و خنده‌ی ریزی زد.
-فکر نکنم جناب. بنظر اگه بگید مشکلتون چیه برای هردومون بهتر باشه. نکنه مشکل مالی دارید؟ هزینه کتاب‌تون زیاده شد، نه؟ تعارف نکنید، شاید کمکی از دستمون بر اومد. توی گرینگوتز آشنا زیاد دارم.

رگ روی پیشانی لسترنج دوباره باد کرد. ولی این دفعه با توی فلوریش و بلاتز یک تفاوت داشت. آن چشمان آتش‌بارش!

+این لفّاظی‌هاتو همین جا تمومش می‌کنم پیری! اون از فلوریش‌وبلاتز که اونطوری تحقیرم کردی، اینم از الان که توی منطقه‌ی استحفاظی من داری لاف در غریبی می‌زنی! خیلی وقته دارم اون لبخندِ تحقیر‌آمیزتو تحمل می‌کنم...
از دیواری که به آن تکیه داده بود، قدمی دور شد و حالت مبارزه به خود گرفت.
+ولی دیگه نه. کاری می‌کنم تا آخر عمر پیش همون پسره وودی بمونی!

و چوب‌دستی اش را با سرعت بالا برد...

+دیفیندو!
-پروتِگو!

جادوی بُرش رودولف کمانه‌ کرد، برگشت و گوشه‌ی شنل خودش را برید. با چشمانی خشمناک، مبهوتِ ماجرا شده بود.
الیواندر دستانش را از جیب پالتویش بیرون کشید؛ با چوب‌دستی‌اش در دست چپش.
-تحت تاثیرم قرار دادید آقای لسترنج. معمولا اول با استوپیفای شروع میکنن. شما ولی فرق دارید، رفتید سراغ قمه‌کشی. همونطور که از یه لسترنج انتظار میرفت.

+ببند دهنتو! کانفرینگو!
-کارپه رِترَکتوم!

دقیقا لحظه‌ای قبل از اینکه وردِ لسترنج تمام شود، از نوک چوب‌دستیِ الیواندر طنابیِ از جنس نورِ بنفش بیرون زد و دور دستِ لسترنج پیچید. همزمان با تمام شدن تلفظ لسترنج، الیواندر با طنابش، دست لسترنج را به چپ کشید و نیروی منفجره‌ی وردِ لسترنج به دیوار کنارش برخورد کرد.

-بومممم!

دیوار منفجر شد و آوار و نخاله با دست و پای لسترنج برخورد کرد و دستش را زخمی کرد. گرد و غبار جلوی چشمانش را، و موج انفجار هوش و حواسش را گرفت.

الیواندر به او نزدیک شد و به چوب‌دستی‌اش چرخی داد.
-اکسپلیارموس!

و چوب‌دستی لسترنج بر زمین افتاد. جلوی پایش.

-جناب لسترنج، درد که ندارین؟
+گگگغغغرررررر!
-صحیح. عرض شود که، مستحضرید بنده تا اینجا یه‌بار هم تهاجمی حرکت نکرده‌‌م. اگر تهاجمی بوده، از طرف شما بوده. توصیه‌م اینه که همینجا متوقف بشید. و تا کسی نیومده‌ و اینطوری ندیده‌تون، آبروی زخم‌خورده‌‌تونو بعلاوه دستتون، نجات بدید. اگه تسلیم بشید، حتی می‌تونم زخمی که خودتون به خودتون زدینو درمان کنم. در طول یه قرن زندگی، زیاد لازم شده با روش خوددرمانی پیش برم.

بالای سرِ لسترنجی که روی زانوهایش خم شده بود، ایستاد و دست هایش را به هم گره زد. در نگاهش، کمی تا حدودی رحم و مروت، در کنار حواس‌جمعی مشهود بود

-بهرحال تصميم با شماست.

لسترنج اما گویا گوشش بدهکار نبود. می‌شنید، ولی گوش نمی‌داد. با دستی که سالم بود، طی حرکتی سریع چوب‌دستی‌اش را از زمین قاپید.

+مادر نزاییده کسی بخواد یه لسترنج رو تحقیر کنه!
-آه...همونطور که پیش‌بینی می‌کردم. صحیح. بریم برای راند دوم.

-ادامه توسط: @رودولف لسترنج -

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/19 11:51:11
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/19 15:40:01
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/19 15:45:24
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: شنبه 18 مهر 1405 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بارونِ لعنتی قطع شده بود ولی سنگفرش‌ها هنوز لجن بود.
اونور خیابون، تکیه داده بودم به دیوار نمورِ یه دکون تعطیل و از زیر کلاه رداءم زل زده بودم به درِ شیشه‌ای فلوریش و بلاتز. حوصله‌ی سر و کله زدن با کتابدار کچل و بوی کاغذ کهنه رو نداشتم؛ گریک فکر کرده بود چهار تا متلک انداخته و تموم شده رفته.


دستمو بردم زیر شنل و یه بشکن کوتاه زدم.


با یه صدای ترقِ خفه، یه جنِ خونگی لاغر و درب‌وداغون با گوش‌های آویزون ظاهر شد جلوی پام روی زمین گلی. از ترس می‌لرزید. با نوک چکمه زدم به پهلوش:

- خفه شو صدا نده... اون پیرمرد مو سفیده رو می‌بینی دم پیشخان؟ برو جلوش، بگو یکی تو کوچه‌ی ناکترن چند تا ریسه‌ی قلب اژدها و چوب آبنوس قاچاقی آورده که فقط به یه چوبدستی‌ساز نشون میده. بکشونش سمت دالان پشتیِ ناکترن... اگه گند بزنی یا بفهمه، جفت گوشاتو با همین چاقوی نقره می‌بُرم. فهمیدی؟


جن چند بار تندتند سرشو تکوند و غیب شد.


دو دقیقه بعد درِ شیشه‌ای کتابفروشی باز شد. اولیواندر با همون ردای نخ‌نما و عینکی که کج شده بود رو صورتش اومد بیرون. جن داشت تندتند جلوش راه می‌رفت و دستاشو تکون می‌داد، پیرمرد هم با طمع و کنجکاوی قدم‌هاشو تند کرده بود و راه افتاد سمت پیچ تاریک کوچه.


پوزخندی زدم. کلاهم رو کشیدم جلوتر و بی‌صدا راه افتادم پشت سرشون.


پیچیدیم توی دالان خفه و باریک ناکترن. صدای هیاهوی دیاگون مثل آب روی آتیش قطع شد. مهِ کثیف و بوی روغن سوخته پیچید توی هوا. اولیواندر تازه فهمید کجا اومده؛ قدم‌هاش سست شد و وایساد. دور و برش رو پایید ولی جز دیوارهای خزه بسته چیزی نبود.


جن با یه صدای ترق غیب شد و پیرمرد موند و سکوت کوچه.


از پشت سرش، از دل مه اومدم بیرون. صدای کشیده شدن چکمه‌هام روی سنگ‌های خیس بلند شد. اولیواندر تا برگشت، راه‌بندونِ قد بلند و ردای سیاهم رو دید که راه برگشتش رو بسته بود.


چوبدستی سرخدارم رو توی دستم چرخوندم، تکیه دادم به دیوار و با صدای آروم و بم گفتم:
- چیه گریک؟ فکر کردی تو زمین خودت می‌تونی با چوبدستی بزنی تو پهلوی من و راحت بری پی کارت؟ اینجا دیاگون نیست پیرمرد... اینجا ناکترنه. حالا بشین تا با هم دو کلمه جدی حساب کتاب کنیم.


***
@گریک الیواندر
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 20:25:16
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 20:35:56
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 20:38:52
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب : آماری و برادران شب جلد چهارم

وقتی پریدم توی کتاب فروشی بلاتز همون اول اول چشمم افتاد به کتاب مورد علاقه ام...
ام... بزارید یه طور دیگه شروع کنم .

آسمان آبی ای بود و هوا کمی خنک.
از وسط های کوچه تقریبا خلوت دیاگون رد شدم و خود را کنار کتاب فروشی جذاب بلاتز دیدم .
از شیشه مغازه کتاب بنفشی چشمک میزد

:" ااا وا. این اینجا چی کار میکنه . مگه کتابا ماگل محبوب هم میخونن اینا.》

با خوشحالی داخل کتابفروشی شدم و تم بنفش ، گوی سیبل نما ، موهای مصنوعی فرفری ، جرقه های آبی و کت های سرمه ای که فرم های سازمان بودید ، تم کتابفروشی بلاتز شده بودند
آن طرف تر ماکتی هم قد من از شخصیت اصلی کتاب زده بودند.

:" اااا آماری. فکر نمیکردم محبوب جادوگر ها هم باشه 》

:" آماری خودش جادوگره دختر .》

به پشت سرم نگاهی انداختم و پسر مو بوری را دیدم که با چشم های آبی به من زن زده بود. قدش طوری بود که من تا شانه هایش بودم.

:" دیلن ون هسلینگ هستم.》

:" اااا نههه مگه وجود داری تو... از سازمان امور فراطبیعی آمدی هاگوارتز؟》

:" خخ نه فقط اسمم شبیه شه و قیافه ام. البته جادوگرم هستم. شانسی. کارآموزی می‌کنم اینجا 》

:" خب.. خب.. خوشبختم...این جلد چهارم چقدره؟ سه تای اول رو از مغازه ماگلی با هم خریدم ۲۳ ..تا پول مشنگ. 》

پسر دیلن نام لبخند زد

:" مفت. ۳ گالیون ‌.》

دستم را داخل جیبم فرو بردم و سه گالیون را بیرون کشیدم. گالیون ها در دست های پسر جا گرفت و کتاب هم در دست های من ..
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت


پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نام کتاب: «شب‌های بی‌خوابیِ معجون‌سازِ تنها» (نوشته‌ی: ناشناس، چاپ ۱۸۷۳)



قفسه‌ی آخر، گوشه‌ی تاریکِ کتابفروشی. اسنیپ، با انگشتانِ لاغر و بلندش، جلدِ چرمیِ یک کتابِ کهنه را لمس کرد. گردوغبار، مثلِ یک لایه‌ی محافظ، روی آن نشسته بود. عنوانِ کتاب، با خطی زرین که در نورِ کمِ کتابفروشی می‌درخشید، به چشمش خورد: «شب‌های بی‌خوابیِ معجون‌سازِ تنها». بدون اینکه حتی یک صفحه را ورق بزند، آن را برداشت و به سمتِ پیشخوان رفت. فروشنده، پیرمردی با عینک‌های ضخیم و چشمانی که یک‌چشم را می‌پوشاند، با نگاهی که می‌گفت «این کتاب، مشتریِ خودش را پیدا کرد»، قیمت را نوشت و اسنیپ، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، پول را روی میز گذاشت و کتاب را زیرِ بغل زد.



اتاقِ اسنیپ، هاگوارتز، ساعتِ ۲:۱۷ بامداد.
اسنیپ، با چایِ سردی که از ساعت‌ها پیش روی میز مانده بود، کتاب را باز کرد. صفحه‌ی اول، یک جمله‌ی کوتاه با خطی درشت و شکسته داشت: «برای کسی که هرگز نخوابید، تا رویاهایش را فراموش کند.»

و ناگهان، چشمانش به سطرِ اولِ صفحه‌ی دوم افتاد:
«او، در میانِ دیگ‌هایِ مسی و شیشه‌هایِ رنگی، تنها بود. اما تنها نبود. زیرا هر شب، با یک سایه‌ی آشنا، که از میانِ دودِ معجون‌ها بیرون می‌آمد، چای می‌نوشید و به ستاره‌ها خیره می‌شد...»

اسنیپ، کتاب را بست و چشمانش را بست. و در آن لحظه، یک خاطره، مثلِ یک موجِ گرم، از درونش بالا آمد. خاطره‌ای که هرگز اتفاق نیفتاده بود، اما حالا، درست مثلِ یک واقعیت، جلوی چشمانش جان می‌گرفت.



خاطره‌ی غیرواقعی: شبی که لیلی، چایِ اسنیپ را با یک قاشقِ چوبی هم زد

شنونده: دابی (که ناگهان، با یک صدایِ پوف، در گوشه‌ی اتاق ظاهر شد و با چشمانی درشت، به اسنیپ خیره شد)

اسنیپ، بدون اینکه از جا بلند شود، با لحنی که می‌گفت «نمی‌پرسم چرا اینجایی»، شروع کرد:

· «دابی، بنشین. می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم که هرگز برای کسی تعریف نکرده‌ام.»

دابی، با هیجان، روی یک صندلیِ چوبی نشست و گفت: «دابی گوش می‌دهد!»

اسنیپ، با نگاهی که به دیوارِ روبرو دوخته شده بود، ادامه داد:

· «یک شب، سال‌ها پیش، من و لیلی، در این اتاق نشسته بودیم. نه، نه در هاگوارتز، بلکه در یک کلبه‌ی کوچک در حومه‌ی لندن. او داشت چای می‌نوشید و من، مثلِ همیشه، داشتم یک معجونِ جدید را آزمایش می‌کردم. ناگهان، لیلی بدون اینکه چیزی بگوید، قاشقِ چوبی‌ام را از دستم گرفت و شروع کرد به هم زدنِ چایِ من. با همان قاشقی که من برای معجون‌هایم استفاده می‌کردم. من که از این کارِ او شوکه شده بودم، گفتم: «لیلی، این قاشق برای معجون است، نه برای چای!» و او، با لبخندی که هنوز در خاطرم مانده است، گفت: «سوروس، چای هم یک نوع معجون است. فقط کمی ساده‌تر.» و من آن شب، برای اولین بار، چایِ تلخم را با همان قاشقِ چوبی نوشیدم. و دیگر، هیچ‌وقت، چایِ ساده‌ای را با همان طعم ننوشیدم.»

دابی، با چشمانی که از اشک پر شده بود، گفت: «این خاطره، خیلی قشنگ است، قربان! دابی آرزو می‌کند که کاش آن شب، آنجا بود و یک فنجان چای هم برای دابی می‌ریختند!»

اسنیپ، با لبخندی که فقط یک گوشه‌ی لبش را بالا کشید، گفت:

· «دابی، این خاطره، هرگز اتفاق نیفتاد. اما وقتی آن کتاب را خواندم، انگار که برای اولین بار، آن شب را به یاد آوردم. شاید، کتاب‌ها، فقط برای این نوشته می‌شوند که ما، خاطراتی را که هرگز نداشته‌ایم، برای همیشه داشته باشیم.»

و کتاب را بست، در حالی که نگاهش، روی جمله‌ی اولِ صفحه‌ی اول، یعنی «برای کسی که هرگز نخوابید، تا رویاهایش را فراموش کند»، ماند.
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1405 19:11
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
کتاب: آخرین روباه زیر نور ماه


اون روز رفتم کتابفروشی فلوریش و بلاتز که فقط یه دوری بین قفسه‌ها بزنم؛ اصلاً قصد خرید نداشتم. تا اینکه چشمم افتاد به یه کتاب مشکی و قدیمی که عکس یه روباه ۹دم روی جلدش بود.

کتاب رو برداشتم و برگشتم راونکلاو.

هلنا و بردلی روی کاناپه‌ی کنار شومینه. نشسته بودن و با گوی زرین گل یا پوچ بازی می‌کردن.

هلنا تا منو دید گفت:
ـ باز کتاب خریدی؟

ـ اره ولی این یکی خودش منو صدا کرد!

نشستم و کتاب رو باز کردم.

داستان درباره‌ی یه روباه ۹دم بود که بعد از شکار شدن بقیه‌ی هم‌نوع‌هاش توسط شکارچی های ماگل، با خواهر کوچیک‌ترش فرار کرده بود.

چند صفحه جلوتر رسیدم به یه جمله:

«وقتی عصبانی می‌شد، دم نهمش رو دور پای چپش می‌پیچید.»

خشکم زد.

ـ بچه‌ها...

هلنا گوی رو گذاشت کنار.
ـ چی شده؟

کتاب رو نشونش دادم.
ـ این کارو فقط یه نفر انجام می‌داد.

بردلی نگاهی به کتاب انداخت و عینکشو جابه جا کرد.
ـ برادرت؟

ـ آره..

صفحه بعد رو خوندم.

«شب‌ها کنار پنجره می‌خوابید و آخرین تکه‌ی غذاشو برای خواهرش نگه می‌داشت.»

لبخند زدم.

ـ حتی اینم نوشته...

همون لحظه یه خاطره توی ذهنم شکل گرفت؛ من و برادرم توی جنگل مسابقه داده بودیم و اون عمداً گذاشته بود من ببرم.

صفحه آخر رو ورق زدم.

«قبل از رفتنش به خواهرش قول داد: هرجا باشی، پیدات می‌کنم.»

این بار دیگه نخندیدم.

آروم گفتم:
ـ این جمله رو خودش بهم گفته بود.

پایین صفحه نوشته بود:
«آخرین بار، در سرزمینهای شمالی دیده شده.»

بردلی جدی شد.
ـ یعنی فکر می‌کنی زنده‌ست؟

کتاب رو بستم.

ـ نمی‌دونم... ولی می‌خوام بفهمم.

شنلم رو پوشیدم و کتاب رو گذاشتم زیر بغلم.

هلنا گفت:
ـ کجا؟

ـ دنبال برادرم.ـ وقتی فقط من و اون از نسل‌مون باقی موندیم، نمی‌ذارم همین‌جوری گم بمونه.

بردلی نگام کرد و گفت:

ـ مطمئنی می‌خوای تنهایی بری؟

کتاب رو بستم.
ـ نه... ولی مطمئنم نمی‌تونم بشینم و منتظر بمونم.

هلنا آروم گفت:
ـ پس حداقل سالم برگرد.

لبخند زدم و از راونکلاو زدم بیرون؛ با یه کتاب، یه شنل و یه عالمه خاطره‌ای که اصلاً نمی‌دونستم چرا انقدر واقعی به نظر می‌رسیدن...
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/6/7 19:18:12
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1405 14:38
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به کتابفروشی فلوریش و بلاتز خوش اومدید!


در اینجا شما آزادید هر نوع کتابی رو با ژانر مورد علاقتون تهیه کنید! اما باید خیلی خیلی مراقب باشید، درون همه ی کتاب های اینجا رازی نهفتست که فقط با خوندن اون کتاب بهش پی میبرید!
اما ما که نمیخوایم شمارو توی دردسر بندازیم، مجبوریم راز کتابامونو بهتون بگیم. پس گوشاتونو تیز کنین چون قراره آروم حرف بزنم تا کسی به جز شما نشنوه!

- ا... اوه! همین الان یه خاطره یادم اومد! تاحالا کتاب آخرین تک‌شاخ رو خوندین؟ خب باید بهتون بگم که یادم اومد تقریبا 5 سال پیش، با شخصیت اصلی این کتاب که یک شوالیه ی بسیار باوقار و جنتلمنه، توی جنگل تک‌شاخ ها قدم میزدم. اینو به جیمز نگین ولی همون موقع بود که زانو زد و با یک حلقه ی الماس ازم خواستگاری کرد!

اوه تقریبا انقدر محو این خاطره شده بودم که یادم رفت راز کتاب هامون رو بهتون بگم.
سوژه ی این تاپیک:

نقل قول:

کتابخونه ی فلوریش و بلاتز، یک تاپیک رول تک پستیه. پست های شما حول محور شخصیت شما و ویژگی هاش و کتاب های مورد علاقش میچرخه. شخصیت شما وقتی وارد کتابخونه میشه، کتابی رو میخره که از همه بیشتر جذبش شده. اون رو به خونه میبره، بازش میکنه و محو شخصیت اصلی داستان میشه.

شخصیت اصلی داستان میتونه هرچیزی باشه! یک پروانه، سنجاقک؟ حتی یک شوالیه یا یک پرنسس که در قصرش اسیره. کاراکتر شما، بعد از خوندن این کتاب، خیلی ناگهانی به یاد میاره که با شخصیت اصلی کتاب چندین خاطره ی مشترک داره!

این خاطره ها میتونه مربوط به روز قبل باشه، هفته ی قبل یا حتی سالیانی بسیار دور وقتی کاراکترتون جوون بوده! اما به یاد داشته باشید که این خاطره ها فقط به خاطر خوندن کتاب به وجود اومدن و هیچوقت اتفاق نیوفتادن.

کاراکتر شما تصمیم میگیره خاطراتش رو با پیازداغ اضافه و کلی افتخار، برای دیگران تعریف کنه. توی این خاطرات، مثل خاطره ای که لیلی براتون تعریف کرد، شخصیت شما میتونه باهاش ازدواج کرده باشه، جدا شده باشه یا حتی یادش بیاد ازش بچه داره! هر خلاقیتی که دوست دارید رو به کار ببرید.


قوانین کتابفروشی:
حتما در بالای پستتون اسم کتابی که خریدید رو بنویسید(ترجیحا کتابی که انتخاب میکنین وجود خارجی نداشته باشه و اسمش رو خودتون بسازین)

حتما یک شنونده داشته باشید تا خاطرتون رو براش تعریف کنید! بعدش میتونین فلش بک بزنین و به درون اون خاطره ی غیر واقعی برین.

و در آخر در موقع خرید کتاب، سکوت رو رعایت کنید! درسته اینجا کتابخونه نیست اما شخصیت های درون کتابها ممکنه خواب باشن.


منتظر شنیدن خاطره های زیبای شما هستیم.
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:46:53
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:48:27
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.