جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

261 کاربر(ها) آنلاین هستند (249 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
259 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین



دوستان و همراهان عزیز ماجراهای الیواندر و لسترنج!

مفتخریم اعلام کنیم که در این قسمت از ماجرا، در خدمت حضور حقیقیِ شخصیتِ مجازیِ یکی از فعال‌ترین تازه وارد‌های جادوگران هستیم: @لونا لاوگود !
ایشان مهمان این قسمت هستند و جملاتِ مربوط به شخصیت خودشان را رول‌نویسی کرده‌اند. با رنگِ مخصوص‌شان، قلم ایشان را دنبال کنید!




آنچه گذشت:
نقل قول:
همون لحظه لونا شیشه‌ی علف‌های لزجش از دستش سر خورد و افتاد روی سنگفرش:
- قلپپپپ! -

شیشه شکست و یه دود غلیظ بنفش با بوی کلم گندیده و لجن فواره زد توی هوا! مار سیاه یه عطسه‌ی صدادار کرد، لونا داشت با خوشحالی به دود نگاه می‌کرد، و از انتهای تاریک ناکترن هم صدای سوت‌زدنِ ریتمیک و آشنایی از دل مه نزدیک می‌شد... بوی یه آشوب کامل کل کوچه رو برداشته بود!

یقه‌ی ردای گلی اولیواندر رو با دست سالمم کشیدم بالا و چاقو رو چسبوندم به بیخ گوشش:
می‌بینی گریک؟ هم شاگردات سر رسیدن، هم ناکترن داره شلوغ میشه! حالا بگو ببینم... تسلیم میشی و این بساط رو جمع می‌کنی، یا جلوی این دختره‌ی روانی کاری کنم تا عمر داری صدای ضجه‌هات از یادت نره؟!


اولیواندر از میان گل و لای، سر خود را به سمت لونا چرخاند. در نگاهش درد و نگرانی و امید، همه با هم مشهود بودند.
دردِ پهلویی که بر کفِ سخت سنگی کوچه‌ی ناکترن کوبیده شده بود؛
نگرانی از خطری که خودش و لونا را تهدید می‌کرد؛ این مردی که آثار جنون و خشونت سراپایش را گرفته بود، نگرانی از حضور دختری‌جوان و مهربان در این میدان خطر؛ دختری که در روز‌های اسارت در عمارت مالفوی، همدم و کمک‌دستش بود؛
و امید، امید به اینکه با وجود موقعیتِ ایجادشده و دود و گرد و خاک و کم‌توجهی لسترنج به لونا، و لونایی که امکان واکنش نشان‌دادن را داشت، شاید بتوان از مهلکه نجات یافت.

لونا نگاهش را با لبخندی محو پاسخ داد. همان لبخندی که گویی به گلی در باغچه می‌نگریست، نه به پیرمردی خونین که چاقو زیر گلویش قرار داشت.

چوبدستی‌اش در جیب ردای آبی‌رنگش بود. آرام دست به سمت جیبش برد. دود بنفشی که از شیشه‌ی شکسته بلند شده بود، همه‌جا را پر کرده بود. بوی کلم گندیده و لجن، هوا را سنگین کرده بود. رودولف حواسش به اولیواندر بود، به چاقو، به مار؛ نه به دست لونا.

انگشتانش چوبدستی را یافتند. آن را بیرون آورد.

نفس عمیقی کشید. دو ورد. فقط دو ورد. یکی به سمت رودولف لسترنج؛ و دیگری به سمت ماری که ظاهر کرده‌بود و از پاهای الیواندر دست نمی‌کشید.


+ایموبیولوس!

و بلافاصله، باز:

+ایموبیولوس!

رودولف لسترنج در میانه‌ی حرکت خشک شد. چاقو در دستش، چوبدستی در دست دیگرش، و پایش بر سینه‌ی اولیواندر. همچون مجسمه‌ای سنگی ایستاد. اخمش بر جای ماند، اما چشمانش می‌چرخید. می‌دید. می‌فهمید. و این فهمیدن، بدتر از هر شکنجه‌ای بود.

مار سیاه نیز در میانه‌ی پیچیدن دور پاهای اولیواندر خشک شد. چشمان فسفری‌اش باز ماند، ولی بدنش قفل شد.

لونا یک قدم عقب رفت. سرش را کج کرد. نگاه کرد. مطمئن شد که ورد گرفته است. سپس با قدم‌هایی آرام ولی مطمئن به سمت چوبدستی اولیواندر راه افتاد، که چند متر آن‌طرف‌تر بر روی سنگفرش خیس افتاده بود.


اولیواندر از زیر سیطره‌ی رودولف آرام بیرون خزید. پاهایش هنوز بندِ افعی لسترنج بود. دستش می‌لرزید، ولی نه از ترس؛ از زخمی که آرنجش از برخورد با سنگفرش برداشته‌بود، از پیری، از ترس بر جانِ دختری با عینک بنفش و گوشواره‌های تربچه‌ای که در میان کوچه‌ی ناکترن، نجاتش داده بود.

لونا چوبدستی را برداشت. به سمت او آمد. چوبدستی را به سمتش گرفت.

+سلام، بفرمایید آقای اولیواندر. حالتون چطوره؟

اولیواندر چوبدستی را گرفت. دستش را بر زخمش گذاشت. نفس عمیقی کشید و تلاش کرد لبخند بزند.

-سلام بر خانم لاوگود. خیلی متشکرم. بله خوبم. حداقل از چند دقیقه پیش بهترم.

چوب‌دستی‌اش را که گرفت، اولین چیزی که نشانه رفت، آن مار بخت‌برگشته بود

-ویپِرا...ایوانِسکا!

و مار مانند فیتیله‌ای که توسط آتش بلعیده شود، سوخت و ناپدید شد.

الیواندر با زحمت به پا خاست.
لونا به ردای گلی و خونی پیرمرد نگاه کرد. سرش را کج کرد.

+عه، لباس‌تون که کلاً کثیف شده! اجازه می‌دید پاکش کنم؟

اولیواندر باز لبخند زد. لبخندی خسته، ولی واقعی.

-عه؟ بله بله، چرا که نه؟

لونا چوبدستی را به سمت ردای پیرمرد گرفت. حرکتی نرم و دقیق. همچون کسی که سال‌هاست این کار را انجام می‌دهد.

+اسکورجیفای!

ردای گلی و خونی، همچون روز نخستش شد. تمیز. اتوکشیده. گویی نه انگار که همین چند لحظه پیش در لجن‌های ناکترن غلت خورده بود.

-لطف کردی لونای عزیز.

لونا چوبدستی‌اش را پایین آورد. به رودولف نگاه کرد که هنوز خشکش زده بود و چشمانش آن‌ها را دنبال می‌کرد. حالت تهوعی که در چهره‌اش از شنیدن مکالمه‌ی آن‌ها ایجاد شده‌بود غیرقابل‌انکار بود.

+می‌خواید با این چیکار کنید آقای اولیواندر؟ میدونید خشک بودنش موقتیه دیگه؟

اولیواندر به رودولف نگاه کرد. به آن اخم بر جای مانده. به آن چشمانی که از خشم می‌سوختند.


-نگران ایشون نباش. نگران منم نباش. یخِ خجالتش که آب شد، دو کلوم می‌خوایم باهم حرف بزنیم.

و لبخندی به رودولف زد. اما رودولف متوجه نشد که لبخندش تهدید‌آمیز بود یا صلح‌آمیز.

سپس چیزی در گوشه‌ی چشمش تکان خورد. در ته کوچه، در میان مه، شبحی با شنل سیاه ایستاده بود. تماشا می‌کرد. آرام. صبور. الیواندر متوجهش نشده‌بود. تنها وقتی زیر دست‌وپای رودولف بود، صدای سوت زدنش را شنیده‌بود. سوتی که گویای رضایتش از آن صحنه بود.

اولیواندر سریع به سمت لونا نگاه کرد. در صدایش تحکم‌پدرانه‌ای دیده می‌شد.

-لونا، اینجا جای شما نیست. باید بری. لطف کردی، ولی از اولشم شما نباید اینجا می‌بودی.

لونا سرش را کج کرد.

+می‌خواهید کمکتان کنم؟

-نه. گوش کن. اهالی ناکترن از گوشه‌وکنار دیده‌ان که روی یه لسترنج چوبدستی کشیدی. و مردم اینجا اگه ارادتمند مرگ‌خوارا نباشن، حداقل تحت نفوذشون‌ان. موندنت، برات خطرناکه.

لونا یک لحظه نگاهش کرد. سپس سرش را تکان داد.

+باشه.


اولیواندر به گالن چوبی‌ای نگاه کرد که کنار دیوار افتاده بود. قدیمی بود ولی سالم. کار را در می‌آورد.

-یه *رمزتاز برات می‌سازم. شما معلوم نیس اصن بتونی از سر و ته این کوچه سالم رد بشی.

لونا نگاهش کرد. آرام. مطمئن.

+نمی‌خوام به خاطر من، خودتونو به یه کار غیرقانونی بندازید.


لونا راست می‌گفت. با ساختن یک رمزتاز جلوی چشم شاهدانِ پنهان ماجرا، و مخصوصا خود لسترنج، او داشت در واقع خودش را تحت تعقیب قرار می‌داد. ساختن رمزتاز، از ممنوعه‌ترین جرایم تعریف شده توسط وزارت جادو بود. ولی چاره‌ای نبود...خطر در کمین بود.

اولیواندر لبخند زد.لبخند پیرمردی که بیش از صد سال در جهان جادو زنده مانده‌بود.

-شما نگران اونجاش نباش.

چوبدستی‌اش را به سمت گالن گرفت و به شکل دو فلش که انتهای هر یک به ابتدای دیگری می‌رسید، حرکت داد.

-پورتوس!

گالن شروع به لرزیدن کرد و نور آبی عجیبی از آن ساطع شد. آماده بود. یک رمزتاز که به اندازه‌ای بزرگ بود که لونا در آن جا شود.

· برو لونا. بشین توش. می‌بردت جلوی دروازه‌های هاگوارتز. ده ثانیه فرصت داری قشنگ جاگیر بشی.

ده.
نه.
لونا یک لحظه نگاهش کرد.
هشت.
هفت.
در نگاهش هم ناراحتی بود، هم میل به ماندن. ولی پیرمرد جدی بود. و لونا به احترامش گوش داد.
شش.
پنج.
آرام به سمت گالن رفت. در آن نشست. سرش را چرخاند. به رودولف نگاه کرد که هنوز خشکش زده بود و چشمانش ما را دنبال می‌کرد.

چهار.

سرش را کج کرد. با همان صدای کش‌دار و خونسرد گفت:

+راستی آقای لسترنج، اون مار مشکی‌تون خیلی قشنگ بود.


سه.
گالن شروع به لرزیدن کرد.

سرش را به سمت اولیواندر چرخاند.

· موفق باشی آقای اولیواندر.
· ممنون لونا. تو هم همینطور:)


دو،
یک.

گالن دور خودش چرخید. و رفته رفته آنقدر شدیدتر لرزید و چرخید که لونا نزدیک بود بیافتد. همان لحظه گالن ناپدید شد و رمزتاز بسته شد. و لونا لاوگود، در میان دود بنفش و بوی کلم گندیده، از ناکترن ناپدید شد.

الیواندر، حالا که از طرف لونا خیالش راحت شده بود، نفس عمیقی کشید که از آلودگی هوا به سرفه تبدیل شد. به اطراف نگاهی کرد. زمین پر از تکه سنگ و پاره‌آجر بود و کوچه پر از دود بنفش و گرد و غبار. از گوشه ‌و کنار و پشت در و پنجره‌ها، سرهایی دزدکی نگاه می‌کردند ولی کسی جرئت جلو آمدن نداشت.
رودولف لسترنج وسط کوچه‌، به حالت چنبره زده بی‌حرکت مانده بود. زانویی که روی سینه‌ی الیواندر بود هم در هوا معلق بود. با تنها عضو متحرکش به به الیواندر نگاه میکرد‌ و خط و نشان می‌کشید. ته کوچه، در سایه‌ی تاریک، آن شبح هنوز نظاره‌گر ماجرا بود. گویا در حال بررسی موقعیت بود که ببیند آیا نیاز به دخالتِ او هست یا نه؟

الیواندر، دستی بر کمر گذاشت و دقیق‌تر لسترنج را بررسی کرد. خشک بودنش مانع خونریزی دستش نشده بود. با آن مقدار خونی که بر زمین ریخته‌بود، اگر زودتر خونریزی‌اش بند نمی‌آمد، بی‌هوشی‌اش قطعی بود.

از طرفی زخم آرنج خودش را هم داشت. کش و قوسی به کمرش داد

-خب...بریم که داشته‌باشیم.

اول چوبدستی را به آرنج خودش گرفت.
-فِرولا!
و خودکار، آرنجش با بانداژ و چوب‌آتلی که از ناکجا پدید آمد، پانسمان شد و بسته شد.
-چوب نمیخوایم دیگه.
چوب ها را کند و بانداژ را باقی گذاشت تا دست‌وبالش برای حرکت باز باشد.

سپس جلوی رودولف زانو زد و نگاهی به دست چپش کرد.

-نچ نچ نچ. چیکار کردی با خودت پسر؟

چوب‌دستی را روی زخمِ دست رودولف گذاشت. در چهره‌اش ته‌رنگی از همان نگرانی پدرانه‌ای بود که خرجِ لونا می‌کرد. ولی از آن لبخند خبری نبود.

-این‌کارا رو برای هرکسی نمی‌کنم ها! والنِرا سانِنتور.

خون، با حرکتی آرام، از روی زمین جمع شد و به سمت دستش برگشت.

باز زمزمه کرد.
-والنِرا سانِنتور.

تمام خونی که از دست داده بود کم کم برگشت و تنها زخمش باقی ماند.

-والنِرا سانِنتور.

زخمش هم بسته شد و مثل روز اول شد. نه خانی آمده و...

+ععععِههه!
جسم لسترنج تکانِ ریزی خورد.

-آهااا...داری آب میشی انگار. عجله نکن، بذار روند طبیعیشو طی کنه.

به پا خاست و تا لسترنج به حالت طبیعی برگردد، نگاهی دیگر به اطراف انداخت.

-هوا هم که زیادی آلوده‌س. بنظرت کاری ازمون برمیاد؟
+ععععاهههه اَههه!
-والا منم همینو میگم.

چوبدستی‌اش را به سمت گرد و غبار و دودِ بنفش گرفت.

-وِنتوس!

از نوک چوبدستی‌اش بادِ شدیدی شروع به وزیدن کرد. گویا در کوچه طوفانی شده باشد. تمام گرد و غبار و دود بنفش با تندبادِ چوبدستی الیواندر رفت و کوچه ناکترن پس از سالها، روی پاکی را به خود دید و کمی شبیه کوچه دیاگون شد. البته فقط از جهت پاکی هوا.

سپس به سمت آن شبحِ در سایه برگشت و از دور به او اشاره‌ای کرد.
-آهای! عزیز! آقا، خانوم، هرکی که هستی. خسته‌نباشی، مرلین قوت! خواستم بگم نگران آقای لسترنج نباش. حالش داره بهتر میشه. کاری داری برو، نمون.

+وَزغره‌وازیو...نَمومِژ گُن، پیری!

دهان لسترنج تنها چند سانتی‌متر باز شده بود ولی لبانش تکان می‌خوردند. الیواندر رویش را از شبح برگرداند. شبح، در سایه گم شد. ولی آیا رفت؟ معلوم نبود.

-مسخره بازی؟ ببین چه خوشگل شد! هواتون کثیفه که خودتونم کثافت میشین دیگه!

رودولف دستش را بزور تکان داد و به زحمت، زانویی را که در هوا معلق بود به زمین رساند.

+ویا وَنو وازم کن!

-میخوای زیرت آتیش روشن کنم زودتر آب شی؟ چیکار کنم؟ داری آزاد میشی دیگه.

همین که این حرفا را میزد، کم کم، دست و پای رودولف هم شل‌تر و آزادتر می‌شدند.

-آماشالا. آقای لسترنج خودتو توی بد دردسری انداختی واقعا.

+کارِ خودِد وود دیگه لاوصّب!

چوبدستی‌اش را به سمتش گرفت.

-بذار حالا ازین وضعیت رو به سرازیری خلاصت کنم تا ببینم چی میگی. لوکوموتور!

و با اشاره‌ی جوبدستی‌اش، به آرامی جسم لسترنج در هوا معلق شد و دنبالِ حرکتِ چوبدستی‌اش رفت. او را به کناری برد و روی یکی از نیمکت های سیاه و چرکمرده‌ی کوچه نشاند. خودش هم چوبدستی و چاقوی جیبی لسترنج را برداشت. چاقو را بست و کنارش روی نیمکت نشست. لسترنج نفس نفس میزد ولی چیزی نمیگفت. اعضایش دیگر کاملا آزاد شده بودند.

-ببین من اینا رو نمی‌برم. از دسترستون هم خارج نمیکنم. میذارم همینجا پیشتون. من قائل به فرصت دوباره دادن‌ام. این، اون دومین فرصتیه که میگیرید، آقای لسترنج. ولی اگه باز خرابش کنید، دیگه مراعات نمی‌کنم آقا.

نفسی گرفت و دهانش کامل باز شد.
+الان مثلا تریپِ یوسف‌پیامبر برداشتی که چی؟

-که هیچی. گفتم شاید بد نباشه دو کلوم اختلاط کنیم. بنظرم خیلی از اختلافات می‌تونن با مکالمه‌ی درست، با شنیدن همدیگه حل بشن.

لسترنج پوزخندی زد.

+آره، مکالمه درست! گرفتی ما رو حاجی؟!

اما چهره‌ی الیواندر ثابت بود و جدی. اثری از شوخی در آن نبود.

لسترنج به فکر فرو رفت. چوب‌دستی و چاقویش کنار دستش بود. هرلحظه میتوانست حرکتی سریع از خودش نشان دهد. حریفش هرقدر هم قَدَر باشد، باز یک پیرمرد بود! از طرفی هم سخنِ الیواندر آزارش می‌داد و در سرش رژه می‌رفت. مکالمه؟ شنیدن همدیگر؟ کسی مثل او و کسی مثل الیواندر؟ بنشینند و انگار هیچ‌چیزی نشده، باهم صحبت کنند؟ یک مرگ‌خوار، و یکی از طرفداران محفل ققنوس؟

ریش و قیچی دستِ او بود.


*رمزتاز: پورتکی, Portkey.

- ادامه با @رودولف لسترنج -

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/20 23:34:10
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 18 مهر 1405 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جیغ بنفش کمد وسط کوچه پیچید و شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی مغازه‌های ناکترن لرزید. یه مشت جادوگر ولگرد و بی‌خاصیت مثل گله‌ی موش داشتن عقب‌عقب می‌رفتن و دستاشونو گذاشته بودن روی گوشاشون. این جماعت ترسو حتی از یه تکه چوب نفرین‌شده هم مثل سگ می‌ترسیدن.

از لای جمعیت رد شدم. با شونه دو نفرشونو پرت کردم روی لجن‌های کنار جوب. صدای اعتراض یکیشون بلند شد، ولی وقتی برگشتم و دستمو بردم سمت چوبدستیِ سرخدارم، درجا خفه خون گرفت و خزید توی تاریکی.

رسیدم درست جلوی کمد. کمدِ چوبی کهنه هنوز داشت مثل بید می‌لرزید و رگه‌های نور بنفش از درزهای شکسته‌ش می‌زد بیرون. زوزه‌ای که از توش می‌اومد، بیشتر شبیه ناله‌ی یه جن به تله افتاده بود تا یه جادوی واقعی. بوی چوب سوخته و گوگرد کل فضا رو پر کرده بود.

پوزخند زدم. چاقوی ضامن‌دار نقره‌ایم رو از توی جیب کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک خشک، تیغه‌ی تیزش پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام.

عصام رو کوبیدم به تنه‌ی کمد: تق!

- خفه‌شو آشغال! فکر کردی دو تا ترقه‌بازی راه بندازی کل ناکترن زیر پات خالی میشه؟

کمد انگار صدای تحقیر لسترنج‌ها رو فهمیده باشه، یه لرزش شدیدتر کرد و درِ چوبیش با صدای غژغژ نیم‌باز شد. سرمای یخی و گزنده‌ای صاف خورد توی صورتم؛ از همون سرمایی که بوی طلسم‌های تاریک و باستانی رو می‌داد. دستمو دراز کردم و نوک چاقوی نقره رو فرو کردم توی درز درِ کمد، درست جایی که لولاهای سیاهش داشت از جا کنده می‌شد.

برگشتم سمت جمعیت بزدلی که ده متر عقب‌تر کز کرده بودن. با تحکم و صدای بم گفتم:
- چیه وایسادید زل زدید؟ یه کمد چهار تا جیغ کشیده شلوارهاتون خیس شده؟ این اسباب‌بازی‌های مالفوی‌ها و بورگین برای ترسوندن شما گداگشنه‌ها خوبه، نه کسی که آزکابان رو پشت سر گذاشته!

رو چرخوندم سمت درِ باز کمد. نوک چوبدستیِ سیزده اینچی رو از آستینم کشیدم بیرون و گرفتم صاف توی تاریکیِ درونش:
- حالا نشونت میدم ساکت شدن یعنی چی...

افرادی که لایک کردند

🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
کمد دوباره لرزید و صدایی از اعماق بیرون آمد. صدایی که گویا به او گفته بودند طنینی بلند بیاب و آرام بودنت را هم در کنارش ادامه بده. شاید نیز یاد گرفته بود نت‌های زیر و بم را هم زمان اجرا کند.

به هر حال، کسی حتی نیم‌نگاهی به کمد لرزان نینداخت. ظهور عاشق قدیمی سلوینیا و رفتارهای سوزناکش، آن هم در کنار دامبلدور جوان، نسخه‌های شگفتی‌آفرین و جیمز پاتر باعث شده بود افراد تنها مانده با کمد جرئت نکنند به آن نزدیک شوند. اجماعی جمعی شکل گرفته بود که:
- بترکه بهتر از اینه که خودمون بریم تو دهن اژدهایی که به چشمش سیخونک زدن.

کمد جیغ زد؛ چنان که کوچه‌ی ناکترن به لرزه درآمد؛ اما تنها واکنش جمعیت دورتر شدن بود. کمد فهمید که دو صد جیغ چو نیم آرامش نیست و موسیقی نواخت؛ اما جمعیت گوش‌هایشان را گرفتند.

کمد دیگر تحمل نداشت. تصمیم گرفت کاری کند که دیکر نتوانند نادیده‌اش بگیرند. در سرزمین خودش پادشاهی می کرد و قرار نبود مشتی انسان نادیده‌اش بگیرند. نور بنفشی از خودش ساطع کرد و جمعیت را مجبور کرد به او نگاه کنند.

کمد با آن همه هیاهو، نه حامل پیام مهمی بود و نه شیء بااهمیتی در دلش پنهان داشت. فقط می‌خواست دیده شود و مخاطب جذب کند؛ برای همین، باکی نداشت که یک تکه کاغذ پنج سانتی متری را با چنین جیغ و فریادی برای جمعیت حاضر در مغازه پرت کنند.

مرد لاغراندام و کیمونوپوشی به نام «کاتسوجی یامازاکی» از میان جادوگران و ساحرگان بیرون آمد. کاغذ را برداشت و بررسی کرد. با هر بار خواندن، بیشتر به گچ رنگ‌پریده شباهت پیدا می‌کرد.
- زاویه‌ی حرف ب سی و شش درجه‌ست، باید سی و پنج درجه باشه.

ریموس لوپین شکلاتی از جیبش درآورد و خواست به کاتسوجی بدهد که این بار صدای هق‌هق آمد.
- نقطه‌ها سر جاشون نیستن. جای فاعل و مفعول غلطه...

دامبلدور جوان خواست به تقلید از نسخه‌ی مسن خود بگوید مگر چه می‌شود و باید کمی آب‌نبات لیمویی و چای بخورد تا جان بگیرد؛ اما کاتسوجی که دیگر توان نداشت، بی‌توجه به جمله‌ی کمد مبنا بر پس گرفته نشدن جنس فروخته شده، نامه را به سمت کمد انداخت و خارج شد.

کمد لحظه‌ای درنگ کرد. باید دوباره می‌لرزید؟ یا شاید سکوت اختیار می‌کرد؟ مرلین می‌دانست و نویسنده‌ی بعدی!
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/7/15 20:18:21
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1405 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه سوژه :
در ناکترن مغازه‌ای عجیب به نام «چیزهایی که هرگز نداشتی» باز شده بود که با یک کمد جادویی، خواسته‌های مردم را می‌ساخت.
ولدمورت با برادری دماغ‌دار بیرون آمد و اسنیپ هم لیلیِ سفارشی‌اش را گرفت،
دامبلدور هم برای درمان پادردش درخواست معجون جوانی کرد، ولی کمد ترکید و نسخه‌ی جوان خودش را تحویل داد.
بعد از خراب شدن کمد فروشنده با گالیونها فرار کرد.
با رسیدن کارآگاهان وزارت، ولدمورت برای شکایت از کلاهبرداری جلو رفت، اما خودش به جرم مجرم تحت تعقیب بودن دستگیر شد.
در اوج این آشوب، کمد دوباره منفجر شد و جیمز پاتر، چند نسخه‌ی عجیب و حتی یک دامبلدور جوان دیگر از آن بیرون ریختند.
کمد دوباره لرزید، نور بنفشی از آن بیرون زد و صدایی مرموز از داخلش گفت: «سؤال خوبیه...» و ادامه ماجرا





ـ سؤال خوبیه...

همه یه‌دفعه ساکت شدن و به کمد زل زدن.

سلوینیا که تا اون لحظه یه گوشه وایساده بود و با قیافه‌ای کاملاً مشکوک به این بل بَشو نگاه می‌کرد، اومد جلو و گفت:
ـ فقط یکی به من بگه چرا هرچی این کمد بیشتر کار می‌کنه، من بیشتر میخوام از ناکترن فرار کنم.

هنوز حرفش تموم نشده بود که کمد با صدای «تق» لرزید.

ولدمورت فوراً چوبدستیشو کشید:
ـ همه عقب!

سلوینیا گفت:
ـ ولش کن تام، این کمد تا الان از نصف وزارتخونه هم بیشتر آدم تحویل داده، بذار ببینیم این یکی چیه.

کمد یه صدای «پوف » کرد و یه تیکه کاغذ پرت شد وسط کوچه.

دامبلدور پیر خم شد و برداشتش:
ـ اسم مشتری روشه...

اسنیپ جلو اومد:
ـ کیه؟

دامبلدور کاغذ رو خوند و یهو قیافه‌ش عوض شد:
ـ سلوینیا.

سلوینیا با تعجب گفت:
ـ من؟! من اصلاً چیزی سفارش ندادم!

صدای داخل کمد گفت:
ـ می‌دونم...

همه ساکت شدن.

ـ چون تو مشتری نیستی... تو خودِ سفارشی!

برادر دماغ‌دار ولدمورت زیر لب گفت:
ـ من که گفتم این کمد سالم نیست.

کمد ناگهان با صدای مهیبی باز شد و یه نفر از داخلش پرت شد وسط کوچه.

اول یه دست بیرون اومد... بعد سر... بعد یه عالمه خز ...

و بعد، نه دم با شکوه از پشتش باز شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده














سلوینیا همون‌جا خشکش زد.

مرد خاک لباسش رو تکوند و گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم، سلوینیا!

سلوینیا چشم‌هاشو ریز کرد:
ـ تو...؟!

مرد با لبخند گفت:
ـ خودمم.

دامبلدور جوان با تعجب پرسید:
ـ این کیه؟

سلوینیا بدون اینکه چشم از مرد برداره گفت:
ـ یه اشتباه قدیمی.

مرد با دلخوری گفت:
ـ اشتباه ؟! من یه زمانی عاشقت بودم کثافت!

ولدمورت زیر لب گفت:
ـ عجب... کمد از رابطه‌های شکست‌خورده هم نسخه میسازه؟!

مرد نه‌دم به سلوینیا نزدیک شد و گفت:
ـ دلم برات تنگ شده بود..

سلوینیا خشک و خونسرد جواب داد:
ـ من نه.

مرد نه‌دم لبخند تلخی زد:
ـ می‌دونستم هنوز یه ذره دوستم داری...

سلوینیا نگاهش کرد و گفت:
ـ یه ذره؟ آره... به اندازه‌ای که دلم می‌خواد دوباره بندازمت توی کمد.

مرد نه‌دم خواست جواب بده که کمد ناگهان با صدای «پوف » دوباره باز شد و باز همان صدا :
_ جنس فروخته شده پس گرفته میشود

و او را کشید داخل؛ صدایش از داخل کمد آمد: سلوینیاااا

سلوینیا با خونسردی در کمد رو بست و گفت:
ـ خب... ظاهراً این عشق قدیمی هنوزم جای خودش رو پیدا نکرده!
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1405 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دود غلیظ‌تری از دل کمد بیرون زد و روی سنگفرش کوچه پخش شد؛ رنگش بین بنفش و خاکستری در نوسان بود و بویی شبیه پارچه‌ی سوخته می‌داد. ولدمورت‌ چند قدم عقب رفت، دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی که هنوز روی دامبلدورِ جوانِ در حال قر دادن خشک شده بود، نفسی عصبی کشید.
- بس کن پیرمرد! داری آبروی محفلت را هم
می‌بری، چه برسد به آبروی ما، ما قبلا لردی
بودیم آبرومند!

برادر دماغ‌دار لرد، بعد شنیدن این حرف برادرش بدون اختیار خندید.
- قبلا؟ کی؟ مگر بی‌دماغ ها هم آبرو دارند؟

دامبلدورِ جوان هم بدون آن‌که از رقصیدنش دست بکشد، کمرش را با ریتمی که انگار سال‌ها تمرینش کرده چرخاند. نفسش تند بود اما لبخندش گشادتر از همیشه.
- آبرو چیه دیگه؟ باباجان من صد ساله ندیده بودم کمرم اینجوری کار کنه! بذار حالشو ببرم!

ولدمورت با سکوت معنا‌داری چشمی برای آن دو نازک کرد و چیزی نگفت؛ کمی آن‌طرف تر، دامبلدور پیر با ناباوری به نسخه‌ی جوان خودش خیره شد. ریش بلند و سفیدش زیر نور مشعل‌های کوچه می‌درخشید و پیشانی‌اش چین خورده بود، انگار داشت با تمام وجودش تلاش می‌کرد قبول کند آن موجود پرانرژی وسط کوچه، خودِ خودش است.
- یعنی من... من اونجوری بودم؟

برادر دماغ‌دار ولدمورت، که دماغ بزرگش زیر نور مشعل‌ها سایه‌ای غول‌آسا روی دیوار مغازه انداخته بود، دستش را با ذوق روی همان دماغ کشید و میان جمعیت جلو آمد.
- ما میگوییم بیخیال دعوا شویم و یک عکس دسته‌جمعی بگیریم؛ حیف دماغ زیبایمان است که در خاطره ها ثبت نشود

جیمز، که تابلوی «جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شود» هنوز زیر بغلش بود، دست لیلی را رها کرد و با گامی بلند و موهای ژولیده‌اش، سمت جمعیت برگشت.
- ایول! من عکاسی بلدم!

رئیس کارآگاهان چوبدستی‌اش را پایین آورد. دستش کمی می‌لرزید و نگاهش بین ولدمورت، دو دامبلدور، و کمدِ نیمه‌سوخته در رفت‌وآمد بود.
- فکر نکنم گزارشی که امشب می‌نویسم رو کسی توی وزارتخونه باور کنه

جمعیت حاضر در آن‌جا کم کم برای ژست گرفتن آماده میشدند که دامبلدورِ جوان ناگهان از حرکت ایستاد، دستش هنوز بالای سرش بود، و رو به کمد چرخید. صورتش، برخلاف چند لحظه پیش، حالا جدی شده بود.
- راستی، صبر کنید ببینم... من از کجا اومدم بیرون؟ یعنی من الان همون دامبلدورم؟ یا یه دامبلدور دیگه‌ام؟

سکوت کوچه را گرفت. حتی صدای جیغ‌های دوردست هم برای چند ثانیه قطع شد.

کمد، با آن پایه‌ی نیم‌سوخته‌اش، آرام‌آرام دوباره لرزید؛ چوب‌های ترک‌خورده‌اش زیر نور مشعل می‌درخشیدند و از لای در نیمه‌بازش، نوری بنفش‌تر از قبل بیرون زد.
- سوال خوبیه...

صدا از عمق کمد بیرون آمد؛ خش‌دار، کِش‌دار، انگار از ته یک چاه می‌آمد. دودی تازه و غلیظ‌تر از در بیرون ریخت و روی سر جمعیت پخش شد، و کوچه‌ی ناکترن، برای بار سوم آن شب، در هاله‌ای از ابهام فرو رفت و هیچ‌کس، حتی خودِ کمد، دیگر مطمئن نبود قرار است چه کسی از آن در بیرون بیاید.

افرادی که لایک کردند

از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 20:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-وای جیمز! این همه مدت تو کمد بودی؟من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!

لیلی دستِ تابلویِ جیمز به دست...چیزه، ببخشید اشتباه شد، جیمزِ تابلو به دست رو می‌گیره و از کادر خارج میشه تا با موفقیت دل اسنیپ رو بشکنه.
اسنیپ با حسرت به کادر نگاه میکنه و دستش رو به دنبال پاکت سیگار داخل جیبش می‌کنه اما پیش از اینکه فرصت کنه سیگاری از پاکت دربیاره تا روشنش کنه، دچار جو گرفتگی شدید می‌شه و اون رو جلوی خودش می‌گیره.
-و این نشان مخصوص حاکم بزرگه. میدونید چه کسی دربرابر شماست؟ مامور مخصوص حاکم بزرگ!سوروس کومان!
-جانم؟
-ام... این برای اینجا نبود؟

-و اینک.‌..

پیش از اینکه کسی بتونه جواب سوروس رو بده، کسی جلوی دوربین می‌پره.
-آها، حالا اینوری.

دامبلدور که کمر و بدن جَوونش خیلی بهش خوش اومده بود و از قضا قر هم توش فراوون بود شروع کرد به چپ و راست کردنش و قر دادنش.
-باباجان خجالت نکشید بیاین وسط...اهاااا! حالا چپ حالا راست حالا...ترانسیلوانیایی...ببین تام بابا! ببین چه جوون شدم باباجان! اگه تونستی بیا قر بده!
-بنظرم...
-بیا بابا! انقدر خودتونو نگیرید باباجانیا! حالا یه قر بدید مگه چه طو میشه؟
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 11:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درست همون لحظه، صدای انفجار مهیبی از توی مغازه بلند شد و کل کوچه برای یه لحظه ساکت شد.

از پشت شیشه یه نور بنفش زد بیرون و کمد نصفه‌سوخته شروع کرد به لرزیدن.

ـ تق... تق... تَق... بــــــــوم!

همه با وحشت برگشتن سمت مغازه.

درِ قفل‌شده خودش باز شد و کمد، در حالی که یه پایه‌ش آتیش گرفته بود، آروم‌آروم از مغازه اومد بیرون و شروع کرد وسط کوچه راه رفتن انگار نه انگار پنج دقیقه پیش منفجر شده!

اسنیپ لیلی رو گرفت بغلش و در حالی که با سرعت می‌دوید گفت:
ـ همه برن کنار! این کمد هنوز کارش تموم نشده!

لیلی که از بغلش آویزون بود، داد زد:
ـ اول منو بذار زمین، بعد دنیا رو نجات بده!

هنوز اسنیپ جواب نداده بود که کمد یه عطسه‌ی محکم کرد:

ـ هــــــــاپچوو!

و با یه (پوف!) چند نفر رو پرت کرد وسط کوچه؛ یه دامبلدور بیست‌ساله، یه جادوگر با لباس کوئیدیچ که هنوز دسته‌ی جاروش توی دستش بود و یه مرد که دماغش تقریباً به اندازه‌ی قوری چای بود!

ولدمورت با دیدن دماغه خشکش زد.

ـ این دیگه چه کوفتیه ؟!

برادر دماغ‌دارش با ذوق جلو رفت و گفت:
ـ وووووی! خرطوم فیل!

همون موقع دامبلدور بیست‌ساله از روی زمین بلند شد، لباسش رو تکوند و با تعجب گفت:
ـ من کجام؟ چرا پاهام درد نمی‌کنه؟!

دامبلدور پیر که تازه فهمیده بود اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست، به کمد خیره شد.

روی درِ کمد، نوشته‌ای ظاهر شد:

مشتری گرامی، به دلیل نقص فنی، سفارش شما ممکنه شامل نسخه‌ی اصلی، نسخه‌ی جوان، نسخه‌ی اشتباهی یا یکی از بستگان نزدیک باشه.


اسنیپ آروم گفت:
ـ من فقط یه لیلی خواسته بودم...

همون لحظه کمد دوباره لرزید.

از داخلش صدایی اومد:

ـ جیمز... جیمز پاتر...

اسنیپ رنگش پرید.

ـ نه...

در نیمه شکسته کمد باز شد و جیمز پاتر بیرون اومد؛ یه تابلوی بزرگ هم دستش بود:

نسخه‌ی سفارشی مخصوص اسنیپ ـ جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شه!

اسنیپ فقط به تابلو نگاه کرد.

بعد به جیمز.

بعد دوباره به تابلو.

ـ من چرا حس می‌کنم این مغازه آخرش منو بدبخت می‌کنه؟

جیمز مرموزانه لبخندی زد ..
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 09:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...


صدای شیپور: بــــــــــــــوم ... بــــــــــــــــــــــوم

و در دنباله آن صدای بَبوووووووو بَبووووووووو شنیده شد که نشون میداد کارآگاهان وزارت که روی جاروهاشون چراغ گردون پلیس بستن سر و کله شون داره پیدا میشه. خلاصه بعد از چند لحظه همه مامورای وزارت سحر و جادو ریختن جلوی در مغازه.

ولدمورت تا کارآگاهان رو دید رفت جلوشون و گفت:
_ آقا! این مغازه کلاه برداری کرده! برادر اشتباهی به من داده! سریعا درشو تخته کنید!

کارآگاهی که رییس بقیه بود در حالی که داشت از تعجب چونه شو میخاروند گفت:
_ تو ولدمورتی؟! خود خودشی؟!

ولدمورت:
_ بلی!

رییس کارآگاهان:
_ اونوقت از کلاهبرداری شکایت داری؟! تو خودت مجرم شماره یک تحت تعقیبی!

سپس رو به کارآگاهان کرد و گفت:
_ سریع دستگیرش کنید!

کارآگاهان هم چوبدستی هاشونو سریع کشیدن و به سمت ولدمورت گرفتن. از اونور مرگخوارها هم سریع چوبدستی هاشونو کشیدن و به سمت کارآگاهان گرفتن!

در این بین یکدفعه دامبلدور پرید وسط و در حالی که بخاطر درد پاش میلنگید گفت:
_ آقایون! خانم ها! آروم باشید! بیاین همه چیزو با صحبت حل کنیم!

رییس کارآگاهان:
_ تو مثلا دامبلدوری؟! به جای اینکه بیای سمت ما کمک کنی ولدمورت رو بگیریم داریم شِر و وِر میگی؟!

دامبلدور:
_ پسرجان چرا نمیفهمی؟! ولدمورت اونموقع که یه دونه بود گرفتنش تقریبا غیر ممکن بود... الان که دو تا شده! برادرش هم اضافه شده! تازه سوروس هم حال روحیش خرابه! دوباره درگیر لیلی شده! دیگه تو جبهه مرگخوارا جاسوس هم نداریم!

در این لحظه ولدمورت با خشمی وصف ناشدنی رو به سوروس کرد و گفت:
_ چی؟؟؟؟؟ تو جاسوس بودی؟؟؟؟؟

سوروس که نمیدونست چی بگه با تعجب به دامبلدور نگاه کرد! دامبلدور هم که تازه فهمیده بود سوتی داده آب دهانشو قورت داد و مظلومانه به سوروس نگاه کرد! از اونور کارآگاه ها به ولدمورت نگاه میکردن و ولدمورت به سوروس نگاه میکرد و لیلی به یکی از کارآگاه ها نگاه میکرد که شبیه جیمز بود و برادر ولدمورت به دامبلدور نگاه میکرد و خلاصه دوربین سرگیجه گرفته بود و نمیدونست به کدوم سمتی بچرخه
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت هنوز در حال غرغر و جیغ‌وداد بود که فروشنده، با آن لبخند مصنوعی‌اش، سعی کرد رو به جمعیت بایستد و اوضاع را جمع کند.

- خب... خب دوستان! همونطور که می‌بینید، کمد فعلا یکم... استراحت لازم داره. ولی نگران نباشید، تضمین ۷۲ ساعته هنوز پابرجاست!

یک جادوگر پیر از ته صف داد زد:
- تضمین چی؟! کمدت که ترکید بابا!
- تضمین این که جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود!

همین حرف کافی بود تا موج تازه‌ای از اعتراض بلند شود. اسنیپ که هنوز داشت سعی می‌کرد لیلی را آرام کند، ناگهان صدایش را بالا برد.
- ولی لیلی، تو قرار بود ایندفعه عاشق من باشی نه عاشق جیمز!
- عاشق چیت بشم بچه خوشگل..مزلف؟ با اون خوانواده دره‌پیتت و اون بابای ماگلت...
- صددفعه گفتم اسم پدر من را...به زبان نیار احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
- من این حرفا حالیم نیست زودباش بگو جیمز من کجاست!

کمی آن‌طرف تر، دامبلدور که هنوز روی زمین نشسته بود و پایش را ماساژ می‌داد، با صدای بلند رو به فروشنده گفت:
- جوون، من فقط یه معجون کوچیک
میخواستم‌ها، تقصیر من نبود که کمدت نتونست تحملش کنه!
- معجون؟! شما گفتین «انقدر سالم بشم که چشم تام و برادرش کور بشه»، این دستور پخت معجون نیست، این آرزوی جنگه پیرمرد!

در همین لحظه، ولدمورت که برادر دماغ‌دارش اورا با کله روی زمین پرت کرده بود، بالاخره بلند شد و ردایش را تکاند و با عصبانیت به سمت برادرش برگشت.
- مارا جلوی مرگ‌خوارهایمان کله‌پا روی زمین انداختی؟!
- انداختم چون داشتی جلوی همه بدون دماغ راه می‌رفتی و آبروی خانواده‌‌‌ی‌مان را می‌بردی!

مرگ‌خواران حالا کاملاً گیج شده بودند.
نمیدانستند لرد دماغ‌دار را تشویق کنند یا لرد بی‌دماغ، پس شروع کردند به همهمه و دعوا با یکدیگر، و کوچه‌ی ناکترن که تا دیروز آرام‌ترین جای دنیای جادوگری بود، حالا شبیه یک بازار مکاره‌ی پر سروصدا شده بود.

فروشنده، وسط این‌همه آشوب، آرام‌آرام عقب‌عقب رفت، در مغازه را از پشت قفل کرد، و از پنجره‌ی کوچک پشتی فرار کرد و فراموش نکرد که کیسه‌ی گالیون‌ها را هم با خودش ببرد.

و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1405 15:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه ی جدید.


در آن روز آفتابی و زیبا، وقتی پایت را از مرز بین دیاگون و ناکترن، به درون کوچه ی ناکترن میگذاشتی، هوا آنچنان ابری میشد که انگار پا به دنیای دیگری گذاشته ای. اما تنها تفاوت امروز، با دیگر روز های کوچه ی ناکترن این بود که هرچه از مغازه های بیشتری میگذشتی و پایت به اواسط این کوچه ی طولانی و تاریک میرسید، جمعیت جادوگران حاضر در آنجا بیشتر میشد. درحالی که همین دیروز، کوچه ی ناکترن آنقدر ساکت و عجیب بود که انگار خاکستر مرده در آن پاشیده بودند.

همانطور که متوجه شدید، اواسط کوچه ی ناکترن، مقدار جمعیت بسیار بسیار با اوایلش فرق میکرد. هرچه جلوتر میرفتی، حتی بیشتر هم میشد. از کنار مغازه ی بورگین و برکز که رد میشدی، به مغازه ی تازه تاسیسی میرسیدی که منشا تمام این جمعیت بود. جادوگرانی که تماما با اهالی ناکترن فرق میکردند. از لباس هایشان گرفته بود تا حالت صورتشان که همگی شاداب به نظر میرسیدند.

بر سردر مغازه نوشته شده بود: دکان فروش «چیز هایی که هرگز نداشتی» . و بر تابلوی چوبی کنار مغازه نیز توضیحاتی اضافه تر نوشته بودند.
نقل قول:

آیا تابه‌حال دلتان خواسته است که یک خواهر یا برادر بزرگ تر داشته باشید؟
در اینجا ما به شما 24 ساعت الی 72 ساعت هر چیزی که میخواهید را قرض میدهیم. اگر خوشتان آمد، دکان ما پذیرای گالیون های طلایی شما میباشد تا خواسته ی قلبی شمارا همیشگی کند.

در اینجا یک قدم بزرگ بردارید و به خواسته هایتان نزدیک تر شوید.



صف آنقدر طولانی بود که در آن دامبلدور یا حتی اسنیپ را میدیدید که مشتاق و منتظر برای نوبتشان ایستاده اند. وقتی ولدمورت با یک مرد قد بلند که شباهتی بی حد و اندازه با خودش داشت اما تنها تفاوتش موهای سیاه بلندش و بینی بسیار سالم و خوش فرمش بود، از مغازه خارج شد، دامبلدور ابروهایش را بالا انداخت. اسنیپ از تعجب شاخ دراورد و مرگخواران یکصدا نامش را به صدا دراوردند.
- زنده باد لرد تاریکی و برادرش!
- چرا برای خودش یه دماغ نخریده؟
- اسم مغازه رو بخون، نوشته چیزایی که هرگز نداشتی! لرد قبلا دماغ داشته!

وقتی ولدمورت و برادر نو و تازه از کارخانه درآمده اش آنجارا با سرزندگی و افتخار ترک میکردند، اسنیپ و دامبلدور دو نفری وارد مغازه شدند. مغازه هیچ چیز جز یک میز کهنه و یک کمد خالی نداشت. فروشنده لبخندی زد و اول از اسنیپ دعوت کرد تا خواسته اش را به او بگوید. اسنیپ با وقار تمام جلو آمد و گلویش را صاف کرد.
- اهم اهم، یدونه لیلی اوانز نو و کاملا سالم میخواستم که عاشق جیمز پاتر نباشه.

فروشنده چیزی گفت و کمدی که روبرویش قرار داشت، شروع به کار کرد. بعد از گذشت چند دقیقه، لیلی اوانزی که طبق گفته ی اسنیپ هیچ علاقه ای به جیمز پاتر نداشت، از کمد بیرون آمد. چشم های اسنیپ پر شد از اشک شوق. لیلی بازوی اسنیپ را گرفت و به همراه او از مغازه خارج شد.

دامبلدور که به شدت متعجب شده بود، چهره اش مشتاق تر شد. جلو رفت تا خواسته اش را با افتخار به زبان بیاورد.
- بابا جان، زود باش بهم یه معجونی بده که این پادرد مارو خوب کنه! میخوام انقدر سالم بشم که چشم این تام و برادرش کور بشه.

فروشنده دست به کار شد. کمد خالی را به کار انداخت و کمد شروع کرد به تکان خوردند. چندین دقیقه آنقدر تکان خورد که در نهایت از شانس بد دامبلدور، بوم! کمد با صدای مهیبی ترکید. تکه های چوب و خاکستر همه جارا پخش کرد و دامبلدور که هنوز داشت برای فروشنده توضیح میداد چه معجونی میخواهد، متوجه شد یقه ی ردایش توسط او گرفته شده است. چند ثانیه ی بعد، دامبلدور با یک لگد از مغازه به بیرون پرت شد.
- دیگه اینجا برنگرد پیرمرد! کاسبیمو از کار انداختی!

البته مشکل اصلی تازه شروع شده بود. کمدی که تمام مدت برای این و آن وسیله ساخته بود، ترکیده بود. اما چیز هایی که ساخته بود هنوز وجود داشتند! صدای جیغی از بیرون مغازه، فروشنده را به جلوی پنجره هدایت کرد. این لیلی اوانز بود که موهای اسنیپ را میکشید و جیغ میزد.
- جیمز کجاست؟ حتما خوردیش!
- نه! لیلی! قرار بود عاشق من باشی!

لحظه ای بعد، برادر ولدمورت که ولدمورت را از پاهایش گرفته بود، وارد جمعیت شد.
- این بود آرمان های ما؟ پس مرگخواران ما چه کار میکنند، سریعا این مردک دراز را جمع کنید!

مشخص بود تمام افرادی که از این مغازه خرید کرده بودند، دچار دردسر شده اند. اما قرار بود چه بلایی بر سرشان بیاید؟ چگونه میشد به این وضعیت خاتمه داد؟
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.