دوستان و همراهان عزیز ماجراهای الیواندر و لسترنج!
مفتخریم اعلام کنیم که در این قسمت از ماجرا، در خدمت حضور حقیقیِ شخصیتِ مجازیِ یکی از فعالترین تازه واردهای جادوگران هستیم: @لونا لاوگود !
ایشان مهمان این قسمت هستند و جملاتِ مربوط به شخصیت خودشان را رولنویسی کردهاند. با رنگِ مخصوصشان، قلم ایشان را دنبال کنید!
آنچه گذشت:
نقل قول:
همون لحظه لونا شیشهی علفهای لزجش از دستش سر خورد و افتاد روی سنگفرش:
- قلپپپپ! -
شیشه شکست و یه دود غلیظ بنفش با بوی کلم گندیده و لجن فواره زد توی هوا! مار سیاه یه عطسهی صدادار کرد، لونا داشت با خوشحالی به دود نگاه میکرد، و از انتهای تاریک ناکترن هم صدای سوتزدنِ ریتمیک و آشنایی از دل مه نزدیک میشد... بوی یه آشوب کامل کل کوچه رو برداشته بود!
یقهی ردای گلی اولیواندر رو با دست سالمم کشیدم بالا و چاقو رو چسبوندم به بیخ گوشش:
میبینی گریک؟ هم شاگردات سر رسیدن، هم ناکترن داره شلوغ میشه! حالا بگو ببینم... تسلیم میشی و این بساط رو جمع میکنی، یا جلوی این دخترهی روانی کاری کنم تا عمر داری صدای ضجههات از یادت نره؟!
اولیواندر از میان گل و لای، سر خود را به سمت لونا چرخاند. در نگاهش درد و نگرانی و امید، همه با هم مشهود بودند.
دردِ پهلویی که بر کفِ سخت سنگی کوچهی ناکترن کوبیده شده بود؛
نگرانی از خطری که خودش و لونا را تهدید میکرد؛ این مردی که آثار جنون و خشونت سراپایش را گرفته بود، نگرانی از حضور دختریجوان و مهربان در این میدان خطر؛ دختری که در روزهای اسارت در عمارت مالفوی، همدم و کمکدستش بود؛
و امید، امید به اینکه با وجود موقعیتِ ایجادشده و دود و گرد و خاک و کمتوجهی لسترنج به لونا، و لونایی که امکان واکنش نشاندادن را داشت، شاید بتوان از مهلکه نجات یافت.
لونا نگاهش را با لبخندی محو پاسخ داد. همان لبخندی که گویی به گلی در باغچه مینگریست، نه به پیرمردی خونین که چاقو زیر گلویش قرار داشت.
چوبدستیاش در جیب ردای آبیرنگش بود. آرام دست به سمت جیبش برد. دود بنفشی که از شیشهی شکسته بلند شده بود، همهجا را پر کرده بود. بوی کلم گندیده و لجن، هوا را سنگین کرده بود. رودولف حواسش به اولیواندر بود، به چاقو، به مار؛ نه به دست لونا.
انگشتانش چوبدستی را یافتند. آن را بیرون آورد.
نفس عمیقی کشید. دو ورد. فقط دو ورد. یکی به سمت رودولف لسترنج؛ و دیگری به سمت ماری که ظاهر کردهبود و از پاهای الیواندر دست نمیکشید.
+ایموبیولوس!
و بلافاصله، باز:
+ایموبیولوس!
رودولف لسترنج در میانهی حرکت خشک شد. چاقو در دستش، چوبدستی در دست دیگرش، و پایش بر سینهی اولیواندر. همچون مجسمهای سنگی ایستاد. اخمش بر جای ماند، اما چشمانش میچرخید. میدید. میفهمید. و این فهمیدن، بدتر از هر شکنجهای بود.
مار سیاه نیز در میانهی پیچیدن دور پاهای اولیواندر خشک شد. چشمان فسفریاش باز ماند، ولی بدنش قفل شد.
لونا یک قدم عقب رفت. سرش را کج کرد. نگاه کرد. مطمئن شد که ورد گرفته است. سپس با قدمهایی آرام ولی مطمئن به سمت چوبدستی اولیواندر راه افتاد، که چند متر آنطرفتر بر روی سنگفرش خیس افتاده بود.
اولیواندر از زیر سیطرهی رودولف آرام بیرون خزید. پاهایش هنوز بندِ افعی لسترنج بود. دستش میلرزید، ولی نه از ترس؛ از زخمی که آرنجش از برخورد با سنگفرش برداشتهبود، از پیری، از ترس بر جانِ دختری با عینک بنفش و گوشوارههای تربچهای که در میان کوچهی ناکترن، نجاتش داده بود.
لونا چوبدستی را برداشت. به سمت او آمد. چوبدستی را به سمتش گرفت.
+سلام، بفرمایید آقای اولیواندر. حالتون چطوره؟
اولیواندر چوبدستی را گرفت. دستش را بر زخمش گذاشت. نفس عمیقی کشید و تلاش کرد لبخند بزند.
-سلام بر خانم لاوگود. خیلی متشکرم. بله خوبم. حداقل از چند دقیقه پیش بهترم.
چوبدستیاش را که گرفت، اولین چیزی که نشانه رفت، آن مار بختبرگشته بود
-ویپِرا...ایوانِسکا!
و مار مانند فیتیلهای که توسط آتش بلعیده شود، سوخت و ناپدید شد.
الیواندر با زحمت به پا خاست.
لونا به ردای گلی و خونی پیرمرد نگاه کرد. سرش را کج کرد.
+عه، لباستون که کلاً کثیف شده! اجازه میدید پاکش کنم؟
اولیواندر باز لبخند زد. لبخندی خسته، ولی واقعی.
-عه؟ بله بله، چرا که نه؟
لونا چوبدستی را به سمت ردای پیرمرد گرفت. حرکتی نرم و دقیق. همچون کسی که سالهاست این کار را انجام میدهد.
+اسکورجیفای!
ردای گلی و خونی، همچون روز نخستش شد. تمیز. اتوکشیده. گویی نه انگار که همین چند لحظه پیش در لجنهای ناکترن غلت خورده بود.
-لطف کردی لونای عزیز.
لونا چوبدستیاش را پایین آورد. به رودولف نگاه کرد که هنوز خشکش زده بود و چشمانش آنها را دنبال میکرد. حالت تهوعی که در چهرهاش از شنیدن مکالمهی آنها ایجاد شدهبود غیرقابلانکار بود.
+میخواید با این چیکار کنید آقای اولیواندر؟ میدونید خشک بودنش موقتیه دیگه؟
اولیواندر به رودولف نگاه کرد. به آن اخم بر جای مانده. به آن چشمانی که از خشم میسوختند.
-نگران ایشون نباش. نگران منم نباش. یخِ خجالتش که آب شد، دو کلوم میخوایم باهم حرف بزنیم.
و لبخندی به رودولف زد. اما رودولف متوجه نشد که لبخندش تهدیدآمیز بود یا صلحآمیز.
سپس چیزی در گوشهی چشمش تکان خورد. در ته کوچه، در میان مه، شبحی با شنل سیاه ایستاده بود. تماشا میکرد. آرام. صبور. الیواندر متوجهش نشدهبود. تنها وقتی زیر دستوپای رودولف بود، صدای سوت زدنش را شنیدهبود. سوتی که گویای رضایتش از آن صحنه بود.
اولیواندر سریع به سمت لونا نگاه کرد. در صدایش تحکمپدرانهای دیده میشد.
-لونا، اینجا جای شما نیست. باید بری. لطف کردی، ولی از اولشم شما نباید اینجا میبودی.
لونا سرش را کج کرد.
+میخواهید کمکتان کنم؟
-نه. گوش کن. اهالی ناکترن از گوشهوکنار دیدهان که روی یه لسترنج چوبدستی کشیدی. و مردم اینجا اگه ارادتمند مرگخوارا نباشن، حداقل تحت نفوذشونان. موندنت، برات خطرناکه.
لونا یک لحظه نگاهش کرد. سپس سرش را تکان داد.
+باشه.
اولیواندر به گالن چوبیای نگاه کرد که کنار دیوار افتاده بود. قدیمی بود ولی سالم. کار را در میآورد.
-یه *رمزتاز برات میسازم. شما معلوم نیس اصن بتونی از سر و ته این کوچه سالم رد بشی.
لونا نگاهش کرد. آرام. مطمئن.
+نمیخوام به خاطر من، خودتونو به یه کار غیرقانونی بندازید.
لونا راست میگفت. با ساختن یک رمزتاز جلوی چشم شاهدانِ پنهان ماجرا، و مخصوصا خود لسترنج، او داشت در واقع خودش را
اولیواندر لبخند زد.لبخند پیرمردی که بیش از صد سال در جهان جادو زنده ماندهبود.
-شما نگران اونجاش نباش.
چوبدستیاش را به سمت گالن گرفت و به شکل دو فلش که انتهای هر یک به ابتدای دیگری میرسید، حرکت داد.
-پورتوس!
گالن شروع به لرزیدن کرد و نور آبی عجیبی از آن ساطع شد. آماده بود. یک رمزتاز که به اندازهای بزرگ بود که لونا در آن جا شود.
· برو لونا. بشین توش. میبردت جلوی دروازههای هاگوارتز. ده ثانیه فرصت داری قشنگ جاگیر بشی.
ده.
نه.
لونا یک لحظه نگاهش کرد.
هشت.
هفت.
در نگاهش هم ناراحتی بود، هم میل به ماندن. ولی پیرمرد جدی بود. و لونا به احترامش گوش داد.
شش.
پنج.
آرام به سمت گالن رفت. در آن نشست. سرش را چرخاند. به رودولف نگاه کرد که هنوز خشکش زده بود و چشمانش ما را دنبال میکرد.
چهار.
سرش را کج کرد. با همان صدای کشدار و خونسرد گفت:
+راستی آقای لسترنج، اون مار مشکیتون خیلی قشنگ بود.
سه.
گالن شروع به لرزیدن کرد.
سرش را به سمت اولیواندر چرخاند.
· موفق باشی آقای اولیواندر.
· ممنون لونا. تو هم همینطور:)
دو،
یک.
گالن دور خودش چرخید. و رفته رفته آنقدر شدیدتر لرزید و چرخید که لونا نزدیک بود بیافتد. همان لحظه گالن ناپدید شد و رمزتاز بسته شد. و لونا لاوگود، در میان دود بنفش و بوی کلم گندیده، از ناکترن ناپدید شد.
الیواندر، حالا که از طرف لونا خیالش راحت شده بود، نفس عمیقی کشید که از آلودگی هوا به سرفه تبدیل شد. به اطراف نگاهی کرد. زمین پر از تکه سنگ و پارهآجر بود و کوچه پر از دود بنفش و گرد و غبار. از گوشه و کنار و پشت در و پنجرهها، سرهایی دزدکی نگاه میکردند ولی کسی جرئت جلو آمدن نداشت.
رودولف لسترنج وسط کوچه، به حالت چنبره زده بیحرکت مانده بود. زانویی که روی سینهی الیواندر بود هم در هوا معلق بود. با تنها عضو متحرکش به به الیواندر نگاه میکرد و خط و نشان میکشید. ته کوچه، در سایهی تاریک، آن شبح هنوز نظارهگر ماجرا بود. گویا در حال بررسی موقعیت بود که ببیند آیا نیاز به دخالتِ او هست یا نه؟
الیواندر، دستی بر کمر گذاشت و دقیقتر لسترنج را بررسی کرد. خشک بودنش مانع خونریزی دستش نشده بود. با آن مقدار خونی که بر زمین ریختهبود، اگر زودتر خونریزیاش بند نمیآمد، بیهوشیاش قطعی بود.
از طرفی زخم آرنج خودش را هم داشت. کش و قوسی به کمرش داد
-خب...بریم که داشتهباشیم.
اول چوبدستی را به آرنج خودش گرفت.
-فِرولا!
و خودکار، آرنجش با بانداژ و چوبآتلی که از ناکجا پدید آمد، پانسمان شد و بسته شد.
-چوب نمیخوایم دیگه.
چوب ها را کند و بانداژ را باقی گذاشت تا دستوبالش برای حرکت باز باشد.
سپس جلوی رودولف زانو زد و نگاهی به دست چپش کرد.
-نچ نچ نچ. چیکار کردی با خودت پسر؟
چوبدستی را روی زخمِ دست رودولف گذاشت. در چهرهاش تهرنگی از همان نگرانی پدرانهای بود که خرجِ لونا میکرد. ولی از آن لبخند خبری نبود.
-اینکارا رو برای هرکسی نمیکنم ها! والنِرا سانِنتور.
خون، با حرکتی آرام، از روی زمین جمع شد و به سمت دستش برگشت.
باز زمزمه کرد.
-والنِرا سانِنتور.
تمام خونی که از دست داده بود کم کم برگشت و تنها زخمش باقی ماند.
-والنِرا سانِنتور.
زخمش هم بسته شد و مثل روز اول شد. نه خانی آمده و...
+ععععِههه!
جسم لسترنج تکانِ ریزی خورد.
-آهااا...داری آب میشی انگار. عجله نکن، بذار روند طبیعیشو طی کنه.
به پا خاست و تا لسترنج به حالت طبیعی برگردد، نگاهی دیگر به اطراف انداخت.
-هوا هم که زیادی آلودهس. بنظرت کاری ازمون برمیاد؟
+ععععاهههه اَههه!
-والا منم همینو میگم.
چوبدستیاش را به سمت گرد و غبار و دودِ بنفش گرفت.
-وِنتوس!
از نوک چوبدستیاش بادِ شدیدی شروع به وزیدن کرد. گویا در کوچه طوفانی شده باشد. تمام گرد و غبار و دود بنفش با تندبادِ چوبدستی الیواندر رفت و کوچه ناکترن پس از سالها، روی پاکی را به خود دید و کمی شبیه کوچه دیاگون شد. البته فقط از جهت پاکی هوا.
سپس به سمت آن شبحِ در سایه برگشت و از دور به او اشارهای کرد.
-آهای! عزیز! آقا، خانوم، هرکی که هستی. خستهنباشی، مرلین قوت! خواستم بگم نگران آقای لسترنج نباش. حالش داره بهتر میشه. کاری داری برو، نمون.
+وَزغرهوازیو...نَمومِژ گُن، پیری!
دهان لسترنج تنها چند سانتیمتر باز شده بود ولی لبانش تکان میخوردند. الیواندر رویش را از شبح برگرداند. شبح، در سایه گم شد. ولی آیا رفت؟ معلوم نبود.
-مسخره بازی؟ ببین چه خوشگل شد! هواتون کثیفه که خودتونم کثافت میشین دیگه!
رودولف دستش را بزور تکان داد و به زحمت، زانویی را که در هوا معلق بود به زمین رساند.
+ویا وَنو وازم کن!
-میخوای زیرت آتیش روشن کنم زودتر آب شی؟ چیکار کنم؟ داری آزاد میشی دیگه.
همین که این حرفا را میزد، کم کم، دست و پای رودولف هم شلتر و آزادتر میشدند.
-آماشالا. آقای لسترنج خودتو توی بد دردسری انداختی واقعا.
+کارِ خودِد وود دیگه لاوصّب!
چوبدستیاش را به سمتش گرفت.
-بذار حالا ازین وضعیت رو به سرازیری خلاصت کنم تا ببینم چی میگی. لوکوموتور!
و با اشارهی جوبدستیاش، به آرامی جسم لسترنج در هوا معلق شد و دنبالِ حرکتِ چوبدستیاش رفت. او را به کناری برد و روی یکی از نیمکت های سیاه و چرکمردهی کوچه نشاند. خودش هم چوبدستی و چاقوی جیبی لسترنج را برداشت. چاقو را بست و کنارش روی نیمکت نشست. لسترنج نفس نفس میزد ولی چیزی نمیگفت. اعضایش دیگر کاملا آزاد شده بودند.
-ببین من اینا رو نمیبرم. از دسترستون هم خارج نمیکنم. میذارم همینجا پیشتون. من قائل به فرصت دوباره دادنام. این، اون دومین فرصتیه که میگیرید، آقای لسترنج. ولی اگه باز خرابش کنید، دیگه مراعات نمیکنم آقا.
نفسی گرفت و دهانش کامل باز شد.
+الان مثلا تریپِ یوسفپیامبر برداشتی که چی؟
-که هیچی. گفتم شاید بد نباشه دو کلوم اختلاط کنیم. بنظرم خیلی از اختلافات میتونن با مکالمهی درست، با شنیدن همدیگه حل بشن.
لسترنج پوزخندی زد.
+آره، مکالمه درست! گرفتی ما رو حاجی؟!
اما چهرهی الیواندر ثابت بود و جدی. اثری از شوخی در آن نبود.
لسترنج به فکر فرو رفت. چوبدستی و چاقویش کنار دستش بود. هرلحظه میتوانست حرکتی سریع از خودش نشان دهد. حریفش هرقدر هم قَدَر باشد، باز یک پیرمرد بود! از طرفی هم سخنِ الیواندر آزارش میداد و در سرش رژه میرفت. مکالمه؟ شنیدن همدیگر؟ کسی مثل او و کسی مثل الیواندر؟ بنشینند و انگار هیچچیزی نشده، باهم صحبت کنند؟ یک مرگخوار، و یکی از طرفداران محفل ققنوس؟
ریش و قیچی دستِ او بود.
*رمزتاز: پورتکی, Portkey.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!

احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
