در ناکترن مغازهای عجیب به نام «چیزهایی که هرگز نداشتی» باز شده بود که با یک کمد جادویی، خواستههای مردم را میساخت.
ولدمورت با برادری دماغدار بیرون آمد و اسنیپ هم لیلیِ سفارشیاش را گرفت،
دامبلدور هم برای درمان پادردش درخواست معجون جوانی کرد، ولی کمد ترکید و نسخهی جوان خودش را تحویل داد.
بعد از خراب شدن کمد فروشنده با گالیونها فرار کرد.
با رسیدن کارآگاهان وزارت، ولدمورت برای شکایت از کلاهبرداری جلو رفت، اما خودش به جرم مجرم تحت تعقیب بودن دستگیر شد.
در اوج این آشوب، کمد دوباره منفجر شد و جیمز پاتر، چند نسخهی عجیب و حتی یک دامبلدور جوان دیگر از آن بیرون ریختند.
کمد دوباره لرزید، نور بنفشی از آن بیرون زد و صدایی مرموز از داخلش گفت: «سؤال خوبیه...» و ادامه ماجرا
ـ سؤال خوبیه...
همه یهدفعه ساکت شدن و به کمد زل زدن.
سلوینیا که تا اون لحظه یه گوشه وایساده بود و با قیافهای کاملاً مشکوک به این بل بَشو نگاه میکرد، اومد جلو و گفت:
ـ فقط یکی به من بگه چرا هرچی این کمد بیشتر کار میکنه، من بیشتر میخوام از ناکترن فرار کنم.
هنوز حرفش تموم نشده بود که کمد با صدای «تق» لرزید.
ولدمورت فوراً چوبدستیشو کشید:
ـ همه عقب!
سلوینیا گفت:
ـ ولش کن تام، این کمد تا الان از نصف وزارتخونه هم بیشتر آدم تحویل داده، بذار ببینیم این یکی چیه.
کمد یه صدای «پوف » کرد و یه تیکه کاغذ پرت شد وسط کوچه.
دامبلدور پیر خم شد و برداشتش:
ـ اسم مشتری روشه...
اسنیپ جلو اومد:
ـ کیه؟
دامبلدور کاغذ رو خوند و یهو قیافهش عوض شد:
ـ سلوینیا.
سلوینیا با تعجب گفت:
ـ من؟! من اصلاً چیزی سفارش ندادم!
صدای داخل کمد گفت:
ـ میدونم...
همه ساکت شدن.
ـ چون تو مشتری نیستی... تو خودِ سفارشی!
برادر دماغدار ولدمورت زیر لب گفت:
ـ من که گفتم این کمد سالم نیست.
کمد ناگهان با صدای مهیبی باز شد و یه نفر از داخلش پرت شد وسط کوچه.
اول یه دست بیرون اومد... بعد سر... بعد یه عالمه خز ...
و بعد، نه دم با شکوه از پشتش باز شد.

سلوینیا همونجا خشکش زد.
مرد خاک لباسش رو تکوند و گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم، سلوینیا!
سلوینیا چشمهاشو ریز کرد:
ـ تو...؟!
مرد با لبخند گفت:
ـ خودمم.
دامبلدور جوان با تعجب پرسید:
ـ این کیه؟
سلوینیا بدون اینکه چشم از مرد برداره گفت:
ـ یه اشتباه قدیمی.
مرد با دلخوری گفت:
ـ اشتباه ؟! من یه زمانی عاشقت بودم کثافت!
ولدمورت زیر لب گفت:
ـ عجب... کمد از رابطههای شکستخورده هم نسخه میسازه؟!
مرد نهدم به سلوینیا نزدیک شد و گفت:
ـ دلم برات تنگ شده بود..
سلوینیا خشک و خونسرد جواب داد:
ـ من نه.
مرد نهدم لبخند تلخی زد:
ـ میدونستم هنوز یه ذره دوستم داری...
سلوینیا نگاهش کرد و گفت:
ـ یه ذره؟ آره... به اندازهای که دلم میخواد دوباره بندازمت توی کمد.
مرد نهدم خواست جواب بده که کمد ناگهان با صدای «پوف » دوباره باز شد و باز همان صدا :
_ جنس فروخته شده پس گرفته میشود
و او را کشید داخل؛ صدایش از داخل کمد آمد: سلوینیاااا
سلوینیا با خونسردی در کمد رو بست و گفت:
ـ خب... ظاهراً این عشق قدیمی هنوزم جای خودش رو پیدا نکرده!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!

احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد


