جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: امروز ساعت 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :
در ناکترن مغازه‌ای عجیب به نام «چیزهایی که هرگز نداشتی» باز شده بود که با یک کمد جادویی، خواسته‌های مردم را می‌ساخت.
ولدمورت با برادری دماغ‌دار بیرون آمد و اسنیپ هم لیلیِ سفارشی‌اش را گرفت،
دامبلدور هم برای درمان پادردش درخواست معجون جوانی کرد، ولی کمد ترکید و نسخه‌ی جوان خودش را تحویل داد.
بعد از خراب شدن کمد فروشنده با گالیونها فرار کرد.
با رسیدن کارآگاهان وزارت، ولدمورت برای شکایت از کلاهبرداری جلو رفت، اما خودش به جرم مجرم تحت تعقیب بودن دستگیر شد.
در اوج این آشوب، کمد دوباره منفجر شد و جیمز پاتر، چند نسخه‌ی عجیب و حتی یک دامبلدور جوان دیگر از آن بیرون ریختند.
کمد دوباره لرزید، نور بنفشی از آن بیرون زد و صدایی مرموز از داخلش گفت: «سؤال خوبیه...» و ادامه ماجرا





ـ سؤال خوبیه...

همه یه‌دفعه ساکت شدن و به کمد زل زدن.

سلوینیا که تا اون لحظه یه گوشه وایساده بود و با قیافه‌ای کاملاً مشکوک به این بل بَشو نگاه می‌کرد، اومد جلو و گفت:
ـ فقط یکی به من بگه چرا هرچی این کمد بیشتر کار می‌کنه، من بیشتر میخوام از ناکترن فرار کنم.

هنوز حرفش تموم نشده بود که کمد با صدای «تق» لرزید.

ولدمورت فوراً چوبدستیشو کشید:
ـ همه عقب!

سلوینیا گفت:
ـ ولش کن تام، این کمد تا الان از نصف وزارتخونه هم بیشتر آدم تحویل داده، بذار ببینیم این یکی چیه.

کمد یه صدای «پوف » کرد و یه تیکه کاغذ پرت شد وسط کوچه.

دامبلدور پیر خم شد و برداشتش:
ـ اسم مشتری روشه...

اسنیپ جلو اومد:
ـ کیه؟

دامبلدور کاغذ رو خوند و یهو قیافه‌ش عوض شد:
ـ سلوینیا.

سلوینیا با تعجب گفت:
ـ من؟! من اصلاً چیزی سفارش ندادم!

صدای داخل کمد گفت:
ـ می‌دونم...

همه ساکت شدن.

ـ چون تو مشتری نیستی... تو خودِ سفارشی!

برادر دماغ‌دار ولدمورت زیر لب گفت:
ـ من که گفتم این کمد سالم نیست.

کمد ناگهان با صدای مهیبی باز شد و یه نفر از داخلش پرت شد وسط کوچه.

اول یه دست بیرون اومد... بعد سر... بعد یه عالمه خز ...

و بعد، نه دم با شکوه از پشتش باز شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده














سلوینیا همون‌جا خشکش زد.

مرد خاک لباسش رو تکوند و گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم، سلوینیا!

سلوینیا چشم‌هاشو ریز کرد:
ـ تو...؟!

مرد با لبخند گفت:
ـ خودمم.

دامبلدور جوان با تعجب پرسید:
ـ این کیه؟

سلوینیا بدون اینکه چشم از مرد برداره گفت:
ـ یه اشتباه قدیمی.

مرد با دلخوری گفت:
ـ اشتباه ؟! من یه زمانی عاشقت بودم کثافت!

ولدمورت زیر لب گفت:
ـ عجب... کمد از رابطه‌های شکست‌خورده هم نسخه میسازه؟!

مرد نه‌دم به سلوینیا نزدیک شد و گفت:
ـ دلم برات تنگ شده بود..

سلوینیا خشک و خونسرد جواب داد:
ـ من نه.

مرد نه‌دم لبخند تلخی زد:
ـ می‌دونستم هنوز یه ذره دوستم داری...

سلوینیا نگاهش کرد و گفت:
ـ یه ذره؟ آره... به اندازه‌ای که دلم می‌خواد دوباره بندازمت توی کمد.

مرد نه‌دم خواست جواب بده که کمد ناگهان با صدای «پوف » دوباره باز شد و باز همان صدا :
_ جنس فروخته شده پس گرفته میشود

و او را کشید داخل؛ صدایش از داخل کمد آمد: سلوینیاااا

سلوینیا با خونسردی در کمد رو بست و گفت:
ـ خب... ظاهراً این عشق قدیمی هنوزم جای خودش رو پیدا نکرده!

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دود غلیظ‌تری از دل کمد بیرون زد و روی سنگفرش کوچه پخش شد؛ رنگش بین بنفش و خاکستری در نوسان بود و بویی شبیه پارچه‌ی سوخته می‌داد. ولدمورت‌ چند قدم عقب رفت، دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی که هنوز روی دامبلدورِ جوانِ در حال قر دادن خشک شده بود، نفسی عصبی کشید.
- بس کن پیرمرد! داری آبروی محفلت را هم
می‌بری، چه برسد به آبروی ما، ما قبلا لردی
بودیم آبرومند!

برادر دماغ‌دار لرد، بعد شنیدن این حرف برادرش بدون اختیار خندید.
- قبلا؟ کی؟ مگر بی‌دماغ ها هم آبرو دارند؟

دامبلدورِ جوان هم بدون آن‌که از رقصیدنش دست بکشد، کمرش را با ریتمی که انگار سال‌ها تمرینش کرده چرخاند. نفسش تند بود اما لبخندش گشادتر از همیشه.
- آبرو چیه دیگه؟ باباجان من صد ساله ندیده بودم کمرم اینجوری کار کنه! بذار حالشو ببرم!

ولدمورت با سکوت معنا‌داری چشمی برای آن دو نازک کرد و چیزی نگفت؛ کمی آن‌طرف تر، دامبلدور پیر با ناباوری به نسخه‌ی جوان خودش خیره شد. ریش بلند و سفیدش زیر نور مشعل‌های کوچه می‌درخشید و پیشانی‌اش چین خورده بود، انگار داشت با تمام وجودش تلاش می‌کرد قبول کند آن موجود پرانرژی وسط کوچه، خودِ خودش است.
- یعنی من... من اونجوری بودم؟

برادر دماغ‌دار ولدمورت، که دماغ بزرگش زیر نور مشعل‌ها سایه‌ای غول‌آسا روی دیوار مغازه انداخته بود، دستش را با ذوق روی همان دماغ کشید و میان جمعیت جلو آمد.
- ما میگوییم بیخیال دعوا شویم و یک عکس دسته‌جمعی بگیریم؛ حیف دماغ زیبایمان است که در خاطره ها ثبت نشود

جیمز، که تابلوی «جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شود» هنوز زیر بغلش بود، دست لیلی را رها کرد و با گامی بلند و موهای ژولیده‌اش، سمت جمعیت برگشت.
- ایول! من عکاسی بلدم!

رئیس کارآگاهان چوبدستی‌اش را پایین آورد. دستش کمی می‌لرزید و نگاهش بین ولدمورت، دو دامبلدور، و کمدِ نیمه‌سوخته در رفت‌وآمد بود.
- فکر نکنم گزارشی که امشب می‌نویسم رو کسی توی وزارتخونه باور کنه

جمعیت حاضر در آن‌جا کم کم برای ژست گرفتن آماده میشدند که دامبلدورِ جوان ناگهان از حرکت ایستاد، دستش هنوز بالای سرش بود، و رو به کمد چرخید. صورتش، برخلاف چند لحظه پیش، حالا جدی شده بود.
- راستی، صبر کنید ببینم... من از کجا اومدم بیرون؟ یعنی من الان همون دامبلدورم؟ یا یه دامبلدور دیگه‌ام؟

سکوت کوچه را گرفت. حتی صدای جیغ‌های دوردست هم برای چند ثانیه قطع شد.

کمد، با آن پایه‌ی نیم‌سوخته‌اش، آرام‌آرام دوباره لرزید؛ چوب‌های ترک‌خورده‌اش زیر نور مشعل می‌درخشیدند و از لای در نیمه‌بازش، نوری بنفش‌تر از قبل بیرون زد.
- سوال خوبیه...

صدا از عمق کمد بیرون آمد؛ خش‌دار، کِش‌دار، انگار از ته یک چاه می‌آمد. دودی تازه و غلیظ‌تر از در بیرون ریخت و روی سر جمعیت پخش شد، و کوچه‌ی ناکترن، برای بار سوم آن شب، در هاله‌ای از ابهام فرو رفت و هیچ‌کس، حتی خودِ کمد، دیگر مطمئن نبود قرار است چه کسی از آن در بیرون بیاید.

افرادی که لایک کردند

از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 20:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-وای جیمز! این همه مدت تو کمد بودی؟من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!

لیلی دستِ تابلویِ جیمز به دست...چیزه، ببخشید اشتباه شد، جیمزِ تابلو به دست رو می‌گیره و از کادر خارج میشه تا با موفقیت دل اسنیپ رو بشکنه.
اسنیپ با حسرت به کادر نگاه میکنه و دستش رو به دنبال پاکت سیگار داخل جیبش می‌کنه اما پیش از اینکه فرصت کنه سیگاری از پاکت دربیاره تا روشنش کنه، دچار جو گرفتگی شدید می‌شه و اون رو جلوی خودش می‌گیره.
-و این نشان مخصوص حاکم بزرگه. میدونید چه کسی دربرابر شماست؟ مامور مخصوص حاکم بزرگ!سوروس کومان!
-جانم؟
-ام... این برای اینجا نبود؟

-و اینک.‌..

پیش از اینکه کسی بتونه جواب سوروس رو بده، کسی جلوی دوربین می‌پره.
-آها، حالا اینوری.

دامبلدور که کمر و بدن جَوونش خیلی بهش خوش اومده بود و از قضا قر هم توش فراوون بود شروع کرد به چپ و راست کردنش و قر دادنش.
-باباجان خجالت نکشید بیاین وسط...اهاااا! حالا چپ حالا راست حالا...ترانسیلوانیایی...ببین تام بابا! ببین چه جوون شدم باباجان! اگه تونستی بیا قر بده!
-بنظرم...
-بیا بابا! انقدر خودتونو نگیرید باباجانیا! حالا یه قر بدید مگه چه طو میشه؟
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
درست همون لحظه، صدای انفجار مهیبی از توی مغازه بلند شد و کل کوچه برای یه لحظه ساکت شد.

از پشت شیشه یه نور بنفش زد بیرون و کمد نصفه‌سوخته شروع کرد به لرزیدن.

ـ تق... تق... تَق... بــــــــوم!

همه با وحشت برگشتن سمت مغازه.

درِ قفل‌شده خودش باز شد و کمد، در حالی که یه پایه‌ش آتیش گرفته بود، آروم‌آروم از مغازه اومد بیرون و شروع کرد وسط کوچه راه رفتن انگار نه انگار پنج دقیقه پیش منفجر شده!

اسنیپ لیلی رو گرفت بغلش و در حالی که با سرعت می‌دوید گفت:
ـ همه برن کنار! این کمد هنوز کارش تموم نشده!

لیلی که از بغلش آویزون بود، داد زد:
ـ اول منو بذار زمین، بعد دنیا رو نجات بده!

هنوز اسنیپ جواب نداده بود که کمد یه عطسه‌ی محکم کرد:

ـ هــــــــاپچوو!

و با یه (پوف!) چند نفر رو پرت کرد وسط کوچه؛ یه دامبلدور بیست‌ساله، یه جادوگر با لباس کوئیدیچ که هنوز دسته‌ی جاروش توی دستش بود و یه مرد که دماغش تقریباً به اندازه‌ی قوری چای بود!

ولدمورت با دیدن دماغه خشکش زد.

ـ این دیگه چه کوفتیه ؟!

برادر دماغ‌دارش با ذوق جلو رفت و گفت:
ـ وووووی! خرطوم فیل!

همون موقع دامبلدور بیست‌ساله از روی زمین بلند شد، لباسش رو تکوند و با تعجب گفت:
ـ من کجام؟ چرا پاهام درد نمی‌کنه؟!

دامبلدور پیر که تازه فهمیده بود اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست، به کمد خیره شد.

روی درِ کمد، نوشته‌ای ظاهر شد:

مشتری گرامی، به دلیل نقص فنی، سفارش شما ممکنه شامل نسخه‌ی اصلی، نسخه‌ی جوان، نسخه‌ی اشتباهی یا یکی از بستگان نزدیک باشه.


اسنیپ آروم گفت:
ـ من فقط یه لیلی خواسته بودم...

همون لحظه کمد دوباره لرزید.

از داخلش صدایی اومد:

ـ جیمز... جیمز پاتر...

اسنیپ رنگش پرید.

ـ نه...

در نیمه شکسته کمد باز شد و جیمز پاتر بیرون اومد؛ یه تابلوی بزرگ هم دستش بود:

نسخه‌ی سفارشی مخصوص اسنیپ ـ جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شه!

اسنیپ فقط به تابلو نگاه کرد.

بعد به جیمز.

بعد دوباره به تابلو.

ـ من چرا حس می‌کنم این مغازه آخرش منو بدبخت می‌کنه؟

جیمز مرموزانه لبخندی زد ..
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 09:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...


صدای شیپور: بــــــــــــــوم ... بــــــــــــــــــــــوم

و در دنباله آن صدای بَبوووووووو بَبووووووووو شنیده شد که نشون میداد کارآگاهان وزارت که روی جاروهاشون چراغ گردون پلیس بستن سر و کله شون داره پیدا میشه. خلاصه بعد از چند لحظه همه مامورای وزارت سحر و جادو ریختن جلوی در مغازه.

ولدمورت تا کارآگاهان رو دید رفت جلوشون و گفت:
_ آقا! این مغازه کلاه برداری کرده! برادر اشتباهی به من داده! سریعا درشو تخته کنید!

کارآگاهی که رییس بقیه بود در حالی که داشت از تعجب چونه شو میخاروند گفت:
_ تو ولدمورتی؟! خود خودشی؟!

ولدمورت:
_ بلی!

رییس کارآگاهان:
_ اونوقت از کلاهبرداری شکایت داری؟! تو خودت مجرم شماره یک تحت تعقیبی!

سپس رو به کارآگاهان کرد و گفت:
_ سریع دستگیرش کنید!

کارآگاهان هم چوبدستی هاشونو سریع کشیدن و به سمت ولدمورت گرفتن. از اونور مرگخوارها هم سریع چوبدستی هاشونو کشیدن و به سمت کارآگاهان گرفتن!

در این بین یکدفعه دامبلدور پرید وسط و در حالی که بخاطر درد پاش میلنگید گفت:
_ آقایون! خانم ها! آروم باشید! بیاین همه چیزو با صحبت حل کنیم!

رییس کارآگاهان:
_ تو مثلا دامبلدوری؟! به جای اینکه بیای سمت ما کمک کنی ولدمورت رو بگیریم داریم شِر و وِر میگی؟!

دامبلدور:
_ پسرجان چرا نمیفهمی؟! ولدمورت اونموقع که یه دونه بود گرفتنش تقریبا غیر ممکن بود... الان که دو تا شده! برادرش هم اضافه شده! تازه سوروس هم حال روحیش خرابه! دوباره درگیر لیلی شده! دیگه تو جبهه مرگخوارا جاسوس هم نداریم!

در این لحظه ولدمورت با خشمی وصف ناشدنی رو به سوروس کرد و گفت:
_ چی؟؟؟؟؟ تو جاسوس بودی؟؟؟؟؟

سوروس که نمیدونست چی بگه با تعجب به دامبلدور نگاه کرد! دامبلدور هم که تازه فهمیده بود سوتی داده آب دهانشو قورت داد و مظلومانه به سوروس نگاه کرد! از اونور کارآگاه ها به ولدمورت نگاه میکردن و ولدمورت به سوروس نگاه میکرد و لیلی به یکی از کارآگاه ها نگاه میکرد که شبیه جیمز بود و برادر ولدمورت به دامبلدور نگاه میکرد و خلاصه دوربین سرگیجه گرفته بود و نمیدونست به کدوم سمتی بچرخه
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت هنوز در حال غرغر و جیغ‌وداد بود که فروشنده، با آن لبخند مصنوعی‌اش، سعی کرد رو به جمعیت بایستد و اوضاع را جمع کند.

- خب... خب دوستان! همونطور که می‌بینید، کمد فعلا یکم... استراحت لازم داره. ولی نگران نباشید، تضمین ۷۲ ساعته هنوز پابرجاست!

یک جادوگر پیر از ته صف داد زد:
- تضمین چی؟! کمدت که ترکید بابا!
- تضمین این که جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود!

همین حرف کافی بود تا موج تازه‌ای از اعتراض بلند شود. اسنیپ که هنوز داشت سعی می‌کرد لیلی را آرام کند، ناگهان صدایش را بالا برد.
- ولی لیلی، تو قرار بود ایندفعه عاشق من باشی نه عاشق جیمز!
- عاشق چیت بشم بچه خوشگل..مزلف؟ با اون خوانواده دره‌پیتت و اون بابای ماگلت...
- صددفعه گفتم اسم پدر من را...به زبان نیار احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
- من این حرفا حالیم نیست زودباش بگو جیمز من کجاست!

کمی آن‌طرف تر، دامبلدور که هنوز روی زمین نشسته بود و پایش را ماساژ می‌داد، با صدای بلند رو به فروشنده گفت:
- جوون، من فقط یه معجون کوچیک
میخواستم‌ها، تقصیر من نبود که کمدت نتونست تحملش کنه!
- معجون؟! شما گفتین «انقدر سالم بشم که چشم تام و برادرش کور بشه»، این دستور پخت معجون نیست، این آرزوی جنگه پیرمرد!

در همین لحظه، ولدمورت که برادر دماغ‌دارش اورا با کله روی زمین پرت کرده بود، بالاخره بلند شد و ردایش را تکاند و با عصبانیت به سمت برادرش برگشت.
- مارا جلوی مرگ‌خوارهایمان کله‌پا روی زمین انداختی؟!
- انداختم چون داشتی جلوی همه بدون دماغ راه می‌رفتی و آبروی خانواده‌‌‌ی‌مان را می‌بردی!

مرگ‌خواران حالا کاملاً گیج شده بودند.
نمیدانستند لرد دماغ‌دار را تشویق کنند یا لرد بی‌دماغ، پس شروع کردند به همهمه و دعوا با یکدیگر، و کوچه‌ی ناکترن که تا دیروز آرام‌ترین جای دنیای جادوگری بود، حالا شبیه یک بازار مکاره‌ی پر سروصدا شده بود.

فروشنده، وسط این‌همه آشوب، آرام‌آرام عقب‌عقب رفت، در مغازه را از پشت قفل کرد، و از پنجره‌ی کوچک پشتی فرار کرد و فراموش نکرد که کیسه‌ی گالیون‌ها را هم با خودش ببرد.

و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1405 15:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه ی جدید.


در آن روز آفتابی و زیبا، وقتی پایت را از مرز بین دیاگون و ناکترن، به درون کوچه ی ناکترن میگذاشتی، هوا آنچنان ابری میشد که انگار پا به دنیای دیگری گذاشته ای. اما تنها تفاوت امروز، با دیگر روز های کوچه ی ناکترن این بود که هرچه از مغازه های بیشتری میگذشتی و پایت به اواسط این کوچه ی طولانی و تاریک میرسید، جمعیت جادوگران حاضر در آنجا بیشتر میشد. درحالی که همین دیروز، کوچه ی ناکترن آنقدر ساکت و عجیب بود که انگار خاکستر مرده در آن پاشیده بودند.

همانطور که متوجه شدید، اواسط کوچه ی ناکترن، مقدار جمعیت بسیار بسیار با اوایلش فرق میکرد. هرچه جلوتر میرفتی، حتی بیشتر هم میشد. از کنار مغازه ی بورگین و برکز که رد میشدی، به مغازه ی تازه تاسیسی میرسیدی که منشا تمام این جمعیت بود. جادوگرانی که تماما با اهالی ناکترن فرق میکردند. از لباس هایشان گرفته بود تا حالت صورتشان که همگی شاداب به نظر میرسیدند.

بر سردر مغازه نوشته شده بود: دکان فروش «چیز هایی که هرگز نداشتی» . و بر تابلوی چوبی کنار مغازه نیز توضیحاتی اضافه تر نوشته بودند.
نقل قول:

آیا تابه‌حال دلتان خواسته است که یک خواهر یا برادر بزرگ تر داشته باشید؟
در اینجا ما به شما 24 ساعت الی 72 ساعت هر چیزی که میخواهید را قرض میدهیم. اگر خوشتان آمد، دکان ما پذیرای گالیون های طلایی شما میباشد تا خواسته ی قلبی شمارا همیشگی کند.

در اینجا یک قدم بزرگ بردارید و به خواسته هایتان نزدیک تر شوید.



صف آنقدر طولانی بود که در آن دامبلدور یا حتی اسنیپ را میدیدید که مشتاق و منتظر برای نوبتشان ایستاده اند. وقتی ولدمورت با یک مرد قد بلند که شباهتی بی حد و اندازه با خودش داشت اما تنها تفاوتش موهای سیاه بلندش و بینی بسیار سالم و خوش فرمش بود، از مغازه خارج شد، دامبلدور ابروهایش را بالا انداخت. اسنیپ از تعجب شاخ دراورد و مرگخواران یکصدا نامش را به صدا دراوردند.
- زنده باد لرد تاریکی و برادرش!
- چرا برای خودش یه دماغ نخریده؟
- اسم مغازه رو بخون، نوشته چیزایی که هرگز نداشتی! لرد قبلا دماغ داشته!

وقتی ولدمورت و برادر نو و تازه از کارخانه درآمده اش آنجارا با سرزندگی و افتخار ترک میکردند، اسنیپ و دامبلدور دو نفری وارد مغازه شدند. مغازه هیچ چیز جز یک میز کهنه و یک کمد خالی نداشت. فروشنده لبخندی زد و اول از اسنیپ دعوت کرد تا خواسته اش را به او بگوید. اسنیپ با وقار تمام جلو آمد و گلویش را صاف کرد.
- اهم اهم، یدونه لیلی اوانز نو و کاملا سالم میخواستم که عاشق جیمز پاتر نباشه.

فروشنده چیزی گفت و کمدی که روبرویش قرار داشت، شروع به کار کرد. بعد از گذشت چند دقیقه، لیلی اوانزی که طبق گفته ی اسنیپ هیچ علاقه ای به جیمز پاتر نداشت، از کمد بیرون آمد. چشم های اسنیپ پر شد از اشک شوق. لیلی بازوی اسنیپ را گرفت و به همراه او از مغازه خارج شد.

دامبلدور که به شدت متعجب شده بود، چهره اش مشتاق تر شد. جلو رفت تا خواسته اش را با افتخار به زبان بیاورد.
- بابا جان، زود باش بهم یه معجونی بده که این پادرد مارو خوب کنه! میخوام انقدر سالم بشم که چشم این تام و برادرش کور بشه.

فروشنده دست به کار شد. کمد خالی را به کار انداخت و کمد شروع کرد به تکان خوردند. چندین دقیقه آنقدر تکان خورد که در نهایت از شانس بد دامبلدور، بوم! کمد با صدای مهیبی ترکید. تکه های چوب و خاکستر همه جارا پخش کرد و دامبلدور که هنوز داشت برای فروشنده توضیح میداد چه معجونی میخواهد، متوجه شد یقه ی ردایش توسط او گرفته شده است. چند ثانیه ی بعد، دامبلدور با یک لگد از مغازه به بیرون پرت شد.
- دیگه اینجا برنگرد پیرمرد! کاسبیمو از کار انداختی!

البته مشکل اصلی تازه شروع شده بود. کمدی که تمام مدت برای این و آن وسیله ساخته بود، ترکیده بود. اما چیز هایی که ساخته بود هنوز وجود داشتند! صدای جیغی از بیرون مغازه، فروشنده را به جلوی پنجره هدایت کرد. این لیلی اوانز بود که موهای اسنیپ را میکشید و جیغ میزد.
- جیمز کجاست؟ حتما خوردیش!
- نه! لیلی! قرار بود عاشق من باشی!

لحظه ای بعد، برادر ولدمورت که ولدمورت را از پاهایش گرفته بود، وارد جمعیت شد.
- این بود آرمان های ما؟ پس مرگخواران ما چه کار میکنند، سریعا این مردک دراز را جمع کنید!

مشخص بود تمام افرادی که از این مغازه خرید کرده بودند، دچار دردسر شده اند. اما قرار بود چه بلایی بر سرشان بیاید؟ چگونه میشد به این وضعیت خاتمه داد؟
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1403 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت کثیری از محفلی‌ها جلوی درب خانه‌ی سالازار تحصن کرده بودند تا زهرمار به دست آوردند.
سالازار با پیژامه درب خانه را باز کرد و داد کشید:
- چی می‌‎خواین این وقت ظهر؟

یکی از بچه ویزلی‌هایی که ظاهرا تازه زبان باز کرده بود، جیغ کشید:
- زهرمار!
- یعنی چی آقا؟ بچه میارین به فکر تربیت کردنشم باشین! اصلا حالا که اینطور شد من هیچی بهتون نمی‌دم.

آرتور متوجه شد که اوضاع کمی بهم ریخته است، بنابراین آن روی گدا و در به در خود را به نمایش گذاشت و دست به دامن سالازار شد.
- شما ببخش حاج آقا. بچگی کرد یه چیزی گفت. تو رو به امامزاده مرلین ما رو دست خالی و شرمنده برنگردون. واسه مریض می‌خوایم.
- پاشو خودتو جمع کن مرد گنده. خجالت بکش!

مالی خوشش نمی‌آمد به کسی التماس کند و از این رفتار آرتور به شدت عصبانی شد. جلو رفت و پس گردنی به آرتور زد.
- آخ...
- مرگ و آخ! درد و آخ! بلند شو تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی.

سپس به سوی سالازار حرکت کرد و یقه‌اش را گرفت و جیغ کشید.
- خوب گوش کن حاج آقا... ما التماس کسی رو نمی‌کنیم! یا زهر اون باسیلیسک و میدی یا با این ماهیتابه طرفی!

سالازار که دید ممکن است هر لحظه مالی با ماهیتابه روی صورتش بکوبد، کمی در ردایش فرو رفت و گفت:
- والا... چی بگم... آپدیت جدید نیش باسیلیسک نرسیده به دستمون هنوز. شرکت جپل گفته نیش 256 گیگابایتی تازه آخر این هفته وارد بازار میشه. تازه اگه به خاطر تورم افزایش قیمت نخوره.

جعفر از آن سر داد زد:
- نگران نباشین! آقای دکتریان وعده دادن تورم کاهش پیدا می‌کنه. اگه اینطوری نبود که ما رای نمی‌دادیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 1 تیر 1403 21:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخوارا به‌سرعت تمام مکان‌هایی که امکان حضور "مار" و "محفلی" به صورت هم‌زمان وجود داشت رو توی ذهنشون تصور کردن و با صداهای پاق و پوقی ناپدید شدن و بعدشم با صداهای پوق و پاقی دوباره پدیدار شدن.
یکی توی شکم نهنگ.
یکی توی یه بشکه پر از ماهی.
یکی روی سر هیولای دریاچه لاک‌نس.
یکی وسط کلاس هاگوارتز هرج و مرج.
یکی وسط مسابقه فوتبال مشنگا.
و البته ده‌ها مکان غیرقابل ذکر دیگه. مرگخوارا به‌شدت پخش و پلا شده‌بودن.
به‌شدت خیس و خسته و داغون و کبود شده‌بودن.
و بنابراین دوباره برگشتن پیش هم و افتادن کف زمین و شروع کردن به خوردن غذاهای مروپ و کشیدن نقشه‌های قتل و غارت و ایجاد وحشت تو اقصی نقاط جادویی برای تجدید روحیه، البته گابریل در حین همه این‌ها کلی عکس تک‌شاخ و گربه گوگولی هم دید و به بقیه مرگخوارا هم نشون داد. یعنی دقیقا همه فعالیت‌های مفید و درستی که یک مرگخوار باید بعد از انجام یک ماموریت شکست خورده انجام بده.

- راستی من محفلی‌هارو پیدا کردم!

گردن تمام مرگخوارا به سمت گابریلی که روی کله الستور نشسته‌بود و داشت شاخ‌هاش رو تزئین می‌کرد و الستوری که در تلاش برای جلوگیری از این واقعه بود، چرخید.
- اصلا تو مگه آپارات بلدی؟

سوال به جایی بود و توجه گابریل رو جلب کرد و به الستور فرصت داد که گابریل رو از روی سرش برداره.

- البته که نه! روی دلفینا و تک‌شاخا و رنگین کمونا سوار شدم و رفتم و رفتم!

و مرگخوارا سریعا دور الستور و گابریل حلقه زدن. توی فاصله سی سانتی‌متری صورت الستور البته، که باعث شد زیاد حس راحتی نداشته باشه و دوباره گابریل رو روی سرش بذاره.
- گب عزیزم، فکر میکنم بهتره بری سر اصل مطلب.
- محفلی‌ها پیش سالازار بودن و داشتن بهش میگفتن یه مار بهشون بده برای نگه‌داری.
- اّل، میتونی تاییدش کنی؟ تو هم باهاش بودی؟
- البته که نه. من یه سر رفتم سواحل هاوایی برای آفتاب گرفتن و گب رو فرستادم که کار رو انجام بده، و طبیعتا مثل همیشه عالی کارش رو انجام داد.

ثانیه‌ای بعد، مرگخوارا جلوی در خانه گانت‌ها بودن که محل استقرار سالازار اسلیترین کبیر بود و در اون لحظه توسط محفلی‌هایی که مشغول وعده دادن و قانع کردن سالازار بودن، پر شده‌بود.

- درود بر جد بزرگ مامان! مامان و ماست های پروبیوتیک مامان با نزدیک به یک قرن تجربه در نگهداری خزندگان، اومدن مار رو ببرن، لطفا به محفلی‌های مامان تحویلش ندید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1403 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: محفلی‌ها به دنبال زهرمار می‌گردن، مرگخواران قصد ممانعت از این امر را دارند.


محفلی با چوب ماهیگری که در دست داشت و به قلابش یک مرگخوار بود، دوان دوان به سوی دامبلدور آمد تا ایده بی‌نظیرش را با وی به اشتراک بگذارد.

- پروف! پرووووف! پرووووووف! یاااافتم!

دامبلدورِ پیرِ فرتوتِ خسته که بر روی یک کنده درخت، در میان بوته‌های تمشک وحشی نشسته بود و برای تعداد زیادی ویزلی خردسال که این طرف و آن طرف‌ش نشسته بودند از هنر ظریف ملیله‌دوزی و کاموا بافی سخن می‌گفت، سرش را بلند کرد و یک محفلی هیجان زده را در فاصله‌ای بسیار نزدیک به خودش دید.
- چی یافتی باباجان؟
- زهرمار.

دامبلدور پیرمرد مهربانی بود و از سعه صدر برخوردار بود.
ولی نه خیلی.

شترق!

- پروفسور چرا می‌زنی؟ خودتون گفتید بریم دنبال زهرمار بگردیم.

دامبلدور دستش را بالا برد و مشغول خاراندن فرق سرش شد.

- من گفتم؟

دامبلدور پیربود و علائم آلزایمر اندک اندک در او پدیدار می‌شد.

- آره پروف! تازه من یه ایده خیلی ناب واسه پیدا کردن زهرمار دارم! بیاید تو رودخونه آب بریزیم!

محفلی تمایلی به شرح دقیق شرایط نداشت و نگفت که منظور او احیاء رودخانه و شکلگیری مجدد زیست بوم آن و در نتیجه ظهور مجدد مارهای آبی و تبعا در دسترس قرار گرفتن مجدد زهرشان برای محفلی هاست و در طرف دیگر دامبلدور ایده مذکور را ماحصل مصرف بیش از حد سوپ پیاز، ضعف آموزشی و قرارگرفتن طولانی مدّت در زیر نور آفتاب تلقی کرد.

- آفرین بابا خیلی ایده خوبیه. شما برو بهش بپرداز.
- اممم... خودم تنهایی برم پروف؟
- آره باباجان، من بهت اطمینان دارم.

محفلی مذکور خوشحال و خندان راهی ماموریتش شد و از سوژه بیرون رفت و دیگر کسی از او چیزی نشنید. دامبلدور امّا فارغ از آن که یادش بیاید اصلا برای چه به زهرمار نیاز دارند، تنها به جهت آن که به محفلیون و خودش اطمینان داشت عزم خودش را جزم کرد تا راهی برای یافتن زهرمار بیابد. پس دو انگشتش را در دهانش قرار داد و سوتی زد و محفلی‌ها به چشم برهم زدنی در اطراف او حاضر شدند.
- باباجانیان! من یه ماموریت مهم براتون دارم! برید زهرمار گیربیارید.

و محفلیون که ذوب در آلبوس دامبلدور بودند، رفتند تا امر او را اجابت کنند، حتی اگر نمی دانستند که زهرمار چیست و یا در کجا باید به دنبالش بگردند.

همان هنگام، بوته‌های تمشک اطراف دامبلدور:

- گیلاس‌های سالم و کاملا به دور از کرم خوردگی مامان شنیدین؟ می خوان چیزخورمون کنن! برید جلوشون رو بگیرید. هر کی بره سراغ یکی‌شون و مطمئن بشه دستش به زهرمار نمی‌رسه.

و مرگخواران نیز رفتند تا به هر طریق ممکن مانع از رسیدن محفلیون به زهرمار شوند.

افرادی که لایک کردند