کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
87
نفر همین الان آنلایناند
62 نفر در «انجمن»
0 عضو
87 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 62
-
آرشیو گالری 10
-
پروفایلها و حساب کاربری 9
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
کوچه ناکترن
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

نقل قول:
سِرّیِ لعنتیِ طلسم لونا لاوگود، مثل خردهشیشههایی که توی رگهام راه برن، ذرهذره از مغز استخونم پس مینشست، ولی جاش رو یه داغیِ کثیف و سوزاننده میگرفت: [color=#990000]خشمِ خالصِ لسترنجی![/color]
دست چپم رو بالا آوردم. نگاهم افتاد به خطِ صورتی و ملتهبی که کف دستم کشیده شده بود. اثری از اون بریدگی عمیق و فوارهی خون نبود؛ گوشت به هم جوش خورده بود، اما دیدنِ این معجزه با وردِ اسنیپ و به دستِ دستهای لرزانِ گریک اولیواندر، مثل این بود که تفاله جوالدوز رو با قاشق طلا بریزن توی حلقم.
نگاهم از دستم سر خورد روی چوبدستی بلوط سیاه و چاقوی ضامندارم که کنار هم، روی چوب نمکشیده و پر از ساسِ نیمکت ناکترن، به ردیف چیده شده بود. یک چیدمانِ تمیز و نجیبانه! پیرمرد واقعاً خیال کرده بود داره با یه شاگرد سال اولی توی سرسرای هاگوارتز خالهبازی میکنه!
دست بردم و اول چاقو رو قاپیدم. انگشت شستم نشست روی ضامن:
[color=#555555]- چِک! -[/color]
تیغه نقرهای با صدای خشکی جهید بیرون. نوک تیغ رو بردم زیر ناخنهام تا لجنهای خشکشدهی دعوای چند دقیقه پیش رو بتراشم. بعد سرم رو چرخاندم سمت اولیواندر. با اون موهای پریشان و ردای تمیزی که دخترک با اسکورجیفای مثل ملافه بیمارستان برق انداخته بود، دستبهکمر نشسته بود و جوری نگاهم میکرد که انگار منتظر بود دستم رو دور گردنش بندازم و سرود صلح و آشتی سر بدم!
[color=#8B0000]- فرصت دوباره؟! -[/color] پوزخندی زدم که بیشتر شبیه غرش کفتار بود: [color=#8B0000]- حالت سر جاشه پیری، یا این لجنهای ناکترن بالاخره چکه کرد توی کاسه سرت؟! چاقو و چوبدستی منو میذاری جلوم و تریپ عیسیمسیح و بخشش گناهان برمیداری؟! این شانس رو آوردی که هنوز مفصل زانوم از طلسم اون جنزده یخ زده، وگرنه قبل از اینکه فرصت کنی اون ریش سفیدت رو باد بدی، این تیغ رو تا دسته مینشوندم بیخ خرخرهت![/color]
چوبدستی بلوط سیاهم رو هم با دست دیگهم برداشتم. تماس پوست دستم با رگههای خشن چوب، انگار برقی به ستون فقراتم وصل کرد. خونم دوباره به جریان افتاد. چوب رو یه تاب ریز دادم؛ یه ترقه بنفش و خفه از نوکش پرید بیرون و افتاد روی سنگفرش خیس. بوی گوگرد و باروت سوخته بلند شد:
[color=#8B0000]- یادم نرفته چهل سال پیش توی اون دخمهی عتیقهت چی بلغور میکردی گریک. میگفتی این چوب مغزش رگ قلب اژدهاست؛ اهل سازش نیست، یا ویران میکنه یا خودش میسوزه. حالا نشستی کنار من و دم از «شنیدن همدیگه» میزنی؟! با کی؟ با یه مرگخوارِ نشاندارِ لرد سیاه؟![/color]
اولیواندر دهان باز کرد تا جوابی بده، اما صداش توی گلوش خفه شد.
چون درست همون لحظه، زمین زیر پامون لرزید!
[color=#FF0000]ووووووززززززززز![/color]
صدایی شبیه جیغ کشیدن فلز زیر دستگاه پرس، از لای درز سنگفرشهای ناکترن فواره زد توی آسمون مهگرفته. هوا چنان سنگین و چگال شد که انگار سرب مذاب ریختن توی ریههام. همون نقطهای که گالنِ حلبیِ لونا پنج دقیقه پیش توش غیب شده بود، سنگها شروع کردن به سرخ شدن؛ مثل زغالی که بادش بزنن. یه ستون باریک از دودِ نقرهای با بوی تند ازون زد بالا!
رنگ صورت اولیواندر در کسری از ثانیه مثل گچ مردهها سفید شد. چشمهای وقزدهش طوری از حدقه بیرون زد که انگار به چشمهای باسیلیسک زل زده باشه. زیر لب منمن کرد:
[color=#38AAFF]- ردیاب... نه... پورتوس نباید انقدر سریع...[/color]
[color=#8B0000]- نباید انقدر سریع؟! -[/color] نعره زدم و از جا کنده شدم: [color=#8B0000]- مرتیکه احمق خرفت! فکر کردی وزارتخونه نشسته تا تو وسط بافت جادویی لندن، پورتکیِ دستساز علم کنی و مثل آب خوردن یه دختربچه رو شوت کنی حیاط هاگوارتز؟! مگه قانون سفت و سخت نظارت بر جابهجاییهای بعد از جنگ یادت رفته پیرسگ؟! لرزشِ پورتوسِ تو مثل شلیک توپ توی اداره کارآگاهها آژیر کشید![/color]
هنوز پژواک داد و فریادم بین دیوارهای لجنگرفته نخوابیده بود که اولین ضربه فرود اومد:
[color=#B22222]- گرررررومپ! -[/color]
صدای آپاراتِ همزمان سه جادوگر جنگی، درست سرِ تقاطعِ ناکترن با کوچه دیاگون، کوچه رو مثل کاسه سفالی لرزوند. بلافاصله دو تای دیگه، پنجاه متر پایینتر، پشت سرِ ما!
[color=#B22222]- گررررومپ! گررومپ! -[/color]
صدای چکمههای سنگین و سازمانی، با بوی پشم خیس رداهای اداری قاطی شد. بعد صدای عربدهی خشنی از توی مه شنیده شد:
[color=#FFD700]«کوچه رو قیچی کنید! ردیاب جابهجایی کلاس چهار ثبت شده! هر کثافتی چوبدستی دستشه درجا هدف بگیرید!»[/color]
کاسبهای موذی ناکترن مثل موشهایی که آب بسته باشن به لونهشون، ریختن به تکاپو. صدای کوبیده شدن کرکرهها و غژغژ زنجیرهای سنگین قفلها کل فضا رو پر کرد:
- شتررررق! غژژژژ! دینگ! -
همون شبح سیاهی که ته کوچه سوت میزد، با شنیدن صدای اولین آپارات، بدون معطلی شنلش رو دور خودش چرخوند و توی تاریکی کانال آب غیب شد. ما مونده بودیم و یه بنبست محاصرهشده! اگه کارآگاهها من رو، رودولف لسترنج رو با چوبدستی کشیده این وسط میدیدن، حتی معطل استیوپفای هم نمیشدن؛ با پنج تا طلسم انفجاری سینهم رو شخم میزدن.
دست سالمم رو انداختم دور یقه ردای اتوکشیدهی اولیواندر. با تمام زوری که تو تنم مونده بود از روی نیمکت کندمش و کوبیدمش به دیوار آجری پشت سرمون:
- تق! -
استخوانهای لاغرش زیر دستم صدا داد. چاقو رو چپوندم توی جیب ردا و نوک داغ چوبدستی بلوط سیاهم رو صاف چسبوندم زیر سیب گلوش:
[color=#8B0000]- تحویل بگیر جناب فیلسوف! اینم عاقبت منبر رفتن و خیمهشببازی نجابتت! ارتش وزارت رو ریختی سرمون![/color]
یه طلسم سرخرنگ از توی مه سوت کشید و تابلوی چوبی نیمسوختهی بالای سرمون رو پودر کرد. خاکاره ریخت روی سر و صورتمون. چکمههای کارآگاهها کمتر از بیست قدم باهامون فاصله داشتن.
با نوک چوبدستی گلوی اولیواندر رو بیشتر فشردم و چرخوندمش سمت درِ پشتیِ دکان «بورگین و برکس»؛ یه درِ قطور از چوب زبانگنجشک سیاه که سه تا قفل مارپیچ برنجی با نمادهای تاریک روش طلسم شده بود.
صدام رو آوردم پایین، زمزمهای مثل صدای کشیده شدن خنجر روی شیشه:
[color=#8B0000]- خوب گوشاتو باز کن گریک! این در فقط با جادوی چوبدستی سازندهش رام میشه... یا همین ثانیه اون قفلهای لعنتی رو باز میکنی، یا قسم به نام لرد سیاه، قبل از اینکه اولین طلسم کارآگاهها به پیشونیم برسه، چوبم رو توی مغزت خالی میکنم و جنازهت رو میاندازم جلوی پاشون! بازش کن... همین الان![/color]
اولیواندر که انگار داغی مرگ رو حس کرده بود، دست لرزانش رو با چوبدستی بالا آورد. نوک چوبدستیش رو روی قفل اول چرخوند و زیر لب ذکری نامفهوم خوند.
- کلیک! غژژژژژ... -
قفلهای برنجی مثل مارهای زندهای که از خواب بیدار شده باشن، خودشون رو باز کردن.
معطل نکردم. با کف چکمهم کوبیدم به وسط لنگه در:
[color=#FF4500]- بومممم! -[/color]
در باز شد و من اولیواندر رو مثل گونی زغال پرت کردم توی تاریکی داخل مغازه و خودم هم مثل برق شیرجه زدم تو. در رو با شانه کوبیدم به چارچوب:
[color=#79D271]- کولاپورتوس! -[/color]
چوبدستیم رو روی درز در کشیدم. در با صدای مکش شدیدی قفل شد و بلافاصله زمزمه کردم:
[color=#79D271]- مافلیاتو! کاوی اینیمیکوم! -[/color]
صدای چکمههای کارآگاهها درست پشت در رسید:
[color=#FFD700]«اینجا بوی جادوی سیاه میده! درِ پشتی بورگین رو چک کنید!»[/color]
چند ضربه محکم به چوب قطور در کوبیده شد، ولی طلسمهای محافظتی دکان تاریک و سپرهای من مانع شکستنش شد. صدای قدمهاشون بعد از چند ثانیه غرولند، به سمت انتهای کوچه دور شد.
نفسنفس میزدم. پشتم رو تکیه دادم به لنگه در. بوی تند و تهوعآور شمعهای پیه انسان، خاکستر استخوان و گیاهان سمی خشکشده، فضای دخمه بورگین و برکس رو سنگین کرده بود. توی نور ضعیفی که از پنجرههای کثیف داخل میتابید، قفسهها پر بود از جمجمههای کوچکشده، جعبههای مخملیِ دستبندهای نفرینشده و اون «دست جادوی سیاه» ([color=#7C4DBA]دست افتخار[/color]) که انگشتهای مومیاییش شمع نیمسوختهای رو نگه داشته بودن.
اولیواندر کف زمین، لای تارهای عنکبوت و خاک افتاده بود و سرفه میکرد.
چوبدستیم رو پایین نیاوردم. آروم، با قدمهایی که هیچ صدایی روی تختههای چوبی کف ایجاد نمیکرد، به سمتش رفتم. سایهم روی قفسههای وسایل نفرینشده افتاده بود. بالای سرش که رسیدم، نوک چوبدستی رو گرفتم درست وسط پیشونیش:
[color=#8B0000]- خب... حالا ما موندیم و این سوراخموش! کارآگاهها بیرون دارن بو میکشن و تو هم مثل موش به تله افتادی، گریک. حالا وقتشه راستش رو بگی... یه پیرمرد صدساله با اینهمه ادعای تقدس، این وقت شب، توی لجنزارهای ناکترن دنبال چه کثافتکاریای میگشت؟! برای خریدن موی تکشاخ اومده بودی این تو، یا معاملهای داری که اگه لرد ازش باخبر بشه، پوستت رو زنده زنده قلفتی میکنه؟! بنال پیرمرد... این بار دیگه لونایی نیست که با علفهای گندیدهش نجاتت بده![/color]
- ادامه با: @گریک الیواندر -
ریش و قیچی دستِ او بود.
- ادامه با @رودولف لسترنج -
سِرّیِ لعنتیِ طلسم لونا لاوگود، مثل خردهشیشههایی که توی رگهام راه برن، ذرهذره از مغز استخونم پس مینشست، ولی جاش رو یه داغیِ کثیف و سوزاننده میگرفت: [color=#990000]خشمِ خالصِ لسترنجی![/color]
دست چپم رو بالا آوردم. نگاهم افتاد به خطِ صورتی و ملتهبی که کف دستم کشیده شده بود. اثری از اون بریدگی عمیق و فوارهی خون نبود؛ گوشت به هم جوش خورده بود، اما دیدنِ این معجزه با وردِ اسنیپ و به دستِ دستهای لرزانِ گریک اولیواندر، مثل این بود که تفاله جوالدوز رو با قاشق طلا بریزن توی حلقم.
نگاهم از دستم سر خورد روی چوبدستی بلوط سیاه و چاقوی ضامندارم که کنار هم، روی چوب نمکشیده و پر از ساسِ نیمکت ناکترن، به ردیف چیده شده بود. یک چیدمانِ تمیز و نجیبانه! پیرمرد واقعاً خیال کرده بود داره با یه شاگرد سال اولی توی سرسرای هاگوارتز خالهبازی میکنه!
دست بردم و اول چاقو رو قاپیدم. انگشت شستم نشست روی ضامن:
[color=#555555]- چِک! -[/color]
تیغه نقرهای با صدای خشکی جهید بیرون. نوک تیغ رو بردم زیر ناخنهام تا لجنهای خشکشدهی دعوای چند دقیقه پیش رو بتراشم. بعد سرم رو چرخاندم سمت اولیواندر. با اون موهای پریشان و ردای تمیزی که دخترک با اسکورجیفای مثل ملافه بیمارستان برق انداخته بود، دستبهکمر نشسته بود و جوری نگاهم میکرد که انگار منتظر بود دستم رو دور گردنش بندازم و سرود صلح و آشتی سر بدم!
[color=#8B0000]- فرصت دوباره؟! -[/color] پوزخندی زدم که بیشتر شبیه غرش کفتار بود: [color=#8B0000]- حالت سر جاشه پیری، یا این لجنهای ناکترن بالاخره چکه کرد توی کاسه سرت؟! چاقو و چوبدستی منو میذاری جلوم و تریپ عیسیمسیح و بخشش گناهان برمیداری؟! این شانس رو آوردی که هنوز مفصل زانوم از طلسم اون جنزده یخ زده، وگرنه قبل از اینکه فرصت کنی اون ریش سفیدت رو باد بدی، این تیغ رو تا دسته مینشوندم بیخ خرخرهت![/color]
چوبدستی بلوط سیاهم رو هم با دست دیگهم برداشتم. تماس پوست دستم با رگههای خشن چوب، انگار برقی به ستون فقراتم وصل کرد. خونم دوباره به جریان افتاد. چوب رو یه تاب ریز دادم؛ یه ترقه بنفش و خفه از نوکش پرید بیرون و افتاد روی سنگفرش خیس. بوی گوگرد و باروت سوخته بلند شد:
[color=#8B0000]- یادم نرفته چهل سال پیش توی اون دخمهی عتیقهت چی بلغور میکردی گریک. میگفتی این چوب مغزش رگ قلب اژدهاست؛ اهل سازش نیست، یا ویران میکنه یا خودش میسوزه. حالا نشستی کنار من و دم از «شنیدن همدیگه» میزنی؟! با کی؟ با یه مرگخوارِ نشاندارِ لرد سیاه؟![/color]
اولیواندر دهان باز کرد تا جوابی بده، اما صداش توی گلوش خفه شد.
چون درست همون لحظه، زمین زیر پامون لرزید!
[color=#FF0000]ووووووززززززززز![/color]
صدایی شبیه جیغ کشیدن فلز زیر دستگاه پرس، از لای درز سنگفرشهای ناکترن فواره زد توی آسمون مهگرفته. هوا چنان سنگین و چگال شد که انگار سرب مذاب ریختن توی ریههام. همون نقطهای که گالنِ حلبیِ لونا پنج دقیقه پیش توش غیب شده بود، سنگها شروع کردن به سرخ شدن؛ مثل زغالی که بادش بزنن. یه ستون باریک از دودِ نقرهای با بوی تند ازون زد بالا!
رنگ صورت اولیواندر در کسری از ثانیه مثل گچ مردهها سفید شد. چشمهای وقزدهش طوری از حدقه بیرون زد که انگار به چشمهای باسیلیسک زل زده باشه. زیر لب منمن کرد:
[color=#38AAFF]- ردیاب... نه... پورتوس نباید انقدر سریع...[/color]
[color=#8B0000]- نباید انقدر سریع؟! -[/color] نعره زدم و از جا کنده شدم: [color=#8B0000]- مرتیکه احمق خرفت! فکر کردی وزارتخونه نشسته تا تو وسط بافت جادویی لندن، پورتکیِ دستساز علم کنی و مثل آب خوردن یه دختربچه رو شوت کنی حیاط هاگوارتز؟! مگه قانون سفت و سخت نظارت بر جابهجاییهای بعد از جنگ یادت رفته پیرسگ؟! لرزشِ پورتوسِ تو مثل شلیک توپ توی اداره کارآگاهها آژیر کشید![/color]
هنوز پژواک داد و فریادم بین دیوارهای لجنگرفته نخوابیده بود که اولین ضربه فرود اومد:
[color=#B22222]- گرررررومپ! -[/color]
صدای آپاراتِ همزمان سه جادوگر جنگی، درست سرِ تقاطعِ ناکترن با کوچه دیاگون، کوچه رو مثل کاسه سفالی لرزوند. بلافاصله دو تای دیگه، پنجاه متر پایینتر، پشت سرِ ما!
[color=#B22222]- گررررومپ! گررومپ! -[/color]
صدای چکمههای سنگین و سازمانی، با بوی پشم خیس رداهای اداری قاطی شد. بعد صدای عربدهی خشنی از توی مه شنیده شد:
[color=#FFD700]«کوچه رو قیچی کنید! ردیاب جابهجایی کلاس چهار ثبت شده! هر کثافتی چوبدستی دستشه درجا هدف بگیرید!»[/color]
کاسبهای موذی ناکترن مثل موشهایی که آب بسته باشن به لونهشون، ریختن به تکاپو. صدای کوبیده شدن کرکرهها و غژغژ زنجیرهای سنگین قفلها کل فضا رو پر کرد:
- شتررررق! غژژژژ! دینگ! -
همون شبح سیاهی که ته کوچه سوت میزد، با شنیدن صدای اولین آپارات، بدون معطلی شنلش رو دور خودش چرخوند و توی تاریکی کانال آب غیب شد. ما مونده بودیم و یه بنبست محاصرهشده! اگه کارآگاهها من رو، رودولف لسترنج رو با چوبدستی کشیده این وسط میدیدن، حتی معطل استیوپفای هم نمیشدن؛ با پنج تا طلسم انفجاری سینهم رو شخم میزدن.
دست سالمم رو انداختم دور یقه ردای اتوکشیدهی اولیواندر. با تمام زوری که تو تنم مونده بود از روی نیمکت کندمش و کوبیدمش به دیوار آجری پشت سرمون:
- تق! -
استخوانهای لاغرش زیر دستم صدا داد. چاقو رو چپوندم توی جیب ردا و نوک داغ چوبدستی بلوط سیاهم رو صاف چسبوندم زیر سیب گلوش:
[color=#8B0000]- تحویل بگیر جناب فیلسوف! اینم عاقبت منبر رفتن و خیمهشببازی نجابتت! ارتش وزارت رو ریختی سرمون![/color]
یه طلسم سرخرنگ از توی مه سوت کشید و تابلوی چوبی نیمسوختهی بالای سرمون رو پودر کرد. خاکاره ریخت روی سر و صورتمون. چکمههای کارآگاهها کمتر از بیست قدم باهامون فاصله داشتن.
با نوک چوبدستی گلوی اولیواندر رو بیشتر فشردم و چرخوندمش سمت درِ پشتیِ دکان «بورگین و برکس»؛ یه درِ قطور از چوب زبانگنجشک سیاه که سه تا قفل مارپیچ برنجی با نمادهای تاریک روش طلسم شده بود.
صدام رو آوردم پایین، زمزمهای مثل صدای کشیده شدن خنجر روی شیشه:
[color=#8B0000]- خوب گوشاتو باز کن گریک! این در فقط با جادوی چوبدستی سازندهش رام میشه... یا همین ثانیه اون قفلهای لعنتی رو باز میکنی، یا قسم به نام لرد سیاه، قبل از اینکه اولین طلسم کارآگاهها به پیشونیم برسه، چوبم رو توی مغزت خالی میکنم و جنازهت رو میاندازم جلوی پاشون! بازش کن... همین الان![/color]
اولیواندر که انگار داغی مرگ رو حس کرده بود، دست لرزانش رو با چوبدستی بالا آورد. نوک چوبدستیش رو روی قفل اول چرخوند و زیر لب ذکری نامفهوم خوند.
- کلیک! غژژژژژ... -
قفلهای برنجی مثل مارهای زندهای که از خواب بیدار شده باشن، خودشون رو باز کردن.
معطل نکردم. با کف چکمهم کوبیدم به وسط لنگه در:
[color=#FF4500]- بومممم! -[/color]
در باز شد و من اولیواندر رو مثل گونی زغال پرت کردم توی تاریکی داخل مغازه و خودم هم مثل برق شیرجه زدم تو. در رو با شانه کوبیدم به چارچوب:
[color=#79D271]- کولاپورتوس! -[/color]
چوبدستیم رو روی درز در کشیدم. در با صدای مکش شدیدی قفل شد و بلافاصله زمزمه کردم:
[color=#79D271]- مافلیاتو! کاوی اینیمیکوم! -[/color]
صدای چکمههای کارآگاهها درست پشت در رسید:
[color=#FFD700]«اینجا بوی جادوی سیاه میده! درِ پشتی بورگین رو چک کنید!»[/color]
چند ضربه محکم به چوب قطور در کوبیده شد، ولی طلسمهای محافظتی دکان تاریک و سپرهای من مانع شکستنش شد. صدای قدمهاشون بعد از چند ثانیه غرولند، به سمت انتهای کوچه دور شد.
نفسنفس میزدم. پشتم رو تکیه دادم به لنگه در. بوی تند و تهوعآور شمعهای پیه انسان، خاکستر استخوان و گیاهان سمی خشکشده، فضای دخمه بورگین و برکس رو سنگین کرده بود. توی نور ضعیفی که از پنجرههای کثیف داخل میتابید، قفسهها پر بود از جمجمههای کوچکشده، جعبههای مخملیِ دستبندهای نفرینشده و اون «دست جادوی سیاه» ([color=#7C4DBA]دست افتخار[/color]) که انگشتهای مومیاییش شمع نیمسوختهای رو نگه داشته بودن.
اولیواندر کف زمین، لای تارهای عنکبوت و خاک افتاده بود و سرفه میکرد.
چوبدستیم رو پایین نیاوردم. آروم، با قدمهایی که هیچ صدایی روی تختههای چوبی کف ایجاد نمیکرد، به سمتش رفتم. سایهم روی قفسههای وسایل نفرینشده افتاده بود. بالای سرش که رسیدم، نوک چوبدستی رو گرفتم درست وسط پیشونیش:
[color=#8B0000]- خب... حالا ما موندیم و این سوراخموش! کارآگاهها بیرون دارن بو میکشن و تو هم مثل موش به تله افتادی، گریک. حالا وقتشه راستش رو بگی... یه پیرمرد صدساله با اینهمه ادعای تقدس، این وقت شب، توی لجنزارهای ناکترن دنبال چه کثافتکاریای میگشت؟! برای خریدن موی تکشاخ اومده بودی این تو، یا معاملهای داری که اگه لرد ازش باخبر بشه، پوستت رو زنده زنده قلفتی میکنه؟! بنال پیرمرد... این بار دیگه لونایی نیست که با علفهای گندیدهش نجاتت بده![/color]
- ادامه با: @گریک الیواندر -
افرادی که لایک کردند
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/12
تولد نقش: 1405/07/13
آخرین ورود: چهارشنبه 29 مهر 1405 00:15
از: Diagon Alley, Ollivanders
پستها:
39

دوستان و همراهان عزیز ماجراهای الیواندر و لسترنج!
مفتخریم اعلام کنیم که در این قسمت از ماجرا، در خدمت حضور حقیقیِ شخصیتِ مجازیِ یکی از فعالترین تازه واردهای جادوگران هستیم: @لونا لاوگود !
ایشان مهمان این قسمت هستند و جملاتِ مربوط به شخصیت خودشان را رولنویسی کردهاند. با رنگِ مخصوصشان، قلم ایشان را دنبال کنید!
آنچه گذشت:
نقل قول:
همون لحظه لونا شیشهی علفهای لزجش از دستش سر خورد و افتاد روی سنگفرش:
- قلپپپپ! -
شیشه شکست و یه دود غلیظ بنفش با بوی کلم گندیده و لجن فواره زد توی هوا! مار سیاه یه عطسهی صدادار کرد، لونا داشت با خوشحالی به دود نگاه میکرد، و از انتهای تاریک ناکترن هم صدای سوتزدنِ ریتمیک و آشنایی از دل مه نزدیک میشد... بوی یه آشوب کامل کل کوچه رو برداشته بود!
یقهی ردای گلی اولیواندر رو با دست سالمم کشیدم بالا و چاقو رو چسبوندم به بیخ گوشش:
میبینی گریک؟ هم شاگردات سر رسیدن، هم ناکترن داره شلوغ میشه! حالا بگو ببینم... تسلیم میشی و این بساط رو جمع میکنی، یا جلوی این دخترهی روانی کاری کنم تا عمر داری صدای ضجههات از یادت نره؟!
اولیواندر از میان گل و لای، سر خود را به سمت لونا چرخاند. در نگاهش درد و نگرانی و امید، همه با هم مشهود بودند.
دردِ پهلویی که بر کفِ سخت سنگی کوچهی ناکترن کوبیده شده بود؛
نگرانی از خطری که خودش و لونا را تهدید میکرد؛ این مردی که آثار جنون و خشونت سراپایش را گرفته بود، نگرانی از حضور دختریجوان و مهربان در این میدان خطر؛ دختری که در روزهای اسارت در عمارت مالفوی، همدم و کمکدستش بود؛
و امید، امید به اینکه با وجود موقعیتِ ایجادشده و دود و گرد و خاک و کمتوجهی لسترنج به لونا، و لونایی که امکان واکنش نشاندادن را داشت، شاید بتوان از مهلکه نجات یافت.
لونا نگاهش را با لبخندی محو پاسخ داد. همان لبخندی که گویی به گلی در باغچه مینگریست، نه به پیرمردی خونین که چاقو زیر گلویش قرار داشت.
چوبدستیاش در جیب ردای آبیرنگش بود. آرام دست به سمت جیبش برد. دود بنفشی که از شیشهی شکسته بلند شده بود، همهجا را پر کرده بود. بوی کلم گندیده و لجن، هوا را سنگین کرده بود. رودولف حواسش به اولیواندر بود، به چاقو، به مار؛ نه به دست لونا.
انگشتانش چوبدستی را یافتند. آن را بیرون آورد.
نفس عمیقی کشید. دو ورد. فقط دو ورد. یکی به سمت رودولف لسترنج؛ و دیگری به سمت ماری که ظاهر کردهبود و از پاهای الیواندر دست نمیکشید.
+ایموبیولوس!
و بلافاصله، باز:
+ایموبیولوس!
رودولف لسترنج در میانهی حرکت خشک شد. چاقو در دستش، چوبدستی در دست دیگرش، و پایش بر سینهی اولیواندر. همچون مجسمهای سنگی ایستاد. اخمش بر جای ماند، اما چشمانش میچرخید. میدید. میفهمید. و این فهمیدن، بدتر از هر شکنجهای بود.
مار سیاه نیز در میانهی پیچیدن دور پاهای اولیواندر خشک شد. چشمان فسفریاش باز ماند، ولی بدنش قفل شد.
لونا یک قدم عقب رفت. سرش را کج کرد. نگاه کرد. مطمئن شد که ورد گرفته است. سپس با قدمهایی آرام ولی مطمئن به سمت چوبدستی اولیواندر راه افتاد، که چند متر آنطرفتر بر روی سنگفرش خیس افتاده بود.
اولیواندر از زیر سیطرهی رودولف آرام بیرون خزید. پاهایش هنوز بندِ افعی لسترنج بود. دستش میلرزید، ولی نه از ترس؛ از زخمی که آرنجش از برخورد با سنگفرش برداشتهبود، از پیری، از ترس بر جانِ دختری با عینک بنفش و گوشوارههای تربچهای که در میان کوچهی ناکترن، نجاتش داده بود.
لونا چوبدستی را برداشت. به سمت او آمد. چوبدستی را به سمتش گرفت.
+سلام، بفرمایید آقای اولیواندر. حالتون چطوره؟
اولیواندر چوبدستی را گرفت. دستش را بر زخمش گذاشت. نفس عمیقی کشید و تلاش کرد لبخند بزند.
-سلام بر خانم لاوگود. خیلی متشکرم. بله خوبم. حداقل از چند دقیقه پیش بهترم.
چوبدستیاش را که گرفت، اولین چیزی که نشانه رفت، آن مار بختبرگشته بود
-ویپِرا...ایوانِسکا!
و مار مانند فیتیلهای که توسط آتش بلعیده شود، سوخت و ناپدید شد.
الیواندر با زحمت به پا خاست.
لونا به ردای گلی و خونی پیرمرد نگاه کرد. سرش را کج کرد.
+عه، لباستون که کلاً کثیف شده! اجازه میدید پاکش کنم؟
اولیواندر باز لبخند زد. لبخندی خسته، ولی واقعی.
-عه؟ بله بله، چرا که نه؟
لونا چوبدستی را به سمت ردای پیرمرد گرفت. حرکتی نرم و دقیق. همچون کسی که سالهاست این کار را انجام میدهد.
+اسکورجیفای!
ردای گلی و خونی، همچون روز نخستش شد. تمیز. اتوکشیده. گویی نه انگار که همین چند لحظه پیش در لجنهای ناکترن غلت خورده بود.
-لطف کردی لونای عزیز.
لونا چوبدستیاش را پایین آورد. به رودولف نگاه کرد که هنوز خشکش زده بود و چشمانش آنها را دنبال میکرد. حالت تهوعی که در چهرهاش از شنیدن مکالمهی آنها ایجاد شدهبود غیرقابلانکار بود.
+میخواید با این چیکار کنید آقای اولیواندر؟ میدونید خشک بودنش موقتیه دیگه؟
اولیواندر به رودولف نگاه کرد. به آن اخم بر جای مانده. به آن چشمانی که از خشم میسوختند.
-نگران ایشون نباش. نگران منم نباش. یخِ خجالتش که آب شد، دو کلوم میخوایم باهم حرف بزنیم.
و لبخندی به رودولف زد. اما رودولف متوجه نشد که لبخندش تهدیدآمیز بود یا صلحآمیز.
سپس چیزی در گوشهی چشمش تکان خورد. در ته کوچه، در میان مه، شبحی با شنل سیاه ایستاده بود. تماشا میکرد. آرام. صبور. الیواندر متوجهش نشدهبود. تنها وقتی زیر دستوپای رودولف بود، صدای سوت زدنش را شنیدهبود. سوتی که گویای رضایتش از آن صحنه بود.
اولیواندر سریع به سمت لونا نگاه کرد. در صدایش تحکمپدرانهای دیده میشد.
-لونا، اینجا جای شما نیست. باید بری. لطف کردی، ولی از اولشم شما نباید اینجا میبودی.
لونا سرش را کج کرد.
+میخواهید کمکتان کنم؟
-نه. گوش کن. اهالی ناکترن از گوشهوکنار دیدهان که روی یه لسترنج چوبدستی کشیدی. و مردم اینجا اگه ارادتمند مرگخوارا نباشن، حداقل تحت نفوذشونان. موندنت، برات خطرناکه.
لونا یک لحظه نگاهش کرد. سپس سرش را تکان داد.
+باشه.
اولیواندر به گالن چوبیای نگاه کرد که کنار دیوار افتاده بود. قدیمی بود ولی سالم. کار را در میآورد.
-یه *رمزتاز برات میسازم. شما معلوم نیس اصن بتونی از سر و ته این کوچه سالم رد بشی.
لونا نگاهش کرد. آرام. مطمئن.
+نمیخوام به خاطر من، خودتونو به یه کار غیرقانونی بندازید.
لونا راست میگفت. با ساختن یک رمزتاز جلوی چشم شاهدانِ پنهان ماجرا، و مخصوصا خود لسترنج، او داشت در واقع خودش را
اولیواندر لبخند زد.لبخند پیرمردی که بیش از صد سال در جهان جادو زنده ماندهبود.
-شما نگران اونجاش نباش.
چوبدستیاش را به سمت گالن گرفت و به شکل دو فلش که انتهای هر یک به ابتدای دیگری میرسید، حرکت داد.
-پورتوس!
گالن شروع به لرزیدن کرد و نور آبی عجیبی از آن ساطع شد. آماده بود. یک رمزتاز که به اندازهای بزرگ بود که لونا در آن جا شود.
· برو لونا. بشین توش. میبردت جلوی دروازههای هاگوارتز. ده ثانیه فرصت داری قشنگ جاگیر بشی.
ده.
نه.
لونا یک لحظه نگاهش کرد.
هشت.
هفت.
در نگاهش هم ناراحتی بود، هم میل به ماندن. ولی پیرمرد جدی بود. و لونا به احترامش گوش داد.
شش.
پنج.
آرام به سمت گالن رفت. در آن نشست. سرش را چرخاند. به رودولف نگاه کرد که هنوز خشکش زده بود و چشمانش ما را دنبال میکرد.
چهار.
سرش را کج کرد. با همان صدای کشدار و خونسرد گفت:
+راستی آقای لسترنج، اون مار مشکیتون خیلی قشنگ بود.
سه.
گالن شروع به لرزیدن کرد.
سرش را به سمت اولیواندر چرخاند.
· موفق باشی آقای اولیواندر.
· ممنون لونا. تو هم همینطور:)
دو،
یک.
گالن دور خودش چرخید. و رفته رفته آنقدر شدیدتر لرزید و چرخید که لونا نزدیک بود بیافتد. همان لحظه گالن ناپدید شد و رمزتاز بسته شد. و لونا لاوگود، در میان دود بنفش و بوی کلم گندیده، از ناکترن ناپدید شد.
الیواندر، حالا که از طرف لونا خیالش راحت شده بود، نفس عمیقی کشید که از آلودگی هوا به سرفه تبدیل شد. به اطراف نگاهی کرد. زمین پر از تکه سنگ و پارهآجر بود و کوچه پر از دود بنفش و گرد و غبار. از گوشه و کنار و پشت در و پنجرهها، سرهایی دزدکی نگاه میکردند ولی کسی جرئت جلو آمدن نداشت.
رودولف لسترنج وسط کوچه، به حالت چنبره زده بیحرکت مانده بود. زانویی که روی سینهی الیواندر بود هم در هوا معلق بود. با تنها عضو متحرکش به به الیواندر نگاه میکرد و خط و نشان میکشید. ته کوچه، در سایهی تاریک، آن شبح هنوز نظارهگر ماجرا بود. گویا در حال بررسی موقعیت بود که ببیند آیا نیاز به دخالتِ او هست یا نه؟
الیواندر، دستی بر کمر گذاشت و دقیقتر لسترنج را بررسی کرد. خشک بودنش مانع خونریزی دستش نشده بود. با آن مقدار خونی که بر زمین ریختهبود، اگر زودتر خونریزیاش بند نمیآمد، بیهوشیاش قطعی بود.
از طرفی زخم آرنج خودش را هم داشت. کش و قوسی به کمرش داد
-خب...بریم که داشتهباشیم.
اول چوبدستی را به آرنج خودش گرفت.
-فِرولا!
و خودکار، آرنجش با بانداژ و چوبآتلی که از ناکجا پدید آمد، پانسمان شد و بسته شد.
-چوب نمیخوایم دیگه.
چوب ها را کند و بانداژ را باقی گذاشت تا دستوبالش برای حرکت باز باشد.
سپس جلوی رودولف زانو زد و نگاهی به دست چپش کرد.
-نچ نچ نچ. چیکار کردی با خودت پسر؟
چوبدستی را روی زخمِ دست رودولف گذاشت. در چهرهاش تهرنگی از همان نگرانی پدرانهای بود که خرجِ لونا میکرد. ولی از آن لبخند خبری نبود.
-اینکارا رو برای هرکسی نمیکنم ها! والنِرا سانِنتور.
خون، با حرکتی آرام، از روی زمین جمع شد و به سمت دستش برگشت.
باز زمزمه کرد.
-والنِرا سانِنتور.
تمام خونی که از دست داده بود کم کم برگشت و تنها زخمش باقی ماند.
-والنِرا سانِنتور.
زخمش هم بسته شد و مثل روز اول شد. نه خانی آمده و...
+ععععِههه!
جسم لسترنج تکانِ ریزی خورد.
-آهااا...داری آب میشی انگار. عجله نکن، بذار روند طبیعیشو طی کنه.
به پا خاست و تا لسترنج به حالت طبیعی برگردد، نگاهی دیگر به اطراف انداخت.
-هوا هم که زیادی آلودهس. بنظرت کاری ازمون برمیاد؟
+ععععاهههه اَههه!
-والا منم همینو میگم.
چوبدستیاش را به سمت گرد و غبار و دودِ بنفش گرفت.
-وِنتوس!
از نوک چوبدستیاش بادِ شدیدی شروع به وزیدن کرد. گویا در کوچه طوفانی شده باشد. تمام گرد و غبار و دود بنفش با تندبادِ چوبدستی الیواندر رفت و کوچه ناکترن پس از سالها، روی پاکی را به خود دید و کمی شبیه کوچه دیاگون شد. البته فقط از جهت پاکی هوا.
سپس به سمت آن شبحِ در سایه برگشت و از دور به او اشارهای کرد.
-آهای! عزیز! آقا، خانوم، هرکی که هستی. خستهنباشی، مرلین قوت! خواستم بگم نگران آقای لسترنج نباش. حالش داره بهتر میشه. کاری داری برو، نمون.
+وَزغرهوازیو...نَمومِژ گُن، پیری!
دهان لسترنج تنها چند سانتیمتر باز شده بود ولی لبانش تکان میخوردند. الیواندر رویش را از شبح برگرداند. شبح، در سایه گم شد. ولی آیا رفت؟ معلوم نبود.
-مسخره بازی؟ ببین چه خوشگل شد! هواتون کثیفه که خودتونم کثافت میشین دیگه!
رودولف دستش را بزور تکان داد و به زحمت، زانویی را که در هوا معلق بود به زمین رساند.
+ویا وَنو وازم کن!
-میخوای زیرت آتیش روشن کنم زودتر آب شی؟ چیکار کنم؟ داری آزاد میشی دیگه.
همین که این حرفا را میزد، کم کم، دست و پای رودولف هم شلتر و آزادتر میشدند.
-آماشالا. آقای لسترنج خودتو توی بد دردسری انداختی واقعا.
+کارِ خودِد وود دیگه لاوصّب!
چوبدستیاش را به سمتش گرفت.
-بذار حالا ازین وضعیت رو به سرازیری خلاصت کنم تا ببینم چی میگی. لوکوموتور!
و با اشارهی جوبدستیاش، به آرامی جسم لسترنج در هوا معلق شد و دنبالِ حرکتِ چوبدستیاش رفت. او را به کناری برد و روی یکی از نیمکت های سیاه و چرکمردهی کوچه نشاند. خودش هم چوبدستی و چاقوی جیبی لسترنج را برداشت. چاقو را بست و کنارش روی نیمکت نشست. لسترنج نفس نفس میزد ولی چیزی نمیگفت. اعضایش دیگر کاملا آزاد شده بودند.
-ببین من اینا رو نمیبرم. از دسترستون هم خارج نمیکنم. میذارم همینجا پیشتون. من قائل به فرصت دوباره دادنام. این، اون دومین فرصتیه که میگیرید، آقای لسترنج. ولی اگه باز خرابش کنید، دیگه مراعات نمیکنم آقا.
نفسی گرفت و دهانش کامل باز شد.
+الان مثلا تریپِ یوسفپیامبر برداشتی که چی؟
-که هیچی. گفتم شاید بد نباشه دو کلوم اختلاط کنیم. بنظرم خیلی از اختلافات میتونن با مکالمهی درست، با شنیدن همدیگه حل بشن.
لسترنج پوزخندی زد.
+آره، مکالمه درست! گرفتی ما رو حاجی؟!
اما چهرهی الیواندر ثابت بود و جدی. اثری از شوخی در آن نبود.
لسترنج به فکر فرو رفت. چوبدستی و چاقویش کنار دستش بود. هرلحظه میتوانست حرکتی سریع از خودش نشان دهد. حریفش هرقدر هم قَدَر باشد، باز یک پیرمرد بود! از طرفی هم سخنِ الیواندر آزارش میداد و در سرش رژه میرفت. مکالمه؟ شنیدن همدیگر؟ کسی مثل او و کسی مثل الیواندر؟ بنشینند و انگار هیچچیزی نشده، باهم صحبت کنند؟ یک مرگخوار، و یکی از طرفداران محفل ققنوس؟
ریش و قیچی دستِ او بود.
*رمزتاز: پورتکی, Portkey.
- ادامه با @رودولف لسترنج -
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/20 23:34:10
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l
Me-
جزئیات کاربر

جیغ بنفش کمد وسط کوچه پیچید و شیشههای خاکگرفتهی مغازههای ناکترن لرزید. یه مشت جادوگر ولگرد و بیخاصیت مثل گلهی موش داشتن عقبعقب میرفتن و دستاشونو گذاشته بودن روی گوشاشون. این جماعت ترسو حتی از یه تکه چوب نفرینشده هم مثل سگ میترسیدن.
از لای جمعیت رد شدم. با شونه دو نفرشونو پرت کردم روی لجنهای کنار جوب. صدای اعتراض یکیشون بلند شد، ولی وقتی برگشتم و دستمو بردم سمت چوبدستیِ سرخدارم، درجا خفه خون گرفت و خزید توی تاریکی.
رسیدم درست جلوی کمد. کمدِ چوبی کهنه هنوز داشت مثل بید میلرزید و رگههای نور بنفش از درزهای شکستهش میزد بیرون. زوزهای که از توش میاومد، بیشتر شبیه نالهی یه جن به تله افتاده بود تا یه جادوی واقعی. بوی چوب سوخته و گوگرد کل فضا رو پر کرده بود.
پوزخند زدم. چاقوی ضامندار نقرهایم رو از توی جیب کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک خشک، تیغهی تیزش پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام.
عصام رو کوبیدم به تنهی کمد: تق!
- خفهشو آشغال! فکر کردی دو تا ترقهبازی راه بندازی کل ناکترن زیر پات خالی میشه؟
کمد انگار صدای تحقیر لسترنجها رو فهمیده باشه، یه لرزش شدیدتر کرد و درِ چوبیش با صدای غژغژ نیمباز شد. سرمای یخی و گزندهای صاف خورد توی صورتم؛ از همون سرمایی که بوی طلسمهای تاریک و باستانی رو میداد. دستمو دراز کردم و نوک چاقوی نقره رو فرو کردم توی درز درِ کمد، درست جایی که لولاهای سیاهش داشت از جا کنده میشد.
برگشتم سمت جمعیت بزدلی که ده متر عقبتر کز کرده بودن. با تحکم و صدای بم گفتم:
- چیه وایسادید زل زدید؟ یه کمد چهار تا جیغ کشیده شلوارهاتون خیس شده؟ این اسباببازیهای مالفویها و بورگین برای ترسوندن شما گداگشنهها خوبه، نه کسی که آزکابان رو پشت سر گذاشته!
رو چرخوندم سمت درِ باز کمد. نوک چوبدستیِ سیزده اینچی رو از آستینم کشیدم بیرون و گرفتم صاف توی تاریکیِ درونش:
- حالا نشونت میدم ساکت شدن یعنی چی...
از لای جمعیت رد شدم. با شونه دو نفرشونو پرت کردم روی لجنهای کنار جوب. صدای اعتراض یکیشون بلند شد، ولی وقتی برگشتم و دستمو بردم سمت چوبدستیِ سرخدارم، درجا خفه خون گرفت و خزید توی تاریکی.
رسیدم درست جلوی کمد. کمدِ چوبی کهنه هنوز داشت مثل بید میلرزید و رگههای نور بنفش از درزهای شکستهش میزد بیرون. زوزهای که از توش میاومد، بیشتر شبیه نالهی یه جن به تله افتاده بود تا یه جادوی واقعی. بوی چوب سوخته و گوگرد کل فضا رو پر کرده بود.
پوزخند زدم. چاقوی ضامندار نقرهایم رو از توی جیب کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک خشک، تیغهی تیزش پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام.
عصام رو کوبیدم به تنهی کمد: تق!
- خفهشو آشغال! فکر کردی دو تا ترقهبازی راه بندازی کل ناکترن زیر پات خالی میشه؟
کمد انگار صدای تحقیر لسترنجها رو فهمیده باشه، یه لرزش شدیدتر کرد و درِ چوبیش با صدای غژغژ نیمباز شد. سرمای یخی و گزندهای صاف خورد توی صورتم؛ از همون سرمایی که بوی طلسمهای تاریک و باستانی رو میداد. دستمو دراز کردم و نوک چاقوی نقره رو فرو کردم توی درز درِ کمد، درست جایی که لولاهای سیاهش داشت از جا کنده میشد.
برگشتم سمت جمعیت بزدلی که ده متر عقبتر کز کرده بودن. با تحکم و صدای بم گفتم:
- چیه وایسادید زل زدید؟ یه کمد چهار تا جیغ کشیده شلوارهاتون خیس شده؟ این اسباببازیهای مالفویها و بورگین برای ترسوندن شما گداگشنهها خوبه، نه کسی که آزکابان رو پشت سر گذاشته!
رو چرخوندم سمت درِ باز کمد. نوک چوبدستیِ سیزده اینچی رو از آستینم کشیدم بیرون و گرفتم صاف توی تاریکیِ درونش:
- حالا نشونت میدم ساکت شدن یعنی چی...
افرادی که لایک کردند
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/20
تولد نقش: 1405/04/21
آخرین ورود: جمعه 17 مهر 1405 21:18
از: کیوتو
پستها:
59

کمد دوباره لرزید و صدایی از اعماق بیرون آمد. صدایی که گویا به او گفته بودند طنینی بلند بیاب و آرام بودنت را هم در کنارش ادامه بده. شاید نیز یاد گرفته بود نتهای زیر و بم را هم زمان اجرا کند.
به هر حال، کسی حتی نیمنگاهی به کمد لرزان نینداخت. ظهور عاشق قدیمی سلوینیا و رفتارهای سوزناکش، آن هم در کنار دامبلدور جوان، نسخههای شگفتیآفرین و جیمز پاتر باعث شده بود افراد تنها مانده با کمد جرئت نکنند به آن نزدیک شوند. اجماعی جمعی شکل گرفته بود که:
- بترکه بهتر از اینه که خودمون بریم تو دهن اژدهایی که به چشمش سیخونک زدن.
کمد جیغ زد؛ چنان که کوچهی ناکترن به لرزه درآمد؛ اما تنها واکنش جمعیت دورتر شدن بود. کمد فهمید که دو صد جیغ چو نیم آرامش نیست و موسیقی نواخت؛ اما جمعیت گوشهایشان را گرفتند.
کمد دیگر تحمل نداشت. تصمیم گرفت کاری کند که دیکر نتوانند نادیدهاش بگیرند. در سرزمین خودش پادشاهی می کرد و قرار نبود مشتی انسان نادیدهاش بگیرند. نور بنفشی از خودش ساطع کرد و جمعیت را مجبور کرد به او نگاه کنند.
کمد با آن همه هیاهو، نه حامل پیام مهمی بود و نه شیء بااهمیتی در دلش پنهان داشت. فقط میخواست دیده شود و مخاطب جذب کند؛ برای همین، باکی نداشت که یک تکه کاغذ پنج سانتی متری را با چنین جیغ و فریادی برای جمعیت حاضر در مغازه پرت کنند.
مرد لاغراندام و کیمونوپوشی به نام «کاتسوجی یامازاکی» از میان جادوگران و ساحرگان بیرون آمد. کاغذ را برداشت و بررسی کرد. با هر بار خواندن، بیشتر به گچ رنگپریده شباهت پیدا میکرد.
- زاویهی حرف ب سی و شش درجهست، باید سی و پنج درجه باشه.
ریموس لوپین شکلاتی از جیبش درآورد و خواست به کاتسوجی بدهد که این بار صدای هقهق آمد.
- نقطهها سر جاشون نیستن. جای فاعل و مفعول غلطه...
دامبلدور جوان خواست به تقلید از نسخهی مسن خود بگوید مگر چه میشود و باید کمی آبنبات لیمویی و چای بخورد تا جان بگیرد؛ اما کاتسوجی که دیگر توان نداشت، بیتوجه به جملهی کمد مبنا بر پس گرفته نشدن جنس فروخته شده، نامه را به سمت کمد انداخت و خارج شد.
کمد لحظهای درنگ کرد. باید دوباره میلرزید؟ یا شاید سکوت اختیار میکرد؟ مرلین میدانست و نویسندهی بعدی!
به هر حال، کسی حتی نیمنگاهی به کمد لرزان نینداخت. ظهور عاشق قدیمی سلوینیا و رفتارهای سوزناکش، آن هم در کنار دامبلدور جوان، نسخههای شگفتیآفرین و جیمز پاتر باعث شده بود افراد تنها مانده با کمد جرئت نکنند به آن نزدیک شوند. اجماعی جمعی شکل گرفته بود که:
- بترکه بهتر از اینه که خودمون بریم تو دهن اژدهایی که به چشمش سیخونک زدن.
کمد جیغ زد؛ چنان که کوچهی ناکترن به لرزه درآمد؛ اما تنها واکنش جمعیت دورتر شدن بود. کمد فهمید که دو صد جیغ چو نیم آرامش نیست و موسیقی نواخت؛ اما جمعیت گوشهایشان را گرفتند.
کمد دیگر تحمل نداشت. تصمیم گرفت کاری کند که دیکر نتوانند نادیدهاش بگیرند. در سرزمین خودش پادشاهی می کرد و قرار نبود مشتی انسان نادیدهاش بگیرند. نور بنفشی از خودش ساطع کرد و جمعیت را مجبور کرد به او نگاه کنند.
کمد با آن همه هیاهو، نه حامل پیام مهمی بود و نه شیء بااهمیتی در دلش پنهان داشت. فقط میخواست دیده شود و مخاطب جذب کند؛ برای همین، باکی نداشت که یک تکه کاغذ پنج سانتی متری را با چنین جیغ و فریادی برای جمعیت حاضر در مغازه پرت کنند.
مرد لاغراندام و کیمونوپوشی به نام «کاتسوجی یامازاکی» از میان جادوگران و ساحرگان بیرون آمد. کاغذ را برداشت و بررسی کرد. با هر بار خواندن، بیشتر به گچ رنگپریده شباهت پیدا میکرد.
- زاویهی حرف ب سی و شش درجهست، باید سی و پنج درجه باشه.

ریموس لوپین شکلاتی از جیبش درآورد و خواست به کاتسوجی بدهد که این بار صدای هقهق آمد.
- نقطهها سر جاشون نیستن. جای فاعل و مفعول غلطه...
دامبلدور جوان خواست به تقلید از نسخهی مسن خود بگوید مگر چه میشود و باید کمی آبنبات لیمویی و چای بخورد تا جان بگیرد؛ اما کاتسوجی که دیگر توان نداشت، بیتوجه به جملهی کمد مبنا بر پس گرفته نشدن جنس فروخته شده، نامه را به سمت کمد انداخت و خارج شد.
کمد لحظهای درنگ کرد. باید دوباره میلرزید؟ یا شاید سکوت اختیار میکرد؟ مرلین میدانست و نویسندهی بعدی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/7/15 20:18:21
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: سهشنبه 28 مهر 1405 16:29
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
153
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

خلاصه سوژه :
در ناکترن مغازهای عجیب به نام «چیزهایی که هرگز نداشتی» باز شده بود که با یک کمد جادویی، خواستههای مردم را میساخت.
ولدمورت با برادری دماغدار بیرون آمد و اسنیپ هم لیلیِ سفارشیاش را گرفت،
دامبلدور هم برای درمان پادردش درخواست معجون جوانی کرد، ولی کمد ترکید و نسخهی جوان خودش را تحویل داد.
بعد از خراب شدن کمد فروشنده با گالیونها فرار کرد.
با رسیدن کارآگاهان وزارت، ولدمورت برای شکایت از کلاهبرداری جلو رفت، اما خودش به جرم مجرم تحت تعقیب بودن دستگیر شد.
در اوج این آشوب، کمد دوباره منفجر شد و جیمز پاتر، چند نسخهی عجیب و حتی یک دامبلدور جوان دیگر از آن بیرون ریختند.
کمد دوباره لرزید، نور بنفشی از آن بیرون زد و صدایی مرموز از داخلش گفت: «سؤال خوبیه...» و ادامه ماجرا
ـ سؤال خوبیه...
همه یهدفعه ساکت شدن و به کمد زل زدن.
سلوینیا که تا اون لحظه یه گوشه وایساده بود و با قیافهای کاملاً مشکوک به این بل بَشو نگاه میکرد، اومد جلو و گفت:
ـ فقط یکی به من بگه چرا هرچی این کمد بیشتر کار میکنه، من بیشتر میخوام از ناکترن فرار کنم.
هنوز حرفش تموم نشده بود که کمد با صدای «تق» لرزید.
ولدمورت فوراً چوبدستیشو کشید:
ـ همه عقب!
سلوینیا گفت:
ـ ولش کن تام، این کمد تا الان از نصف وزارتخونه هم بیشتر آدم تحویل داده، بذار ببینیم این یکی چیه.
کمد یه صدای «پوف » کرد و یه تیکه کاغذ پرت شد وسط کوچه.
دامبلدور پیر خم شد و برداشتش:
ـ اسم مشتری روشه...
اسنیپ جلو اومد:
ـ کیه؟
دامبلدور کاغذ رو خوند و یهو قیافهش عوض شد:
ـ سلوینیا.
سلوینیا با تعجب گفت:
ـ من؟! من اصلاً چیزی سفارش ندادم!
صدای داخل کمد گفت:
ـ میدونم...
همه ساکت شدن.
ـ چون تو مشتری نیستی... تو خودِ سفارشی!
برادر دماغدار ولدمورت زیر لب گفت:
ـ من که گفتم این کمد سالم نیست.
کمد ناگهان با صدای مهیبی باز شد و یه نفر از داخلش پرت شد وسط کوچه.
اول یه دست بیرون اومد... بعد سر... بعد یه عالمه خز ...
و بعد، نه دم با شکوه از پشتش باز شد.

سلوینیا همونجا خشکش زد.
مرد خاک لباسش رو تکوند و گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم، سلوینیا!
سلوینیا چشمهاشو ریز کرد:
ـ تو...؟!
مرد با لبخند گفت:
ـ خودمم.
دامبلدور جوان با تعجب پرسید:
ـ این کیه؟
سلوینیا بدون اینکه چشم از مرد برداره گفت:
ـ یه اشتباه قدیمی.
مرد با دلخوری گفت:
ـ اشتباه ؟! من یه زمانی عاشقت بودم کثافت!
ولدمورت زیر لب گفت:
ـ عجب... کمد از رابطههای شکستخورده هم نسخه میسازه؟!
مرد نهدم به سلوینیا نزدیک شد و گفت:
ـ دلم برات تنگ شده بود..
سلوینیا خشک و خونسرد جواب داد:
ـ من نه.
مرد نهدم لبخند تلخی زد:
ـ میدونستم هنوز یه ذره دوستم داری...
سلوینیا نگاهش کرد و گفت:
ـ یه ذره؟ آره... به اندازهای که دلم میخواد دوباره بندازمت توی کمد.
مرد نهدم خواست جواب بده که کمد ناگهان با صدای «پوف » دوباره باز شد و باز همان صدا :
_ جنس فروخته شده پس گرفته میشود
و او را کشید داخل؛ صدایش از داخل کمد آمد: سلوینیاااا
سلوینیا با خونسردی در کمد رو بست و گفت:
ـ خب... ظاهراً این عشق قدیمی هنوزم جای خودش رو پیدا نکرده!
در ناکترن مغازهای عجیب به نام «چیزهایی که هرگز نداشتی» باز شده بود که با یک کمد جادویی، خواستههای مردم را میساخت.
ولدمورت با برادری دماغدار بیرون آمد و اسنیپ هم لیلیِ سفارشیاش را گرفت،
دامبلدور هم برای درمان پادردش درخواست معجون جوانی کرد، ولی کمد ترکید و نسخهی جوان خودش را تحویل داد.
بعد از خراب شدن کمد فروشنده با گالیونها فرار کرد.
با رسیدن کارآگاهان وزارت، ولدمورت برای شکایت از کلاهبرداری جلو رفت، اما خودش به جرم مجرم تحت تعقیب بودن دستگیر شد.
در اوج این آشوب، کمد دوباره منفجر شد و جیمز پاتر، چند نسخهی عجیب و حتی یک دامبلدور جوان دیگر از آن بیرون ریختند.
کمد دوباره لرزید، نور بنفشی از آن بیرون زد و صدایی مرموز از داخلش گفت: «سؤال خوبیه...» و ادامه ماجرا
ـ سؤال خوبیه...
همه یهدفعه ساکت شدن و به کمد زل زدن.
سلوینیا که تا اون لحظه یه گوشه وایساده بود و با قیافهای کاملاً مشکوک به این بل بَشو نگاه میکرد، اومد جلو و گفت:
ـ فقط یکی به من بگه چرا هرچی این کمد بیشتر کار میکنه، من بیشتر میخوام از ناکترن فرار کنم.
هنوز حرفش تموم نشده بود که کمد با صدای «تق» لرزید.
ولدمورت فوراً چوبدستیشو کشید:
ـ همه عقب!
سلوینیا گفت:
ـ ولش کن تام، این کمد تا الان از نصف وزارتخونه هم بیشتر آدم تحویل داده، بذار ببینیم این یکی چیه.
کمد یه صدای «پوف » کرد و یه تیکه کاغذ پرت شد وسط کوچه.
دامبلدور پیر خم شد و برداشتش:
ـ اسم مشتری روشه...
اسنیپ جلو اومد:
ـ کیه؟
دامبلدور کاغذ رو خوند و یهو قیافهش عوض شد:
ـ سلوینیا.
سلوینیا با تعجب گفت:
ـ من؟! من اصلاً چیزی سفارش ندادم!
صدای داخل کمد گفت:
ـ میدونم...
همه ساکت شدن.
ـ چون تو مشتری نیستی... تو خودِ سفارشی!
برادر دماغدار ولدمورت زیر لب گفت:
ـ من که گفتم این کمد سالم نیست.
کمد ناگهان با صدای مهیبی باز شد و یه نفر از داخلش پرت شد وسط کوچه.
اول یه دست بیرون اومد... بعد سر... بعد یه عالمه خز ...
و بعد، نه دم با شکوه از پشتش باز شد.

سلوینیا همونجا خشکش زد.
مرد خاک لباسش رو تکوند و گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم، سلوینیا!
سلوینیا چشمهاشو ریز کرد:
ـ تو...؟!
مرد با لبخند گفت:
ـ خودمم.
دامبلدور جوان با تعجب پرسید:
ـ این کیه؟
سلوینیا بدون اینکه چشم از مرد برداره گفت:
ـ یه اشتباه قدیمی.
مرد با دلخوری گفت:
ـ اشتباه ؟! من یه زمانی عاشقت بودم کثافت!
ولدمورت زیر لب گفت:
ـ عجب... کمد از رابطههای شکستخورده هم نسخه میسازه؟!
مرد نهدم به سلوینیا نزدیک شد و گفت:
ـ دلم برات تنگ شده بود..
سلوینیا خشک و خونسرد جواب داد:
ـ من نه.
مرد نهدم لبخند تلخی زد:
ـ میدونستم هنوز یه ذره دوستم داری...
سلوینیا نگاهش کرد و گفت:
ـ یه ذره؟ آره... به اندازهای که دلم میخواد دوباره بندازمت توی کمد.
مرد نهدم خواست جواب بده که کمد ناگهان با صدای «پوف » دوباره باز شد و باز همان صدا :
_ جنس فروخته شده پس گرفته میشود
و او را کشید داخل؛ صدایش از داخل کمد آمد: سلوینیاااا
سلوینیا با خونسردی در کمد رو بست و گفت:
ـ خب... ظاهراً این عشق قدیمی هنوزم جای خودش رو پیدا نکرده!
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: شنبه 18 مهر 1405 04:03
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

دود غلیظتری از دل کمد بیرون زد و روی سنگفرش کوچه پخش شد؛ رنگش بین بنفش و خاکستری در نوسان بود و بویی شبیه پارچهی سوخته میداد. ولدمورت چند قدم عقب رفت، دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی که هنوز روی دامبلدورِ جوانِ در حال قر دادن خشک شده بود، نفسی عصبی کشید.
- بس کن پیرمرد! داری آبروی محفلت را هم
میبری، چه برسد به آبروی ما، ما قبلا لردی
بودیم آبرومند!
برادر دماغدار لرد، بعد شنیدن این حرف برادرش بدون اختیار خندید.
- قبلا؟ کی؟ مگر بیدماغ ها هم آبرو دارند؟
دامبلدورِ جوان هم بدون آنکه از رقصیدنش دست بکشد، کمرش را با ریتمی که انگار سالها تمرینش کرده چرخاند. نفسش تند بود اما لبخندش گشادتر از همیشه.
- آبرو چیه دیگه؟ باباجان من صد ساله ندیده بودم کمرم اینجوری کار کنه! بذار حالشو ببرم!
ولدمورت با سکوت معناداری چشمی برای آن دو نازک کرد و چیزی نگفت؛ کمی آنطرف تر، دامبلدور پیر با ناباوری به نسخهی جوان خودش خیره شد. ریش بلند و سفیدش زیر نور مشعلهای کوچه میدرخشید و پیشانیاش چین خورده بود، انگار داشت با تمام وجودش تلاش میکرد قبول کند آن موجود پرانرژی وسط کوچه، خودِ خودش است.
- یعنی من... من اونجوری بودم؟
برادر دماغدار ولدمورت، که دماغ بزرگش زیر نور مشعلها سایهای غولآسا روی دیوار مغازه انداخته بود، دستش را با ذوق روی همان دماغ کشید و میان جمعیت جلو آمد.
- ما میگوییم بیخیال دعوا شویم و یک عکس دستهجمعی بگیریم؛ حیف دماغ زیبایمان است که در خاطره ها ثبت نشود
جیمز، که تابلوی «جنس فروختهشده پس گرفته نمیشود» هنوز زیر بغلش بود، دست لیلی را رها کرد و با گامی بلند و موهای ژولیدهاش، سمت جمعیت برگشت.
- ایول! من عکاسی بلدم!
رئیس کارآگاهان چوبدستیاش را پایین آورد. دستش کمی میلرزید و نگاهش بین ولدمورت، دو دامبلدور، و کمدِ نیمهسوخته در رفتوآمد بود.
- فکر نکنم گزارشی که امشب مینویسم رو کسی توی وزارتخونه باور کنه
جمعیت حاضر در آنجا کم کم برای ژست گرفتن آماده میشدند که دامبلدورِ جوان ناگهان از حرکت ایستاد، دستش هنوز بالای سرش بود، و رو به کمد چرخید. صورتش، برخلاف چند لحظه پیش، حالا جدی شده بود.
- راستی، صبر کنید ببینم... من از کجا اومدم بیرون؟ یعنی من الان همون دامبلدورم؟ یا یه دامبلدور دیگهام؟
سکوت کوچه را گرفت. حتی صدای جیغهای دوردست هم برای چند ثانیه قطع شد.
کمد، با آن پایهی نیمسوختهاش، آرامآرام دوباره لرزید؛ چوبهای ترکخوردهاش زیر نور مشعل میدرخشیدند و از لای در نیمهبازش، نوری بنفشتر از قبل بیرون زد.
- سوال خوبیه...
صدا از عمق کمد بیرون آمد؛ خشدار، کِشدار، انگار از ته یک چاه میآمد. دودی تازه و غلیظتر از در بیرون ریخت و روی سر جمعیت پخش شد، و کوچهی ناکترن، برای بار سوم آن شب، در هالهای از ابهام فرو رفت و هیچکس، حتی خودِ کمد، دیگر مطمئن نبود قرار است چه کسی از آن در بیرون بیاید.
- بس کن پیرمرد! داری آبروی محفلت را هم
میبری، چه برسد به آبروی ما، ما قبلا لردی
بودیم آبرومند!
برادر دماغدار لرد، بعد شنیدن این حرف برادرش بدون اختیار خندید.
- قبلا؟ کی؟ مگر بیدماغ ها هم آبرو دارند؟
دامبلدورِ جوان هم بدون آنکه از رقصیدنش دست بکشد، کمرش را با ریتمی که انگار سالها تمرینش کرده چرخاند. نفسش تند بود اما لبخندش گشادتر از همیشه.
- آبرو چیه دیگه؟ باباجان من صد ساله ندیده بودم کمرم اینجوری کار کنه! بذار حالشو ببرم!
ولدمورت با سکوت معناداری چشمی برای آن دو نازک کرد و چیزی نگفت؛ کمی آنطرف تر، دامبلدور پیر با ناباوری به نسخهی جوان خودش خیره شد. ریش بلند و سفیدش زیر نور مشعلهای کوچه میدرخشید و پیشانیاش چین خورده بود، انگار داشت با تمام وجودش تلاش میکرد قبول کند آن موجود پرانرژی وسط کوچه، خودِ خودش است.
- یعنی من... من اونجوری بودم؟
برادر دماغدار ولدمورت، که دماغ بزرگش زیر نور مشعلها سایهای غولآسا روی دیوار مغازه انداخته بود، دستش را با ذوق روی همان دماغ کشید و میان جمعیت جلو آمد.
- ما میگوییم بیخیال دعوا شویم و یک عکس دستهجمعی بگیریم؛ حیف دماغ زیبایمان است که در خاطره ها ثبت نشود
جیمز، که تابلوی «جنس فروختهشده پس گرفته نمیشود» هنوز زیر بغلش بود، دست لیلی را رها کرد و با گامی بلند و موهای ژولیدهاش، سمت جمعیت برگشت.
- ایول! من عکاسی بلدم!
رئیس کارآگاهان چوبدستیاش را پایین آورد. دستش کمی میلرزید و نگاهش بین ولدمورت، دو دامبلدور، و کمدِ نیمهسوخته در رفتوآمد بود.
- فکر نکنم گزارشی که امشب مینویسم رو کسی توی وزارتخونه باور کنه
جمعیت حاضر در آنجا کم کم برای ژست گرفتن آماده میشدند که دامبلدورِ جوان ناگهان از حرکت ایستاد، دستش هنوز بالای سرش بود، و رو به کمد چرخید. صورتش، برخلاف چند لحظه پیش، حالا جدی شده بود.
- راستی، صبر کنید ببینم... من از کجا اومدم بیرون؟ یعنی من الان همون دامبلدورم؟ یا یه دامبلدور دیگهام؟
سکوت کوچه را گرفت. حتی صدای جیغهای دوردست هم برای چند ثانیه قطع شد.
کمد، با آن پایهی نیمسوختهاش، آرامآرام دوباره لرزید؛ چوبهای ترکخوردهاش زیر نور مشعل میدرخشیدند و از لای در نیمهبازش، نوری بنفشتر از قبل بیرون زد.
- سوال خوبیه...
صدا از عمق کمد بیرون آمد؛ خشدار، کِشدار، انگار از ته یک چاه میآمد. دودی تازه و غلیظتر از در بیرون ریخت و روی سر جمعیت پخش شد، و کوچهی ناکترن، برای بار سوم آن شب، در هالهای از ابهام فرو رفت و هیچکس، حتی خودِ کمد، دیگر مطمئن نبود قرار است چه کسی از آن در بیرون بیاید.
افرادی که لایک کردند
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/21
تولد نقش: 1405/05/21
آخرین ورود: امروز ساعت 00:00
از: میان شعله و خاکستر!
پستها:
58
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

-وای جیمز! این همه مدت تو کمد بودی؟
من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!
لیلی دستِ تابلویِ جیمز به دست...چیزه، ببخشید اشتباه شد، جیمزِ تابلو به دست رو میگیره و از کادر خارج میشه تا با موفقیت دل اسنیپ رو بشکنه.
اسنیپ با حسرت به کادر نگاه میکنه و دستش رو به دنبال پاکت سیگار داخل جیبش میکنه اما پیش از اینکه فرصت کنه سیگاری از پاکت دربیاره تا روشنش کنه، دچار جو گرفتگی شدید میشه و اون رو جلوی خودش میگیره.
-و این نشان مخصوص حاکم بزرگه. میدونید چه کسی دربرابر شماست؟ مامور مخصوص حاکم بزرگ!سوروس کومان!
-جانم؟
-ام... این برای اینجا نبود؟
-و اینک...
پیش از اینکه کسی بتونه جواب سوروس رو بده، کسی جلوی دوربین میپره.
-آها، حالا اینوری.
دامبلدور که کمر و بدن جَوونش خیلی بهش خوش اومده بود و از قضا قر هم توش فراوون بود شروع کرد به چپ و راست کردنش و قر دادنش.
-باباجان خجالت نکشید بیاین وسط...اهاااا! حالا چپ حالا راست حالا...ترانسیلوانیایی...ببین تام بابا! ببین چه جوون شدم باباجان! اگه تونستی بیا قر بده!
-بنظرم...
-بیا بابا! انقدر خودتونو نگیرید باباجانیا! حالا یه قر بدید مگه چه طو میشه؟
من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!
لیلی دستِ تابلویِ جیمز به دست...چیزه، ببخشید اشتباه شد، جیمزِ تابلو به دست رو میگیره و از کادر خارج میشه تا با موفقیت دل اسنیپ رو بشکنه.
اسنیپ با حسرت به کادر نگاه میکنه و دستش رو به دنبال پاکت سیگار داخل جیبش میکنه اما پیش از اینکه فرصت کنه سیگاری از پاکت دربیاره تا روشنش کنه، دچار جو گرفتگی شدید میشه و اون رو جلوی خودش میگیره.
-و این نشان مخصوص حاکم بزرگه. میدونید چه کسی دربرابر شماست؟ مامور مخصوص حاکم بزرگ!سوروس کومان!
-جانم؟
-ام... این برای اینجا نبود؟
-و اینک...
پیش از اینکه کسی بتونه جواب سوروس رو بده، کسی جلوی دوربین میپره.
-آها، حالا اینوری.
دامبلدور که کمر و بدن جَوونش خیلی بهش خوش اومده بود و از قضا قر هم توش فراوون بود شروع کرد به چپ و راست کردنش و قر دادنش.
-باباجان خجالت نکشید بیاین وسط...اهاااا! حالا چپ حالا راست حالا...ترانسیلوانیایی...ببین تام بابا! ببین چه جوون شدم باباجان! اگه تونستی بیا قر بده!
-بنظرم...
-بیا بابا! انقدر خودتونو نگیرید باباجانیا! حالا یه قر بدید مگه چه طو میشه؟
افرادی که لایک کردند
حداقل منفجر نشد!
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: سهشنبه 28 مهر 1405 16:29
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
153
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

درست همون لحظه، صدای انفجار مهیبی از توی مغازه بلند شد و کل کوچه برای یه لحظه ساکت شد.
از پشت شیشه یه نور بنفش زد بیرون و کمد نصفهسوخته شروع کرد به لرزیدن.
ـ تق... تق... تَق... بــــــــوم!
همه با وحشت برگشتن سمت مغازه.
درِ قفلشده خودش باز شد و کمد، در حالی که یه پایهش آتیش گرفته بود، آرومآروم از مغازه اومد بیرون و شروع کرد وسط کوچه راه رفتن انگار نه انگار پنج دقیقه پیش منفجر شده!
اسنیپ لیلی رو گرفت بغلش و در حالی که با سرعت میدوید گفت:
ـ همه برن کنار! این کمد هنوز کارش تموم نشده!
لیلی که از بغلش آویزون بود، داد زد:
ـ اول منو بذار زمین، بعد دنیا رو نجات بده!
هنوز اسنیپ جواب نداده بود که کمد یه عطسهی محکم کرد:
ـ هــــــــاپچوو!
و با یه (پوف!) چند نفر رو پرت کرد وسط کوچه؛ یه دامبلدور بیستساله، یه جادوگر با لباس کوئیدیچ که هنوز دستهی جاروش توی دستش بود و یه مرد که دماغش تقریباً به اندازهی قوری چای بود!
ولدمورت با دیدن دماغه خشکش زد.
ـ این دیگه چه کوفتیه ؟!
برادر دماغدارش با ذوق جلو رفت و گفت:
ـ وووووی! خرطوم فیل!
همون موقع دامبلدور بیستساله از روی زمین بلند شد، لباسش رو تکوند و با تعجب گفت:
ـ من کجام؟ چرا پاهام درد نمیکنه؟!
دامبلدور پیر که تازه فهمیده بود اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست، به کمد خیره شد.
روی درِ کمد، نوشتهای ظاهر شد:
مشتری گرامی، به دلیل نقص فنی، سفارش شما ممکنه شامل نسخهی اصلی، نسخهی جوان، نسخهی اشتباهی یا یکی از بستگان نزدیک باشه.
اسنیپ آروم گفت:
ـ من فقط یه لیلی خواسته بودم...
همون لحظه کمد دوباره لرزید.
از داخلش صدایی اومد:
ـ جیمز... جیمز پاتر...
اسنیپ رنگش پرید.
ـ نه...
در نیمه شکسته کمد باز شد و جیمز پاتر بیرون اومد؛ یه تابلوی بزرگ هم دستش بود:
نسخهی سفارشی مخصوص اسنیپ ـ جنس فروختهشده پس گرفته نمیشه!
اسنیپ فقط به تابلو نگاه کرد.
بعد به جیمز.
بعد دوباره به تابلو.
ـ من چرا حس میکنم این مغازه آخرش منو بدبخت میکنه؟
جیمز مرموزانه لبخندی زد ..
از پشت شیشه یه نور بنفش زد بیرون و کمد نصفهسوخته شروع کرد به لرزیدن.
ـ تق... تق... تَق... بــــــــوم!
همه با وحشت برگشتن سمت مغازه.
درِ قفلشده خودش باز شد و کمد، در حالی که یه پایهش آتیش گرفته بود، آرومآروم از مغازه اومد بیرون و شروع کرد وسط کوچه راه رفتن انگار نه انگار پنج دقیقه پیش منفجر شده!
اسنیپ لیلی رو گرفت بغلش و در حالی که با سرعت میدوید گفت:
ـ همه برن کنار! این کمد هنوز کارش تموم نشده!
لیلی که از بغلش آویزون بود، داد زد:
ـ اول منو بذار زمین، بعد دنیا رو نجات بده!
هنوز اسنیپ جواب نداده بود که کمد یه عطسهی محکم کرد:
ـ هــــــــاپچوو!
و با یه (پوف!) چند نفر رو پرت کرد وسط کوچه؛ یه دامبلدور بیستساله، یه جادوگر با لباس کوئیدیچ که هنوز دستهی جاروش توی دستش بود و یه مرد که دماغش تقریباً به اندازهی قوری چای بود!
ولدمورت با دیدن دماغه خشکش زد.
ـ این دیگه چه کوفتیه ؟!
برادر دماغدارش با ذوق جلو رفت و گفت:
ـ وووووی! خرطوم فیل!
همون موقع دامبلدور بیستساله از روی زمین بلند شد، لباسش رو تکوند و با تعجب گفت:
ـ من کجام؟ چرا پاهام درد نمیکنه؟!
دامبلدور پیر که تازه فهمیده بود اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست، به کمد خیره شد.
روی درِ کمد، نوشتهای ظاهر شد:
مشتری گرامی، به دلیل نقص فنی، سفارش شما ممکنه شامل نسخهی اصلی، نسخهی جوان، نسخهی اشتباهی یا یکی از بستگان نزدیک باشه.
اسنیپ آروم گفت:
ـ من فقط یه لیلی خواسته بودم...
همون لحظه کمد دوباره لرزید.
از داخلش صدایی اومد:
ـ جیمز... جیمز پاتر...
اسنیپ رنگش پرید.
ـ نه...
در نیمه شکسته کمد باز شد و جیمز پاتر بیرون اومد؛ یه تابلوی بزرگ هم دستش بود:
نسخهی سفارشی مخصوص اسنیپ ـ جنس فروختهشده پس گرفته نمیشه!
اسنیپ فقط به تابلو نگاه کرد.
بعد به جیمز.
بعد دوباره به تابلو.
ـ من چرا حس میکنم این مغازه آخرش منو بدبخت میکنه؟
جیمز مرموزانه لبخندی زد ..
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

نقل قول:
صدای شیپور: بــــــــــــــوم ... بــــــــــــــــــــــوم
و در دنباله آن صدای بَبوووووووو بَبووووووووو شنیده شد که نشون میداد کارآگاهان وزارت که روی جاروهاشون چراغ گردون پلیس بستن سر و کله شون داره پیدا میشه. خلاصه بعد از چند لحظه همه مامورای وزارت سحر و جادو ریختن جلوی در مغازه.
ولدمورت تا کارآگاهان رو دید رفت جلوشون و گفت:
_ آقا! این مغازه کلاه برداری کرده! برادر اشتباهی به من داده! سریعا درشو تخته کنید!
کارآگاهی که رییس بقیه بود در حالی که داشت از تعجب چونه شو میخاروند گفت:
_ تو ولدمورتی؟! خود خودشی؟!
ولدمورت:
_ بلی!
رییس کارآگاهان:
_ اونوقت از کلاهبرداری شکایت داری؟! تو خودت مجرم شماره یک تحت تعقیبی!
سپس رو به کارآگاهان کرد و گفت:
_ سریع دستگیرش کنید!
کارآگاهان هم چوبدستی هاشونو سریع کشیدن و به سمت ولدمورت گرفتن. از اونور مرگخوارها هم سریع چوبدستی هاشونو کشیدن و به سمت کارآگاهان گرفتن!
در این بین یکدفعه دامبلدور پرید وسط و در حالی که بخاطر درد پاش میلنگید گفت:
_ آقایون! خانم ها! آروم باشید! بیاین همه چیزو با صحبت حل کنیم!
رییس کارآگاهان:
_ تو مثلا دامبلدوری؟! به جای اینکه بیای سمت ما کمک کنی ولدمورت رو بگیریم داریم شِر و وِر میگی؟!
دامبلدور:
_ پسرجان چرا نمیفهمی؟! ولدمورت اونموقع که یه دونه بود گرفتنش تقریبا غیر ممکن بود... الان که دو تا شده! برادرش هم اضافه شده! تازه سوروس هم حال روحیش خرابه! دوباره درگیر لیلی شده! دیگه تو جبهه مرگخوارا جاسوس هم نداریم!
در این لحظه ولدمورت با خشمی وصف ناشدنی رو به سوروس کرد و گفت:
_ چی؟؟؟؟؟ تو جاسوس بودی؟؟؟؟؟
سوروس که نمیدونست چی بگه با تعجب به دامبلدور نگاه کرد! دامبلدور هم که تازه فهمیده بود سوتی داده آب دهانشو قورت داد و مظلومانه به سوروس نگاه کرد! از اونور کارآگاه ها به ولدمورت نگاه میکردن و ولدمورت به سوروس نگاه میکرد و لیلی به یکی از کارآگاه ها نگاه میکرد که شبیه جیمز بود و برادر ولدمورت به دامبلدور نگاه میکرد و خلاصه دوربین سرگیجه گرفته بود و نمیدونست به کدوم سمتی بچرخه
و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...
صدای شیپور: بــــــــــــــوم ... بــــــــــــــــــــــوم
و در دنباله آن صدای بَبوووووووو بَبووووووووو شنیده شد که نشون میداد کارآگاهان وزارت که روی جاروهاشون چراغ گردون پلیس بستن سر و کله شون داره پیدا میشه. خلاصه بعد از چند لحظه همه مامورای وزارت سحر و جادو ریختن جلوی در مغازه.
ولدمورت تا کارآگاهان رو دید رفت جلوشون و گفت:
_ آقا! این مغازه کلاه برداری کرده! برادر اشتباهی به من داده! سریعا درشو تخته کنید!
کارآگاهی که رییس بقیه بود در حالی که داشت از تعجب چونه شو میخاروند گفت:
_ تو ولدمورتی؟! خود خودشی؟!
ولدمورت:
_ بلی!
رییس کارآگاهان:
_ اونوقت از کلاهبرداری شکایت داری؟! تو خودت مجرم شماره یک تحت تعقیبی!
سپس رو به کارآگاهان کرد و گفت:
_ سریع دستگیرش کنید!
کارآگاهان هم چوبدستی هاشونو سریع کشیدن و به سمت ولدمورت گرفتن. از اونور مرگخوارها هم سریع چوبدستی هاشونو کشیدن و به سمت کارآگاهان گرفتن!
در این بین یکدفعه دامبلدور پرید وسط و در حالی که بخاطر درد پاش میلنگید گفت:
_ آقایون! خانم ها! آروم باشید! بیاین همه چیزو با صحبت حل کنیم!
رییس کارآگاهان:
_ تو مثلا دامبلدوری؟! به جای اینکه بیای سمت ما کمک کنی ولدمورت رو بگیریم داریم شِر و وِر میگی؟!
دامبلدور:
_ پسرجان چرا نمیفهمی؟! ولدمورت اونموقع که یه دونه بود گرفتنش تقریبا غیر ممکن بود... الان که دو تا شده! برادرش هم اضافه شده! تازه سوروس هم حال روحیش خرابه! دوباره درگیر لیلی شده! دیگه تو جبهه مرگخوارا جاسوس هم نداریم!
در این لحظه ولدمورت با خشمی وصف ناشدنی رو به سوروس کرد و گفت:
_ چی؟؟؟؟؟ تو جاسوس بودی؟؟؟؟؟
سوروس که نمیدونست چی بگه با تعجب به دامبلدور نگاه کرد! دامبلدور هم که تازه فهمیده بود سوتی داده آب دهانشو قورت داد و مظلومانه به سوروس نگاه کرد! از اونور کارآگاه ها به ولدمورت نگاه میکردن و ولدمورت به سوروس نگاه میکرد و لیلی به یکی از کارآگاه ها نگاه میکرد که شبیه جیمز بود و برادر ولدمورت به دامبلدور نگاه میکرد و خلاصه دوربین سرگیجه گرفته بود و نمیدونست به کدوم سمتی بچرخه
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: شنبه 18 مهر 1405 04:03
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

جمعیت هنوز در حال غرغر و جیغوداد بود که فروشنده، با آن لبخند مصنوعیاش، سعی کرد رو به جمعیت بایستد و اوضاع را جمع کند.
- خب... خب دوستان! همونطور که میبینید، کمد فعلا یکم... استراحت لازم داره. ولی نگران نباشید، تضمین ۷۲ ساعته هنوز پابرجاست!
یک جادوگر پیر از ته صف داد زد:
- تضمین چی؟! کمدت که ترکید بابا!
- تضمین این که جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود!
همین حرف کافی بود تا موج تازهای از اعتراض بلند شود. اسنیپ که هنوز داشت سعی میکرد لیلی را آرام کند، ناگهان صدایش را بالا برد.
- ولی لیلی، تو قرار بود ایندفعه عاشق من باشی نه عاشق جیمز!
- عاشق چیت بشم بچه خوشگل..مزلف؟ با اون خوانواده درهپیتت و اون بابای ماگلت...
- صددفعه گفتم اسم پدر من را...به زبان نیار
احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
- من این حرفا حالیم نیست زودباش بگو جیمز من کجاست!
کمی آنطرف تر، دامبلدور که هنوز روی زمین نشسته بود و پایش را ماساژ میداد، با صدای بلند رو به فروشنده گفت:
- جوون، من فقط یه معجون کوچیک
میخواستمها، تقصیر من نبود که کمدت نتونست تحملش کنه!
- معجون؟! شما گفتین «انقدر سالم بشم که چشم تام و برادرش کور بشه»، این دستور پخت معجون نیست، این آرزوی جنگه پیرمرد!
در همین لحظه، ولدمورت که برادر دماغدارش اورا با کله روی زمین پرت کرده بود، بالاخره بلند شد و ردایش را تکاند و با عصبانیت به سمت برادرش برگشت.
- مارا جلوی مرگخوارهایمان کلهپا روی زمین انداختی؟!
- انداختم چون داشتی جلوی همه بدون دماغ راه میرفتی و آبروی خانوادهیمان را میبردی!
مرگخواران حالا کاملاً گیج شده بودند.
نمیدانستند لرد دماغدار را تشویق کنند یا لرد بیدماغ، پس شروع کردند به همهمه و دعوا با یکدیگر، و کوچهی ناکترن که تا دیروز آرامترین جای دنیای جادوگری بود، حالا شبیه یک بازار مکارهی پر سروصدا شده بود.
فروشنده، وسط اینهمه آشوب، آرامآرام عقبعقب رفت، در مغازه را از پشت قفل کرد، و از پنجرهی کوچک پشتی فرار کرد و فراموش نکرد که کیسهی گالیونها را هم با خودش ببرد.
و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...
- خب... خب دوستان! همونطور که میبینید، کمد فعلا یکم... استراحت لازم داره. ولی نگران نباشید، تضمین ۷۲ ساعته هنوز پابرجاست!
یک جادوگر پیر از ته صف داد زد:
- تضمین چی؟! کمدت که ترکید بابا!
- تضمین این که جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود!
همین حرف کافی بود تا موج تازهای از اعتراض بلند شود. اسنیپ که هنوز داشت سعی میکرد لیلی را آرام کند، ناگهان صدایش را بالا برد.
- ولی لیلی، تو قرار بود ایندفعه عاشق من باشی نه عاشق جیمز!
- عاشق چیت بشم بچه خوشگل..مزلف؟ با اون خوانواده درهپیتت و اون بابای ماگلت...
- صددفعه گفتم اسم پدر من را...به زبان نیار
احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
- من این حرفا حالیم نیست زودباش بگو جیمز من کجاست!
کمی آنطرف تر، دامبلدور که هنوز روی زمین نشسته بود و پایش را ماساژ میداد، با صدای بلند رو به فروشنده گفت:
- جوون، من فقط یه معجون کوچیک
میخواستمها، تقصیر من نبود که کمدت نتونست تحملش کنه!
- معجون؟! شما گفتین «انقدر سالم بشم که چشم تام و برادرش کور بشه»، این دستور پخت معجون نیست، این آرزوی جنگه پیرمرد!
در همین لحظه، ولدمورت که برادر دماغدارش اورا با کله روی زمین پرت کرده بود، بالاخره بلند شد و ردایش را تکاند و با عصبانیت به سمت برادرش برگشت.
- مارا جلوی مرگخوارهایمان کلهپا روی زمین انداختی؟!
- انداختم چون داشتی جلوی همه بدون دماغ راه میرفتی و آبروی خانوادهیمان را میبردی!
مرگخواران حالا کاملاً گیج شده بودند.
نمیدانستند لرد دماغدار را تشویق کنند یا لرد بیدماغ، پس شروع کردند به همهمه و دعوا با یکدیگر، و کوچهی ناکترن که تا دیروز آرامترین جای دنیای جادوگری بود، حالا شبیه یک بازار مکارهی پر سروصدا شده بود.
فروشنده، وسط اینهمه آشوب، آرامآرام عقبعقب رفت، در مغازه را از پشت قفل کرد، و از پنجرهی کوچک پشتی فرار کرد و فراموش نکرد که کیسهی گالیونها را هم با خودش ببرد.
و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...
افرادی که لایک کردند
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green
