به هر حال، کسی حتی نیمنگاهی به کمد لرزان نینداخت. ظهور عاشق قدیمی سلوینیا و رفتارهای سوزناکش، آن هم در کنار دامبلدور جوان، نسخههای شگفتیآفرین و جیمز پاتر باعث شده بود افراد تنها مانده با کمد جرئت نکنند به آن نزدیک شوند. اجماعی جمعی شکل گرفته بود که:
- بترکه بهتر از اینه که خودمون بریم تو دهن اژدهایی که به چشمش سیخونک زدن.
کمد جیغ زد؛ چنان که کوچهی ناکترن به لرزه درآمد؛ اما تنها واکنش جمعیت دورتر شدن بود. کمد فهمید که دو صد جیغ چو نیم آرامش نیست و موسیقی نواخت؛ اما جمعیت گوشهایشان را گرفتند.
کمد دیگر تحمل نداشت. تصمیم گرفت کاری کند که دیکر نتوانند نادیدهاش بگیرند. در سرزمین خودش پادشاهی می کرد و قرار نبود مشتی انسان نادیدهاش بگیرند. نور بنفشی از خودش ساطع کرد و جمعیت را مجبور کرد به او نگاه کنند.
کمد با آن همه هیاهو، نه حامل پیام مهمی بود و نه شیء بااهمیتی در دلش پنهان داشت. فقط میخواست دیده شود و مخاطب جذب کند؛ برای همین، باکی نداشت که یک تکه کاغذ پنج سانتی متری را با چنین جیغ و فریادی برای جمعیت حاضر در مغازه پرت کنند.
مرد لاغراندام و کیمونوپوشی به نام «کاتسوجی یامازاکی» از میان جادوگران و ساحرگان بیرون آمد. کاغذ را برداشت و بررسی کرد. با هر بار خواندن، بیشتر به گچ رنگپریده شباهت پیدا میکرد.
- زاویهی حرف ب سی و شش درجهست، باید سی و پنج درجه باشه.

ریموس لوپین شکلاتی از جیبش درآورد و خواست به کاتسوجی بدهد که این بار صدای هقهق آمد.
- نقطهها سر جاشون نیستن. جای فاعل و مفعول غلطه...
دامبلدور جوان خواست به تقلید از نسخهی مسن خود بگوید مگر چه میشود و باید کمی آبنبات لیمویی و چای بخورد تا جان بگیرد؛ اما کاتسوجی که دیگر توان نداشت، بیتوجه به جملهی کمد مبنا بر پس گرفته نشدن جنس فروخته شده، نامه را به سمت کمد انداخت و خارج شد.
کمد لحظهای درنگ کرد. باید دوباره میلرزید؟ یا شاید سکوت اختیار میکرد؟ مرلین میدانست و نویسندهی بعدی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!

احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد



