[align=justify]
@ایگور کارکاروف
[quote=ایگور کارکاروف]اگر قراره چیزی ازش بیرون بیاد، اول بگو از کدوم طرف.[/quote]
تفِ تلخ دهنم رو انداختم روی لجنهای بین دو تا قلوهسنگ کف ناکترن. نگاهم از لای تاریکیِ کلاه بارونی سر خورد سمت ایگور؛ دقیقاً همون نقطهای واستاده بود که اگه یه افعی شصتفوتی با کله میپرید بیرون، منِ لسترنج مثل دیوارِ گوشتی جلوش سبز بشم و جناب مدیر دورمشترانگ فرصت داشته باشه چارتا فرمول مندرآوردی بلغور کنه یا اصلاً ردا پسبزنه، دمش رو بذاره روی کولش و گم و گور بشه توی شلوغیهای راسته لکزده کوچه.
ولی خب، امشب وقت گیر دادن به این خصلتهای همیشگیش نبود. نشان سیاهی که فرستاده بود بالا، عین یه کلهاسکلت سبزِ خمار و چشمگودافتاده، زل زده بود به پسکوچهها. دکاندارها چنان کرکرههای زنگزده رو کوبیده بودن به زمین که بوی ترسشون تا این سر پیادهرو میزد؛ دستکم کوچه سگدو نمیزد و فضولی نمیکرد.
نوک عصای سرنقرهام رو کوبیدم لای شیار سنگفرش، جوری که تقهش تیر بکشه تو گوش سکوت ناکترن:
- تَق! -
برگشتم سمتش. پوزخندم رو نپوشوندم، اما صدام رو زیر ریشِ زبرم خفه کردم تا فقط خودش بشنوه:
- از راست که با این قد و قواره روسیت راه موش رو هم بستی، ایگور! اگه قراره زهر بپاشه یا بپره بیرون، میکشه سمت چپ، صاف تو بغل من. چوبدستیت رو غلاف نکن ولی بیخود هم توی هوا تاب نده... این چوب گردوی پیر دستم انقدر شلیک دیده که بفهمه چی قراره غافلگیرمون کنه.
کمد دوباره لرزید. نه از اون لرزههای شل و ولِ باد و موریانه؛ یه ضربه سنگین و توخالی از توی شکم چوب که صدای جابهجا شدن استخون میداد. بوی قیر گندیده و پشم سوخته از لای شکافهای پوسیدهش چنان زد بالا که بیاختیار گوشه آستین بارونیام رو کشیدم رو دماغم.
- غِژژژ... چِک! -
قفل زنگزده وسطی با یه صدای خشک جر خورد. لنگه سمت چپ کمد دو بند انگشت پرید جلو و یه سوزِ چسبناک و عفن از لای شکافش نشت کرد رو مچ پاهامون.
چوبدستیم رو بین انگشتهای کشیده و دستکشدارم محکم چرشوندم. یه پیچش ملایم به مچ دستم دادم، نوک چوب هرمِ نارنجی گرفت. چشمم رو ریز کردم روی درزِ در. تو دل سیاهی کمد، هیچ پسزمینهای دیده نمیشد؛ انگار تهش میرسید به خلاء مطلق، به قعر یه دخمه نمکشیده تو ناکجاآباد.
صدای خسخس نفس کشیدن میاومد؛ بریدهبریده، با خلطِ سنگین جادویی، شبیه دیوانهسازی که جلوش تهمانده یه قربانی رو بالا بیاره. بعد، وسط اون لایههای متراکم تاریکی، یه مشت دود ارغوانی غلیظ قل زد بالا و همراهش یه کره فلزی کندهکاریشده، پیچیده لای زنجیرهای نازک و چرکمرده، نرم و بیصدا شناور شد تا نیممتری بیرونِ در. روش یه مشت خط میخی و حروف هیروگلیف عهد عتیق حک شده بود که نبض میزد... با هر بار نبض زدنش، لایههای چوب پوسیده کمد یخ میزد و ترک برمیداشت.
اما مصیبت اون نبود؛ نگاهم از گوی لیز خورد اومد پایین، ته تاریکیِ کف کمد. لای چند لا پتوی پاره و سیاه که شبیه پوستِ مرده دور یه چیزی پیچیده شده بودن، یه جفت چشم زرد و بیمژه، گشاد و بیقرار، تو عمق تاریکی قفل شد رو نوک چکمههام.
خونم تو رگهام دوید. لبه در رو با دستِ چپ تا نیمه هل دادم عقب، جوری که زاویه شلیک چوبدستی جفتمون باز بشه. نگاهم رو از لای اون پارچهها برداشتم و زل زدم به صورتِ ایگور که تو روشناییِ فسفری رنگ گچ گرفته بود:
- ایگور! اون خرتوپرت بالایی تلهست؛ اونی که پایینه داره برای خونریزی نفس میکشه! طلسم بندِ فلزیت هنوز کار میکنه یا با فلجکننده تیکهتیکهش کنم وسط هوا؟ لفتش نده، چشمهات رو ازش برندار!
[hr]
- ادامه با: @ایگور کارکاروف -
[/align]
@ایگور کارکاروف
[quote=ایگور کارکاروف]اگر قراره چیزی ازش بیرون بیاد، اول بگو از کدوم طرف.[/quote]
تفِ تلخ دهنم رو انداختم روی لجنهای بین دو تا قلوهسنگ کف ناکترن. نگاهم از لای تاریکیِ کلاه بارونی سر خورد سمت ایگور؛ دقیقاً همون نقطهای واستاده بود که اگه یه افعی شصتفوتی با کله میپرید بیرون، منِ لسترنج مثل دیوارِ گوشتی جلوش سبز بشم و جناب مدیر دورمشترانگ فرصت داشته باشه چارتا فرمول مندرآوردی بلغور کنه یا اصلاً ردا پسبزنه، دمش رو بذاره روی کولش و گم و گور بشه توی شلوغیهای راسته لکزده کوچه.
ولی خب، امشب وقت گیر دادن به این خصلتهای همیشگیش نبود. نشان سیاهی که فرستاده بود بالا، عین یه کلهاسکلت سبزِ خمار و چشمگودافتاده، زل زده بود به پسکوچهها. دکاندارها چنان کرکرههای زنگزده رو کوبیده بودن به زمین که بوی ترسشون تا این سر پیادهرو میزد؛ دستکم کوچه سگدو نمیزد و فضولی نمیکرد.
نوک عصای سرنقرهام رو کوبیدم لای شیار سنگفرش، جوری که تقهش تیر بکشه تو گوش سکوت ناکترن:
- تَق! -
برگشتم سمتش. پوزخندم رو نپوشوندم، اما صدام رو زیر ریشِ زبرم خفه کردم تا فقط خودش بشنوه:
- از راست که با این قد و قواره روسیت راه موش رو هم بستی، ایگور! اگه قراره زهر بپاشه یا بپره بیرون، میکشه سمت چپ، صاف تو بغل من. چوبدستیت رو غلاف نکن ولی بیخود هم توی هوا تاب نده... این چوب گردوی پیر دستم انقدر شلیک دیده که بفهمه چی قراره غافلگیرمون کنه.
کمد دوباره لرزید. نه از اون لرزههای شل و ولِ باد و موریانه؛ یه ضربه سنگین و توخالی از توی شکم چوب که صدای جابهجا شدن استخون میداد. بوی قیر گندیده و پشم سوخته از لای شکافهای پوسیدهش چنان زد بالا که بیاختیار گوشه آستین بارونیام رو کشیدم رو دماغم.
- غِژژژ... چِک! -
قفل زنگزده وسطی با یه صدای خشک جر خورد. لنگه سمت چپ کمد دو بند انگشت پرید جلو و یه سوزِ چسبناک و عفن از لای شکافش نشت کرد رو مچ پاهامون.
چوبدستیم رو بین انگشتهای کشیده و دستکشدارم محکم چرشوندم. یه پیچش ملایم به مچ دستم دادم، نوک چوب هرمِ نارنجی گرفت. چشمم رو ریز کردم روی درزِ در. تو دل سیاهی کمد، هیچ پسزمینهای دیده نمیشد؛ انگار تهش میرسید به خلاء مطلق، به قعر یه دخمه نمکشیده تو ناکجاآباد.
صدای خسخس نفس کشیدن میاومد؛ بریدهبریده، با خلطِ سنگین جادویی، شبیه دیوانهسازی که جلوش تهمانده یه قربانی رو بالا بیاره. بعد، وسط اون لایههای متراکم تاریکی، یه مشت دود ارغوانی غلیظ قل زد بالا و همراهش یه کره فلزی کندهکاریشده، پیچیده لای زنجیرهای نازک و چرکمرده، نرم و بیصدا شناور شد تا نیممتری بیرونِ در. روش یه مشت خط میخی و حروف هیروگلیف عهد عتیق حک شده بود که نبض میزد... با هر بار نبض زدنش، لایههای چوب پوسیده کمد یخ میزد و ترک برمیداشت.
اما مصیبت اون نبود؛ نگاهم از گوی لیز خورد اومد پایین، ته تاریکیِ کف کمد. لای چند لا پتوی پاره و سیاه که شبیه پوستِ مرده دور یه چیزی پیچیده شده بودن، یه جفت چشم زرد و بیمژه، گشاد و بیقرار، تو عمق تاریکی قفل شد رو نوک چکمههام.
خونم تو رگهام دوید. لبه در رو با دستِ چپ تا نیمه هل دادم عقب، جوری که زاویه شلیک چوبدستی جفتمون باز بشه. نگاهم رو از لای اون پارچهها برداشتم و زل زدم به صورتِ ایگور که تو روشناییِ فسفری رنگ گچ گرفته بود:
- ایگور! اون خرتوپرت بالایی تلهست؛ اونی که پایینه داره برای خونریزی نفس میکشه! طلسم بندِ فلزیت هنوز کار میکنه یا با فلجکننده تیکهتیکهش کنم وسط هوا؟ لفتش نده، چشمهات رو ازش برندار!
[hr]
- ادامه با: @ایگور کارکاروف -
[/align]
افرادی که لایک کردند
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️



(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)



من فکر کردم این مو روغنی برداشتَتِت!