تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
132 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
128
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: یکشنبه 14 دی 1393 17:20
هری در خانه اش را با عصبانیت باز کرد تا لوازم مورد نیاز برای ماموریتش را بردارد. در آستانه درب لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را به فضای ساکت و تاریک اتاق نشیمن دوخت.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چه شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خانه را باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چه؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهن دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش را بخرد. با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند! جرج با هری احوالپرسی کرد..اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد. آخر جرج طاقتش به سر آمد. با نگرانی پرسید:
-هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود. جرج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم.
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شانه اش برداشت و گفت:
-من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران رو توي خطر بيندازم.
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد. سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟ بايد وسايلي را بر مي داشت كه دشمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدانستند که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است. باید ماموریتی را انجام می داد مانند دفعات قبل اما یک فرق بزرگ با ماموریت ها قبلش داشت..پای خانواده اش در میان بود.
در همین فکر بود که ناگهان چند جادوگر در اطرافش ظاهر شدن. اعضای گروه جادوگران سیاه چوب دستی هايشان را به طرف هری گرفتند. هری صدای آشنایی شنید و با کمی دقت متوجه شد که دو جادوگر جینی و بچه هاش را گرفته اند و کمی دور از بقیه ايستاده اند. هری برای نجات خانواده اش باید با تمام جادوگران سیاه میجنگید. واقعا بايد ميجنگيد؟ البته كه بايد ميجنگيد اما چطور؟ باكوچك ترين اشتباه ممكن بود ديگر خانواده اش را نبيند.
با یک طلسم خلع سلاح یکی از اعضای گروه سیاه را نشانه گرفت اما طلسم، خطا رفت. خلع سلاح برای مجازات کسانی که خانواده اش را گرفته بودند خیلی کم بود. اما باید این احتمال را هم می داد که شایدطلسم ها به خانواده اش بخورد که اکنون سپر اعضای گروه سیاه بود.علاوه بر اين هري هيچ وقت به خود اجازه نمي داد كه فردي را بكشد.پس بار ديگريكي افراد سياه را با خلع سلاح نشانه گرفت و اين بار طلسم به او برخورد كرد و چوب دستي اش به زمين افتاد.
بقیه جادوگران سیاه که این حرکت را به نشانه ى شروع نبرد دیدند ، سریع چوب دستى هايشان را بالا گرفتند و طلسمی به سمت هری فرستادند. هری که فکر میکرد این آخر داستان زندگیش هست ، آخرین نگاهش رو به بچه هاش و جینی کرد که ناگهان چیزی در جلوی هری ترکید و تمام طلسم ها از بین رفتند. جرج با جدیت به هری نزدیک شد و گفت :
-چندین سال پیش تو زندگی مارو نجات دادی ، حالا نوبت ماست که به تو کمک کنيم.
هرى لبخندى زد و گفت:
- با هم تمومش مى کنيم.
هر دو چوبدستى هايشان را بالا گرفتند. اعضاى گروه جادوگران سياه که متحد شدن آن دو را ديدند، سریع خود را غيب کردند. هرى به سمت خانواده اش رفت و آن ها را در آغوش گرفت. بايد بيشتر به آن ها توجه مى کرد.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چه شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خانه را باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چه؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهن دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش را بخرد. با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند! جرج با هری احوالپرسی کرد..اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد. آخر جرج طاقتش به سر آمد. با نگرانی پرسید:
-هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود. جرج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم.
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شانه اش برداشت و گفت:
-من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران رو توي خطر بيندازم.
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد. سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟ بايد وسايلي را بر مي داشت كه دشمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدانستند که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است. باید ماموریتی را انجام می داد مانند دفعات قبل اما یک فرق بزرگ با ماموریت ها قبلش داشت..پای خانواده اش در میان بود.
در همین فکر بود که ناگهان چند جادوگر در اطرافش ظاهر شدن. اعضای گروه جادوگران سیاه چوب دستی هايشان را به طرف هری گرفتند. هری صدای آشنایی شنید و با کمی دقت متوجه شد که دو جادوگر جینی و بچه هاش را گرفته اند و کمی دور از بقیه ايستاده اند. هری برای نجات خانواده اش باید با تمام جادوگران سیاه میجنگید. واقعا بايد ميجنگيد؟ البته كه بايد ميجنگيد اما چطور؟ باكوچك ترين اشتباه ممكن بود ديگر خانواده اش را نبيند.
با یک طلسم خلع سلاح یکی از اعضای گروه سیاه را نشانه گرفت اما طلسم، خطا رفت. خلع سلاح برای مجازات کسانی که خانواده اش را گرفته بودند خیلی کم بود. اما باید این احتمال را هم می داد که شایدطلسم ها به خانواده اش بخورد که اکنون سپر اعضای گروه سیاه بود.علاوه بر اين هري هيچ وقت به خود اجازه نمي داد كه فردي را بكشد.پس بار ديگريكي افراد سياه را با خلع سلاح نشانه گرفت و اين بار طلسم به او برخورد كرد و چوب دستي اش به زمين افتاد.
بقیه جادوگران سیاه که این حرکت را به نشانه ى شروع نبرد دیدند ، سریع چوب دستى هايشان را بالا گرفتند و طلسمی به سمت هری فرستادند. هری که فکر میکرد این آخر داستان زندگیش هست ، آخرین نگاهش رو به بچه هاش و جینی کرد که ناگهان چیزی در جلوی هری ترکید و تمام طلسم ها از بین رفتند. جرج با جدیت به هری نزدیک شد و گفت :
-چندین سال پیش تو زندگی مارو نجات دادی ، حالا نوبت ماست که به تو کمک کنيم.
هرى لبخندى زد و گفت:
- با هم تمومش مى کنيم.
هر دو چوبدستى هايشان را بالا گرفتند. اعضاى گروه جادوگران سياه که متحد شدن آن دو را ديدند، سریع خود را غيب کردند. هرى به سمت خانواده اش رفت و آن ها را در آغوش گرفت. بايد بيشتر به آن ها توجه مى کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1393 23:28
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 19:10
از: هاگوارتز
پستها:
1034

هری در خونش رو با عصبانیت باز کرد تا لوازم مورد نیاز برای ماموریتش رو بردارد. در آستانه درب لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را به فضای ساکت و تاریک اتاق نشیمن دوخت.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چی شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خونه رو باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چی؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهني دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش رو بخره.با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند!
جرج با هری احوالپرسی کرد.... اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد.
آخر جرج طاقتش به سر آمد
با نگرانی پرسید:هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود.
جورج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شونه اش برداشت و گفت:من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران را هك توي خطر بيندازم
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.
براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد
سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟
بايد وسايلي را بر مي داشت كه شمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدونستن که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است.
باید ماموریتی را انجام می داد مانند دفعات قبل اما یک فرق بزرگ با ماموریت ها قبلش داشت...
پای خانواده اش در میان بود.
در همین فکر بود که ناگهان چند جادوگر در اطرافش ظاهر شدن. اعضای گروه جادوگران سیاه چوب دستی هاشون رو به طرف هری گرفتن. هری صدای آشنایی شنید و با کمی دقت متوجه شد که دو جادوگر جینی و بچه هاش رو گرفتن و کمی دور از بقیه وایستادن. هری برای نجات خانواده اش باید با تمام جادوگران سیاه میجنگید.
واقعا بايد ميجنگيد؟
البته كه بايد ميجنگيد اما چجوري؟
باكوچك ترين اشتباه ممكن بود ديگر خانواده اش را نبيند
با یک طلسم خلع سلاح یکی از اعضای گروه سیاه را نشانه گرفت اما تلسم، خطا رفت.
خلع سلاح برای مجازات کسانی که خانواده اش را گرفته بودند خیلی کم بود. اما باید این احتمال را هم می داد که شایدطلسم ها به خانواده اش بخورد که اکنون سپر اعضای گروه سیاه بود.
علاوه بر اين هري هيچ وقت به خود اجازه نمي داد كه فردي را بكشد.پس بار ديگريكي افراد سياه را با خلع سلاح نشانه گرفت و اين بار طلسم به او برخورد كرد و چوب دستي اش به زمين افتاد.
بقیه جادوگران سیاه که این حرکت رو به نشونه شروع نبرد دیدن ، سریع چوب هاشون رو بالا گرفتن و طلسمی به سمت هری فرستادن. هری که فکر میکرد این آخر داستان زندگیش هست ، آخرین نگاهش رو به بچه هاش و جینی کرد که ناگهان چیزی در جلوی هری ترکید و تمام طلسم ها از بین رفتن. جرج با جدیت به هری نزدیک شد و گفت :
-چندین سال پیش تو زندگی مارو نجات دادی ، حالا نوبت ماست که هیچوقت تنهات نذاریم.
----
بچه ها داستان رو کم کم رو به پایان ببرید که فصل دوم رو شروع کنیم.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چی شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خونه رو باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چی؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهني دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش رو بخره.با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند!
جرج با هری احوالپرسی کرد.... اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد.
آخر جرج طاقتش به سر آمد
با نگرانی پرسید:هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود.
جورج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شونه اش برداشت و گفت:من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران را هك توي خطر بيندازم
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.
براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد
سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟
بايد وسايلي را بر مي داشت كه شمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدونستن که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است.
باید ماموریتی را انجام می داد مانند دفعات قبل اما یک فرق بزرگ با ماموریت ها قبلش داشت...
پای خانواده اش در میان بود.
در همین فکر بود که ناگهان چند جادوگر در اطرافش ظاهر شدن. اعضای گروه جادوگران سیاه چوب دستی هاشون رو به طرف هری گرفتن. هری صدای آشنایی شنید و با کمی دقت متوجه شد که دو جادوگر جینی و بچه هاش رو گرفتن و کمی دور از بقیه وایستادن. هری برای نجات خانواده اش باید با تمام جادوگران سیاه میجنگید.
واقعا بايد ميجنگيد؟
البته كه بايد ميجنگيد اما چجوري؟
باكوچك ترين اشتباه ممكن بود ديگر خانواده اش را نبيند
با یک طلسم خلع سلاح یکی از اعضای گروه سیاه را نشانه گرفت اما تلسم، خطا رفت.
خلع سلاح برای مجازات کسانی که خانواده اش را گرفته بودند خیلی کم بود. اما باید این احتمال را هم می داد که شایدطلسم ها به خانواده اش بخورد که اکنون سپر اعضای گروه سیاه بود.
علاوه بر اين هري هيچ وقت به خود اجازه نمي داد كه فردي را بكشد.پس بار ديگريكي افراد سياه را با خلع سلاح نشانه گرفت و اين بار طلسم به او برخورد كرد و چوب دستي اش به زمين افتاد.
بقیه جادوگران سیاه که این حرکت رو به نشونه شروع نبرد دیدن ، سریع چوب هاشون رو بالا گرفتن و طلسمی به سمت هری فرستادن. هری که فکر میکرد این آخر داستان زندگیش هست ، آخرین نگاهش رو به بچه هاش و جینی کرد که ناگهان چیزی در جلوی هری ترکید و تمام طلسم ها از بین رفتن. جرج با جدیت به هری نزدیک شد و گفت :
-چندین سال پیش تو زندگی مارو نجات دادی ، حالا نوبت ماست که هیچوقت تنهات نذاریم.
----
بچه ها داستان رو کم کم رو به پایان ببرید که فصل دوم رو شروع کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1393 22:06
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1393 15:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 17 تیر 1405 23:45
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

با یک طلسم خلع سلاح یکی از اعضای گروه سیاه را نشانه گرفت اما تلسم، خطا رفت.
خلع سلاح برای مجازات کسانی که خانواده اش را گرفته بودند خیلی کم بود. اما باید این احتمال را هم می داد که شایدطلسم ها به خانواده اش بخورد که اکنون سپر اعضای گروه سیاه بود
خلع سلاح برای مجازات کسانی که خانواده اش را گرفته بودند خیلی کم بود. اما باید این احتمال را هم می داد که شایدطلسم ها به خانواده اش بخورد که اکنون سپر اعضای گروه سیاه بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1393 20:10
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1393 16:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 19:10
از: هاگوارتز
پستها:
1034

هری در خونش رو با عصبانیت باز کرد تا لوازم مورد نیاز برای ماموریتش رو بردارد. در آستانه درب لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را به فضای ساکت و تاریک اتاق نشیمن دوخت.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چی شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خونه رو باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چی؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهني دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش رو بخره.با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند!
جرج با هری احوالپرسی کرد.... اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد.
آخر جرج طاقتش به سر آمد
با نگرانی پرسید:هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود.
جورج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شونه اش برداشت و گفت:من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران را هك توي خطر بيندازم
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.
براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد
سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟
بايد وسايلي را بر مي داشت كه شمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدونستن که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است.
باید ماموریتی را انجام می داد مانند دفعات قبل اما یک فرق بزرگ با ماموریت ها قبلش داشت...
پای خانواده اش در میان بود.
در همین فکر بود که ناگهان چند جادوگر در اطرافش ظاهر شدن. اعضای گروه جادوگران سیاه چوب دستی هاشون رو به طرف هری گرفتن. هری صدای آشنایی شنید و با کمی دقت متوجه شد که دو جادوگر جینی و بچه هاش رو گرفتن و کمی دور از بقیه وایستادن. هری برای نجات خانواده اش باید با تمام جادوگران سیاه میجنگید.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چی شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خونه رو باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چی؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهني دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش رو بخره.با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند!
جرج با هری احوالپرسی کرد.... اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد.
آخر جرج طاقتش به سر آمد
با نگرانی پرسید:هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود.
جورج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شونه اش برداشت و گفت:من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران را هك توي خطر بيندازم
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.
براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد
سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟
بايد وسايلي را بر مي داشت كه شمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدونستن که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است.
باید ماموریتی را انجام می داد مانند دفعات قبل اما یک فرق بزرگ با ماموریت ها قبلش داشت...
پای خانواده اش در میان بود.
در همین فکر بود که ناگهان چند جادوگر در اطرافش ظاهر شدن. اعضای گروه جادوگران سیاه چوب دستی هاشون رو به طرف هری گرفتن. هری صدای آشنایی شنید و با کمی دقت متوجه شد که دو جادوگر جینی و بچه هاش رو گرفتن و کمی دور از بقیه وایستادن. هری برای نجات خانواده اش باید با تمام جادوگران سیاه میجنگید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1393 21:50
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1393 21:39
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/05/26
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: جمعه 4 خرداد 1403 14:14
از: هاگوارتز
پستها:
506

هری در خونش رو با عصبانیت باز کرد تا لوازم مورد نیاز برای ماموریتش رو بردارد. در آستانه درب لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را به فضای ساکت و تاریک اتاق نشیمن دوخت.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چی شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خونه رو باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چی؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهني دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش رو بخره.با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند!
جرج با هری احوالپرسی کرد.... اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد.
آخر جرج طاقتش به سر آمد
با نگرانی پرسید:هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود.
جورج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شونه اش برداشت و گفت:من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران را هك توي خطر بيندازم
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.
براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد
سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟
بايد وسايلي را بر مي داشت كه شمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدونستن که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است.
چقدر خانه خالی و بی روح به نظر می رسید. ديگر خبرى از ليلى که سعى مى کرد زودتر از بقیه خود را در آغوش پدرش بياندازد، شلوغ کارى هاى پسرانش و لبخند گرم همسرش نبود و او اين را خوب مى دانست. به دیوار پشت سرش تکیه داد.چشمانش را بست.چی شد که اینگونه شد؟ تصاویر پیش چشمانش عقب و جلو می شدند. اگر او رئیس انها را به زندان نمی انداخت خانواده اش اکنون در کنارش بودند.اما نه..او مجبور بود چون اون در قبال مردم جادوگر وظیفه ای داشت.
به سرعت تمام وسایل مورد نیازش رو جمع کرد و در خونه رو باز کرد و به طرف قرارگاه گروه جادوگران سیاه رفت. هوا سرد و غمگین بود انگار اسمان هم غم را در دل هری احساس می کرد.اما هری با تمام غم موجود در قلبش باز هم حاضر شد مثل گذشته دردسر را به جان بخرد اما نه برای دوستانش بلکه برای خانواده اش نگران بود..اگر انچه که در فکرش بود نمیشد چی؟آن وقت او هرگز نمیتوانست خانواده ی خود را ببیند. نگرانیش چند برابر شد.
سرش را به شدت تكان داد، سعي مي كرد افكار منفي را از ذهني دور كند تا بتواند بيشتر فكر كند، ولي اين كار تقريبا غيرممكن به نظر مي رسيد. در دوردست ها رعدی غرید. هری اما نشنید. در گوشش صدها صدای شیطانی فریاد میزدند. مثل این بود که ابرهای سیاه در آسمان جلوی چشمش می رقصیدند و جنگ افکارش را منعکس میکردند. هري به سوي مرگ مي رفت اما خود نيز نمي دانست كه در چه راهي قدم گذاشته است.
با توجه به خطرهایی که در انتظارش بود ، هری به این فکر کرد که بهتر است اول به کوچه دیاگون رفته و لوازم مورد نیاز نبردش رو بخره.با یک حرکت چوب جادو ، ناپدید و ناگهان در کوچه دیاگون جلوی مغازه فرد و جرج ظاهر شد. با توجه به بودجه كم وزارت خانه مجبور بود از لوازم شوخي فرد و جورج به عنوان مهمات استفاده كند.
نگاه غم زده اش به وضوح جرج را نگران کرده بود.نمی خواست بفهمد!بفهمد که چه؟هری دوست نداشت کسی بی لیاقتیش را در نگه داری از خانواده ببیند!
جرج با هری احوالپرسی کرد.... اما هری نتوانست کلمه ای با او حرف بزند چون ممکن بود از قضیه بو ببرد.
آخر جرج طاقتش به سر آمد
با نگرانی پرسید:هری چی شده؟
هري نمي توانست چيزي را پنهان كند زيرا حتي اگر هم دروغ ميگفت از چشمانش مي شد همه چيز را فهميد و به دل خسته ي هري پي برد.
- نه اونطوری..خب..
نفس عمیقی کشید.این نشان از بی عرضگیش نبود!
- جينى و بچه ها رو گ..گروگان گرفتن و..و من مى خوام نجاتشون بدم.
هرى لحظه اى مکث کرد، شايد منتظر بودن تا جرج دلداريش بدهد اما جرج همچنان با بهت او را نگاه مى کرد. هرى ادامه داد.
- تنهايى بايد اين کارو انجام بدم..نمى تونم تو رو به خطر بندازم جرج.
جرج بلاخره سکوت را شکست.
- متوجه هستی که جينى خواهر منم هست؟ يعنى مى خواستى اين موضوع رو به من نگى؟
-نه..راستش نمي خواستم نگران بشي و..
هري با نگاهي به جرج فهماند كه ديگر لطفا ادامه نده زيرا نمي تواند خود را نگه دارد و ممكن است اشكهايش سرازير شود.
جورج دستانش را روي شانه هري گذاشت و با حالتي دوستانه گفت:
-ناراحت نباش هري با هم پيداشون ميكنيم ما دوستاي خوبي داريم . مطمئن باش به كمك هم همه چيو حل ميكنيم
هري بر خلاف ميلش دست جرج را از شونه اش برداشت و گفت:من انها را به اين روز انداختم پس خودم هم درستش مي كنم.نمي خوام جون ديگران را هك توي خطر بيندازم
جرج هري را مي شناخت و مي دانست كه اصرار بي فايده است و هري راضي نمي شود.
براي همين كاملا كنار رفت تا هري بتواند وسايل مورد نيازش را بخرد چون بايد زود تر راهي مي شد
سردرگم به اطراف نگاه کرد.چه می خواست؟
بايد وسايلي را بر مي داشت كه شمن را سر درگم و پريشان كند.
بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را برداشت ، با جرج خدافظی رسمی کرد. دو نفر به هم نگاهی انداختن چون میدونستن که این ماموریت خطرناک خواهد بود.هری به آهستگی از مغازه جرج خارج شد و خودش رو در کوچه دیاگون پیدا کرد.به طرز عجیبی کوچه خالی از آدم ، بسیار تاریک و بهم ریخته به نظر رسید. هری تجربه به اندازه کافی داشت تا متوجه بشه که خطر در انتظارش است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1393 17:36
پاسخ به: داستان های گروهی(فصل 1)(هری پاتر کاراگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1393 22:18
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

