ساعت یازده و نیم شب بود. تقریبا همه ی مردم شهربازی را ترک کرده بودند. یک دختر کوچولو مشغول بحث با مادرش بود.
_مامان...تو رو خدا...فقط یه بازی دیگه. فقط یه دونه دیگه ...
_نه...دیروقته عزیزم. باید بریم خونه...ببین دیگه هیچ کس اینجا نیست.
اما دختربچه دست بردار نبود. در آخر، مادرش تسلیم شد و گفت:" باشه ماری ... تو یه لحظه همین جا بمون تا من برم ببینم باجه ی بلیط فروشی هنوز بازه یا نه...ولی شک دارم باز باشه و فکر هم نمی کنم هیچ کدوم از مسئولین وسایل بازی اینجا باشن....."
ماری روی سکویی نزدیک ترن هوایی نشست و مادرش به سمت باجه ی بلیط فروشی حرکت کرد.
___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___
دو هیکل شنل پوش در حال گذر از بین وسایل بازی بودند. یکی از آن ها با صدایی سرد و زنانه گفت:" خوب...بارتی. برو یه سر وگوشی آب بده و مطمئن شو که همه ی مردم رفتن."
بارتی: همه رفتن بانوی من ... من مطمئنم !
ساحره که مروپ گانت ، مادر لرد بود چوبدستی اش را روشن کرد و به اطراف تکان داد . بارتی با فاصله ی کمی پشت سر او ایستاده بود.
آن ها به سمت یکی از باجه های بلیط فروشی که چراغش خاموش بود ؛ حرکت کردند.
مروپ: تو می دونی اونا دقیقا کی به اینجا می یان؟
بارتی :راستش نه ، بانوی من ! اونا در این مورد صحبت نکردند. من فقط فهمیدم که قراره چند نفر از اعضای محفل اون شی رو به اینجا بیارن.
مروپ: متوجه نشدی اون چیه ؟
بارتی: نه...فقط شنیدم که اونا می گفتن اون شی قدرت اعجاب انگیزی داره و صاحب اون می تونه هر کسی رو ، حتی قدرتمندترین جادوگرها رو به خدمت دائمی خودش دربیاره...
مروپ: خوبه...خوبه. پس اون احمقا می خوان اون شی ارزشمند رو یه جایی قایم کنن تا به دست لرد نرسه... بارتی، تو باید بری و لرد رو به طور کامل از این قضیه مطلع کنی. من هم...
اما قبل از اینکه حرفش را تمام کند ؛ ساحره ای جلوی چشمشان سبز شد .
مروپ بلافاصله چوبدستی اش را بالا برد و گفت:"آواداکداورا..."
پرتویی سبز رنگ به پیشانی ساحره برخورد کرد و قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد بر روی زمین افتاد.
مروپ با لحنی بی احساس گفت:" بهم گفته بودی که همه رفتن .
بارتی (با لحنی مضطرب): ام م م م....ببخشید، الان میرم و همه جا رو به دقت می گردم.
بارتی با عجله از آن جا رد شد و مروپ تصمیم گرفت تا خودش لرد و سایر مرگخوارها را از آن موضوع مهم خبردار کند.....
ادامه دارد......
__ _ __ _ __ _ __ _ __
ببخشید من اولین بارم بود که تو این قسمت پست میزنم و نمیدونستم که باید اجازه بگیرم یا نه...
_مامان...تو رو خدا...فقط یه بازی دیگه. فقط یه دونه دیگه ...
_نه...دیروقته عزیزم. باید بریم خونه...ببین دیگه هیچ کس اینجا نیست.
اما دختربچه دست بردار نبود. در آخر، مادرش تسلیم شد و گفت:" باشه ماری ... تو یه لحظه همین جا بمون تا من برم ببینم باجه ی بلیط فروشی هنوز بازه یا نه...ولی شک دارم باز باشه و فکر هم نمی کنم هیچ کدوم از مسئولین وسایل بازی اینجا باشن....."
ماری روی سکویی نزدیک ترن هوایی نشست و مادرش به سمت باجه ی بلیط فروشی حرکت کرد.
___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___ ___
دو هیکل شنل پوش در حال گذر از بین وسایل بازی بودند. یکی از آن ها با صدایی سرد و زنانه گفت:" خوب...بارتی. برو یه سر وگوشی آب بده و مطمئن شو که همه ی مردم رفتن."
بارتی: همه رفتن بانوی من ... من مطمئنم !
ساحره که مروپ گانت ، مادر لرد بود چوبدستی اش را روشن کرد و به اطراف تکان داد . بارتی با فاصله ی کمی پشت سر او ایستاده بود.
آن ها به سمت یکی از باجه های بلیط فروشی که چراغش خاموش بود ؛ حرکت کردند.
مروپ: تو می دونی اونا دقیقا کی به اینجا می یان؟
بارتی :راستش نه ، بانوی من ! اونا در این مورد صحبت نکردند. من فقط فهمیدم که قراره چند نفر از اعضای محفل اون شی رو به اینجا بیارن.
مروپ: متوجه نشدی اون چیه ؟
بارتی: نه...فقط شنیدم که اونا می گفتن اون شی قدرت اعجاب انگیزی داره و صاحب اون می تونه هر کسی رو ، حتی قدرتمندترین جادوگرها رو به خدمت دائمی خودش دربیاره...
مروپ: خوبه...خوبه. پس اون احمقا می خوان اون شی ارزشمند رو یه جایی قایم کنن تا به دست لرد نرسه... بارتی، تو باید بری و لرد رو به طور کامل از این قضیه مطلع کنی. من هم...
اما قبل از اینکه حرفش را تمام کند ؛ ساحره ای جلوی چشمشان سبز شد .
مروپ بلافاصله چوبدستی اش را بالا برد و گفت:"آواداکداورا..."
پرتویی سبز رنگ به پیشانی ساحره برخورد کرد و قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد بر روی زمین افتاد.
مروپ با لحنی بی احساس گفت:" بهم گفته بودی که همه رفتن .
بارتی (با لحنی مضطرب): ام م م م....ببخشید، الان میرم و همه جا رو به دقت می گردم.
بارتی با عجله از آن جا رد شد و مروپ تصمیم گرفت تا خودش لرد و سایر مرگخوارها را از آن موضوع مهم خبردار کند.....
ادامه دارد......
__ _ __ _ __ _ __ _ __
ببخشید من اولین بارم بود که تو این قسمت پست میزنم و نمیدونستم که باید اجازه بگیرم یا نه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


و به محض اينكه قطار داشت از سربالايي ميرفت بالا ، ترمز رو ميكشه ! 




چه میشه کرد... بلند شو باب !
هوراااااا!




جوری به خودش می گیره!