جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 09:12
نمایش جزئیات
ما شبیه هم هستیم

از زبان دومینیک مورن

گادفری،
تو چه قدر شبیه من هستی.

می دانم تو اغلب به تفاوت هایمان فکر می کنی.
تو مرا یک راهنمای سختگیر اما مهربان می دانی که هر گاه خیلی پایین یا بالا می روی، تو را به زمین برمی گرداند.

همیشه همین طور است.
آنکه عاقل تر و آرام تر است، منم.
و آنکه پرشورتر و دیوانه تر است، تویی.

من با تو شیطنت می کنم، می خندم.
اما در ذهنت باز هم دومینیک مورن، راهب اعظم شاه گابریل هستم.

و در این شب ها، در حالی که به بالینت در قصر نوکتیرا می آیم، در حالی‌ که تو با نگاهی گمگشته در تقلایی تا در چاه درونت دفن نشوی،
من باید تو را نگه دارم.

اما تو نمی دانی جنون چگونه دارد از مغز خود من می خورد.
تو از آن خون آشام بی مغز می گویی.
از اینکه چه طور گوشت و پوست و خونش را از هم دریدی، که چه طور با نگاهی گمگشته به تو خیره شد.
و من باید دستت را در میان دستانم بگیرم و آرامت کنم. بگویم لازم نیست این کابوس تا ادامه پیدا کند. این تاریکی غلیظ و قیرگون. که درد تو گناهت را به نور بدل می کند.

اما در همین حین به بدن های خشکیده و چشمان گودرفته فکر می کنم. آنان که نورم را دیده بودند و می خواستند به واسطه ی آن رستگار شوند. دیگر نخوردند. ننوشیدند. اما به جای نیکبختی، تنها گور سیاه نصیبشان شد. و کرم هایی که در آن ها لولیدند.

آن ها در ذهنم هستند. در روحم می خزند. مدام می میرند و زنده می شوند.
مثل خون آشام بی مغز تو.

می بینی، گادفری؟
ما شبیه هم هستیم.

افرادی که لایک کردند

نورا پردفوت
نورا پردفوت جمعه 2 مرداد 1405 23:31
#6
گادفری... منی که لینکدین ندارم چجوری باید داستانتون رو بخونم؟ این متن ایقدر قشنگ بود وسوسه شدم بخونمش.

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست امروز ساعت 02:48
#5
قربونت برم نورا جانم.
بسی خوشحالم که خوشت اومده و می خوای داستانمو بخونی. 🤩
من چند وقت پیش پستای قدیمی ترمو که در واقع فصلای کتابم بودن، از پلتفرمای مختلف پاک کردم، چون می خواستم چاپش کنم.
الان دارم با یه تهیه کننده رو نمایشنامه ای که از رمان دراوردم، کار می کنم و بعدش میریم سراغ کارای انتشار رمان.
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/5/4 2:52:31

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 12:12
نمایش جزئیات
تنها مرگ

از زبان گابریل

نشسته ام. تکیه داده بر تخت پادشاهی. اما نه در قصر. در یک معبد. دومینیک مورن کنارم ایستاده. دستش بر شانه ام است. حضورش ریسمانیست که مرا نگه می دارد. نمی گذارد فرو روم در تصویری که در ذهنم می درخشد.
می توانم خودم را ببینم. چنان که حالا هستم. طوری که انگار آینه ای مقابلم است.
تکیه زده بر تخت. ردایی سپید با تکه دوزی های طلا رنگ. یقه ای که باز شده و پوست رنگ پریده را آشکار کرده. دعوت می کند. به تعظیم؟ به پرستش؟ یا به خنجری که در آن فرو رود و خون جاری کند؟
من نفرت را پراکنده بودم. از خون خودم به عزیزانم نوشاندم. بخشیده شدم. نفرت رفت. اما ترس هست.

من:
"مجسمه ای در محراب. برای پرستش.
آیا درد دل گفتن به یک موجود که خون ریخته، تباه کرده، رنج داده، رنج کشیده، رستگار کرده،
آیا سخن راز گفتن با این موجود، با یک پادشاه، پرستش است؟"

دومینیک مورن دستش را روی شانه ام می فشارد.
"کلمات. راحت می توانند گمراه کنند.
سرورم، شما می توانید پادشاه بمانید، اگر تنها رستگاری را به ارمغان آورید و نه آنکه ابزارش شوید."

من:
"اما دومینیک مورن،
آیا شاهان هم خون خود را نمی ریزند تا مردمانشان خاکستر نشوند؟"

دومینیک مورن:
"بله، اما خنجر به دست خودشان بر قلبشان فرود می آید."

زمزمه می کنم:
"به دست خودشان."

من خون آشام نشده بودم تا هدیه ی ابدیت را بگیرم. اما چرا حالا نمی توانستم تصور کنم که خنجر به دست خودم در سینه ام فرو رود؟
دستم را بالا می آورم و بر قلبم می گذارم.
به یاد می آورم آن لحظه را که دست خنجر دار مالخازار را بر آن نشاندم.
آن لحظه که از او خواستم یا از من بنوشد و یا به من مرگ دهد.
و او از من نوشید.
اما آیا حالا دارم به مرگ نمی روم؟

من او را هر لحظه بیش از پیش به نور خود می کشانم. اگر خاکستر شود، می میرم. و اگر تاریکی اش را بر من آوار کند، باز هم خواهم مرد.

رستگاری با مرگ یک پادشاه.
رستگاری با مرگ یک خدا.

من از این می ترسم که خدای قربانی شوم؟
یا از الوهیت؟
یا از مرگ؟

من:
"دومینیک مورن،
در چشمان او، گادفری نفرت بود، وقتی به دیدارش رفتم.
دستم را گرفت و گفت من مالخازار را از او دور می کنم، تو را از او دور می کنم و با این حال نمی تواند از من منزجر باشد. می گفت از خودش بیزار است که در برابرم زانو زده و مرا فرشته ی خدا خوانده."

دومینیک مورن:
"سرورم،
نور به زانو درمی آورد، عشق می زاید و نفرت. آرامش و وحشت. اما این چیزیست که شما را شاه آمالثورا کرده.
به یاد داشته باشید. چه فرشته شوید و چه خدا و چه هیچ کدام از این دو، شما پادشاه آمالثورا هستید."

سینه ام را می بینم که شکاف برمی دارد. خون سرخ جاری می شود. در یک جام. در یک دست. در یک دهان.
برای رستگاری.
و یا شاید هم تنها مرگ.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 23:04
نمایش جزئیات
به خاطر قلب سیاه

از زبان سابیس

حالا باید تنها خوشحال باشم.
آنچه می خواستم، اتفاق افتاد. دیگر روحم از رنج فرزندانم نمی نوشد. دیگر آن برکه ای که عذاب را مثل آب می خواست تا نخشکد، نیست.
و من سبک شده ام.

اما نمی توانم لبخند بزنم.

دستم را روی سینه ام می گذارم. چیزی زیر آن می تپد. اما قلب سیاه نیست.
غده ای در گلویم جمع می شود.
تیرگی بر من غالب می شود.
زجر می کشم.

خودخواه نیستم؟
نمی دانم.
به گمانم هستم.

اما نمی توانم به آن فکر نکنم. اینکه چه طور می خواستم قلب سیاه پر نور شود. من می خواستم رستگاری را با او تجربه کنم. در حالی که زنده در سینه ام می تپد.
اما حالا او مرده.
خاکستر شده.

هق هق می کنم. اشک می ریزم.
و به خاطرش از خودم بیزار می شوم.
اما سوگواری اکنون همروحی من است.
گره خورده به وجودم.
ترکم نمی کند.

بلند می شوم و به سمت پنجره می روم. به منظره ی شنزار زیر نور ماه نگاه می کنم. به خارهای درشت و نوک تیز کاکتوس های غول پیکرم که هم به رنج تهدید می کنند و هم انگار نگاهی غم آلود دارند.
رویم را از پنجره برمی گردانم و از اتاق بیرون می روم. به سمت راه پله. خارج از قلعه. نزد کاکتوس هایم.
انگشتانم را روی تنشان، در فاصله ی بین خارهایشان می کشم. حس می کنم با نگرانی به من خیره می شوند. لبخند می زنم.
آه، بله.
این کشیدگی لب ها روی پوست بیمارم.
من دارم لبخند می زنم.
"نگران نباشید، عزیزانم.
خارهایتان اگر در من فرو روند هم شکایتی ندارم.
آن ها به یادم می آورند.
سوزش قلب سیاه را.

به سینه ام فشار می آورد و مرا می سوزاند.
می دانید،
یک بار حتی آن را بیرون کشاندم و بین انگشتانم فشردمش.
داشتم فکر می کردم که او را بکشم.
اما در همان لحظه،
ماتئو از میان او متولد شد."

انگشتم در تیزی یک خار فرو می رود.
یک قطره خون بر شن ها می چکد.
سرخ نیست.
سیاه است.
بقایای خون قلب سیاه.

من:
"ماتئو، فرشته ی دوم من.
در حقش بد کردم، می دانم.
و حالا باید شاهد این باشم که به خاطرم بیش از پیش رنج بکشد.
تکه تکه شود.
خون سرخش بریزد.

و من هیچ گاه نتوانستم از او بیزار نباشم.
فکر می کردم او بود که سبب شد نتوانم در آن لحظه قلب سیاه را بکشم.

اما حالا ببینید‌.
قلب سیاه مرده. من به خاطرش سوگوارم. و هنوز نمی توانم ماتئو را دوست داشته باشم."

حرکتی را در بین شن ها حس می کنم. لوی است که دارد از پیاده روی شبانه اش برمی گردد. لبخند به لب دارد. اما چشمانش بی فروغ شده اند و پوستش مرگ را به یادم می آورد.
او دارد خودش را ویران می کند، به این خیال که مرا نگه دارد.
قلب سرخِ با من بیگانه ام باید به خاطرش بسوزد، اما در عوض خشم را حس می کنم. شاید یاد ماتئوست.

باید جلو بروم و لوی را بگیرم. نگذارم از هم باز شود. اما نمی روم. رویم را از او برمی گردانم. می دانم که دلچرکین نمی شود. فکر می کند به خاطر قلب سیاه است. و هست.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 13:00
نمایش جزئیات
مرگی نه برای مرگ

از زبان مالخازار

"فقط گرسنه ام."

ناگهان از جا می پرم.
به خواب رفته بودم. تکیه زده بر دیواره ی معبد. مقابل تن سنگی یک قدیس. آن زمزمه چه بود؟ صدایش شبیه به او بود. گادفری.
به خود می لرزم. مدتیست خون ننوشیده ام. اما انگار آنچه اکنون نیازش دارم، رفع عطش نیست. نمی توانم بنوشم. نه قبل از اینکه اندکی آرام بگیرم.

جسدی پوسیده. آنکه رستگار می کند. مرگ می دهد، اما نه برای مرگ. برای حیات. پر کردن آن حفره های خون آلود که کرم های انگلی در آن لولیده اند و از پوست و گوشت خورده اند و به استخوان رسیده اند.

آه، آن کلمات. نوشته شده با خطوطی لرزان در دفتر شومی که آن خون آشام، آدرین با خود حمل می کند. او که حالا پای قربانی شده اش را ناخواسته به دست آورده، اما در جنون، در ایمان بیشتر فرو رفته. با قاطعیت و عظمی راسخ تر.
او حالا در راهروهای یک دیوانه خانه در نوکتیرا قدم برمی دارد. خودم به گابریل پیشنهاد دادم از آمالثورا به اینجا منتقلش کند. می خواستم از گابریل دور باشد.
چرا؟

چون گابریل را به یاد لرد سابیس می اندازد؟
و من نمی خواهم این طور باشد، مهم نیست چه قدر خود را بی تفاوت نشان می دهم، وقتی گابریل از وحشت خورنده اش از لرد سابیس با من سخن می گوید.

و حالا گادفری.
دیشب مجنون تر از همیشه پشت درب های تالار آمده بود و فریادزنان خواسته بود مرا ببیند. از آتلور خواستم برود و آرامش کند.
چه بیهوده. گادفری به او نفرت می ورزد، در حالی که از او متنفر نیست. هر آنچه که به من نزدیک باشد، یا برایش قدیس می شود، مثل گابریل، یا پیام آور عقلانیتی که او نمی خواهدش.

نگهبان ها کشان کشان بردندش به معبد.
دور شده بود از اینجا، اما هنوز صدای فریادهایش را در گوش هایم می شنیدم.
نمی خواستم او را ببینم. نمی خواستم نزدیکش شوم.
مدتی به او نرم شده بودم، اما حالا دوباره خشمم به او شعله ور شده بود. نمی توانستم تحمل کنم که به مرز می رود. نزد آن راهبه ی ملعون، دختر گابریل، رزالی. نزد دخترش، نوه ی انگلی ملعون من و گابریل، لوسیندا. و نزد پطروس، پسر گابریل، راهب ملعونی که او را زمانی شکنجه داده بود تا انسانیت را به او برگرداند.
از هر سه شان نفرت دارم.
اما از گابریل نه‌.
او مثل یک سد مانع از این می شود که آن ها را به جهنم بفرستم.
و به همین سبب از گابریل هم خشمگینم.

آتلور می گوید گادفری نباید این گونه بین نوکتیرا و مرز در رفت و آمد باشد، اما نباید با زور او را مهار کرد.
از آتلور هم خشمگینم.
فراموش نکرده ام که آن شب چه طور داشت به گادفری می گفت که یا باید در نوکتیرا بماند یا در مرز.
چه طور جرات کرد؟

خشمگین. بله. اما بیشتر از آن، خسته. انگار توانی برای روحم نمانده تا با آتشش بر بقیه بتازم. پس به این معبد پناه آورده ام. جایی که آتلور در آن مردمان نوکتیرا را هدایت می کند. به فرمانبرداری از من و نپرستیدنم.
پورخند می زنم.
چه تناقض مضحکی!

فریاد. زمزمه ی گرسنگی در مغزم.
من آن شب به دیدن گادفری رفتم. صدایش دست از سرم برنمی داشت. آن شب چیزی در جنونش متفاوت از قبل بود. و این دلهره به جانم انداخته بود. مثل کرمی انگلی که دارد روی پوست می خزد و دندان های ریزش را اندک اندک در گوشت فرو می کند.

من آمدم اینجا. داخل همین معبد. همین جا که گادفری اکنون در تالار کناری اش در تابوتش آرمیده. با جسمی اشباع شده از داروهای آرام بخش. همین جا که تکیه داده بر دیوارش، صدای نفس های آهسته ی او را می شنوم.

من به دیدار گادفری رفتم. او که داخل تابوت با طناب بسته شده بود، مثل حیوانی آشفته و از نوشیدن داروهایی که راهب ها می خواستند به او بخورانند، سر باز می زد.
با دست به راهب ها اشاره کردم که بروند و به گادفری نزدیک شدم. موهای بلند سیاه و مجعدش به هم ریخته بود. پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود. جای دندان هایش رو لب هایش مانده بود. کهربایی چشمانش کدر شده بود. پلک هایش کبود بود‌.

من کنارش نشستم. نگاهش کردم. با ترکیبی از خشم، انزجار و دلسوزی‌. گادفری که حالا دیگر تقلا نمی کرد و آرام گرفته بود، لحظاتی به من خیره شد. بعد چهره اش در هم رفت و اشک چشمانش را پر کرد.
گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده. یک خون آشام بی مغز بی گناه را آهسته و زجرآلود تا دم مرگ برده و نمی داند او هنوز زنده هست یا نه.
همه چیز را با جزئیات برایم تعریف کرد. اینکه چگونه یک شاخه را در مغز نرم او فرو کرده و اینکه چگونه آن موجود با چشمان گنگ پرسشگرش به او خیره شده‌، انگار که بخواهد بفهمد چه معنایی پشت تمام این ها نهفته است. این انزجار و وحشتی که با خشونتی عریان هم آغوش شده.

من لحظاتی فقط به او نگاه کردم. بعد با صدایی آرام گفتم خون آشام های بی مغز گوشت لهیده ی نرم ندارند. جسم آن ها مثل هر خون آشام دیگریست. مثل هر خون آشام دیگر، برای کشتنشان باید سرشان را قطع کرد و جسدشان را به آتش کشاند. و آن ها آرام و معصوم نیستند. به هر موجود زنده ای که نزدیکشان شوند، حمله ور می شوند و او را از هم می درند.

گادفری اصرار کرد که این موجود با بقیه ی همنوعانش فرق داشت. من به او گفتم مجنون شده و باید دارو بخورد. او گفت می خواهد لرد سابیس را ببیند و درباره ی این موجود با او حرف بزند. گفتم ممکن نیست. لرد سابیس الان در وضعیت مساعدی نیست. او مجنون شده. و تو نیز. ملاقات دو مجنون با یکدیگر؟

و بعد رویم را برگرداندم و از او دور شدم، در حالی که صدایم می کرد و می خواست که بمانم و به او گوش دهم.

جسدی نرم و رستگار کننده.
او، آدرین می گفت. زمانی که به دیوانه خانه رفته بودم، برای ملاقاتش. از روی آن دفتر شومش می خواند. همان که می گوید متعلق به لرد سابیس است و حاوی رهنمون های رستگاری. دفتر، باز شده بر یک دستش. دست دیگر بالا رفته، با انگشتی که به آسمان اشاره می کند.
نرم و رستگار کننده. نیش هایی که فرو می روند و گوشت را می کنند. دردی که انتهای آن آرامش است. اما نه آرامش مرگ.
حفره های خون آلود به جای مانده از انگل ها پر می شوند.
مگس ها اطرافشان پرواز نمی کنند.
تعفن می رود.

لعنت به همه ی آن ها.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و آه می کشم.
آن ها می خواهند دنیا را به دیوانه خانه بدل کنند. اما کور خوانده اند.
جلویشان را خواهم گرفت.
شاید بعد از اینکه کمی دارو خوردم، اندکی خون نوشیدم و اندکی در تابوتم آرمیدم.
مرگی نه برای مرگ، بلکه برای حیات.

به خودم لعنت می فرستم.
چرا دارم این عبارات را تکرار می کنم؟
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1405 09:19
نمایش جزئیات
هیولای معصوم و مرگ زجرآلود

از زبان گادفری

در منطقه ی مرزی ام. در حیاط پناهگاه خون آشامان. معبد سابق.
به اینجا می آیم. نه برای جبران عشقی که از معشوقم رزالی و از دخترم لوسیندا دریغ کردم. بلکه چون حس می کنم چیزی ناتمام بین من و پطروس وجود دارد. و بین من و ایتاچی.
آن شکنجه ها. زخم هایی که ردشان نه بر جسمم که بر قلبم مانده. نیاز دارم پاکشان کنم.

ایتاچی هنوز نمی تواند با من حرف بزند. برایش سنگین است. اما پطروس مرا به حضور می پذیرد. در تالاری برای اعتراف.
از کرده های ناپسندش نمی گوید. از تلاشش برای صلح در مرز می گوید. از اینکه چه طور سعی دارد خون آشام ها را به نور برگرداند، بدون آنکه زخم هایی عمیق به تن و روحشان بزند. از اینکه چه طور وقتی به هدفش نزدیک می شود، حس می کند سعادت برایش ممکن است و چه طور وقتی دستانش با خون می آمیزد، حس می کند به سمت گودالی تاریک کشانده شده.
به من می گوید که می ترسد سرانجام داخل آن گودال بیفتد. اینکه اگر چنین شود، دیگر نتواند به بالا برگردد.

و من گوش می کنم. به صدای آرام، اندوه آلود و شکسته اش. و به او نگاه می کنم. به پوست سپید مرمرینش، به چشمان آبی مثل اقیانوسش، موهای بلند مجعد و طلایی اش. به این چهره ای که همچون فرشته ای سقوط کرده است.

می گذارم بگوید و وقتی اعترافاتش را تمام می کند، به سمتش خم می شوم، دستانش را می گیرم و می فشارم.
مدتی در سکوت می مانیم و بعد من آغاز می کنم.
اعتراف می کنم. به او می گویم که چه طور می خواهم معشوق رزالی باشم، پدر لوسیندا، اما نمی توانم. اینکه به چشمان آبی و معصوم دخترم نگاه می کنم و می خواهم در آغوشش بگیرم. اما بعد به خاطر می آورم او چیزی نیست که به نظر می آید. می ترسم که بدنش در هم بپیچد و به همان کرم انگلی ای بدل شود که قبلا بود. که هنوز هم هست. جایی در درونش.
و رزالی. می خواهم به آبی آرام چشمانش نگاه کنم و حس کنم در آن ها غوطه ورم. که دردهایم آهسته از روزنه های پوستم بیرون می ریزد و در پاکی نگاهش محو می شود.
اما در عوض می بینم که چه طور در شبی شوم نزدیکی ام به او یک انگل را از دل انگل بیرون آورد.

من می گویم و تمام می کنم و او به سمتم خم می شود و دستانم را می گیرد و می فشارد.
لحظاتی در همان حال، و بعد من بلند می شوم و می روم. به سمت نوکتیرا. به قصر. به سوی سرورم، مالخازار که این شب ها با من حرف نمی زند.
او خود اجازه داده به مرز بیایم. اما با این وجود با من تنگ خلقی می کند. از من دلخور است و خشمگین.
شاید باید خوشحال باشم که چنین می کند‌. که با وجود ترس های گذشته ام او در حال سپردنم به فراموشی نیست.
اما من نیاز دارم با او حرف بزنم.
باید به او بگویم چه حسی دارم.
که شاید فقط او بتواند آرامم کند.

در حال عبور از جنگلم که صدایی می شنوم. نگاهم را به سمتش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز. با پشتی خمیده. دهانی نیمه باز. چشمانی فرو رفته در کاسه. خس خسی که از اعماق گلویش می آید. و نگاهی گنگ.

وحشت مثل آوار بر من می افتد. به سمت یک درخت می روم و شاخه ای از آن می کنم و به سمت آن موجود یورش می برم. به سینه اش ضربه ی محکمی می زنم و او به پشت بر زمین می افتد. با همان چشمان بی خبر از دنیا به من نگاه می کند.
و من با شاخه بر سرش می کوبم.
کله اش سفت نیست. انگار که نیمه جامد است. به داخل فرو می رود. شکاف هایی برمی دارد و تکه های گوشت و خون از آن بیرون می زند.
حالم به هم می خورد. اما شاخه را دوباره بر سرش می کوبم. دوباره و دوباره، در حالی که نگاه گنگ و شاید حالا پرسشگر خون آشام بی مغز به من دوخته شده.
او که حتی نمی خواست به من آسیب برساند و من این گونه با بی رحمی به او حمله کردم و حتی یک مرگ سریع و کم درد نصیبش نکردم.
او که حالا دارد به خود می پیچد و من نمی توانم بکشمش، مهم نیست چه قدر با شاخه بر سرش می کوبم.

به هق هق می افتم.
"چرا فقط نمی میری؟
خواهش می کنم تمامش کن."

شاخه را داخل کله ی شکافته شده اش، لای مغز لزجش فرو می کنم و فشار می دهم. چشمانش گشاد می شود و بیرون می زند. دهانش طوری به حرکت درمی آید که انگار می خواهد چیزی بگوید.
اما فقط خس خس می کند. دستش را به سمتم بالا می آورد.

شاخه را پایین می اندازم و رویم را از او برمی گردانم. دستم را به سمت گلویم می برم. غده ای که در آن شکفته را حس می کنم. تلوتلو خوران به سمت نوکتیرا می روم. به سوی قصر. در حالی که اشک می ریزم.

خودم را به تالار اصلی می رسانم. می خواهم وارد شوم که نگهبانان جلویم را می گیرند. هق‌هق کنان می گویم:
"بگذارید داخل شوم. باید همین حالا با سرورم، مالخازار حرف بزنم."

یکی از آن ها:
"لطفا از اینجا بروید، سرورم. پادشاه نمی خواهند شما را ببینند."

من:
"نشنیدی چه گفتم؟ من باید با او حرف بزنم.
نمی بینی چه حالی دارم؟ من دارم می میرم."

و با شدت بیشتری هق هق می کنم و سعی می کنم در را باز کنم و داخل شوم، اما نگهبان ها بازوهایم را می گیرند و مرا عقب می کشند.

من:
"رهایم کنید. بگذارید سرورم را ببینم."

در این لحظه در تالار باز می شود و کسی از آن بیرون می آید.
شاه مالخازار نیست. راهب اعظم آتلور است. با آن موهای بلند صاف و سیاه و ردای سیاه نقره دوزی شده اش.
او با همان لحن آرامی که از آن نفرت دارم، رو به من می گوید:
"بیا به معبد برویم، گادفری. با همدیگر حرف می زنیم و من به تو دارو می دهم تا حالت خوب شود."

من با لحنی تند و خشم آلود:
"داروهای ملعونت را برای خودت نگه دار. و ضمنا من هیچ حرفی با تو ندارم. می خواهم سرورم مالخازار را ببینم."

آتلور با قدم هایی آهسته به سمتم می آید و چشمان سبز روشنش را به من می دوزد.
"گادفری، شاه مالخازار نمی تواند تو را ببیند. اما او نگران توست."

من:
"این مزخرفات را به من تحویل نده. فقط بگذار او را ببینم."

آتلور رو به نگهبانان:
"او را به معبد ببرید و به راهبان بسپارید. بگویید او را داخل تابوت ببندند و به او دارو بخورانند."

نگهبان ها مرا به عقب می کشند و من فریاد می زنم:
"لعنت به تو، آتلور. تو یک موجود متعفنی. تو سرورم مالخازار را از من گرفته ای."

و آتلور فقط نگاه محزونش را به من می دوزد، در حالی که نگهبان ها مرا کشان کشان به سمت معبد می برند.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1405 17:51
نمایش جزئیات
میان برنامه

دوباره خون آشامی در مزرعه ام.

از آپارتمان شهری برگشتیم به ویلای روستایی‌.

اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره.
انگار وقتی میام اینجا، از ماده کنده میشم و میرم به فراماده.

این خونه و مزرعه ی چسبیده بهش نقش مهمی تو رمانم داشت. روح آتلور فرشته و تئودور شبه قورباغه به طبیعت اینجا گره خورده.

شاید بتونم این طور بگم که شهر گوتیکیه که خوی وحشیشو تو لباس سنگ و آهن مخفی کرده تا تو یه مراسم درباری شرکت کنه.
و روستا گوتیک وحشی و عظیم و افسار گسیختست. زیبایی، عشق و ظرافتی که با خطر و تهدید ترکیب شده.

وسعت و طبیعت اینجا به خصوص تو شب منو یاد لرد سابیس میندازه.
وقتی به منظره ی بی انتهای مزرعه تو نور کمرنگ شب نگاه می کنم، انگار دارم خود لرد سابیسو می بینم.
غم، زیبایی، تاریکی و گناه.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 19:52
نمایش جزئیات
تا رستگار شوند

از زبان گادفری

در قصرم. در راهرویی کنار یک پنجره. به گورستان نگاه می کنم. و انگار حس می کنم تکه استخوان هایی که لرد سابیس نتوانست به حیات بازگرداندشان. در ذهنم می بینم کرم هایی را که لا به لای گوشتشان می خزند و از آن ها تکه تکه می کنند و می خورند. و این بار آن کرم های انگلی نیستند که تاریکی جاودان می بخشیدند. این ها می بلعند و تنها یک تکه استخوان باقی می گذارند.
و این پایان آن به فنا رفتگانیست که گور بدل به لانه ی ابدی شان شده؟
آیا چیزی از آن ها باقی نمانده؟
شبحی که بر فراز قبرهایشان بچرخد یا روحی که به بالا عروج کرده باشد؟

چیزی از این قبرستان در گوش من زمزمه می کند. و آن لحظه را در ذهن من زنده می کند. آن هنگام که هم خود بودم و هم لرد سابیس. لحظه ی اعتراف. ردای سپید. صف های مخلوقات در برابرم. در صورت هایشان چه بود؟
خشم از لرد سابیس به خاطر گناهانش؟
یا یک میل شعله ور برای بلعیدن او؟

می دانم که هر دو. و دومی از اولی پدید آمده بود. و این همان بود که سرورم، مالخازار از آن می ترسید.
آیا در کابوس هایش آن را می دید؟
مخلوقات را که به سمتم هجوم می آورند، دندان در من فرو می کنند، از گوشتم می کنند و می خورند.
و این گونه رستگار می شوند.

چه افکار شومی‌. زشت و وقیح. این نبود آنچه می خواستم به آن فکر کنم. تاریکی سنگین و تعفن آلودی که از روزنه های بینی ام ورود می کند و به سینه ام، قلبم، روحم می رود و آنجا سکنی می گزیند.
من می خواستم به نور فکر کنم. به آن حس پرستیده شدن. به پرستیدن.

سرورم، مالخازار. نمی توانم به او بگویم. که وقتی در برابرش زانو می زنم و بر دامانش بوسه می زنم، او را چیزی بیش از پادشاهم می بینم. بیش از بدل کننده ام. من او را خدای خود می بینم. و حالا دیگر در نوکتیرا این کفر است.

اما او می داند. از نگاه فروزانش می فهمم. از پوست رنگ پریده ی در هم رفته اش. و لب های به هم فشرده اش. دست های مشت کرده اش.
می دانم که از یک سوی می خواهد مرا تنبیه کند و از سوی دیگر میل دارد به من بی توجه بماند. او فکر می کند بعد از حلول لرد سابیس در وجودم دیگر هیچ گاه مثل سابق نشدم. او مجنون می انگاردم.

اما من فقط گرسنه ام.
و خون سیرابم نمی کند.
دیگر نه فقط خون انسان.

روحم خون شاه مالخازار را می خواهد.
و شاه گابریل.
و لرد سابیس.
و قلب سیاه مرده را.

از پنجره کنار می روم و به سمت پله ها روان می شوم. می خواهم به گورستان بروم. و از نزدیک رایحه ی حضور آن ها را بچشم. کرم هایی که می کنند، می جوند و می بلعند تا رستگار شوند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: پنجشنبه 4 تیر 1405 15:11
نمایش جزئیات
میان برنامه

گادفری:
"طوطیا چیست؟

یک موجود خاردار ساحلی.
به نظر یک چیز تزئینی می آید، اما تاریک تر و خطرناک تر از آن چیزیست که جلوه می کند.
فقط کافیست یک پای برهنه بر اثر بی احتیاطی بر رویش قرار گیرد.
خارهایش در گوشت نرم فرو می رود.
بسیار جگر سوز.
بسیار دردآلود.

و بعد؟
طوطیا را نمی توان همین طور کشید و بیرون آورد.

نمی دانم چون نمی خواهد یا نمی تواند.

فقط می توان زیر آن شعله گرفت تا آب شود.

سرنوشت جان گدازیست برای طوطیای بیچاره.

او که شاید حتی نمی خواست در گوشت نرم فرو رود.
او که در گوشت نرم به دام می افتد.

دومینیک مورن جان،
می توانم تصور کنم که لرد سابیس شرارت ناخواسته ی خود را با شرارت ناخواسته ی طوطیا مقایسه کند و بترسد که سرنوشت طوطیا نصیبش شود."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 13:27
نمایش جزئیات
میان برنامه

شاید عجیب به نظر برسه، ولی بعد از پروژه ی طولانی مدت رمان نویسیم، چالشی که این روزا دارم، استراحت کردنه. انگار ذهنم سختشه که خودشو با شرایط جدید وفق بده.
جز اون چند سالی که داشتم رو دنیای داستانیم کار می کردم، سالای قبلی زندگیمم یه جوری تو فشار بودم. در واقع گمگشته بودم، چون نیاز داشتم یه کاری انجام بدم که روحمو راضی کنه، اما جرات نداشتم برم سمتش و در نهایت ترکیبی از یه سری اتفاقا و یه اشتیاق درونی باعث شد نوکترنال کتدرالو خلق کنم.

الان دارم سعی می کنم کارای سبک انجام بدم. لزوما نرم سمت فیلمای تاریک و سنگین گوتیک. چیزای مفرح یا کمدی ببینم. وقتی طالبی می خورم، به بحرانای وجودی فکر نکنم. 😄

چندین سال پیش که رفتم دکتر، بهم گفت مشکل تو اینه که همش تو عمقی، بعضی وقتا نیازه که بیای رو سطح. فکر کنم الان وقت خوبیه که به توصیه اش عمل کنم.
دابی
دابی چهارشنبه 3 تیر 1405 02:18
#4
وقتش بود که قربان برای عمل به توصیه‌ی دکتر کمی طنز نوشت! دابی از آب گل‌آلود ماهی‌گیر! دابی بد!

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست پنجشنبه 4 تیر 1405 15:03
#3
و این گونه است که گادفری بعد از شنیدن سخنان دابی به بحران وجودی جدیدی دچار می شود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 14:33
نمایش جزئیات
حتی با جسمی تکه تکه

از زبان لوی

سرورم، سابیس،
احساس آلودگی می کنم. اما دلیلش قلب سیاهی نیست که شما زمانی در سینه ام گذاشتید. شما مرا به عفونت آلوده کردید، طوری که گمان نکنم هرگز از آن رهایی یابم، حتی با اینکه قلب سیاه مرده است.
آه، بله، مرده. دستم را به سمت سینه ام می برم. طوری که انگار این من هستم که قلب سیاه را از آن بیرون کشانده ام و بر زمین انداخته ام تا کسی، آن کس که صورت مرا دارد، اما خودم نیست، بسوزاندش.

و با این حال این هم آن دلیلی نیست که مرا از خود منزجر کرده، سرورم.
بعد از فقدان قلب سیاه، بعد از آنکه سنگینی اش را از من ستاندید و آن را به سینه ی خود برگرداندید، من باید به شما نفرت می ورزیدم. نه به خاطر خودم. به خاطر شما. اما در عوض عشق بیمار را از شما طلب کردم و بیش از پیش درد بر روحتان نشاندم.
این است علت بیزاری ام از خودم.

و حالا شاهد آنم که چه طور در تابوت به خود می لرزید. چگونه از کابوس هایتان به بیداری پرتاب می شوید. با چشمانی گشاد شده و دستی بر سینه تان. آنجا که زمانی خانه ی قلب سیاه بود و دیگر نیست. آنجا که حالا قلبی غریبه در آن سکنی کرده و انگشتان شما روی آن به حرکت درمی آید، با نگاهی تیره در چشمان خاکستری روشنتان که مرا می ترساند. که نکند چنگال در گوشت و استخوانتان فرو کنید و آن قلب سرخ را که از آن شما نیست، بیرون بکشید و بسوزانیدش. تا خودتان هم با آن بسوزید. و این دنیا نیز.

عشق به دنیایتان، مخلوقاتتان تا کنون شما را از مرگ دور کرده. اما تا چه زمان این گونه خواهد بود؟
حس می کنم چیزی شما را به نیستی می خواند. شاید روح قلب سیاه.

و می دانم که در سوگش خونتان چه طور به مذابی داغ بدل شده و در رگ هایتان می جوشد و آهسته ذره ذره از شما می خورد و ویرانتان می کند.
و شاید فقط یک چیز هست که شما را نگه داشته. این کورسوی امید که روزی بتوانید قلب سیاه را زنده به سینه تان برگردانید، بی آنکه بدل به بلعنده ی رنج مخلوقاتتان شوید.

و من، سرورم، این بار می خواهم کنارتان باشم، بی آنکه عشق بیمار را از شما طلب کنم. من به شما کمک می کنم تا دوباره تکه ای کامل شوید، با تاریکی ای که دوزخی نیست.
این دنیایی که دارد پودر می شود، بیماری، ویرانی، مرگ، من با ذره ذره ی وجودم نجاتش خواهم داد. به خاطر شما.

غده ای از غم در گلویم می شکفد. پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند. می دانم که ممکن است نابود شوم، سرورم. می ترسم، اما بیشتر از آن غمگینم. سوگوار دور شدن از شما. اما اگر شما بتوانید بر لبه ی این دنیا بایستید، با قلب سیاه در سینه تان، لبخندی بر لب هایتان و رگه ای از روشنایی که بر روحتان تابیده، من آرام خواهم بود، حتی اگر جسمم تکه تکه شده باشد.