جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پرنس اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 10:55
نمایش جزئیات
#پرنس_اسلیترین💚
#Prince_of_Slytherin🐍
#پارت_1


هرماینی:
با پریدن کج پا روی شکمم از خواب پریدم. نگاهی به ساعت روی میزم انداختم. ساعت 8 بود. داشت دیرم میشد چون قرار بود تا ساعت 8:30 در خانه ی ویزلی ها باشم. از تختم بلند شدم و موهام رو شانه زدم. مثل همیشه فرفری و بلند! یک ژاکت هم برداشتم که اگر احیانا هوا سرد بود یخ نکنم چون من به شدت سرمایی هستم. داخل کیف دوشی ام یک کتاب، یک قلم و کاغذ و چند تا خرت و پرت دیگر هم گذاشتم. از خانه که بیرون زدم، اقای ویزلی را در یکی از ماشین های وزارت خانه دیدم. خیلی تعجب کردم. در عین حال خدارا شکر کردم که دنبالم امدند وگرنه باید با اتوبوس شوالیه میرفتم. اقای ویزلی با مهربانی گفت
-سلام هرماینی! اومدیم دنبالت که راحت تر بیایی. مثل اینکه خواب موندی!

فهمیدم که انها یک ربع دم در منتظر بودند. کلی خجالت کشیدم و سوار ماشین شدم.

رون:
یک لحظه حس کردم کسی منو صدا میزد. گوشه ی چشمم را که باز کردم هرماینی را دیدم که اخم کرده و دست به کمر ایستاده بود.چشمم به هری افتاد که در خواب خیس عرق بود.
صدای هرماینی منو به خودم اورد. هرماینی با کج خلقی گفت
-تو چقدر میخوابی رون؟پاشو! پاشو مامانت صبحانه درست کرده رونالد! من میرم و میام. اگه جریت داری دوباره بخواب.

به سختی از رخت خواب بلند شدم و به اشپزخانه رفتم .فرد و جورج پرچم تیم های بلغارستان و ایرلند رو که قرار بود توی جام جهانی مسابقه بدن رو گرفته بودند. پشت میز صبحانه نشستم.یک لقمه سوسیس و تخم مرغ برداشتم و گفتم
-هرماینی؛ به نظرت مالفوی هم میاد جام جهانی؟

هرماینی گفت
-اول صبحی نفوذ بد نزن رون! خدا کنه که نیاد.

اما پدرم گفت
-اتفاقا خود فاج لوسیوس رو دعوت کرده...

و این برای ما یک خبر بد به حساب میامد.

هرماینی:
بعد از سفر با رمز تار و پیداکردن چادر، بالاخره زمان مسابقه فرا رسید. هری از همه بیشتر هیجان داشت. من هم همینطور ولی فقط در این فکر بودم که مالفوی را نبینم و یا اگر هم دیدم چه جوابی بدم که خیط نشم.در همین افکار بودم که صدایی که نمیخواستم بشنوم گفت
-هوی گرنجر!چند تا از کتاب درسیا رو حفظ کردی؟

ناخودآگاه برگشتم و گفتم
-خفه شو مالفوی!

رون که کنار من بود ،متوجه مالفوی شد و گفت
-ما رو یه روز هم که شده راحت بذار!

-چند تا از وسایلتونو فروختید تا بلیت بخرید؟ ما که وزیر دعوتمون کرده! نمیکرد هم میتونستیم برای نصف این جمعیت بلیت بخریم.

مالفوی داشت پولداریشونو به رخ خانواده ی رون میکشید. رون در خودش میسوزید اما سعی میکرد واکنش نشان ندهد.

https://t.me/joinchat/AAAAAEB6ufpmgkDhxratDA

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!