
سر شب است. نور ضعیف شمع ها فضای تالار اصلی نوکترنال کتدرال را روشن کرده.
روی میز طویل انتهای تالار، یک کیک چند طبقه ی سرخ مشکی و چند ظرف بزرگ پر از خون و شربت دیده می شود.
صدفگادفری به همراه دومینیک مورن پشت میز ایستاده، با حالتی منتظر.
در این لحظه شاه مالخازار وارد می شود. با ردای ساتن مشکی دنباله دار نقره دوزی شده.
گونه های صدفگادفری از هیجان سرخ می شود و چشمانش گشاد و مرطوب می شود. او جلو می دود و در برابر مالخازار زانو می زند و ردایش را می گیرد و می بوسد.
"سرورم!
چه قدر خوشحالم که می بینمتان."
مالخازار با حالتی سرزنشگرانه از آن بالا نگاهش می کند.
"خودت را نگاه کن.
هر بار مرا می بینی، طوری رفتار می کنی که انگار چند قرن است مرا ندیده ای."
و ردایش را آرام از میان دستان صدفگادفری بیرون می کشد و به سمت میز می رود و پشت آن می نشیند.
در این لحظه شاه گابریل و لرد سابیس هم وارد تالار می شوند و وقتی صدفگادفری با شوق به استقبالشان می رود، مالخازار با حالتی محاسبه گرانه نگاهش می کند، انگار می خواهد نوع ذوق کردنش را نسبت به وقتی که خودش را دیده بود، بسنجد.
گابریل و سابیس هم پشت میز دو طرف مالخازار می نشینند و کم کم بقیه ی ساکنان کتدرال هم وارد تالار می شوند و بقیه ی صندلی های میز طویل را اشغال می کنند.
صدفگادفری گلویش را صاف می کند و شروع می کند به حرف زدن:
"عزیزانم،
ممنونم که آمدید.
امشب ۲۵ شهریور شبیست که من متولد شدم.
و حضور شما در زندگی من این مناسبت را برایم خاص تر کرده، پس خواستم بیایید تا با هم جشن بگیریم."
مهمانان با حالتی گنگ به صدفگادفری نگاه می کنند. آن ها یا خون آشام هستند و گذر سال ها و تولد برایشان بی معنا شده و یا انسان هایی هستند که کمال همنشینی با خون آشام ها در آن ها اثر کرده.
در حالی که سکوتی معذب کننده بر فضا ساکن شده، لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن، با لبخندی کوچک بر لب و چشمانی مرطوب، طوری که معلوم نیست خوشحال است یا غمگین:
"من به خاطر ندارم که چه طور و چه زمان به دنیا آمدم، اما دوست دارم لحظه ی خلق جهانم را لحظه ی تولدم بدانم."
صدفگادفری با لبخند و حالتی که ترکیبی از محبت و احترام است، به او می نگرد.
"نگاه خیلی قشنگی دارید، سرورم."
مالخازار با اخم به صدفگادفری نگاه می کند.
در این لحظه گابریل شروع می کند به حرف زدن، با لبخند آرام و موقرانه ی مخصوص خودش.
"من هم دوست دارم آن لحظه را که قانون منع نوشیدن خون انسان را در آمالثورا وضع کردم، لحظه ی تولدم بدانم."
مالخازار چپ چپ به او نگاه می کند. چهره ی صدفگادفری سخت و سرخ می شود و سعی می کند لبخند بزند و بگوید که این زاویه ی دید زیباست. عده ای از خون آشامان آمالثورایی که خاطراتی نه چندان خوشایند از مجازات شدن به خاطر شکستن قانون منع نوشیدن خون انسان دارند، با حالتی معذب سرشان را پایین می اندازند.
صدفگادفری سعی می کند اتمسفر را عوض کند، با رو کردن به مالخازار و پرسیدن اینکه:
"سرورم،
شما دوست دارید تولدتان را چه لحظه ای در نظر بگیرید؟"
چشمان مالخازار برق می زند و لبخندی کج بر لبانش می نشیند.
"آن لحظه که حق مردمانم را کف دستشان گذاشتم و به آن ها فهماندم که اگر بخواهند به پرستیدن من و همین طور آن مراسم جنون وار خوننوشی شان ادامه بدهند، روزگارشان را طوری سیاه می کنم که بفهمند نه مرگ و نه ابدیت عمیق ترین رنج نیست."
گابریل لبخندی ملایم بر لب می آورد، در حالی که از چهره اش معلوم است رک گویی مالخازار کمی آزارش داده. سابیس با همان چشمان مرطوب و لبخند کوچک به مالخازار نگاه می کند، در حالی که معلوم نیست دارد سرزنشش می کند یا تحسین.
خون آشامان نوکتیرایی یاغی گری که از تنبیهات مالخازار خاطرات چندان خوشایندی ندارند، با حالتی معذب سرشان را پایین می اندازند.
در این لحظه ناتان رفیق قدیمی صدفگادفری و فرزند تبدیلی او از جایش بلند می شود و شروع می کند به خواندن آهنگ تولد تا اتمسفر عوض شود. بقیه هم با او همراهی می کنند و دومینیک مورن هم مشغول تعارف کردن ظرف های خون و شربت به مهمانان می شود.
در همین حین صدفگادفری می گوید:
"راستی عزیزان،
باید چیزی را اعتراف کنم. تولد من در واقع امروز نیست، دوم مهر است. والدینم آن را ۲۵ شهریور ثبت کردند تا بتوانم یک سال زودتر به مدرسه بروم."
مالخازار:
"اینکه چه روزی به عنوان یک انسان متولد شدی، چندان مهم نیست. مهم آن شبیست که من تبدیلت کردم و تو به عنوان یک خون آشام پا به جهان گذاشتی."
صدفگادفری با لبخندی که ترکیبی از عشق و احترام است:
"البته که همین طور است، سرورم."
در این لحظه یک پیامک تبریک تولد از سمت آموزشگاه زبان کندو برای صدفگادفری می آید، مکانی که او سال ها پیش مدتی را در آنجا کار کرده بود. صدفگادفری به خود می لرزد و بعد رو به مالخازار:
"سرورم،
باید اعتراف کنم ترجیح می دهم در سیاهچال های شما باشم تا آن آموزشگاه."
مالخازار:
"البته. من در سیاهچال هایم جنونت را درمان می کنم، ولی سر و کله زدن با اطفال شیطانی در آن دیوانه خانه کمکی به عاقل شدن تو نمی کند."
در این لحظه نوای موسیقی تالار را در برمی گیرد. مهمانان می نوشند و با هم گفت و گو می کنند. جشن تولد ادامه پیدا می کند...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








