کلاس پیشگویی. بخور، چایِ مانده و صداهایِ مرموز. استاد تریلانی با چشمهایِ گردشده گفت: «امروز با کریستال پیشگویی میکنیم. هرکس تصویری ببینه، بهم بگه.»
نوبتِ من که شد، توی کریستال نگاه کردم و هیچی ندیدم. ولی لبخند زدم و گفتم: «استاد، یه تصویر میبینم... شما رو که توی یه اتاقِ تاریک نشستید و یه نامه میخونید. نامهای با مهرِ سیاه. »
تریلانی رنگ پرید. همه فهمیدن که مهرِ سیاه یعنی وزارتِ جادو یا چیزِ بدتر.
من ادامه دادم: «توی نامه نوشته: «شما به زودی بازنشسته میشید.» ولی من میتونم این سرنوشت رو عوض کنم... اگه شما هم به من کمک کنید.»
تریلانی لرزید: «چه کمکی؟»
گفتم: «نمرهی پایانترم رو عالی بدید و به بقیه بگید که من استعدادِ خاصی توی پیشگویی دارم. در عوض، من به شما میگم که چطور از اون نامهی سیاه فرار کنید.»
تریلانی قبول کرد.
بعد از کلاس، بهش گفتم: «اون نامه رو پاره کنید و توی آتیش بیندازید. هیچوقت به وزارت جواب ندید. اونها فراموشش میکنن.»
تریلانی اینکار رو کرد و من نمرهی عالی گرفتم.
حالا همهی کلاس فکر میکنن که من یه پیشگویِ نابغهام، در حالی که من فقط از ترسِ تریلانی استفاده کردم تا به هدفم برسم.
-----
اگر به جزئیات بیشتری نیاز داره یا لازمه طولانی تر باشه بگید یه چیز دیگه بنویسم
---
همونطور که خودتم بهش اشاره کردی، انتظار داشتم داستانت جزئیات بیشتری داشته باشه. خصوصا بیان علت اعتماد ناگهانی یه استاد به جادوآموز که داره راستشو میگه و واقعا پیشگویی درستی کرده. با این حال نمیخوام اینجا متوقفت کنم، اما لطفا تو مراحل بعدی جزئیات بیشتری از داستانت ارائه بده.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



اینجا آیــــــنده رام و مطیع ماســــــــــــت و کوچکترین چیزی رو از چشمــــــــــــان تــــــــــــــــــــــــیز ما نمـــــــــیتونه پنــــــهان...

