تخته گچیای از ناکجا آباد وسط جنگل ظاهر شده بود که بردلی با تکه چوبی به آن اشاره میکرد. - خب، تو تک شاخ شاخ رنگینکمونی نر هستی که به اتفاق خانم آهوئه که با شاخ اکستنشنش نقش تک شاخ شاخ رنگین کمونی ماده رو داره، زندگی عاشقانهتونو توی باغ وحش ریونکلاو با هم سپری میکنین.
به نظر نمیرسید که آقای گوزن و خانم آهو چندان تحت تاثیر آموزشهای بردلی قرار گرفته باشند. در واقع یونجههای سبز و تازهای که کنار پای بردلی روییده بود آنها را بیشتر تحت تاثیر قرار میداد تا حرفهای بردلی!
- یعنی ممکنه تو باغ وحش ما جدی جدی گوزنم شوهر آهو بشه؟
گوزن شاخ شکسته نگاه نا امیدی به گابریل انداخت. - آقا من به این خانم هیچ احساس خاصی ندارم. ولم کنید بذارید یونجهمو بخورم. دست میبرن تو کار طبیعت!
گادفری که به زور دم گوزن را گرفته بود آهی کشید. - خوب نگاش کن مرتیکه گوزن! چشمای شهلای آهوییشو تماشا کن! مطمئنی هیچ حس خاصی بهش نداری؟
گوزن خوب تماشا کرد اما هر چه فکر کرد احساس خاصی به آهو نداشت.
- خبه خبه... مرتیکه هیز! حالا انگار من آهوییم که اگر احساس خاصیم بهم داشت قرار بود جواب مثبت به یه گوزن بدم! نخیرم... من قصد ادامه تحصیل دارم.
به نظر میرسید که اعضای ریونکلاو باید بیشتر روی احساسات زوج محبوبشان کار کنند.
- واهاهاهای! فکر کنم این گوزنی که پیدا کردیم شوهر آهو خانومه.
از یک طرف حق با گابریل بود و از یک طرف اصلا حق باهاش نبود. حق باهاش بود، چون موجودی که دیده بودن واقعا آهو بود. اما حق باهاش نبود، چون گوزن شوهر آهو نیست!
برای کسانی که شاید درست نخونده باشن و در کل دوران طفولیتشون واقعا فکر میکردن گوزن شوهر آهوئه تکرار میکنم تا کاخ تصوراتشون فرو بریزه و حداقل الان تو هر سنی که هستن با این حقیقت علمی مواجه بشن.
گوزن شوهر آهو نیست!
بله، حقیقت کوتاه اما تلخه. واقعا تلخ. چون به گوزن خیلی میاد که شوهر آهو باشه و نمیدونم چرا طبیعت همکاری نکرد و این دو رو دو گونه متفاوت کرد به جای این که زن و شوهر هم باشن. چی میشد خب مگه.
- یعنی ممکنه اگه بیشتر بگردیم بچهشونم پیدا کنیم؟
نخیر! مثل این که تاثیرات گشتن با گابریل بیش از اینها رو ریونکلاویها اثر گذاشته بود. نه فقط چون اشتباهِ رایجِ گوزن شوهر آهوئه تکرار شده بود، بلکه چون حواسشون از اصل ماجرا یعنی یافتن موجودات جادویی دور شده بود!
هیزل که با شنیدن این حرفا چشماش گشاد شده بود، تصمیم میگیره سریعا جلوی این افکار اشتباه رو بگیره. - هی! دوستان! گوزن شوهر آهو نیست! همونطور که گوزن نر و ماده داره، آهو هم نر و ماده داره. این دو گونه زن و شوهر هم نیستن. جدا از این، فراموش نکنین که ما موجود جادویی میخوایم.
بردلی با تاسف نگاهی به اطراف میندازه. - اینطور که بوش میاد اینجا خبری از موجودات جادویی نیست! نظرتون چیه همین گوزن شاخشکسته رو تکشاخ جا بزنیم؟ برای این آهو هم مطمئنم کاربردی پیدا میکنیم. حتما لازم نیست واقعا موجود جادویی ببریم، کافیه موجودات رو جادویی جا بزنیم!
مشکل از گوزن نبود بلکه کل هویت آن بود. گوزن مفلوک شاخ شکسته که در جنگل سرگردان بود واقعا زمین تا آسمان با تک شاخ شاخ رنگین کمانی که سنیده بودند فرق داشت.
- نه آخه خیلی هم گوگولیه فقط مشکل اینه جادویی نیست. - نمیشه حالا باخودمون ببریمش؟ - نه نمیشه. الان این همه راه اومدیم که اینو بزنیم زیر بغل ببریم؟ - الان این بیچاره توی این هوا تلف بشه کی پاسخ گوئه؟ شاخای گوگولیشو ببین! دلت نمیسوزه. - نه. بیا بریم اینهمه راه تا این جنگل دور افتاده اومدیم شاید شانسمون گرفت یه موجود جادویی پیدا کردیم. - نمیخوام من هیچ جا نمیرم تا این گوزنو با خودمون نبریم. - عجب گرفتاری شدیما. - همین که گفتم. - هیزل بیار اون گوزنو! بیاین بریم زودتر. - آخ جووون. اما من هنوزم مطمئنم یه تک شاخ این دور و برا هست. - آره اصلا هرچی تو بگی. - تو فرض کن دنبال تک شاخیم. - باز تو راه حیوون دیگه دیدی نگی میخواما میدونی که جا نداریم.
گابریل درحالی که حسابی آبغوره گرفته بود و ناراحت بود سرش را به نشانه تایید تکان داد. اما به هرحال هیجانش موقع دیدن آن موجودات گوگولی و ناز دست خودش نبود اگر باز هم موجودی میدید کنترل احساساتش سخت میشد.
- چرا اینطوری بهش تذکر میدی وقتی میبینی موقعش که میشه گوش نمیده؟ - آخه وقتمون داره تلف میشه میترسم بدون اینکه موجودی پیدا کنیم سر افکنده برگردیم خونه اول. - نمیشیم نگران نباش. هوم اون چیه اونجا؟
- بر اساس احساس و در حالی که مطمئن نیستی مارو آوردی وسط جنگل میون کلی حیوون وحشی و خطرناک؟ -
چهره گابریل اصلا نامطمئن به نظر نمیرسید. در واقع لبخند صمیمانهاش به افق، نشان میداد بسیار هم از راهی که آمده مطمئن است.
هیزل رد نگاه او را دنبال کرد. - واو! واقعا یه تکشاخ اونجاست... نگاش کنین! - راست میگی! سایه یه تکشاخ از اون دور معلومه. از این بهتر نمیشه! - بلاخره اولین جونور باغ وحشمونو پیدا کردیم.
ریونیها با خوشحالی بابت این موفقیت بزرگ به یکدیگر تبریک گفتند و دست دادند. - این موفقیتو اول مدیون روونا بزرگ هستیم که همواره دعای خیرش پشت و پناهمون بود و دوم مدیون اتحاد و عدم ناامیدی... - آخی... داره میاد نزدیکتر باهامون دوست شه.
حق با گابریل بود. تک شاخ هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میآمد تا آنکه بلاخره به فاصلهای رسید که واضح توسط تمام ریونکلاویها دیده میشد.
- آم... دوستان... به نظر میاد تک شاخ جادوییمون، گوزن شاخ شکسته از آب در اومده!
در حالی که لبخند شادمانی ریونکلاویها بر لبانشان خشکیده بود، گابریل همچنان همان لبخند همیشگیاش را بر لب داشت. - ولی مگه گوزن شاخ شکسته چی از تکشاخ جادویی شاخ رنگین کمونی کم داره؟
در تعجب و حیرت بودند که این آمار واقعی تک شاخ هاست یا توهمات گابریل. واقعا تک شاخ جادویی با شاخ رنگین کمونی وجود داشت؟ اما فعلا تصمیم گرفتند که چیزی نگویند تا مبادا دوباره گابریل شوکه شود. - چه خوبه انقدر زاد و ولدشون زیاده. حتما با تعداد زیادیشون آشنایی. - قبلا با چندتاییشون سلفی گرفتم. -پس جاشونم میدونی. - تقریبا. - پس بریم دیگه. - بریم ولی بذاریم من باهاشون حرف بزنم. نه که اونا روحیات لطیفی دارن میخوام خودم اول بغلشون کنم اعتمادشونو جلب کنم بعد باهم دوست شیم بعد بریم چند بار بیرون شاید رفتیم یه جا قرار چیزی خوردیم. - مطمئنی درباره تک شاخ حرف میزنی؟ - آره پس چی؟ خوشگلای خودمو میگم دیگه. - گمون نمیکنی قبل از آشنایی بخوای بغلشون کنی بی ادبی باشه؟ شاید دیگه درخواست دوستیتو نپذیرن. - هعی باشه اول پس آشنا میشیم. - خب بعد؟ - میریم سر قرار؟ - گب کلا یه چیزیو این وسط یادت نرفت؟ - هوم؟ - بابا باغ وحش دیگه. اصلا تک شاخارو واسه همین میخوایم. - اها آره آره خیالتون جمع یادم بود. حالا دنبالم بیاین راهو نشون میدم.
گابریل بقیه ی ریونی هارا به محل اختفای تک شاخ های افسانه ای که فقط شایعاتی از آنها شنیده بودند راهنمایی کرد. مسیر رو به رو هرچه جلو تر میرفتند تاریک تر و پر ریشه و گیاه تر میشد.
- مطمئنی داریم مسیرو درست میریم؟ - آره مطمئنم احساسم بهم میگه باید یه جایی همین دور و برا باشن.
ریونی ها حسابی از این حرف گابریل جا خوردند. - یعنی تا الان فقط بر اساس احساست راهنماییمون کردی. - اوهوم.
اولین سوال هوشمندانه توسط ایزابل وسط میز مذاکره پرتاب میشه. - گابریل، روونا وکیلی خودت تا حالا چند تا تکشاخ جادویی با شاخ رنگینکمونی جادویی دیدی؟
اینبار نوبت ریونیها بود که به گابریلی نگاه کنن که مشغول تفکر درباره تعداد دفعاتی که تکشاخ جادویی با شاخ رنگینکمونی جادویی دیده بود. قیافه گابریل به این شکل شده بود که با لبخند بزرگی بر لب، مستقیم به دیوار رو به روش زل زده بود و حتی پلک هم نمیزد.
ریونیا بعد از این که میبینن مدت زمان تفکرات گابریل داره طولانی میشه، کمی نگران میشن. - اممم... میگم نکنه از شدت شوک وارده بابت ندیدن حتی یک عدد تکشاخ جادویی با شاخ رنگینکمونی جادویی اتصالی کرده باشه؟
بردلی آروم جلو میره و با انگشت اشارهش به صورت گابریل اشاره میکنه. - ولی لبخند رو لبش برعکسش رو نمیگه؟
ایزابل دومین سوال هوشمندانهشو هم رو میکنه. - تو تا حالا چند بار گابریلو بدون لبخند دیدی؟
نیازی به تفکر نبود. حق با ایزابل بود. گابریل در 99% اوقات شاد، شنگول و در حال لبخند زدن بود!
- بیاین برگردیم به تئوری توطئه قبلیم. گابریل برای اولین بار متوجه شده اون چه که تمام عمر بهش دل بسته بوده خیالی بیش نبوده و برای همین کاخ آرزوها و تصوراتش فرو ریخته. بیاین تکونش بدیم و درِ گوشش زمزمه کنیم که درست فکر میکرده. که ما همه هزاران بار تکشاخ جادویی با شاخ رنگینکمونی جادویی دیدیم و اینا توهماتش نبوده و دنیای رنگینکمونی زیبای ذهنش واقعیه بلکه به زندگی برگرده.
ریونیا تحت تاثیر سخنرانی سوزناک هیزل قرار میگیرن و دستهجمعی جلو میرن تا گابریلو نجات بدن. اما وقتی به یک قدمی گابریل میرسن ناگهان گابریل پلکی میزنه و مشتشو با خوشحالی رو به آسمون میگیره. - شمردم! دقیقا یک میلیون و پونصد هزار و هفتاد و سه بار تکشاخ جادویی با شاخ رنگینکمونی جادویی دیدم.
ریونیا همونجایی که بودن سرجاشون خشک میشن و پوکرفیس نگاهی به هم میندازن.
قراره چندتا بازرس به تالار ریونکلاو بیان تا از باغ وحششون بازدید کنن اما ریونیا حیوونی داخل باغ وحش ندارن برای همین تصمیم گرفتن خودشون تبدیل به جانورنما بشن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
- حالا نظرتون چیه بیخیال سگ و کانگورو کردن ملت بشیم و بجاش خودمون بریم تو حیاتوحش دنبال چهارتا جونور واقعی برای باغ وحشمون بگردیم؟ - جادویی. - یعنی بریم آقای فیلو برداریم بیاریم هاگوارتز؟ - جادویی. - حالا آقای فیل رو هم نیاوردیم حداقل یکی دوتا عقاب بیاریم با علامت گروهمون ست بشه. - جادویی. - این "جادویی" چیه گب که هی میگی؟
گابریل لبخند زنان بشکنی زد و نقل قولی از نقشه غارتگر با حاشیه رنگینکمانی ظاهر کرد.
نقل قول:
ریونکلاو از قدیمالایام تا به امروز موجودات جادویی زیادی رو در خودش داشته.
- ببینید ما از قدیمالایام میزبان موجودات جادویی بودیم. پس الانم باید بریم دنبال موجودات جادویی بگردیم. مثلا بریم با تک شاخ جادوییای که شاخ رنگینکمونی جادویی داشته باشه دوست بشیم و دعوتش کنیم به باغوحش جادوییمون!
گابریل با ذوق فراوان به ریونیهایی که مشغول تفکر درباره ایدهاش بودند، نگاه کرد.
لودو و سو که مجبور بودند جلوتر از کریس و لینی حرکت کنند، برای تغییر شکل آماده می شدند. کریس چوبدستی اش را از پشت روی سر لودو گذاشته بود تا دوباره مجبور نشود که دوباره دنبال آن ها بگردد. دیگر از دست آن دو کلافه شده بود! کریس درسالن را باز کرد و لودو و سو را مجبور کرد که روی صندلی بنشینند. لودو خواهش کنان گفت: -میشه برم دست شویی؟ کریس چوب دستی اش را محکم تر روی سر لودو فشار داد و گفت: -نه نمیشه!لینی سریع تر شروع کن . لودو لب هایش آویزان شد و وقتی فهمید بهانه هایش کارساز نیست دیگر چیزی نگفت. شاید جانورنمایی انقدر که او و سو فکر می کردند، بد نبود.
-ولی اگه کانگورو شم چجوری کلاهمو سرم کنم؟ سو این را گفت و چشم هایش را مانند گربه ی شرک کرد.
لینی انگار حرف های او را نشنید .چوب دستی اش را بالا برد و دهانش را باز کرد که طلسم را بخواند که ناگهان لونا با شدت در را باز کرد و با قیافه ای که شبیه وحشی های آمازون بود با خشم به کریس و لینی نگاه کرد.و در این فکر بود که چرا آن ها باید روی او طلسم اجرا کنند.
-یا مرلین. کریس با دیدن قیافه ی لینی این را گفت و صلیبی روی سینه اش کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
کریس بعد از زدن کروشیو و انواع طلسم های نابخشودنی به لونا و خالی کردن حرص خود سر او،شاخک لینی را گرفت و برد تا دنبال لودو و سو بگردند. کریس ساعت ها قدم زنان دنبال سو و لودو میگشت،لینی هم که حق اعتراض نداشت و یک گوشه نشسته بود،بالاخره بعد از پنج ساعت لینی بلند شد،پرواز کرد و مکان دقیق لودو و سو را از آسمان ها به کریس داد. -سو که داره برمیگرده تالار،لودو هم تو زمین کوییدیچه! -نمیتونستی زودتر بگی اینو؟
کریس به سمت زمین کوییدیچ رفت و جارویی که لودو با آن درحال پرواز بود را از پهنا توی زمین فرو کرد،سپس خواست لودو را با زنجیر به اسب ببندد که متوجه شد اسب ندارد و همینطور زنجیر.بنابراین تصمیم گرفت مثل آدم دست لودو را بگیرد و به تالار برگردد. وقتی به تالار رسیدند،کریس با عصبانیت رو به سو گفت: -هوی!چرا فرار میکنی؟چرا مارو بازی میدی؟چرا ابروی ریونو به خطر میندازی؟ -درست صحبت کن بابا من ناظر ریونما مثلا! -هستی که هستی،منم...منم...
کریس رو به لینی برگشت. -لینی من چیم؟ -اممم...خب...تو...
کریس پوکرفیس به لینی نگاه کرد. -اینا مهم نیست!همین الان برمیگردیم و کار جانورنما شدن رو شروع میکنیم!وقت کمه!
سو با شور و هیجان میخندید. -میگم لودو. به نظرت کار درستیه که ما جانورنما بشیم؟ لودو که کمی شادی اش فروکش شده بود گفت: -نمیدونم. اما به نظرم کار خطرناکیه. شاید مغزمون پر از نارگل بشه. سو کلاهش را مرتب کرد و گفت: -نارگل دیگه چیه؟ -نمیدونم! خودمم نفهمیدم. ولی به نظرم باید بریم پیش لونی لاوگود. -عاها. نه بابا ولش کن . حوصله ندارم. لودو با شور وهجان بیشتر اصرار کردو در اخر سو قبول کرد که برن پیش لونا.
ازطرفی لینی و کریس که داشتند از حرص خوردن دیوانه میشدند؛ به طرف سالن عمومی ریونکلاو که حالا پر از عکس حیوانات شده بود راه افتادن. وقتی اسم رمز رو گفتن و وارد سال شدن. صدای رویاگونهِ لونا لاوگود رو شنیدند که سعی داشت چیزی رو به چند نفر دیگه بفهمونه. با دیدن سو و لودو کنار لونا نیششون تا بناگوششون باز شد و به سمتشون حمله ور شدند. سو و لودو که هول شده بودند بلند شدن و تلپی افتادن زمین. سو دوتا دستشو روی کلاهش گذاشت تا خیالش از بابت اون راحت بشه.
-بلاخره گیرتون اوردیم. کریس در ادامه ی حرف لینی گفت: -بیبینین ما کاری به کارتون نداریم. فعلا. اما میخوایم بهتون یه پیشنهاد بدیم. قبوله؟ سو که به فکر دوتا کلاه جدید بود گفت: -بگو. کریس دستش رو توی ردایش فرو برد وچوبدستی اش را بیرون کشید. -طلسم فرمان چطوره؟ همه ، حتی لونا با دهان باز به او چشم دوختند. لینی اروم دم گوش او گفت: -کریس. فکر نمیکنی یکم داریم زیاده روی میکنیم؟ -نه اصلا. -هرطور میلته. فقط من جواب گو نیستم. زت زیاد. و بعد به سمت خوابگاه دختران راه افتاد. کریس زیر لب گفت: -اوف. کِی من فقط میکنم برم به خواهش و تمنا برای راضی کردن خانم؟! و وقتی سرش رو برگردوند، سو و لودو غیبشون زده بود.
- رفتن بیرون. این صدای خوابالود لونا بود که با او صحبت میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/3/17 14:35:37 دلیل: حذف خلاصه