جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اسمشو سیاه‌ها نمی‌تونن ببینن! (گریفیندور)
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1404 22:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
باد خنکی روی زمین کوییدیچ می‌وزید و پرچم‌ها به لرزش درآمده بودند. لیلی با ضربان قلبی تند انگشتان ظریفش را دور جارو را می فشرد. هر نفسی که می‌کشید، هیجان و اضطراب بازی را در وجودش شعله‌ور می‌کرد. او جوینده تیم ریونکلاو بود و چشمش به اسنیچ طلایی دوخته شده بود، اما حواسش به به رز ویزلی، دروازه‌بان تیم گریفیندور هم بودن.
لیلی نفس عمیقی کشید. نگاهش به رز افتاد، که پشت دروازه ایستاده بود، آماده و متمرکز. قلبش پر از هیجان و اضطراب بود و همزمان دلش کمی می‌لرزید. او عاشق کوییدیچ و تعقیب اسنیچ بود، اما نمی‌خواست رقابت باعث شود فاصله‌ای بین او و رز ایجاد شود. دلش می‌خواست نشان دهد که دوستی اش با رز ثابت باقی مانده است. باد روی صورتش وزید و موهای قرمز بلندش را به رقص دراورد. چشمانش روی توپ طلایی متمرکز شد اسنیچ را پیدا کرده بود، اما نیم‌نگاهی هم به رز انداخت. دوران بچگیشان را در ذهنش مرور کرد.
با اینکه رز یکسال از او بزرگتر بود ولی رابطه شان خیلی نزدیک بود. انها تقریبا هر روز پیش یکدیگر بودند. لیلی روزی را به یاد اورد که با یکدیگر نقشه ای کشیدند و سر به سر برادرانشان گذاشتند به خوبی به یاد داشت که چطور با دقت نقشه را مطرح کرده بود رز هم با خوشحالی کمکش کرده بود.
با یاداوری این خاطره لبخندی بر لبش امد.
چشمش روی اسنیچ متمرکز بود.
اما حالا وقت گرفتن اسنیچ بود.
لیلی به سمت رفت.

-به نظر میاد پاتر، جوینده ریونکلاو،اسنیچ رو دیده باشه و جوینده گیریفیندور هم متوجه این موضوع شده!

اما لیلی تاصلا حواسش به حرفهای گزارشگر نبود!
او دنبال اسنیچ بود و با سرعتی چشمگیر پرواز می کرد. حس وزش باد روی صورتش، ضربان تند قلبش و هیجان پرواز، همه با هم در اوج هیجان و اضطراب ترکیب شده بود.
لیلی نفسش را حبس کرد.

-و لحظه‌ای حساس! پاتر با تمرکز کامل به سمت اسنیچ شیرجه می‌ره!

زمان انگار کند شده بود. باد روی صورتش می‌وزید و قلبش از هیجان و اضطراب تند می‌زد. او می‌دانست که این رقابت وجود دارد،اما ته دلش مطمئن بود این مسابقات ذرهای اسیب به دوستیشان نمی زند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- بدو بدو بدو عروسیه!!
- به به!
- بدو بدو بدو روبوسیه!!
جانم!
- قرش بده!!
- قر قر!
- ولش بده!!
- ول ول!

*نشیمنگاه آرسینوس، همین الان یهویی!*
-----------------------
آرسینوس و آنجلینا در بلاخره تونستن هکتور رو راضی کنن که به عنوان حق السکوت، آنجلینا رو برای مسخره بازی سر کلاس ببخشه. آنجلینا خوشحال و خرم به جمع بقیه‌ی گریفی‌ها پیوست و این بار تونست با موفقیت کاغذ بازی "اسمش رو سیاه‌ها نمیتونن ببینن" رو بخونه:
- نوشته اسمشو سیاه‌ها نمی‌تونن ببینن! یو ساکرز!

و به این ترتیب قرعه از روی گردن از مو نازک‌تر آنجلینا بلند شد و به گردن نفر بعد افتاد. بازی باید یک دور دیگه ادامه پیدا می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1396 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ارسینوس , انجلینا و رون به طرف ازمایشگاه هکتور به راه افتادند.
ارسینوس رون رو که می دید کمکی بهشون نمیکنه وسطای راه به دونبال نوخود سیاه فرستاد و هر دو از دستش راحت شدن.

ازمایشگاه هکتور

انجلینا و ارسینوس درحال دید زدن هکتور از لای در بودن و هکتور هم مشغول تست یه معجون جدیدی بود.

_ اینم از این , خوب حالا سه تا پر ققنوس , دو قطره خون سوسک و یه تیکه از استخون بینی شتر...
بووووم
_ ایوووول بلاخره حاضر شد... لرد بلاخره برای درست کردن همچین انرژی زایی برام پاداش میده

هکتور برگشت و به دونبال یک شیشه برای ریختن معجون انرژی زاش شد. در این میان انجلینا هنوز چیزی به فکرش نرسیده بود.
_ ارسینوس تو نظری نداری؟
_ اممممم بنظرم وقتی از در اومد بیرون معجونشو بگیریم و مجبورش کنیم تا تورو ببخشه , اگه نبخشید معجونشوو میترکونیم.
_ نه بابا این کار که بیشتر سیاهمون میکنه باید دونبال یه فکر دیگه باشیم.
_ تو کی هستی؟! اینجا چیکار میکنی؟!
_عععععععععععع!

هکتور که میخواست از در بیاد بیرون, از لای در انجلینا رو دیده بود و ویبره زنان داد میزد انجلینا هم که مشغول صحبت با ارسینوس و متوجه اومدن هکتور نشده بود از فریاد یهویی هکتور ترسید و شروع به جیغ کشیدن کرد.
ارسینوس که دلیل جیغ زدن انجلینارو نمیدونست برای چند ثانیه اول پوکر فیس وارانه به انجلینا زل زد , برای چند ثانیه دوم بازم با حالت پوکر زل زد ولی دیگه این حالت تو وقت اضافی خسته شد و درو باز کرد...
شااارااپ
هکتور با سر کچلش به زمین میخوره و معجونش میوفته روی کفش ارسینوس و میشکنه و و معجونی که هکتور درست کرده بود همه ی کفشای ارسینوس رو تجزیه تحلیل می کنه و دیگه اثاری از کفش های ارسینوس باقی نمی مونه.{ البته به جز یک جفت جوراب توسی که هر دوشم یه سیب زمینی تووپ داشتن }ارسینوس عصبی میشه و با صدای بلند میگه:
_ هکتور تو می خواستی اینو به خورد ارباب بدی؟

هکتور از چیزی که ساخته بود تعجب میکرد و چشماش داشت از حدقه بیرون میزد. این وسط یک لامپ کم مصرف ال ای دی روی سر انجلینا روشن شد و همه راه مشکلات براش حل شد.سریع گفت:
_ هکتور خجالت نمیکشی؟! می خواستی لردو با این معجون چیکار کنی هاان؟
_ من نمی...نمی...خوا...خواستم این...جوری بشه.
_ نمیگی الان اگه لرد بفهمه تو همچین چیزی براش درست کردی چیکارت میکنه.
_ نه نه , اون نباید بفهمه , لطفا چیزی بهش نگو بدبخت میشم.
ارسینوس خواست از فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو ببره برای همین گفت:
_ خوب اگه میخوای اربابت ندونه باید هرکاری که میگیمو بکنی.

انجلینا که از خوشحالی بال در اورده بود و از این که میتونه سیاهیشو حل کنه خوشحال بود. ارسینوس هم که تو نشیمنگاهش عروسی بود , تو زهنش نقشه هایی برای هکتور میکشید و اب دهنش از لبو لوچش پایین میریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1396 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجلیا با حرف آرسینوس در فکر فورو رفت، وبا خود فکر میکرد:
-من باید یه کاری کنم که هکتور یه رازی داشته باشه که نخواد کسی بفهمه؟و یه کاری کنم که اون به من نیاز داشته باشه وازم کاری بخواد؟

که در فکر بود که آرسینوس گفت:
-چی شد پسندیدی ماشینو؟
وآنجلیا گفت:
-ماشینو!کدوم ماشین؟چی میگی؟حالت خوبه.

آرسینوس گفت:
-ببخشید اشتباه شد،منظورم چی شود بود،رازی چیزی نداره؟

وآنجلیا گفت:
-نه،چیزی یادم نمیاد.

و آرسینوس گفت:
-اینطور که کارمان سخت تر شد، باید دنبال کمکش بگردیم.
و آرسینوس و آنجلیا به سمت کمک به هکتور راه افتادندن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجلینا واقعا نمیدونست چیکار کنه. دامبلدور که کمکی بهش نکرده بود، رون هم فقط شرح حال اوضاع رو میداد و ایده جدیدی تولید نمیکرد. همینطوری راه میرفت و فکر میکرد، رون هم همینجوری پشتش میومد و به شکلات های خوشمزه ای که تو خوابگاه منتظرش بودن فک میکرد. شاید بتونه عکس دامبلدور رو در بیاره این دفعه؛ شکلاتی که دیروز باز کرد عکس بدردنخور بارتی کراوچ پدر بود که به سرعت تو نزدیک سطل آشغال انداختتش. همینطور که دوتایی راه میرفتن ، آرسینوس رو دیدن که داره تاج پادشاهیش رو ناز میکنه و قربون صدقش میره.
-ای قربونت برم تاج عزیزم، قربونت برم، چقد خوشگل و براقی تو آخه.

یه دفعه آنجلینا فکری به سرش زد. راه حل تمام مشکلاتش یه دفعه جلوی چشماش ظاهر شده بود. شاید مرلین هم میخواست که اون به سفیدی دوباره برگرده. قدم هاش رو تند تر کرد و با آرسینوس نزدیک شد.

-آنجلینا ؟ هنوز بدی ؟ هنوز سیاهی؟
-نخند مسخره، چیز خنده داری نیست.
- به سیاهیت نمیخندم، به اینکه میخوای از بین ببریش میخندم. به من بپیوند، بیا جامعه جادوگری رو دوتایی مدیریت کنیم و لذت ببریم.

آنجلینا یه لحظه پشیمون شد ولی یاد شب گذشته و ناامیدی پروتی افتاد. هرجور شده باید این مساله رو حل میکرد و دوباره ساحره خوبی میشد. غرورش رو قورت داد و گفت.
-تو مرگخواری درسته؟
-آره.
-تو پادشاه دیکتاتوری ؟
-بله.
-خب تو بهترین فردی هستی که میتونی بهم کمک کنی.

آرسینوس با اعتماد به نفس سرش رو تکون داد.
-مشخصه من بهترین و تنها کسیم که میتونم بهت کمک کنم.
-چجوری میتونیم بدون اینکه منت کشی کنم، یا چیزی بهش بدم، کاری کنم که هکتور ببخشتم و ساحره خوبی بشم دوباره ؟

آرسینوس به فکر فرو رفت، ولی نمیدونست چرا به فکر فرو رفته. راه حل خیلی سریعتر از این حرفها به ذهنش رسید.
-باید یه کاری کنی که هکتور یه چیزی ازت بخواد. یه نیازی بهت داشته باشه، یه رازی ازش بدونی که نخواد کسی بفهمه و اینجور چیزا ... اونوقت در مقابلش میتونی ازش طلب بخشش کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: پنجشنبه 18 آبان 1396 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
و آنجلینا در جا سیاه‌تر شد!
- رون نخندون منو!
- ریشش رو نگاه مثل بالشت رفته زیر سرش!
- عینکش رو نگاه رفته تو گوشش!
- دمپاییاش رو نگاه صورتیه!
- نخندون منو رون!

آنجلینا که هنوز بار گناهانش رو سبک نکرده، بهشون دو کیلو هم افزوده بود، آهی کشید، آستین‌هاش رو بالا زد و دوباره وارد اتاق دامبلدور شد. سر دامبلدور رو با دوتا دستش گرفت و از روی میز بلند کرد، و همونطور که دامبلدور طفل معصوم هنوز خواب هفت موسس رو می‌دید، یه ماچ این ور یه ماچ اونور لپش چسبوند!
- نوکرتم به مرلین پروفسور! خیلی میخوامت!
- رون پسرم، تویی؟
- نه آنجلینام پروفسور!
- باشه.

چند دقیقه‌ی بعد بیرون در:

- خوب پرفسور رو که ماستمال کردی رفت. بیا برو هکتور رو هم یه روبوسی کن قال قضیه کنده بشه بره!
- من غلط بکنم! من به ریش نداشته‌ی آرسینوس خندیده باشم! من جفت فرد و جرج رو با دست‌های خودم کفن کرده باشم! من کتی رو سکینه صدا کرده باشم! من رو جارو دولا دولا نشسته باشم اگه از اون مردک از خود راضی معذرت بخوام!
- خب تا معذرت خواهی نکنی که سفید نمیشی!
- اصلاًً و ابداً امکان نداره! تازه اگه هم خودم تسترال گازم گرفت و خواستم برم، پروتی قلم جفت پاهام رو میشکنه اگه به گوشش برسه رفتم از هکتور معذرت خواستم!
- بلاخره سیاه هم بمونی پروتی قلم جفت پات رو شکسته. بشین فکرکن ببین چی‌کار می‌خوای بکنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آبان 1396 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدم های انجلینا و رون سکوت راه رو هارو می شکستند. هر دو با عجله خودشون به دفتر دامبلدور رسوندند.

تق تق تق
_ پروفسور منم انجلینا باید باهاتون صحبت کنم...... پروفسور؟!.....پروفسور؟؟؟

انجلینا دلیل اومدنش رو فراموش کرد و تنها فکرش جواب ندادن دامبلدور بود. انجلینا دستشو روی در گذاشت و خواست باز کنه که رون مانع شد و گفت:
_ انجلینا نباید اینکارو بکنی اگه خواب باشه خیلی بی ادبی میشه که...

انجلینا سریع وسط حرفش پرید و گفت:
_اگه یه پیر مرد صدو چند ساله خواب باشه صدای خرو پفش باس تو اون سر راهرو بیاد.

رون که خیلی شیک قانع شده بود حرفی نزدو کنار وایساد.انجلینا درو به ارامی باز کرد. کمی بعد بعد پروفسور دامبلدور رو دید که در حال نوشتن یه چیزی هست.
_ پروفسور؟ پروفسور؟

پروفسور دامبلدور توجهی به حرف انجلینا نمی کرد انگار که اصلا نمی شنوه. انجلینا و رون ترجیح دادن سکوت کنن و منتظر تموم شدن کار پروفسور دامبلدور باشن.
پروفسور دامبلدور از صندلی اش پاشد و کاغذ پوستی که به رنگ صورتی کم رنگ بود رو تا کرد و داخل یک پاکت نامه بنفش با خط های نازک صورتی تیره گذاشت و از گوشه میزش یه عطر برداشت و چند تایی بهش زد و سرجایش گذاشت , از کشوی بغل میز رو باز کرد و یک گیره با رنگ مورد پسند خانم ها برداشتو به پاکت زد. پاکت نامه رو دوباره بایک نفس عمیقی بو کرد و به منقار جغد مخصوص خودش که مو هاشو با یک پاپیون ابی رنگ خوشگلش کرده بود دادو جغد پرواز کردو رفت.

_ وای دده! فرزندانم شما اینجا چیکار می کنید؟ چرا در نزنید؟ چرا صدام نکردید؟
_ والا ما...
_ فرزندم همیشه ادب و اخلاق مهم هستند و در حفظ انها کوشا باشی تا مثل دفه قبل نگی قلبت چرا سیاهه و...
_ولی پروفسور من فهمیدم چیکار کردم که نتونستم نوشترو بخونم.

خوااااااب پیییششش خوااااب پیشششش

رون و انجلینا: این که خوابید!

رون و انجلینا به ارامی از دفتر پروفسور دامبلدور خارج شدند و انجلینا منتظر صبح شد تا با پروفسور دامبلدور بازم صحبت کنه یا هم یه چاره دیگه ای پیدا کنه.
_ راستی انجلینا؟
_ بله؟
_ راست می گفتی پیر مرد وقتی می خوابه خروپوفش تا این سر راه رو هم میاد
انجلینا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوه ! سلام پروفسور. اینجا چیکار میکنم ؟ آها ...

آنجلینا میترسید که قضیه رو به دامبلدور بگه ولی خونسردی خودش رو حفظ کرد و از اونجایی که دامبلدور رو تنها ناجی خودش میدونست تموم قضیه رو گفت.
سپس آلبوس با آرامش گفت :
- که اینطور دخترم... همونطور که بقیه بهت گفتن به کار های امروزت فکر کن شاید یه کار بدی انجام داده باشی.
- ولی پروفسور ...
- خوب گوش بده ! شاید ما در طول روز کار بدی انجام داده باشیم ولی به نظر خودمون اصلا هم بد نبوده . پس نگاهت رو به کارهای امروزت عوض کن تا شاید بتونی کار اشتباهاتو پیدا کنی.

آنجلینا با حرکت سر، صحبت های دامبلدور رو قبول کرد . سپس آلبوس به سمت دفترش راه افتاد و آنجلینا مشغول فکر کردن با نگاهی دیگر به کارهای امروز خود شد.
همینطور غرق در افکار خودش بود که صدایی ناهنجار و آشنا به گوشش خورد:
- اوه ! آنجلینا معلوم هست کجایی؟ کل هاگوارتز رو دنبالت گشتم ! تالار چهار گروه ، سرسرای عمومی ، دخمه اسنیپ ، تالار اسرار !
- رون تو فقط کافی بود از در اصلی بیای بیرون !
- خب حالا بحث رو عوض نکن . قضیه رو از بچه ها شنیدم اومدم با هم فکر کنیم باید چیکار کنیم.
- خودم هم داشتم همینکار رو میکردم...

آنجلینا داشت صحبت میکرد که صحبتش توسط خنده های رون قطع شد.
- حرف های من خنده دارن رون ؟
- نه.
- پس چرا میخندی؟
- یاد خنده های صبح افتادم. چقدر معجون های هکتور رو مسخره کردیم و خندیدیم !

آنجلینا به خودش آمد. نمیدانست ناراحت باشد یا خوشحال ولی با خوشحالی به رون جواب داد :
- تو نابغه ای رون ویزلی !
- میدونم ... ولی بالا غیرتا چرا؟
- ما هکتور رو مسخره کردیم و این باعث شده من یه جورایی سیاه شم.
- ول کن بابا ! مسخره کردن مرگخوارا ثواب داره !
- باید بریم پیش دامبلدور.
- حالا فردا صبح میریم . پیرمرد بیچاره خوابه الان.

ولی آنجلینا به حرف رون اعتنایی نکرد و به سمت دفتر دامبلدور رفت و رون هم مجبور شد او را دنبال کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1396 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجلینا به فکر فرو رفت. گریفیندوری ها تا اونجا که میتونستن کنارش موندن تا بهش دلداری بدن ولی کم کم خسته شدن و هر کی سراغ کار خودش رفت. هرمیون، آرسینوس و آرتور به سمت سوژه تاپیک بغلی رفتن تا قضیه سفر به گذشته رو درست کنن. پروتی به عنوان دوست صمیمی آنجلینا تا آخرین لحظه پیشش موند و بعد از سکوت طولانی ، بالاخره به حرف اومد.
-قشنگ فکر کن، از صبح تا الان. چیکار کردی؟
-یادم نمیاد پروتی، یادم نمیاد کار بدی کرده باشم، کار سیاهی کرده باشم.

آنجلینا این رو گفت و با عصبانیت از سر جاش بلند شد و به طرف در تالار گریفیندور رفت. پروتی به دنبالش راه افتاد و با هم از تالار خارج شدن. پروتی دستی روی شونه های آنجلینا گذاشت و سعی کرد بهش دلداری بده.
-من بهت اعتقاد دارم آنجی، میدونم اگرم کاری کردی از قصد نبوده.

آنجلینا برگشت و به پروتی خیره شد. لبخندی از رو خوشحالی زد که یکی از رفیق هاش حداقل هنوز بهش اعتقاد داره. رو یه نفر میتونه حساب کنه که همیشه پشتش باشه حتی اگر اون روز سیاه ترین گریفیندوری حساب میشده. دست پروتی رو از شونه هاش کنار کشید و تمام انرژیش رو گذاشت تا بتونه عصبانیتش رو پنهان کنه.
-میدونم پروتی ، ممنون که همیشه کنارمی. اما برای این کار نیاز به تنهایی دارم. اگر کمکی نیاز داشتم مطمئن باش اولین نفر سراغ تو میام.

آنجلینا این حرف رو زد و از پروتی دور شد. اما پروتی هنوز قانع نشده بود که کمکی از دستش بر نمیاد. به سرعت وارد تالار شد تا برنامه کلاس های آنجلینا رو به دست بیاره و پیش تک تک استاد ها بره تا از روز آنجلینا بهتر خبردار بشه.
اون طرف تر، آنجلینا تو حیاط هاگوارتز به تنهایی قدم میزد و فکر میکرد. هر از گاهی سنگی رو با پاش شوت میکرد و وقتی دوباره بهش میرسید همین کار رو تکرار میکرد. نمیتونست به دلیل سیاهیش فکر کنه و فقط تصویر قیافه بچه های گریفیندور رو میتونست تصور کنه که ازش ناامید شدن. همینطور با اون تصویر خودش رو عذاب میداد که صدایی از پشتش اومد. به سرعت برگشت و قیافه مهربون دامبلدور رو دید.
-دخترم، این وقت شب تنها اینجا چیکار میکنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسمشو سياهها نميتونن ببينن!!!
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1396 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی کلاه وزارت رو روی سرش مرتب کرد و گفت:
_وینکی وزیر همه چی بیننده ی خوب؟

آنجلینا عصبی برگه ی پروتی رو تکون داد و گفت:
_وینکی تو مطمئنی این نوشته رو می بینی؟
_یعنی آنجلینا خواست به وینکی تهمت زد؟
_نه منظورم این نیست؛ آرسینوس توام می بینی؟
_خب آره چه چیز عجیبی وجود داره؟

قبل از اینکه آنجلینا چیزی بگه پروتی برای خاتمه دادن به بحث سریع گفت:
_خب بیاید ببینیم ین مشکل برای برگه های دیگه هم وجود داره؟
_آره راست میگه؛ جینی برگه ی بعدی رو نگاه کن.

جینی نگاهشو از گریفیندوری های منتظر گرفت و یکی از کاغذ پوستی ها رو بیرون کشید.نگاهی کرد و گفت:
_اسمشو سیاها نمی تونن ببینن. این برگه برای هرمیونه.

آنجلینا سریع برگه رو گرفت و گفت:
_اما روی اینم چیزی نوشته نشده.اینجا چه خبره؟

این بار هم تمام افرادی که برگه ی پروتی رو دیده بودن تائید کردن که میتونن جمله ی هرمیون رو هم ببینن؛جینی که کاملا سردرگم شده بود یکدفعه پرسید:
_ببینم آنجلینا تو اصلا تونستی از برگه ی من چیزی ببینی؟

آنجلینا که سرشو پایین انداخت؛ آرسینوس گفت:
_پس علاوه بر کاغذ اصلی نمی تونید رمز رو از روی بقیه ی برگه هام هم ببینید.خب شماها تا فردا شب وقت دارید سفید بودنتونو ثابت کنید.
_اما اونا جمله رو میدونن حالا.
_فردا باید جمله ی جدیدی که جینی زیر این جمله می نویسه رو تشخیص بدن.
_اما آرسینوس ما چطور باید ثابت کنیم؟
_شما امروز کار اشتباهی کردید که سفید بودنتون زیر سوال رفته شاید دل کسی رو شکستید؛ فرا باید جبران کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.