ریگولوس بلک
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
- تولد نقش
- 1403/08/11
- آخرین ورود
- پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
- عضویت
- 1403/08/09
- پستها
- 149
سفر روح، پارت دوم
پست مرتبط.
روستای اوتری سنت کچپول، چنان زیبا مینمود که گویی از دنیای قصهها آمده. برخلاف لندن که تمام خانههایش مثل هم بودند؛ اینجا هرکدام از خانهها شکل متفاوت و مخصوصی داشتند. خانهی لاوگودها مانند رخ شطرنج بود و تصویری از چهرهی زیبای ماه بر آن به چشم میخورد. خانهی دیگوریها، به خانههای آجری گرم و صمیمی قصهها میمانست و سردر آن، با تصویر گورکن هافلپاف مزین شده بود. عمارت تابستانی بلک، بین این دو خانه جالب قرار داشت؛ اما چیزی که بیش از همه توجه ریگولوس را جلب میکرد؛ همسایهی رو به روییاشان بود.
شایدآن کلبهی چوبی که هیچ تزئینات جالب توجهی نداشت در نظر مادرش فقط ترحم انگیز میآمد؛ اما ریگولوس بیاندازه به آن علاقه مند بود.
این علاقهی ریگولوس، بیشتر به سبب ساکنان خانه بود. یک زن موبلوند، یک مرد با چشمانی سبز و غمگین و یک پسر نوجوان با موهایی همرنگ زن که به نظر میرسید مادرش باشد. این خانوادهی سه نفره، هر روز با لباسهای مندرس از خانه بیرون میآمدند و به نزد خانوادههایی میرفتند که ریگولوس از طریق صحبتهای مادرش، دریافته بود بیمار دارند.
او از این خانواده خوشش آمده بود. به نظرش، انها سه فرشته و بر فراز قلهی کمال به نظر میرسیدند. در یک لحظه، تمام نیکوکاریهای کوچک خودش، مانند غذا دادن به گربهها و سگهای هاگزمید و دادن پول به متکدیان، به نظرش بیارزش آمدند. با خودش گفت:
- اینا پولی ندارن؛ ولی اینقدر برای بقیه زحمت می کشن. من که پول داشتم چیکار کردم؟
آنها به خانه تمام بیماران میرفتند. از خدا میخواست به سراغ او هم بیایند تا بتواند از نزدیک آنها را ببیند.
بالاخره، روزی که منتظرش بود فرارسید. خانوادهی نیکوکار، در عمارت بلک را به صدا درآوردند. زن، ردای کتان سفید و کهنهای به تن داشت. پایین کت مرد، نخ کش شده بود و نوجوان، ردایی گشاد که یحتمل متعلق به پدرش بود به تن داشت.
زن لبخندی زد و دستش را به سمت والبورگا که با انزجار آن را گرفت دراز کرد.
- سلام خانم. ما برای معاینهی پسرتون اومدیم.
والبورگا اخمی کرد؛ اما نظری نداد، زیرا میدید پسرش با علاقه به آنها نگاه میکند. زن ادامه داد:
- من ماریا مارتین هستم، این پسرم ژوزفه و این همسرم آبراهام.
سپس به سمت ریگولوس رفت و نبضش را گرفت.
ریگولوس در خلسهای از شور و نشاط به سر میبرد. قهرمانان مقدسش را دیده بود؛ چه از این بهتر؟
ژوزف کنارش نشسته بود و میکوشید با او صحبت کند؛ اما ریگولوس چنان ذوق زده بود که نمیتوانست چیزی جز آری یا نه بگوید. در واقع در چنان حلسهای بود که چیز زیادی از حرفهایش نمیفهمید.
پس از رفتن مارتینها، ریگولوس به سمت پنجره رفت و متوجه چیزی شد که آنها را از چشمش انداخت.
مردی با لباسهای پاره و کهنه که بیشتر به گونی شباهت داشتند به سمت خانم مارتین آمد.
- خانم، آقایون، التماستون میکنم.
آقای مارتین با پرخاش گفت:
- گمشو.
و هر سه مفر، با تفرعن و تبختر از کنار مرد گذشتند.
حقیقت، همچو نوری ذهن ریگولوس را روشن کرد. خانواده مارتین، این نمایش محبت و نیکوکاری را برای تحت تاثیر قرار دادن خانوادههای اصیل انجام میدادند. حالا که خوب میاندیشید؛ آنان را صرفا مقدس نماهای ریاکاری میدید که محبتشان فقط برای اصیلزادهها بود. هرگز ندیده بود آنها به سراغ ویزلیها یا سایر فقرا بروند. با خودش گفت:
- ترجیح میدم بد بمونم و صادق باشم تا این که دروغ بگم و خوب نشون داده بشم.
پست مرتبط.
روستای اوتری سنت کچپول، چنان زیبا مینمود که گویی از دنیای قصهها آمده. برخلاف لندن که تمام خانههایش مثل هم بودند؛ اینجا هرکدام از خانهها شکل متفاوت و مخصوصی داشتند. خانهی لاوگودها مانند رخ شطرنج بود و تصویری از چهرهی زیبای ماه بر آن به چشم میخورد. خانهی دیگوریها، به خانههای آجری گرم و صمیمی قصهها میمانست و سردر آن، با تصویر گورکن هافلپاف مزین شده بود. عمارت تابستانی بلک، بین این دو خانه جالب قرار داشت؛ اما چیزی که بیش از همه توجه ریگولوس را جلب میکرد؛ همسایهی رو به روییاشان بود.
شایدآن کلبهی چوبی که هیچ تزئینات جالب توجهی نداشت در نظر مادرش فقط ترحم انگیز میآمد؛ اما ریگولوس بیاندازه به آن علاقه مند بود.
این علاقهی ریگولوس، بیشتر به سبب ساکنان خانه بود. یک زن موبلوند، یک مرد با چشمانی سبز و غمگین و یک پسر نوجوان با موهایی همرنگ زن که به نظر میرسید مادرش باشد. این خانوادهی سه نفره، هر روز با لباسهای مندرس از خانه بیرون میآمدند و به نزد خانوادههایی میرفتند که ریگولوس از طریق صحبتهای مادرش، دریافته بود بیمار دارند.
او از این خانواده خوشش آمده بود. به نظرش، انها سه فرشته و بر فراز قلهی کمال به نظر میرسیدند. در یک لحظه، تمام نیکوکاریهای کوچک خودش، مانند غذا دادن به گربهها و سگهای هاگزمید و دادن پول به متکدیان، به نظرش بیارزش آمدند. با خودش گفت:
- اینا پولی ندارن؛ ولی اینقدر برای بقیه زحمت می کشن. من که پول داشتم چیکار کردم؟
آنها به خانه تمام بیماران میرفتند. از خدا میخواست به سراغ او هم بیایند تا بتواند از نزدیک آنها را ببیند.
بالاخره، روزی که منتظرش بود فرارسید. خانوادهی نیکوکار، در عمارت بلک را به صدا درآوردند. زن، ردای کتان سفید و کهنهای به تن داشت. پایین کت مرد، نخ کش شده بود و نوجوان، ردایی گشاد که یحتمل متعلق به پدرش بود به تن داشت.
زن لبخندی زد و دستش را به سمت والبورگا که با انزجار آن را گرفت دراز کرد.
- سلام خانم. ما برای معاینهی پسرتون اومدیم.
والبورگا اخمی کرد؛ اما نظری نداد، زیرا میدید پسرش با علاقه به آنها نگاه میکند. زن ادامه داد:
- من ماریا مارتین هستم، این پسرم ژوزفه و این همسرم آبراهام.
سپس به سمت ریگولوس رفت و نبضش را گرفت.
ریگولوس در خلسهای از شور و نشاط به سر میبرد. قهرمانان مقدسش را دیده بود؛ چه از این بهتر؟
ژوزف کنارش نشسته بود و میکوشید با او صحبت کند؛ اما ریگولوس چنان ذوق زده بود که نمیتوانست چیزی جز آری یا نه بگوید. در واقع در چنان حلسهای بود که چیز زیادی از حرفهایش نمیفهمید.
پس از رفتن مارتینها، ریگولوس به سمت پنجره رفت و متوجه چیزی شد که آنها را از چشمش انداخت.
مردی با لباسهای پاره و کهنه که بیشتر به گونی شباهت داشتند به سمت خانم مارتین آمد.
- خانم، آقایون، التماستون میکنم.
آقای مارتین با پرخاش گفت:
- گمشو.
و هر سه مفر، با تفرعن و تبختر از کنار مرد گذشتند.
حقیقت، همچو نوری ذهن ریگولوس را روشن کرد. خانواده مارتین، این نمایش محبت و نیکوکاری را برای تحت تاثیر قرار دادن خانوادههای اصیل انجام میدادند. حالا که خوب میاندیشید؛ آنان را صرفا مقدس نماهای ریاکاری میدید که محبتشان فقط برای اصیلزادهها بود. هرگز ندیده بود آنها به سراغ ویزلیها یا سایر فقرا بروند. با خودش گفت:
- ترجیح میدم بد بمونم و صادق باشم تا این که دروغ بگم و خوب نشون داده بشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."


S.O.S