جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
1
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1404 13:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قسمت دوم

قسمت اول

ماموریتِ اول آقای تال به اتمام رسیده بود، اما یه نفر برای اسلیترینِ بزرگ کافی نبود! پس آقای تال به سراغِ نفر می‌ره. و نفر دوم رو توی کوچه دیاگون به گناه دعوت نمی‌کنه! هرچند که با اون هم توی کوچه دیاگون آشنا شده بود. بذارین یه جوری توضیح بدم که قابل درک تر باشه! آقای تال با خودش می‌شینه و به جوون هایی که می‌تونست به گناه دعوت کنه، فکر می‌کنه. گزینه های اسلیترینی که همون اول رد می‌شن. دلیلش هم واضحه! نکنه نمی‌دونین که خودِ اسلیترینی بودن باعثِ جذبِ گناهه؟ بله، قطعا اینو می‌دونین. بعد از رد این گزینه ها، نوبت به ریونکلاو و گریفیندور رسید. اگه بخوام دقیق تر بگم، میشه دابی و ایگنوتیوس! اما هردوی این گزینه ها هم رد می‌شن چون دابی خیلی اهلِ توبه بود و حتی اگه به گناه مرتکب می‌شد، راهی جهنم نمی‌شد. و ایگنوتیوس همین الانشم مرگ رو دور زده بود پس اصلا راهی دنیای پس از مرگ نمی‌شد! حالا می‌خواد جهنم باشه یا بهشت.

پس بعد از اینکه همه‌ی این گزینه ها رد شدن، آقای تال به ناچار به سمت هافلپاف اومد. نمی‌خواست هم گروهی های خودشو به گناه دعوت کنه! اما دیگه چاره چیه؟ بعدا هم می‌تونست از رودریک عذرخواهی کنه... مثلا می‌تونست بعد از اینکه سالازار به نمایشِ توی جهنم رضایت داد، رودریک رو هم با خودش ببره که نمایش رو تماشا کنه. اونوقت به طور قطع با همدیگه آشتی می‌کردن! هرچند که شاید اصلا قهر کردنی رخ نده...

بگذریم، خلاصه که آقای تال مجبور بود دست روی نقطه ضعفِ رودریک بذاره. پس خیلی سریع یه نقشه‌ی عالی توی ذهنش می‌چینه و بعدش آینده‌ش رو هم بررسی می‌کنه تا مطمئن بشه نتیجه میده و در آخر وارد عمل می‌شه! بله، می‌دونم که همه چیز خیلی سریع تر از چیزیه که توی پارت اول مشاهده کردین. اما خب آقای تال با رودریک مکالمه های زیادی داشته،‌ پس صد در صد شناخت بیشتری نسبت بهش داره و همینم باعث می‌شه که راحت تر به سمت گناه دعوتش کنه. حتی همین الانم که تصمیم گرفت رودریک رو به گناه دعوت کنه، فقط کافی بود از اتاق خوابش بیاد بیرون و بره طبقه پایین تا بتونه با رودریک حرف بزنه.

- سلام به جوونِ پرماجرای ما. رودریک! حالت چطوره؟ این روزا که مرتکب گناه نشدی؟
- آقای تال! گناه؟ چه گناهی؟
- نمی‌دونم مثلا اتفاقی کسی رو نکشتی؟ از کسی دزدی نکردی؟
- خدا مرگم بده! هلگا رو خوش میاد آقای تال؟ معلومه که هیچ کدوم از این کارا رو نکردم.
- آره فکرشو می‌کردم...

آقای تال درحالی که اینو میگه، موهای رودریک رو نوازش می‌کنه تا به نوعی تحسینش کرده باشه. اما درواقع خیال خودش راحت شده بوده! هرچند که درحالت عادی نباید این سوالات رو می‌پرسید و خودش از قبل می‌دونست چون شاید این گناه ها در گذشته رخ داده باشن ولی گذشته هم در گذشته جزوی از آینده بوده! اما راستشو بخواین رودریک عادت داره که همش معجون های ضد آینده بخوره. بله، می‌دونم که منطقی نیست و اصلا نباید همچین معجونی وجود داشته باشه! اما خب آقای تال هربار مجبور میشه هی دور بزنه و از راه خاکی وارد بشه که بتونه آینده‌ی مربوط به رودریک رو ببینه. اینجور چیزای مستقیم رو هم که اصلا نمی‌تونه ببینه.

- خب... حالا که هنوز پاکی، باید یه چیزی بهت بگم.
- یعنی اگه پاک نبودم چیزی بهم نمی‌گفتی؟
- ن... یعنی چرا، می‌گفتم. اما الان که پاکی هم میگم. چجوری بگم؟ درواقع چون پاکی، با تحسین بیشتری میگم.
- باشه آقای تال. بگو.

آقای تال ذوق می‌کرد که هرچقدر هم مشکوک به نظر می‌رسید، بازم رودریک ویبره می‌رفت و اصلا حواسش به اون چیزای مشکوک نبود. انقد خوب ویبره می‌رفت که دیگه کم کم داشت آقای تال رو هم به ویبره می‌نداخت!

- راستشو بخوای چند روز پیش شنیدم که توی موزه‌ی دیاگون چندتا سکه‌ی عتیقه اوردن. عتیقه ها! قشنگ مناسبِ کلکسیونِ سکه هات.
- واقعاا؟‌ جانِ جدِ هافلپاف؟ خب من الان می‌خوامش آقای تال!
- آره آره می‌دونی؟ خیلی باحال بودن. اصلا مثلِ اون سکه ها رو هم نمی‌شه پیدا کرد.
- ای بابا... واقعا حیفه که نمیشه سکه ها رو از موزه خرید. وگرنه حتما می‌خریدم.
- آره نمیشه خرید، اما یه کار دیگه که میشه کرد!

رودریک که مشخص بود از مکالمه‌ی درحال وقوع لذت می‌برد، با کنجکاوی عینکِ کارگاهیشو روی چشماش می‌زنه و دست به سینه به آقای تال نگاه می‌کنه.

- بگو آقای تال. من برای هرجور راه حل و معمایی آماده‌م.
- چه ربطی به معما داشت؟ فکر نمی‌کنی راوی داره بیش از حد ماجرا رو عجیب غریب می‌کنه؟

بله اما آقای تال اشتباه فکر می‌کرد! راوی فقط خسته شده و دوست داره که سوژه بسازه! پس حقش نیست که اینطوری باهاش رفتار بشه... آقای تال به طور واضح راوی آزاری می‌کنه اما راوی چون خیلی مهربونه، توجهی به این آزار نمی‌کنه و ادامه‌ی داستان رو برای خواننده های عزیز تر از دلش تعریف می‌کنه. و البته که راوی جوابِ رودریک رو نسبت به سوال آقای تال سانسور می‌کنه! چون این مکالمه از بیخ اشتباه بوده و نباید اتفاق میفتاده.

- خب اون یه کاری که می‌تونیم بکنیم چیه آقای تال؟
- اینه که بری اونجا و قایمکی سکه ها رو برداری.
- این اسمش دزدی نیست؟
- چرا... نه منظورم اینه که معلومه که نه! تو فقط داری اونارو برمیداری چون خیلی بهتر از سیرک می‌تونی ازشون مواظبت کنی. مگه نه؟
- راست میگی... من هرروز تمیزشون می‌کنم و قشنگشون می‌کنم و لباس تنشون می‌کنم! اما موزه که این کارا رو نمی‌کنه.
- باریکلا پسر خوب. به نظر من که حتما برو برشون دار.
- باشه پس من فعلا باید از حضورتون مرخص بشم... خیلی سریع برمی‌گردم!
- فقط یادت باشه بعد از اینکه اونارو دزدی... منظورم اینه که برداشتی، بیاری بهم نشون بدی. چون تا نشون ندی نمی‌فهمم. آینده‌ت هی برام شطرنجی میشه.
- هه هه. باشه میارم.
- به عمه‌ت بخند بچه‌ی خوب.

و خلاصه که، رودریک همونجا بار و بندیلِ مورد نیاز رو جمع کرد و رفت تا سکه ها رو بدزده. و آقای تال هم تا اونموقع وسایل رودریک رو گشت و همه‌ی اون معجون های عجیب غریب رو از بین وسایلش برداشت تا بتونه دوباره آینده‌ی رودریک رو ببینه!

حالا که ماموریت دومِ آقای تال هم تموم شده، برگردیم سرِ وجدانی که توی ماموریت اول راجع بهش حرف زدیم. آقای تال باید یه جوری از جیمز و رودریک عذرخواهی می‌کرد دیگه. مگه نه؟ پس همونطوری که یکم پیش گفتم، یه بلیط از سیرکِ جهنمش برای رودریک آماده کرد و برای جیمز هم یه دسته گل به همراه یه پاکت از معجون های شوخی فرستاد تا از دلش دربیاره. هرچند که جیمز هیچوقت نفهمید که اون گل و معجون ها دقیقا برای چی بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/6/19 7:58:28
پاسخ: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1404 19:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- مردم پیچیده‌تر از اونن که به نظر می‌رسن، ریگولوس.

ریگولوس و پدرش،اوریون با وجود کم‌حرفی، همیشه یکدیگر را خوب می‌فهمیدند. ریگولوس هم نیک می‌دانست منظور پدرش از این حرف چیست و می‌کوشید همیشه به آن عمل کند.

همین حرف پدرش، باعث میشد ریگولوس هرگز تیر قضاوت را به سمت هیچ کس پرتاب ننماید. همیشه با خودش می‌اندیشید که او قله‌ی کوه یخ را می‌بیند، نه همه‌اش را. او مو می‌بیند، نه پیچش مو. همین استدلال‌ها باعث می‌شدند اعتماد و قلبش را هم سهل و ساده و به یک تبسم هدیه ندهد. حرف اوریون بلک دو وجهی بود؛ هم از بدبینی حذر می‌داشت و هم از ساده‌لوحی بیجا.

افکارش را به کناری نهاد و کتاب "غرور و تعصب" را از روی دسته‌ی چرمی و سیاه مبل برداشت. آن را کنار گذاشته بود؛ زیرا می‌دید هر چه می‌خواند، چیزی متوجه نمی‌شود؛ لیک اکنون که افکارش را سر و سامانی داده بود، می‌توانست حواس خود را جمع نماید.

دیگر نه آتش سوزان را می‌دید و نه نقش و نگار شومینه‌ی نقره‌ای را. چنان غرقه‌ی ماجراهای عاشقانه‌ی الیزابت بنت و فیتزویلیام دارسی شده بود که حتی وقتی صدای قدم‌های سنگین و تند پدرش را شنید، سرش را بلند نکرد.

- می‌بینم که رفتی سراغ کتاب‌های عاشقانه‌ی ماگلی.

هیچ زهری در صدایش نبود؛ صرفا نوعی شیطنت بی‌ضرر. هیچ‌کس نمی‌توانست مانند اوریون بلک، سرشار از رفتارهای گوناگون باشد. جلوی سیریوس و غریبه‌ها بزرگسالی جدی و سنگ‌چهره بود، جلوی والبورگا کودکی مطیع و نزد ریگولوس، نوجوانی سرشار از شیطنت و شوخ‌طبعی.

ریگولوس وحشت‌زده کوشید کتاب را پنهان کند؛ لیک اوریون خنده‌ای سر داد که هیچ اثری از استهزاء و تمسخر در آن نبود.
- خیالت راحت، به مادرت نمیگم. من هم وقتی همسن تو بودم، کتاب‌های ماگلی می‌خوندم.

ریگولوس متعجب به پدرش نگریست. پدرش و کتاب‌های ماگلی؟ پدرش که او را از تمام ماگل‌ها و ماگل‌زاده‌ها حذر می‌داشت؟

مردم واقعا پیچیده‌تر از آن بودند که به نظر می‌رسیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1404 22:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
صدای تق تق قدم‌هایم در راهروی خلوت طبقه سوم می‌پیچید. بازوانم زیر وزن چند کتاب قطور و دسته‌ای برگه یادداشت می‌لرزیدند، اما عجله داشتم و وقت مرتب کردنشان را نداشتم. اگر عجله نمیکردم به موقع به کلاس نمیرسیدم. با این فکر دوباره سرعتم را زیاد کردم. درست وقتی داشتم پیچ را رد می‌کردم، سروکله کسی سر پیچ پیدا شد و پیش از اینکه حتی فرصت کنم کنار بکشم، شانه‌هایمان به هم خورد.
ضربه آن‌قدر شدید نبود، اما کافی بود تا همه چیز از دستم رها شود. کتاب‌ها با صدای سنگینی روی زمین افتادند و برگه‌هایم مثل پرهای سفید در هوا پخش شدند و آرام روی سنگ‌فرش سرد. راهرو نشستند.
برای لحظه‌ای خشکم زد،سرم را بالا اوردم و فردی که به من برخورد کرده بود را دیدم. او را دیده بودم پسری هافلپافی بود. با اینکه کلاس گیاهشناسیمان مشترک بود ولی اسمش را نمیدانستم. البته چندباری هم در کوییدیچ رقابت کرده بودیم. منتظر بودم عذرخواهی کوتاه و رفتن بی‌تفاوتش را ببینم. اما او حتی به کلمه‌ای بسنده نکرد. بی‌هیچ حرفی، کیفش را کنار گذاشت و زانو زد. انگشتانش با دقت لبه‌های کاغذها را گرفت، گویی نگران بود ذره‌ای خاک یا چین رویشان بیفتد. نگاهش آرام، حرکاتش دقیق و بی‌شتاب بود؛ حتی برگه‌ای که گوشه‌اش به گوشه کفش او خورده بود، با ظرافت از زیرش بیرون کشید.
بالاخره به خودم امدم موهایم را پشت گوشم زدم و من هم خم شدم. انگار جفتمان عجله‌مان را از یاد برده بودیم.
ان پسر برایم یادآور تمام توصیف‌هایی بود که پدر از سدریک دیگوری کرده بود: شجاع، شریف، و برای کمک، حتی به کسانی که نمی‌شناخت. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایم نقش بست. اخرین برگه را هم برداشتم هردو بلند شدیم.

-متشکرم!

لحظه‌ای سرخ شدن گونه هایم را احساس کردم.
پسر سری تکان داد و با لبخندی گرم دور شد.
انگار یک پل ناپیدا بین این پسر و تصویری که از سدریک در ذهنم ساخته بودم کشیده شد پلی میان دو نسل از هافلپاف، که هر دو یک ویژگی مشترک داشتند: مهربانی بی‌ادعا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1404 17:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پارت دوم.
- آیا باید این کارو بکنم؟

مدتی میشد که این سوال همچو موریانه ذهنش را می‌جوید و هیچ کاری نمی‌توانست بکند. به هر حال، نفوذ به خواب دیگران، حتی اگر جادوی غیرقانونی به شمار نمی‌آمد، کاری نبود که ریگولوس بتواند به این سادگی خودش را راضی بدان نماید.

معجون نفوذ به خواب، دویست سال پیش اختراع شده بود. برای مقاصد مختلفی از آن استفاده میشد و بیشتر این مقاصد،پلید و شیطانی نبودند؛ اما قصد ریگولوس...

نه، نه! او که قصدی پلید نداشت! او نمی‌خواست پاتر را بیازارد؛ بلکه می‌خواست دست شرارت بچگانه، ولی بدون شک آسیب‌رسان او را قطع کند تا دیگر به دیگران آسیبی نرساند. برای خود پاتر هم خوب بود؛ زیرا بی‌توجهی به عواقب اعمال باعث فساد روح میشد.

دست از قدم زدن کشید و روی روتختی زمردفام ابریشمی مارنقش نشست. همه خواب بودند؛ بارتی کراوچ جونیور بلوند و کک‌مکی، جیکوب فلینت عضلانی، مارک یکسلی بلندقد و ماریوس زابینی.

به شیشه‌ی کوچک و ظریفی که مایع نقره‌ای رنگی در آن بود خیره شد. مادرش زمانی آن را به او داده و گفته بود:
- اگر درست ازش استفاده کنی؛ کسی که میری سراغش متوجه نمیشه خوابش کار تو بوده. فقط کافیه صحنه‌ای که می‌خوای تو خیال اون فرد ایجاد کنی رو کاملا واضح تصور کنی.

هرگز فکر نمی‌کرد روزی از این مایع نقره‌ای رنگ استفاده کند؛ لیک اکنون می‌دید که مجبور است؛ یا شاید هم صرفا می‌خواست؟ نمی‌دانست.

چند قطره از معجون نوشید. در ذهن خویش گفت:
- جیمز پاتر.

و در ذهنش، جیمز پاتر را تصور کرد که جای تمام قربانیانش قرار می‌گیرد. به جای سوروس در هوا آویزان می‌شود؛ به جای برترام اوبری نفرین نابخشودنی را تجربه می‌کند و به جای آملی وین، قربانی طلسم پاجنبانک می‌شود.

سرش را روی بالشت گذاشت و به خواب رفت؛ در حالی که می‌پرسید:
- کارم درسته؟

ریگولوس قرار نبود در کابوس جیمز باشد و برای همین، ندید که آن چه در ذهنش تصور کرده چه بر سر خوش‌قیافه‌ی توخالی هاگوارتز(البته به تعبیر ریگولوس)آورده؛ چون معجون فقط در صورتی خواب را به فرد طلسم‌کننده نشان می‌داد که خودش هم در خواب حضور داشته باشد؛ اما این دلیل نمیشد ریگولوس بتواند شب را بخوابد.

نفوذ به ذهن دیگران در جهت ترساندن آن‌ها! او شاخه‌ای از پلیدترین جادوی قانونی را انجام داده بود! باید دوباره از آن معجون می‌خورد و با خوابی شیرین، از پاتر عذرخواهی می‌کرد. قطعا او به اندازه‌ی کافی مجازات شده بود.

کی زمان صبحانه شد؟ نمی‌دانست. مانند یک خوابگرد لباسش را پوشید و به سمت تالار بزرگ رفت. چگونه قرار بود در چشم برادرش نگاه کند؟ او به کسی آسیب رسانده بود که برای سیریوس برادری به شمار می‌آمد که خودش هرگز نتوانسته بود باشد.

به محض ورود، آفتابی به برف عذاب وجدانش تابید و آن را ذوب کرد.

جیمز پاتر همان خورشید تابان و خندان همیشگی بود. ریگولوس یادش افتاد پاتر به ندرت تحت تاثیر خواب‌ها قرار می‌گیرد و آن‌ها را تراوشات یک مغز خسته می‌داند. این تصورش، وقتی جیمز دوباره سوروس را "اسنیولوس" خطاب کرد تایید شد.

جیمز فلموینت پاتر هم برای خودش توجیه‌هایی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1404 19:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پارت اول:
- لعنت بر اون!

دست لاغرش را روی سینه‌اش مالید. نمی‌توانست درست نفس بکشد که البته، وقتی کسی با وجود بیماری‌های متعدد، مجبور شده‌ باشد طلسم اسکورجیفای را تحمل کند، نمی‌توان انتظار داشت سالم و سرحال باشد.

به خوبی به یاد می‌آورد که وقتی معجونش را برداشت، جیمز پاتر از سر شیطنتی دوباره بود یا هرچه، چوبدستی‌اش را درآورد و فریاد سرداد:
- اسکورجیفای!

دقیقا همان حسی را پیدا کرد که سوروس یک بار وصفش را نموده بود. گویی سنگی بر سر راه ریه‌اش گذاشته بودند. انگار چکشی بر قلبش کوبیده میشد. سرفه‌ها راه گلویش را بند می‌آوردند. کم مانده بود از حال برود که ناگهان سیریوس چیزی گفت و جیمز وردی زمزمه کرد که ریگولوس خوب آن را نفهمید؛ ولی دریافت باعث شده سرفه‌های صابونی‌اش متوقف گردند.

جیمز با حالتی که در نظر ریگولوس، ریاکارانه می‌نمود گفت:
- ببخشید. نمی‌دونستم اینقدر مریضی.

ریگولوس فقط لبخندی زد و گوشه‌ای نشست. حتی اگر جیمز پاتر واقعا نمی‌دانست او آنقدر مریض است، باز هم توجیهی برای کارهایش وجود نداشت. مگر او نبود که سوروس را سر و ته از هوا آویزان کرد تا کمی بخندد؟ مگر آن ابله یک هکس بی‌دلیل را روی برترام اوبری بی‌نوا اجرا نکرده بود؟

باید جیمز پاتر را نزدیک دریای زلالی می‌برد تا روحش را از نزدیک ببیند. تمام گناهانش، تمام آسیب‌هایی که به دیگران وارد کرده بود را.

کی به تالار هافلپاف رسیده بود؟ نمی‌دانست. با همان ریتم همیشگی، هلگا هافلپاف، ضربه‌ای به بشکه زد و وارد شد.

نور آفتاب باعث شد چشمش را ببندد و برای فرار از سوزش اشعه‌ی مهر روی پوستش، به مبلی در گوشه‌ی تالار پناه ببرد.

جیمز پاتر! جیمز پاتر!

این اسم با طنینی همچو جیغ خفاش در ذهنش طنین‌انداز می‌گشت. پسری که زندگی سوروس را جهنم کرده بود؛ پسری که هر روز برادرش را علیه او تحریک می‌کرد، پسری که دیگران را آزار می‌داد، صرفا چون زورش به آنان می‌رسید...

ناگهان صدای شیرینی او را از افکارش بیرون آورد.

- چی شده عزیزم؟

این لحن را می‌شناخت. سرفه‌ای کرد. درست نبود کسی که برایش به مادر دوم می‌ماند را با مشکلاتش ناراحت کند.
- هیچی، بانو هلگا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 09:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سفر روح، پارت دوم


پست مرتبط.

روستای اوتری سنت کچپول، چنان زیبا می‌نمود که گویی از دنیای قصه‌ها آمده. برخلاف لندن که تمام خانه‌هایش مثل هم بودند؛ اینجا هرکدام از خانه‌ها شکل متفاوت و مخصوصی داشتند. خانه‌ی لاوگودها مانند رخ شطرنج بود و تصویری از چهره‌‌ی زیبای ماه بر آن به چشم می‌خورد. خانه‌ی دیگوری‌ها، به خانه‌های آجری گرم و صمیمی قصه‌ها می‌مانست و سردر آن، با تصویر گورکن هافلپاف مزین شده بود. عمارت تابستانی بلک، بین این دو خانه جالب قرار داشت؛ اما چیزی که بیش از همه توجه ریگولوس را جلب می‌کرد؛ همسایه‌ی رو به رویی‌اشان بود.

شایدآن کلبه‌ی چوبی که هیچ تزئینات جالب توجهی نداشت در نظر مادرش فقط ترحم انگیز می‌آمد؛ اما ریگولوس بی‌اندازه به آن علاقه مند بود.

این علاقه‌ی ریگولوس، بیشتر به سبب ساکنان خانه بود. یک زن موبلوند، یک مرد با چشمانی سبز و غمگین و یک پسر نوجوان با موهایی همرنگ زن که به نظر می‌رسید مادرش باشد. این خانواده‌ی سه نفره، هر روز با لباس‌های مندرس از خانه بیرون می‌آمدند و به نزد خانواده‌هایی می‌رفتند که ریگولوس از طریق صحبت‌های مادرش، دریافته بود بیمار دارند.

او از این خانواده خوشش آمده بود. به نظرش، ان‌ها سه فرشته و بر فراز قله‌ی کمال به نظر می‌رسیدند. در یک لحظه، تمام نیکوکاری‌های کوچک خودش، مانند غذا دادن به گربه‌ها و سگ‌های هاگزمید و دادن پول به متکدیان، به نظرش بی‌ارزش آمدند. با خودش گفت:
- اینا پولی ندارن؛ ولی اینقدر برای بقیه زحمت می کشن. من که پول داشتم چیکار کردم؟

آنها به خانه تمام بیماران می‌رفتند. از خدا می‌خواست به سراغ او هم بیایند تا بتواند از نزدیک آنها را ببیند.

بالاخره، روزی که منتظرش بود فرارسید. خانواده‌ی نیکوکار، در عمارت بلک را به صدا درآوردند. زن، ردای کتان سفید و کهنه‌ای به تن داشت. پایین کت مرد، نخ کش شده بود و نوجوان، ردایی گشاد که یحتمل متعلق به پدرش بود به تن داشت.

زن لبخندی زد و دستش را به سمت والبورگا که با انزجار آن را گرفت دراز کرد.
- سلام خانم. ما برای معاینه‌ی پسرتون اومدیم.

والبورگا اخمی کرد؛ اما نظری نداد، زیرا می‌دید پسرش با علاقه به آن‌ها نگاه می‌کند. زن ادامه داد:
- من ماریا مارتین هستم، این پسرم ژوزفه و این همسرم آبراهام.

سپس به سمت ریگولوس رفت و نبضش را گرفت.

ریگولوس در خلسه‌ای از شور و نشاط به سر می‌برد. قهرمانان مقدسش را دیده بود؛ چه از این بهتر؟

ژوزف کنارش نشسته بود و می‌کوشید با او صحبت کند؛ اما ریگولوس چنان ذوق زده بود که نمی‌توانست چیزی جز آری یا نه بگوید. در واقع در چنان حلسه‌ای بود که چیز زیادی از حرف‌هایش نمی‌فهمید.

پس از رفتن مارتین‌ها، ریگولوس به سمت پنجره رفت و متوجه چیزی شد که آن‌ها را از چشمش انداخت.

مردی با لباس‌های پاره و کهنه که بیشتر به گونی شباهت داشتند به سمت خانم مارتین آمد.
- خانم، آقایون، التماستون می‌کنم.

آقای مارتین با پرخاش گفت:
- گمشو.

و هر سه مفر، با تفرعن و تبختر از کنار مرد گذشتند.

حقیقت، همچو نوری ذهن ریگولوس را روشن کرد. خانواده مارتین، این نمایش محبت و نیکوکاری را برای تحت تاثیر قرار دادن خانواده‌های اصیل انجام می‌دادند. حالا که خوب می‌اندیشید؛ آنان را صرفا مقدس نماهای ریاکاری می‌دید که محبتشان فقط برای اصیل‌زاده‌ها بود. هرگز ندیده بود آنها به سراغ ویزلی‌ها یا سایر فقرا بروند. با خودش گفت:
- ترجیح می‌دم بد بمونم و صادق باشم تا این که دروغ بگم و خوب نشون داده بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 01:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
باد سرد صبحگاهی از میان پنجره‌های نیمه‌باز تالار بزرگ عبور می‌کرد و بوی چوب سوخته و برگ‌های خشک را به همراه خود می‌آورد. نور طلایی خورشید بر روی زمین‌های سنگی قلعه می‌تابید، اما در دل سالازار اسلیترین، آن نور جایی نداشت. مردی با چشمانی تاریک و اندیشه‌هایی پیچیده، در سکوت و انزوا نشسته بود، به دور از جمع، به دور از گرمای دوستی. او به تنهایی عادت داشت. به تاریکی عادت داشت. جهان برای او صحنه‌ای از رقابت و قدرت بود، جایی که تنها قوی‌ترین‌ها زنده می‌ماندند.

اما آن روز، کسی تصمیم گرفت که این تاریکی را بشکند. هلگا هافلپاف، با لبخندی آرام و نگاهی که مهربانی در آن می‌درخشید، نزدیک شد. گام‌هایش نرم و بدون صدا بود، اما در وجودش، اراده‌ای قدرتمند جریان داشت. او سال‌ها سالازار را دیده بود، دوستی‌شان با سکوت‌ها و اختلاف‌ها ساخته شده بود، اما همیشه در دل هلگا جرقه‌ای از امید وجود داشت. امیدی که شاید، حتی تاریک‌ترین دل‌ها هم روزی گرم شوند.

او آرام مقابل سالازار نشست. مردی که همیشه نگاهش به سایه‌ها بود، حالا بی‌تفاوت به بیرون نگاه می‌کرد، انگار که نمی‌خواست متوجه حضور هلگا شود. اما هلگا تسلیم سکوت نشد.

- صبح سردیه، نه؟

سالازار با نگاهی کوتاه، بدون هیچ احساسی، به او نگریست. فقط سرش را اندکی تکان داد.

- گاهی فکر می‌کنم این سرما از بیرون نیست. از درون ماست. از دیوارهایی که بین خودمون و بقیه می‌کشیم.

این‌بار سکوت طولانی‌تر شد. سالازار انگار داشت چیزی را در ذهنش سبک و سنگین می‌کرد. او دوست نداشت در مورد احساسات حرف بزند. احساسات، نقطه‌ضعف بودند. اما هلگا، با همان لبخند مهربان، ادامه داد:

- می‌دونی، سالازار... من همیشه باور داشتم که تو هم مثل من به دوستی اهمیت می‌دی. فقط... شاید به روش خودت.

لب‌های سالازار اندکی لرزید. چشمانش به زمین دوخته شد. چرا؟ چرا کسی مثل هلگا هنوز در تلاش بود که چیزی را در وجود او ببیند که حتی خودش آن را انکار کرده بود؟

- دوستی؟ دوستی فقط نقطه‌ضعف می‌آره. وقتی به کسی نزدیک بشی، فرصت بهش دادی که بهت خیانت کنه.

اما هلگا تسلیم نشد. او سال‌ها با چنین دیواری از تاریکی روبه‌رو شده بود و آموخته بود که این دیوارها، هرچقدر هم ضخیم، بالاخره قابل نفوذند.

- شاید... اما گاهی، دوستی همون چیزیه که ما رو قوی‌تر می‌کنه. قوی‌تر از هر جادویی. چون وقتی تنها باشی، حتی قوی‌ترین طلسم‌ها هم نمی‌تونن جلوی تاریکی رو بگیرن. اما وقتی کسی رو داری که کنارت باشه، حتی سخت‌ترین نبردها هم آسون‌تر می‌شن.

سالازار نگاهش را به او دوخت. سکوتی سنگین بینشان افتاد. حرف‌های هلگا ساده بود، اما در عمق وجود سالازار می‌لرزید. او تمام عمرش را با قدرت و بی‌اعتمادی گذرانده بود. دوستان کمی داشت، و حتی آن‌ها را هم با تردید نگاه می‌کرد. اما هلگا... او همیشه مهربان بود. همیشه آماده برای بخشیدن. چرا؟

- تو خیلی ساده‌ای، هلگا. دنیا اینجوری کار نمی‌کنه.

اما لبخند هلگا کم‌رنگ نشد.

- شاید دنیا اینجوری نباشه... اما شاید باید از یه جایی شروع بشه. شاید این شروع از ما باشه.

سالازار چیزی نگفت. شاید نمی‌توانست. شاید نمی‌خواست. اما برای لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای کوتاه، گرمایی را در دلش حس کرد. احساسی که سال‌ها فراموشش کرده بود. شاید هنوز برایش دیر نشده بود.

هلگا بلند شد. آماده برای رفتن. اما قبل از ترک کردن تالار، رو به سالازار گفت:

- وقتی آماده بودی، اینجا هستم.

و رفت. قدم‌هایش در سکوت سنگ‌های تالار را ترک کردند. سالازار ماند و افکارش. او هیچ‌وقت به خودش اجازه نداده بود که چنین حرف‌هایی را باور کند. اما حالا... حالا، بذر کوچکی از شک در دلش کاشته شده بود.

و شاید، فقط شاید، روزی این بذر رشد کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1403 19:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سفر روح،پارت اول.
شاید سیریوس بلک همیشه ادعا می‌کرد والدینش دو عوضی تمام‌عیارند؛ ولی آن‌ها هم مثل تمام مردم، محبت پنهانی در وجودشان داشتند که عموما متوجه پسر آرام و مطیع خاندان، ریگولوس بود.

چند روزی می‌شد که ریگولوس به شدت بیمار بود. آنقدر ضعیف نبود که نتواند از جا برخیزد؛ لکن انرژی لازم برای برخاستن را در خود نمی‌دید؛ بی‌حال و افسرده می‌نمود و رنگ پریده تر از همیشه به نظر می‌رسید. هیچ کس دلیلش را نمی‌دانست و حتی وقتی از نارسیسا، دخترعموی محبوبش که پسرک معمولا تمام رازهایش را با او در میان می‌گذاشت می‌پرسیدند چه اتفاقی برایش افتاده و آیا اخیرا از احساس بیماری شکایت داشته یا نه؛ جواب می‌داد:
- نه،چیزی نگفته.

دوشیزه آستین، زن شصت ساله ولی پر شور و نشاطی که از زمان کودکی والبورگا خدمات درمانی خاندان بلک را بر عهده داشت پس از معاینه‌ی ریگولوس به آقا و خانم بلک اطمینان داد:
- چیزیش نیست. فقط ویتامین دی خونش خیلی اومده پایین. اگه یه مدت رو تو یه فضای آفتابی بگذرونه... می‌دونین که گریمولد پلیس اصلا نورگیر نیست... حالش کاملا خوب می‌شه.

ذهن والبورگا، بلافاصله به سمت عمارت تابستانی بلک‌ها در اوتری سنت کچپول رفت. ابتدا قصد داشت آن را برای آلفارد بگذارد؛ زیرا والبورگا و اوریون برخلاف او آنقدر درگیر کارهای کارخانه‌ی ظروف نقره‌ی بلک بودند که وقتی برای سفرهای تابستانی نداشتند.

مهم نبود ظاهرش چقدر سرد و سنگدل است؛ اهمیتی نداشت که چقدر بر سر هیچ و پوچ پسر کوچکش را سرزنش می‌کند؛ در اعماق قلبش، ریگولوس آرام و مطیع که با وجود ضعف جسمانی‌اش، در هاگوارتز خوش درخشیده بود را بی‌نهایت دوست داشت. بنابراین، پس از این پیشنهاد دوشیزه آستین بلافاصله به سراغ اوریون رفت و با لحن آمرانه‌ی همیشگی اعلام کرد:
- من ریگولوس رو به عمارت اوتری سنت کچپول می‌برم و تو هم به کارهای کارخونه می‌رسی.

همسرش کتابی که مشغول خواندنش بود را زمین گذاشت.
- باشه.

اوریون بلک، نزد همه شیر بود و جلوی والبورگا موش.

به این ترتیب، والبورگا و ریگولوس روانه اوتری سنت کچپول شدند.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/12/20 19:36:35
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 14:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سرزمین آرزو ها
پارت سوم


پارت اول
پارت دوم

مغازه ها با شادترین رنگ های ممکن تزئین شده بود، مغازه دار ها نیز با صورتی خندان به مشتری ها خوش آمد می‌گفتند. تمام ساکنین، اعم از جادوگر و غیر جادوگر، خون آشام و گرگینه یا پری و کوتوله ها، همگی بهترین لباس های ممکن را با بهترین جنس و پارچه پوشیده بودند. هیچ فقری وجود نداشت. غرور و تعصب از این سرزمین فراری بود! عشق محدودیتی نداشت و همگی می‌توانستند با آزادی و امنیت در کوچه ها قدم بگذارند. البته نه آن آزادی کلیشه‌ای و غیر واقعی که گونه‌ی بشر کشف کرده است! بشر حتی معنای ازادی را نمی‌داند و به دنبالش می‌گردد. اما آنها، بدون اینکه خبر داشته باشند، آزاد بودند.

آزادی از چه چیزی؟ از هیچ چیز! در آن سرزمین زنجیری برای در بند کشیدن ساکنینش وجود نداشت که آنها بخواهند از آن آزاد شوند. آنها آزاد بودند، از آن جهت که خودشان را برده و مطیع چنین کلماتی نکرده بودند. گویی تنها افرادی می‌توانند آزاد باشند، که چیزی درباره آزادی نمی‌دانند. آتنا به لبخند های واقعی و چهره‌ی خوشحال آنها غبطه می‌خورد. به نظر می‌رسید هیچکس بغضِ در صدایش‌ را درک نکند. اما مرد قد بلندی که کنارش ایستاده بود، به خوبی درک می‌کرد. او سرزمینی که آتنا قبل ها در آن زندگی می‌کرد را دیده بود. او همه جا را می‌شناخت، همانند روح سرگردانی بود که مدام بین سرزمین های مختلف جا به جا می‌شود. اما آتنا این را نمی‌دانست.

- شما قرار نیست حرفای منو درک کنین، اما من اهل این سرزمین نیستم آقای تال.
- می‌دونم.
- بله می‌دونین چون خودم هزار بار بهتون گفتم!
- من می‌دونم تو اهل اینجا نیستی، چون تو انسانی و اینجا هیچ انسانی زندگی نمیکنه.
- ... واقعا؟ چرا همه نژاد ها و موجودات اینجا هستن جز انسان ها؟
- خودت بعدا می‌فهمی.
- بیخیال! اگه تو بهم بگی زودتر می‌فهمم.
- کنجکاوی‌ت رو درک می‌کنم اما به نظرم بهتره که درحال حاضر از فرصتی که در اختیار داری استفاده کنی و لذت ببری. می‌خوای جاهای دیدنی شهر رو بهت نشون بدم؟
- آره! آره آره. خیلیییی می‌خوام.

هیبرنیوس خندید و دست آتنا را گرفت. او را به سمت مرکز شهر کشید و مقابل حوض بزرگی که در میدان قرار داشت، ایستاد. چند تقه کوچک به حوض زد و ناگهان، حوض شروع به تکان خوردن کرد. مجمسه‌ای که در ناحیه‌ی مرکزی حوض قرار داشت، به آرامی در آب ناپدید شد و بلافاصله آب حوض نیز به طور کامل خالی شد. و در آخر، آتنا می‌توانست راه پله‌ای گودال شکل در حوض ببیند که با چراغ های قرمز تزئین شده بود. هنگامی که هیبرنیوس از پله ها پایین رفت، آتنا با هیجان پشت سرش وارد گودال شد. طولی نکشید که از پله های پیچ در پیچ پایین رفتند.

بوی ماهی و آبِ شور دریا اطراف را پر کرده بود. اما به طرز عجیبی آزار دهنده نبود! همینکه از پله ها پایین آمدند، در کافه‌ای بزرگ با چهره‌ای بسیار زیبا قرار داشتند. دور تا دور کافه را آکواریومی بزرگ شکل داده بود، گویی که زیر دریا قرار داشته باشند! و تمام کارکنان کافه، اندام و چهره‌ای بسیار شبیه به ماهی ها داشتند. پولک هایی با رنگ های مختلف پوستشان را پوشانده بود، دم داشتند و با اینحال هیچکس از حضورشان نمی‌ترسید. هیبرنیوس یکی از صندلی ها را برای آتنا جلو کشید و آتنای متعجب را روی صندلی نشاند.

- خیلی خوش اومدین قربان! این مِنوی امروز ماست. اگر هم خواستین اون گوشه می‌تونین اون گوشه با پیشخدمت هامون عکس و امضا بگیرین.

زنی که مِنوی کافه را روی میز قرار می‌داد، با صدایی دورگه و عجیب شروع به حرف زدن کرده بود. جثه‌ی کوچکی داشت و تمام بدنش پر از پولک های ریز و درشتی به رنگ بنفش بودند.

- ممنونم آمارانتا. مثل همیشه زیبایی... می‌تونی از همون شیرینی های همیشگی با چای دریایی بیاری؟
- حتما.

همین که زن از آنها دور شد، آتنا با ناباوری شروع به خندیدن کرد.

- باورم نمیشه! از چیزی که فکر می‌کردم هم عجیبتره. اصلا فکر نمی‌کردم همچین چیزی ممکن باشه.
- همه چیز ممکنه آتنا. تو میتونی هرچیزی رو که در تخیل انسان می‌گنجه، توی این سرزمین ببینی.
- پس دمنتور هم واقعیه؟ گل و گیاهِ سخنگو؟ ببری که روی دو دستش راه می‌ره و با یه موش دوست شده؟
- همه‌ی اینها ممکنه.

و سپس به میز بغلی اشاره کرد که پری زیبایی در کنار یک موجود شیطانی و زشت نشسته بود. هردو باهم حرف می‌زدند و بدون هیچ نگرانی یا دشمنی، می‌خندیدند.

- حتی اونم ممکنه.
- غیرقابل باوره. کی همه‌ی اینارو ساخته؟
- خودت چی فکر می‌کنی؟
- خدا...؟ کائنات؟
- شاید آره. شاید هم نه!
- قبول نیست. تو جواب هیچکدوم از سوالات منو نمیدی آقای تال.
- هنوز آماده‌ی شنیدنشون نیستی.

در همان لحظه، خدمتکارِ کافه با طرفی پر از شیرینی و استکان های سفالی کوچک، به میزشان نزدیک شد. استکان ها با نوشیدنی سبز رنگی پر شده بودند و شیرینی ها با اشکال و رنگ های مختلف، در ظرف قرار داشتند. آتنا یکی از شیرینی ها را از طرف برداشت و با اولین گازی که زد، صدای شیرینِ اقیانوس در گوش هایش پخش شد. هنگامی که جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را مزه مزه کرد، احساس می‌کرد درحال شنا در دریایی بی کران است و هیچ چیز نمی‌تواند سد‌ راهش باشد.

این آخرین شگفتی‌ای نبود که آتنا آن روز شاهدش بود. بعد از آن، هیبرنیوس و آتنا به مکان های بی شماری رفتند. مکان ها و افراد شگفت انگیز دیگری را ملاقات کردند. و در آخر هنگامی که از دفتر حقوقی‌ای که هیبرنیوس در آن با شخصی عجیب ملاقات کرده و به صورت خصوصی حرف زد خارج شدند، ماجراجویی عجیبشان به پایان رسیده بود. حالا کاخِ زمردین و بزرگِ جادوگر، در انتظار آنها بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1403 20:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سرزمین آرزو ها
پارت دوم


پارت اول

ستاره ها با وجود روشنایی روز، در آسمان می‌درخشیدند و همانند جوجه اردک ها که به دور مادرشان می‌چرخند، به دور خورشید می‌چرخیدند. عطر تازه‌ی شکوفه ها و صدای خنده‌ی کودک ها، قطع نمی‌شد. هیچ دودی در آسمان نبود که جلوی درخشش ابرها را بگیرد. حتی می‌شد ابرها را با آینه اشتباه گرفت! آینه هایی دنیایی زیبا و شاد را در چشم ساکنانش منعکس می‌کردند. آتنا نمی‌دانست خوشحال باشد، یا مضطرب. خوشحال از زیبایی های سرزمینی که به طور اتفاقی پیدا کرده، یا مضطرب از سرزمین غریبی که در آن گیر افتاده بود. با شگفتی بین ساکنان شهر قدم برمی‌داشت. هرچند که هیچکس در آن سرزمین، شباهتی به گونه‌ی انسان نداشت.

بعضی از آنها، به زیبایی پری های افسانه‌ای بودند و برخی دیگر، چنان قوی به نظر می‌رسیدند که گویی از درون طلسم و نفرین ها سر برآورده باشند. چه زیبا بود! لحظه‌ای آتنا وارد شهر شد، از آن موجودات افسانه‌ای بیشتر از هرچیزی می‌ترسید. اما آن موجودات مدام به او لبخند می‌زدند، برخی کودکان حتی برایش گل و خوراکی دادند. آیا این موجودات از آن نگاهِ منزجر کننده‌ای که انسان ها همیشه به غریبه ها داشتند، با خبر نبودند؟ آتنا احساس می‌کرد که خوشحالترین انسان روی زمین است.

- ابولولو! ای بابا... مگه بهت نگفتم توی کلاه بمونی؟

با برخورد جسمی همانند سایه به پشت آتنا، او ناگهان با ترس برگشت. هرچند که بعد از دیدن دلیل ترسش، لبخند محوی روی لبانش نشست. میمون کوچکی به او برخورد کرده بود. آتنا همیشه از حیوانات خوشش می‌آمد. اما آن میمون... چیزی عجیب در رابطه با او وجود داشت. جسمش همانند سایه بود. شاید هم بدتر، همانند روح! آتنا با تعجب دستش را سمت میمون دراز کرد اما وقتی دستش از بدن میمون رد شد، تعجبش از قبل هم بیشتر شد. و در همان لحظه، قبل از اینکه بتواند کنجکاوی بیشتری به خرج دهد، کلاه بلندی روی میمون نشست و جانور سایه مانند را در خود بلعید.

- ببخشید مادام. میمونم که آسیبی بهتون نزده؟ هربار میام اینجا، مدام شلوغی می‌کنه و از دستم در می‌ره.
- مشکلی نداره... مطمئنین اون یه میمونه؟
- البته! من ابولولو صداش میزنم. یبار که با سیرک رفته بودیم آسیای شرقی، از یه عرب خریدمش.

آتنا به مرد بلندقد مقابلش نگاه کرد. آنقدر قدش بلند بود که آتنا مجبور بود چند قدمی به برگردد و سرش را بالا بگیرد تا بتواند چهره‌اش را ببیند. مردِ بلند قد، با لبخندی مضطرب کلاهش را روی سرش گذاشت.

- فکر کنم زیادی حرف زدم. عذر میخوام، معمولا اینجوری نیستم!
- هیچ عیبی نداره... برای منم جالبه. و شما؟
- هیبرنیوس مالکولم! اما همه بهم میگن تال.
- منم آتنا هستم. خوشبختم آقای تال!
- همچنین مادمازل.

آقای تال با لبخند به آتنا نگاه میکرد. نگاهش فریاد می‌زد که همه چیز را می‌داند. ماجرای گم شدنِ آتنا، و حتی دیدارش با فاست پیر! و حتی سوالی که آتنا می‌خواهد از او بپرسد. چون همینکه اتنا زبان باز کرد تا سوالش را بپرسد، تال گفت؛
- اینجا هیچ انسانی پیدا نمیکنی. جادوگری که توی این شهر ساکنه هم کم پیش میاد خودشو نشون بده... اما اگه واقعا می‌خوای برگردی، کمکت می‌کنم.
- واقعا؟ خیلی ازتون ممنونم! امیدوارم بتونم یجوری لطفتون رو جبران کنم.

تال خندید و درحالیکه دستاش را در جیبش قرار می‌داد، کنار آتنا شروع به راه رفتن کرد. آتنا به کاخی نگاه می‌کرد که دروازه‌اش با زمرد هایی به رنگ آبی و قرمز تزئین شده بود. احتمال می‌داد که جادوگر آنجا باشد. و تنها راه رهایی‌اش از این سرزمین، آرزویی بود که جادوگر می‌توانست برآورده کند. اما تال، مسیری کاملا برعکس کاخ را در پیش گرفته بود.

- قرار نیست بریم پیش جادوگر؟
- چرا. اما قبلش کارایی هستن که باید انجام بدم. شما می‌تونین همینجا منتظرم بمونین یا با من بیاین.
- میام!

معلوم است که چنین فرصتی دیگر برای آتنا پیش نمی‌آمد. که سرزمینی جادویی ببیند و بتواند آنجا را بگردد! می‌توانست وقت بیشتری در آن شهر بگذراند و حتی آن موجود قدبلند عجیب را بیشتر بشناسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟