قسمت دوم
قسمت اولماموریتِ اول آقای تال به اتمام رسیده بود، اما یه نفر برای اسلیترینِ بزرگ کافی نبود! پس آقای تال به سراغِ نفر میره. و نفر دوم رو توی کوچه دیاگون به گناه دعوت نمیکنه! هرچند که با اون هم توی کوچه دیاگون آشنا شده بود. بذارین یه جوری توضیح بدم که قابل درک تر باشه! آقای تال با خودش میشینه و به جوون هایی که میتونست به گناه دعوت کنه، فکر میکنه. گزینه های اسلیترینی که همون اول رد میشن. دلیلش هم واضحه! نکنه نمیدونین که خودِ اسلیترینی بودن باعثِ جذبِ گناهه؟ بله، قطعا اینو میدونین. بعد از رد این گزینه ها، نوبت به ریونکلاو و گریفیندور رسید. اگه بخوام دقیق تر بگم، میشه دابی و ایگنوتیوس! اما هردوی این گزینه ها هم رد میشن چون دابی خیلی اهلِ توبه بود و حتی اگه به گناه مرتکب میشد، راهی جهنم نمیشد. و ایگنوتیوس همین الانشم مرگ رو دور زده بود پس اصلا راهی دنیای پس از مرگ نمیشد! حالا میخواد جهنم باشه یا بهشت.
پس بعد از اینکه همهی این گزینه ها رد شدن، آقای تال به ناچار به سمت هافلپاف اومد. نمیخواست هم گروهی های خودشو به گناه دعوت کنه! اما دیگه چاره چیه؟ بعدا هم میتونست از رودریک عذرخواهی کنه... مثلا میتونست بعد از اینکه سالازار به نمایشِ توی جهنم رضایت داد، رودریک رو هم با خودش ببره که نمایش رو تماشا کنه. اونوقت به طور قطع با همدیگه آشتی میکردن! هرچند که شاید اصلا قهر کردنی رخ نده...
بگذریم، خلاصه که آقای تال مجبور بود دست روی نقطه ضعفِ رودریک بذاره. پس خیلی سریع یه نقشهی عالی توی ذهنش میچینه و بعدش آیندهش رو هم بررسی میکنه تا مطمئن بشه نتیجه میده و در آخر وارد عمل میشه! بله، میدونم که همه چیز خیلی سریع تر از چیزیه که توی پارت اول مشاهده کردین. اما خب آقای تال با رودریک مکالمه های زیادی داشته، پس صد در صد شناخت بیشتری نسبت بهش داره و همینم باعث میشه که راحت تر به سمت گناه دعوتش کنه. حتی همین الانم که تصمیم گرفت رودریک رو به گناه دعوت کنه، فقط کافی بود از اتاق خوابش بیاد بیرون و بره طبقه پایین تا بتونه با رودریک حرف بزنه.
- سلام به جوونِ پرماجرای ما. رودریک! حالت چطوره؟ این روزا که مرتکب گناه نشدی؟
- آقای تال! گناه؟ چه گناهی؟
- نمیدونم مثلا اتفاقی کسی رو نکشتی؟ از کسی دزدی نکردی؟
- خدا مرگم بده! هلگا رو خوش میاد آقای تال؟ معلومه که هیچ کدوم از این کارا رو نکردم.
- آره فکرشو میکردم...
آقای تال درحالی که اینو میگه، موهای رودریک رو نوازش میکنه تا به نوعی تحسینش کرده باشه. اما درواقع خیال خودش راحت شده بوده! هرچند که درحالت عادی نباید این سوالات رو میپرسید و خودش از قبل میدونست چون شاید این گناه ها در گذشته رخ داده باشن ولی گذشته هم در گذشته جزوی از آینده بوده! اما راستشو بخواین رودریک عادت داره که همش معجون های ضد آینده بخوره. بله، میدونم که منطقی نیست و اصلا نباید همچین معجونی وجود داشته باشه! اما خب آقای تال هربار مجبور میشه هی دور بزنه و از راه خاکی وارد بشه که بتونه آیندهی مربوط به رودریک رو ببینه. اینجور چیزای مستقیم رو هم که اصلا نمیتونه ببینه.
- خب... حالا که هنوز پاکی، باید یه چیزی بهت بگم.
- یعنی اگه پاک نبودم چیزی بهم نمیگفتی؟
- ن... یعنی چرا، میگفتم. اما الان که پاکی هم میگم. چجوری بگم؟ درواقع چون پاکی، با تحسین بیشتری میگم.
- باشه آقای تال. بگو.
آقای تال ذوق میکرد که هرچقدر هم مشکوک به نظر میرسید، بازم رودریک ویبره میرفت و اصلا حواسش به اون چیزای مشکوک نبود. انقد خوب ویبره میرفت که دیگه کم کم داشت آقای تال رو هم به ویبره مینداخت!
- راستشو بخوای چند روز پیش شنیدم که توی موزهی دیاگون چندتا سکهی عتیقه اوردن. عتیقه ها! قشنگ مناسبِ کلکسیونِ سکه هات.
- واقعاا؟ جانِ جدِ هافلپاف؟ خب من الان میخوامش آقای تال!
- آره آره میدونی؟ خیلی باحال بودن. اصلا مثلِ اون سکه ها رو هم نمیشه پیدا کرد.
- ای بابا... واقعا حیفه که نمیشه سکه ها رو از موزه خرید. وگرنه حتما میخریدم.
- آره نمیشه خرید، اما یه کار دیگه که میشه کرد!
رودریک که مشخص بود از مکالمهی درحال وقوع لذت میبرد، با کنجکاوی عینکِ کارگاهیشو روی چشماش میزنه و دست به سینه به آقای تال نگاه میکنه.
- بگو آقای تال. من برای هرجور راه حل و معمایی آمادهم.
- چه ربطی به معما داشت؟ فکر نمیکنی راوی داره بیش از حد ماجرا رو عجیب غریب میکنه؟
بله اما آقای تال اشتباه فکر میکرد! راوی فقط خسته شده و دوست داره که سوژه بسازه! پس حقش نیست که اینطوری باهاش رفتار بشه... آقای تال به طور واضح راوی آزاری میکنه اما راوی چون خیلی مهربونه، توجهی به این آزار نمیکنه و ادامهی داستان رو برای خواننده های عزیز تر از دلش تعریف میکنه. و البته که راوی جوابِ رودریک رو نسبت به سوال آقای تال سانسور میکنه! چون این مکالمه از بیخ اشتباه بوده و نباید اتفاق میفتاده.
- خب اون یه کاری که میتونیم بکنیم چیه آقای تال؟
- اینه که بری اونجا و قایمکی سکه ها رو برداری.
- این اسمش دزدی نیست؟
- چرا... نه منظورم اینه که معلومه که نه! تو فقط داری اونارو برمیداری چون خیلی بهتر از سیرک میتونی ازشون مواظبت کنی. مگه نه؟
- راست میگی... من هرروز تمیزشون میکنم و قشنگشون میکنم و لباس تنشون میکنم! اما موزه که این کارا رو نمیکنه.
- باریکلا پسر خوب. به نظر من که حتما برو برشون دار.
- باشه پس من فعلا باید از حضورتون مرخص بشم... خیلی سریع برمیگردم!
- فقط یادت باشه بعد از اینکه اونارو دزدی... منظورم اینه که برداشتی، بیاری بهم نشون بدی. چون تا نشون ندی نمیفهمم. آیندهت هی برام شطرنجی میشه.
- هه هه. باشه میارم.
- به عمهت بخند بچهی خوب.
و خلاصه که، رودریک همونجا بار و بندیلِ مورد نیاز رو جمع کرد و رفت تا سکه ها رو بدزده. و آقای تال هم تا اونموقع وسایل رودریک رو گشت و همهی اون معجون های عجیب غریب رو از بین وسایلش برداشت تا بتونه دوباره آیندهی رودریک رو ببینه!
حالا که ماموریت دومِ آقای تال هم تموم شده، برگردیم سرِ وجدانی که توی ماموریت اول راجع بهش حرف زدیم. آقای تال باید یه جوری از جیمز و رودریک عذرخواهی میکرد دیگه. مگه نه؟ پس همونطوری که یکم پیش گفتم، یه بلیط از سیرکِ جهنمش برای رودریک آماده کرد و برای جیمز هم یه دسته گل به همراه یه پاکت از معجون های شوخی فرستاد تا از دلش دربیاره. هرچند که جیمز هیچوقت نفهمید که اون گل و معجون ها دقیقا برای چی بودن!