اگه بخواید نسبت به گادفادر بودنِ لیلیث اونم بین اینهمه گزینهی مختلف برای گادفادر شدن اعتراض کنین، باید بگم که کاملا حق دارین. اما لیلیث خودش تصمیم گرفته بود این بازی رو راه بندازه و حتی دوربین ها رو هم خودش آورده بود که بتونه این صحنه رو تا ابد ثبت کنه! پس خودشم باید گادفادر میشد. اون با چهرهی خونسردی که تمامِ تلاششش رو میکرد تا ابهت یه گادفادر رو داشته باشه، رو به اعضای هافلپاف چرخید و شروع به حرف زدن کرد.
-خب سلام.
-سلام.
-حضور و غیاب میکنم، هرکی که حضور نداشته باشه بعد از بازیمون کشته میشه.
-تو که هممونو به صف کردی و کشوندی اینجا. دیگه حضور و غیابش چیه لیلیث؟
-اگر اعتراضی داری، میتونی به اون صندوق اعتراضاتی که توی تالار نصب کردیم مراجعه کنی وین.
-همونی که از بس کسی بهش دست نزده تار عنکبوت بسته؟
-من یه سری زنگ زدگی هم روش دیدم تازه.
-اگر راجع به زنگ زدگی و تار عنکبوت ها هم اعتراضی دارین، میتونین به همون صندوق اعتراضات مراجعه کنین. به هرحال همش تقصیرِ ارشدای تالاره.
مرگ و آیلین اعتراض کردن، اما اعتراضشون وارد نبود! و بنده به دستورِ شخصِ لیلیث، اجازهی نوشتنِ اعتراضاتی که وارد نیست رو ندارم. به هر حال، دیکتاتوری که شاخ و دم نداره...
-خب، به حضور و غیابمون برسیم. وین؟
-هستم به مرلین.
-جوجهی مادر و جوجهی کودک؟
-الان منظورت از جوجه ما دوتاییم؟
نیمفادورا با چهرهای مظلوم بچهش رو به خودش نزدیک کرد و به لیلیث خیره شد. اینطوری نبود که از اعتراض کردن در مقابل لقبش بترسه! نه اتفاقا نیمفادورا اصلا از لیلیث نمیترسید! اما به دلایلِ نامعلومی، هیچوقت از جوجه بودنش شکایت نکرده بود. شاید چون واقعا جوجه بود، شایدم از جوجه بودنش خوشش میاد! شاید جتی برنامه داشت که در آینده جوجه بشه!
-آره منظورم خودتونین.
-خب من به نمایندگی از خودم و بچهم جواب میدم، هستیم!
-بذار ببینم.. مرگ که بود و نبودش مهم نیست.
-صبر کن ببی_
-صبر نمیکنم!
داشتم میگفتم، آیلین پرینس و شوهرش که اسمشو یادم نمیاد؟-هستیم لیلیث جان هستیم.
-آفرین. آنابلِ عزیز و همکار؟
آنابل درحالی که موهای خیسشو با حوله بسته بود و به تازگی از توی دریا بیرون اومده بود، دم و سرشو باهم تکون داد. لیلیث هم متقابلا سرشو تکون داد! و برای لحظهای، سکوتی پرمعنا بینشون حاکم شد که توسطِ صدای عصایِ نیکلاس شکسته شد.
-منم هستم، نیکلاس!
-آفرین نیک. خب، ادوارد و ادنا؟
ادوارد و ادنا کنارِ هم نشسته بودن. هردوشونم تازه وارد و ناآشنا بودن. اونا هنوز متوجهِ یه موضوع مهم و حیاتی نبودن، و اونم دیکتاتوری لیلیث بود! اما با اینحال، با یه لحن یکنواخت و حتی یک احساس، جواب دادن؛
-بله.
-چه بچه های نازی!
حالا، نیوت اسکمندر؟
نیوت با شنیدن اسمش پتوشو به آرومی پایین میکشه و با گوشهی چشم، به لب های لیلیث نگاه میکنه. آخه خجالت میکشید به چشماش زل بزنه!
-منم هستم ولی چرا همه رو فقط با اسمشون صدا زدی و منو با اسم و فامیلیم؟
-چون دوست داشتم! همونطور که به بقیهی بچه ها گفتم، اگر اعتراضی داشتی میتونی به صندوقِ اعتراضاتی که_
-باشه بابا فهمیدیم.
مرگ درحالی کعه با کلافگی چایی هلشو هورت میکشید، جملهش رو تکمیل کرد و اون وسط ها هم زبونِ سیاهشو برا لیلیث درآورد. البته شایدم زبونش سیاه نباشه، اما این نویسنده دوست داره فکر کنه زبونِ مرگ سیاهه! چون مرگ اصولا سیاهه!
-دفعه آخرت باشه که میپری وسطِ حرف من! دفعه آخرت باشه ها!
-توعم دفعه آخرت باشه که منو تهدید میکنی! دفعه آخرت باشه ها!
-منو مسخره کردی؟ بذار بعد از بازی که اومدم با همون داسِ خودت کشتمت میفهمی.
لیلیث که به شدت روی بازیِ پیشِ رو تمرکز کرده بود، تصمیم گرفت بیخیالِ مکالمه یا شاید بشه گفت دعواش با مرگ بشه و فعلا مقدماتِ بازی رو بچینه.
-خب داشتم میگفتم... بعدی، پرنتیسِ پیشی؟
پرنتیس کلاهِ سیاه و خفنش رو با گوشهی غلافِ شمشیرش بالا انداخت و با چشم های مظلومش که الان به جای مظلوم بودن، بیشتر خفن شده بودن، به لیلیث نگاه کرد.
-هستم.
-خوبه... حالا همگی یه دور برگردین و به تابلوی گروگان، زاخار و باقیِ از جادوگران رفتگان ولی از یاد نرفتگان ادای احترام کنید.
همهی هافلپافی ها چرخیدن و با ظرافتِ تمام، ادای احترامشون رو کامل کردن. به هرحال هافلی گفتم، وفاداریای گفتن! حتی لیلیث هم همراهشون تعظیم کرد.
-میگم ما که هممون اینجا جمع شدیم... ولی پس کرنلیوسِ وزیر کجاست؟
-کرنلیوس کیه؟
-کرنلیوس فاج دیگه.. همون کخه کلاه داره، وزارتو داره، دست به آچارش هم قویه!
-مامی فاج ما رو رها کرده!
حالا که همگی اعلام حضور کردین، بیاین جلو و رضایت نامه رو امضا کنین، بعدم دستتونو بکنین تو این شیشهی قرعه کشی و یه کاغذ دربیارین. هرنقشی که روی کاغذ نوشته شده باشه، قراره نقشِ شما توی مافیا بازیمون باشه و شما هم موظفید هویتتون رو از همه به جز من مخفی کنین. -ببخشید اگر یکی ندونه مافیا بازی یعنی چی، چیکار بکنه؟
-همتون به جز مرگ میتونین ازم بپرسین که کامل بهتون توضیح بدم. مرگ هم میتونه از چایی هلش بپرسه. حالا به صف شید بیاید جلو.
(خب دوستان این پستی که میبینید، یه رول پلیه! اصلا یه نوشتهی ادبی نیست که روش وقت گذاشته شده باشه... صرفا برای سرگرمیه و منم تمام تلاشمو کردم که به یه رولِ گروهی تبدیلش کنم. و راستش به دو پارت تقسیم کردم تا همهی افرادی که توی پست ازشون یاد کردم، بتونن بعد از خوندنِ پارت اول بهم پیام بدن و بگن که آیا از حضورِ کرکترشون تو رول پلیم راضیان یا نه! یک هفته زمان دارید برای اعلامِ این موضوع، در غیر این صورت از پارت دوم حذف میشین... اگرم که هیچکس اعلام حضور نکرد دیگه پارت دومی نخواهیم داشت.)
@مرگ @نیمفادورا تانکس @نیوت اسکمندر @نیکلاس فلامل @پرنتیس گاتو @کرنلیوس فاج @تد ریموس لوپین @وین هاپکینز @آیلین پرینس @آنابل انتویسل @ادوارد مورن @ادنا پاتریج
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







" قیافهی هافلی هاست که با عصبانیت توی گوش هاشون پنبه فرو کرده بودن و از کنجِ تالار لیلیث رو تماشا میکردن.
















