جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

101 کاربر(ها) آنلاین هستند (86 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
100 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] « نوادگان هلگا هافلپاف »

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 09:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سفر روح، پارت دوم


پست مرتبط.

روستای اوتری سنت کچپول، چنان زیبا می‌نمود که گویی از دنیای قصه‌ها آمده. برخلاف لندن که تمام خانه‌هایش مثل هم بودند؛ اینجا هرکدام از خانه‌ها شکل متفاوت و مخصوصی داشتند. خانه‌ی لاوگودها مانند رخ شطرنج بود و تصویری از چهره‌‌ی زیبای ماه بر آن به چشم می‌خورد. خانه‌ی دیگوری‌ها، به خانه‌های آجری گرم و صمیمی قصه‌ها می‌مانست و سردر آن، با تصویر گورکن هافلپاف مزین شده بود. عمارت تابستانی بلک، بین این دو خانه جالب قرار داشت؛ اما چیزی که بیش از همه توجه ریگولوس را جلب می‌کرد؛ همسایه‌ی رو به رویی‌اشان بود.

شایدآن کلبه‌ی چوبی که هیچ تزئینات جالب توجهی نداشت در نظر مادرش فقط ترحم انگیز می‌آمد؛ اما ریگولوس بی‌اندازه به آن علاقه مند بود.

این علاقه‌ی ریگولوس، بیشتر به سبب ساکنان خانه بود. یک زن موبلوند، یک مرد با چشمانی سبز و غمگین و یک پسر نوجوان با موهایی همرنگ زن که به نظر می‌رسید مادرش باشد. این خانواده‌ی سه نفره، هر روز با لباس‌های مندرس از خانه بیرون می‌آمدند و به نزد خانواده‌هایی می‌رفتند که ریگولوس از طریق صحبت‌های مادرش، دریافته بود بیمار دارند.

او از این خانواده خوشش آمده بود. به نظرش، ان‌ها سه فرشته و بر فراز قله‌ی کمال به نظر می‌رسیدند. در یک لحظه، تمام نیکوکاری‌های کوچک خودش، مانند غذا دادن به گربه‌ها و سگ‌های هاگزمید و دادن پول به متکدیان، به نظرش بی‌ارزش آمدند. با خودش گفت:
- اینا پولی ندارن؛ ولی اینقدر برای بقیه زحمت می کشن. من که پول داشتم چیکار کردم؟

آنها به خانه تمام بیماران می‌رفتند. از خدا می‌خواست به سراغ او هم بیایند تا بتواند از نزدیک آنها را ببیند.

بالاخره، روزی که منتظرش بود فرارسید. خانواده‌ی نیکوکار، در عمارت بلک را به صدا درآوردند. زن، ردای کتان سفید و کهنه‌ای به تن داشت. پایین کت مرد، نخ کش شده بود و نوجوان، ردایی گشاد که یحتمل متعلق به پدرش بود به تن داشت.

زن لبخندی زد و دستش را به سمت والبورگا که با انزجار آن را گرفت دراز کرد.
- سلام خانم. ما برای معاینه‌ی پسرتون اومدیم.

والبورگا اخمی کرد؛ اما نظری نداد، زیرا می‌دید پسرش با علاقه به آن‌ها نگاه می‌کند. زن ادامه داد:
- من ماریا مارتین هستم، این پسرم ژوزفه و این همسرم آبراهام.

سپس به سمت ریگولوس رفت و نبضش را گرفت.

ریگولوس در خلسه‌ای از شور و نشاط به سر می‌برد. قهرمانان مقدسش را دیده بود؛ چه از این بهتر؟

ژوزف کنارش نشسته بود و می‌کوشید با او صحبت کند؛ اما ریگولوس چنان ذوق زده بود که نمی‌توانست چیزی جز آری یا نه بگوید. در واقع در چنان حلسه‌ای بود که چیز زیادی از حرف‌هایش نمی‌فهمید.

پس از رفتن مارتین‌ها، ریگولوس به سمت پنجره رفت و متوجه چیزی شد که آن‌ها را از چشمش انداخت.

مردی با لباس‌های پاره و کهنه که بیشتر به گونی شباهت داشتند به سمت خانم مارتین آمد.
- خانم، آقایون، التماستون می‌کنم.

آقای مارتین با پرخاش گفت:
- گمشو.

و هر سه مفر، با تفرعن و تبختر از کنار مرد گذشتند.

حقیقت، همچو نوری ذهن ریگولوس را روشن کرد. خانواده مارتین، این نمایش محبت و نیکوکاری را برای تحت تاثیر قرار دادن خانواده‌های اصیل انجام می‌دادند. حالا که خوب می‌اندیشید؛ آنان را صرفا مقدس نماهای ریاکاری می‌دید که محبتشان فقط برای اصیل‌زاده‌ها بود. هرگز ندیده بود آنها به سراغ ویزلی‌ها یا سایر فقرا بروند. با خودش گفت:
- ترجیح می‌دم بد بمونم و صادق باشم تا این که دروغ بگم و خوب نشون داده بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
باد سرد صبحگاهی از میان پنجره‌های نیمه‌باز تالار بزرگ عبور می‌کرد و بوی چوب سوخته و برگ‌های خشک را به همراه خود می‌آورد. نور طلایی خورشید بر روی زمین‌های سنگی قلعه می‌تابید، اما در دل سالازار اسلیترین، آن نور جایی نداشت. مردی با چشمانی تاریک و اندیشه‌هایی پیچیده، در سکوت و انزوا نشسته بود، به دور از جمع، به دور از گرمای دوستی. او به تنهایی عادت داشت. به تاریکی عادت داشت. جهان برای او صحنه‌ای از رقابت و قدرت بود، جایی که تنها قوی‌ترین‌ها زنده می‌ماندند.

اما آن روز، کسی تصمیم گرفت که این تاریکی را بشکند. هلگا هافلپاف، با لبخندی آرام و نگاهی که مهربانی در آن می‌درخشید، نزدیک شد. گام‌هایش نرم و بدون صدا بود، اما در وجودش، اراده‌ای قدرتمند جریان داشت. او سال‌ها سالازار را دیده بود، دوستی‌شان با سکوت‌ها و اختلاف‌ها ساخته شده بود، اما همیشه در دل هلگا جرقه‌ای از امید وجود داشت. امیدی که شاید، حتی تاریک‌ترین دل‌ها هم روزی گرم شوند.

او آرام مقابل سالازار نشست. مردی که همیشه نگاهش به سایه‌ها بود، حالا بی‌تفاوت به بیرون نگاه می‌کرد، انگار که نمی‌خواست متوجه حضور هلگا شود. اما هلگا تسلیم سکوت نشد.

- صبح سردیه، نه؟

سالازار با نگاهی کوتاه، بدون هیچ احساسی، به او نگریست. فقط سرش را اندکی تکان داد.

- گاهی فکر می‌کنم این سرما از بیرون نیست. از درون ماست. از دیوارهایی که بین خودمون و بقیه می‌کشیم.

این‌بار سکوت طولانی‌تر شد. سالازار انگار داشت چیزی را در ذهنش سبک و سنگین می‌کرد. او دوست نداشت در مورد احساسات حرف بزند. احساسات، نقطه‌ضعف بودند. اما هلگا، با همان لبخند مهربان، ادامه داد:

- می‌دونی، سالازار... من همیشه باور داشتم که تو هم مثل من به دوستی اهمیت می‌دی. فقط... شاید به روش خودت.

لب‌های سالازار اندکی لرزید. چشمانش به زمین دوخته شد. چرا؟ چرا کسی مثل هلگا هنوز در تلاش بود که چیزی را در وجود او ببیند که حتی خودش آن را انکار کرده بود؟

- دوستی؟ دوستی فقط نقطه‌ضعف می‌آره. وقتی به کسی نزدیک بشی، فرصت بهش دادی که بهت خیانت کنه.

اما هلگا تسلیم نشد. او سال‌ها با چنین دیواری از تاریکی روبه‌رو شده بود و آموخته بود که این دیوارها، هرچقدر هم ضخیم، بالاخره قابل نفوذند.

- شاید... اما گاهی، دوستی همون چیزیه که ما رو قوی‌تر می‌کنه. قوی‌تر از هر جادویی. چون وقتی تنها باشی، حتی قوی‌ترین طلسم‌ها هم نمی‌تونن جلوی تاریکی رو بگیرن. اما وقتی کسی رو داری که کنارت باشه، حتی سخت‌ترین نبردها هم آسون‌تر می‌شن.

سالازار نگاهش را به او دوخت. سکوتی سنگین بینشان افتاد. حرف‌های هلگا ساده بود، اما در عمق وجود سالازار می‌لرزید. او تمام عمرش را با قدرت و بی‌اعتمادی گذرانده بود. دوستان کمی داشت، و حتی آن‌ها را هم با تردید نگاه می‌کرد. اما هلگا... او همیشه مهربان بود. همیشه آماده برای بخشیدن. چرا؟

- تو خیلی ساده‌ای، هلگا. دنیا اینجوری کار نمی‌کنه.

اما لبخند هلگا کم‌رنگ نشد.

- شاید دنیا اینجوری نباشه... اما شاید باید از یه جایی شروع بشه. شاید این شروع از ما باشه.

سالازار چیزی نگفت. شاید نمی‌توانست. شاید نمی‌خواست. اما برای لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای کوتاه، گرمایی را در دلش حس کرد. احساسی که سال‌ها فراموشش کرده بود. شاید هنوز برایش دیر نشده بود.

هلگا بلند شد. آماده برای رفتن. اما قبل از ترک کردن تالار، رو به سالازار گفت:

- وقتی آماده بودی، اینجا هستم.

و رفت. قدم‌هایش در سکوت سنگ‌های تالار را ترک کردند. سالازار ماند و افکارش. او هیچ‌وقت به خودش اجازه نداده بود که چنین حرف‌هایی را باور کند. اما حالا... حالا، بذر کوچکی از شک در دلش کاشته شده بود.

و شاید، فقط شاید، روزی این بذر رشد کند.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1403 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سفر روح،پارت اول.
شاید سیریوس بلک همیشه ادعا می‌کرد والدینش دو عوضی تمام‌عیارند؛ ولی آن‌ها هم مثل تمام مردم، محبت پنهانی در وجودشان داشتند که عموما متوجه پسر آرام و مطیع خاندان، ریگولوس بود.

چند روزی می‌شد که ریگولوس به شدت بیمار بود. آنقدر ضعیف نبود که نتواند از جا برخیزد؛ لکن انرژی لازم برای برخاستن را در خود نمی‌دید؛ بی‌حال و افسرده می‌نمود و رنگ پریده تر از همیشه به نظر می‌رسید. هیچ کس دلیلش را نمی‌دانست و حتی وقتی از نارسیسا، دخترعموی محبوبش که پسرک معمولا تمام رازهایش را با او در میان می‌گذاشت می‌پرسیدند چه اتفاقی برایش افتاده و آیا اخیرا از احساس بیماری شکایت داشته یا نه؛ جواب می‌داد:
- نه،چیزی نگفته.

دوشیزه آستین، زن شصت ساله ولی پر شور و نشاطی که از زمان کودکی والبورگا خدمات درمانی خاندان بلک را بر عهده داشت پس از معاینه‌ی ریگولوس به آقا و خانم بلک اطمینان داد:
- چیزیش نیست. فقط ویتامین دی خونش خیلی اومده پایین. اگه یه مدت رو تو یه فضای آفتابی بگذرونه... می‌دونین که گریمولد پلیس اصلا نورگیر نیست... حالش کاملا خوب می‌شه.

ذهن والبورگا، بلافاصله به سمت عمارت تابستانی بلک‌ها در اوتری سنت کچپول رفت. ابتدا قصد داشت آن را برای آلفارد بگذارد؛ زیرا والبورگا و اوریون برخلاف او آنقدر درگیر کارهای کارخانه‌ی ظروف نقره‌ی بلک بودند که وقتی برای سفرهای تابستانی نداشتند.

مهم نبود ظاهرش چقدر سرد و سنگدل است؛ اهمیتی نداشت که چقدر بر سر هیچ و پوچ پسر کوچکش را سرزنش می‌کند؛ در اعماق قلبش، ریگولوس آرام و مطیع که با وجود ضعف جسمانی‌اش، در هاگوارتز خوش درخشیده بود را بی‌نهایت دوست داشت. بنابراین، پس از این پیشنهاد دوشیزه آستین بلافاصله به سراغ اوریون رفت و با لحن آمرانه‌ی همیشگی اعلام کرد:
- من ریگولوس رو به عمارت اوتری سنت کچپول می‌برم و تو هم به کارهای کارخونه می‌رسی.

همسرش کتابی که مشغول خواندنش بود را زمین گذاشت.
- باشه.

اوریون بلک، نزد همه شیر بود و جلوی والبورگا موش.

به این ترتیب، والبورگا و ریگولوس روانه اوتری سنت کچپول شدند.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/12/20 19:36:35
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سرزمین آرزو ها
پارت سوم


پارت اول
پارت دوم

مغازه ها با شادترین رنگ های ممکن تزئین شده بود، مغازه دار ها نیز با صورتی خندان به مشتری ها خوش آمد می‌گفتند. تمام ساکنین، اعم از جادوگر و غیر جادوگر، خون آشام و گرگینه یا پری و کوتوله ها، همگی بهترین لباس های ممکن را با بهترین جنس و پارچه پوشیده بودند. هیچ فقری وجود نداشت. غرور و تعصب از این سرزمین فراری بود! عشق محدودیتی نداشت و همگی می‌توانستند با آزادی و امنیت در کوچه ها قدم بگذارند. البته نه آن آزادی کلیشه‌ای و غیر واقعی که گونه‌ی بشر کشف کرده است! بشر حتی معنای ازادی را نمی‌داند و به دنبالش می‌گردد. اما آنها، بدون اینکه خبر داشته باشند، آزاد بودند.

آزادی از چه چیزی؟ از هیچ چیز! در آن سرزمین زنجیری برای در بند کشیدن ساکنینش وجود نداشت که آنها بخواهند از آن آزاد شوند. آنها آزاد بودند، از آن جهت که خودشان را برده و مطیع چنین کلماتی نکرده بودند. گویی تنها افرادی می‌توانند آزاد باشند، که چیزی درباره آزادی نمی‌دانند. آتنا به لبخند های واقعی و چهره‌ی خوشحال آنها غبطه می‌خورد. به نظر می‌رسید هیچکس بغضِ در صدایش‌ را درک نکند. اما مرد قد بلندی که کنارش ایستاده بود، به خوبی درک می‌کرد. او سرزمینی که آتنا قبل ها در آن زندگی می‌کرد را دیده بود. او همه جا را می‌شناخت، همانند روح سرگردانی بود که مدام بین سرزمین های مختلف جا به جا می‌شود. اما آتنا این را نمی‌دانست.

- شما قرار نیست حرفای منو درک کنین، اما من اهل این سرزمین نیستم آقای تال.
- می‌دونم.
- بله می‌دونین چون خودم هزار بار بهتون گفتم!
- من می‌دونم تو اهل اینجا نیستی، چون تو انسانی و اینجا هیچ انسانی زندگی نمیکنه.
- ... واقعا؟ چرا همه نژاد ها و موجودات اینجا هستن جز انسان ها؟
- خودت بعدا می‌فهمی.
- بیخیال! اگه تو بهم بگی زودتر می‌فهمم.
- کنجکاوی‌ت رو درک می‌کنم اما به نظرم بهتره که درحال حاضر از فرصتی که در اختیار داری استفاده کنی و لذت ببری. می‌خوای جاهای دیدنی شهر رو بهت نشون بدم؟
- آره! آره آره. خیلیییی می‌خوام.

هیبرنیوس خندید و دست آتنا را گرفت. او را به سمت مرکز شهر کشید و مقابل حوض بزرگی که در میدان قرار داشت، ایستاد. چند تقه کوچک به حوض زد و ناگهان، حوض شروع به تکان خوردن کرد. مجمسه‌ای که در ناحیه‌ی مرکزی حوض قرار داشت، به آرامی در آب ناپدید شد و بلافاصله آب حوض نیز به طور کامل خالی شد. و در آخر، آتنا می‌توانست راه پله‌ای گودال شکل در حوض ببیند که با چراغ های قرمز تزئین شده بود. هنگامی که هیبرنیوس از پله ها پایین رفت، آتنا با هیجان پشت سرش وارد گودال شد. طولی نکشید که از پله های پیچ در پیچ پایین رفتند.

بوی ماهی و آبِ شور دریا اطراف را پر کرده بود. اما به طرز عجیبی آزار دهنده نبود! همینکه از پله ها پایین آمدند، در کافه‌ای بزرگ با چهره‌ای بسیار زیبا قرار داشتند. دور تا دور کافه را آکواریومی بزرگ شکل داده بود، گویی که زیر دریا قرار داشته باشند! و تمام کارکنان کافه، اندام و چهره‌ای بسیار شبیه به ماهی ها داشتند. پولک هایی با رنگ های مختلف پوستشان را پوشانده بود، دم داشتند و با اینحال هیچکس از حضورشان نمی‌ترسید. هیبرنیوس یکی از صندلی ها را برای آتنا جلو کشید و آتنای متعجب را روی صندلی نشاند.

- خیلی خوش اومدین قربان! این مِنوی امروز ماست. اگر هم خواستین اون گوشه می‌تونین اون گوشه با پیشخدمت هامون عکس و امضا بگیرین.

زنی که مِنوی کافه را روی میز قرار می‌داد، با صدایی دورگه و عجیب شروع به حرف زدن کرده بود. جثه‌ی کوچکی داشت و تمام بدنش پر از پولک های ریز و درشتی به رنگ بنفش بودند.

- ممنونم آمارانتا. مثل همیشه زیبایی... می‌تونی از همون شیرینی های همیشگی با چای دریایی بیاری؟
- حتما.

همین که زن از آنها دور شد، آتنا با ناباوری شروع به خندیدن کرد.

- باورم نمیشه! از چیزی که فکر می‌کردم هم عجیبتره. اصلا فکر نمی‌کردم همچین چیزی ممکن باشه.
- همه چیز ممکنه آتنا. تو میتونی هرچیزی رو که در تخیل انسان می‌گنجه، توی این سرزمین ببینی.
- پس دمنتور هم واقعیه؟ گل و گیاهِ سخنگو؟ ببری که روی دو دستش راه می‌ره و با یه موش دوست شده؟
- همه‌ی اینها ممکنه.

و سپس به میز بغلی اشاره کرد که پری زیبایی در کنار یک موجود شیطانی و زشت نشسته بود. هردو باهم حرف می‌زدند و بدون هیچ نگرانی یا دشمنی، می‌خندیدند.

- حتی اونم ممکنه.
- غیرقابل باوره. کی همه‌ی اینارو ساخته؟
- خودت چی فکر می‌کنی؟
- خدا...؟ کائنات؟
- شاید آره. شاید هم نه!
- قبول نیست. تو جواب هیچکدوم از سوالات منو نمیدی آقای تال.
- هنوز آماده‌ی شنیدنشون نیستی.

در همان لحظه، خدمتکارِ کافه با طرفی پر از شیرینی و استکان های سفالی کوچک، به میزشان نزدیک شد. استکان ها با نوشیدنی سبز رنگی پر شده بودند و شیرینی ها با اشکال و رنگ های مختلف، در ظرف قرار داشتند. آتنا یکی از شیرینی ها را از طرف برداشت و با اولین گازی که زد، صدای شیرینِ اقیانوس در گوش هایش پخش شد. هنگامی که جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را مزه مزه کرد، احساس می‌کرد درحال شنا در دریایی بی کران است و هیچ چیز نمی‌تواند سد‌ راهش باشد.

این آخرین شگفتی‌ای نبود که آتنا آن روز شاهدش بود. بعد از آن، هیبرنیوس و آتنا به مکان های بی شماری رفتند. مکان ها و افراد شگفت انگیز دیگری را ملاقات کردند. و در آخر هنگامی که از دفتر حقوقی‌ای که هیبرنیوس در آن با شخصی عجیب ملاقات کرده و به صورت خصوصی حرف زد خارج شدند، ماجراجویی عجیبشان به پایان رسیده بود. حالا کاخِ زمردین و بزرگِ جادوگر، در انتظار آنها بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1403 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سرزمین آرزو ها
پارت دوم


پارت اول

ستاره ها با وجود روشنایی روز، در آسمان می‌درخشیدند و همانند جوجه اردک ها که به دور مادرشان می‌چرخند، به دور خورشید می‌چرخیدند. عطر تازه‌ی شکوفه ها و صدای خنده‌ی کودک ها، قطع نمی‌شد. هیچ دودی در آسمان نبود که جلوی درخشش ابرها را بگیرد. حتی می‌شد ابرها را با آینه اشتباه گرفت! آینه هایی دنیایی زیبا و شاد را در چشم ساکنانش منعکس می‌کردند. آتنا نمی‌دانست خوشحال باشد، یا مضطرب. خوشحال از زیبایی های سرزمینی که به طور اتفاقی پیدا کرده، یا مضطرب از سرزمین غریبی که در آن گیر افتاده بود. با شگفتی بین ساکنان شهر قدم برمی‌داشت. هرچند که هیچکس در آن سرزمین، شباهتی به گونه‌ی انسان نداشت.

بعضی از آنها، به زیبایی پری های افسانه‌ای بودند و برخی دیگر، چنان قوی به نظر می‌رسیدند که گویی از درون طلسم و نفرین ها سر برآورده باشند. چه زیبا بود! لحظه‌ای آتنا وارد شهر شد، از آن موجودات افسانه‌ای بیشتر از هرچیزی می‌ترسید. اما آن موجودات مدام به او لبخند می‌زدند، برخی کودکان حتی برایش گل و خوراکی دادند. آیا این موجودات از آن نگاهِ منزجر کننده‌ای که انسان ها همیشه به غریبه ها داشتند، با خبر نبودند؟ آتنا احساس می‌کرد که خوشحالترین انسان روی زمین است.

- ابولولو! ای بابا... مگه بهت نگفتم توی کلاه بمونی؟

با برخورد جسمی همانند سایه به پشت آتنا، او ناگهان با ترس برگشت. هرچند که بعد از دیدن دلیل ترسش، لبخند محوی روی لبانش نشست. میمون کوچکی به او برخورد کرده بود. آتنا همیشه از حیوانات خوشش می‌آمد. اما آن میمون... چیزی عجیب در رابطه با او وجود داشت. جسمش همانند سایه بود. شاید هم بدتر، همانند روح! آتنا با تعجب دستش را سمت میمون دراز کرد اما وقتی دستش از بدن میمون رد شد، تعجبش از قبل هم بیشتر شد. و در همان لحظه، قبل از اینکه بتواند کنجکاوی بیشتری به خرج دهد، کلاه بلندی روی میمون نشست و جانور سایه مانند را در خود بلعید.

- ببخشید مادام. میمونم که آسیبی بهتون نزده؟ هربار میام اینجا، مدام شلوغی می‌کنه و از دستم در می‌ره.
- مشکلی نداره... مطمئنین اون یه میمونه؟
- البته! من ابولولو صداش میزنم. یبار که با سیرک رفته بودیم آسیای شرقی، از یه عرب خریدمش.

آتنا به مرد بلندقد مقابلش نگاه کرد. آنقدر قدش بلند بود که آتنا مجبور بود چند قدمی به برگردد و سرش را بالا بگیرد تا بتواند چهره‌اش را ببیند. مردِ بلند قد، با لبخندی مضطرب کلاهش را روی سرش گذاشت.

- فکر کنم زیادی حرف زدم. عذر میخوام، معمولا اینجوری نیستم!
- هیچ عیبی نداره... برای منم جالبه. و شما؟
- هیبرنیوس مالکولم! اما همه بهم میگن تال.
- منم آتنا هستم. خوشبختم آقای تال!
- همچنین مادمازل.

آقای تال با لبخند به آتنا نگاه میکرد. نگاهش فریاد می‌زد که همه چیز را می‌داند. ماجرای گم شدنِ آتنا، و حتی دیدارش با فاست پیر! و حتی سوالی که آتنا می‌خواهد از او بپرسد. چون همینکه اتنا زبان باز کرد تا سوالش را بپرسد، تال گفت؛
- اینجا هیچ انسانی پیدا نمیکنی. جادوگری که توی این شهر ساکنه هم کم پیش میاد خودشو نشون بده... اما اگه واقعا می‌خوای برگردی، کمکت می‌کنم.
- واقعا؟ خیلی ازتون ممنونم! امیدوارم بتونم یجوری لطفتون رو جبران کنم.

تال خندید و درحالیکه دستاش را در جیبش قرار می‌داد، کنار آتنا شروع به راه رفتن کرد. آتنا به کاخی نگاه می‌کرد که دروازه‌اش با زمرد هایی به رنگ آبی و قرمز تزئین شده بود. احتمال می‌داد که جادوگر آنجا باشد. و تنها راه رهایی‌اش از این سرزمین، آرزویی بود که جادوگر می‌توانست برآورده کند. اما تال، مسیری کاملا برعکس کاخ را در پیش گرفته بود.

- قرار نیست بریم پیش جادوگر؟
- چرا. اما قبلش کارایی هستن که باید انجام بدم. شما می‌تونین همینجا منتظرم بمونین یا با من بیاین.
- میام!

معلوم است که چنین فرصتی دیگر برای آتنا پیش نمی‌آمد. که سرزمینی جادویی ببیند و بتواند آنجا را بگردد! می‌توانست وقت بیشتری در آن شهر بگذراند و حتی آن موجود قدبلند عجیب را بیشتر بشناسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1403 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- ریگولوس، می‌تونی بیای سوروس رو ببینی؟

این صدای لی‌لی اونز بود. دختر خوش پیکر و سرخ گیسوی گریفیندوری که تنها دوست صمیمی سوروس اسنیپ، یگانه دوست اسلیترینی ریگولوس به شمار می‌رفت.

سوروس بیمار بود؛ این را مدت ها بود می‌دانست؛ اما کجا بود آن جرئت و شهامتی که او را وادارد با دوست بیمار بدحالی که آنقدرها هم با هم صمیمی نبودند رو به رو شود؟ می‌ترسید رفتنش سوروس را ناراحت کند؛ پسر لاغر و کشیده‌اندام هرگز دلش نمی‌خواست کسی جز لی‌لی او را در حالت ضعف و بیماری ببیند.

اما اکنون، لی‌لی اینجا بود و از او می‌خواست به دیدن سوروس برود. می‌داند لی‌لی آنقدر به دوست دوران کودکی‌اش اهمیت می‌دهد که برخلاف میلش، از کسی نخواهد به دیدنش برود.

لی‌لی دست ریگولوس را گرفت. از چشمان چمن رنگش، التماس می‌بارید؛ هرچند ریگولوس فقط به یک اطمینان کوچک دیگر نیاز داشت که سوروس دلش می‌خواهد او را ببیند.

- ریگولوس، مادام پامفری گفته امکان نداره از رختخواب بلند شه؛ چون بیماری ناشناخته‌اش خیلی پیشرفت کرده. خیلی دلش می‌خواد قبل از مرگ تو رو ببینه.

ریگولوس دیگر تعلل را جایز ندانست. چنان به سمت درمانگاه دوید که جلوی در، مجبور شد بایستد تا کمی نفس بگیرد. پاک یادش رفته بود ریه‌هایش به سختی کار می‌کنند.

وارد درمانگاه شد و با نگاه، پیکر نحیف، بلند و رنگ پریده‌ای با موهای چرب را جست و جو کرد؛ عاقبت آن را روی تختی جلوی پنجره یافت. سوروس، دست استخوانی‌اش را زیر چانه‌اش زده بود و بیرون را می‌نگریست.

او همیشه بیش از اندازه لاغر بود؛ اما اکنون، می‌شد تمام استخوان‌هایش را از زیر پوستش دید. صورتش، کاملا بی‌رنگ به نظر می‌رسید و لب‌هایش، به زمین صحرا می‌مانستند. چشم‌هایش... امان از چشم‌هایش! در تونل تیره‌ای فرو رفته و تمام فروغشان را از دست داده بودند.

به سمتش رفت. دستش را روی شانه استخوانی‌ و لرزانش گذاشت و با دلواپسی گفت:
- حالت چطوره، سوروس؟

سوروس با مشقت سرش را به سمت ریگولوس برگرداند. با دیدنش، لبخند محوی زد.
- تو اومدی؛ ریگولوس. بالاخره...بعد از مدت‌ها که برای دیدنت انتظار می‌کشیدم و التماس می‌کردم.

ذهن ریگولوس به زمانی بازگشت که خودش چنان بیمار شده بود که در دوران نقاهت، مجبور بود ایستادن و راه رفتن را تمرین کند.

زمانی را دید که از شدت ضعف، قادر به انجام کاری نبود. وقتی تشنه بود؛ سوروس لیوانی آب برایش می‌آورد؛ با ملایمت دستش را زیر سر ریگولوس می‌گذاشت و می‌پرسید:
- اینجوری اذیت نمی‌شی؟

و وقتی ریگولوس با ضعف جواب منفی می‌داد؛ لیوان را روی لب‌هایش می‌گذاشت و می‌گفت:
- با آرامش بخورش. من هیچ عجله‌ای ندارم.

ریگولوس با خودش فکر گرد:
- اون ازم مراقبت کرد؛ اما من به بهونه‌ی کمرویی ولش کردم تا بدتر شه.

سوروس حتی در دوره نقاهت هم کمکش کرده بود. به روشنی به خاطر می‌آورد که وقتی تازه از بستر بلند شده بود و نمی‌توانست بدون کمک راه برود؛ سوروس بازوی استخوانی‌اش را می‌گرفت و با لحنی مشابه لحن مادری که به فرزندش برای نخستین بار راه رفتن یاد می‌دهد می‌گفت:
- آفرین، خوبه، داری قوی‌تر می‌شی. اگه هنوزم برات خیلی سخته بازومو بگیر.

ریگولوس می‌توانست در حد توانش این یکی را جبران کند؛ البته اگر برای سوروس دوران نقاهتی در کار بود...اما نه، حتی نمی‌توانست فکر مرگ دوستش را به ذهن راه دهد.

چنان غرق در افکارش بود که متوجه نشد سوروس به خواب رفته. دستش را روی قلب دوستش گذاشت. نمی‌تپید.

دنیا جلوی چشمش تیره شد؛ فقط فهمید که مادام پامفری فریاد می‌زند:
- این بچه ایست قلبی کرده.

و با اشاره به ریگولوس، می‌گفت:
- یکی اون رو از اینجا ببره.

ریگولوس دوباره از دوستش غافل شده بود؛ مانند همیشه. زیرلب گفت:
- سوروس، چرا بهم چیزی نگفتی؟

سیلاب اشک از چشمانش روان شد. اکر سوروس از دنیا می‌رفت چه؟ حتی فرصت نکرده بود درست و حسابی از او خداحافظی کند... اما اکنون طاقت اندیشیدن به مسائل این‌چنینی نداشت. با خودش فکر کرد:
- اگه الان بخوام بهشون فکر کنم دیوونه می‌شم. به همه این چیزا بعدا فکر می‌کنم... بعدا؛ وفتی بهتر بتونم تحملشون کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1403 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سرزمین آرزو ها
پارت اول

افسانه‌ای بود که می‌گفت؛ سرزمین های دیگری نیز وجود دارند. سرزمینی که هیچ انسانی اجازه‌ی ورود به آنها را ندارد. سرزمینی پر از شگفتی و عجایب... مکانی که هیچ راهی برای بدبختی و ناامیدی نداشت. آنجا پر از خوشبختی و امید بود. هیچکس دران سرزمین معنای درد را نمی‌دانست. آنها تمام طول عمرشان با خوشحالی زندگی‌ کرده بود. نمی‌دانستند که سرزمین دیگری نیز وجود دارد که انسان ها در آن ساکن هستند و روز به روز بختِ چرکینشان تیره تر می‌شود. انسان هایی که در غم غرق شده بودند.

آتنا، اولین انسانی بود که به سرزمینِ دیگر راه یافت. او بدون آنکه بداند، هنگامی که در جنگل گم شده بود و مدام درختان را کنار می‌زد تا راهی برای فرار پیدا کند، دروازه‌ی گمشده‌ی این سرزمین را پیدا کرده و ناخواسته، از آن عبور کرد. به محض ورودش، با باغ بزرگی رو به رو شد که پر از گل های عجیب اما زیبا بود. با تعجب به گل ها نگاه می‌کرد، چرا تا به حال چنین نژادی از گیاهان را ندیده بود؟

پری های کوچک و بالداری دور گل ها پرواز می‌کردند و می‌خندیدند. اما آتنا آنها را با پروانه ها اشتباه گرفت. او حتی به فکرش هم خطور نکرد که صدای خنده، ممکن است از آن پروانه ها باشد. با خودش فکر کرد که احتمالا دسته‌ای از کودکان در نزدیکی همین باغ، درحال بازی هستند. خوشحال کننده بود! اگر انسانی در این نزدیکی بود، پس می‌توانست راه برگشتش به خانه را با کمک آنها پیدا کند. او به دنبال نشانی از آن انسان ها، شروع به جستجو کرد.

جستجوی بیهوده‌ای بود. باغِ پر از گل گویا پایانی نداشت. بسیار زیبا، اما همزمان بسیار بزرگ بود. عظمت آن باغ، آتنا را به ترس انداخته بود. احساسی که در آن سرزمین به طرز عجیبی، غریب به نظر می‌رسید.
فاست، ترس آتنا را احساس کرد... هرچند که نمی‌توانست آن احساس غریب را بشناسد. فاستِ پیر جنسیت مشخصی نداشت، جسمش از چوب درختی خشکیده ساخته شده بود و با هر قدمی که برمی‌داشت، جسم ضعیفش می‌لرزید و صدا می‌داد. او به سرعت به سمت دختر قدم برداشت و دستش را سمتش دراز کرد.

- دختر جوان! چرا اینجا نشستی؟ باغی به این زیبایی، لبخند به روی لبهات نمیاره؟!

آتنا پاسخی نداد. او با ترس به فاستِ پیر خیره شد که با تعجب به دخترک نگاه می‌کرد.

- تو دیگه چی هستی؟! من کجام؟
- منظورت چیه؟ مگه تاحالا این باغ رو ندیدی؟ اینجا خونه‌ی پری های کوتوله‌س.

و بعد، دستش را به سمت یکی از پری ها گرفت که آتنا را پروانه ها اشتباه گرفته بود. پری روی دست چوبی فاست نشست و آتنا بلافاصله متوجه چهره‌ای پری شد که هیچ شباهتی به پروانه ها نداشت!

- نکنه راه شهر رو گم کردی؟ احتمالا از یه شهر دیگه اومدی... چهره و لباسات با اهالی اینجا فرق داره.
- من... من گم شده‌ام! اما مطمئنم که روی زمین هیچ پری یا درخت سخنگویی وجود نداره.
- زمین؟ راجع به چی حرف می‌زنی؟
- کره‌ی زمین! جایی که روش زندگی می کنیم دیگه.
- اصطلاح عجیبیه! تا حالا نشنیده بودمش... به هرحال، من می‌تونم کمکت کنم به شهر برگردی. احتمالا اونجا بتونی از بقیه کمک بگیری.

آتنا چاره‌ای نداشت. هرچند که فکر می‌کرد به خوابی عمیق فرو رفته و تا لحظاتی دیگر بیدار می‌شود... اما تصمیم گرفت فاست را دنبال کند. فاست او را از باغ خارج کرد و جاده‌ای پر از شن های قرمز به او نشان داد.

- این جاده رو دنبال کن... به شهری می‌رسی که آرزو ها نام داره. روی دروازه شهر همین کلمه حک شده.
- آرزو ها؟
- بله! این اسم رو روی شهر گذاشتن چون یه جادوگر اونجا زندگی می‌کنه که می‌تونه هر آرزویی رو برآورده کنه.

آتنا با تعجب به جاده نگاه کرد و دوباره نگاهش را برگرداند تا به فاست نگاه کند، اما فاست دیگر آنجا نبود. هر لحظه تعجبش بیشتر میشد... حتی هنگامی که در جاده قدم برمیداشت، با موجوداتی عجیب تر از فاست مواجه شد اما از ترسش، تصمیم گرفت به آنها نگاه هم نکند.

همانطور که فاست گفته بود، در پایان جاده‌ی قرمز رنگ دروازه‌ای بزرگ قرار داشت و ″آرزو ها″ با خطی بزرگ و کج، روی دروازه حک شده بود. و آتنا هنوز از خواب بیدار نشده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 08:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ابرها،با شدت تمام می‌گریستند، اما اشک هایشان در برابر آن بغضی که ریگولوس در گلویش خفه کرده بود، مثل برکه ای در برابر اقیانوس به نظر می‌رسید.

از وقتی به خاطر می‌آورد، موجودی عجیب و غریب بود. چه در دوران کودکی‌اش و چه در هاگوارتز، کمتر کسی حاضر می‌شد بیش از یک یا دو دقیقه با او صحبت کند. مدتها می‌شد که به زمزمه های خشونت بار مردم، خو گرفته بود. زمزمه هایی نظیر:
- اون خیلی احمقه. معلوم نیست فکر کرده کیه.
- پسرک موذی! هیچ وقت نمی‌شه فهمید تو ذهنش چی می گذره.
- اون اصلا قلب نداره.

با یادآوری سخنان سنگدلانه مردم، دیگر نتوانست جلوی باران اشکهایش را بگیرد. صورتش را پشت کتابش پنهان کرد و هق هق گریست.

او قلب نداشت یا کسانی که مدام با حرفهایشان تکه پاره‌اش می‌کردند؟ حداقل او مانند آن احمق ها نبود که کسی را در آغوش می‌گرفتند و از پشت، خنجری در بدنش فرو می‌کردند. حداقل کسی را مسخره نمی‌کرد، حداقل نمی‌خواست به کسی آسیب برساند.

بدتر از همیشه، زمانی بود که تصمیم می‌گرفت از دیوار سنگی‌ای که بین خودش و دنیا کشیده بود عبور کند. کافی بود اشکی بریزد، برای ارتباط برقرار کردن با کسی قدمی بردارد، لبهایش را به لبخندی مزین کند یا به هر شکل، نشان بدهد که قلبش از سنگ و آهن نیست. آن وقت بود که با قضاوت های جدیدی تیرباران می‌شد.
- پسره فقط دنبال توجهه.
- عین کنه می‌چسبه به آدم.
- دیده کسی با یه گوشه نشستن بهش توجهی نمی‌کنه، می‌خواد با چسبیدن توجه ها رو جلب کنه.

لعنتی، مردم چه می‌خواستند؟ هر کاری می‌کرد، از او ایرادی می‌گرفتند. باید چه می‌کرد تا راضی شوند؟

کتاب را محکم به دهانش فشرد تا صدای هق هقش،در سراسر راهرو نپیچد. اگر از روم بود، ایراد می‌گرفتند که چرا اینقدر سفید است، اگر از زنگ بود، ایراد دیگری می‌گرفتند و حتی اگر بی رنگ و ساده بود، باز هم او را "خسته کننده" می‌نامیدند.

او هیچ دوست صمیمی‌ای نداشت... حتی بارتی، دورکاس، ایوان و پاندورا هم همیشه با هم بودند و میانشان جای چندانی برای ریگولوس نبود.

او فقط یک دوست می‌خواست؛ فقط آرزو داشت کسی را داشته باشد که بتواند با او بی‌محابا درد دلش را بگوید، کسی که او را به چشم موجودی غیرعادی و عجیب ننگرد. آیا این تقاضای زیادی بود؟

ناگهان دست گرمی را روی شانه‌اش حس کرد. وقتی به پشت سرش نگریست، به هیچ عنوان انتظار نداشت سیریوس را ببیند. انتظار داشت بارتی یا ایوان باشد، یا در بهترین حالت ریموس لوپین، اما در خواب هم نمی‌دید با چهره برادرش رو به رو شود.

سیریوس شانه های برادرش را نوازش کرد. انگار می‌دانست ریگولوس برای چه دمغ و غمگین است، زیرا گفت:
- تو آدم بدی نیستی، داداش کوچولو. آدم خوبی هستی که دیگران راجع بهش اشتباه قضاوت می‌کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
صبحی دیگر در هاگوارتز. باغ‌های قلعه در مه صبحگاهی پیچیده بودند، انگار که نفس زمین در میان چمن‌ها و شاخه‌ها جاری شده باشد. هوای مرطوب و خنک، ردایم را سنگین کرده بود، اما این مرا از همراهی هِلگا باز نمی‌داشت. او، مثل همیشه، با اشتیاق در میان گل‌ها و گیاهان قدم می‌زد و با همان دقت و ظرافت همیشگی، گلبرگ‌ها را لمس می‌کرد.
- این یکی رو ببین، سالازار. می‌دونی چقدر نادره که تو این فصل شکوفه داده باشه؟

لبخندش مثل شعاع نور در این صبح خاکستری بود. اگرچه گل‌ها و گیاهان هیچ اهمیتی برای من ندارند، اما نمی‌توانستم انکار کنم که چیزی در نگاه هِلگا وجود داشت که مرا به این پیاده‌روی‌های صبحگاهی می‌کشاند. شاید آرامش او بود، یا شاید… نمی‌دانم.

کنار بوته‌ای خم شدم و با نوک چوب‌دستیم خاک را کنار زدم. گیاهی کوچک و وحشی نمایان شد که ریشه‌های پیچ‌خورده‌اش بیشتر شبیه به تله بودند.
- این یکی چطور؟ ریشه‌هاش بیشتر به درد شکار می‌خورن تا تغذیه.

هِلگا خندید، صدایش نرم و گرم بود.
- تو همیشه دنبال چیزهایی هستی که خطرناک و قوی به نظر می‌رسن، سالازار.

لبخندی سرد بر لبم نشست.
- و تو همیشه دنبال چیزهایی هستی که فقط بخوان رشد کنن.

او نزدیک شد و گیاه را از دستم گرفت. انگشتانش با مهارتی عجیب ریشه‌ها را باز کردند. نگاهش به گیاه، انگار که با آن حرف می‌زد.
- هر چیزی که رشد کنه، حتی اگر بی فایده باشه، ارزش مراقبت داره. نمی‌تونی فقط قدرت رو ببینی، سالازار. گاهی باید به زندگی توجه کنی.

کلماتش در ذهنم پیچیدند. هِلگا همیشه سعی می‌کرد لایه‌ای از نرمی به افکار سرد و محاسبه‌گر من اضافه کند. اما من نمی‌توانم. نمی‌خواهم. زندگی چیزی نیست جز ابزاری برای رسیدن به قدرت.

با این حال، در آن صبح، در میان مه و سکوت باغ‌ها، برای لحظه‌ای کوتاه، حس کردم شاید هم اشتباه می‌کنم. شاید زندگی، چیزی بیشتر از جستجوی بی‌پایان برای تسلط و قدرت باشد. شاید… اما همان‌طور که این فکر از ذهنم عبور کرد، نگاه سردم را به افق دوختم و آن حس را در میان سایه‌های ذهنم مدفون کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: « نوادگان هلگا هافلپاف »
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1403 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین


در میان هیاهوی جمعیت به آرامی قدم میزد، از پس هر خانه که می گذشت بوی غذاهای گرم و صدای خنده خانواده ها، طنین خاصی در کوچه ایجاد میکرد.
تام ریدل با پشتی صاف اما عصای زینتی به دست، قدم زنان یک به یک درب خانه ها و ویترین مغازه ها را با دقت از نظر میگذراند.

گاهی اوقات لازم بود کمی تامل و اندیشه در گذر زندگی. حتی به زبان هم نیاز نبود آورده شود که زمان برای همه یکسان نمی گذشت.

برای عروسک فروشی که عروسک هایش شاد و خندان پشت ویترین ها می‌درخشیدند یا دیگری که در سرمای سوزان آنها را در چرخ دستی اش چیده.

برای کودکی که با لباس های مجلل به مهمانی دوستی میرفت و دیگری که با لباسی پاره برای گلفروشی به کنار خیابان.

برای مردی که صدایش را برای ذره ای شوری غذای همسرش در خانه ی گرم و نرمش بالا میبرد یا دیگری که آسمان بی کران، تنها سقف خانه اش بود و هر روز بدون باران را شکر میکرد.

برای نابینایی که با لبخند کنار دریاچه نشسته و از گرمای آفتاب بر روی صورتش لذت می‌برد یا آن فرد سالمی که به تمام چیز هایی که میدید ناسزایی میگفت.

برای آن خانه که چراغش روشن بود و هر کدام از اعضای خانواده در اتاق خودشان بودند یا دیگری که با یک شمع کوچک دور هم جمع و خوشحال.

برای مادری که فرزندش به او سر نمیزد یا دیگری که فرزندش را مدت هاست از دست داده.

به یاد کلمه ی "مادر" که افتاد افراد بی شماری در ذهنش نقش بستند, مادرش ماری، همسرش مروپ، مادر تالارش هلگا یا حتی رزالین...هر کدام برای فرزندانشان به نحوی مادر بی نظیری بودند. فداکار، مهربان، پر تلاش، قوی‌. اما اینطور نبود که آنها اینگونه متولد شده باشند مادر بودن آنها را قوی کرد.
مادر بودن یعنی برای کسی جز خودت، که از وجودت آمده، بی‌پایان تلاش کنی، چیزی نخوری تا شکمش سیر شود، جانت را بدهی تا در این دنیا جان بگیرد، و با وجود غمت بخندی تا غمی حس نکند. چقدر زیباست این کلمه... مادر.

ناگهان مروپ را که در گوشه ی پله، به دیوار خانه سالمندان تکیه داده را دید‌.
- مروپ؟ باز که اومدی اینجا! خسته نمیشی؟ نمیگی بقیه نگرانت میشن؟

مروپ نگاهی به تام و بعد اطراف انداخت، انگار که با چشمانش دنبال کس دیگری میگشت.

- تنها اومدم ولی پسرمون نگرانت بود...بیا برگردیم خونه.
- تو برو من یکم دیگه اینجا میمونم.
- سر اینکه بچمون سرت داد زد تو کارش دخالت نکنی ناراحت شدی؟

مروپ آهی کشید و به سنگفرش زمین چشم دوخت.

- میدونی که منظوری نداشت اون حتی تو رو از من بیشتر دوست داره.

مروپ زیر لب گفت:
- بایدم داشته باشه.

تام خنده ای ریز کرد.
- بیا بریم سرده. میدونی که تا تو نیای همه از گرسنگی تلف میشیم.
- تو که بلدی یه چیزی سرهم کنی، مگه عاشق فست فود نبودی؟
- من...اهم یعنی ما بدون تو چیزی از گلومون پایین نمیره و میدونی... خونه هم انگار یچیزیش کمه.

دست مروپ را گرفت و او را بلند کرد.
- میخوای تو راه یکم نون بگیریم؟

مروپ به نشانه تایید سری تکان داد.
قدم زنان و دست در دست همچون زوجی جوان‌، دور و دورتر شدند طوری که سایه هایشان در میان چراغ های شب به آرامی محو شد‌. با اینحال قلب شهر همچنان به تپیدن ادامه میداد و داستان این شهر همچنان ادامه داشت...





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S