کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
111
نفر همین الان آنلایناند
41 نفر در «انجمن»
2 عضو
109 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 64
-
انجمن 41
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

و چرخید و از اتاق خارج شد...
در همین موقع مارکوس از جایش بلند شد و گفت:
همه ساکت...
سپس مشغول در آوردن ادای مایک لوری شد و بهش از پشت در زبون درازی کرد(
)
یهو درب باز شد و مایک با قیافه ای این شکلی:
به صورت قاط و عصبانی مارکوس رو نگاه می کرد..
مارکوس:
بلیز: اهوم..اوهوم.رئیس..رئیس راستش..مارکوس داشت..داشت..
لوری سریع گفت:
هیس
هیچی نگو...هی تو فلینت میره الان تو حیاط به خودت 90 تا ضربه شلاق میزنی..کلک هم نداریم که منو بپیچونی..من از پنجره طبقه بالا نیگه خواهم کرد..بقیه شما ها هم حاضر بشید الان عله با مرلین میاد..
و از این جفنگیات فرمود و رفت..
مارکوس:

بلیز: بیا بیرون خودم بهت شلاق میزنم...
10 دقیقه بعد...
بلیز با خوشحالی وارد اتاق شد و همه شادی صورت او را ورنداز می کردند و پشت سر او مارکوس با لباس پاره و آش و لاش داخل اتاق می شند. که یهو
درینگگگگگگگگگگ
زنگ جلوی درب ژاندارمری بود...
+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+
ادامه بدید...
در همین موقع مارکوس از جایش بلند شد و گفت:
همه ساکت...

سپس مشغول در آوردن ادای مایک لوری شد و بهش از پشت در زبون درازی کرد(
)یهو درب باز شد و مایک با قیافه ای این شکلی:
به صورت قاط و عصبانی مارکوس رو نگاه می کرد..مارکوس:

بلیز: اهوم..اوهوم.رئیس..رئیس راستش..مارکوس داشت..داشت..

لوری سریع گفت:
هیس
هیچی نگو...هی تو فلینت میره الان تو حیاط به خودت 90 تا ضربه شلاق میزنی..کلک هم نداریم که منو بپیچونی..من از پنجره طبقه بالا نیگه خواهم کرد..بقیه شما ها هم حاضر بشید الان عله با مرلین میاد..و از این جفنگیات فرمود و رفت..
مارکوس:

بلیز: بیا بیرون خودم بهت شلاق میزنم...

10 دقیقه بعد...
بلیز با خوشحالی وارد اتاق شد و همه شادی صورت او را ورنداز می کردند و پشت سر او مارکوس با لباس پاره و آش و لاش داخل اتاق می شند. که یهو
درینگگگگگگگگگگ
زنگ جلوی درب ژاندارمری بود...
+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+
ادامه بدید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

خب اینم از ماموریت، یا الله شروع کنید بی کار نمونید... 
&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&
نام ماموریت: هاگزمید 25- عملیات عله و مرلین رسول مجیک الله..
فرمانده ماموریت: هر کی کرمته..
مکان: هاگزمید، این بوته موته های اطراف..
بعد از ماموریت که در واقع جنایت کشتن رودولف جای دستگیر کردنش، همه در اون موقع بالا می آوردند یه غیر از بلیز و مایک...
چون مایک که عاشق قتل و کشتار بود و با زور مجوز قتل رودولف رو از شخص وزیر گرفته بود، بلیز هم که همش اینجوری=> (
) می کرد...
( در اصل مایک لوری قاتل بوده نه فرمانده ژاندارمی که خوش درخشیده باشه...چون بلیز یه روز یواشکی با مارکوس از تو کشوی میزش دفتر خاطرات او رو کش رفته بودن و در خاطرات سن 5 روزگی نوشته شده بود:
من تازه به این جهان جادویی پای گذاشته بودم و متولد شده بود..
5 روز بعد در سنت مانگو وقتی پرستار خواست منو چکاب کنه آمپول هوا رو برداشتم و با لذت زدم تو شکمش..وای نمیدونید چه فازی داد که..موفق شدم تو 5 روزگی آدم بکشم....)
حالا بگذریم...
همون روز سامانتا و هیپزیبا و مارکوس و بلیز و مایک، مشغول کوفتیدن غذا در سر میزناهارخوری بودن که یهو بلیز پا میشه و نعره میکشه:
آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
مایک با عصبانیت بشقاب غذایش رو پرت میکنه طرف بلیز و همه غذا می پاشه رو سر و روی بروبچز و از شدت خشم فریاد می کشه:
مرض...زهر مار..کوفت..نمی ذاری یه روز ما آرامش داشته باشیم...آخه من از دست شما چیکار کنم..نه ماموریت درست انجام میدید نه کاری می کنید....اه..اعصاب واسم نذاشتید...
مارکوس که صورتش پر از اسپاگتی مشنگی شده بود بلند میشه و میگه:
مایک...خیلی بی تربیتی..غداتو می پاشی رو صورت من...1 ماه از حقوقت کم می کنم...
مایک: ای خدا...
سپس از جاش بلند شد و گفت:
نه اینطوری نمیشه علاف بمونید...پاشید..پاشید..برید سراغ ماموریت...
بلیز:اهم..چه ماموریتی؟
مایک: هاگزمید 25- عملیات عله و مرلین رسول مجیک الله..
بلیز: نمنه...؟؟؟!!!
مایک: همین که گفتم..یه ربع دیگه مرلین و عله میان دم درب ژاندارمری بعد با هم 25 بار هاگزمید رو با قدم های آروم به اندازه قدم لاکپشت دور میزنید تا یه ساحره اجنه دزد که خیلی چست و چابک هستش رو بگیرید...این ساحره کم داره...عادت داره دور هاگزمید بچرخه..ولی گرفتنش به این راحتی ها نیست...باید تا قبل از دور 25 بگیردش...وگرنه همتون می میرید..
سامانتا: گرفتی ما رو...این یه بازیه نه...مثل خاله بازی دیگه...
مایک: جدی میگم...اگه تا آخر امروز زنه تو زندان آزکابان نباشه همتون اخراجین...
و چرخید و از اتاق خارج شد...
ادامه دارد.....

&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&*&
نام ماموریت: هاگزمید 25- عملیات عله و مرلین رسول مجیک الله..
فرمانده ماموریت: هر کی کرمته..
مکان: هاگزمید، این بوته موته های اطراف..
بعد از ماموریت که در واقع جنایت کشتن رودولف جای دستگیر کردنش، همه در اون موقع بالا می آوردند یه غیر از بلیز و مایک...
چون مایک که عاشق قتل و کشتار بود و با زور مجوز قتل رودولف رو از شخص وزیر گرفته بود، بلیز هم که همش اینجوری=> (
) می کرد...( در اصل مایک لوری قاتل بوده نه فرمانده ژاندارمی که خوش درخشیده باشه...چون بلیز یه روز یواشکی با مارکوس از تو کشوی میزش دفتر خاطرات او رو کش رفته بودن و در خاطرات سن 5 روزگی نوشته شده بود:
من تازه به این جهان جادویی پای گذاشته بودم و متولد شده بود..
5 روز بعد در سنت مانگو وقتی پرستار خواست منو چکاب کنه آمپول هوا رو برداشتم و با لذت زدم تو شکمش..وای نمیدونید چه فازی داد که..موفق شدم تو 5 روزگی آدم بکشم....)
حالا بگذریم...
همون روز سامانتا و هیپزیبا و مارکوس و بلیز و مایک، مشغول کوفتیدن غذا در سر میزناهارخوری بودن که یهو بلیز پا میشه و نعره میکشه:
آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

مایک با عصبانیت بشقاب غذایش رو پرت میکنه طرف بلیز و همه غذا می پاشه رو سر و روی بروبچز و از شدت خشم فریاد می کشه:
مرض...زهر مار..کوفت..نمی ذاری یه روز ما آرامش داشته باشیم...آخه من از دست شما چیکار کنم..نه ماموریت درست انجام میدید نه کاری می کنید....اه..اعصاب واسم نذاشتید...

مارکوس که صورتش پر از اسپاگتی مشنگی شده بود بلند میشه و میگه:
مایک...خیلی بی تربیتی..غداتو می پاشی رو صورت من...1 ماه از حقوقت کم می کنم...

مایک: ای خدا...

سپس از جاش بلند شد و گفت:
نه اینطوری نمیشه علاف بمونید...پاشید..پاشید..برید سراغ ماموریت...
بلیز:اهم..چه ماموریتی؟
مایک: هاگزمید 25- عملیات عله و مرلین رسول مجیک الله..
بلیز: نمنه...؟؟؟!!!

مایک: همین که گفتم..یه ربع دیگه مرلین و عله میان دم درب ژاندارمری بعد با هم 25 بار هاگزمید رو با قدم های آروم به اندازه قدم لاکپشت دور میزنید تا یه ساحره اجنه دزد که خیلی چست و چابک هستش رو بگیرید...این ساحره کم داره...عادت داره دور هاگزمید بچرخه..ولی گرفتنش به این راحتی ها نیست...باید تا قبل از دور 25 بگیردش...وگرنه همتون می میرید..
سامانتا: گرفتی ما رو...این یه بازیه نه...مثل خاله بازی دیگه...

مایک: جدی میگم...اگه تا آخر امروز زنه تو زندان آزکابان نباشه همتون اخراجین...
و چرخید و از اتاق خارج شد...
ادامه دارد.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

مایک لوری جان پیشنهادی برای این تاپیک داشتم و آن هم این است که کمی به تاپیک هیجان بدهید مسلما هنگامی که تمامی تبهکاران دستگیر یا کشته میشن هیجان به حد اعلای خودش نمیرسه به نظرم یه فرمان بدید که هرکسی که می خواد تبهکارباشه اینجا درخواست میده و شما از بین اونا یک نفر یا یک گروه رو انتخاب می کنید که این گروه با ژاندارمری مبارزه می کنه مثل جنگ محفل با مرگخوارها .(با نمایشنامه)
الکتوی عزیز زوپیسه همیشه قهرمان یه ماژول ساخته به نام پیام شخصی.یاهو هم یه برنامه ساخته به نام یاهو مسنجر...!!توی اینا هم بهتر حرف میفهمین هم اینکه پست خارج از رول نمیزنی!!البته میدونم که همه اینا رو میدونی ولی به عنوان یه نصحیت برادرانه گفتم!همه حوصله ویرایش ندارنا!!
الکتوی عزیز زوپیسه همیشه قهرمان یه ماژول ساخته به نام پیام شخصی.یاهو هم یه برنامه ساخته به نام یاهو مسنجر...!!توی اینا هم بهتر حرف میفهمین هم اینکه پست خارج از رول نمیزنی!!البته میدونم که همه اینا رو میدونی ولی به عنوان یه نصحیت برادرانه گفتم!همه حوصله ویرایش ندارنا!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/3 22:43:32
جزئیات کاربر

************************************************************
در هر حال هر طوری که بود مارکوس و بلیز و سامانتا و هیپزیبا وارد تالار شدند، به محض اینکه داخل شدن همشون رو غرور فرا گرفت، لذا برای اینکه قدرتشون رو به همدیگه نشون بدن با صدای بلند داد می زدند:
یاوو...یوو...ها ها...
همه بلافاصله ساکت شدند....
چون رودولف روی کاناپه دراز کشیده بود و در حالیکه خروپف می کرد در مستی تمام می گفت:
" بخف دیگه لارا...این دومین دفعه اس که بیدارم می کنی...تمرینات رزمایش برادر حمید قزوینی آیت الهی خودت رو بنداز فردا صبح دیگه...
و غلطی زد و به لالایی ناز خودش ادامه داد...
سامانتا: ایول...
مارکوس با تعجب پرسید:
چرا ایول..مگه ایول داره..؟
سامانتا: چون نشون میده لارا همینجاست و فرصت خوبیه..که دستگیرش کنیم...
مارکوس که از چشمانش تابلو بود که اغفال سامانتا شده اما بلیز نذاشت و گفت:
هیسسس... ما اومدیم این بابا رو بکشیم... نه لارا رو بگیریم..ماموریت ما اینه...
مارکوس که به خودش آمد گفت:
دقیقا...خب بلیز دست به کار شو دیگه...
بلیز با تعجب میگه:
چی میگه؟
من دست به کار بشم..دست به چه کاری؟
مارکوس: خب بکشش دیگه...ما بیرون منتظریم...
و خیلی سریع با بقیه بروبچر از درب تالار به بیرون برگشتند و پشت درب منتظر موندن...
بلیز:
مآ مآ من چه جوری بکشم..اگه وجودشو داشتم این کار رو می کردم...
وجدان بلیز می پره وسط و میگه:
اوهوی بلیز، چه می کنی؟ مگه تو دنیای آخرتی نداری؟
خود بلیز: جمع کن بابا..من دنبال پول این ماموریتم...پیشته..برو..
و و جدانش به سه سوت رفت....
بلیز آروم زمزمه کرد:
وقتشه بلیز..وقتشه..به خودت بیا تو می تونی... فقط همین یه باره که آدم می کشی..
دست در ردای خود کرد و چوبدستی را بیرون کشید و زمزمه کرد:
سه.........دو......یک.......نه نمی تونم...
چوبدستی را به زمین انداخت و زانو زد و مشغول گریه کردن شد و نعره زد:
" ای خدا من چقدر بدبختم...."" ای خدا ای مرلین مقدس حفظم کن.."
در همین حین هم رودولف بیدار میشه و هم مایک لوری میپره تو تالار، لوری به سرعت برق چویدستی را به شکل نشان المپیک مشنگا می چرخونه و افسونی مرگبار با اخگری قرمز به سمت رودولف می فرسته...
تق...
رودولف چند متر به عقب پرت میشه و دار فانی را بعد از چند دقیقه آخ و واخ وداع میگه...
لوری با ابهت میگه:
بازم خودم...به هیچ کدومتون پول ماموریت عمرا بدم...بلیز پاشو بریم..بریم ژاندارمری...
و رفتند ژاندارمری و جسد رودولف در تالار موند.
*******************************************************
این ماموریت هم تمام شد یه یکی دو روزی صبر کنید، سوژه خاص گیرم بیاد ماموریت بعدی رو بدم اونوقت علاقه مندان رول بیان.
در هر حال هر طوری که بود مارکوس و بلیز و سامانتا و هیپزیبا وارد تالار شدند، به محض اینکه داخل شدن همشون رو غرور فرا گرفت، لذا برای اینکه قدرتشون رو به همدیگه نشون بدن با صدای بلند داد می زدند:
یاوو...یوو...ها ها...
همه بلافاصله ساکت شدند....
چون رودولف روی کاناپه دراز کشیده بود و در حالیکه خروپف می کرد در مستی تمام می گفت:
" بخف دیگه لارا...این دومین دفعه اس که بیدارم می کنی...تمرینات رزمایش برادر حمید قزوینی آیت الهی خودت رو بنداز فردا صبح دیگه...
و غلطی زد و به لالایی ناز خودش ادامه داد...
سامانتا: ایول...

مارکوس با تعجب پرسید:
چرا ایول..مگه ایول داره..؟

سامانتا: چون نشون میده لارا همینجاست و فرصت خوبیه..که دستگیرش کنیم...
مارکوس که از چشمانش تابلو بود که اغفال سامانتا شده اما بلیز نذاشت و گفت:
هیسسس... ما اومدیم این بابا رو بکشیم... نه لارا رو بگیریم..ماموریت ما اینه...

مارکوس که به خودش آمد گفت:
دقیقا...خب بلیز دست به کار شو دیگه...
بلیز با تعجب میگه:
چی میگه؟
من دست به کار بشم..دست به چه کاری؟مارکوس: خب بکشش دیگه...ما بیرون منتظریم...
و خیلی سریع با بقیه بروبچر از درب تالار به بیرون برگشتند و پشت درب منتظر موندن...
بلیز:
مآ مآ من چه جوری بکشم..اگه وجودشو داشتم این کار رو می کردم...وجدان بلیز می پره وسط و میگه:
اوهوی بلیز، چه می کنی؟ مگه تو دنیای آخرتی نداری؟
خود بلیز: جمع کن بابا..من دنبال پول این ماموریتم...پیشته..برو..
و و جدانش به سه سوت رفت....
بلیز آروم زمزمه کرد:
وقتشه بلیز..وقتشه..به خودت بیا تو می تونی... فقط همین یه باره که آدم می کشی..
دست در ردای خود کرد و چوبدستی را بیرون کشید و زمزمه کرد:
سه.........دو......یک.......نه نمی تونم...

چوبدستی را به زمین انداخت و زانو زد و مشغول گریه کردن شد و نعره زد:
" ای خدا من چقدر بدبختم...."" ای خدا ای مرلین مقدس حفظم کن.."

در همین حین هم رودولف بیدار میشه و هم مایک لوری میپره تو تالار، لوری به سرعت برق چویدستی را به شکل نشان المپیک مشنگا می چرخونه و افسونی مرگبار با اخگری قرمز به سمت رودولف می فرسته...
تق...
رودولف چند متر به عقب پرت میشه و دار فانی را بعد از چند دقیقه آخ و واخ وداع میگه...
لوری با ابهت میگه:
بازم خودم...به هیچ کدومتون پول ماموریت عمرا بدم...بلیز پاشو بریم..بریم ژاندارمری...

و رفتند ژاندارمری و جسد رودولف در تالار موند.
*******************************************************
این ماموریت هم تمام شد یه یکی دو روزی صبر کنید، سوژه خاص گیرم بیاد ماموریت بعدی رو بدم اونوقت علاقه مندان رول بیان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

فلیچ همین طور که دور بلیز و هپزیا چرخی می زد و این احساس رو به اون دو تا دست می داد که در زندگیه قبلیش یه لاشخور بوده گفت:هی تو؟
بلیز:
آره تو وجدان گنه کار همراه من بیا !
بلیز:کجا!
-هوس کردم یه نفر رو از سقف آویزون کنم.....اون که ضعیفست می مونی تو.زود باش راه بیفت!
بلیز نگاهی به هپزیا انداخت و گفت:حالا نمی شه یه زیر میزی چیزی بگیری ما هم بریم دنبال کارمون!
فلیچ:نخیر اینجا که شهرمشنگیتون نیست که....راه بیفت!
بلیز که مستاصل بود برود یا نرود به یک باره صدایی از پشت سر شنید و لحظه ایی بعد جنازه فلیچ را کف اتاق پهن دید آرام سرش را بلند کرد و به هپزیا نگاه کرد!
قیاقه هپزیا در حالی که می رفت در ذهن بلیز یک نیروگاه اتمی منهدم شده را که تا صد ها کیلومتر گاز های سیاه از آن به هوا می رفت را مجسم کند به حرف آمد و گفت:
-دیگه فکر نمی کنم تو زندگیشون جرئت کنه بگه ضعیفه!!!!!!! حالا بریم اون دو تا الان منتظرن!
سامانتا: اون گوشه واینسا بازی کن!به مورچه ها هم رحم نمی کنی اینجا که سمباد نیست که! اونم جمعش کردن رفت به خاطره همین کارای ارزشیه جنابعالی !
مارکوس: خب تو هم ولش کن باز نمی شه دیگه !
سامانتا :پس لطف کن دیگه از این نظرای قشنگ نده شما خسته می شید!
مارکوس عصبانی خواست جواب سامانتا را بدهد که متوجه شد بلیز و هپزیا از پشت سر به آنها نزدیک می شوند ....هر دو پس از اینکه نفسشون بالا اومد با نعره مارکوس رو به رو شدند که طبق معمول همون حرفای همیشگی قسمت بی مزه پستا رو می زد ......
بلیز بعد از اینکه علت دیر کردنشان را با اکراه برای مارکوس توضیح می داد و ابدا دلش نمی خواست به قیافه هپزیا که ژست یک شوالیه والپرگیپس را در می آورد نگاه کند هر 4 کارآگاه پی بردند پشت در تالار اسلیتیرین ایستاده اند.
مارکوس:خب بلیز رمز رو بگو .
هر 4 نفر چوبدستیشان را در آوردند و منتظر باز شدن در شدند.
بلیز: بیش بین دین بوم!
مارکوس با دهان باز نگاهی به بلیز انداخت اما سریع حس کرد که باید در این لحظه همه چیز را فراموش کند و فقط به ماموریت جدیدشان فکر کند.
این داستان ادامه دارد.................
__________________________________________________
با آرزوی شگفت انگیز ترین ها:
سامانتا ولدمورت.......................................!
بلیز:
آره تو وجدان گنه کار همراه من بیا !
بلیز:کجا!
-هوس کردم یه نفر رو از سقف آویزون کنم.....اون که ضعیفست می مونی تو.زود باش راه بیفت!
بلیز نگاهی به هپزیا انداخت و گفت:حالا نمی شه یه زیر میزی چیزی بگیری ما هم بریم دنبال کارمون!
فلیچ:نخیر اینجا که شهرمشنگیتون نیست که....راه بیفت!
بلیز که مستاصل بود برود یا نرود به یک باره صدایی از پشت سر شنید و لحظه ایی بعد جنازه فلیچ را کف اتاق پهن دید آرام سرش را بلند کرد و به هپزیا نگاه کرد!
قیاقه هپزیا در حالی که می رفت در ذهن بلیز یک نیروگاه اتمی منهدم شده را که تا صد ها کیلومتر گاز های سیاه از آن به هوا می رفت را مجسم کند به حرف آمد و گفت:
-دیگه فکر نمی کنم تو زندگیشون جرئت کنه بگه ضعیفه!!!!!!! حالا بریم اون دو تا الان منتظرن!
سامانتا: اون گوشه واینسا بازی کن!به مورچه ها هم رحم نمی کنی اینجا که سمباد نیست که! اونم جمعش کردن رفت به خاطره همین کارای ارزشیه جنابعالی !
مارکوس: خب تو هم ولش کن باز نمی شه دیگه !
سامانتا :پس لطف کن دیگه از این نظرای قشنگ نده شما خسته می شید!
مارکوس عصبانی خواست جواب سامانتا را بدهد که متوجه شد بلیز و هپزیا از پشت سر به آنها نزدیک می شوند ....هر دو پس از اینکه نفسشون بالا اومد با نعره مارکوس رو به رو شدند که طبق معمول همون حرفای همیشگی قسمت بی مزه پستا رو می زد ......
بلیز بعد از اینکه علت دیر کردنشان را با اکراه برای مارکوس توضیح می داد و ابدا دلش نمی خواست به قیافه هپزیا که ژست یک شوالیه والپرگیپس را در می آورد نگاه کند هر 4 کارآگاه پی بردند پشت در تالار اسلیتیرین ایستاده اند.
مارکوس:خب بلیز رمز رو بگو .
هر 4 نفر چوبدستیشان را در آوردند و منتظر باز شدن در شدند.
بلیز: بیش بین دین بوم!
مارکوس با دهان باز نگاهی به بلیز انداخت اما سریع حس کرد که باید در این لحظه همه چیز را فراموش کند و فقط به ماموریت جدیدشان فکر کند.
این داستان ادامه دارد.................
__________________________________________________
با آرزوی شگفت انگیز ترین ها:
سامانتا ولدمورت.......................................!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

***************************************************************
بلیز و هیپزیبا درب رو شکوندند و یه رکورد تاریخی زدند، در هر حال وارد شدن و در سکوت و تاریکی مبهم خود، خودشان را در زیر زمین و جلوی خانم نوریس، گربه سرایدار یافتند...
بلیز: پیشی پیشی پیش..لطفا هیس جون من..یه وقت صاحبت رو صدا نکنی ها شیطون بلا..
*(اما کو گوش بدهکار پیشی ناز خوشگل*)
پیشی: میوااااااااا میوااااا
هیپزیبا: اوه اوه..بدو بدو..بریم که الان میاد...
سپس هر دو شتاب گرفتند و عین جت دویدند و داشتند از پله ها به سمت سرسرای اصلی می رفتند که یهو یکی رو جلوشون دیدن...
آرگس فلیچ، سرایدار بدریخت که با صدای گربه اش پایین اومده بود...و همچین نگاهی داشت..(
)
فلیچ: گیر افتادین بچه های شیطون...
بلیز: اهم...ببخشید..ما کارآگاهیم...
فلیچ: می دونم اما اینجا چه می کنید...مشکوک میزنید...
خب ما هم یه تریپ بریم اون ور...
مارکوس: اه..لعنتی..چرا اینا نیومدن...
سامانتا: شاید معلمی یا اون زنیکه خرفت باهوش اجنه، مک گونگال گرفته باشدشون...
مارکوس: نه نمیشه...باید خودمون دست بکار بشیم...
سامانتا: آخه چه جوری؟ ما که رمز رو نداریم...
مارکوس: نیازی به رمز نیست...ما درب رو می شکونیم...تابلو رو خرد می کنیم..
سامانتا که داشت اغفال می شد:
آره..آره..خودشه..ما خردش می کنیم...ها ها ها...ژوها ها دو ها ها ها

ادامه دارد........
*****************************************************************
بلیز و هیپزیبا درب رو شکوندند و یه رکورد تاریخی زدند، در هر حال وارد شدن و در سکوت و تاریکی مبهم خود، خودشان را در زیر زمین و جلوی خانم نوریس، گربه سرایدار یافتند...
بلیز: پیشی پیشی پیش..لطفا هیس جون من..یه وقت صاحبت رو صدا نکنی ها شیطون بلا..

*(اما کو گوش بدهکار پیشی ناز خوشگل*)
پیشی: میوااااااااا میوااااا

هیپزیبا: اوه اوه..بدو بدو..بریم که الان میاد...
سپس هر دو شتاب گرفتند و عین جت دویدند و داشتند از پله ها به سمت سرسرای اصلی می رفتند که یهو یکی رو جلوشون دیدن...
آرگس فلیچ، سرایدار بدریخت که با صدای گربه اش پایین اومده بود...و همچین نگاهی داشت..(
)فلیچ: گیر افتادین بچه های شیطون...
بلیز: اهم...ببخشید..ما کارآگاهیم...
فلیچ: می دونم اما اینجا چه می کنید...مشکوک میزنید...
خب ما هم یه تریپ بریم اون ور...
مارکوس: اه..لعنتی..چرا اینا نیومدن...

سامانتا: شاید معلمی یا اون زنیکه خرفت باهوش اجنه، مک گونگال گرفته باشدشون...

مارکوس: نه نمیشه...باید خودمون دست بکار بشیم...
سامانتا: آخه چه جوری؟ ما که رمز رو نداریم...
مارکوس: نیازی به رمز نیست...ما درب رو می شکونیم...تابلو رو خرد می کنیم..

سامانتا که داشت اغفال می شد:
آره..آره..خودشه..ما خردش می کنیم...ها ها ها...ژوها ها دو ها ها ها

ادامه دارد........
*****************************************************************
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

حالا از اون طرف:
مارکوس و سامانتا بعد از اینکه لوری و دامبل رفتن تو دفتر مدیریت هاگوارتز، سه سوت رد شدن و خودشون رو از راه له ها به جلوی درب تالار اسلیترین رسوندن.
جلوی درب تالار:
سامانتا: خب فرمانده، کلمه رمز نداریم
مارکوس: یادمه 10 سال پیش که اینجا بودم رمزش "بوم بیش بین دین" بود.
سامانتا: اون مال ده سال قبل بود الان رو نمی دونیم.
مارکوس: بلیز می دونه...مطمئن ام که می دونه..حالا بی سیم هم نداریم.
دوباره حالا از اون ور:
بلیز: آها..ایول..دره میشکنه..یه ذره دیگه..آهان.
بوم..تق.قریچ.تاقچ.
-*.ایول....ایول..شکست.
هیپزیبا: باورم نمیشه...چطور این کارو کردم.. ( اشک شادی هیپزیبا:
)
بلیز: جمع کن بابا... فکر کردی هنر کردی...رفتی یه رد بول از رزرتا خریدی فکر کردی چیکار کرده..خب پاشو بریم..احتمالا اونا الان رسیدن به تالار.
ادامه بدین اگه زحمتی نیست.
مارکوس و سامانتا بعد از اینکه لوری و دامبل رفتن تو دفتر مدیریت هاگوارتز، سه سوت رد شدن و خودشون رو از راه له ها به جلوی درب تالار اسلیترین رسوندن.
جلوی درب تالار:
سامانتا: خب فرمانده، کلمه رمز نداریم

مارکوس: یادمه 10 سال پیش که اینجا بودم رمزش "بوم بیش بین دین" بود.
سامانتا: اون مال ده سال قبل بود الان رو نمی دونیم.

مارکوس: بلیز می دونه...مطمئن ام که می دونه..حالا بی سیم هم نداریم.

دوباره حالا از اون ور:
بلیز: آها..ایول..دره میشکنه..یه ذره دیگه..آهان.
بوم..تق.قریچ.تاقچ.
-*.ایول....ایول..شکست.

هیپزیبا: باورم نمیشه...چطور این کارو کردم.. ( اشک شادی هیپزیبا:
)بلیز: جمع کن بابا... فکر کردی هنر کردی...رفتی یه رد بول از رزرتا خریدی فکر کردی چیکار کرده..خب پاشو بریم..احتمالا اونا الان رسیدن به تالار.
ادامه بدین اگه زحمتی نیست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

همه عازم شدند که یهو از پشت بوته ها مایک لوری با قامت بلندش ظاهر میشه و دستی بر مخش می کشه و میگه:
"* پس اینطور.. اینا می خوان یواشکی برن تو...
سپس به جلو حرکت می کنه و با جرات تمام دروازه هاگوارتز رو باز می کنه و میره تو...
حالا از اون طرف مارکوس و سامانتا خودشونو از گلخانه به داخل قلعه رسونده بودند...
همین جوری جلو می رفتند که یهو با مکالمات بلند دو نفر روبه رو شدند...
سامانتا: هی مارکوس جلو نرو..به نظرت کیا هستن؟
مارکوس: نیدونم..بذار یه ذره کله رو از پشت دیوار بندازم بیرون تا ببینم...!!!
و از پشت دیواری چشمانش را گرد کرد و تماشا نمود...دامبل با لوری؟؟؟!!!
مارکوس فوری سرش را عقب کشید و قیافه اش اینجوری شد: *(
)*
سامنتا: چیه مگه کیا بودن...؟؟؟
مارکوس: لوری با دامبل...
سامانتا: لوری؟؟ اون که الان باید تو وزارت باشه...
مارکوس: بذار گوش کنم ببینم چی میگن...
. گوشش را تیز می کنه...
لوری: ببین آلبوس من این حرفا حالیم نیست..نه از اون استقبال گرمت که ارشدهاتو می فرستی به جون من..نه به اینکه اجازه بازرسی دفترت رو نمی دی...
دامبل: گیر نده دیگه... هاگوارتز امنیت نداشت ارشدا رو گذاشتم نگهبان..حالا بی خیال دفتر من شو دیگه...چرا می خوای بازرسی کنی...
لوری: بهت مشکوکم...من فک کنم وسایل اسموتی داشته باشی....
دامبل:
لوری: بریم تو...
دامبل کلمه رمزش را گفت و مجسمه کنار رفت و مایک باهاش رفت تو دفترش...
حالا از اون طرف....
بلیز لعنتی عجب دریه خرد و خاکشیر هم نمیشه....هیپزیبا بیا کمک کن دیگه...انگار یه لایه دیواری هم داره...
بلیز و هیپزیبا:
خرد شو دیگه دیوار لعنتی...
بلیز: با کله آهنی من هم خرد نمیشه....
ادامه دارد.....................
"* پس اینطور.. اینا می خوان یواشکی برن تو...
سپس به جلو حرکت می کنه و با جرات تمام دروازه هاگوارتز رو باز می کنه و میره تو...
حالا از اون طرف مارکوس و سامانتا خودشونو از گلخانه به داخل قلعه رسونده بودند...
همین جوری جلو می رفتند که یهو با مکالمات بلند دو نفر روبه رو شدند...
سامانتا: هی مارکوس جلو نرو..به نظرت کیا هستن؟
مارکوس: نیدونم..بذار یه ذره کله رو از پشت دیوار بندازم بیرون تا ببینم...!!!
و از پشت دیواری چشمانش را گرد کرد و تماشا نمود...دامبل با لوری؟؟؟!!!
مارکوس فوری سرش را عقب کشید و قیافه اش اینجوری شد: *(
)*سامنتا: چیه مگه کیا بودن...؟؟؟
مارکوس: لوری با دامبل...
سامانتا: لوری؟؟ اون که الان باید تو وزارت باشه...
مارکوس: بذار گوش کنم ببینم چی میگن...
. گوشش را تیز می کنه...
لوری: ببین آلبوس من این حرفا حالیم نیست..نه از اون استقبال گرمت که ارشدهاتو می فرستی به جون من..نه به اینکه اجازه بازرسی دفترت رو نمی دی...
دامبل: گیر نده دیگه... هاگوارتز امنیت نداشت ارشدا رو گذاشتم نگهبان..حالا بی خیال دفتر من شو دیگه...چرا می خوای بازرسی کنی...
لوری: بهت مشکوکم...من فک کنم وسایل اسموتی داشته باشی....
دامبل:
لوری: بریم تو...
دامبل کلمه رمزش را گفت و مجسمه کنار رفت و مایک باهاش رفت تو دفترش...
حالا از اون طرف....
بلیز لعنتی عجب دریه خرد و خاکشیر هم نمیشه....هیپزیبا بیا کمک کن دیگه...انگار یه لایه دیواری هم داره...
بلیز و هیپزیبا:
خرد شو دیگه دیوار لعنتی...بلیز: با کله آهنی من هم خرد نمیشه....
ادامه دارد.....................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

مارکوس که خودش را تحویل می گرفت از جایش بلند شد و گفت:
خب..خب..مگه نشنیدید...برید دیگه..من رئیس عملیات هستم
بلیز: اهم..اوهم..آهم...ببخشید...جناب..ما کجا بریم..ما اثلا می دونیم رودولف کجاست؟؟
مارکوس: معلومه تو تالار اسلیترین در هاگوارتز
سامانتا: خب ا مامورین هاگزمید هستم و محدوده کنترل ما هاگزمیده نه هاگوارتز
هیپزیبا: گویا باید غیر قانونی عمل کنیم
مارکوس: بله..باید همین کار رو بکنیم
( درست مثل جوونای اغفال شده)
نیم ساعت بعد *جلوی در هاگوارتز*
بلیز: حالا چیکار کنیم؟
مارکوس: خوب گوش کنید، من با سامانتا از راه مخفی گلخانه پرفسور اسپروات وارد می شیم که در این صورت از جلوی اتاق جام ها رد می شیم، بعدش باید طوری که مک گونگال متوجه نشیم از کنار دفترش رد بشیم و خودمون به طبقه بالا برسونیم، اما بلیز تو با هیپزیبا از طرف دریاچه از اون دروازه فولادی وارد می شید
بلیز:
مارکوس: چیه چرا اینجوری نیگا می کنی؟
بلیز: خودت داری میگی فولادی، هیپزیبا که بوقه من خودم چطوری این دروازه رو بشکونم؟!
هیپزیبا: بوق با کی بودی؟؟؟!!!
بلیز: با هیشکی به جون تو
مارکوس: من نمی دونم در هر حال از اون در نه از یه در دیگه باید خودتون رو به تالار برسونید.
مارکوس و سامنتا از گوشه به سمت گلخانه "اسپروات" رفتند و از جانب هم بلیز و هیپزیبا از روی مجبوری رفتند تا دروازه فولادی رو باز کنند که تا به حال این دروازه آخرین بار چندین عصر گذشته توسط رونا راونکلاو بسته شده بود و به نوعی باز کردنش کار حضرت "دامبل" بود.
""این داستان جذاب ادامه داره""
خب..خب..مگه نشنیدید...برید دیگه..من رئیس عملیات هستم

بلیز: اهم..اوهم..آهم...ببخشید...جناب..ما کجا بریم..ما اثلا می دونیم رودولف کجاست؟؟

مارکوس: معلومه تو تالار اسلیترین در هاگوارتز

سامانتا: خب ا مامورین هاگزمید هستم و محدوده کنترل ما هاگزمیده نه هاگوارتز

هیپزیبا: گویا باید غیر قانونی عمل کنیم
مارکوس: بله..باید همین کار رو بکنیم
( درست مثل جوونای اغفال شده)نیم ساعت بعد *جلوی در هاگوارتز*
بلیز: حالا چیکار کنیم؟

مارکوس: خوب گوش کنید، من با سامانتا از راه مخفی گلخانه پرفسور اسپروات وارد می شیم که در این صورت از جلوی اتاق جام ها رد می شیم، بعدش باید طوری که مک گونگال متوجه نشیم از کنار دفترش رد بشیم و خودمون به طبقه بالا برسونیم، اما بلیز تو با هیپزیبا از طرف دریاچه از اون دروازه فولادی وارد می شید
بلیز:

مارکوس: چیه چرا اینجوری نیگا می کنی؟

بلیز: خودت داری میگی فولادی، هیپزیبا که بوقه من خودم چطوری این دروازه رو بشکونم؟!

هیپزیبا: بوق با کی بودی؟؟؟!!!

بلیز: با هیشکی به جون تو

مارکوس: من نمی دونم در هر حال از اون در نه از یه در دیگه باید خودتون رو به تالار برسونید.
مارکوس و سامنتا از گوشه به سمت گلخانه "اسپروات" رفتند و از جانب هم بلیز و هیپزیبا از روی مجبوری رفتند تا دروازه فولادی رو باز کنند که تا به حال این دروازه آخرین بار چندین عصر گذشته توسط رونا راونکلاو بسته شده بود و به نوعی باز کردنش کار حضرت "دامبل" بود.
""این داستان جذاب ادامه داره""
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

ماموریت
کشتن رودولف
بعد از اولین و بزرگترین ناکامی ژاندارمری هاگزمید، در دستگیری لارا لسترانج، بروبچر ژاندارمری ریختند به هم و به نوعی ژندارمری به سکوتی عمیق فرو رفته بود...
مایک لوری رئیس ژاندارمری، که افسرده به نظر می رسید با هیچ کس صحبت نمی کرد و فقط صبح می یومد و و تا شب می رفت تو اتاقش و بعدش هم می رفت خونش...
مارکوس فلینت هم که فقط جمعا نیم ساعت هم تو ژاندارمری نمی موند و می رفت وزارت، پاچه خواری وزیر رو بکنه تا بلکه پست و مقام بیشتر گیرش بیاد...
اما بلیز که گویا در ناکامی ماموریت مقصر هم بود، سعی می کرد خودشو به افراد ژاندارمری نشون نده تا بلکه بهش گیر ندن..
سوزان و سامانتا و هیپزیبا هم هم می رفتن پرونده های جنایات قبلی رو می خونند و گاهی هم خاله بازی می کردن و سامانتا هم می رفت باربی هاشو می آورد...
در یکی از همین روزهای بی حس و حال، همه به غیر از مایک، در اتاق جلسات بود و روی میز آن داشتند پیتزا می خوردند....
بلیز: آ..مارکوس این چرا اینقدر کش میاد...
مارکوس: بدبخت..برو خداتو شکر کن...من رفتم بهترین غذا رو از مشنگستان براتون آوردم...
سوزان: ایول..دستت درد نکنه..بلاخره یه بار از اینا خوردم...تو خونه دایی مشنگم هی تو اون جعبه..اسمش چی بود..آهان..ولتیزیون تبلیغش رو دیدم...
سامانتا: منظورت همون تلویزون بود دیگه..
یهو درب اتاق جلسات باز شد و مایک لوری به داخل شتاب کرد..همه به احترامش بلند شدند...
" و رفت و در انتهای میز و دورتر از همه نشست"....
لوری: بنشینید...
همه نشستند و در حالی که پیتزا می خوردند به لوری خیره شدند...
لوری شروع به صحبت کرد:
دیشب پنهانی و غیر قانونی رفتم دفتر وزیر و در حالی که قهوه می خوردش مجبورش کردم که حکم اعدام بدون مراسم رودولف رو به من بده و امضا کنه..قبول نکرد و من هم از پشت بوم وزارت آویزونش کردم تا جایی که خودشو خیس کرد و ملت خبرنگار اومدن از این صحنه عکس گرفن...وزیر هم راضی شد که امضا بده و امضا رو داد...حالا ماموریت ما فقط کشتن رودولف هستش.کسی که مثلا دوست بلیز بوده و اومده بود کمک تا لارا رو بگیریم یهو شد طرف لارا شد و پدرمون رو در آورد...
مارکوس: فکر خوبیه اما من به چند دلیل مخالفت می کنم و بهت مجوز ماموریت رو نمی دم...
لوری: نمنه...ها..."چیزی گفتی..."؟؟؟
مارکوس: گفتک که اجازه نمی دم....
بلیز زد پشت مارکوس و آرام تو گوش گفت:
" احمق...چیکاری می کنی...اینجا سازمان تو نیست دیاگون هم نیست..اینجا هاگزمیده..ژاندارمری مایک...
مارکوس: اوخ.....وای....
لوری: گویا خودت فهمیدی....پس بعد از اینکه این غذای مشنگی چسبناک رو میل کردی میری تو حیاط ژاندارمری به خودت 50 ضربه شلاق جادویی میزنه..اوکی...
سپس از جایش بلند شد و و به افراد گفت:
-" بعد از کوفتیدن غذا..می رید و رودولف رو پیدا می کنید و می کشید....فقط بکشید..جنازه اش رو م بدید به باک بیک هگرید....
و چرخید و از اتاق خارج شد...
****************************************************
ماموریت رو در پست 6 تموم کنید....
کشتن رودولف
بعد از اولین و بزرگترین ناکامی ژاندارمری هاگزمید، در دستگیری لارا لسترانج، بروبچر ژاندارمری ریختند به هم و به نوعی ژندارمری به سکوتی عمیق فرو رفته بود...
مایک لوری رئیس ژاندارمری، که افسرده به نظر می رسید با هیچ کس صحبت نمی کرد و فقط صبح می یومد و و تا شب می رفت تو اتاقش و بعدش هم می رفت خونش...
مارکوس فلینت هم که فقط جمعا نیم ساعت هم تو ژاندارمری نمی موند و می رفت وزارت، پاچه خواری وزیر رو بکنه تا بلکه پست و مقام بیشتر گیرش بیاد...
اما بلیز که گویا در ناکامی ماموریت مقصر هم بود، سعی می کرد خودشو به افراد ژاندارمری نشون نده تا بلکه بهش گیر ندن..
سوزان و سامانتا و هیپزیبا هم هم می رفتن پرونده های جنایات قبلی رو می خونند و گاهی هم خاله بازی می کردن و سامانتا هم می رفت باربی هاشو می آورد...
در یکی از همین روزهای بی حس و حال، همه به غیر از مایک، در اتاق جلسات بود و روی میز آن داشتند پیتزا می خوردند....
بلیز: آ..مارکوس این چرا اینقدر کش میاد...
مارکوس: بدبخت..برو خداتو شکر کن...من رفتم بهترین غذا رو از مشنگستان براتون آوردم...
سوزان: ایول..دستت درد نکنه..بلاخره یه بار از اینا خوردم...تو خونه دایی مشنگم هی تو اون جعبه..اسمش چی بود..آهان..ولتیزیون تبلیغش رو دیدم...
سامانتا: منظورت همون تلویزون بود دیگه..
یهو درب اتاق جلسات باز شد و مایک لوری به داخل شتاب کرد..همه به احترامش بلند شدند...
" و رفت و در انتهای میز و دورتر از همه نشست"....
لوری: بنشینید...
همه نشستند و در حالی که پیتزا می خوردند به لوری خیره شدند...
لوری شروع به صحبت کرد:
دیشب پنهانی و غیر قانونی رفتم دفتر وزیر و در حالی که قهوه می خوردش مجبورش کردم که حکم اعدام بدون مراسم رودولف رو به من بده و امضا کنه..قبول نکرد و من هم از پشت بوم وزارت آویزونش کردم تا جایی که خودشو خیس کرد و ملت خبرنگار اومدن از این صحنه عکس گرفن...وزیر هم راضی شد که امضا بده و امضا رو داد...حالا ماموریت ما فقط کشتن رودولف هستش.کسی که مثلا دوست بلیز بوده و اومده بود کمک تا لارا رو بگیریم یهو شد طرف لارا شد و پدرمون رو در آورد...
مارکوس: فکر خوبیه اما من به چند دلیل مخالفت می کنم و بهت مجوز ماموریت رو نمی دم...
لوری: نمنه...ها..."چیزی گفتی..."؟؟؟
مارکوس: گفتک که اجازه نمی دم....
بلیز زد پشت مارکوس و آرام تو گوش گفت:
" احمق...چیکاری می کنی...اینجا سازمان تو نیست دیاگون هم نیست..اینجا هاگزمیده..ژاندارمری مایک...
مارکوس: اوخ.....وای....
لوری: گویا خودت فهمیدی....پس بعد از اینکه این غذای مشنگی چسبناک رو میل کردی میری تو حیاط ژاندارمری به خودت 50 ضربه شلاق جادویی میزنه..اوکی...
سپس از جایش بلند شد و و به افراد گفت:
-" بعد از کوفتیدن غذا..می رید و رودولف رو پیدا می کنید و می کشید....فقط بکشید..جنازه اش رو م بدید به باک بیک هگرید....
و چرخید و از اتاق خارج شد...
****************************************************
ماموریت رو در پست 6 تموم کنید....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
