تودهاي نقرهاي رنگ و بسيار مبهم، شبيه مهي غليظ، داشت درون اتاق پيشروي ميكرد...در كه به طور عجيبي باز شده بود، در اثر وزش بادي سرد و گزنده و مرموز كه بوي مرگ و ترس را در خود ميآورد، صداي خشخش عجيبي را به وجود ميآورد....
از بيرون اتاق، صداهاي ناله ميآمد،كه معلوم بود متعلق به چند نفري است كه به بند كشيده شدهاند...همچنين...همچنين...همچنين صداي قدمهاي آرام...آرام و شمرده....آرام و سنگين...
مايك از شدت ترس و وحشت، شروع كرد به لرزيدن...به سختي چوبدستي را در دستان خيس از عرق خود نگه داشته بود...
سيرون، به ديوار تكيه داده بود...اين ديگر خارج از تحمل او بود...اول آن خطرات مرگ آور، بعد مرگ جوزف، حالا هم وحشت...وحشت براي چه...؟ معلوم بود...صداي قدم ها...؟ قدمهاي كسي كه اصلا وجودش در اين غار ، وجود آزادش، مو بر تن انسان سيخ ميكرد...
سيوروس هم از عرق خيس شده بود، و لحظهاي چشم از تودههاي غليظ برنميداشت...
صداي قدمها، كه معلوم بود مال يك انسان است، لحظهلحظه بلندتر ميشد،تودهها محوتر، و صداي نالهها بيشتر و بيشتر...
و ناگهان او را ديدند...آري...او را ديدند...مردي با قدي بسيار بلند و كشيده، با ردايي كه پشت سرش كشيده ميشد، با دستاني چروكيده كه انگشتاني بلند و كشيده داشتند و رويشان خراشهايي ديده ميشد،و با چشماني كه متعلق به يك انسان عادي نبود_مرموز و به رنگ تيره كه مردمكش اصلا معلوم نبود_ و با موهاي نسبتا بلند نقرهاي، از ميان تودهها قدم به بيرون نهاد...
"آه...!"
صداي ناله ابراز تعجب و وحشت همسفران، لحظهاي سكوت اتاق را شكست...
به نظر ميآمد مرد هيچ سلاحي ندارد...
هرسهي همسفران، لبهايشان را به گفتن وردي باز كرده بودند، كه ناگهان هرسه باهم احساس كردند تمامي بدنشان خشك شده است...اما نه...خشك نشده بودند....بلكه...بلكه....بلكه ديگر كنترل خود را به دست خودشان نداشتند...
وحشتناك بود...مرد يكي از انگشتانش را به سمت آنها گرفته بود ، و با چشمان ترسناكش به آنها خيره شده بود...
ناگهان، لبهاي مرد به پوزخندي كه خون را در رگ منجمد ميكرد، باز شد...و بعد، نوبت قهقهه رسيد...قهقههاي بينهايت سرد و بيروح...
مايك و جوزف و سيرون، ميدانستند كه حالا ديگر تحت كنترل آن مرد بودند...به راحتي، چوبدستيهايشان را رها كردند...بدون اينكه خودشان بخواهند...ولي مجبورا...آنها تحت كنترل مرد بودند...
مرد، بالاخره سكوت سنگين را شكست:
"به به...! مهموناي جديد...به غار مرگ خوش اومدين...!"
و باز هم قهقههاي سر داد...بعد ادامه داد:
"البته گويا توي خوشامدگويي، دير كردم...مهمونامون خيلي وقته كه اينجان...!آره خب...خيلي خوب پيش رفتين...ولي حالا ديگه نوبت اون رسيده كه به سرنوشت مهموناي قبليمون دچار شين...ولي قبل از مرگ، يه سوال...براي چي اينجا اومدين...؟"
مايك احساس كرد ميتواند لبهايش را براي صحبت حركت دهد...اما فقط براي صحبت...با صدايي لرزان كه ترس در ذرهذرهاش موج ميزد، زيرلب گفت:
"براي به دست آوردن آرم سوم...ما ميخوايم به اون چ_"
مرد گفت:
"فقط يه سوال پرسيده بودم...و جوابم رو كه ميدونستم، گرفتم...خوب...پس شما هم براي دزديدن آرم اربابم اومدين...اربابم، اون اژدهاي كبيري كه احتمالا ديدين، روي من حساب كرده...آره...دقيقا مثل دفعهي قبل...و من هم شما رو همين حالا نميكشم...نميدونم...شايد بهتر باشه بريم به "تالار توهم"...!آره...دنبال من بياين...!"
وبه راه افتاد، و همسفران اسير را به زور، به دنبال خود كشيد...ولي اين بار...اين بار...شايد اين قدمهاي آخري بود كه آنها برميداشتند...آیي...مرگ در انتظار آنها بود...
__________________________
آخ آخ...!!! دراز شد...! خب چجي كار كنم...؟! بايد واسه فعال سازي تاپيك، پست دراز باشه...!(اين قانون همين الآن وضع شد...!)
-----------------------------
رونان عزيز!
خب..نوشتت خوب بود.در كل مي تونم بگم جالب بود. ولي از نظر ويرايشي مشكل داشت. سعي كن از نقطه چين خيلي استفاده نكني. در ضمن به كار بردن " " براي ديالوگ ها نوشته رو خيلي شلوغ و خسته كننده مي كنه.
توي پاراگرافي كه داشتي مردرو توصيف مي كردي از كلمات تكراري استفاده كردي. سعي كن مقداري تنوع بدي به كلماتت.
موفق باشي
پيتر
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
25 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] درهی سكــــــوت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

گلوی مایک خشک شده بود . او خواست دوباره خودش رو بخواب بزنه اما سیرون فهمیده بود که او بیدار است ! پس تظاهر کردن بی فایده بود ....
صدای چکیدن قطرات آب هنوز شنیده میشدن . مایک سایه سیرون را دید که آروم به دیوار تکیه میدهد . سیرون سوالش را دوباره تکرار کرد :
_ چرا نخوابیدی ؟
مایک مردد ماند . نمیدانست باید این موضوع را که دیده است بگوید یا نه ! یعنی سیرون داشت با کی صحبت میکرد ؟ آیا سیرون چیزی میدانست که آنها نمیدانستند ؟! مایک همچنان نگاه خیره و کنجکاو سیرون را بر خودش احساس میکرد به همین دلیل با لبخند تلخی قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد پاسخ داد :
_ داشتی با کی حرف میزدی ؟
مایک انتظار داشت که سیرون با شنیدن این حرف غافل گیر شود . اما بر خلاف تصورش سیرون قیافه متعجبی به خودش گرفت و با سر در گمی گفت :
_ ولی من با کسی حرف نمیزدم !
مایک با حیرت سیرون را نگاه کرد . چطور امکان داشت که سیرون نداند منظور مایک چیه ؟! مایک که کمی احساس خطر کرده بود گفت :
_ خودت گفتی که ارباب امشب برمیگردد !
سیرون برای مدت کوتاهی با نگاهی متعجب مایک را ورانداز کرد سپس گفت :
_ مایک مطمئنی حالت خوبه ؟ فکر میکنم باید بیشتر استراحت کنی !
سیرون و مایک چند لحظه به هم خیره شدند . سرانجام مایک در حالی که فکرش به شدت مغشوش بود گفت :
آره فکر میکنم حق با توئه !
چند لحظه گذشت . نه سیرون نه مایک از جایشان حرکت نکردند . سیرون آرام دستش را به سمت ردایش برد . بلافاصله چشم مایک به دست سیرون افتاد که داشت چوبدستیش رو در میاورد به همین دلیل به طور غریزی از جایش بلند شد و با حالت سراسیمه ای ایستاد . اما سیرون در پاسخ مایک تنها با شگفتی او را نگاه کرد سپس گفت :
_ تو چت شده مایک ! فکر میکنم باید استراحت کنی ! حالت زیاد خوب نیست ! نترس من اصلا خسته نیستم من نگهبانی میدم شما بخوابین .
مایک دیگه حرفی نزد و آروم سر جایش دراز کشید . میدانست که سیرون رفتار او را زیر نظر دارد به همین دلیل سعی کرد که رفتار عادی از خودش نشان بدهد اما هنوز سخت در حال تجزیه و تحلیل اتفاقاتی بود که افتاده بود . یعنی سیرون چه چیزی رو از آنها مخفی میکرد . مایک فقط از این موضوع اطمینان داشت که اتفاق بدی قرار است بی افتد ! اما کجا و چگونه این اتفاق را نمیدانست ؟
مایک زیر چشمی نگاهی به سیوروس کرد که در خواب عمیقی فرو رفته بود . کاشکی میتونست آن چیزی را که دیده با سیوروس در میان بگزارد .
مایک همچنان نگاه سیرون رو بر خودش احساس میکرد به همین دلیل آرام چشم هایش را بست تا وانمود کند که خوابیده است ! اما کاملا آماده بود که در صورت هر واکنش مشکوکی از طرف سیرون عکس العمل نشان بدهد .
آرام آرام چشمهای مایک گرم میشد ولی مایک همچنان سعی میکرد که نخوابد . او نمیخواست در مقابل سیرون خوابش ببرد . او باید مقاومت میکرد ......
مایک در راهروی تاریکی داشت حرکت میکرد . با عجله میدوید هر چی جلوتر میرفت راهرو تاریکتر میشد . کاملا هیجان را در وجودش احساس میکرد ! میدانست که دارد به هدفش نزدیک میشود اما ناگهان صدای سیوروس از دور به گوش میرسید .....
_ مایک مواظب باش ! مواظب باش !!! پشت سرت !
مایک برگشت و فرد سر به فلک کشیده شنل پوشی را دید که روبه رویش ایستاده بود . موجود شنل پوش با یک جهش روی مایک پرید . مایک آرام آرام عقب رفت تا اینکه روی زمین افتاد . او در حالی که دست و پا میزد فریاد زد :
_نه !!
مایک آرام چشمهایش را باز کرد . او به خواب رفته بود و داشت خواب میدید ! الان ساعت چند بود ! قطعا مدتها بود که به خواب رفته بود اما به راستی صداهایی از بیرون شنیده میشد . صداهایی وحشت زده صدای غرشهای خشم آلود ! مایک چند لحظه به همان حالت ماند و ناگهان همه چیز یادش آمد ! او با یک حرکت سریع به حالت نشسته درامد و با وحشت به اطرافش نگاه کرد و سیوروس و سیرون رو دید که با چوبدستیهای آماده پشت در ایستاده بودند وداشتند به صداها یی که از بیرون شنیده میشد گوش میدادند ......
--------------------
امیدوارم موضوعش گنگ نشده باشه ! در اصل یک قسمت رو مایک داشت خواب میدید
=================
بليز عزيز!
نوشتت از نظر توصيفي، ويرايش و فضاسازي مشكلي نداشت.ولي خود داستان يكمي ايراد داشت.مگه نگفته بودي كه سيرون به مايك مي گه بخواب تا من كشيك بدم؟! پس چرا بعدا خودش خوابيد؟در ضمن قسمت خواب ديدن واضح نبود....يعني فقط اون قسمتي رو كه مرده اومد خواب مي ديد يا اون حركات سيرون هم خواب بودن؟!در ضمن يكمي عكس العمل مايك نامناسب بود.ما مي دونيم كه دوستش مرده و به شدت عصبي و نااميد در اين شرايط فكر نمي كني كمي نامعقوله كه با اين آرامش با سيروني كه از نظرش داره يه كارايي مي كنه بر خورد كنه؟
يك نكته ديگه هم اينكه يكمي زياد از علامت تعجب استفاده كردي...البته من و خيلي ها اين مشكل رو دارن.استفاده ي زيادي از اين علامت باعث خستگي مي شه.
موفق باشي
پيتر پتيگرو..........ناظر انجمن!
خب در مورد قسمت اول من که توش مشکلی نمیبینم ! چون همون طوری هم که گفتم مایک خوابید و سیرون بیدار موند ! توی رول من سیرون حرکت خاصی نکرده بود نمیدونم منظورت دقیقا چیه ! کلا ببین از پست قبل که پست رونان بود مایک از خواب بیدار شده بود بعد اونجا هم که گفتش که بخواب مایک با وجود اینکه سعی میکرد نخوابد خوابش برد !
در مورد اینکه میگی موضوعش گنگ بود باید بگم که من این ایده رو از رولینگ گرفته بودم که البته بخاطر فرصت کم و قانون شماها نمیتونستم مثل خودش توصیف کنم ! یعنی مخصوصا خودم سعی کردم که نوشتم رو جوری بنویسم که خواننده یکدفعه نفهمه که چه اتفاقی افتاده و مجبور شه برگرده و دوباره موضوع رو از نوع بخونه ! ( مثل خود رولینگ که وسط داستان یکدفعه هری خوابش میبرد و خودش رو توی راهروی تاریکی میدید قاعدتا هیچ کس موقع خوندن همون لحظه نمیفهمید چه اتفاقی افتاده منتها دیگه فکر نمیکردم انقدر این موضوع مبهم باشه ! در مورد این هم که میگی رفتار مایک نامناسب بوده فقط یک توضیح براش دارم اونم اینه که رفتار مایک از ریشه نامناسب بوده ! وقتی که مایک توی پستهای قبلی به مردن مایک زیاد توجه نمیکرده پس منم باید مثل بقیه موضوع رو ادامش بدم نه اینکه یکدفعه مراسم عزاداری راه بندازم ! اگر دقت کنی موضوع جوزف بعد از اون پستی که رونان زد دیگه فراموش شد پس منم باید مطابق با بقیه بنویسم در مورد اون یکی موردم من سعی کردم که این موضوع رو تو نوشتم نشون بدم ولی خب شما میگین که نباید نوشته از یک حدی طولانی تر بشه برای همین منم ادامه رو به نفر بعد خودم سپردم ! و در ضمن منظور من این بود که سیرون واقعا چیزی رو یادش نمیامد و مایک هم تقریبا متوجه این موضوع شده بود ولی با این حال میخواست حواسش به سیرون باشه ! اگر من این نکته رو زیاد روش تکیه میکردم ممکن بود نفر بعدی فکر کنه که قصد من اینه که سیرون آدم بدیه ! پس حق بدید که دستم در این مورد زیاد باز نبودش
در ضمن از تذکرت ممنونم سعی میکنم از علامت تعجبم زیاد استفاده نکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلا موضوع این بوده که اون موقع که مایک سیرون رو میبینه که داشته حرف میزده ! اون موقع بیدار بوده ! بعد هر چی به سیرون میگه داشتی با کی حرف میزدی سیرون چیزی یادش نمیاد . بعدشم سیرون میگه تو بخواب من کشیک میدم اونم میخوابه و یک خواب ترسناک میبینه ! و بعدشم که از خواب بیدار میشه میبینه واقعا صداهایی از بیرون اتاق شنیده میشه !
پیتر من دیگه مهلت 24 ساعتم تموم میشه اگر قانع نشدی ادامه بحث تو مسنجر باشه
صدای چکیدن قطرات آب هنوز شنیده میشدن . مایک سایه سیرون را دید که آروم به دیوار تکیه میدهد . سیرون سوالش را دوباره تکرار کرد :
_ چرا نخوابیدی ؟
مایک مردد ماند . نمیدانست باید این موضوع را که دیده است بگوید یا نه ! یعنی سیرون داشت با کی صحبت میکرد ؟ آیا سیرون چیزی میدانست که آنها نمیدانستند ؟! مایک همچنان نگاه خیره و کنجکاو سیرون را بر خودش احساس میکرد به همین دلیل با لبخند تلخی قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد پاسخ داد :
_ داشتی با کی حرف میزدی ؟
مایک انتظار داشت که سیرون با شنیدن این حرف غافل گیر شود . اما بر خلاف تصورش سیرون قیافه متعجبی به خودش گرفت و با سر در گمی گفت :
_ ولی من با کسی حرف نمیزدم !
مایک با حیرت سیرون را نگاه کرد . چطور امکان داشت که سیرون نداند منظور مایک چیه ؟! مایک که کمی احساس خطر کرده بود گفت :
_ خودت گفتی که ارباب امشب برمیگردد !
سیرون برای مدت کوتاهی با نگاهی متعجب مایک را ورانداز کرد سپس گفت :
_ مایک مطمئنی حالت خوبه ؟ فکر میکنم باید بیشتر استراحت کنی !
سیرون و مایک چند لحظه به هم خیره شدند . سرانجام مایک در حالی که فکرش به شدت مغشوش بود گفت :
آره فکر میکنم حق با توئه !
چند لحظه گذشت . نه سیرون نه مایک از جایشان حرکت نکردند . سیرون آرام دستش را به سمت ردایش برد . بلافاصله چشم مایک به دست سیرون افتاد که داشت چوبدستیش رو در میاورد به همین دلیل به طور غریزی از جایش بلند شد و با حالت سراسیمه ای ایستاد . اما سیرون در پاسخ مایک تنها با شگفتی او را نگاه کرد سپس گفت :
_ تو چت شده مایک ! فکر میکنم باید استراحت کنی ! حالت زیاد خوب نیست ! نترس من اصلا خسته نیستم من نگهبانی میدم شما بخوابین .
مایک دیگه حرفی نزد و آروم سر جایش دراز کشید . میدانست که سیرون رفتار او را زیر نظر دارد به همین دلیل سعی کرد که رفتار عادی از خودش نشان بدهد اما هنوز سخت در حال تجزیه و تحلیل اتفاقاتی بود که افتاده بود . یعنی سیرون چه چیزی رو از آنها مخفی میکرد . مایک فقط از این موضوع اطمینان داشت که اتفاق بدی قرار است بی افتد ! اما کجا و چگونه این اتفاق را نمیدانست ؟
مایک زیر چشمی نگاهی به سیوروس کرد که در خواب عمیقی فرو رفته بود . کاشکی میتونست آن چیزی را که دیده با سیوروس در میان بگزارد .
مایک همچنان نگاه سیرون رو بر خودش احساس میکرد به همین دلیل آرام چشم هایش را بست تا وانمود کند که خوابیده است ! اما کاملا آماده بود که در صورت هر واکنش مشکوکی از طرف سیرون عکس العمل نشان بدهد .
آرام آرام چشمهای مایک گرم میشد ولی مایک همچنان سعی میکرد که نخوابد . او نمیخواست در مقابل سیرون خوابش ببرد . او باید مقاومت میکرد ......
مایک در راهروی تاریکی داشت حرکت میکرد . با عجله میدوید هر چی جلوتر میرفت راهرو تاریکتر میشد . کاملا هیجان را در وجودش احساس میکرد ! میدانست که دارد به هدفش نزدیک میشود اما ناگهان صدای سیوروس از دور به گوش میرسید .....
_ مایک مواظب باش ! مواظب باش !!! پشت سرت !
مایک برگشت و فرد سر به فلک کشیده شنل پوشی را دید که روبه رویش ایستاده بود . موجود شنل پوش با یک جهش روی مایک پرید . مایک آرام آرام عقب رفت تا اینکه روی زمین افتاد . او در حالی که دست و پا میزد فریاد زد :
_نه !!
مایک آرام چشمهایش را باز کرد . او به خواب رفته بود و داشت خواب میدید ! الان ساعت چند بود ! قطعا مدتها بود که به خواب رفته بود اما به راستی صداهایی از بیرون شنیده میشد . صداهایی وحشت زده صدای غرشهای خشم آلود ! مایک چند لحظه به همان حالت ماند و ناگهان همه چیز یادش آمد ! او با یک حرکت سریع به حالت نشسته درامد و با وحشت به اطرافش نگاه کرد و سیوروس و سیرون رو دید که با چوبدستیهای آماده پشت در ایستاده بودند وداشتند به صداها یی که از بیرون شنیده میشد گوش میدادند ......
--------------------
امیدوارم موضوعش گنگ نشده باشه ! در اصل یک قسمت رو مایک داشت خواب میدید

=================
بليز عزيز!
نوشتت از نظر توصيفي، ويرايش و فضاسازي مشكلي نداشت.ولي خود داستان يكمي ايراد داشت.مگه نگفته بودي كه سيرون به مايك مي گه بخواب تا من كشيك بدم؟! پس چرا بعدا خودش خوابيد؟در ضمن قسمت خواب ديدن واضح نبود....يعني فقط اون قسمتي رو كه مرده اومد خواب مي ديد يا اون حركات سيرون هم خواب بودن؟!در ضمن يكمي عكس العمل مايك نامناسب بود.ما مي دونيم كه دوستش مرده و به شدت عصبي و نااميد در اين شرايط فكر نمي كني كمي نامعقوله كه با اين آرامش با سيروني كه از نظرش داره يه كارايي مي كنه بر خورد كنه؟
يك نكته ديگه هم اينكه يكمي زياد از علامت تعجب استفاده كردي...البته من و خيلي ها اين مشكل رو دارن.استفاده ي زيادي از اين علامت باعث خستگي مي شه.
موفق باشي
پيتر پتيگرو..........ناظر انجمن!
خب در مورد قسمت اول من که توش مشکلی نمیبینم ! چون همون طوری هم که گفتم مایک خوابید و سیرون بیدار موند ! توی رول من سیرون حرکت خاصی نکرده بود نمیدونم منظورت دقیقا چیه ! کلا ببین از پست قبل که پست رونان بود مایک از خواب بیدار شده بود بعد اونجا هم که گفتش که بخواب مایک با وجود اینکه سعی میکرد نخوابد خوابش برد !
در مورد اینکه میگی موضوعش گنگ بود باید بگم که من این ایده رو از رولینگ گرفته بودم که البته بخاطر فرصت کم و قانون شماها نمیتونستم مثل خودش توصیف کنم ! یعنی مخصوصا خودم سعی کردم که نوشتم رو جوری بنویسم که خواننده یکدفعه نفهمه که چه اتفاقی افتاده و مجبور شه برگرده و دوباره موضوع رو از نوع بخونه ! ( مثل خود رولینگ که وسط داستان یکدفعه هری خوابش میبرد و خودش رو توی راهروی تاریکی میدید قاعدتا هیچ کس موقع خوندن همون لحظه نمیفهمید چه اتفاقی افتاده منتها دیگه فکر نمیکردم انقدر این موضوع مبهم باشه ! در مورد این هم که میگی رفتار مایک نامناسب بوده فقط یک توضیح براش دارم اونم اینه که رفتار مایک از ریشه نامناسب بوده ! وقتی که مایک توی پستهای قبلی به مردن مایک زیاد توجه نمیکرده پس منم باید مثل بقیه موضوع رو ادامش بدم نه اینکه یکدفعه مراسم عزاداری راه بندازم ! اگر دقت کنی موضوع جوزف بعد از اون پستی که رونان زد دیگه فراموش شد پس منم باید مطابق با بقیه بنویسم در مورد اون یکی موردم من سعی کردم که این موضوع رو تو نوشتم نشون بدم ولی خب شما میگین که نباید نوشته از یک حدی طولانی تر بشه برای همین منم ادامه رو به نفر بعد خودم سپردم ! و در ضمن منظور من این بود که سیرون واقعا چیزی رو یادش نمیامد و مایک هم تقریبا متوجه این موضوع شده بود ولی با این حال میخواست حواسش به سیرون باشه ! اگر من این نکته رو زیاد روش تکیه میکردم ممکن بود نفر بعدی فکر کنه که قصد من اینه که سیرون آدم بدیه ! پس حق بدید که دستم در این مورد زیاد باز نبودش
در ضمن از تذکرت ممنونم سعی میکنم از علامت تعجبم زیاد استفاده نکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلا موضوع این بوده که اون موقع که مایک سیرون رو میبینه که داشته حرف میزده ! اون موقع بیدار بوده ! بعد هر چی به سیرون میگه داشتی با کی حرف میزدی سیرون چیزی یادش نمیاد . بعدشم سیرون میگه تو بخواب من کشیک میدم اونم میخوابه و یک خواب ترسناک میبینه ! و بعدشم که از خواب بیدار میشه میبینه واقعا صداهایی از بیرون اتاق شنیده میشه !
پیتر من دیگه مهلت 24 ساعتم تموم میشه اگر قانع نشدی ادامه بحث تو مسنجر باشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/25 13:27:04
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/11/25 15:37:09
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/11/25 15:37:09
جزئیات کاربر

سیرون جیغی کشید و با دست هایی لرزان، صورتش را پوشاند...سیوروس با نفرت به آن رگهای چندشآور خیره شد، و به لبهایش چین داد...مایک هم با چشمانی وحشتزده،به همسفرانش چشم دوخت، و خواست حرفی بزند...اما توانایی گفتنش را نداشت...وحشت دیگر در ذره ذرهی وجودش، رخنه کرده بود...
سیوروس، چوبدستیش را درآورد و به طرف رگها گرفت...لازم نبود کسی مقصود او را بپرسد...او مسلما میخواست رگها را پاره کند...نفرت تمام وجودش را پر کرده بود...داشت از شدت تنفر میلرزید...
اما قبل از اینکه کلامی به زبان آورد، فریادی شنید...
((نــــــــــــــــــــــه...!))
با تعجب و شگفتی، به همراه سیرون و مایک، به پشت سرش برگشت...و آن مرد را دید، که لحظاتی پیش خوابیده بود، و اکنون سرش را بلند کرده بود و با چشمانی وحشتزده، به او خیره شده بود...
مرد با خشم گفت:
((چی کار داری میکنی....؟ میخوای اونا شما رو هم بکشن....؟ اگه اون رگها رو پاره کنی، تو یه چشم به هم زدن، اژدها شما رو هم نابود میکنه...اون از همه چیز خبر داره...))
سیوروس هنوز کاملا متوجه منظور او نشده بود...اما میدانست که هر چه باشد، او تجربهی بیشتری دارد و آنجا را بیشتر از او میشناسد...آن غار وحشت...غار تاریکی و مرگ...
با شرمندگی چوبدستیش را به طرف پایین گرفت، سرش را پایین انداخت، و بی هیچ حرف دیگری، به سمت در چوبی که تازه متوجه آن شده بود، به راه افتاد...
مایک و سیرون، لحظهای به یکدیگر خیره شدند و بعد با شک و تردید به دنبال او به راه افتادند...
مرد به آرامی و با لحنی خسته که درد از آن میبارید،گفت:
((آره...برین اونجا...اونجا امنترین جا برای استراحته...فقط هر کاری میکنین بکنین، ولی تا 6 -7 ساعت از اونجا خارج نشین...فهمیدین...؟ به هیچ وجه نباید این کار رو بکنین...))
سیوروس توجهی به مرد نداشت و دستش را روی دستگیرهی زنگزدهی در گذاشت...
اما مایک و سیرون، کمی مشکوک شده بودند...خواستند چیزی بپرسند، که سیوروس با لحنی خشن گفت:
(( بیاین دیگه...!!! زود باشین...دیره...باید استراحت کنیم...))
و بعد، در را باز کرد، و به اتاق تاریکی که صدای چکهی آب آن را پر کرده بود و تاریکی در ذره ذرهی هوایش موج میزد، وارد شد...
مایک و سیرون هم به او پیوستند، چون چارهی دیگری نداشتند...
بی هیچ حرفی، روی زمین سخت دراز کشیدند...سنگهای سردی که کف اتاق را پوشانده بودند، واقعا سخت بودند...
به خوابی سخت و سنگین فرو رفتند...دیگر صدایی نمیشنیدند... مسلما سه روز بیخوابی، خستگی پایان ناپذیری به آنها بخشیده بود...
**دو ساعت بعد**
مایک از خواب بیدار شد...بدنش خسته بود و درد میکرد... سرش را بلند کرد، و صحنهای را دید، که خون را در رگ منجمد میکرد...
سیرون، دستانش را به سمت سقف گرفته بود، و داشت زیرلب حرف میزد...صورتش بیحالت بود...چشمانش را محکم بسته بود...
و ناگهان با لحنی که اصلا مایک تاکنون با آن آشنا نبود،فریاد زد:
((امشب...امشب او خواهد آمد...ارباب...ارباب خواهد آمد.......))
و بعد، روی زمین ولو شد و ساکت شد...
مایک توانایی صحبت نداشت...به اطراف نگاه کرد، و سیوروس را دید که خوابیده...
در آن لحظه، سیرون بلند شد، و با لحنی خسته و متعجب گفت:
(( مایک، چرا بیداری...؟))
.......................................................................
رونان عزيز!
من كلا از داستان هاي هيجان انگيز خيلي خوشم مياد . خيلي خوبه كه موضوع تاپيك تكراري نشده.خوب داره پيش مي ره.
در مورد نوشتت ايراد خاصي نبود كه بگم جز اينكه كمي غلط هاي تايپي داشت.البته شايد مي تونستي قسمت قبل از خوابيدنو بيشتر توصيف كني.
موفق باشي
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!
سیوروس، چوبدستیش را درآورد و به طرف رگها گرفت...لازم نبود کسی مقصود او را بپرسد...او مسلما میخواست رگها را پاره کند...نفرت تمام وجودش را پر کرده بود...داشت از شدت تنفر میلرزید...
اما قبل از اینکه کلامی به زبان آورد، فریادی شنید...
((نــــــــــــــــــــــه...!))
با تعجب و شگفتی، به همراه سیرون و مایک، به پشت سرش برگشت...و آن مرد را دید، که لحظاتی پیش خوابیده بود، و اکنون سرش را بلند کرده بود و با چشمانی وحشتزده، به او خیره شده بود...
مرد با خشم گفت:
((چی کار داری میکنی....؟ میخوای اونا شما رو هم بکشن....؟ اگه اون رگها رو پاره کنی، تو یه چشم به هم زدن، اژدها شما رو هم نابود میکنه...اون از همه چیز خبر داره...))
سیوروس هنوز کاملا متوجه منظور او نشده بود...اما میدانست که هر چه باشد، او تجربهی بیشتری دارد و آنجا را بیشتر از او میشناسد...آن غار وحشت...غار تاریکی و مرگ...
با شرمندگی چوبدستیش را به طرف پایین گرفت، سرش را پایین انداخت، و بی هیچ حرف دیگری، به سمت در چوبی که تازه متوجه آن شده بود، به راه افتاد...
مایک و سیرون، لحظهای به یکدیگر خیره شدند و بعد با شک و تردید به دنبال او به راه افتادند...
مرد به آرامی و با لحنی خسته که درد از آن میبارید،گفت:
((آره...برین اونجا...اونجا امنترین جا برای استراحته...فقط هر کاری میکنین بکنین، ولی تا 6 -7 ساعت از اونجا خارج نشین...فهمیدین...؟ به هیچ وجه نباید این کار رو بکنین...))
سیوروس توجهی به مرد نداشت و دستش را روی دستگیرهی زنگزدهی در گذاشت...
اما مایک و سیرون، کمی مشکوک شده بودند...خواستند چیزی بپرسند، که سیوروس با لحنی خشن گفت:
(( بیاین دیگه...!!! زود باشین...دیره...باید استراحت کنیم...))
و بعد، در را باز کرد، و به اتاق تاریکی که صدای چکهی آب آن را پر کرده بود و تاریکی در ذره ذرهی هوایش موج میزد، وارد شد...
مایک و سیرون هم به او پیوستند، چون چارهی دیگری نداشتند...
بی هیچ حرفی، روی زمین سخت دراز کشیدند...سنگهای سردی که کف اتاق را پوشانده بودند، واقعا سخت بودند...
به خوابی سخت و سنگین فرو رفتند...دیگر صدایی نمیشنیدند... مسلما سه روز بیخوابی، خستگی پایان ناپذیری به آنها بخشیده بود...
**دو ساعت بعد**
مایک از خواب بیدار شد...بدنش خسته بود و درد میکرد... سرش را بلند کرد، و صحنهای را دید، که خون را در رگ منجمد میکرد...
سیرون، دستانش را به سمت سقف گرفته بود، و داشت زیرلب حرف میزد...صورتش بیحالت بود...چشمانش را محکم بسته بود...
و ناگهان با لحنی که اصلا مایک تاکنون با آن آشنا نبود،فریاد زد:
((امشب...امشب او خواهد آمد...ارباب...ارباب خواهد آمد.......))
و بعد، روی زمین ولو شد و ساکت شد...
مایک توانایی صحبت نداشت...به اطراف نگاه کرد، و سیوروس را دید که خوابیده...
در آن لحظه، سیرون بلند شد، و با لحنی خسته و متعجب گفت:
(( مایک، چرا بیداری...؟))
.......................................................................
رونان عزيز!
من كلا از داستان هاي هيجان انگيز خيلي خوشم مياد . خيلي خوبه كه موضوع تاپيك تكراري نشده.خوب داره پيش مي ره.
در مورد نوشتت ايراد خاصي نبود كه بگم جز اينكه كمي غلط هاي تايپي داشت.البته شايد مي تونستي قسمت قبل از خوابيدنو بيشتر توصيف كني.
موفق باشي
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/25 13:16:28
جزئیات کاربر

اول از همه با تشکر از رونان که قبل از خوندن متنش گريه منو در آورد .
_________________________________________________-
اما چیزی نا معلوم مانع از ادامه این جرو بحث شد .
سوروس که به دقت به اطراف نگاه کرد تا منبع صدا را پيدا کنه متوجه چند سکو ديگر شد . به سمت نزديکترين شان رفت .
- آه خدای من ....
اين صدای سوروس بود که در تالار پيچيد . زانوانش ديگر تحمل وزنش را نداشتن و او به زمين افتاد . چندين انسان همانند جوزف به سکوها زنجير شده بودن .
مردی که بروی سکو بسته شده بود گفت :
- کمکم کنيد مرا بکشيد ديگر نميتوانم اين شکنجه را تحمل کنم .
سوروس که به خودش آمده بود با زنجيرهای مرد کلنجار رفت و گفت : شما ها کی هستين برای چی شما را اينجا بستن .
مرد رو به سوروس گفت :
- بيخود تلاش نکن اين زنجيرها حتی با جادو هم باز نميشوند . تنها راه خلاصی ما از اين مکان مرگ است .
مرد به سقف تالار اشاره کرد و گفت :
- اينجا تالار خون است ما اينجا خون مورد نياز تالار را ميدهيم اين سکوها نفرين شدن ما مجبوريم زنده باشيم و اين تالار را خونين کنيم . خواهش ميکنم مرا بکشيد ديگر نميتوانم به اين زندگی ادامه دهم .
سيرون به سمت سکو های ديگر حرکت کرد آنهايی که به هوش بودن از آنها مرگ طلب ميکردن . ۱۳ سکو، ۱۳ انسان بند کشيده شده .
سيرون گفت :
- اينها غذای اژدها رو تامين ميکنند.
با غم به اطراف نگاه کرد و گفت :
- تنها راه نجات اينها مرگ است ؛ مرگ اينها يا اژدها
مايک به يکی از ديوارها نزديک شد خطهايی خونی روی ديوارها بودن نه اونها رگهاي خونی بودن که خونو به سقف تالار ميرسوندن
ريگولوس عزيز!
داستانت جالب بود.تخيل خوبي داري.واي كاش سعي مي كردي كمي موضوع رو بيشتر پرورش بدي.مي تونستي تالار و حالات اون افراد رو بيشتر منعكس كني.
سعي كن روي پاراگراف بنديت بيشتر كار كني.البته پاراگرافبنيديش نسبتا خوب بود.
موفق باشي
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!
_________________________________________________-
اما چیزی نا معلوم مانع از ادامه این جرو بحث شد .
سوروس که به دقت به اطراف نگاه کرد تا منبع صدا را پيدا کنه متوجه چند سکو ديگر شد . به سمت نزديکترين شان رفت .
- آه خدای من ....
اين صدای سوروس بود که در تالار پيچيد . زانوانش ديگر تحمل وزنش را نداشتن و او به زمين افتاد . چندين انسان همانند جوزف به سکوها زنجير شده بودن .
مردی که بروی سکو بسته شده بود گفت :
- کمکم کنيد مرا بکشيد ديگر نميتوانم اين شکنجه را تحمل کنم .
سوروس که به خودش آمده بود با زنجيرهای مرد کلنجار رفت و گفت : شما ها کی هستين برای چی شما را اينجا بستن .
مرد رو به سوروس گفت :
- بيخود تلاش نکن اين زنجيرها حتی با جادو هم باز نميشوند . تنها راه خلاصی ما از اين مکان مرگ است .
مرد به سقف تالار اشاره کرد و گفت :
- اينجا تالار خون است ما اينجا خون مورد نياز تالار را ميدهيم اين سکوها نفرين شدن ما مجبوريم زنده باشيم و اين تالار را خونين کنيم . خواهش ميکنم مرا بکشيد ديگر نميتوانم به اين زندگی ادامه دهم .
سيرون به سمت سکو های ديگر حرکت کرد آنهايی که به هوش بودن از آنها مرگ طلب ميکردن . ۱۳ سکو، ۱۳ انسان بند کشيده شده .
سيرون گفت :
- اينها غذای اژدها رو تامين ميکنند.
با غم به اطراف نگاه کرد و گفت :
- تنها راه نجات اينها مرگ است ؛ مرگ اينها يا اژدها
مايک به يکی از ديوارها نزديک شد خطهايی خونی روی ديوارها بودن نه اونها رگهاي خونی بودن که خونو به سقف تالار ميرسوندن
ريگولوس عزيز!
داستانت جالب بود.تخيل خوبي داري.واي كاش سعي مي كردي كمي موضوع رو بيشتر پرورش بدي.مي تونستي تالار و حالات اون افراد رو بيشتر منعكس كني.
سعي كن روي پاراگراف بنديت بيشتر كار كني.البته پاراگرافبنيديش نسبتا خوب بود.
موفق باشي
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ريگولوس بلک در 1384/11/15 20:52:13
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/24 23:21:39
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/24 23:21:39
من کی هستم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/12
آخرین ورود: دوشنبه 14 فروردین 1385 15:59
از: فراسوی مرزهای پنهان
پستها:
162

_ نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ........... این نهایت بی رحمیه ، تو نباید بری ، همش تقصیر منه .
او جسد خونین و بی رمق جوزف را در آغوش کشید و از سر خشم مشتی بر زمین خون آلود زد و فریاد بر آورد :
_ لعنت به هر چی اژدها و جادوئه !
اشک هایش بی وقفه پرده ی پلک ها را می شکافتند و بر گونه اش می لغزیدند .
هزاران هزار اگر را در ذهنش حلاجی می کرد . اگر هرگز جوزف را ندیده بود ، اگر با او به این سرزمین مرگبار پا نمی گذاشت ، اگر سرنوشت این گونه رقم نمی خورد ......
اما دیگر هیچ یک معنایی نداشت .
در جادوی پلیدی گرفتار آمده بودند بی آن که بخواهند . عزیزترین دوست خود را از دست داده بودند بی آن که بخواهند و سرنوشتشان با ریسمان ظلمت گره خورده بود بی آن که بدانند .
سیرون و سیوروس اندوه و حزن مایک را درک می کردند ولی مهم تر از آن می دانستند که حتی اگر بخواهند دیگر راه بازگشتی وجود ندارد و چاره ای ندارند جز آن که راه را در پیش گیرند و ببینند دست تقدیر چه چیز را برایشان رقم خواهد زد .
هرچند آنان قلب آکنده از غم مایک را نداشتند ولی باز هم به جوزف دل بسته بودند و می خواستند آخرین خواسته ی جوزف را بر آورده کنند .
مایک همچنان بر پیکره ی جوزف اشک می ریخت و زمین و زمان را به باد ناسزا و نفرین گرفته بود .
سیرون چند قدمی جلو تر رفت و دستش را بر شانه ی مایک گذاشت تا نشانی از همدردی را نوید دهد .
_ جوزف مرد بزرگی بود ....... این واقعا وحشتناکه که این جوری بمیره ما ......
_ من انقام خون جوزفو از این لعنتیا می گیرم ...... رم ..... رم !
صدایش در فضای تالار طنین انداز شد .
_ جوزف لیاقت بیش از اینارو داره ....... کشتن موجودات کثیفی مثل اینا جوزفو خوشحال نمی کنه ........ اون همیشه اهداف بزرگی داشته . تو باید هدف بزرگشو عملی کنی . منظورم اون اژدهائه .
مایک با چشمان سرخ و کبودش نگاهی حاکی از نفرت و شرم به وی کرد .
سیرون بیش از این دهان به سخن نگشود و سر به زیر افکند . شاید قدرت تحمل نگاه پرمعنای مایک را نداشت . قطره اشکی درخشان به آرامی گوشه ی چشمش را نوازش کرد .
سیوروس برای رهایی از جو حاضر گفت :
_ حق با سیرونه مایک ، حالا که تا این جا اومدیم باید بقیه راهو هم باید بریم ...... این اون چیزیه که جوزف می خواست .
_ بریم ...... شما از دوستی ، از احساس شرم چی می دونین . اگه من اونو به این جا نیورده بودم اون الان زنده بود . اون به خاطر من مرد همش تقصیر منه . منم ....
سیرون که زودتر از مایک متوجه تصمیم شومش شده بود دشنه ی خونین رها شده روی زمین را از دسترس مایک دور کرد .
_ تو می خوای با کشتن خودت چی رو ثابت کنی . با این کارت هیچ کمکی به جوزف نمی کنی . فقط به همه ثابت می کنی که آدم فوق العاده ضعیفی هستی .
_ من ضعیف نیستم .
سیوروس که دریافته بود سیرون تصمیم دارد با این روش مایک را راضی کند تا راه را ادامه دهند گام به میدان مباحثه نهاد .
_ چرا هستی . تو قدرت رویارویی با حقیقتو نداری .
_ حقیقت اینه . حقیقت اینه که انسانی باید بی گناه کشته بشه . انسانی به خاطر اشتباه دیگری تباه بشه . آره اگه حقیقت اینه . من قدرت مقابله باهاشو ندارم .
صدای آنان در فضای خالی از غیر تالار جنجالی به پا کرده بود .
_ بهتره این بچه بازیا رو کنار بذاری مایک! تو با موندنت تو این جا کاری از پیش نمی .....
اما چیزی نا معلوم مانع از ادامه این جروبحث شد .
___________________________________________
من هیچ وقت زیر قولم نمی زنم .
===================
دنيل عزيز!
تشبيهاتي كه به كار برده بودي خيلي زيبا بودن.در ضمن خيلي بجا هم استفاده شده بودن!نوشتت خوب بود....البته كمي فاقد هيجان بود ولي براي ادامه ي پست رونان خوب بود.
فقط اگر سعي كني از ميزان " ادبي " بودن نوشتت كم كني بهتر مي شه.بعضي از كلماتت خيلي سنگين بودن و به نوعي با بقيه ي نوشتت تضاد داشتن!
موفق باشي
پيتر پتيگرو........ناظر انجمن!
او جسد خونین و بی رمق جوزف را در آغوش کشید و از سر خشم مشتی بر زمین خون آلود زد و فریاد بر آورد :
_ لعنت به هر چی اژدها و جادوئه !
اشک هایش بی وقفه پرده ی پلک ها را می شکافتند و بر گونه اش می لغزیدند .
هزاران هزار اگر را در ذهنش حلاجی می کرد . اگر هرگز جوزف را ندیده بود ، اگر با او به این سرزمین مرگبار پا نمی گذاشت ، اگر سرنوشت این گونه رقم نمی خورد ......
اما دیگر هیچ یک معنایی نداشت .
در جادوی پلیدی گرفتار آمده بودند بی آن که بخواهند . عزیزترین دوست خود را از دست داده بودند بی آن که بخواهند و سرنوشتشان با ریسمان ظلمت گره خورده بود بی آن که بدانند .
سیرون و سیوروس اندوه و حزن مایک را درک می کردند ولی مهم تر از آن می دانستند که حتی اگر بخواهند دیگر راه بازگشتی وجود ندارد و چاره ای ندارند جز آن که راه را در پیش گیرند و ببینند دست تقدیر چه چیز را برایشان رقم خواهد زد .
هرچند آنان قلب آکنده از غم مایک را نداشتند ولی باز هم به جوزف دل بسته بودند و می خواستند آخرین خواسته ی جوزف را بر آورده کنند .
مایک همچنان بر پیکره ی جوزف اشک می ریخت و زمین و زمان را به باد ناسزا و نفرین گرفته بود .
سیرون چند قدمی جلو تر رفت و دستش را بر شانه ی مایک گذاشت تا نشانی از همدردی را نوید دهد .
_ جوزف مرد بزرگی بود ....... این واقعا وحشتناکه که این جوری بمیره ما ......
_ من انقام خون جوزفو از این لعنتیا می گیرم ...... رم ..... رم !
صدایش در فضای تالار طنین انداز شد .
_ جوزف لیاقت بیش از اینارو داره ....... کشتن موجودات کثیفی مثل اینا جوزفو خوشحال نمی کنه ........ اون همیشه اهداف بزرگی داشته . تو باید هدف بزرگشو عملی کنی . منظورم اون اژدهائه .
مایک با چشمان سرخ و کبودش نگاهی حاکی از نفرت و شرم به وی کرد .
سیرون بیش از این دهان به سخن نگشود و سر به زیر افکند . شاید قدرت تحمل نگاه پرمعنای مایک را نداشت . قطره اشکی درخشان به آرامی گوشه ی چشمش را نوازش کرد .
سیوروس برای رهایی از جو حاضر گفت :
_ حق با سیرونه مایک ، حالا که تا این جا اومدیم باید بقیه راهو هم باید بریم ...... این اون چیزیه که جوزف می خواست .
_ بریم ...... شما از دوستی ، از احساس شرم چی می دونین . اگه من اونو به این جا نیورده بودم اون الان زنده بود . اون به خاطر من مرد همش تقصیر منه . منم ....
سیرون که زودتر از مایک متوجه تصمیم شومش شده بود دشنه ی خونین رها شده روی زمین را از دسترس مایک دور کرد .
_ تو می خوای با کشتن خودت چی رو ثابت کنی . با این کارت هیچ کمکی به جوزف نمی کنی . فقط به همه ثابت می کنی که آدم فوق العاده ضعیفی هستی .
_ من ضعیف نیستم .
سیوروس که دریافته بود سیرون تصمیم دارد با این روش مایک را راضی کند تا راه را ادامه دهند گام به میدان مباحثه نهاد .
_ چرا هستی . تو قدرت رویارویی با حقیقتو نداری .
_ حقیقت اینه . حقیقت اینه که انسانی باید بی گناه کشته بشه . انسانی به خاطر اشتباه دیگری تباه بشه . آره اگه حقیقت اینه . من قدرت مقابله باهاشو ندارم .
صدای آنان در فضای خالی از غیر تالار جنجالی به پا کرده بود .
_ بهتره این بچه بازیا رو کنار بذاری مایک! تو با موندنت تو این جا کاری از پیش نمی .....
اما چیزی نا معلوم مانع از ادامه این جروبحث شد .
___________________________________________
من هیچ وقت زیر قولم نمی زنم .
===================
دنيل عزيز!
تشبيهاتي كه به كار برده بودي خيلي زيبا بودن.در ضمن خيلي بجا هم استفاده شده بودن!نوشتت خوب بود....البته كمي فاقد هيجان بود ولي براي ادامه ي پست رونان خوب بود.
فقط اگر سعي كني از ميزان " ادبي " بودن نوشتت كم كني بهتر مي شه.بعضي از كلماتت خيلي سنگين بودن و به نوعي با بقيه ي نوشتت تضاد داشتن!
موفق باشي
پيتر پتيگرو........ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/24 23:09:28
[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا
بگذا
جزئیات کاربر

تالاري كه در آن قرارداشتند، بسيار بزرگتري از آن چيزي بود كه تصورش را ميكردند...با وجود اينكه انتهاي راهرويي كه در آ قرار داشتند، از آنجا ديده ميشد، و لي هم از نظر پهنا و طول، هم از نظر ارتفاع بسيار بزرگ بود...ديوارهايش را رنگ سفيد خيرهكنندهاي پوشانده بود، و زمين كه از سنگ سخت و سياه بود، تا حدود زيادي ليز بود و از شدت تميزي، برق ميزد...
براي لحظهاي، هر سه به طور نشسته خشكشان زد...اين بار اولي نبود كه تالاري به اين زيبايي ميديدند، ولي اين تالار بيشتر بوي مرگ را در خود حبس كرده بود...
بوي خطر و مرگ، ذرات هواي بسيار سرد تالار را پوشانده بود...ميدانستند كه هنوز درون آن غار نفرين شده اند، ولي اينجا بسيار روشنتر و زيباتر از قسمت آن طرف در بود...
به آرامي، و با پاهايي كه از سر ناتواني سست شده بود، آرامآرام بلند شدند، و تعادلشان را به دست آوردند...
مايك كه با چشماني وحشتزده داشت محيط اطرافش را بررسي ميكرد، زيرلب گفت:
-خب...حالا بايد...بايد چي كار كنيم...؟
سيوروس كه اصلا حال و حوصلهي اين سوالهاي مسخره را نداشت، در حالي كه به جلو خيره شده بود، از ميان دندانهايي كه روي هم فشرده ميشد گفت:
- خب معلومه كه بايد به راهمون به جلو ادامه بديم...
و قبل از اينكه نظر همسفرانش را بپرسد، با قدمهاي قاطع و مصمم به راه افتاد...سيرون و مايك هم كه ميدانستند چارهاي جز راه رفتن ندارند، به دنبال او به راه افتادند...
سرما، سرما به معناي واقعي بود...هوا واقعا سرد بود و تا مغز استخوان را ميلرزاند...
سكوت، سكوت محض بود...و فقط تنها چيزي كه آن را ميشكست، صداي قدمهاي آنان بود...
سرانجام چه بود...؟ مطمئنا چيزي كه به خاطر آن پا به اين غار مخوف گذاشته بودند، بسيار باارزشتر از چيزي بود كه بتوانند تصورش را بكنند...ولي آيا ارزش اين خطرات را داشت...؟ اصلا جوزف كجا بود...؟ چگونه بايد دوباره اژدها را پيدا ميكردند...؟
اينها سوالي بودند كه ذهن هرسه را اشغال كرده بودند، ولي هيچ يك جوابي حتي براي يكي از آن سوالات نداشتند...هيچ كدام...
آنقدر رفتند تا توانستند چهارچوبي ر به طلا مزيين شده بود، و به محيطي ديگر ميرسيد، برسند...ولي وقتي به چهارچوب در نزديك شدند، چيزي را ديدند كه نهايت وحشت را از ديدنش داشتند...
آري...زمين محيط آن طرف چهارچوب،با خون مزيين شده بود...استخري از خون انسان...باور كردني نبود...
هرسه نالهاي از سر وحشت سر دادند...
سيرون، با صدايي كه از فرط ترس و وحشت، به زور از گلويش خارج ميشد، گفت:
- اين همه...همه خون از كجا مي...ميتونه اومده باشه...؟
ولي هيچ يك از دوستانش جوابي براي سوال او نداشتند...اين هم يك سوال ديگر كه به افكار آنها اضافه شد...فقط اين سوال يك تفاوت اساسي با سوالات قبلي داشت...و آن اين بود كه جواب اين سوال، در محيط آن طرف چهارچوب نهفته شده بود...
وقتي هرسه، در كنار هم ، با گامهايي لرزان پا در محيط آن طرف گذاشتند، چيزي را ديدند كه در اين موقعيت اصلا انتظار ديدنش را نداشتند...
در وسط اتاق نسبتا بزرگي كه در آن قرار داشتند، اتاقي كه با مشعلهايي در فاصلههاي مساوي از يكديگر روشن شده بود، و گويي مرزي جادويي آن را از تالار قبلي جدا ميكرد، و كفش را سنگهايي با سطوح ناهموار و سرخ از خون پوشانده بود،درست در وسط آن اتاق، روي سكويي ساخته از گچ، پيكري قرار داشت...
سيرون چشمانش را بست، و فريادي از سر وحشت سرداد...جسد...؟
سيوروس يك قدم به عقب رفت و رويش را برگرداند...
اما تنها كسي كه پي به موضوعي كه باعث خوشحالي بيش از حد آنها ميشد، برد، مايك بود...
مايك درحالي كه داشت به طرف سكو ميدويد، فرياد زد:
-جوزف...!
با شنيدن اين كلمه، سيرون با چشماتني وحشتزده و در عين حال خوشحال، سرش را بلند كد و با تعجب به پيكر خيره شد...سيوروس هم عمل مشابه را انجام داد...
آري...پيكر متعلق به جوزف بود...و...و بالا و پايين ميرفت...پس او زنده بود...
مايك بالاي سر جوزف رسيد، و آرزو كرد هيچوقت با او مواجه نشده بود...
صورت و رداي او كاملا سرخ شده بود...از دهانش خون ميامد، و زخمهاي عميقي در سراسر بدنش ديده مي شد، و دستان خيس ازخونش با زنجيرهايي زنگزده، به سكو بسته شده بود...
مايك با ديدن او به اين حالت، جيغي از سر حيرت و غم زد، و قدمي به عقب برداشت...چرا او به اين سرو وضع در آمده بود...؟
جوزف، با شنيدن صداي او، چشمان بيرمقش را باز كرد، و وقتي مايك را دركنارش ديد، برقي از شادي در چشمانش به وجود آمد...
با صدايي كه به زور از گلويش درميامد و بسيار دردآلود بود، گفت:
- مايك...! تويي...؟! آه...! ميترسيدم قبل...قبل از مرگم، ديگه نبينمت...!
مايك خواست به او بگويد كه او زنده خواهد ماند، ولي نه خودش مطمئن بود، نه جوزف چنين اجازهاي به او داد...او ادامه داد:
- ببين مايك...ديگه ...ديگه آخر خطه دوست عزيز...دارم ميميرم...و دوست...دوست دارم قبل از مرگم، به...به حرفام خوب گوش بدي...!
مايك باز خواست چيزي بگويد، اما اشكهايش زودتر جاري شدند و بغضش هم اين اجازه را نداد...
جوزف ادامه داد:
- رفيق...تو بايد به اون...اون دو دوستمون كمك...كمك كني تا به هدفتون برسين...وگرنه...وگرنه رضايت منو نخواهي داشت...
آهي از درد كشيد، و ادامه داد:
- نترس...نگران نباش...غصه...غصهي من رو هم نخور...من خوشحالم كه دارم ميميرم...جسدم...جسدم رو هم همينجا رها كن...قراره اون موجودات...موجودات امشب منو بخورن...
بعد، سرش را به سمتي ديگر چرخاند،و ادامه داد:
- مطمئنم اژدها حالا...حالا توي غاره...به راهتون ادامه بدين...بهش ميرسين...
بعد، دستش را بلند كرد، دست لرزان مايك را گرفت، به چشمان اشكآلود او خيره شد، و گفت:
- خب ديگه...موفق...موفق باشين...! خدا...خداحافظ...
لبخندي تلخ بر صورت خونينش نقش بست، چشمانش بسته شد...دستش از دست مايك رها شد...و...و آخرين نفسش را كشيد...سپس، همچون مجسمهاي سرخ رنگ، ساكت شد و به همان حالت ماند.......
___________________________
پيتر جان...واقعا ببخش...خب بايد بلند ميشد تا تاثيرش بيشتر ميشد...خيلي تلاش ميكنم تا ديگه بلند نشه...فعلا اين رو لطفا پاك نكن...!!!
------------------------
رونان عزيز!
خب قطعا دور از انصافه اگر بخوام همچين پستي رو پاك كنم!
خيلي قشنگ و تاثير گذار بود.توصيفاتش از همون اول تا آخرش خيلي عالي بود و فضاسازيش هم حرف نداشت.فقط كاش سعي مي كردي از كلمات متنوع تري استفاده كني تا باعث ايجاد تكرار نشه.البته ويرايشش هم يكمي ناجور بود كه درست كردم.
ولي خيلي نوشته ي خوبي بود آفرين!
اميدوارم بازم شاهد همچين پست هايي باشم!
موفق باشي
پيتر پتيگرو..........ناظر انجمن!
براي لحظهاي، هر سه به طور نشسته خشكشان زد...اين بار اولي نبود كه تالاري به اين زيبايي ميديدند، ولي اين تالار بيشتر بوي مرگ را در خود حبس كرده بود...
بوي خطر و مرگ، ذرات هواي بسيار سرد تالار را پوشانده بود...ميدانستند كه هنوز درون آن غار نفرين شده اند، ولي اينجا بسيار روشنتر و زيباتر از قسمت آن طرف در بود...
به آرامي، و با پاهايي كه از سر ناتواني سست شده بود، آرامآرام بلند شدند، و تعادلشان را به دست آوردند...
مايك كه با چشماني وحشتزده داشت محيط اطرافش را بررسي ميكرد، زيرلب گفت:
-خب...حالا بايد...بايد چي كار كنيم...؟
سيوروس كه اصلا حال و حوصلهي اين سوالهاي مسخره را نداشت، در حالي كه به جلو خيره شده بود، از ميان دندانهايي كه روي هم فشرده ميشد گفت:
- خب معلومه كه بايد به راهمون به جلو ادامه بديم...
و قبل از اينكه نظر همسفرانش را بپرسد، با قدمهاي قاطع و مصمم به راه افتاد...سيرون و مايك هم كه ميدانستند چارهاي جز راه رفتن ندارند، به دنبال او به راه افتادند...
سرما، سرما به معناي واقعي بود...هوا واقعا سرد بود و تا مغز استخوان را ميلرزاند...
سكوت، سكوت محض بود...و فقط تنها چيزي كه آن را ميشكست، صداي قدمهاي آنان بود...
سرانجام چه بود...؟ مطمئنا چيزي كه به خاطر آن پا به اين غار مخوف گذاشته بودند، بسيار باارزشتر از چيزي بود كه بتوانند تصورش را بكنند...ولي آيا ارزش اين خطرات را داشت...؟ اصلا جوزف كجا بود...؟ چگونه بايد دوباره اژدها را پيدا ميكردند...؟
اينها سوالي بودند كه ذهن هرسه را اشغال كرده بودند، ولي هيچ يك جوابي حتي براي يكي از آن سوالات نداشتند...هيچ كدام...
آنقدر رفتند تا توانستند چهارچوبي ر به طلا مزيين شده بود، و به محيطي ديگر ميرسيد، برسند...ولي وقتي به چهارچوب در نزديك شدند، چيزي را ديدند كه نهايت وحشت را از ديدنش داشتند...
آري...زمين محيط آن طرف چهارچوب،با خون مزيين شده بود...استخري از خون انسان...باور كردني نبود...
هرسه نالهاي از سر وحشت سر دادند...
سيرون، با صدايي كه از فرط ترس و وحشت، به زور از گلويش خارج ميشد، گفت:
- اين همه...همه خون از كجا مي...ميتونه اومده باشه...؟
ولي هيچ يك از دوستانش جوابي براي سوال او نداشتند...اين هم يك سوال ديگر كه به افكار آنها اضافه شد...فقط اين سوال يك تفاوت اساسي با سوالات قبلي داشت...و آن اين بود كه جواب اين سوال، در محيط آن طرف چهارچوب نهفته شده بود...
وقتي هرسه، در كنار هم ، با گامهايي لرزان پا در محيط آن طرف گذاشتند، چيزي را ديدند كه در اين موقعيت اصلا انتظار ديدنش را نداشتند...
در وسط اتاق نسبتا بزرگي كه در آن قرار داشتند، اتاقي كه با مشعلهايي در فاصلههاي مساوي از يكديگر روشن شده بود، و گويي مرزي جادويي آن را از تالار قبلي جدا ميكرد، و كفش را سنگهايي با سطوح ناهموار و سرخ از خون پوشانده بود،درست در وسط آن اتاق، روي سكويي ساخته از گچ، پيكري قرار داشت...
سيرون چشمانش را بست، و فريادي از سر وحشت سرداد...جسد...؟
سيوروس يك قدم به عقب رفت و رويش را برگرداند...
اما تنها كسي كه پي به موضوعي كه باعث خوشحالي بيش از حد آنها ميشد، برد، مايك بود...
مايك درحالي كه داشت به طرف سكو ميدويد، فرياد زد:
-جوزف...!
با شنيدن اين كلمه، سيرون با چشماتني وحشتزده و در عين حال خوشحال، سرش را بلند كد و با تعجب به پيكر خيره شد...سيوروس هم عمل مشابه را انجام داد...
آري...پيكر متعلق به جوزف بود...و...و بالا و پايين ميرفت...پس او زنده بود...
مايك بالاي سر جوزف رسيد، و آرزو كرد هيچوقت با او مواجه نشده بود...
صورت و رداي او كاملا سرخ شده بود...از دهانش خون ميامد، و زخمهاي عميقي در سراسر بدنش ديده مي شد، و دستان خيس ازخونش با زنجيرهايي زنگزده، به سكو بسته شده بود...
مايك با ديدن او به اين حالت، جيغي از سر حيرت و غم زد، و قدمي به عقب برداشت...چرا او به اين سرو وضع در آمده بود...؟
جوزف، با شنيدن صداي او، چشمان بيرمقش را باز كرد، و وقتي مايك را دركنارش ديد، برقي از شادي در چشمانش به وجود آمد...
با صدايي كه به زور از گلويش درميامد و بسيار دردآلود بود، گفت:
- مايك...! تويي...؟! آه...! ميترسيدم قبل...قبل از مرگم، ديگه نبينمت...!
مايك خواست به او بگويد كه او زنده خواهد ماند، ولي نه خودش مطمئن بود، نه جوزف چنين اجازهاي به او داد...او ادامه داد:
- ببين مايك...ديگه ...ديگه آخر خطه دوست عزيز...دارم ميميرم...و دوست...دوست دارم قبل از مرگم، به...به حرفام خوب گوش بدي...!
مايك باز خواست چيزي بگويد، اما اشكهايش زودتر جاري شدند و بغضش هم اين اجازه را نداد...
جوزف ادامه داد:
- رفيق...تو بايد به اون...اون دو دوستمون كمك...كمك كني تا به هدفتون برسين...وگرنه...وگرنه رضايت منو نخواهي داشت...
آهي از درد كشيد، و ادامه داد:
- نترس...نگران نباش...غصه...غصهي من رو هم نخور...من خوشحالم كه دارم ميميرم...جسدم...جسدم رو هم همينجا رها كن...قراره اون موجودات...موجودات امشب منو بخورن...
بعد، سرش را به سمتي ديگر چرخاند،و ادامه داد:
- مطمئنم اژدها حالا...حالا توي غاره...به راهتون ادامه بدين...بهش ميرسين...
بعد، دستش را بلند كرد، دست لرزان مايك را گرفت، به چشمان اشكآلود او خيره شد، و گفت:
- خب ديگه...موفق...موفق باشين...! خدا...خداحافظ...
لبخندي تلخ بر صورت خونينش نقش بست، چشمانش بسته شد...دستش از دست مايك رها شد...و...و آخرين نفسش را كشيد...سپس، همچون مجسمهاي سرخ رنگ، ساكت شد و به همان حالت ماند.......
___________________________
پيتر جان...واقعا ببخش...خب بايد بلند ميشد تا تاثيرش بيشتر ميشد...خيلي تلاش ميكنم تا ديگه بلند نشه...فعلا اين رو لطفا پاك نكن...!!!
------------------------
رونان عزيز!
خب قطعا دور از انصافه اگر بخوام همچين پستي رو پاك كنم!
خيلي قشنگ و تاثير گذار بود.توصيفاتش از همون اول تا آخرش خيلي عالي بود و فضاسازيش هم حرف نداشت.فقط كاش سعي مي كردي از كلمات متنوع تري استفاده كني تا باعث ايجاد تكرار نشه.البته ويرايشش هم يكمي ناجور بود كه درست كردم.
ولي خيلي نوشته ي خوبي بود آفرين!
اميدوارم بازم شاهد همچين پست هايي باشم!
موفق باشي
پيتر پتيگرو..........ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/15 12:50:23
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

اسکلت ها یکی پس از دیگری در آستانه در ظاهر میشدند و در حالی که دستهایشان را برای آنها باز کرده بودند آرام آرام به آنها نزدیک میشدند .
هر سه آنها با چوبدستی های آماده آرام عقب عقب میرفتند تا اینکه سرانجام به دیوار پشت سرشان رسیدند و رو در روی اسکلت ها قرار گرفتند .
سیوروس که در وسط مایک و سیرون قرار داشت فریاد زد :
_ اینا قربانیان این قصر هستند میخوان از موفقیت ما جلوگیری کنن !
سیرون با صدای جیغ مانندی گفت :
_ حالا باید چی کار کنیم !؟
اسکلت ها همچنان به آنها نزدیک میشدند به طوری که یک حلقه نیم دایره بر دور آنها تشکیل داده بودند . اما در کمال تعجب و شگفتی کلید موفقیت آنها در دست سیرون قرار داشت ! آرم اژدها به طور شگفت انگیزی از خود نور عجیبی ساطع میکرد که چشم را میزد .
سیرون و سیوروس و مایک برای لحظه ای به آرم اژدها که در دستان سیرون بود چشم دوختند . سپس هر دوی آنها به طور غریزی دستشان را روی آرم گذاشتند و با این کار نور آرم چند برابر شد .
لحظه ای تصویر قصر و اسکلت ها متوقف ماند سپس همگی آنها برای بار دوم احساس کردند که گرفتار گردابی شدند . آنها میچرخیدند و پایین میرفتند . پایین و پایین تر !! تا اینکه سرانجام روی زمین سردی فرود آمدند .
بلافاصله هر سه آنها از روی زمین بلند شدند . آنها به طرز شگفت انگیزی به همان غاری برگشته بودند که در آنجا دومین در سنگی قرار داشت و آن موجود سگ مانند همچنان از فاصله دور به سمت آنها میامد . انگار که در این بین هیچ وقفه ای به وجود نیومده بود و آنها همین چند لحظه پیش بود که از راهروهای متعدد خودشان را به آنجا رسانده بودند !!!
اما آنها نشان را با خودشان داشتند و این تنها راه موفقیت آنها بود .
سیوروس در حالی که با چوبدستی آماده اش آن موجود سگ مانند رو هدف گرفته بود فریاد زد :
-بجنب سیرون در رو باز کن !!! بجنب !
سیرون با دستپاچگی به سمت در سنگی بزرگ رفت و روی کنده کاری های آن نگاهی انداخت . محل آرم دقیقا در جلویش مشخص شده بود .
دقیقا در وسط در سنگی قسمت فرو رفته ای درست به اندازه آرم اژدها وجود داشت و دور آن نیز با حروف غریبی کلمات عجیبی نوشته شده بود .
آن موجود همچنان به آنها نزدیک میشد سیوروس و مایک به سمت آن موجود طلسمی را فرستادند اما طلسم پس از برخورد با موجود کمانه کرد و به سمت خودشان برگشت و آنها با دستپاچگی در مقابل طلسم خودشان جا خالی دادند !!!
دیگر تنها امیدشان سیرون بود ! مایک و سیوروس با هم فریاد زدند :
- بجنب !!!
سیرون بیش از آن نمیتوانست صبر کند او با عجله با دستان لرزانش آرم را در جای مخصوصش بر روی در قرار داد . بلافاصله برای بار دوم زمین شروع به لرزیدن کرد ! اما اینبار این لرزش بسیار شدیدتر بود به طوری که هر سه آنها تعادلشان به هم خورد و زمین خوردند ! حتی آن موجود نیز در حالی که فاصله ای با آنها نداشت زمین خورد !
لرزش زمین بسیار شدید بود و قدرت ایستادن را از همه آنها گرفته بود ! کم کم از سقف داشت سنگ ریزه هایی میریخت ! گویی غار در حال خراب شدن بود !!! اما در سنگی نیز آرام آرام داشت به بالا میرفت و حالا در زیر آن یک متر خالی شده بود و فضای سیاهی پدید آمده بود . سیرون با زحمت و مشقت با تکیه به دیوار از زمین بلند شد و نشان را از روی در سنگی برداشت بلافاصله لرزش متوقف شد!
سیرون که میدانست تا چند لحظه دیگر در دوباره بسته میشود فریاد زد :
-حالا !!
هر سه آنها بدون معطلی به زیر در شیرجه رفتند و از لای آن رد شدند !
آن موجود نیز دوباره از سر جایش بلند شد تا به تعقیب خود ادامه بدهد اما وقتی که به در رسید دوباره زمین شروع به لرزیدن کرد و در بزرگ سنگی با صدای ترق بلندی بسته شد و آن موجود اهریمنی در پشت در بافی ماند !!!
اما در این میان سیرون و سیوروس و مایک موفق شده بودند که مرحله دوم را با موفقیت بگذارند و حال در محیط کاملا متفاوتی قرار داشتند.....!!!
....................
بليز عزيز!
نوشتت خوب بود.در واقع فضاسازي خيلي خوبي داشت و توصيفاتشم قشنگ بودن.خيلي طولاني نبود پاراگراف بندي خوبي داشت و غلط املايي هم نداشت.
خوبه كه داستان رو با عجله جلو نبردي هر چي كند تر پيش بره بهتره!
موفق باشي
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!
هر سه آنها با چوبدستی های آماده آرام عقب عقب میرفتند تا اینکه سرانجام به دیوار پشت سرشان رسیدند و رو در روی اسکلت ها قرار گرفتند .
سیوروس که در وسط مایک و سیرون قرار داشت فریاد زد :
_ اینا قربانیان این قصر هستند میخوان از موفقیت ما جلوگیری کنن !
سیرون با صدای جیغ مانندی گفت :
_ حالا باید چی کار کنیم !؟
اسکلت ها همچنان به آنها نزدیک میشدند به طوری که یک حلقه نیم دایره بر دور آنها تشکیل داده بودند . اما در کمال تعجب و شگفتی کلید موفقیت آنها در دست سیرون قرار داشت ! آرم اژدها به طور شگفت انگیزی از خود نور عجیبی ساطع میکرد که چشم را میزد .
سیرون و سیوروس و مایک برای لحظه ای به آرم اژدها که در دستان سیرون بود چشم دوختند . سپس هر دوی آنها به طور غریزی دستشان را روی آرم گذاشتند و با این کار نور آرم چند برابر شد .
لحظه ای تصویر قصر و اسکلت ها متوقف ماند سپس همگی آنها برای بار دوم احساس کردند که گرفتار گردابی شدند . آنها میچرخیدند و پایین میرفتند . پایین و پایین تر !! تا اینکه سرانجام روی زمین سردی فرود آمدند .
بلافاصله هر سه آنها از روی زمین بلند شدند . آنها به طرز شگفت انگیزی به همان غاری برگشته بودند که در آنجا دومین در سنگی قرار داشت و آن موجود سگ مانند همچنان از فاصله دور به سمت آنها میامد . انگار که در این بین هیچ وقفه ای به وجود نیومده بود و آنها همین چند لحظه پیش بود که از راهروهای متعدد خودشان را به آنجا رسانده بودند !!!
اما آنها نشان را با خودشان داشتند و این تنها راه موفقیت آنها بود .
سیوروس در حالی که با چوبدستی آماده اش آن موجود سگ مانند رو هدف گرفته بود فریاد زد :
-بجنب سیرون در رو باز کن !!! بجنب !
سیرون با دستپاچگی به سمت در سنگی بزرگ رفت و روی کنده کاری های آن نگاهی انداخت . محل آرم دقیقا در جلویش مشخص شده بود .
دقیقا در وسط در سنگی قسمت فرو رفته ای درست به اندازه آرم اژدها وجود داشت و دور آن نیز با حروف غریبی کلمات عجیبی نوشته شده بود .
آن موجود همچنان به آنها نزدیک میشد سیوروس و مایک به سمت آن موجود طلسمی را فرستادند اما طلسم پس از برخورد با موجود کمانه کرد و به سمت خودشان برگشت و آنها با دستپاچگی در مقابل طلسم خودشان جا خالی دادند !!!
دیگر تنها امیدشان سیرون بود ! مایک و سیوروس با هم فریاد زدند :
- بجنب !!!
سیرون بیش از آن نمیتوانست صبر کند او با عجله با دستان لرزانش آرم را در جای مخصوصش بر روی در قرار داد . بلافاصله برای بار دوم زمین شروع به لرزیدن کرد ! اما اینبار این لرزش بسیار شدیدتر بود به طوری که هر سه آنها تعادلشان به هم خورد و زمین خوردند ! حتی آن موجود نیز در حالی که فاصله ای با آنها نداشت زمین خورد !
لرزش زمین بسیار شدید بود و قدرت ایستادن را از همه آنها گرفته بود ! کم کم از سقف داشت سنگ ریزه هایی میریخت ! گویی غار در حال خراب شدن بود !!! اما در سنگی نیز آرام آرام داشت به بالا میرفت و حالا در زیر آن یک متر خالی شده بود و فضای سیاهی پدید آمده بود . سیرون با زحمت و مشقت با تکیه به دیوار از زمین بلند شد و نشان را از روی در سنگی برداشت بلافاصله لرزش متوقف شد!
سیرون که میدانست تا چند لحظه دیگر در دوباره بسته میشود فریاد زد :
-حالا !!
هر سه آنها بدون معطلی به زیر در شیرجه رفتند و از لای آن رد شدند !
آن موجود نیز دوباره از سر جایش بلند شد تا به تعقیب خود ادامه بدهد اما وقتی که به در رسید دوباره زمین شروع به لرزیدن کرد و در بزرگ سنگی با صدای ترق بلندی بسته شد و آن موجود اهریمنی در پشت در بافی ماند !!!
اما در این میان سیرون و سیوروس و مایک موفق شده بودند که مرحله دوم را با موفقیت بگذارند و حال در محیط کاملا متفاوتی قرار داشتند.....!!!
....................
بليز عزيز!
نوشتت خوب بود.در واقع فضاسازي خيلي خوبي داشت و توصيفاتشم قشنگ بودن.خيلي طولاني نبود پاراگراف بندي خوبي داشت و غلط املايي هم نداشت.
خوبه كه داستان رو با عجله جلو نبردي هر چي كند تر پيش بره بهتره!
موفق باشي
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/15 12:40:05
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/12
آخرین ورود: دوشنبه 14 فروردین 1385 15:59
از: فراسوی مرزهای پنهان
پستها:
162

مایک در حالی که قطعات به ظاهر پازل روی میز اول را جا به جا می کرد گفت :
_ خب بهتره برای از دست ندادن وقت هر کدوممون رویه کدومش کار کنیم تا بعد ببینیم چی میشه .
سیرون و سوروس بی هیچ اعتراضی کار را از سر گرفتند .
مایک مثل کودکان ماگلی که سعی دارند مسائل ریاضی را حل کنند دستش به زیر چانه زد و سعی کرد اشکال را در کنار هم قرار دهد ولی هر بار که موفق می شد به طریقی آن ها در کنار هم بچیند شکلی مغموم و بی مفهوم حاصل می گشت .
سوروس با آن که تا به حال معجون های بسیاری ساخته بود با تعجب به موادی که در مقابل خودش می دید ، چشم دوخته بود . گویی به دنبال پاسخ پرسشی نا معلوم می گشت .
سیرون از دو نفر دیگر موفق تر می نمود ، چون حداقل او می دانست چه چیز را باید بسازد . تقریبا توانسته بود تار را کامل كند . آخرین سیم را نیز در جای خود نصب کرد . شادمان از موفقیت خود به حاصل تلاشش می نگریست . اما سوروس و مایک از موفقیت وی بی اطلاع بودند .
سیرون برای آن که یارانش را غافل گیر نماید ، به آرامی کوک را بر داشت . تار را کوک کرد اما ......
بی آن که حتی یکی از انگشتانش با تارها برخورد کند تار خود به صدا آمد .
صدای لطیف و زیبای زنانه ای ترانه ای را نجوا می کرد :
_زندگی زیباست !
زندگی مجذور آینه است !
زندگی گل به توان ابدیت !
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما !
زندگی هندسه ی ساده ی تک نفس ماست !
زندگی زیبا.....
تار بی وقفه این ترانه را تکرار می نمود .
سوروس خشمی به چهره گرفت و گفت :
_ اینم تو این وضع وقت گیر آورده ها .
مایک در حالی که شادی محسوسی در چهره اش موج می زد از پازل چشم بر داشت و گفت :
_ نه ...... این راز پازله !
سیرون در حالی که سعی می کرد با نگاه به سوروس در سرگردانی وی شریک گردد گفت :
_ منظورت چیه ؟
مایک به قطعات پازل اشاره کرد و گفت :
_ ببینین این شعر داره با زبون بی زبونی دستور ساختن پازلو میده ..... یعنی فکر کنم این طوری باشه .
سپس با نا امیدی به قطعات پازل نگاه کرد و با صدایی که شور و هیجانش تحلیل می رفت ادامه داد :
_ امتحانش که ضرری نداره .
تار همچنان ترانه ی خود را تکرار می کرد .
_ زندگی گل به توان ابدیت !
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما !
سیرون و سوروس نیز که اندکی از مفهوم سخنان مایک را دریافته بودند دور میز اول جمع شدند .
مایک شروع کرد .
_ خب اون میگی زندگی زیباست . فکر نمی کنم الان مفهوم خاصی داشه باشه ولی بعدش میگه زندگی مجذور آینه است . اگه درست بگم مجذور یعنی یه چیزی رو به توان 2 برسونیم .
سوروس :
_ خیلی نا مفهومه ،آینه در آینه داشته باشیم !
مایک مثل کسانی که جرقه ای در ذهنش زده باشد گفت :
_ خودشه ! آینه در آینه !
مایک به سمت قطعات پازل بازگشت . روی میز دو قطعه آب رنگ بیضی شکل وجود داشت . آن ها را روی هم قرار داد . ناگهان دوقطعه با هم آمیختند و شکل در ورودی همان جایی را که در آن قرار داشتند تشکیل دادند .
هر سه با تعجب به شکل نگاه می کردند .
سیرون با صدایی که ندای حیات می بخشید گفت :
_ عالیه ..... ما باید همین جارو به صورت غیر مستقیم درست کنیم .
_ خب بهتره کارو ادامه بدیم ....... زندگی گل به توان ابدیت !
سوروس در حالی که نفرت وجودش را فرا گرفته بود گفت :
_ از این که مثل بچه ماگلا بشینم و به این کارای مسخره بپردازم متنفرم .
سیرون :
_ ولی این تنها راه زنده موندن خودمون و نجات جوزفه .
مایک که سعی می کرد به جروبحث آن دو خاتمه دهد ادامه داد :
_ گل به توان ابدیت . کاملا مشخصه . ابدیت مرگه . خب ما تا حلا چند بار مرگو پشت سر گذاشتیم .
سوروس که به نظر می آمد نا خواسته به ماجرا علاقه مند شده گفت :
_ احتمالا منظورش مراحلیه که انجام دادیم . ما الان تو مرحله دومین .
_ پس یه بار مرگو پشت سر گذاشتیم .
مایک یک قطعه مربع سرخ رنگ برداشت و در کنار شکل گذاشت .
میز اول و دوم ظاهر شدند .
مایک :
_ خوبه ....... ضرب زمین در ضربان دل ما . از این راحت تر نمیشه . سیرون نبض منو میگیری !
سیرون نگاهی به ساعت روی دستش انداخت :
_ 60
مایک با کمک سوروس 60 قطعه قهوه ای رنگ را جدا کرد .
پازل تقریبا کامل شده بود فقط میز اول باقی مانده بود .
سیرون این دفعه از مایک پیشی گرفت :
_ هندسه ی تک نفس ماست . دم ما با بینی و بازدممون با دهن انجام میشه یعنی یه مسیر بیضی شکل .
آن ها قطعات باقی مانده را به صورت یک بیضی در کنار هم قرار دادند و اتاق کامل گشت .
ناگهان تصویر به کلی محو شد و جای خود را به یک متن داد .
سوروس با هیجان :
_ دستور العمل ساختن معجون !
سوروس معجون را ساخت .
مایع کدر نیلی رنگی به دست آمد .
_ حالا چی کار کنیم .
هر سه دور پاتیل حلقه زده بودند . مایک کمی سرش را جلو تر آورد هنوز از زخم سرش خون به آرامی به بیرون می لغزید .
قطره ای خون در معجون چکید . سرخی همچون گرداب در نیلی محو می گشت . کم کم همه ی معجون بخار شد و در انتهای ظرف فقط آرم سر یک اژدهای سرخ باقی ماند .
_ اینم همون چیزیه که می خواستیم . آرم دوم .
صدایی پایی از پشت به گوش رسید . هر سه برگشتند . دو اسکلت در آستانه ی در مقابل آنان ایستاده بودند ..........
___________________________________________
خیلی خیلی خیلی خیلی معذرت می خوام که بلند شد .
این اولین باره که تو این تاپیک رول می زنم . باید یه چیزی می نوشتم تا داستان دستم بیاد . شرمنده ! از دفعه ی دیگه قول میدم که کوتاه بنویسم !
................................
دنيل عزيز!
اميدوارم به قولت عمل كني!
پستت از همه لحاظ غير از املايي خوب بود.غلط هاي زيادي داشتي كه بعضي ها رو مشخص و بعضي رو درست كردم.روي اين نكته دقت كن و هميشه متنتو مرور كن.
داستان نوشتت خيلي خوب بود.البته جا داشت كه پرداختش بيشتر باشه ولي با اين حال داستان قشنگي شد.فضاسازيت و توصيفاتت يه مقدار جزئي كم بودن مي دونم كه مي خواستي خود داستان رو بنويسي و نمي خواستي طولاني بشه ولي به نظرم بهتر بود كه فضاسازي و توصيفتو خوب و كامل انجام مي دادي و مثلا يكي از مراحل رو مي نوشتي تا بقيه هم ادامه بدن.
موفق باشي
پيتر پتيگرو.............ناظر انجمن!
_ خب بهتره برای از دست ندادن وقت هر کدوممون رویه کدومش کار کنیم تا بعد ببینیم چی میشه .
سیرون و سوروس بی هیچ اعتراضی کار را از سر گرفتند .
مایک مثل کودکان ماگلی که سعی دارند مسائل ریاضی را حل کنند دستش به زیر چانه زد و سعی کرد اشکال را در کنار هم قرار دهد ولی هر بار که موفق می شد به طریقی آن ها در کنار هم بچیند شکلی مغموم و بی مفهوم حاصل می گشت .
سوروس با آن که تا به حال معجون های بسیاری ساخته بود با تعجب به موادی که در مقابل خودش می دید ، چشم دوخته بود . گویی به دنبال پاسخ پرسشی نا معلوم می گشت .
سیرون از دو نفر دیگر موفق تر می نمود ، چون حداقل او می دانست چه چیز را باید بسازد . تقریبا توانسته بود تار را کامل كند . آخرین سیم را نیز در جای خود نصب کرد . شادمان از موفقیت خود به حاصل تلاشش می نگریست . اما سوروس و مایک از موفقیت وی بی اطلاع بودند .
سیرون برای آن که یارانش را غافل گیر نماید ، به آرامی کوک را بر داشت . تار را کوک کرد اما ......
بی آن که حتی یکی از انگشتانش با تارها برخورد کند تار خود به صدا آمد .
صدای لطیف و زیبای زنانه ای ترانه ای را نجوا می کرد :
_زندگی زیباست !
زندگی مجذور آینه است !
زندگی گل به توان ابدیت !
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما !
زندگی هندسه ی ساده ی تک نفس ماست !
زندگی زیبا.....
تار بی وقفه این ترانه را تکرار می نمود .
سوروس خشمی به چهره گرفت و گفت :
_ اینم تو این وضع وقت گیر آورده ها .
مایک در حالی که شادی محسوسی در چهره اش موج می زد از پازل چشم بر داشت و گفت :
_ نه ...... این راز پازله !
سیرون در حالی که سعی می کرد با نگاه به سوروس در سرگردانی وی شریک گردد گفت :
_ منظورت چیه ؟
مایک به قطعات پازل اشاره کرد و گفت :
_ ببینین این شعر داره با زبون بی زبونی دستور ساختن پازلو میده ..... یعنی فکر کنم این طوری باشه .
سپس با نا امیدی به قطعات پازل نگاه کرد و با صدایی که شور و هیجانش تحلیل می رفت ادامه داد :
_ امتحانش که ضرری نداره .
تار همچنان ترانه ی خود را تکرار می کرد .
_ زندگی گل به توان ابدیت !
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما !
سیرون و سوروس نیز که اندکی از مفهوم سخنان مایک را دریافته بودند دور میز اول جمع شدند .
مایک شروع کرد .
_ خب اون میگی زندگی زیباست . فکر نمی کنم الان مفهوم خاصی داشه باشه ولی بعدش میگه زندگی مجذور آینه است . اگه درست بگم مجذور یعنی یه چیزی رو به توان 2 برسونیم .
سوروس :
_ خیلی نا مفهومه ،آینه در آینه داشته باشیم !
مایک مثل کسانی که جرقه ای در ذهنش زده باشد گفت :
_ خودشه ! آینه در آینه !
مایک به سمت قطعات پازل بازگشت . روی میز دو قطعه آب رنگ بیضی شکل وجود داشت . آن ها را روی هم قرار داد . ناگهان دوقطعه با هم آمیختند و شکل در ورودی همان جایی را که در آن قرار داشتند تشکیل دادند .
هر سه با تعجب به شکل نگاه می کردند .
سیرون با صدایی که ندای حیات می بخشید گفت :
_ عالیه ..... ما باید همین جارو به صورت غیر مستقیم درست کنیم .
_ خب بهتره کارو ادامه بدیم ....... زندگی گل به توان ابدیت !
سوروس در حالی که نفرت وجودش را فرا گرفته بود گفت :
_ از این که مثل بچه ماگلا بشینم و به این کارای مسخره بپردازم متنفرم .
سیرون :
_ ولی این تنها راه زنده موندن خودمون و نجات جوزفه .
مایک که سعی می کرد به جروبحث آن دو خاتمه دهد ادامه داد :
_ گل به توان ابدیت . کاملا مشخصه . ابدیت مرگه . خب ما تا حلا چند بار مرگو پشت سر گذاشتیم .
سوروس که به نظر می آمد نا خواسته به ماجرا علاقه مند شده گفت :
_ احتمالا منظورش مراحلیه که انجام دادیم . ما الان تو مرحله دومین .
_ پس یه بار مرگو پشت سر گذاشتیم .
مایک یک قطعه مربع سرخ رنگ برداشت و در کنار شکل گذاشت .
میز اول و دوم ظاهر شدند .
مایک :
_ خوبه ....... ضرب زمین در ضربان دل ما . از این راحت تر نمیشه . سیرون نبض منو میگیری !
سیرون نگاهی به ساعت روی دستش انداخت :
_ 60
مایک با کمک سوروس 60 قطعه قهوه ای رنگ را جدا کرد .
پازل تقریبا کامل شده بود فقط میز اول باقی مانده بود .
سیرون این دفعه از مایک پیشی گرفت :
_ هندسه ی تک نفس ماست . دم ما با بینی و بازدممون با دهن انجام میشه یعنی یه مسیر بیضی شکل .
آن ها قطعات باقی مانده را به صورت یک بیضی در کنار هم قرار دادند و اتاق کامل گشت .
ناگهان تصویر به کلی محو شد و جای خود را به یک متن داد .
سوروس با هیجان :
_ دستور العمل ساختن معجون !
سوروس معجون را ساخت .
مایع کدر نیلی رنگی به دست آمد .
_ حالا چی کار کنیم .
هر سه دور پاتیل حلقه زده بودند . مایک کمی سرش را جلو تر آورد هنوز از زخم سرش خون به آرامی به بیرون می لغزید .
قطره ای خون در معجون چکید . سرخی همچون گرداب در نیلی محو می گشت . کم کم همه ی معجون بخار شد و در انتهای ظرف فقط آرم سر یک اژدهای سرخ باقی ماند .
_ اینم همون چیزیه که می خواستیم . آرم دوم .
صدایی پایی از پشت به گوش رسید . هر سه برگشتند . دو اسکلت در آستانه ی در مقابل آنان ایستاده بودند ..........
___________________________________________
خیلی خیلی خیلی خیلی معذرت می خوام که بلند شد .
این اولین باره که تو این تاپیک رول می زنم . باید یه چیزی می نوشتم تا داستان دستم بیاد . شرمنده ! از دفعه ی دیگه قول میدم که کوتاه بنویسم !
................................
دنيل عزيز!
اميدوارم به قولت عمل كني!
پستت از همه لحاظ غير از املايي خوب بود.غلط هاي زيادي داشتي كه بعضي ها رو مشخص و بعضي رو درست كردم.روي اين نكته دقت كن و هميشه متنتو مرور كن.
داستان نوشتت خيلي خوب بود.البته جا داشت كه پرداختش بيشتر باشه ولي با اين حال داستان قشنگي شد.فضاسازيت و توصيفاتت يه مقدار جزئي كم بودن مي دونم كه مي خواستي خود داستان رو بنويسي و نمي خواستي طولاني بشه ولي به نظرم بهتر بود كه فضاسازي و توصيفتو خوب و كامل انجام مي دادي و مثلا يكي از مراحل رو مي نوشتي تا بقيه هم ادامه بدن.
موفق باشي
پيتر پتيگرو.............ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیل واتسون در 1384/11/13 19:13:23
ویرایش شده توسط دنیل واتسون در 1384/11/13 19:19:42
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/15 12:33:43
ویرایش شده توسط دنیل واتسون در 1384/11/13 19:19:42
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/15 12:33:43
[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا
بگذا
جزئیات کاربر

مايک به اجسام روی ميز اول که روش پر از اشکال هندسی بود به دقت نگاه کرد . روی همه اشکال تصاويری نقش بسته بود که مايک رو ياد پازل هايی مينداخت که در کودکی بازی ميکرد .
مايک با شادی گفت :
-بچه ها اين يه پازل بياين نگاه کنيد انگاری پازل يه نقششست .
سيرون نيز همزمان در حال بررسی ميز دوم بود که از چند سيم چند قطعه چوبی تتراشکاری شده و قطعات فلزی شبیه به یک مجسمه که احتمالا باید به هم وصل میشدند* تشکيل شده بود . سيرون در حالی که در مغزش تجزيه و تحليل ميکرد که اينها چه ربطی به هم دارن که مايک با سرو صداش اونو به سمت ميز اول دعوت کرد.
هر سه دوست کنار هم در حال بررسی ميز اول بودن . سوروس گفت من از همين جا ميتونم به جرئت بگم ميز سوم مربوط ميشه به يه معجون ولی برای اينکه بفهم چه معجونی بايد يه نگاه به ميز و کمد پشتش بندازم .
سيرون پرسيد :
-شما ميدونيد با سيم و چوب و فلز چی ميشه ساخت رو ميز دوم که پر از اين وسايله .
سيرون به سمت کمد پشت ميز رفت و گفت اينجا هم کلی ابزاره هيچ کودوم از شما ها ميدونيد اين کوک به چه دردی ميخوره .
مايک در حالی که به وسايل ميز دوم نگاه ميکرد گفت :
شبيه يه سازه و اونم کوک سازه به نظر شما اين چه سازيه ؟
سوروس پرسيد :
- چند تا سيم رو ميزه ؟
مايک گفت :
-هفتا
سیرون گفت :
-چنگ . چنگه که هفتا سيم کوتاه داره
سوروس گفت :
- پس تا الآن میدونیم باید چی درست کنیم به نظر من اول درستشون کنیم بعد به این فکر کنیم که با ید با هاشون چیکار کنیم .
-----------------------------
ریگولس عزیز!
نوشتت متوسط بود.می تونستی توصیفات و فضاسازیش رو خیلی بیشتر کنی.دیالوگهات به نسبت بهتر شدن ولی هنوز جای کار دارن.پاراگراف بندیش ایراد داشت که من برایت درستش کردم.
امیدوارم با خوندن نوشته های دیگران و سعی و تلاش خودت بازهم پیشرفت کنی.
موفق باشی
پیتر پتیگرو.............ناظر انجمن!
مايک با شادی گفت :
-بچه ها اين يه پازل بياين نگاه کنيد انگاری پازل يه نقششست .
سيرون نيز همزمان در حال بررسی ميز دوم بود که از چند سيم چند قطعه چوبی تتراشکاری شده و قطعات فلزی شبیه به یک مجسمه که احتمالا باید به هم وصل میشدند* تشکيل شده بود . سيرون در حالی که در مغزش تجزيه و تحليل ميکرد که اينها چه ربطی به هم دارن که مايک با سرو صداش اونو به سمت ميز اول دعوت کرد.
هر سه دوست کنار هم در حال بررسی ميز اول بودن . سوروس گفت من از همين جا ميتونم به جرئت بگم ميز سوم مربوط ميشه به يه معجون ولی برای اينکه بفهم چه معجونی بايد يه نگاه به ميز و کمد پشتش بندازم .
سيرون پرسيد :
-شما ميدونيد با سيم و چوب و فلز چی ميشه ساخت رو ميز دوم که پر از اين وسايله .
سيرون به سمت کمد پشت ميز رفت و گفت اينجا هم کلی ابزاره هيچ کودوم از شما ها ميدونيد اين کوک به چه دردی ميخوره .
مايک در حالی که به وسايل ميز دوم نگاه ميکرد گفت :
شبيه يه سازه و اونم کوک سازه به نظر شما اين چه سازيه ؟
سوروس پرسيد :
- چند تا سيم رو ميزه ؟
مايک گفت :
-هفتا
سیرون گفت :
-چنگ . چنگه که هفتا سيم کوتاه داره
سوروس گفت :
- پس تا الآن میدونیم باید چی درست کنیم به نظر من اول درستشون کنیم بعد به این فکر کنیم که با ید با هاشون چیکار کنیم .
-----------------------------
ریگولس عزیز!
نوشتت متوسط بود.می تونستی توصیفات و فضاسازیش رو خیلی بیشتر کنی.دیالوگهات به نسبت بهتر شدن ولی هنوز جای کار دارن.پاراگراف بندیش ایراد داشت که من برایت درستش کردم.
امیدوارم با خوندن نوشته های دیگران و سعی و تلاش خودت بازهم پیشرفت کنی.
موفق باشی
پیتر پتیگرو.............ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 19:37:02
من کی هستم
جزئیات کاربر

شکوه و زيبایی جهان در اون تالار خلاصه میشد ، کف مرمرين زمین از شدت زیبایی و براقی تصاویر تک تک اونها رو به رنگ سبز به سمت خودشون برمیگردوند ... دیوارها اون به صورت موجهایی طراحی شده بود که از دو طرف اونها رو در برگرفته بود ... اما تنها یک چیز در اونجا وجود داشت که این همه زيبایی رو تحت تاثیر قرار میداد و اون سکوت وحشتناکی بود که بر فضای تالار فرمانروایی میکرد .
هر سه لحظه ای خودشون رو در میون اون همه زيبایی فراموش کرده بودند .
مایک در حالی که هنوز غرق در این روياها بود سکوت رو شکست .
- حالا ...
صدای مایک به شدت در تالار طنین انداز شد ... انعکاس صدایی که حاصل از سنگهای استفاده شده در دیوارها بود چندین بار صدا رو بازتاب میکرد .
مایک ادامه داد :
-حالا باید توی اینجا چی کار کنیم ؟!
سوروس هنوز در حال کشف راز این همه زيبایی بود و برای لحظاتی مکث کرد و نگاهی به سيرون انداخت .
- من فکر میکنم که باید نشان اون دری که دیدیم رو از این تالار برداريم و به روی در بذاريم تا از مرحله دوم هم عبور کنیم و به جنگ اژدها بريم !!
سکوت مایک به معنای این بود که این حرف تونست منطق اون رو هم راضی کنه .
سیرون : خوب پس بهتره وقت رو تلف نکنیم !
هر سه قدم اول رو برداشتند و در مسیری که پیش روی اونها بود گام برداشتند و با هر قدم چندین بار صدای انعکاس صدای خودشون رو میشنیدند ...
سوروس :
- فکر میکنید اون کسایی که قبلا اینجا اومده بودند تا راز اینجا رو کشف کنن موفق شدن ؟!
سیرون در حالی که غرق در افکار خودش بود سکوت کرد .
مایک : اون جور که مسلمه اونها از در قبلی رد شدن چون تونسته بودن نشان روی در رو پیدا کنن ولی اون نشان جلوی در دوم نبود ... من فکر نمیکنم که ...
فکر و گمان مایک به یقین تبديل شده بود ...
استخوانهای دو نفر در گوشه سمت چپ مسیرشون به طوری آشکار مشخص بود !!!
سوروس لحظه ای ایستاد و روی خود رو به عقب برگردوند ... سیرون جیغ وحشتناکی زد که تا چند دقیقه تمام سالن رو در برگرفته بود ...
هر سه انتظار ملاقات چنین صحنه ای رو نداشتند و با سرعت شروع به فرار کردند !!
سیرون که ترس تمام وجودش رو فرا گرفته بود جلوتر از بقیه میدوید ولی بعد از یک دقیقه ایستاد ...
بر سر دو راهی رسیده بودند ...
سوروس نگاهی به پشت سرش انداخت ... به طور کامل از اون استخونهای پوسیده دور شده بودند !
سیرون : کدوم راه رو بریم ؟؟؟!
مایک نگاهی به هر دو راه انداخت و بعد از مکثی کوتاه گفت :
- راه سمت راست داره کم کم به سمت بالا میره ولی سمت چپی با شیبی ملایم میره پایین !! من فکر کنم راه چپی رو باید بريم !
سوروس هم نگاهی به هر دو راه انداخت و مشخص بود که اون هم این حرف رو پذيرفته ...
- احتمالا این راه میره به سمت همون در که بالا دیدیم و باید از این یکی بریم تا نشان رو پیدا کنیم .
سوروس و مایک هر دو به آرامی حرکت کردند تا در مسیر سمت چپ به استقبال حوادث برن اما همچنان سیرون به دو راه خیره مانده بود و بعد از چند لحظه پشت سر هر دو حرکت کرد ...
سیرون همچنان که به چهره خود بر روی زمین نگاه میکرد به راهش ادامه میداد و در حال فکر کردن بود !!
مایک : فکر میکنید این همه زيبایی برای چی باشه ؟!
سوروس : حقیقتش ... درست نیست بگم اما ... اینجا احتمالا آخر خطه ...
- چی ؟؟!
- اون دو نفری که دیدیم هم نتونسته بودن که نشان دوم رو پیدا کنن و توی این راهروها اسیر شده بودند تا بالاخره مرده بودن ... این زيبایی هم برای اینکه لااقل تا رسیدن لحظه مرگشون توی زيبایی خودشون رو لحظه به لحظه ببینند و با حسرت بمیرند !!
مایک هم به فکر فرو رفته بود ... این همه تحمل سختی و عذاب میتونست در انتها اونها رو به چی برسونه ؟! این سفر واقعا ارزش جون اونها رو داشت ؟!
سیرون نگاهی به روبروی راهشون انداخت ... دری اونها رو وارد اتاقی میکرد که به نظر خیلی شلوغ به نظر میرسید !!
هر سه با ترس و وحشت وارد اتاق شدند ... اتاقی که همه چیز در اون پیدا میشد ... کمدها سرتاسر اونجا رو پر کرده بودند ... میزهایی در وسط اتاق قرار داده شده بود ... اتاق شلوغی به نظر میرسید !!
مایک نگاهی به روی میز انداخت و روی اون به نظر چیزهایی قرار داده شده بود !
سوروس : اونا چی میتونن باشن ؟!
سیرون : هوش !! باید از هوشمون استفاده کنیم ... این مرحله باید خودمون بتونیم با فکرمون اونها رو حل کنیم و نشان دوم جایزه حل این ماجراست !!
مایک نگاهی به کمدها انداخت که به نظر میرسید هر آنچه که لازم داشته باشن توی اونها میتونن پیدا کنند .
هر سه با یاد اون استخوانهایی که دیده بودند به سمت میز رفتند تا به استقبال این معمای بزرگ که حکم مرگ و زندگی اونها رو داشت برند !!
.....................................
دراکوی عزیز!
داستان نوشتت خیلی قشنگ بود.در مورد بقیه نمی دونم ولی شخصا از خوندنش خیلی لذت بردم.واقعا توی تاپیک ها باید یه تنوعی ایجاد بشه. بیشتر پست ها قسمت هایی که باید هیجان انگیز باشن و ترس داشته باشن با هیولا ادامه پیدا می کنن.یعنی ترس توی اومدن یه هیولا خلاصه می شه که در واقع خیلی تکراریه.
ولی خب موضوع هوشی که مطرح کردی جالب بود امیدوارم سایرین هم از این نوع ایده ها استفاده کنن.
خب توی نوشت هنوز مقدار خیلی اندکی گفتاری نوشتن هنگام توصیف به چشم می خوره .بهتره که سعی کنی اصلا نباشه تا به جدیت و زیبایی نوشتت صدمه نخوره.پاراگراف بندیش بهتر بود ولی هنوز ایراداتی جزئی داشت.
نکته ی خیلی خوبی که توی پست هات وجود داره دیالوگ های خوبه.این دیالوگ ها باعث جذابیت فوق العاده نوشته می شن.
موفق باشی
پیتر پتیگرو............ناظر انجمن!
هر سه لحظه ای خودشون رو در میون اون همه زيبایی فراموش کرده بودند .
مایک در حالی که هنوز غرق در این روياها بود سکوت رو شکست .
- حالا ...
صدای مایک به شدت در تالار طنین انداز شد ... انعکاس صدایی که حاصل از سنگهای استفاده شده در دیوارها بود چندین بار صدا رو بازتاب میکرد .
مایک ادامه داد :
-حالا باید توی اینجا چی کار کنیم ؟!
سوروس هنوز در حال کشف راز این همه زيبایی بود و برای لحظاتی مکث کرد و نگاهی به سيرون انداخت .
- من فکر میکنم که باید نشان اون دری که دیدیم رو از این تالار برداريم و به روی در بذاريم تا از مرحله دوم هم عبور کنیم و به جنگ اژدها بريم !!
سکوت مایک به معنای این بود که این حرف تونست منطق اون رو هم راضی کنه .
سیرون : خوب پس بهتره وقت رو تلف نکنیم !
هر سه قدم اول رو برداشتند و در مسیری که پیش روی اونها بود گام برداشتند و با هر قدم چندین بار صدای انعکاس صدای خودشون رو میشنیدند ...
سوروس :
- فکر میکنید اون کسایی که قبلا اینجا اومده بودند تا راز اینجا رو کشف کنن موفق شدن ؟!
سیرون در حالی که غرق در افکار خودش بود سکوت کرد .
مایک : اون جور که مسلمه اونها از در قبلی رد شدن چون تونسته بودن نشان روی در رو پیدا کنن ولی اون نشان جلوی در دوم نبود ... من فکر نمیکنم که ...
فکر و گمان مایک به یقین تبديل شده بود ...
استخوانهای دو نفر در گوشه سمت چپ مسیرشون به طوری آشکار مشخص بود !!!
سوروس لحظه ای ایستاد و روی خود رو به عقب برگردوند ... سیرون جیغ وحشتناکی زد که تا چند دقیقه تمام سالن رو در برگرفته بود ...
هر سه انتظار ملاقات چنین صحنه ای رو نداشتند و با سرعت شروع به فرار کردند !!
سیرون که ترس تمام وجودش رو فرا گرفته بود جلوتر از بقیه میدوید ولی بعد از یک دقیقه ایستاد ...
بر سر دو راهی رسیده بودند ...
سوروس نگاهی به پشت سرش انداخت ... به طور کامل از اون استخونهای پوسیده دور شده بودند !
سیرون : کدوم راه رو بریم ؟؟؟!
مایک نگاهی به هر دو راه انداخت و بعد از مکثی کوتاه گفت :
- راه سمت راست داره کم کم به سمت بالا میره ولی سمت چپی با شیبی ملایم میره پایین !! من فکر کنم راه چپی رو باید بريم !
سوروس هم نگاهی به هر دو راه انداخت و مشخص بود که اون هم این حرف رو پذيرفته ...
- احتمالا این راه میره به سمت همون در که بالا دیدیم و باید از این یکی بریم تا نشان رو پیدا کنیم .
سوروس و مایک هر دو به آرامی حرکت کردند تا در مسیر سمت چپ به استقبال حوادث برن اما همچنان سیرون به دو راه خیره مانده بود و بعد از چند لحظه پشت سر هر دو حرکت کرد ...
سیرون همچنان که به چهره خود بر روی زمین نگاه میکرد به راهش ادامه میداد و در حال فکر کردن بود !!
مایک : فکر میکنید این همه زيبایی برای چی باشه ؟!
سوروس : حقیقتش ... درست نیست بگم اما ... اینجا احتمالا آخر خطه ...
- چی ؟؟!
- اون دو نفری که دیدیم هم نتونسته بودن که نشان دوم رو پیدا کنن و توی این راهروها اسیر شده بودند تا بالاخره مرده بودن ... این زيبایی هم برای اینکه لااقل تا رسیدن لحظه مرگشون توی زيبایی خودشون رو لحظه به لحظه ببینند و با حسرت بمیرند !!
مایک هم به فکر فرو رفته بود ... این همه تحمل سختی و عذاب میتونست در انتها اونها رو به چی برسونه ؟! این سفر واقعا ارزش جون اونها رو داشت ؟!
سیرون نگاهی به روبروی راهشون انداخت ... دری اونها رو وارد اتاقی میکرد که به نظر خیلی شلوغ به نظر میرسید !!
هر سه با ترس و وحشت وارد اتاق شدند ... اتاقی که همه چیز در اون پیدا میشد ... کمدها سرتاسر اونجا رو پر کرده بودند ... میزهایی در وسط اتاق قرار داده شده بود ... اتاق شلوغی به نظر میرسید !!
مایک نگاهی به روی میز انداخت و روی اون به نظر چیزهایی قرار داده شده بود !
سوروس : اونا چی میتونن باشن ؟!
سیرون : هوش !! باید از هوشمون استفاده کنیم ... این مرحله باید خودمون بتونیم با فکرمون اونها رو حل کنیم و نشان دوم جایزه حل این ماجراست !!
مایک نگاهی به کمدها انداخت که به نظر میرسید هر آنچه که لازم داشته باشن توی اونها میتونن پیدا کنند .
هر سه با یاد اون استخوانهایی که دیده بودند به سمت میز رفتند تا به استقبال این معمای بزرگ که حکم مرگ و زندگی اونها رو داشت برند !!
.....................................
دراکوی عزیز!
داستان نوشتت خیلی قشنگ بود.در مورد بقیه نمی دونم ولی شخصا از خوندنش خیلی لذت بردم.واقعا توی تاپیک ها باید یه تنوعی ایجاد بشه. بیشتر پست ها قسمت هایی که باید هیجان انگیز باشن و ترس داشته باشن با هیولا ادامه پیدا می کنن.یعنی ترس توی اومدن یه هیولا خلاصه می شه که در واقع خیلی تکراریه.
ولی خب موضوع هوشی که مطرح کردی جالب بود امیدوارم سایرین هم از این نوع ایده ها استفاده کنن.
خب توی نوشت هنوز مقدار خیلی اندکی گفتاری نوشتن هنگام توصیف به چشم می خوره .بهتره که سعی کنی اصلا نباشه تا به جدیت و زیبایی نوشتت صدمه نخوره.پاراگراف بندیش بهتر بود ولی هنوز ایراداتی جزئی داشت.
نکته ی خیلی خوبی که توی پست هات وجود داره دیالوگ های خوبه.این دیالوگ ها باعث جذابیت فوق العاده نوشته می شن.
موفق باشی
پیتر پتیگرو............ناظر انجمن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 19:30:25
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 19:30:53
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 19:30:53
وزیر مردمی اورجینال اسبق
تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج