جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كتاب فروشي دياگون !
ارسال شده در: جمعه 24 شهریور 1385 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
this topic is open

تاپیک با درخواست دوست عزیز،توبیاس اسنیپ باز شد تا شاید فرجی بشه و اینقدر ارزشی نباشه.

پست ارزشی پاک میشه و شدیدا برخورد میشه با پست های ارزشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/6/24 13:20:03
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

كتاب فروشي دياگون !
ارسال شده در: جمعه 4 فروردین 1385 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه بلا پید رو هوا.....
( صحنه اسلوموشن و آروم)
بلا یک لگد میزنه به گتا و گتا رو پرت میکنه عقب و از اون طرف جرج رو هل میده...( الان صحنه تند شد...)
دو تیر شلیک شده به در دیوار می خوره و بلا به نوعی اونا رو نجات داد....
ملت:
بلا: ای کثافت...همتون قاتل اید....
و میز رو کج کرد و چوبدستی اش را در آورد و بکش بکش شروع شد....

اسلحه مایک:

تصویر تغییر اندازه داده شده
مایک لورری پرید پشت کتابخانه و شات گان خودشو در آورد....
"" بوم...چیکچیک..بوم..چیکچیک...بوم..چیکچیک..
ادی از اون ور پشت میز حسابداری پرید... و مسلسل برتا خودشو در آورد و همش الکی به صورت چرخونکی تیر میزد.....: تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق....
همینجوری جنازه روی زمین پدید می یومد و همه داشتند در می رفتند....
لوری از اون طرف نعره زد:
ای..لعنتی..کثافت...هی ادی..هنوز زنده ای عزیزم....
ادی:آره عزیزم...الان مرخصشون می کنم....
تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق
از اون ور مایک:
بوم...چیکچیک...بوم....چیکچیک بوم..چیکچیک...
مایک: وای..پسر عجب حالی میده...
جرج که رفتم بود تو توالت هی می یومددرب رو بز کنه هی گلوله به سمت می یومد...ولی بلاخره در رو باز کرد..لوری تیراش تموم شده بود...جرج از فرصت استفاده کرد....
تیق تیق تیق تیق تیق تیق تیق تیق تیق تیق تیق
بللاخره یکی از اون 10 تا تیری که زد به بازوی لوری خورد....
لوری: ای کثافت..می کشمت... و کلتش را در آورد وجرج را هدف گرفت....
بنگ... بنگ...بنگ....
جرج یه تیر خورد به لپش...یکی خورد به پایش یکی هم به بازویش...
در حین تیراندازه یهویی............


ادامه دارد....................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: كتاب فروشي دياگون !
ارسال شده در: جمعه 4 فروردین 1385 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج با در آوردن يه ژ سه تموملت سر جاشون موندن
جرج با هيجان بسيار از اين كه اولين بارش بود كه داشت با ژ سه كار ميكرد رو به ملت كرد و گفت :برا من اسلحه در مياري داداش من از چوب خودم هم استفاده نكنم از اسلحه مشنگي كه ميتونم استف بزنم
ملت رفتن تو كما(از ادبيات شاگي)تا ديروز جرج يك آدم شيطون و دستو پا چلوفتي بود اما امروز براي اونا ژ سه در اورده بود تازه رئیس و فرمانده کل ژاندارمری هاگزمید يعني لوري رو تحديد ميكرد
ملت:جرج جرج جرج جرج.........................
لوري كه عصبي شده بود با چشمكي به ادي اشاره كرد وبنگ............................
در همون لحظه يه تير از سمت راست به سمت جرج ميرفت يه تير هم از سمت چپ به سمت گتا فيگوس كه يهو.................
------------------------------------------------------------------
حالا ادامش بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
كتاب فروشي دياگون !
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1385 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گتافيكس ميپره وسط و ميگه:
آره دیگه....همش تقصیر توئه جرج....
جرج:
ادی: گتا جون...خودتم همچین هیچ کاره نیستی...
مری: خب میشه تمومش کنید و برید بیرون.........
مایک: مگه نشنیدید همه بیرون...حالا....
کسی بیرون نرفت...گویا که تصمیم داشتند او را ضایع کنند.....
مایک: نه مثل اینکه نمی فهمید و دست در کتش برد و یک هفتیر مشنگی بیرون آورد و تیر هوایی زد:

تصویر اسلحه مایک:

تصویر تغییر اندازه داده شده



بام...................................( صدای تیر بود...)
همه با شنیدن صدا وحشت کردن و از مغازه بیرون رفتند و فقط مایک در مغازه بود و حال میکرد( )

مایک داشت اسلحه رو غلاف می کرد که یهو..........


ادامه دارد.....................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 فروردین 1385 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين لحظه يك رعدو برق ميزنه كه صداش شبيه نارنجك دستي بود .ملت هم كه ترسيده بودند پابه فرار گزاشتند
ادي با عصبانيت كه حقشم بود گفت:آخه اينجا مغازس يا دادگاه يا شكنجه گاه يا جاي مسائل عشقي.....آخه بابا من داشتم با مري دانوس و رومسا و لسترنج مغازه رو به خوبي اداره ميكردي كه شما ها اومديد وسط و تمام كارا رو خراب كرديد
لوري كه از ملت يه كتك حسابي خورده بود به ناله از زمين بلند شد و به ادي گفت همش تقسير جرجه اون اينكارا رو كرد و خبرچيني كرد و بين 2 زوج جوان جدايي انداخت(منظورخودش بود)
گتافيكوس ميپره وسط و ميگه:....................
--------------------------------------------------------------------
حالا ادامه بديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 فروردین 1385 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اما گتا برگشت اوي بيبينم رومسا بلاخره اومدي
اينا مغازه منو تسخير كردن
_ميدونم تو گريه نكن
_مريدانوس كجايت
_همين دورو براست
_اهاي كسي اسمه منو صدا كرد
_بله بايد گردن اينا را گرفت فرساد تو هلف دوني تا ادم بشن تازه به دوران رسيده ها
شيطونه ميگه بزنم بكشوشمتونو اين كلمات از دهانه رومسا خارج ميشد من برم يه چايي بريزم بخوريم
بدو اين كلملت از دهان مريدانوس و گتا خارج شد
اصلا خودتون برين و جنگو دعوا سر گرفت
_اصلا من اينا رو ازاد ميكنم
_ازاديون
زنداني ها فرار كردن
در حينه رفتن ميگفتن متا سپاه تشكيل ميديم همتونو لتو پار ميكنيم اينجا ماله ما
هم به همچنين
دوسپاه تشكيل و جلويه دياگون و مغازه ادي و دوستان كتاب فروشيش جلو هم صف ارايي كردن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 فروردین 1385 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس:.ببخشید متوجه منظورتون نشدم.
گتافیکس:متوجه نشی بهتره.
مایک.درست صحبت کن وگرنه تو را هم میبریم پیش جرج تو اتاق.
و با این حرف مارکوس و لوری پریدند روی سر گتافیکس و او را هم به اتاق بردند.
یه دفعه درمغازه باز شد و پسری با کفش های کتانی پرید توی مغازه.
ارشامانگار خیلی عصبانی بود. چوبدستی را بالا گرفته بود و به در و دیوار طلسم میفرستاد.
یه صداهایی هم از دور می امد.همین طور صدا ها نزدیک تر میشد تا جاییکه بالاخره معلوم شد که ان صدا ها چه میگویند.
ملت داشتند به مغازه نزدیک میشدند.
ملت:زندانی دیاگون ازاد باید گردد.
ملت:ولش کن .ولش کن.ولش....
ارشام هم که از ملت جلوتر بود جو گرفتش و رفت به سمت اتاق.
در رو با فرستادن یک طلسم باز کرد و یه کله اومد تو صورت لوری.اما به جای راستی چپی رو زد و سرش محکم خورد تو دیوار.
مارکوس هم سریع از موقعیت استفاده کرد و اسپری فلفل رو از تو جیبش در اورد و به صورت ارشام پاشید.
ارشام:ملت کمک.
ملت:ولش کن .ولش کن.
لوری یه بی سیم از تو جیبش دراورد.و درخواست گروه کمکی کرد.
ملت تا این رو شنیدند شروع کردند به دویدن.
ولی چند نفری موندند.و فرار نکردند.
رومسا که خیلی شاکی شده بود گفت:اهای.این دیاگون پلیس نداره؟
و سه سوت هشتصد و هشتاد و هشت تا طلسم فرستاد و همه رو فتیله پیچ کرد.ارشام و جرج و گتافیکس نیز از موقعیت استفاده کردند و پا به فرار گذاشتند.اما...
-----------------------------------------------
این را نوشته بودم وامدم بفرستم که دیدم پست زده شده.
من هم کمی تغییرش دادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 فروردین 1385 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
برا ادامه اين موضع من كمي مجبورم به عقب برگردم زماني كه اين تاپيك زده شد
روزي شخصي به نام ادوارد جتن خاكي وارد دياگون شد و پس از اخذ مجوز مغازيه اي را افتحا كرد در تاريخ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴ و نامش را مغازه كتاب ادي نهاد در اغاز كار با استجرس و رومسا و مريدانوس شروع كرد اما بعئها مغازه را به دست كس ديگري سپرد كه نامش گويل بود گويل نتوانست خوب از اداره مغازه بر ايد و باز كار به عهده رومسا و مريدانوس و استجرس افتاد بلتخره هخر جهار بنيان گزار از هم جدا شدند و سالها مغازه ادي بي سرپناه بود گويل به ناچار مجبور به تغيير شخصيت شد يهني شد گتافيس چند روزي بود كه نام مغازه كتاب ادي و دوستان درخشش خاصي داشت من فكر كردم ماله دوستم ادي ماكاي است اما با پرسش از او فهميدم مال اونيست به پي اين تاپيك گشتم و وقتي ديدم اين تاپيك ماله من بوده به خود باليدم و ناراحت كه چرا درش فعاليت نكردم بعد از خواندن پستها ديدم چه .. اصلا اسمي از بنيان گزارها نييامده است ناراحت شدم غمگين شدم و به نظرم رسيد كه اين تاريخچه را رو كنم و حالا ادامه پست
---------------------------------------
در حالي كه نفرين رها شد در باز شد و ان كسبي كه در رو باز كرد كسي جز گتافيكس نبود گتافيكس بنيان گذار اينجا
گتافيكس:اوه سلام اگه اشتباه نكنم تو لوري تو ماركوس و تو جرجي
جمعيت منو يعني مارا از كجا ميشناسين
من مغزمو مگه ميشه زير نظر نداشته باشم
مغزتونو
....................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: دوشنبه 29 اسفند 1384 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
که یهو تا در را باز کرد با فردی بر خورد کرد و نقش بر زمین شد.... ان فرد که آشنا به نظر می رسید رو به جرج کرد و گفت: عجب روزگاری شده... با این کارت می خواستی بگی که بلدی ادای فیلم های خارجی رو در بیاری و در همین زمان کوتاه جیب من رو بزنی....
جرج که سرش را می خارید با تعجب به همان فرد نگاه کرد و بعد گفت: ا. مارکوس تویی ... نه بابا ... من کاری نداشتم فقط این لوری بود که می خواست منو بزنه ... اخه می دونی واسه چی؟... واسه این که من یکی از اون وسایل رو براش ترکوندم
جرج که خیال می کرد مارکوس هم مثل خودش به این کار ها علاقه دارد با خوشحالی در بغل مارکوس ایستاد و رو به لوری کرد و گفت: حالا ما دونفریم....
اما در همان لحظه مارکوس او را گرفت و به لوری تحویل داد و گفت : بفرمایید ... البته الان من در انجام وظیفه ی ژاندارمری نیستم ولی حس ضد جانوران نذاشت که من اینو بهت تحویل ندم

لوری با اشتیاق جرج رو از مارکوس تحویل گرفت و گفت: یادم باشه یه ارتقا مقام تو ژاندارمری بهت بدم....

مارکوس کمی خندید و بعد گفت: مگر این که خودتون از ژاندارمری برین ... چون من در بالاترین مقامک بعد شما هستم.... بعضی اوقات بد سوتی میدی ها

صورت لوری سرخ شد و برای عوض کردن موضوع یه چند تا لگد به جرج زد و گفت: بیا باهات کار دارم( خطاب به جرج ) ... باید هنوز یه حالی بهت بدم تا دیگه هوس دزد و پلیس بازی نکنی
سپس لوری, جرج را به داخل اتاقی راهنمایی کرد و بعد خود نیز به داخل آن رفت و سپس بعد از بستن در صداهای ناهنجار بر خورد کمر بند به استخوان ها می آمد.....

مارکوس رو به بقیه کرد و گفت کسی هست که طلسم تمیزی رو بلد باشه....
اما با جواب منفی همه رو به رو شد....
ولی ناگهان یه طلسمی از سوی در به سوی کتاب فروشی هدایت کرد ........

_____________________________________________________________________________________________

ببخشید من این پست رو فرستادم ولی مثل این که از من زودتر جرج فرستاده.... اگه میشه که این پست رو قبول کنید چون من هرچی تو این کتاب فروشی زدم پاک شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: دوشنبه 29 اسفند 1384 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
و زد به فرار و از مغازه خارج مي شد که يهو لوري يه نانچوكا در مياره و پرت ميكنه طرف پاهاي جرج و دور پاهاش رو ميگيره و با سر ميخوره زمين
لوري با همون حالتي كه لسترنج رو زده بود پوز خند ميزنه و ميگه:هه خيال كردي ميتوني از دست لوري لي(مخفف لوري بروسلي)فرار كني من معمور مخصوص حاكم بزرگم پسر ديگه از اين خيالا نكن
جرج كه از شدت خشم داشت به رنگ خون در ميومد بلند شود و با عصبانيت رو به لوري كرد و گفت :پسر حالا كه اين كارو كردي پتتو ميريزم رو آب
قبل از اينكه جرج بتونه حرفي بزنه لوري پريد و دهنشو گرفت و گفت: زياد حرف نزن
آرشام كه تا اون لحظه نظاره گر بو با تعجب روبه لوري كرد و گفت:لوري مگه چي ميخواست بگه كه تو جلو دهنش رو گرفتي چه طور ميخواست بگه من چي كار كردم جلو دهنش رو نگرفتي
ميريدانوس هم كمي اروم و خجالت كشيده به نظر ميرسيد .در همين حين بود كه فرد دسته لوري رو گاز ميگيره مويگه كه :لوري دستتو به آرشام نشون بده كه توش حلقه هست .
بعد رو به مري دانوس ميكنه و ميگه تو هم همينطور
ادي و رومسا و لسترنج با هم فرياد زدن :تو هم ديگه از تو انتظار نداشتيم
مري كه ار فرت خجالت قوزي كرده بود كه انگار مي خواد كف پاش رو با دهنش تميز كنه با سر جوابه مثبت داد
لسترنج يه مندوليو چيگي ميزنه به جرج كه.................
----------------------------------------------------------------------
حالا ادامه بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم