لرد نگاه خشانت باری به ایوان کرد و گفت:وقتی میگم نه یعنی نه!یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن تا از به دنیا اومدنت پشیمون بشی!
بعد نگاهی به اطراف انداخت تا شاید راه حلی به نظرش برسد.هیچ چیزی به جز بخار سفید رنگ دیده نمیشد.لرد فکری کرد و گفت:همونجا بیکار نشین.بلند شو برو این اطراف رو بگرد!شاید راهی پیدا کنیم.
ایوان با ترس به اطراف نگاه کرد و با التماس گفت:ولی ارباب اینجا ناشناخته است.معلوم نیست اگه از اینجا دور بشم چه بلایی سرم بیاد!
ایوان میخواست به مظلوم نمایی اش ادامه دهد اما با دیدن چهره لرد تصمیم گرفت سریعا به جستجو بپردازد!
ایوان بر خلاف جهتی که لرد استاده بود در مه شروع به پیشروی کرد.صدای لرد را از پست سرش میشنید که میگفت:گزارش بده ببینم چی میبینی.
ایوان که هیچ چیز جدیدی نمیدید گفت:هیچی نیست ارباب.همه جا رو مه گرفته.انگار توی لوله آب گرم دوش گیر کرده باشیم!مه هیچ تغییری نمیکنه و هیچ چیزی دیده...
بومــــــــــــــب!
ایوان که به جسم سختی برخورد کرده بود به روی زمین میوفته و هیجان زده فریاد میزنه:ارباب من به یه جسم سخت خوردم!
ناگهان صورت لرد از درون مه بیرون میاد و در حالی که قصد داره ایوان رو خفه کنه میگه:بوقی تو به من خوردی!تو از اون طرف رفتی.اون وقت از این طرف پیدات میشه؟مگه نگفتماینجا رو بگرد ترسو؟کروشیو!
ایوان با تعحب بلند شد و گفت:ولی ارباب من به مسیر مستقیمم ادامه دادم!نمیدونم چطوری جلوی شما رسیدم!!!

در طرف دیگر دامبلدور درون راهرویی که به کلاس تغییر شکل ختم میشد ایستاده بود و از بالای عینک پنسی اش به سه دانش اموز اسلیترینی نگاه میکرد.
دامبلدور:لسترنج،بلک،لی فای!بالاخره میخواین بیگن با من چیکار دارین یا نه؟
بلاپای رودولف را لگد میکنه و میگه:مگه این پیشنهادت خودت نبود بوقی؟زود باس بگو دیگه!
رودولف سرش را تکان میده و میگه:به من چه!من پیشنهاد دادن شما اجراش کنین!همه کارا رو که من نباید بکنم!
مورگانا که حوصله اش سر رفته بود گفت:اه بس کنین دیگه حوصله سر رفت!دامبل...نه یعنی پروفسور دامبلدور،ما از شما کمک میخوایم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


...میگم ارباب شما هم مثل ایکیوسان یه ذره کم مو









