جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد :نـــــــــــــــــــــــــــــــه.نباید اینطور میشد...نــــــــه! یعنی چیزه اررره تصویر تغییر اندازه داده شده

ملت اسلیترین :!!!

فنریر با تعجب گفت : ولی ارباب دامبل و عله اونو بردن تا شما دیگه نتونین بمب اوادا بزنین.این یعنی این که ما هیچ وقت نمی تونین بمب اوادا بزنین.

لرد نگاه غضبناک و سردی به فنریر انداخت .سپس با سردی پاسخ داد :
_ شما نمی تونین.من که می تونم! درضمن بارتی تو این مدتی که اونجاست می تونه بفهمه نقشه های اونا چیه! بعدشم ..بارتی نشد یکی دیگه! شما نمی خواد نگران باشید.کروشیو درضمن!

بلاتریکس نفس راحتی کشید و در حالی که سعی می کرد نارسیسا را متوجه خود کند گفت :
_ارباب درست می گن.همانطور که همیشه درست می گن.چون ایشون سیاهترین و بهترین و قدرمتند ترین و ...جادوگر قرن هستند و همچنین ... تصویر تغییر اندازه داده شده

لرد نگاه تندی به بلا انداخت.سپس در حالی که انتونین را با نگاه به خود نزدیک می کردگفت :
_فعلا در حال حاضر ما بمبی نمی فرستیم احمق ! وقتش که بشه بارتی خودش برمیگرده. کروشیــــو دراکو.تو هنوز اون قدر بزرگ نشدی که به ارباب اون طوری نگاه می کنی.نارسیسا بچتو جمع کن.

نارسیسا با تندی به دراکو نگاه کرد و در حالی که سعی می کرد پیراهن بلندش را جمع کند گفت :مای لرد! ممکنه بارتی به شما خیانت کنه؟ البته از قلب پاکی که اون داره این بعیده.ولی همیشه احتمالات رو باید در نظر گرفت.بعدم بهتر نیست که اونو برگردونیم و یک پسر بچه که هم از خاندان اصیلی باشه و هم لیاقت و شجاعت بیشتری داشته باشه بفرستیم؟

سپس نگاه خاصی به دراکو انداخت و ساکت شد .دراکو با وحشت اب دهانش را قورت داد و زیر لب ناسزایی گفت .

بلاتریکس بی توجه به چهره ی بهت زده ی انتونین و فنریر گفت :
_ولی به نظر من که بهش می خوره .اون همیشه دنبال یک مامان بوده نه بابا..درضمن ممکنه بهش یک یویو بدن ساکتش کنن.ارباب اگه بارتی به ما خیانت کنه چی؟ پناه بر سالازار کبیر!

لرد با خونسردی به چهره ی نارسیسا نگریست کهبا نگرانی به خواهرش خیره شده بود.سپس با لحنی سرد و بی تفاوت گفت :
_برای من فرقی نمی کنه.بارتی هرکسی که بهش شوکولات بده میگیره..ولی جرات خیانت به منو نداره .اینو تو سرت فرو کن بلا! چند ساله که مرگخوار منی و این چیزارو نمی فهمی؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

کمی انور تر...محفل ققنوس :

بارتی در حالی که سعی می کرد طناب هایی که دستان و پاهایش را قفل کرده بود باز کند گفت :
_شما چرا این طناب هارو به پای من پستید ؟

مری پوزخندی زد و شومینه را روشن کرد.سپس عینکش را به چشم زد و گفت :
_ چوون تو رو اسیر کنیم بارتی
بارتی _شما چرا می خواین منو اسیر کنین؟
مری _چون می خوایم اسمشو نبر به خاطر تو بمب اوادا رها نکنه بارتی!
_خب که چی بشه؟
_ خب به خاطر این که ما نترکیم بارتی.چون ما می ترسیم از ارباب تو بارتی
_ببینم چرا ریش تو درازه پیرمرد؟
دامبل _ چوون هیچ وقت اونو کوتاه نمی کنم بارتی
_چرا کوتاش نمی کنی؟ قیچی نداری؟
_ چووون هری اینطوری بیشتر دوست داره بارتی
_چرا جیمز یویو داره من ندارم؟
_چوون جیمز یویوشو تو اشغالا پیدا کرده بارتی
_ تصویر تغییر اندازه داده شده

مری باود با عصبانیت چسبی به دهان بارتی زد و به طرف جیمز رفت و چیزی را در گوشش زمزمه کرد.برق شیطنت در چشمان جیمز درخشید و دست در جیبش کرد و یویویش را لمس کرد تا انرژی بگیرد.
بارتی : چیرچرا...چب شدیت نه دشنم؟(چرا چسب زدید به دهنم؟)

مری باود با عصبانیت فریاد زد :تا خفه شی بارتی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/9 14:37:48
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/9 14:44:11
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 08:09
نمایش جزئیات
آفلاین
منشی : آتش.

ملت مرگخورا چشمانشان را بستند، و در انتظار انفجار بزرگ بودند، حتی بلا انگشتانش را در گوشش گذاشته بود. بعد از 10 ثانیه...

- چی شد پس چرا عمل نکرد.

منشی دستگاه اعلام کرد: به علت خرابی در دستگاه عمل پرتاب راکت اوادا لغو شد. شمارش برای پرتاب از نو شروع میشه.

ولدی: نه فعلا تا وقتی بارتی پیدا نشه راکت رو پرتاب نمی کنیم.

ولدی گفت: خوب بارتی کوچولوی من کجاست؟!

هیچ کس حرفی نزد و سکوت تالار رو فرا گرفته بود. آنتونی و فنریر دست و پایشان می لرزید و توجه ملت رو به خودشون جلب کرده بود.

ولدی: چیه آنتونی، فنریر چرا می لرزید، کروشیو!!

آنتونی که از درد به خود می پیچید گفت: دامبی ارباب، دامبی

ولدی: دامبی چی؟

- دامبی و رو عله بارتی رو بردند...

ولدی از عصبانیت یه کروشیو بزرگ به سمت همه فرستاد و بلند داد زد نه..................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی فنریر جای زخم من میسوزه سریع کلکشو بکن باید برگردیم .

فنریر : یک گاز دیگه مونده....آها بریم....لحظه ای شعله هایی سبز رنگ آنتونین و فنریر را در برگرفت و هر دو با هم ناپدید شدند.

(تالار اسلی)

همه ساکت نشسته بودند و هر لحظه یک مرگخوار از غیب ظاهر میشد وسعی می کرد از زدحام جمعیت بگذرد تا بتواند از ماجرا سر در بیاورد.

آنتونین: چه خبره؟

فنریر در حالی که این طرف و آنطرف رو نگاه می کرد گفت:

-شله میدن؟

بلالا خره آنتونین مرگخوار ماسک داری را کنار زد و به جلوی جمعیت رسید . لرد ولدمورت بر روی مبل تکنفره ی سبز رنگی نشسته بود و و با یک دستش در حال نوازش نجینی بود. بلیز در کنارلرد ایستاده بود و ژست نازیست هارو به خودش گرفته و در حال شرح دستگاه عجیبی بود ....

-امروز روز پر افتخاری میشه...امروز رو به خاطربسپارین ای اصیل زادگان. وقتش رسیده که نژادها اصلاح بشن . هیچ خون فاسدی نباید زنده بمونه.

ملت اسلی:هی...هورا.... یوهو

فنریر که همیشه گشنه بود گفت: پس شله کو؟

آنتونین :هیس بذار ببینیم چی میگه؟

برای اینکه جامعه ی جادوگری شکوفا بشه باید علفهای هرزو از بیخ کند....

ملت اسلی: هی ...دست....سوت...

و با خیال راحت رشد کرد . سالها بعد فرزندان ما به ما افتخار خواهند کرد . هیچ جنگی وجود نخواهد داشت. چون همه اصیل زاده خواهند بود.

لرد ولدمورت سرد و ساکت به نظر می رسید ولی زیر چشمی دنبال بارتی می گشت ، بد جوری نگران او شده بود و به جمعیت حاضر اهمیت نمیداد.

-راکت آوادا در حال بار گذاری..... ....راکت با موفقیت بار گذاری شد(صدای منشی دستگاه)
.

-هی آنتونین ...آخ جون میگم مر حله ی اولش به پایان رسید الانه که شله بدن...

-شمارش معکوس.... (صدای منشی دستگاه)10

-میگم آنتونین مطمئنی شله میدن؟

-9

آنتونین: من که فک نمیکنم؟

-8

نگاه لرد ولدمورت روی فنریر و آنتونین ثابت شد .

-7

-هی فنریر ...آنتونین بارتی رو آوردین؟ من فکر کردم با شماست.

-6

-نه ارباب با ما نیست؟ زحمت کشیدیدن ارباب به چه مناسبت میخواین شله بدین؟

-5

لرد:چی مییگی؟ شله چیه ؟

-4

آنتونین و فنریر آب دهانشان را قرت دادند. ملت مرگخوار ساکت شده بودند و به چهره ی بر افروخته ی لرد نگاه میکردند.

-3

نارسیسا چشمهایش را گرفت و درون بغل لوسیوس شروع به گریه کردن کرد. بلا لحظه ای خواست گریه کند ولی برای اینکه از گولاخی اش کم نشود جلوی خود را گرفت. مورفین سیگارش را زیر پایش لگد کرد و جمله ی (( عژب روژگار نامردیه)) رو زیر لب زمزمه کرد .مورگان غیبش زده بود و مایع زرد رنگی از پاچه ی فنریرجاری شده بود و در حالیکه دندانهایش به هم میخورد با وحشت به لرد نگاه می کرد....

ملت: هیییی....بارتی کوشولو...

-2

لرد ولدمورت: نه.............

-1

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/8 16:11:03
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/8 17:09:48
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ای از سوژه فعلی :

بارتی به وسیله ی یک طلسم هرسوالی از هرکی بپرسه اون بدون هیچ محدودیتی باید جواب بده!!

بارتی اونارو طلسم کرده چوون همیشه وقتی از کسی سوال می کرد اونا دست به سرش می کردن.

در این فاصله دامبلدور انیتا رو می فرسته تا لرد رو خر کنه و اینا که بارتی با یک سوال از انیتا جلوی لرد با توجه به طلسم انیتا رو لو می ده .

لرد که الان شکست عشقی خورده وضعیت خوبی نداره و در این وسط بارتی در کافه ای به استراحت می پردازه که هری و دامبلدور اونو اسیر می کنن ..چون بارتی پسر لرده ..فکر می کنن با گروگان گیری می تونن باج گیری کنن و اجازه ندن که لرد بمت اواداکداورا به سمتشون بفرسته.

بارتی الان در اسارت محفلیاس و لرد هنوز از قضیه خبر نداره تنها کسایی که می دونن فنریر و انتونینه که موندن چطوری به لرد بگن!


کروشـــیو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
_واستا اینجا ببینم.بچه ی تخس بی ادب .

بارتی در حالی که سعی می کرد از پنجره بیرون برود دمپایی اش را از دهانش در اورد و در حلق هری فرو کرد.هری در حالی که سعی می کرد دمپایی را از دهانش در بیاورد ردای بارتی را کشید و بارتی از لبه ی میز روی زمین افتاد.

_چرا اینکارو کردی؟تو حق نداشتی من پسر لردم

هری عینکش را جا به جا کرد و بعد بارتی را کشان کشان به طرف دامبل برد که روی صندلی نشسته و معجون سفیدی را سر می کشید
_ خودشه.من خودم دستگیرش کردم.من پسر برگزیده ام..من !! من.تو هیچ کاری نکردی.مثل همیشه.

دامبلدور پوزخندی زد و گفت :خیلی خب هری خودتو کنترل کن پسر! همین الان میریم به محفل.بارتی تو در اسارت مایی..همه چیز در دست ماست..همه چیز.

زررررررررررررررت(افکت قابلامه خوردن )

ساحره ی گارسونی که لباس سفید صورتی به تن داشت در حالی که لبخند تلخی لبانش را پوشانده بود با قابلامه در سر دامبلدور کوفید
_بشین سر جات حرف نزن! که همه چیز در دست توئه؟پس این همه مدت برای همین منو معطل کردی؟پدرتو در میارم.ریشتو از ته می زنم.پیرمرد شوتی!

دامبلدور در حالی که به ساحره ی گارسون خیره شده بود همزمان به هری نگاه کرد که به او چشم غره می رفت

همان موقع....پیش لرد اینا

_ مرگخوار دور خودم جمع کردم.این از این مفنگی که هرروز تا شب هر شب تا صبح داره چای نبات می خوره.اون از اون نارسیسا که از جلوی ایینه کنده نمیشه یا با موهای کچل پسرش ور می ره.این از این بلا که مدام راه می ره و به انیت چشم غره می ره.اون از اون انی مونی که لنگه کفش تو غذاش در میاد..اون از اون انیت که به عشقم خیانت کرد

لرد با عصبانیت به تصویر کچلی که در ایینه به او خیره شده بود نگاه کرد و ادامه دا د:
_این قدر خونسرد منو نگاه نکن.پیرمرد کچل دروپیت.توکه نمی تونی احساس منو درک کنی.اه چرا ادای منو در میاری.نگاش کن.چرا هرکاری من می کنم می کنی؟کروشیوو..ا..دیدی صورتت تیکه تیکه شد؟ من همیشه بهترینم.حرف منو تکرار نکن.کچل بی خاصیت..کروشیــــو.

صدایی از پشت در لرد را از کروشیو کردن تصویر درون ایینه بازداشت
_ارباب میشه بیام تو؟ببخشید که وقتتون رو میگیرم ولی ماموریتی که دیروز به من واگذار شده بود به بهترین شکل...

لرد با عصبانیت کروشیو دیگری نثار ایینه کرد و گفت :من اجازه دادم که بیای تو؟چیه خشکت زده؟بلا تو تو اتاق من چی کار می کنی؟
_هیچی ارباب می خواستم بگم ماموریتی که دیروز به من واگذار شد به بهترین شکل انجام گرفت.

لرد با خونسردی گفت :کروشیو .از اتاق من برو بیرون...بیــــــرون...
_ولی ارباب من می خواستم بهتون بگم که من همیشه ماموریت هارو به بهترین شکل...
_بیـــــــــــــــــــرون!!! ارباب شکست عشقی خورده.حالش بده !!! بیــــــــــــــــرون!!!

بلا با ناراحتی از اتاق بیرون رفت لرد دقایقی دیگر به ایینه خیره شد و کروشیو دیگری نثار ان کرد.سپس نجینی را نوازش کرد و بار دیگر صدای فریادش در تالار اسلیترین طنین انداخت
_کروشیــــــــو!! بارتی کجایــــــــــــــــیی؟ همین الان می ای پیش ارباب.بارتــــــــــــــی!
سپس با عصبانیت ردایش را پوشید و زیر لب غرید :
_هروقت که لازمش دارم گم و گور میشه.ارباب حوصلش سر رفته نیاز داره یکی سرشو گرم کنه.اه این مرگخوارا کی می خوان بفهمن؟

ساعاتی بعد محفل :
مری باود عینکش را صاف کرد و در حالی که پنجره را باز می کرد گفت :
_ جیمــــزی جیمزی! چرا متوجه نیستی؟ما نمی تونیم همه حرفامون رو جلوی این اسیر بزنیم.اینو بفهم

بارتی جیغ ویغ کنان گفت :شما چه حرفایی رو می خواین از من پنهان کنین؟
_هیچی .به تو ربطی نداره اسیر.تو گروگانی
بارتی(شما الان طلسم شدید مثلا ):شما چه حرفی رو می خواین از من پنهان کنید
_رازای محفلو بارتی .رازای محفلو بارتی
بارتی_ چرا می خواین این کارو بکنین؟رازای محفل چیاس؟
_چون تو اسیری.چون اگه تو ازاد بشی میری به ولدی میگی..بارتی چون تو اسیری..چون اگه تو ازاد بشیمیری به ولد میگی بارتی.

نزدیک تالار اسلیترین :
فنریر در حالی که سعی می کرد جنازه ی مقابل را پاره کند گفت :
_می فهمی چی داری می گی انتونین؟ بارتی الان تو محفله و محفلیا ..قام قام قوم (افکت خوردن جنازه) اونو گروگان گرفتن.من خودم دیدم...
_
_نه خب خودم ندیدم .تدی می گفت!! اگه ارباب بفهمه غوغا میشه.
_اوه من که مطمئنم اون کچل یک گوشه میشینه و میگه بذار اونجا باشه رازای محفلو بفهمه! من میشناسمش اون کچلو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/6 20:12:21
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/6 20:13:36
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد کافه شدند و پریدند رو سر بارتی، بارتی وروجک هم که به این سادگی نمیشه گرفت که رفت لای میزا.

دامبل سرشو برد زیر میز و گفت: بیا بیرون پسر.
بارتی: تو کی هستی؟
دامبل: من بابای خوبم؟!!!
- بارتی (می دونم داری گولم می زنی) تو کی هستی؟
-من اومدم تو رو گروگان بگیرم.
- چرا منو.
- چون تو اسمشونبر رو بابایی صدا کردی.
- چرا ریشات بلنده!؟
- چون کوتاشون نمی کنم.
- اون پسر عینک گردالو کیه؟
- این پسر برگزیدست.
- کی اونو برگزیده؟
- مردم بهش میگن.
- بیا بیرون پسر.

هری از فرصت استفاده می کنه و با تکان دادن چوب جادو یه طناب دور بارتی می پیچه و بارتی و می قاپن و الفرار...........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج دقیقه بعد از اینکه آنیتا از کافه خارج شد پیرمردی ریش دراز با پسری کله زخمی در پشت بوته های کنار کافه ظاهر شدند.

- ببین پیری! اگه سر کاری باشه من می دونم و تو ها!
- نه به جون مک گون! سرکاری کدومه؟ خود خودشه. به آنیت شاخ نباتم گفتم سرش رو گرم کنه تا ما خودمون رو برسونیم.
- یعنی باور کنم؟ یعنی این یکی دیگه بند پوتین سالازار یا دندون مصنوعی هافلپاف نیست؟ خود خود اسمشونبره؟!
- آره بابا! فکر کن؛ اگه نابودش کنیم عکسمون میره رو کارت های قورباغه شکلاتی! اونوقت کلکسیون کارتامون کامل میشه، می فرستیم کارخونه، برامون پلی استیشن بفرستن!
- کلکسیون تو کامل میشه! من هنوز کارت وندلین شگفت انگیز رو پیدا نکردم.
- عیب نداره! فلیت یکی داره، میگم بده به تو.
- اگه نده چی؟
- اگه نده اخراجش می کنم!
- ایول دامبل! بپر بریم ببینیم، اوضاع از چه قراره.

هری و دامبلدور که در بوته ها استتار کرده بودند، آهسته خود را به کنار پنجره ی کافه رسانده و گوشهایشان را تیز کردند. صدای پسری از داخل کافه شنیده شد:

- بابایی! چرا داری به بمب آوادا فکر می کنی؟
- چون قدرتمندترین سلاح ارتش تاریکیه!
- می خوای باهاش چیکار کنی؟
- می خوام بندازمش رو سر محفلیا! رو سر دامبل! رو سر پاتر! رو سر آنیت! تحقیر عشقی ارباب غیر قابل بخششه!
- کجا داری میری بابایی؟
- نیروگاه اتمی، بارتی! نیروگاه اتمی!

در کافه باز شد و لرد خشمگین، پرواز کنان از کافه دور شد.
هری با اضطراب نگاهی به دامبل که تلیک تلیک می لرزید انداخت:

- این چرا اینقدر شاکی بود؟ چی شده؟
- نمی دونم. قرار بود آنیت قند عسل بابا سرش رو گرم کنه ولی...
- می خواد بمب آوادا بزنه بهمون. چیکار کنیم؟
- من چه می دونم؟ تو پسر برگزیده ای!

ناگهان نگاه هری به بارتی که از کافه خارج میشد، افتاد:

- این کیه؟
- بارتی کراوچ! پسر تامیه!
- مگه اسمشونبر بچه داره؟
- چمیدونم! نشنیدی بهش می گفت بابایی؟ خب حتما بچشه دیگه.
- ایول! خودشه! دامبل بپر بگیرش تا درنرفته. همین پسره رو گروگان می گیریم می بریم خونه. اسمشونبر اگه بفهمه بچه اش پیش ماست دیگه جرات نمی کنه، بمب آوادا بفرسته. تازه می تونیم در قبال آزادیش کلی امتیاز ازشون بگیریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 07:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیت که نمی دونست چرا این حرفا رو زده بود از دست خودش عصبانی بود. اشک از چشمان آنیت سرازیر شده بود و دور چشمانش سیاه شده بود و آرایش صورتش هم به هم ریخته بود. آنیت بدون اینکه حرفی بزند سریع بلند شد و از کافه بیرون رفت.

بارتی: بابایی با این دختره می خواستی چیکار کنی؟
ولدی: اوزدواج
بارتی: اوزدواج چیه؟
ولدی: همونی که همه می کنن.
بارتی: اینکه خیلی بچه ننه بود چرا با بلا اوزدواج نمی کنی.

ولدی در فکر فرو می ره و مشغول فکر کردن به کسی دیگه میشه تا حالا به بلا به اینطور فکر نکرده بود، نمی دونست چیکار کنه احساس کرد قلبش فشرده میشود و فکرش مشغول بلا بود.

بارتی: به چی فکر می کنی بابایی.
ولدی: به بمب اوادا!!!
بارتی (می دونم دروغ گفتی من کامنت رو خوندم به یه چیز دیگه فکر می کنی، تو جادو شدی باید بگی به چی فکر می کردی)

بارتی یه بار دیگه سئوالشو تکرار می کنه؛ بابایی به چی فکر می کنی؟
ولدی(ای بابا ولدی که جادو نمی شه باید همه چیز رو بگم) گفتم که به بمب اوادا.

................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیت نگاه شیرینی به لرد کرد و طنازانه لبخند زد :
- اوه ، تام عزیزم ! چقدر خوشحالم که به من افتخار دادی و قرار امروزو قبول کردی

لرد که برای اولین بار ( ؟؟؟ ) در زندگیش دست و پایش را گم کرده ، با دستپاچگی و ناشیانه دسته گل را به طرف آنیت می گیرد :
- برای تو که زیباترینی

کنار هم پشت میز می نشینند و نگاه هایشان در هم گره می خورد . همینطور جوگیر عشقولانسی هستند که :

- فسسسسسسسسسسسست ( یه صدای بی ادبی ! )

آنیتا که به حال در آمده بود ، فورا دستمالی را جلوی بینیش گرفت .

لرد سیاه با خشم به طرفی که صدا از آن صادر شده نگاهی انداخت :
- کی بود ؟ اوه ! بارتی بود اینجا چیکار می کنی بچه ؟

- اومدم جواب سوالایی که تو ذهنم دارن قل قل می کنن پیدا کنم !

لرد سیاه با بی حوصلگی دستش را تکان داد :
- آفرین پسر بابا ! برو از آبرفورث بپرس . اون توی اینجور موارد خیلی گولاخه !

بارتی موذیانه لبخندی زد :
- ولی بابایی ، من هرچی تو مخش بوده کشیدم بیرون . حالا یه سری سوال جدید دارم !

- من الان وقت ندارم . باید با نماینده محفل مذاکره کنم . برو بعدا بیا !

بارتی روی ذهن لرد متمرکز شد ، تو راستشو نمی گی ! باید به من راستشو بگی ! چرا با آنیتا قرار گذاشتی ؟

لرد ناگهان دربرابر نیروی قوی ذهنی منقلب شد : گفته بودم که ! چون دوسش دارم بارتی

بارتی :
- می خوای آخرش چی بشه ؟

لرد سیاه :
- می خوام آخرش ازش خواستگاری کنم بشه ملکه سیاهی ، بارتی

بارتی که از جوابهای عشقولانسی لرد چیزی درک نمی کرد و متوجه شده بود برای درکش باید +18 فکر کند ، رو به آنیت کرد :
- چرا اون دستمالو گرفتی جلو بینیت ؟

- واه واه ! خوب معلومه ! به خاطر این بوی بدیه که راه انداختی !

: تو دروغ میگی ! باید به من راستشو بگی !

آنیت هم مغلوب شد :
- چون نمی خوام تامی کچل کجی دماغمو بفهمه ، بارتی

لرد سیاه : تامی کچل ؟

بارتی :
- چرا امروز اومدی سراغ باباییم ؟

- چون بابایی خودم ازم خواست ، بارتی

: بابایی خودت چی ازت خواست ؟

- خواست این تامی کچلو معطل کنم تا اون و هری بیان و بکشنش و جزو چهره های ماندگار تو تی وی مشنگا نشونشون بدن ، بارتی

تا بارتی خواست سوال بعدی خود را بپرسد ، لرد سیاه دست آنیتا را رها کرد :
- تو دختره چش زرد ! واسه من نقشه کشیده بودی ؟ تو احساسات منو به بازی گرفته بودی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 08:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آنيتا وارد كافه شد با چهره بسيار زيبا معلوم بود قبل از اينكه بياد كلي با خودش ور رفته بود كه چهرشو عوض كرده بود حتي زاويه دماغش نسبت به افق تغيير كرده بود و چند درجه اي به چپ و بالا رفته بود، موهاي صورتي و چشم هاي زرد. در جاي خالي كه نوشته بود رزو توسط لرد نشست. و منتظر ورود ولدي شد.

بارتي تا چشمش به آنيت افتاد رفت پيشش و شروع كرد.
- سلام خاله آنيت.
- سلام عزيزم.

- چرا چشات زرده؟
- واسه اينكه ولدي خوشش مياد!

- چرا خوشش مياد؟
- چون زرد رو دوست داره.

- بابايي رو دوست داري؟
- آره بچه.

بارتي تو فكر فرو رفت (دروغ نگو من مي دونم كه دوست نداري و با دامبي نقشه كشيدين؛ بيچاره باباي من ببين با كي قرار گذاشته، بلا به اون نازي رو ول كرده اومده با اين مو صورتي دماغ گنده زشت قرار گذاشته، حالا معلوم نيست آخرش آنيت قبول كنه يا نه؟!)

آنيت يه شكلات از جيبش درآورد و به بارتي داد.

بارتي با جيغ و داد: من تو رو دوست ندارم من نمي خوام تو مامانم بشي.

آنيت كه از خجالت سرخ شده بود. نمي دونست چيكار كنه. كه در باز شد و ولدي اومد تو. تا چشماي آنيت به ولدي افتاد از خوشحالي برق زد.

ولدي هم كه يه دسته گل زرد و صورتي تو دستش بود اومد و جلو و گفت واي آنيت چقدر گولاخ شدي؟
.......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم