شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ماروولو جان...پستت واقعا قشنگ بود...من براي اولين بار بود كه ازت پست جدي ميديدم، و واقعا تحت تاثير قرار گرفتهم...واقعا خوب نوشته بودي...عالي... اما جان...با وجود اين كه ميدونم از سايت رفتي، ولي ميخوام بگم كه پست تو هم خيلي خوب بود...فقط يه اشكالي كه تمامي پستات داره، اينه كه ديالوگهات رو كتابي مينويسي، و اين باعث ميشه اون حالت ترس رو از بين ببره...ولي پستت خيلي خوب بود...آفرين... __________________________________________________
خب...اين هم پست خودم...اگه به اندازهي پست شما دوستان خوب نبود، ببخشيد...من ميخوام يه شخصيت هريپاتري رو وارد داستان كنم...لطفا شما اين كار رو تكرار نكنيد، چون با همين سه تا كارمون جلو ميره...البته من خودم چندان تمايلي به انجام اين كار نداشتم، ولي پيتر جان گفتند كه لازمه...خلاصه اگه يه كم خرابش كنم، ببخشيد... _____________________ هيچ كدام از آن موجودات زشت، متوجه آن چوبدستي نشدند...در واقع، آنقدر مشغول خنديدن و شادي بودند، كه چيزي توجهشان را به خود جلب نكرد...و اين كاملا به نفع مايك بود..جوزف داشت با نگراني به دستان مايك نگاه ميكرد...اما ميدانست كه نبايد با خيره شدن به دستان او، چيزي را آشكار كند...پس زود نگاهش را به رئيس قبيلهي هيولاها دوخت، كه در چشمانش برق شادي ديده ميشد...او هم متقابلا به جوزف خيره شد، و پوزخندي زد و دندانهاي كثيف و زردش را نمايان ساخت... رئيس قبيله هم متوجه مايك نشده بود...مايك داشت اميدوار ميشد...كمكم پرتوهايي از اميد در وجودش جان ميگرفتند، و به او ميگفتند كه ميتواند يك بار ديگر محيط آن سوي حصارها را ببيند...شايد...شايد... جوزف سرش را پايين انداخت...به شدت ميلرزيد و ترس به كلي برش داشته بود... هيولايي كه جوزف را آورده بود، چيزي در گوش رئيس قبيله گفت، و او با صداي بلندي گفت:خب...اينا مثل اينكه با ارزشتر از افراد قبلين...درست مثل اوني كه ديروز آوردين...اينا رو هم پيش اون يكي مهمونمون ...شام دو شبمون تامين شده...! وبا صداي بلندي، شروع كرد به قهقه زدن...قهقههاي بينهايت زشت و زننده...جوزف بيشتر لرزيد...ولي مايك، اميدوارتر شد...اميدوارتر شد چون متوجه چيزي شده بود كه جوزف از فرط ترس، متوجه آن نشده بود... مايك چوبدستياش را در جيبش كرد، و با صدايي كه فقط جوزف ميشنيد، در حالي كه يك لحظه هم چشم از دو موجودي كه به آرامي و خونسردي، براي بردن آنها ميآمدند، برنميداشت،گفت:جوزف...شنيدي چي گفت...؟ جوزف با چشماني پراشك، به او خيره شد، و زيرلب گفت:نه... مايك هم فورا گفت:اون داشت از يكي ديگه حرف ميزد كه زندانيه...اونم مثل ما جادوگره...متوجه شدي...؟ اين ميتونه بهترين فرصت باشه كه توي اين دره پيش اومده...ما با كمك اون يكي ميتونم خيلي بهتر مقابله كنيم... برق اميدي در چشمان جوزف ايجاد شد...از لرزشش كاسته شد...اميدوارتر شد... دو موجود، هر كدام يكي از آنها را محكم از زمين بلند كردند، و بر دوش خود انداختند...بعد، در حالي كه محكم فشارشان ميدادند، به راه افتادند... مايك در انتظار رسيدن به زنداني بود...در انتظار شناختن او...اصلا باور نميكرد كه چنين وقايعي در يك دره اتفاق بيفتند...حالا ديگر ميدانست كه چرا هركس اينجا آمده بود، مرده بود...البته كاملا مطمئن بود كه جاهايي بسيار بزرگتر و خطراتي بسيار مرگبار تر اين خطرات وجود داشتند...اين دره بينهايت عجيب و بزرگ بود...هوايش را مه غليظ و مبهمي پر كرده بود، وهرچه بيشتر ميرفتند، هوا سردتر و تاريكتر ميشد...سكوت هم بيشتر ميشد...سكوت... گويي در رويا به سر ميبردند...اصلا انتظار چنين سرمايي را نداشتند...در حالي كه مرتبا بالا و پايين ميرفتند، رفتهرفته به اعماق دره نزديك ميشدند...شايد اميدشان بيخود بود...هزاران هزار احتمال وجود داشت...شايد اصلا آن موجودات در برابر جادو،مقاوم بودند...شايد... آنقدر رفتند، كه از سرما داشتند به شدت ميلرزيدند...البته اين سرما براي آن موجودات و هيولاها، كاملا عادي بود...كاملا...ناگهان موجودات ايستادند، وخم شدند...جوزف كه گويي به خواب رفته بود، از خواب پريد،و با كلافگي به پشت سرش نگاهي انداخت...اتاقي ديد، كه ديوارهايش از چوبي مخصوص بود...چوبي كه به نظر خيلي سفت و سخت ميرسيد...چوبي به رنگ قهوهاي، كه رويش را لجن و سبزه گرفته بود...اتاق خيلي كوچك بود و درش را كه اصلا شكل منظمي نداشت، محكم زنجير كرده بودند و قفلي زنگ زده بر روي آن زده بودند... هيولايي كه مايك را گرفته بود، او را زمين گذاشت، و شروع كرد به باز كردن قفل...مايم سرش گيج ميرفت، و اصلا فكر فرار به ذهنش نميرسيد... بعد از يك دقيقه كه كار بازكردن قفل تمام شد، هيولا در را باز كرد، و مايك را محكم به درون پرتاب كرد...جوزف هم به همين سرنوشت دچار شد... بعد، در را بستند، و در حالي كه زنجيرها را ميبستند،آنها را در سكوت محض و تاريكي مطلق اتاق، رها كردند...ولي آنها تنها نبودند... صداي مردي آمد، كه با خستگي گفت:شما هم به آغوش مرگ خوش اومديد... مايك و جوزف از جا پريدند،و مايك با خوشحالي گفت:تو كي هستي...؟ تو هم_ مرد، با خستگي و اندوه گفت:چه فرقي ميكنه...؟ما همهمون به مرگ محكوميم...چه فرقي ميكنه كه من كي باشم...؟ مايك به آرامي گفت:نه...اين حرفو نزن...من چوبدستي دار_ مرد صاف نشست و در حالي كه اميدي او را فراگرفته بود، با صداي بلند گفت:چوبدستيت رو نگرفتهن...؟ شوخي ميكن_ مايك:نه...جدي ميگم...اسمت رو به ما بگو...ما ميتونيم تا آخر اين سفر با هم باشيم... مرد با صدايي گرفته ولي اميدوار گفت:اسم من...؟ اسم من، ((سيوروس اسنيپ))...! ..................................................................................................................................
صدای خشن آن موجود لرزه بر اندام مایک انداخت اما او سعی کرد آرامش خود را تا حد ممکن حفظ کند به همین خاطر با شجاعت پرسید: کجا؟ آن موجود غرشی کرد و گفت: ساکت باش. مایک بعد از شنیدن این حرف چوبدستی اش را که در جیبش بود محکم فشرد می خواست ان را بیرون بیاورد اما به دلیلی نا مشخص از انجام این کار صرف نظر کرد و حالا او مجبور بود همراه آن موجود کریه برود. آن ها دوباره همراه با هم حرکت کردند به جایی که مایک از ان جا خبری نداشت اما نسبت به آن هیچ حس خوبی نداشت آن ها از بین شاخه و برگ های در هم پیچیده عبور می کردند و همان طور به راه خود ادامه می دادند صدای جشن آن ها هر لحظه بیش تر و بیش تر می شد تا جایی که مایک و آن موجود واقعا به ان جا رسیده بودند مایک با دیدن صحنه جشن نفسش بند آمد قدرت تکلم نداشت و فقط با چشمانی گشاد به آن صحنه خیره شده بود آن جا مکانی بود پر از موجودات زشت بد هیبت و وحشتناک. مایک به تک تک آن ها نگاه کرد و در این بین توانست چهره ای آشنا را پیدا کند بله او جوزف بود مایک از دیدن او خوشحال شد هرچند که دوست نداشت او هم مانند خودش به دردسر بیفتد ابتدا جوزف متوجه وجود مایک در آن جا نشده بود اما بعد از این که خبردار شد رگه ای از امید در وجودش به وجود آمد آن موجود مایک را در کنار جوزف نشاند و خودش به طرفی دیگر رفت مایک زیر لب زمزمه کرد: چطور شد تو هم این جا آمدی؟ جوزف با صدای بسیار ارامی جواب داد: من هم مثل تو! مایک به اطرافش نگاه کرد سپس زیر لبی گفت: فهمیدم افرادی که به این جا آمدند به چه سرنوشتی دچار شدند برای همین بود که هیچ کدامشان از این جا سالم بیرون نمی آمدند. جوزف که ترسیده بود گفت: یعنی آن ها می خواهند... مایک متوجه منظور جوزف شده بود به همین خاطر حرف او را که نیمه تمام بود تایید کرد. مایک دوباره با لحن آرامی گفت: باید یک کاری بکنیم... هر وقت بهت گفتم چوب دستی ات را بیرون بیاور. جوزف نفسش را بیرون داد و گفت: نمی دانم کجاست... فکر کنم انداختمش. مایک نگاهش را به زمین دوخت و گفت: مهم نیست با همین یکی هم باید بتوانیم کاری بکنیم. در همان لحظه سکوت برقرار شد حالا هیچ کس در آن جا حرف نمی زد سرانجام بعد از مدت کوتاهی یکی از آن موجودات که به نظر بزرگ تر و قوی تر از دیگران به نظر می رسید با صدای کلفتی گفت: امشب هم دوباره پذیرای یکی دیگر از مهمانان دره سکوت هستیم و آمدیم تا ازشان استقبال کنیم. بعد از این حرف او همه خندیدند جز مایک و جوزف چون آن ها می دانستند چه بلایی سرشان خواهد آمد. مایک با صدایی که تنها جوزف قادر به شنیدن آن بود گفت: ولی این ما هستیم که از شما استقبال می کنیم. بله او تصمیمش را گرفته بود در واقع چاره دیگری نداشت در غیر این صورت پایان کار ان ها تنها مرگ بود او در جیبش چوبدستی اش را لمس کرد و بعد به سرعت ان را بیرون آورد...
آن نور ، چشم جوزف را میزد . چشمانش را بست تا آن نور را نبیند ولی...به نظرش رسید که از زمین بلند شده است و در دستان موجودی بزرگ حرکت میکند . آن موجود او را روی کتف خود گذاشت و به راه افتاد . جوزف از ترس نمی توانست کاری انجام دهد ، فقط چشم هایش را بسته بود و میلرزید .... آن موجود با قدمهایی آهسته و سنگین در دره حرکت می کرد ، ناگهان ایستاد و جوزف می توانست صدای نفس های خشن او را بشنود . ناگهان به همان حالتی که از زمین بلند شده بود ، به زمین گذاشته شد . اندک توانی را که برایش باقی مانده بود را صرف غلبه بر ترسش کرد .... چشمانش را باز کرد . آن موجود پشتش به او بود ، ولی از پشت او نیز میشد متوجه شد که چه هیکلی دارد و مقاومت در برابر او نتیجه اش از همین الان معلوم بود .... جوزف در تماشای این موجود عجیب بود که ناگهان ، او برگشت ... اگر قرار بود از ترس بمیرد ، همین الان این اتفاق می افتاد . ولی نه . . . ترس بی فایده بود ، باید کاری میکرد . بلند شد ، صاف جلوی آن موجود ایستاد . ولی او حتی نمی دانست که او چه موجودی است که حالا بخواهد با او مبارزه کند . پیش خود فکر کرد : این موجود خیلی هم باهوش نیست . می توانم از دستش فرار کنم . بهتره که اول بیهوشش کنم ، بعد فرا کنم . چوب دستیشو در آورد ولی مثل این که آن موجود بر خلاف تصور او زرنگ تر از او بود . با ضربه ای چوب او را به سمتی پرتاب کرد و با ضربه ی بعدی ، جوزف بی هوش بر زمین افتاده بود .
»»»» آن طرف دره ؛ مایک ««««
مایک : خوب ، حالا می خوای چی کار کنی ؟ منو کجا می بری ؟ جواب نمیدی ؟ باشه ... صدای قدم بر داشتن آن موجود در فضای دره می پیچید . طوری بود که فقط مرگ و ترس را تداعی می کرد . انگار هر چیز زنده ای در این دره می مرد و از بین می رفت . آن موجود جواب مایک را نمی داد ، فقط به راهش ادامه می داد . میرفت و با هر قدم ترس را بیشتر در وجود مایک پرورش میداد . حالا دیگر مطمئن بود که از این دره زنده به بیرون نخواهد رفت . خود را به دست او سپرد و زندگیش را در دست او قرار داد . یک آن فکر کرد که فرار کند ولی با رفتار و خشونتی که از آن موجود دیده بود این فکر را از سر بیرون کرده بود . به این فکر می کرد که کاش اصلا پا به این دره نگذاشته بود . کاش جان خود و دوستش را به خطر نمی انداخت . جوزف کجا بود ؟ چه می کرد ؟ اوه...نه....اگر اتفاقی برای او می افتاد ، او مقصر بود . در همین افکار بود که صداهایی از دور شنید صداها تلفیقی از جیغ و شیون و ناله بود . ولی مثل این که جشن بود . جشنی که در آن ، مطمئنا اتفاق خوبی برای مایک نمی افتاد . آن موجود برای اولین بار به حرف آمد : بیا پایین ، دیگه وقتشه ....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند . برتول برشت
خب...بهبه...! چهقدر فعال...!ادامه بديد لطفا همينجوري... اما جان: نه خير...ادامه دادن پست نفر قبلي، از مهمترين نكات هستش كه من يادم رفت اولش اعلام كنم...! شما بايد حتما مال قبلي رو ادامه بدين...حتما...يه مطلب هم كه توي جنگل ممنوعه نوشته بودين، دقيقا همين كار رو كرده بوديد و مال من رو كه هدف اصلي رو نشون ميداد، ادمه ندادي.البته، من اصلا شكايتي ندارم...چون ميدونم خيلي زحمت كشيدين...ولي اگه اجازه بدين، من اعلام كنم توي ((جنگل ممنوعه)) كه بقيه هم مال من رو ادامه بدهن...واقعا شرمندهم...ببخشيد...بايد اولش ميگفتم...شرمنده... ____________ ناظران محترم...چون سر شما شلوغه، اگه اجازه بديد من هرازگاهي پستاي تاپيك خودم رو نقد كنم...درسته در حد شما نيستم، ولي باز ميتونم يه نكاتي رو بگم كه به درد بخور باشه...ولي اگه از اين كارم ناراحت شديد، حتما بگيد... *بارتي جان... نمايشنامهت خيلي عالي بود...به عنوان اولين پست اين تاپيك، واقعا جاي تقدير داره...موضوع رو بيخودي كش نداده بودي...و خيلي خوب ادامهش داده بودي...آخرش رو هم خيلي عالي تموم كرده بودي...جاداره بگم آفرين...عالي بود...فقط دو تا نكتهي خيلي كوچولو...يكي رو كه لونا جان اشاره كرد، واون پرهيز از كلمات محاورهس...چون اون كلمات باعث ميشه متنت اون حالت ترسش رو از دست بده... فقط توي گفتگوها از محاوره استفاده كن...يكي هم فضاسازي كمه...البته اين اصلا اشكال بزرگي نيست، خودم هم شايد نتونم خوب فضاسازي كنم، ولي حداكثر تلاشم رو ميكنم...فضاسازيت هم هرچهقدر ترسناكتر باشه، بهتره...خلاصه عالي بود...
*لونا جان... كارت حرف نداشت...واقعا عالي نوشته بودي...واقعا...خيلي خوشم اومد و خيلي حال كردم باهاشو...يعني با اون جملاتي كه نوشته بود و اون فضاسازيت، منو تو خودش حبس ميكرد...واقعا ممنون از پست زيبات...عالي بود...فقط يه اشكال خيلي خيلي ريز كه داشت، اين بود كه موضوع رو چندان پيش نبرده بودي...درسته كه من كاملا تونستم تصورت رو از جوزف درك كنم، ولي اتفاقات خاصي نيفتاد...البته نميگم بد بو.د...خيلي عالي بود...ممنون...فقط سعي كن بيشتر موضوع رو جلو ببري...در كل، اگه مال تو و بارتي رو مخلوط كنيم، ميشه يه نمايشنامهي درجهي 1...
فکر کنم بارتی یه اشتباهی کرد چون رونان گفته بود باید محاوره ای ننویسیم ولی به هر حال از این به بعد لطفا محاوره ای ننویسین! ****************************************** با افزایش ترس او تاریکی هوا نیز بیشتر می شد باد سردی وزید و تا مغز استخوان هایش را لرزاند ولی لرزشی فرا تر از لرزش حاصل از سرما بدنش را فرا گرفته بود ... او می ترسید!!! تاریکی لحظه به لحظه بیشتر می شد و کم کم در قلبش نیز رخنه می کرد ... او دیگر نمی توانست دنیای زنده و شاداب آن طرف حصار را ببیند ... او محکوم به مرگ بود ... اما نه نباید تسلیم نا امیدی می شد ... با این فکر او صدا ها و زمزمه ها شدت گرفتند گویی می توانستند ذهن او را بخوانند ... سعی کرد بتواند بر خودش مسلط باشد اما با این فکر سرش گیج رفت و با سر و صدای زیادی به زمین افتاد قلبش چون پرنده ای دیوانه درون قفس سینه اش پر پر میزد ... نفس هایش بلند و صدا دار شده بودند ... بدنش کرخ شده بود ... هر لحظه منتظر همان دست عجیب و ترسناک بود تا مانند مایک خودش را هم ببرد ... پشت سر هم پلک می زد گرچه چشمان بسته اش با باز بودن آن فرقی نمی کرد ... از شدت هول و هراس اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و بر زمین افتاد ... صدای بر خورد قطره ی اشک با زمین در دره پیچید و به همه ی زمزمه ها پایان داد ... حالا سکوت چون صدایی گوشخراش گوش هایش را می خراشید ... اکنون تنهایی را با تمام وجود لمس میکرد ... ناگهان صدایی تمام وجودش را لرزاند ... صدایی که خشن تر از صدای حرکت باد و ملایم تر از صدای خرد شدن استخوان گردن بود ... بدنش در لرزیدن از همه ی بید ها سبقت گرفته بود ... چشمانش از اشک می سوخت ... با تمام وجود آرزو کرد که لا اقل کاش مایکل آن جا بود ... صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می شد ناگهان نوری چون تیغ تاریکی را برید ... نوری کور کننده و موحش ... ( ادامه دارد ... )
پله هایی تا اعماق دره وجود داشت که هیچ کس نمیدانست کی جرئت کرده و انها را ساخته دره ی سرد وتاریکی که هیچ چیز از ان نمی دانستند. خزه ها و غلف های هرز روی پله ها در امده بودند و باعث لغزش پای جوزف و مایک می شدند .صورت مایک قرمز شده بود جوزف ازش پرسید: چیه ترسیدی ؟ مایک که نمیخواست ترسش را نشون بده :نه ... سردم می شه اینجوری می شم. انها پایین و پایین تر میرفتند صدا ها هر لحضه بیشتر و بیشتر میشدند هوا سردتر و سردتر می شد تا جای که انگوشت های جوزف بی حس شده بود.... انگار یه چیزی اونها رو تعقیب می کرد جوزف اونو حس می کرد ولی وقتی بر میگشت چیزی نمیدید...نزدیک بیست دقیقه در راه بودن و جوزف هنوز اون حس وحشتمناک رو داشت از میان درخت ها نورهایی دیده میشد نورهایی که از چشم حیواناتی که در ان دره بودند انعکاس پیدا میکرد . مایک توجهش به اونها جلب شد و...:وای ی ی ی ی ی ........ پای مایک لیز خورد و به زمین افتاد و چون شیب زیاد بود اون سور خورد به طرف پایین... جوزف دوید تا اونو بگیره ولی نتونست ... مایک خورد به یه سنگ که جلوی راه بود .جوزف مایک رو دید دوید طرفش ولی یه دفعه دستهای زشت و پشمالویی از پشت درخت ها بیرون امد و مایک و گرفتو با خودش برد به داخل جنگل .جوزف از ترس پاهاش سست شد انقدر ترسیده بود که نتونست دستش رو تو رداش کنه و چوبش رو در بیاره... افتاد روی پله ها ... جوزف:نه..نه.. من باید بلند شم الان اونا میان مثل مایک منو میبرن... نباید تسلیم شم او بلند شد نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد. میکشم...می کشمتون جوزف داد میزد .... بعد چند دقیقه دیگه نمیتونست داد بزنه با خودش فکر میکرد سر مایک چه اومده؟ جوزف:سر خودم چی میاد؟ ولی تسلیم نشد ... ترس در وجودش موج میزد ... چوب دستیشو در اورد و روشن کرد بعد شروع کرد به شعر خواندن و به پایین رفتن...
صدا ها هنوز می امد .حیوانات وحشی هم هنوز او را نگاه میکردند .... شاید اونا میدونستند قراره چه اتفاقی بی افته..... -------------------------------------------------------
متذکر شم بجز در مکالمه در هیچ جای دیگه از کلمات محاوره ای استفاده نکردم اگه کردم ببخشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در 1384/10/20 21:16:12 ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در 1384/10/20 21:18:47
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود. مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود. مواظب رفتارت
درهي سكوت، مثل هميشه سرد و تاريك بود...مثل هميشه...سرد، تاريك، و سكوت محض...سكوت مطلق... سالها بود كه كسي پا در اين دره نگذاشته بود...مدتها پيش، چندين گروه از افراد براي كشف راز اين دره، به اعماق آن سفر كرده بودند، ولي هرگز برنگشته بودند...هرگز... دره را مه غليظي كه اعماق آن را به كلي از نظر پنهان كرده بود، پركرده بود... درهي سكوت، در حومهي يك شهر سرسبز و زيباي ماگلي، به نام (( لیتل هنگلتون )) قرار گرفته بود...دور آن را حصاري از فولاد سخت كشيده بودند، و اين روزها هم به آن قفل بزرگي زده بودند كه هيچكس توانايي شكستنش را نداشت...هچكس... ساكنان سر مريلان، به هيچ وجه به جادو و طلسم اعتقادي نداشتند...با وجود اينكه نسل جديدشان و فرزندانشان، همگي بر اين اعتقاد بودند كه دره با جادويي شوم طلسم شده،اما آنها مرتبا ميخواستند اين افكار را از آنها دور كنند... درهي سكوت، كابوس شبهاي بچهها شده بود...تا جايي كه عدهاي از ساكنين، به خاطر همين موضوع، شهر را ترك كرده بودند...اما...اما كابوس هيچوقت آنها را رها نكرد...هيچ وقت... عدهاي از ساكنين كه بر بيخطري اين دره اطمينان داشتند، براي اثبات اين قضيه، شب را آن سوي حفاظ خوابيده بودند، ولي...ولي صبح ديگر زنده نبودند... در شبهايي كه قرص ماه كامل ميشد، دره را صداها و زمزمههايي مبهم فرا ميگرفت...خيلي مبهم و گنگ...بينهايت مبهم... وقتي شهر را تاريكي فراميگرفت، دره بيشتر تاريك بود...وقتي شهر را سكوت محض فرا ميگرفت، دره بيشتر ساكت بود...جز شبهايي كه قرص ماه كامل بود... امشب هم قرص ماه كامل بود...طبق معمول، دره را زمزمههاي مبهم، و بچهها را كابوسهايي مبهم و وحشتناك از دره فراگرفته بود...دره در تاريكي كامل سپري ميكرد...تاريكي... اما اين شب با شبهاي ديگر فرق داشت...امشب، صدايي هم بودكه با وجود اين كه نيمه شب بود، سكوت جادهاي را كه به طرف دره ميرفت را ميشكست...صداهايي شبيه صداي قدمهاي چند نفر...دو نفر...قدمهاي آرام و شمردهي دو نفر... همچنين، صداي كشيده شدن رداهاي دو نفر هم ميآمد...آنها به سمت درهي سكوت پيش ميرفتند... جادوگر اول، با صدايي آرام و ملايم:جوزف...اينجا خيلي بييشتر از اون چيزي كه فكر ميكردم، مشكوكه...خيلي بيشتر... جادوگر دوم، با صدايي نسبتا خشن:مايك...بارها بهت گفتهم...اينجا خيلي اسرارآميزه...هيچكس تا حالا نفهميده چي اون پايينه...هيچ كس...ولي ما ميفهميم...من مطمئنم...چون من...چون ما با تمامي افرادي كه به اون پايين سفر كردهن، فرق داريم... مايك در حالي كه راه ميرفت، به تاييد سر تكان داد...بعد، وقتي به قفل حصار آهني رسيد، چوبدستياش را كه آماده بود، به سمت قفل گرفت، وبا صدايي بسيار آرام ، زيرلب گفت:آلوهومرا...! قفل در باز شد،و جوزف و مايك، وارد محوطهي آن طرف حصار شدند...و به طور مبهمي، متوجه هواي سردتر آن طرف شدند... بعد، با قدمهايي آرام و شمرده، پا در راهي گذاشتند كه به اعماق دره منتهي ميشد ................................ ________________________________________________ قبل از پست زدن،حتما اين قسمت را بخوانيد:1*از نوشتن كلمات محاورهاي ، جز در مكالمهها بپرهيزيد...! 2*سعي كنيد تا حد توان، رولهاتون رو وحشتناكتر و ترسناكتر كنيد...! 3*به توصيف صحنه و فضاسازي، بيشترين اهميت رو بديد...! 4*به هيچوجه طنز استفاده نكنين و شكلك هم نزنين لطفا...درضمن، اصلا از وردهاي مندرآوردي استفاده نكنين و وقتي وردي رو بلد نيستيد، بگيد فلاني زيرلب يه چيزي گفت...! 5*به نكات بالا دقت كنين...! 6*نكتهي بالايي رو حتما رعايت كنين... ............. خب ديگه...منتظر پستاي زيباتون هستم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/3/26 18:01:33 ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/23 0:21:07 ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/20 18:10:48