جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1403 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف دوم



قسمت اول از مجموعه داستانی زاخاریاس و گادفری




اولین روز از آخرین سال تحصیلیم؛ هوا گرم و مرطوب بود. سنگین و خفه. از اون روز های احمقانه ای که دوست داری سریع تر تموم بشه.
زود تر از هر سال وارد سکوی نه و سه چهارم شدم. روی نیمکتی که در انتهای راهرو، دقیقا کنار دیوار آجری سالن قرار داشت نشستم. حدود یک ربع به حرکت قطار مونده بود. بچه های سال اولی همیشه زود تر از بقیه وارد سکو میشن. بعضی هاشون هیجان دارن و بعضی ها استرس؛ ولی چیزی که توی همشون مشترکه خانواده هایی هستن، هرچند نگران ولی با حس غرور و افتخار که برای اولین بار فرزند سال اولی شون رو به هاگوارتس بدرقه میکنن.
پلاستیک خالی ساندویچ مرغ و سیب زمینی که مادرم برام گذاشته بود رو توی سطل آشغال کنارم انداختم. دور دهنم رو پاک کردم و وارد قطار شدم. کوپه های ابتدایی پر شده بودن پس یه کوپه یه خالی توی یک نیمه ی دوم قطار پیدا کردم و نشستم.
چند لحظه به ورودی در خیره موندم که یهو گابریل ترومن از جلوی کوپه رود شد. چشم تو چشم شدیم ولی ولی نایستاد. دقیقا یک لحظه بعد برگشت و وارد کوپه شد.
- هی زاخار ، تویی که پسر. یه لحظه نشناختمت.

اومد و روبروم نشست.

گابریل یه پسر گشاده رو، مهربون و قابل اعتماد بود. الان که دارم این داستان رو میگم باید ارشد شده باشه.
خلاصه . اون روز اولین روز از کلاس سومش بود. حرف زدن باهاش جالب اذیت کننده نبود.
- نبودی ببینی بچه های تیم در به در دنبالت میگشتن. کجا بودی؟
- روی یکی از صندلی های انتهای سالن نشسته بودم؛ نزدیک دستشویی. اتفاقا دیدمشون ولی واقعا حوصله حرف زدن نداشتم.
- گودی چشات داد میزنه دیشب نخوابیدی.
- آره ؛ با عموم یه مسافرت کوتاه رفته بودیم.

چند دقیقه ای حرف زدیم و بعد چشام رو بستم. نگه داشتن اون پلک ها کار بابای سوپرمن هم نبود په برسه به من.

وقتی بیدار شدم حدودا چهل دقیقه گذشته بود. هوای سنگین و مزخرف چند دقیقه پیش جاش رو به هوای تازه ای که از پنجره داخل میومد داده بود. دوتا دختر جدید به کوپه اضافه شده بود. یه دختر سال اولی به شدت ریز نقش با یه اسپینر تو دستاش، سمت چپم و خواهر بزرگ ترش روبروش نشسته بود. خواهره رو میشناختم. سلینا مور. میدونستم خواهر کوچیکش یعنی لیسا دو سال از ابتدایی رو جهشی خونده؛ سال دوم و چهارم. اینا رو میدونم چون با دوست پسر سلینا هم اتاقی بودم.

بعد کمی احوال پرسی، کوپه مون رو که بحث مورد علاقه ی گابریل، یعنی موجودات غیر طبیعی درش جریان داشت به مقصد دستشویی ترک کردم. بعد از قضای حاجت یه بتری آب خریدم و دهن و صورتم رو شستم.
برگشتم و وقتی به ورودی در کوپه رسیدم متوجه جای نیش نسبتا بزرگی روی گردن لیسا شدم. همزمان که به سمت سندلیم حرکت میکردم گابریل گفت:

- لیسا، مشکلی نداره که زاخاریاس هم چیزی که تعریف کردی رو بدونه؟ شاید اطلاعات بدرد بخوری داشته باشه.

لیسا با حالتی معذب:
- نه اصلا. میدونی، تقریبا چهار روز پیش وقتی داشتم از باغ سیب به سمت روستامون حرکت میکردم تو مسیر یه موجودی از پشت بهم حمله کرد. چیزی یادم نمیادی ولی وقتی بیدار شدم این زخم عجیب رو روی گردنم به جا گذاشته بود.

گردنش رو چرخوند و یکم جابجا شد تا بتونم جای زخمش رو ببینم.
گفتم:
- روستا تون کجاست؟
- توی جنوب کوه های پناینز.

کمی به فکر فرو رفتم ولی لیسا رشته ی افکارم رو پاره کرد:
- چیز خطرناکیه ؟؟
- نه اصلا. نمیخواد نگرانش باشی. فقط درسات رو بخون و به حرف ارشدها گوش کن.
- یعنی به معلما گوش ندم؟
- تا وقتی باعث ازدست دادن نمره گروهتون نشه نه. ؛)

بقیه مسیر با گپ و گفت های عادی ادامه پیدا کرد. به مقصد رسیدیم و قطار خالی شد ولی لیسا اسپینرش رو توی کوپه جا گذاشته بود پس برگشت و دوید. توی راهروی قطار وقتی کنار در کوپه ایستاده بود تا نفس بگیره با یه طلسم بیهوش کننده از پشت بهش حمله کردم و قبل از اینکه بیوفته روی هوا گرفتمش.

خنجرم رو کشیدم و با دقت تمام روی زخم گردنش رو یکمی خراش دادم. در حدی که یکی دو قطره خون بیرون بزنه. لبام رو روی گردنش گذاشتم و خونی که از زخمش بیرون زده بود رو مکیدم. در حقیقت خونش برام مهم نبود بلکه ترشحات داخل زخمش مد نظرم بود و بله. مزه ترشیدگی ای که خون آشام ها بعد از مکیدن خون قربانیا شون به جا میذارن کاملا محسوس بود.

چند مورد جالب وجود داشت؛ اولی اینکه چرا این دخترک رو نکشته. و دومی اینکه چرا فقط یکی از دندون های نیشش رو داخل گردنش فرو کرده. آیا یکی از دندوناش رو از دست داده یا اینکه نمیخواسته به عنوان یه خون آشام شناسایی بشه. این یعنی ممکنه بین مردم روستا زندگی بکنه.

اینا سوالاتی بودن که برای رسیدن به جوابشون باید به اون روستا میرفتم. اسپینرش رو از جیبم در آوردم و توی دستش گذاشتم. بغلش کردم و بردمش به سمت ورودی قلعه. به خواهرش گفتم یه خوابدزدک دنبالش بود و بعد از بیهوش کردنش داشت خونش رو میمکید. منم کشتمش و دیگه جای نگرانی نیست. احتمالا تا چند دقیقه دیگه بهوش بهوش میاد.


با تشکر، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1403 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه هرماینی گرنجر!

تلاشت رو تحسین می‌کنم دوشیزه‌ی جوان و بخش‌های جدیدی که پستت اضافه کردی خیلی بهترش کرده بود، ولی نمی‌دونم من بد توضیح دادم یا علاقه‌ای به خوندن نکات گفته شده نداری. چون هم‌چنان بعضی از اشکالات ظاهری که بهت گفتم باقی مونده. از جمله:

اول: همیشه بعد از دیالوگ برای نوشتن توصیفات باید دو بار اینتر زد. نه کم‌تر و نه بیشتر از دو تا. دقیقا دو تا اینتر.

دوم: وقتی آخرین فاعل تو توصیفاتِ قبل از دیالوگ، همون شخصیه که دیالوگ رو به زبون آورده باید یک‌بار اینتر بزنی و وقتی گوینده دیالوگ شخصی به جز آخرین فاعل هست، باید با زدن دو بار اینتر دیالوگ رو بنویسی.

در ضمن چند جا به جای سه نقطه، از چهار نقطه استفاده کرده بودی که اشتباهه. ما فقط سه نقطه داریم.

چالش دومت تایید می‌شه ولی امیدوارم تو کلاس‌های بعدی نکات گفته شده رو رعایت کنی.
هم‌چنین لطفا به پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده مراجعه کن و به ظاهر درستی که پستت با توجه به نکات گفته شده در اونجا داره توجه کن.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1403 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم: دیالوگ نویسی

- شوخیت گرفته؟! یعنی توی این قطار، حتی یه واگن خالی برای ایستادن هم نیست؟! واقعا مسخره‌اس!
چشمانش را چرخاند. کلافه بود، کلافه.
هرماینی زیرلبی غر هایی از سر کلافگی می‌زد، چرا که می‌بایست در آن قطاری که مدام درحال حرکت و وول خوردن بود، بایستد!

- خانم جوان، می‌تونم کمک‌تون کنم؟
- بله لطفا. من نمی‌تونم توی این قطار هیچ واگن خالی‌ای پیدا کنم... حتی برای وایسادن!
- دنبالم بیا.


هرماینی، خانمی که توی قطار خوراکی ‌می‌فروخت رو می‌شناخت، بنابرین به دنبالش رفت. خانم مهربانی بود، نه فقط به‌خاطر اخلاقش، بلکه هم اخلاقش و هم خوراکی‌هایش!
ولی صبر کن.... یه واگن خالی؟ هرماینی همه‌جا را گشته بود.... عجیب بود! نمی‌توانست چیزی را جا انداخته باشد. آن قطار آن‌قدر هم بزرگ نبود!

- خب، بشین و استراحت کن! حتی اگر 10 گالیون هم داشته باشی می‌تونم بهت خوراکی بدم! از لوبیاهای برتی باتز گرفته تا شکلات قورباغه‌ای!


هرماینی تا کلمه‌ی "لوبیا های برتی‌باتز" رو شنید، حالش بهم خورد. از بدشانسی، یک‌بار، طعم لجنش را درآورده بود، لجن با چوب خشک!

- من 6 گالیون دارم. می‌تونین دوتا شکلات قورباغه‌ای بهم بدین؟
- حتما!


با قدم‌هایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغه‌ای برای هرماینی بیاورد. آن‌روز همه‌چیز عجیب بود. خانمی به آن خوش‌اخلاقی و قدم‌هایی از سر عصبانیت؟!

خانم مثلا "خوش‌اخلاق" چیزی را روی صندلی جا گذاشته بود: یک پاکت، پاکت نامه!

هرماینی سعی می‌کرد جلوی خودش را بگیرد تا نامه را باز نکند، ولی امکان نداشت. طبع کنجکاوی، یا شاید هم فضولی هرماینی گل کرده بود و هرماینی تا آن نامه را نمی‌خواند، آرام نمی‌‌گرفت! راهی نداشت که نامه را باز نکند، نداشت!
پس، دستش را دراز کرد و همان موقع صدای باز شدن در شیشه‌ای بلند شد.

- خانم گرنجر، اینم از شکلات‌هاتون! من فعلا میرم تا به بقیه‌ی بچه‌ها خوراکی بفروشم، توعم با شکلات‌هات حال کن!
هرماینی لبخند کجی زد و دست تکان داد. نمی‌توانست با آدمی عجیب که تا آن‌روز مثل خود واقعی‌اش رفتار می‌کرد و حالا، مثل دیگری، کنار بیاید، می‌توانست؟!
بلافاصله بعد از رفتن خانم مثلا "خوش‌اخلاق"، نامه را برداشت. از طرف لرد ولدمورت... به:
بلاتریکس لسترنج؟!

یعنی... یعنی امکان داشت بلاتریکس به این خانم مهربان تغییر شکل داده باشد؟ او یک هیولاست! هیولایی ترسناک!

هرماینی، صدای قدم‌هایش را می‌شنوید. قلب گرنجر توی سینه‌اش گرومپ‌گرومپ صدا می‌داد.
- تو چیکار می‌کنی؟! اون نامه رو بذار زمین!!
تو... تو یه موش کثیف فضول هستی! هرماینی جین گرنجر، اینجا دیگه آخرشه! با هری جون و رون جونت خداحافظی کن! آوادا-
- اکسپلیارموس!
او بلاتریکس لسترنج بود، وفادار ترین مرگخوار به لرد ولدمورت.
هرماینی ترسیده بود. امسال در هاگوارتز، دوباره شروع شده بود.
وحشت، آشوب و جنگ.
او، یک هاگوارتز را نجات داده بود، البته،
فعلا!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝙨𝙢𝙞𝙡𝙚! 𝙘𝙖𝙪𝙨𝙚 𝙡𝙞𝙛𝙚 𝙞𝙨 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙖....𝓢𝓽𝓪𝓰𝓮
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1403 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه هرماینی گرنجر!

دیالوگات خیلی نسبت به پست قبلی بهتر شدن و اگه اشکالات ظاهری‌ای که قبلا برات توضیح داده بودم رو رعایت کرده بودی تایید می‌شدی. ولی هنوزم به نظر میاد نکته سوم دیالوگ که تو پست تدریس اومده رو مطالعه نکردی چون توضیحاتی که اونجا دادم و قبلا ازت خواستم رعایت نشده. متاسفانه تا وقتی تمام نکاتی که بهت می‌گم رو حلش نکنی، نمی‌تونی این چالش رو تایید بشی.

اول: برای دیالوگ بعد از علامت "-" حتما باید یه اسپس بزنی (فاصله بندازی) و بعد شروع به نوشتن دیالوگ کنی. یعنی اینطوری:
- خانم جوان، می‌تونم کمک‌تون کنم؟ (اسپیس بعد از -)

دوم: قبلا هم بهت گفتم که همونطور که باقی علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله می‌گیرن، در مورد سه نقطه هم همینطوره! مثال:
وایسا... یه واگن خالی؟ (اسپیس بعد از...)

سوم: تحت هر شرایطی همیشه وقتی دیالوگ به اتمام می‌رسه و بعدش می‌خوای توصیفات بنویسی، حتما باید بعد از دیالوگ دو بار اینتر بزنی و بعد شروع به نوشتن توصیفات کنی. به این شکل:
- من 6 گالیون دارم. می‌تونین دوتا شکلات قورباغه‌ای بهم بدین؟
- حتما!

با قدم‌هایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغه‌ای برای هرماینی بیاورد. (دو بار اینتر بعد از دیالوگ برای نوشتن توصیفات)


چهارم: لطفا بعد از اتمام پستت حتما یه دور از روی متنت بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی درستش کنی. خصوصا در مورد دیکته اسامی شخصیتا و طلسما اشتباه زیاد داشتی. آواداکداورا، اکسپلیارموس و لرد ولدمورت دیکته درست این کلماته. هروقت شک داشتی کافیه گوگل کنی تا املای درستشون رو پیدا کنی.

پنجم: شکلک‌ها برای دیالوگ طراحی شدن در حالی که توی رولی که نوشتی هیچ‌کدوم از دیالوگات شکلک ندارن و به جاش این توصیفاتت هستن که براشون شکلک گذاشتی. این قضیه برعکسه. لطفا سعی کن برای این که حالت شخص حین بیان دیالوگ مشخص باشه، برای بعضی از دیالوگات شکلک بذاری. و فراموش نکن شکلک هیچ‌وقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. اول باید علائم نگارشی رو در انتهای جمله بذاری و بعد شکلک بیاد.

در نهایت یکم شروع و پایان پستت با عجله رخ داده بود. مثلا اولین جمله پستت مشخص نیست دیالوگه (که در این صورت چرا قبلش "-" نذاشتی؟) یا افکار هرمیونه؟ (که در این صورت چرا توضیح ندادی هرمیون داره اینا رو تو ذهنش می‌گه)


یه سری نکته ریز دیگه هم هستن که فعلا به نظرم همینا رو درست کنی کافیه و فرصت برای یادگیری بقیه بعدا هم هست. نمی‌خوام مجبورت کنم دوباره یه رول جدید بنویسی. اگه بخوای می‌تونی همین رولت رو مجددا ارسال کنی، اما با رفع اشکالاتی که گفتم تا تایید بشی.

چالش دوم رد می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1403 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم: دیالوگ نویسی

شوخیت گرفته؟! یعنی توی این قطار، حتی یه واگن خالی برای ایستادن هم نیست؟! واقعا مسخره‌اس!

-خانم جوان، می‌تونم کمک‌تون کنم؟
-بله لطفا. من نمی‌تونم توی این قطار هیچ واگن خالی‌ای پیدا کنم.
-دنبالم بیا.

هرماینی، خانمی که توی قطار خوراکی ‌می‌فروخت رو می‌شناخت، بنابرین به دنبالش رفت. وایسا...یه واگن خالی؟ هرماینی همه‌جا را گشته بود....عجیب بود!
-خب، بشین و استراحت کن! اگر حتی 10 تا گالیون هم داشته باشی می‌تونم بهت خوراکی بدم! از لوبیاهای برتی باتز گرفته تا شکلات قورباغه‌ای!
هرماینی تا کلمه‌ی "لوبیا های برتی‌باتز" رو شنید، حالش بهم خورد. از بدشانسی، یک‌بار، طعم لجنش را درآورده بود.
-من 6 گالیون دارم. می‌تونین دوتا شکلات قورباغه‌ای بهم بدین؟
-حتما!
با قدم‌هایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغه‌ای برای هرماینی بیاورد. ولی روی صندلی چیزی را جا گذاشته بود. یک پاکت، پاکت نامه!

هرماینی سعی می‌کرد جلوی خودش را بگیرد تا نامه را باز نکند، ولی امکان نداشت. طبع کنجکاوی هرماینی گل کرده بود و هرماینی تا آن نامه را نمی‌خواند، آرام نمی‌‌گرفت!
. پس، دستش را دراز کرد و همان موقع صدای باز شدن در شیشه‌ای بلند شد.

-خانم گرنجر، اینم از شکلات‌هاتون! من فعلا میرم تا به بقیه‌ی بچه‌ها خوراکی بفروشم، توعم با شکلات‌هات حال کن
هرماینی لبخند کجی زد و دست تکان داد. بلافاصله نامه را برداشت. از طرف لرد ولدرمورت...به:
بلاتریکس لسترنج؟!
یعنی...یعنی امکان داشت بلاتریکس به این خانم مهربان تغییر شکل داده باشد؟ او یک هیولاست!

هرماینی، صدای قدم‌هایش را می‌شنوید. قلب گرنجر توی سینه‌اش گرومپ‌گرومپ صدا می‌داد
-تو چیکار می‌کنی؟! اون نامه رو بذار زمین!! آداو-
-اکس‌پلیوموس!
او بلاتریکس لسترنج بود، وفادار ترین مرگخوار به لرد ولدرمورت.
هرماینی ترسیده بود. امسال در هاگوارتز، دوباره شروع شده بود.
وحشت، آشوب و جنگ.


پ.ن:
راستی ببخشید که کوتاه بود پروفسور، هیچی به ذهنم نمی‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1403/4/6 11:50:41
𝙨𝙢𝙞𝙡𝙚! 𝙘𝙖𝙪𝙨𝙚 𝙡𝙞𝙛𝙚 𝙞𝙨 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙖....𝓢𝓽𝓪𝓰𝓮
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1403 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای آلفرد بلک!

توصیفات خوب بودن، از این نظر مشکلی نیست و از چالش اول با موفقیت عبور میکنی. اما یک سری اشکالاتی داری که انتظار دارم این اشکالات برای چالش دوم به طور کامل رفع بشن که اون رو هم با موفقیت بگذرونی.

حالا بدون مقدمه میریم سراغ اشکالاتت!

نقل قول:
بنده خدا رازش رو با خودش اونقدر نگه داشت که در نهایت جنه جلو همه گریفیندوری ها با یه حلقه از پیاز ازش خواستگاری کرد

شکلک هیچ‌وقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. قبل از شکلک باید نقطه یا علامت تعجب رو، بسته به نوع جمله‌ت بذاری.

نقل قول:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم.گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود.یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود،کثیف ترین پیشگوی جهان.گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.

علائم نگارشی، به کلمه قبل می‌چسبن، و با یه اسپیس از کلمه بعد جدا میشن. یعنی به این شکل:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم. گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود. یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود، کثیف ترین پیشگوی جهان. گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.

و اما چیزی که در ادامه میخوام بهت بگم، در مورد پاراگراف‌هات هست. وقتی پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن، بعدش برو پاراگراف بعدی. مثلا این قسمت از پستت:
نقل قول:
روی طاقچه،نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم،دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا،دختر روونا،نفرین شده است مرا از این کار باز داشت.کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت،به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد.دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم.مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.
سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم.انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند.یکی از آنها را ترجمه کردم:احضار اینفری ها

حالت درستش به این شکله:
روی طاقچه، نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم، دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا، دختر روونا، نفرین شده است مرا از این کار باز داشت. کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت، به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد. دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم. مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.

سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم. انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد ،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند. یکی از آنها را ترجمه کردم: احضار اینفری ها


و مورد بعدی... در مورد دیالوگ‌ها، حدس میزنم توی نکات آموزشی پست تدریس، به طور کامل این بخش رو مطالعه نکردی.

نقل قول:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.

-متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست!حلش می کنم!ری_ریپرو!

کسی که کارش رو توجیه کرده، دیالوگ رو هم گفته.
این یعنی باید فقط یک اینتر بزنیم برای نوشتن دیالوگ. یعنی به این شکل:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.
- متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست! حلش می کنم! ری_ریپرو!


بعدش هم که برای نوشتن توصیفات دوتا اینتر میزنی و تغییری در این مورد اصلا نداریم.

نقل قول:
فقط پای کثیفت رو بیرون بزار!

بذار درسته.

منتظر خوندن چالش دومت هستم. خیلی مراقب رفع این مشکلات باش، چون اگر وجود داشته باشن، رد میشی!

چالش اول تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1403 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای زاخاریاس اسمیت!

با این که دقیقا تکلیف خواسته شده نبود، ولی توصیفات خوبی داشتی و دلیلی برای رد کردنت تو این مرحله نمی‌بینم. فقط لطفا به نکاتی که می‌گم توجه کن و توی پست بعدیت حتما رفعش کن. در ضمن حتما نکات آموزشی پست تدریس رو مطالعه کن چون مواردی رو توضیح داده بودم که رعایت نکرده بودی.

اول: علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسیپس (فاصله) از کلمه بعدی جدا می‌شن. برای نمونه به جملات و علائم نگارشی همین پست توجه کن تا متوجه منظورم بشی. از طرفی دو تا از دیالوگات رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. وقتی جمله‌ت تموم می‌شه باید حتما با علائم نگارشی بهش پایان بدی.

دوم: لطفا بعد از اتمام نوشتن رولت، حتما یه دور برگرد و از روش دوباره بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی تصحیحش کنی. هم‌چنین چند تا اشتباه املایی داشتی از جمله مطمئن و عجیب و غریب که لازم دونستم بهش اشاره کنم.

سوم: سعی کن رولت رو طوری بنویسی که مجبور به توضیحات بیشتر با پرانتز نشی. یعنی هرچیزی که لازم می‌دونی بعنوان توضیحات اضافه بیاری رو کافیه در قالب توصیف توی پستت بگنجونی.

چهارم: مجبور نیستی برای هر دیالوگ لزوما از افعالی مثل "گفت، پاسخ داد، پرسید و..." استفاده کنی. در این مورد حتما نکته سوم دیالوگ تو پست تدریس رو بخون. به طور خلاصه اگه بخوام بگم، وقتی فاعل آخرین توصیفاتت قبل از دیالوگ، متعلق به همون شخصیه که دیالوگ رو بیان کرده، با زدن یک‌بار اینتر و نوشتن دیالوگ خواننده متوجه می‌شه که دیالوگ رو همون شخص به زبون آورده (پس نیازی به این که صریحا بگی فلانی گفت نیست). اما وقتی شخصی که دیالوگ رو می‌گه متفاوت از شخصیه که آخرین توصیفات در موردشه، با زدن دو اینتر دیالوگ رو می‌نویسیم. اینطوری فقط با تعداد اینتر به راحتی به خواننده می‌فهمونی دیالوگ رو چه کسی بیان کرده بدون این که مجبور به تکرار افعالی مثل "گفت" باشی.

برای مثال، نقل قول زیر رو با توضیحاتی که تو نکات اول تا چهارم دادم اصلاح می‌کنم:

نقل قول:
در حالی که دستاش رو دور بازوم حلقه میکرد ، خودش رو بهم چسپوند گفت :
- از نگاهت معلومه که دنبال چیز خاصی میگردی ددی . (با لحن کش دار)

در حالی که دستاش رو دور بازوم حلقه میکرد، خودش رو بهم چسبوند.
- از نگاهت معلومه که دنبال چیز خاصی میگردی ددی!

کلمه آخر رو از قصد با لحن کش داری گفت.


چالش اولت تایید می‌شه!


دوشیزه هرماینی گرنجر!

ازت می‌خوام که برگردی و حتما پست تدریس رو مجددا مطالعه کنی چون نکاتی که در مورد دیالوگ گفته شده رو رعایت نکردی. فراموش نکن که همیشه وقتی بعد از دیالوگ می‌خوای شروع به نوشتن توضیحات و توصیفاتت کنی، باید حتما دو بار اینتر بزنی و توصیفات رو بنویسی!

از طرفی باید بهت بگم که قوانینی که در مورد سایر علائم نگارشی وجود داره در مورد سه نقطه هم صدق می‌کنه. یعنی همونطور که سایر علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس (فاصله) از کلمه بعد جدا می‌شن، در مورد سه نقطه هم این مورد صدق می‌کنه. ضمنا اگه می‌خوای از هردوی ؟ و ! به طور متوالی استفاده کنی ترتیب درستش ؟! هست و نوشتن !؟ اشتباهه. این دو مورد رو تو نقل قول زیر برات اصلاح می‌کنم تا کامل متوجه بشی.

نقل قول:
نوشته های طلایی روی بلیت، زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. سکوی نُه و سه چهارم...یعنی چی!؟

نوشته های طلایی روی بلیت، زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. سکوی نُه و سه چهارم... یعنی چی؟!

متاسفانه مجبورم چالش دومت رو رد کنم چون این چالش مربوط به دیالوگ می‌شه و متاسفانه تعداد دیالوگ‌های پستت بسیار کمه و خام به نظر می‌رسه. لطفا دوباره تلاش کن و این‌بار گفتگویی پربارتر رو بین شخصیت‌ها شکل بده تا بتونم تاییدت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور مودی در 1403/4/3 22:17:49
ویرایش شده توسط پروفسور مودی در 1403/4/3 22:19:57
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1403 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم:

نوشته های طلایی روی بلیت، زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. سکوی نُه و سه چهارم...یعنی چی!؟
هرماینی به مردمی نگاه کرد که سوار قطار می‌شوند، یا با کله توی دیوار می‌روند! شاید...سکوی نُه و سه چهارم همان‌جاست؟
سعی کرد همان‌طور که چمدانش را به دنبال خود می‌کشد، با کله توی دیوار برود. احمقانه بود، اما حداقل به چشمانش اعتماد داشت! چشمانش را بست. به دیوار حجوم آورد و....

چشمانش را باز کرد و بلافاصله، فک‌ش آویزان شد. آنجا دیوار بود...مگر نه!؟
قطار را دید. خودش بود، هاگوارتز اکسپرس!

بعد از تحویل دادن چمدان، در واگن ها را یکی‌یکی باز کرد. دنبال واگنی بود که خالی باشد، حداقل بتواند توی واگن بایستد! همه‌ی واگن ها پر بودند،
جز یکی.

-سلام...می‌تونم اینجا بشینم؟
کسی جوابی نداد. سکوت مطلق و بازهم سکوت مطلق.
هرماینی، از آنجایی که واگن خالی دیگری نبود، تصمیم گرفت همان‌جا بنشیند. دلش شور می‌زد، اما...چه چیزی بدتر از خوردن طعم لجن لوبیا های برتی باتز می‌توانست باشد؟ خب، تقریبا هیچی! مگر اینکه توی واگنت لرد ولدرمورت نشسته باشد، که محال است.
صدای خرناس های هم‌واگنی هرماینی، او را وحشت زده کرده بود. تقریبا شب شده بود. امشب، شب چهاردهم بود. ماه، کامل بود و هرماینی می‌توانست از پنجره، ماه درخشان را ببیند. درخشان...
صدایی خس‌خسو هرماینی را از جا پراند:
-خانم جوان؟
-ب...بله!؟
-لطفا از واگن بروید بیرون.
-ولی...جای دیگه‌ای توی این قطار نیست!
-گفتم لطفا!
صاحب آن صدای خس‌خسو چطور جرات کرده بود با دوشیزه‌ای جوان چنین رفتاری داشته باشد؟ هرماینی با عصبانیت در واگن را بست.
برای بار آخر به واگن نگاه کرد.
چشمانی زرد و نافذ، بدنی پشمالو و دندان‌هایی تیز.
هم‌واگنی او، یک گرگینه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝙨𝙢𝙞𝙡𝙚! 𝙘𝙖𝙪𝙨𝙚 𝙡𝙞𝙛𝙚 𝙞𝙨 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙖....𝓢𝓽𝓪𝓰𝓮
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1403 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
برخی از محتوا های این متن برای همه مناست نیست



ساعت هشت و چهل دقیقه ی بعد از ظهر
خیابان دیاگون ؛ هیچ وقت اولین باری که اینجا اومدم رو یادم نمیره . مردم شاد و خندون و بعضیا ناراحت از وضع مالی کم برخودارشون . اینجا میشد همه جور آدم رو پیدا کرد ولی الان ، در اواسط تعطیلات تابستانی کمتر دانش آموزی اینجا پرسه میزنه . حتی اونایی که وسایل شوخی و تفریح میخرن هم هرچی لازم داشتن رو تا حالا گرفتن .

منم به خاطر عموم اینجا بودم . مثل اینکه یه امانتی تپل مپل دست یکی از مغازه دارهای این خیابون داشت . خودش نمیتونست بیاد چون سر بریدن کله ی یه خون آشام تو طبقه ی دوم هتل-دیاگون تحت تعقیبه . پرونده هنوز ادامه داره و اون موقع یه لحظه رو هم نمیتونست برای مراحل اداری شکارچیان موجودات ماوراطبیعه تلف کنه پس در رفت . حد اقل این چیزیه که خودش میگه .

به هر حال من الان اینجام و دارم دنبال این نشونی عجیب قریب که با جغد برام فرستاده میگردم .

تقریبا به ورودی کوچه ی ناکتورن رسیده بودم که یه دختر نو جوون با پوست سفید زرد ، لباس بدن نمای سیاه و موهای مش جلوم رو گرفت .

در حالی که دستاش رو دور بازوم حلقه میکرد ، خودش رو بهم چسپوند گفت :
- از نگاهت معلومه که دنبال چیز خاصی میگردی ددی . (با لحن کش دار)
- آره اگه دستت رو از توی جیب پشت شلوارم در بیاری . میدونی ، معمولا کیف پولم رو اونجا نمیذارم . مخصوصا وقتی نزدیک همچین مکان داغونی راه میرم .

- بس کن دیگه انقدر بد اخلاق نباش . بگو چی میخوای شاید بتونم همین یه شبو کمکت کنم ؛ البته اگه تو هم کمکم کنی .

همون لحظه ای که شکمم رو لمس کرد تا بهم نزدیک تر بشه ، بوی احمقانه ی ادکلن سحرآمیزش توی دماغم جفتک انداخت . معمولا ***** ها برای ترغیب هدفشون از اینجون عطر و بو ها استفاده میکنن و عموما با یه احساس خوشآیند همراهه ولی اینیکی فرق داشت . در مراحل ساختش کمی جادوی سیاه به کار رفته بود . میتونستم اثرش رو با جادوی تجسم محیطم حسش کنم . احتمالا حدف مطیع کردن طرف مقابل بود نه ترغیبش .

قطعا قرار نبود بهش بگم برای چی اینجام و حدود بیست دقیقه وقت اضافه داشتم پس بهش گفتم :

- دنبال کتاب هنر آهنگری شرق میگردم .

اگه میخواستم این کتاب رو قانونی بخرم هزینه سنگینی روی دوشم می افتاد پس اگه اینجا یکیش رو گیر میاوردم با یه تیر دو نشون زدم .

بلافاصله جواب داد :

- البته که داریمشش . اتفاقا کارگاه پدرم همین بغله . بیا بیا دیکه ، زود باش .

همون طور کشون کشون وارد کوچه ناکتورن شدیم . معماری ساده ، پیچ در پیچ و قدیمی داشت . قطعا از قدیمی ترین بخش های این خیابون و شاید هم قدیمی تر از کل این خیابون . بوی نم دیوار ها ، جرم کثیفی لابلای ترک ها و باریکی مسیر ها هم اینو تصدیق میکرد .

در حالی که دست هاش رو دور بازوم حلقه کرده بود منو این طرف و اون طرف میکشید . از مسیر های پچ در پیچ تر از خود کوچه ی اصلی حرکت میکرد . قطعا این کوچه بهترین جا برای فرار از دست مامورای کنترل فروشندگی جادویی بود . حتی مطمعنم بخشی از یه مسیر صاف رو دور زدیم . احتمالا میخواست منو گیج کنه تا نتونم راحت مسیر برگشن رو حفظ کنم . ولی چرا انقدر ضایع .

بعد ده دقیقه حرکت به یه کوچه ی بنبست رسیدیم . وارد شدن به اونجا واسه ی هر احمقی که فکرش رو بکنی هم احمقانه بود .
روی دیوار سمت چپ رد خونی بود که تلاش زیادی برای پاک کردن رد خونش شده بود و میشد از زمین نمور و خاکیش بوی زنگ آهن رو به وضوح حس کرد . ( خون مزه و بوی آهن شدیدی میده ) انتهای کوچه سمت راست یه در وجود داشت که نور چراق کناری روی سطح قرمز رنگش چوبش پشتک وارو میزد .

- میدونی ، کسب کار پدرم حتی بین بقیه کسب و کارهای اینجا غیر قانونی محسوب میشه پس تعجب نکن اگه همچین جایی کار میکنه .

کنجکاوی این که همچین دختر ساده ای میخواست با چه روشی خفتم کنه داشت وسوسم میکرد .
در نهایت وارد کوچه شدم .

به وسطاش که رسیدیم گفت :
- همینجا وایسا

جلوی در رفت و تق تق ، تتق تق در زد . در باز شد و یه پسر درشت هیکل با یه چوبدستی ریزه میزه که به سمتم گرفته بود بیرون اومد .

دختره هم چوب دستیش رو در آورد و به سمتم گرفت . طول چوبدستیش حدودا دو برابر اون گنده بک بود ولی انگار یکم خشک چوبدستی رو توی دستش نگه داشته بود . ظاهرا مهارت چندانی نداشت . شاید با بقیه دوست بود شاید هم خانواده . ولی همین نکته برام کافی بود که توجهم رو بذارم روی اون غولتشن کنار در و دو نفری که سر کوچه ایستاده بودن .
نیازی نبود برگردم تا بفهمم دو نفر دیگه هم پشت سرم هستن . اونقدری وقت داشتم تا جادوی تجسم محیطم رو توی فضا گسترش بدم . (توی این پست ، نزدیک به آخراش توضیح دادم که این جادو چیه )

دختره گفت :
- چیزی که قولش رو داده بودم پشت سرته .

چیزی جز چوبدستی همراه اون دو نفر نبود پس بر نگشتم تا نگاه کنم .

- نمیخوای یه نگاهی بندازی ؟
- نیازی نیست .
- نمیخوای باور کنم که میدونی پشت سرت دو تا آدم مسلح هست ؟

صبر کرد تا برگردم ولی بی حرکت ایستادم و به چشمای خرماییش خیره شدم .

- بجنب ؛ لباسات و هرچی که داری رو در بیار و بنداز کنار دیوار .
- ( دو لحظه مکث ) اگه نیارم ؟

اون گنده لاته یه طلسم خشک کننده به سمتم شلیک کرد ؛ ولی قرار نبود غافلگیر بشم . دستام رو جلو آوردم و با جادو سرعت حملش رو کم کردم . کمرم رو به عقب خم کردم و به یه حالت افقی رسوندم تا طلسمش دیگه بهم نخوره . وفتی طلسمش رسید بالای سرم ، با تمام سرعت به سمت یکی از دو نفر پشت سر هدایتش کردم و شترق اولی افتاد زمین . دختره یه قدم عقب رفت ؛ صاف ایستادم .

دومین نفری که پشتم بود با حرکت دست از مجاور بازوی مخالفش به سمت راست طلسم شکاف دهنده به سمتم فرستاد و منم یه چی شبیه همون رو با چوب دستیم به سمتش فرستادم . نمیتونستم ماهیت جادوش رو تشخیص بدم پس جادوی شکافنده ی خودم رو به در همون اندازه به سمتش فرستادم . دو تا طلسم هلالی شکل یه هم برخورد کردند و موجی ایجاد شد که با کور کردن زاویه دید بین من و حریفم به فرصت حمله به اون وینی خرس گیریزلی رو داد .

همزمان با من که چوب دستیم رو در آوردم اون هم یه سپر محافظ جلوی خودش درست کرد . دربرابرش من با هدایت جادوی رعد و برقم به سمت محفظه فلزی چراغ کنار در که تو اون لحظه پشت غول بیابونی قرار داشت ، و برگشت دادنش به کمر اون وینی پو کارش رو یه سره کردم . اضافه میکنم که میتونستم به نخاعش بزنم و تا مغزش رو کباب کنم ولی اجرای حکم اعدامش وظیفه ی من نبود و نیست .

دخترک یه قدم دیگه هم به عقب رفت .

نمیدونم چرا ولی نفر پشت سرم داشت با یه چیزی که بالای سرش نگه داشته بود به سمتم میدوید . برگشتم ؛ دستش یه چاقوی تیز به تیغه ی باریک و بلند بود . نزدیک نزدیک شد ؛ دوتا دستم رو بالا آوردم و همزمان با حرکت چاقوی اون به سمت پایین ، چوبدستیم رو ول کردم ؛ دستش رو گرفتم و با یه تای اوتوشی مثل خربزه لندنی کوبیدمش زمین . (tai-otoshi) (سرچ کنید . فن جودوعه)

برای اطمینان یه لگد نه چندان آروم با نوک پا به یه سانت بالای گوشش زدم . دیگه تکون نخورد . دختره در حالی که از پشت ، ساعد دست راستش رو گرفته بود جلو اومد گفت :

- میدونستم خیلی قوی هستی . ولی تو که هیچوقت یه دختر خانوم خوشگل و بی دفاع رو نمیزنی مگه نه ؟
- معلومه که نه

زارت . یه مشت خابوندم تو لپ چپش .
- دختر آره ولی **** نه .
به نظرم خیلی محکم نزده بودم ولی با همون یه ضربه پخش زمین شد . داشتم میرفتم که پام به یه چیزی خورد . یه چوبدستی شکسته . احتمالا به خاطر همین بود که با خنجر بهم حمله کرده بود . موج انفجار از بهم خوردن جادو هامون باعث شکستن چوبدستیش شده بود ولی هستَش که ریسه ی قلب اژدها بود سالم موند . برداشتمش ، از کوچه خارج شدم و نشونی بنبست رو به اولین مامور دادم . باید عجله میکردم . فقط شیش دقیقه تا ساعت مقرر وقت داشتم .


با تشکر ، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/4/3 18:21:51
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/4/4 0:20:25
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1403 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه هاندا!

نکاتی که بهت گفتم رو رعایت کردی. خیلی بهتر شد. پست خیلی خوبیم نوشتی.

البته کاش توی دیالوگات یدونه فاصله بین خط ( - ) و جمله هم رعایت می‌کردی ولی اشکالی نداره چون توی پستت تمام نکات اصلی رو رعایت کرده بود.
مطمئنم‌ این نکته هم توی پستای بعدیت رعایت خواهی کرد.


پس چالش دومت هم تایید شد!


تبریک می‌‌گم؛ کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رو با موفقیت به پایان رسوندی. برای ادامه‌ی مراحل جادو آموختگی به کلاسای بعدی مراجعه کن. یعنی:

* کلاس معجون‌سازی (پروفسور اسنیپ) » آموزش شخصیت‌پردازی
* کلاس گیاه‌شناسی (پروفسور اسپراوت) » آموزش طنز و جدی‌نویسی
* کلاس پرواز و کوییدیچ (مادام هوچ) » آموزش خلاقیت


هوشیاری دائم رو فراموش نکن جادوآموز جوان... و زنده بمون! موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.