شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سلام داداشي جونم. خوبي؟ من كه عاليم. داداش ، نميدوني امروز چه اتفاقاتي برام افتاد. امروز عمو اسنيپ ( من بهش ميگم عمو ) به خاطر من 50 امتياز به ريونكلا داد. نميدوني چه قدر عمو منو دوست داره. ولي مطمئنم اون به خاطر قدرت شما داره اين كار ها رو ميكنه. نميدوني چه قدر امروز روز خوبي بود. تازه ، كاپيتان تيم جديدم هم به من گفت كه ميتونم مهاجم باشم. يادته من هميشه اون موقع ها ميگفتم كه دوست دارم جست و جوگر باشم؟ من از كاپيتان پرسيدم كه ميتونم باشم يا نه ، اما كاپيتان بهم گفت ليگ بعدي شايد بذارم جست و جوگر باشي. من بازيكن خوبي هستم. راستي ، ريونكلا خيلي خوبه. اونا ، با اينكه من سال اولي هستم ، ولي با من مهربان هستم. من توي هاگوارتز دوستان زيادي دارم. اما دشمناني هم دارم. ميخواي بدوني دشمنم كيه؟ لونا. ميدوني ؟ اون دختر خوبيه ، اما همش بهم ميگه تو زيادي داري پررو ميشي. چون برادرت آلبوسه. اما من به حرفاش اهميت نميدم. اما جديدا با هم دوست شديم. واي! داشت يادم ميرفت. امروز با يه سال اولي ديگه آشنا شدم. البته توي هافلپافه. اما خيلي خوبه. اون دوست خوبيه و من ازش خوشم مي ياد. هووم...امروز سر درس پرفسور مك گونگال ، من يه آبنبات چوبي خوردم. اما پرفسور منو دعوا نكرد. همه به من چشم غره رفتند. اما ريونكلايي ها خوشحال بودن كه پرفسور ، ازشون به خاطر من امتياز كم نكرده! سر درس تغيير شكل ، بايد گربه را به ملخ تبديل ميكرديم. خيلي كيف داد. من كارمو نسبتا خوب انجام دادم. اما ليلي ، گربه اش را به يك سوسك تبديل كرده بود! خيلي جالب بود. راستي ، چرا ديگه برام نامه نمينويسي؟ خسته شدم. اصلا اگه نامه ننويسي من هم ديگه برات نامه نمينويسما. همچنان منتظر جواب نامه ات هستم. دوستت دارم. آريانا.
من ابدا قصد دخالت در نامه های خانوادگی و باز کردن مهر و موم اون ها رو ندارم ها ! ولی لازم دیدم بگم این نکته رو ، توی نامه از شکلک استفاده نمیشه ! این نکته کلی بود ! ممنون و موفق باشید !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/4/8 15:28:12
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
سلام بابا . کروشیو ! یکی از دوستای اسلیترینیم که کله اش کچل بود و فکر می کنم شصت سالی هست که تجدید شده ، وقتی فهمید من پسر توئم ، گفت این ورد رو برات بفرستم ، گفت خوشت میاد . منم فرستادم به امید اینکه خوشت بیاد . بابا ، دیشب هدویگ مُرد. آل نشست روش . هدویگم مُرد. منم با آل دعوا کردم و گفتم که اون خیلی بدجنسه ، آل هم بدون اینکه احترام برادر بزرگترشو نگه داره بهم زبون درازی کرد و جنازه ی هدویگ رو داد گلگ خورد و روده هاشو پاشوند رو شیشه ی خوابگاه و یه چیز فندق مانند ازش زد بیرون و همین چیزایی که تو رول هر گلگی پیدا میشه . بعدشم آل دوباره زبونشو درآورد و گفت که اون وزیره و من هیچکاری نمی تونم بکنم . و من هیچکاری نتونستم بکنم چون اون وزیر بود . به هر حال ، جواب نامه رو با یه هدویگ دیگه برام بفرست .
پ.ن به لیلی : هوگو رو انداختمش جلو بید کتک زن ، دیگه منتظرش نباش .
پ.ن به مامان : زن دایی هرمیون دیروز اومد مدرسه و به من گفت که بهتون بگم زن دایی فلور و خاله اختر دلاکور می خوان دختردایی ویکتوار رو شوهر بدن ، می خوان بدنش به پسر شمسی دلاکور که میشه پسر عمه ی عموی زن برادر زن دایی فلور ، و چون این یه ازدواج فامیلیه ممکنه بچشون عین تدی جونور از آب دربیاد . خلاصه گفت که بهت بگم یه سپر مدافع بهش بزنی.
پ.ن به تدی : تو که باز خونه ی مایی ! اتاقمو بهم نریز ! برو خونه خودتون !
نویسنده:چارلی ویزلی گیرنده: تمام مراجعین به پستخانه هاگزمید
اخطار! ای مردم گرامی! لطفا از زدن پست ها و نامه های فرا ارزشی (مانند چند پست آخر)در این پستخانه خودداری فرموده و برای کسب اطلاعات بیشتر علاوه بر مراجعه به روزنامه های کثیرالنتشار به پست شماره 13 این تاپیک مراجعه کنید! لازم به ذکر است پست های فاقد ارزش و زیادی دارای ارزش از این به بعد پاک میشود! با تشکر!
نقل قول:
فرستنده:رییس جغد دانی گیرنده : جادوگران گیر تمبر:ندارد. دوستان گرامی. دگر بس است،افزون بر این خار و خز است. روزی یدونه جغد داریم برای نامه های شما بفرستیم یک مقدار مراعات کنید. باشد که جغدانی ما پرجغد تا نامه های شما را برسانیم.
با تشکر رییس.
چشمم روشن!رییس؟!شما ناظری یا مدیر؟!دیگه نبینم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات چون نیستی اینجا برام من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
دوستان گرامی. دگر بس است،افزون بر این خار و خز است. روزی یدونه جغد داریم برای نامه های شما بفرستیم یک مقدار مراعات کنید. باشد که جغدانی ما پرجغد تا نامه های شما را برسانیم.
با تشکر رییس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ، شناسه ، شناسه.
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
بابا من دیگه از نامه اداری خسته شدم به سبک مهران مدیری مینویسم شما اومدین تا حالا مدرسه جادوگری تهران
در و دیوار نم کشیده بیان درست کنین , از سقف اب میچکه شده نیاگارا , پول ثبت نام از بچه ها نمیگیریم پول کتاب ها جدا !!, کف سالن سوراخ شده قد یه تشت , پول گاز را باید بدهیم پول معلم ها جدا , استاد پیشگویی نداریم یکی بفرسنید ,
سلامی گرم به ابگرم کن بوتان سلام به دوست عزیز و بیوفایم نوربرتا!چرا بی وفا؟خوب معلومه چون که تو ,تویی که اول ورود من به سایت میگفتی برو گریفندور گیریفندور مال شجاعاست حالا خودت رفتی ریونکلا. اخه چرا نوربرتا؟مگه گریفندور چش بود؟یادته ما توی تالارمون کنار اون بخاری با هم شطرنج بازی میکردیم؟اخه چرا رفتی؟ گریفندور بدون تو نمیشه نوربرتا حالا من و هدویگ چی کار کنیم؟ وقتی هدویگ این خبر هولناک رو شنید همون جا غش کرد و افتاد! تو چرا ما رو ول کردی رفتی؟ یعنی ریون از گریف خیلی بهتره؟ نه اصلا این طور نیست گریفندور جاییه که همه ی شجاعان و دلیران جمع شدن مثل این که هم شجاع بودیا؟! اخه چرا رفتی؟تالار بدون نفس های اتشین تو هیچه! قرار شده بعد از تعطیلات حالت رو جا بیاریم من و هدویگ. تو ما رو ول کردی و رفتی پیش لونا! برای چی تو دوستای گریفیت رو ول میکنی؟مگه اون جا چه خبر بود؟ برگرد نوربرتا هنوزم دیر نشده! امیدوارم این نامه به دستت نرسه اخه گفته بودی که نمیخوای کسی فعلا چیزی از طریق کسی بفهمه که تو از گریفندور رفتی به ریونکلا تا این که خودش چشمش به گروهت بیفته. اما...تو باید برگردی!
از نوشته های بلاتریکس لسترنج در ازکابان به لرد سیاه :
سرورم،دیواره های زندان بشدت سرد هستند.تمام بدنم درد می کند مچ دستانم از جای زنجیر هایی که به قفس بسته شده زخم شده اند.من و رودولف و انتونین در تالار سوم در میان سه قفس بسته شده ایم.لوله های اب از میان دیواره های مرطوب عبور کرده و هرازگاهی صدایی ناشی از رسوب می دهد.موهایم در اطرافم پراکنده شده و لبهایم خشکی زده اند.سروروم،تحمل همه ی این مصیبت ها به خاطر شماست ،به خاطر بازگشت شما،اگر بیرون بودم ....!اما نه.من پست نیستم ،مثله افرادی که عذرخواهی کردند و بازگشتند.لباس هایم پاره شده اند و زانوانم از اولین باری که دیوانه ساز ها قفس را روی زمین کشیدند زخم شده و مدام خونریزی می کند.اما تحمل این ها برایم اسان است زیرا طعم خش انتقام را در زیر دندان هایم حس می کنم.خیلی ها دیوانه شده اند،احساس می کنم من هم کم کم به مرز های جنون نزدیک می شوم.موهایم در اطراف صورتم پراکنده شده و برق چشمانم به یک برق که حاکی از عطش انتفام است تبدیل شده است.سرورم،میله های اهنین قفس بشدت سردند و پاهای من که با زنجیر به دیواره های ان وصل شده بیش از بیش سرد می کند.اما اینلذت بخش است زیرا مرا بیاد گرمایی می اندازد که بعد از انتقام خواهم چشید.!احساس خوبی ندارم گویی به مرز های جنون نزدیک می شوم.جنونی بر اساس اگاهی کامل وقتی که ناگاهی کامل هست.گاهی اوقات با خود می اندیشم که شاید دنیای جنون دنیای زیبایی باشد دنیایی که در ان دیوانگی موج می زند احساسات انطور که می خواهی پرورش پیدا می کنند و همه چیز را می دانی در حالی که هیچ چیز نمی دانی.!سرورم ..بلاخره بیرون می ایم،می دانم که باز می گردید،فکر می کردم لوسیوس برای بازگرداندن شما کاری انجام دهد ولی گویی اون....اما وقتی در اخرین ملاقات قبل از این که ممنوع الملاقات بشم شنیدم پیتر تلاش در بازگرداند شما دارد بسیار متعجب گشتم وقتی این نامه بدست شما برسد من حتی از نوشتن نامه هم معزول میشوم!.به هرحال شما باز می گردید و من اماده ی خدمت به شما خواهم بود
و این نامه همچنان در کیسه ی نامههای ممنوعه ی پست خانه ی هاگزمید است!
چه خبرا ؟ بچه ها چطورن ؟ خانوما !!!!! هاگوارتز چه خبر
ما هم اینجا امن و امانیم مدرسه ما که تو ایران (جاش سیکرته !!) خوب میچرخه یه سایت هم زدن مدیرا به نام جادوگران بیا توش سربزن ......
امسال 78-1 سال اولی داشتیم کفت برید نه ؟ حالا چرا -1 میخوای بدونی ؟
باشه قضیه از این قراره که .... (اه جوهرم تموم شد دارم با تهش مینویسم ) قضیه از این قراره که میدونی ما برای رد کردن بچه ها از دریاچه اونا رو با قایق میبریم اون روز قایقرونمون نیومده بود بچه ها مجبور بودن شنا کنن ما به همه طلسم شنا یاد گرفتن زدیم و رسوندیمشون ولی نفهمیدیم یکی رو کوسه خورده !!!! ولی وقتی که ما داشتیم آخر پاییز جوجه ها رو میشموردیم فهمیدیم یکی کمه بعد از تحقیقاتمون معلوم شد بــــله طرف رو کوسه نوشجان کرده
خوب من دیگه حرفی ندارم از این به بعد نامه نده E-mail برن برام
فرستنده:خانواده فلامل(نیکلاس) گیرنده:خانواده ویزلی(مالی وآرتور و پرسی)
تولد پرسی آرتورویزلی: آه ای آرتور بعد از دریافت این کارت دعوت بسیار خرسند شدم که بر ما منت نهادی و ما را به این محفل گرم و تولد سومین بچه خود پرسی عزیزم دعوت کردی،گرچه تا آخرین لحظه موعود به تو سفارش کردم که یکی کمه ،دو تا بسه،سومیش هوس... نه ببخشید...خلاصه تنها حرف تو این بود که تا سه نشه بازی نشه،اما بعد ها تا هفت پیش رفتی. اما دوست عزیزم بدان که اگر میخواستی دل من و پرنل را در راستای فرزند بسوزانی کور خواندی ،زیرا ما از کودکستان هم شده هشت عدد سفارش دادیم تا چشت در بیاید.
مالی ویزلی: اوه مالی (بپا به من نمالی)از هم اکنون مزه بسیار لذیذ کیکهای تو را در زیر لبانم حس میکنم،میدانم که مقل همیشه برای تولد بهترین فرزند ناخلفت! بهترین غذاها و جشنها را فراهم میکنی.گرچه هر بار که به خانه تو می آییم پرنل به خاطر تعریف از تو دستپختت تا سه روز با من قهر میکند اما این را بادن که روز قبلش تا جایی که بتوانم از دستپختش تعریف میکنم تا چشمانت از حدقه در بیاید و نتوانی ما را برای چندمین بار به دعوا بیاندازی.
پرسی ویزلی: و اما تو ای پسرم! بدان که راه کج هیچگاه به منزل نمیرسد،هر گاه که قدمی در راه نادرست قرار دادی لحظه ای فکر کن و اگر برخلاف عقیده ات بود سریع برگرد. این را بادن که تو هم اکنونو در سنین جوانی هستی و راههای بسیاری را بایستی بپیمایی و تجربه هر کاری درست است که نیکوست اما راهی سخت و خطرناک است. تولدت در روز 30 اردیبهشت(20 می) بسیار دل انگیز است ،گرچه میدانم هر گز این رو ز را از یاد نمیبری اما به خاطر داشتهب اش که روز تولدها علاوه بر اینکه روز زیبایی برای شادی! است،اگر از سال قبلت مانند امسال که خیلی خنگ بودی استفاده نکنی روزی اسف بار است.
در آخر تولد پرسی را به کل خانواده شما و کلیه جادوگران تبریک میگویم باشد که همیشه خرسد باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ، شناسه ، شناسه.
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
سلام دایی ، دفعه ی پیش ، همینجا برات نامه فرستادم . یادته؟ جوابمو دادی ... با هم قرار گذاشتیم تو هاگزمید ، لی جردن هم اومد ، یادته؟ گفتی خانم نوریس رو از سقف آویزون کنم؟ یادته؟ خانم نوریس بعد از اون اتفاق مرد ... فیلچ هم از دوری خانم نوریس سکته کرد و مرد . دایی من بازم از اون ولدم های تاشو لازم دارم . دایی تو نیستی دیگه ، ... پس کی برمیگردی؟ دایی ... مم...من ... دایی... دایی من ارشد شدم ، خب ببخشید ! دامبل ارشدم کرد خب ، باور کن عین دایی پرسی نشدم! دایی به ریش مرلین قسم من اصلا ارشد خوبی نیستم ! پس چرا به آل چیزی نمیگی ؟ اون ارشد خیلی خوبیه ! دایی من ننگ خانواده نیستم دایی ! نه دایی استخونای فرد تو گور نمی لرزه ! گوش کن ! دایی من میرم امروز استعفام رو میچپونم تو ریش دامبل ! قول میدم ! دایی تو رو مرلین چوبدستی نکش ! دایــــــــی !