جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- کوچه دیاگون
- [[chat]] المپیک دیاگون
جزئیات کاربر

امروز واقعا خیلی درمانده شده بودم.اول از همه جلسه محفل ققنوس بود که باید در آن شرکت میکردم.بعد از آن به سراغ گلخانههایم در هاگوارتز رفتم تا برای ترم جدید آمادهشان کنم و اکنون خسته و کوفته پس از آنکه در میدان لرنس ظاهر شده بودم به سوی خانه گام برمیداشتم.در افکار خود غوطهور بودم.پس از طلاق گرفتن از نیکلاس به نزد پدر و مادر پیرم برگشته بودم.پدر و مادری که با دل و جان من را بزرگ کرده بودند و خودشان به تنهایی ارزش دنیا را بیان میکردند.به ابتدای کوچه خانهمان رسیده بودم.ناگهان یادم آمد که باید برای مینروا نامه بنویسم و از او در مورد کارها و برنامههای ترم آینده هاگوارتز کمک بخواهم.تقریبا به خانه ام سیده بودم که با صحنه عجیبی مواجه شدم.تمامی چراغهای خانه خاموش بود..تاریکی توانسته بود بر اندک روشنایی خانه ما فائق شود.دوان دوان به سوی خانه گام برداشتم.امکان نداشت که پدر و مادرم با آن حال و با بیماری مهلکشان از خانه بیرون روند همانطور که از دو سال پیش نیز نیامده بودند.هیچ اثری از برخورد و درگیری نیز دیده نمیشد.از پرچین خانه عبور کردم و به دم در ورودی رسیدم.در فرسوده گویی تا ابد قفل بود.ناامیدانه آنها را فریاد زدم ولی جوابی از آن سوی در نشنیدم.چوبدستی کوتاه خود را درآوردم و به سمت قفل در گرفتم.با گفتن ورد آلوهومورا در با صدای تلقی باز شد.هنگامی که وارد شدم نامهای با پاکت پوستی زرد که بر روی زمین افتاده بود توجهم را به خود جلب کرد.خیلی عجیب بود من صبح تمامی نامهها را خودم تحویل گرفته بودم.معمولا دیگر هیچ جغدی نامهای را پس از ظهر به خانه ما نمی آورد.درز نامه را باز کردم.آرم وزارتخانه در بالای نامه نشان میداد که این نامه رسمی است ولی اینجا چرا؟
نه…این امکان نداشت.پدر و مادر من هیچ جرمی را مرتکب نشده بودند که به خاطر آن به آزکابان فرستاده شوند.آنها در دو سال گذشته حتی از خانه خارج نشده بودند چه برسد به اینکه قصد انجام فعالیتی را بر علیه وزارتخانه را داشته باشند.به سرعت از خانه خارج شدم و به سوی پرچین رفتم تا در آنسوی آن بتوانم خود را غیب کرده و در آستانه در وزارتخانه ظاهر شوم.بعد از تجربه حس غریب غیب شدن که هنوز پس از این همه سال نتوانسته بودم که به آن عادت کنم بوی آشنای کود را در اطرافم احساس کردم.هنگامی که چشمانم را گشودم در مقابل خود کیوسک تلفن قرمز رنگی به من خوشامد گفت.تا زمانی که به زیرزمین وزاتخانه وارد شدم و چوبدستی خود را تحویل نگهبان وزارتخانه دادم هیچ چیزی را در اطرافم درک نکردم.با عجله از وی مکان ریاست ویزنگاموت را پرسیدم.خیلی جالب بود برای اولین بار در طول تاریخ وزاتخانه ریاست ویزنگاموت بر عهده خود وزیر بود.با شتاب به سوی اتاق اسکریم جیور شتافتم.پس از آنکه محترمانه به در کوبیدم او را در اتاق تنها یافتم در حالی که در جلوی آتش شومینه خود ایستاده بود و گویی قصد رفتن داشت.دیگر پس از مرگ دامبلدور او را ندیده بودم.تمامی موهای یال مانند او سپید شده بود.پس از تعارفات معمولی و همیشگی که بین ما رد و بدل شد از او دلیل محکوم شدن والدینم را خواستم.او لبخندی زد و با طمأنینه گفت:
-آنها واقعا عالی عمل کردند.طوری که حتی فرزند آنها که عضوی از محفل ققنوس است(در اینجا مقداری در گفته خود وقف ایجاد نمود تا از گفتا ر خود نهایت لذت را ببرد.)نتوانسته متوجه همکاری وی با اسمشونبر شود.
-ولی من مدارکی دارم که میتواند به شما اثبات کند والدین من طی دو سال گذشته هرگز با کسی ارتباط نداشتند و علاوه بر آن به دلیل مریضی خود از خانه خارج نشدند.
-بسیار خب.من هم اکنون در حال رفتن به آزکابان بودم.مشتاقم که مدرک خود را در آنجا ارائه دهید.
-بسیار خب من هم آماده رفتن هستم.
سپس هردوی ما خود را به پودر پرواز سپردیم تا خود را به سردر آزکابان برسانیم.
زمانی که ظلمات اطراف آزکابان را دیدم بیاختیار بر خود لرزیدم و نگرانتر از اینکه والدین من در چه وضعی قرار دارند.ناگهان اسکریم جیور متوقف شد و من که نتوانستم خود را کنترل کنم تنه سختی به وی زدم.او در حالی که شانه خود را میمالید نگاه شماتت باری به من انداخت و گفت:
-بسیار خب من آماده هستم تا مدرک شما را مشاهده کنم.
-ولی اینجا؟بهتر نیست که به داخل ...
-من فکر نمیکنم.اگر مدرکی هست بهتر است اینجا به من ارائه دهید اگر هم که نه..
-چرا.لطفا چند لحظه صبر کنید.
سپس نمونه کوچکی از قدح اندیشه را که دامبلدور قبل از مرگش به استادانش هدیه داده بود را درآوردم و گفتم:
-این در اختیار شما.هر لحظه از دسال گذشته را مشاهده کنید و ببینید که والدین من کجا بودهاند.
او قدح را از دست من گرفت و به دقت خود قدح و مایعش را بررسی کرد تا متوجه شود آیا آن خاطرات تقلبی هستند یا خیر.مسافتی را از من دور شد و شروع به دیدن برخی از خاطرات کرد.من به تخته سنگی در ان نزدیکی تکیه دادم و با اطمینان منتظر معذرت خواهی وی و بازگشت والدینم شدم.
پس از مدتی او در حالیکه صورتش برافروخته شده بود و عرق از پیشانیاش سرازیر شده بود شروع به سخن گفتن کرد:
-من واقعا از شما و آقا و خانم اسپراوت عذر خواهی میکنم.این به دلیل دادن اطلاعات غلط توسط یکی از جاسوسان ما است.من واقعا..
-احتیاجی به معذرت خواهی نیست.فقط خواهش میکنم دستور دهید آنها را آزاد کنند تا بتوانم انها را هر چه سریعتر به خانه برسانم .همان طور که دیدید آنها بسیار مریض هستند.
او در حالی که قدح اندیشه را با یک دستش به من میداد و با دست دیگر عرق صورتش را به وسیله چوبدستی پاک میکرد گفت:
-بسیار خب.همین الان آزادشان میکنم.باز هم عذرخواهی میکنم.
و من در تاریکی وهمآور اطراف آزکابان منتظر والدینم ایستادم.چون هرگز دوست نداشتم که قدم به آن مکان شوم بگذارم...
نه…این امکان نداشت.پدر و مادر من هیچ جرمی را مرتکب نشده بودند که به خاطر آن به آزکابان فرستاده شوند.آنها در دو سال گذشته حتی از خانه خارج نشده بودند چه برسد به اینکه قصد انجام فعالیتی را بر علیه وزارتخانه را داشته باشند.به سرعت از خانه خارج شدم و به سوی پرچین رفتم تا در آنسوی آن بتوانم خود را غیب کرده و در آستانه در وزارتخانه ظاهر شوم.بعد از تجربه حس غریب غیب شدن که هنوز پس از این همه سال نتوانسته بودم که به آن عادت کنم بوی آشنای کود را در اطرافم احساس کردم.هنگامی که چشمانم را گشودم در مقابل خود کیوسک تلفن قرمز رنگی به من خوشامد گفت.تا زمانی که به زیرزمین وزاتخانه وارد شدم و چوبدستی خود را تحویل نگهبان وزارتخانه دادم هیچ چیزی را در اطرافم درک نکردم.با عجله از وی مکان ریاست ویزنگاموت را پرسیدم.خیلی جالب بود برای اولین بار در طول تاریخ وزاتخانه ریاست ویزنگاموت بر عهده خود وزیر بود.با شتاب به سوی اتاق اسکریم جیور شتافتم.پس از آنکه محترمانه به در کوبیدم او را در اتاق تنها یافتم در حالی که در جلوی آتش شومینه خود ایستاده بود و گویی قصد رفتن داشت.دیگر پس از مرگ دامبلدور او را ندیده بودم.تمامی موهای یال مانند او سپید شده بود.پس از تعارفات معمولی و همیشگی که بین ما رد و بدل شد از او دلیل محکوم شدن والدینم را خواستم.او لبخندی زد و با طمأنینه گفت:
-آنها واقعا عالی عمل کردند.طوری که حتی فرزند آنها که عضوی از محفل ققنوس است(در اینجا مقداری در گفته خود وقف ایجاد نمود تا از گفتا ر خود نهایت لذت را ببرد.)نتوانسته متوجه همکاری وی با اسمشونبر شود.
-ولی من مدارکی دارم که میتواند به شما اثبات کند والدین من طی دو سال گذشته هرگز با کسی ارتباط نداشتند و علاوه بر آن به دلیل مریضی خود از خانه خارج نشدند.
-بسیار خب.من هم اکنون در حال رفتن به آزکابان بودم.مشتاقم که مدرک خود را در آنجا ارائه دهید.
-بسیار خب من هم آماده رفتن هستم.
سپس هردوی ما خود را به پودر پرواز سپردیم تا خود را به سردر آزکابان برسانیم.
زمانی که ظلمات اطراف آزکابان را دیدم بیاختیار بر خود لرزیدم و نگرانتر از اینکه والدین من در چه وضعی قرار دارند.ناگهان اسکریم جیور متوقف شد و من که نتوانستم خود را کنترل کنم تنه سختی به وی زدم.او در حالی که شانه خود را میمالید نگاه شماتت باری به من انداخت و گفت:
-بسیار خب من آماده هستم تا مدرک شما را مشاهده کنم.
-ولی اینجا؟بهتر نیست که به داخل ...
-من فکر نمیکنم.اگر مدرکی هست بهتر است اینجا به من ارائه دهید اگر هم که نه..
-چرا.لطفا چند لحظه صبر کنید.
سپس نمونه کوچکی از قدح اندیشه را که دامبلدور قبل از مرگش به استادانش هدیه داده بود را درآوردم و گفتم:
-این در اختیار شما.هر لحظه از دسال گذشته را مشاهده کنید و ببینید که والدین من کجا بودهاند.
او قدح را از دست من گرفت و به دقت خود قدح و مایعش را بررسی کرد تا متوجه شود آیا آن خاطرات تقلبی هستند یا خیر.مسافتی را از من دور شد و شروع به دیدن برخی از خاطرات کرد.من به تخته سنگی در ان نزدیکی تکیه دادم و با اطمینان منتظر معذرت خواهی وی و بازگشت والدینم شدم.
پس از مدتی او در حالیکه صورتش برافروخته شده بود و عرق از پیشانیاش سرازیر شده بود شروع به سخن گفتن کرد:
-من واقعا از شما و آقا و خانم اسپراوت عذر خواهی میکنم.این به دلیل دادن اطلاعات غلط توسط یکی از جاسوسان ما است.من واقعا..
-احتیاجی به معذرت خواهی نیست.فقط خواهش میکنم دستور دهید آنها را آزاد کنند تا بتوانم انها را هر چه سریعتر به خانه برسانم .همان طور که دیدید آنها بسیار مریض هستند.
او در حالی که قدح اندیشه را با یک دستش به من میداد و با دست دیگر عرق صورتش را به وسیله چوبدستی پاک میکرد گفت:
-بسیار خب.همین الان آزادشان میکنم.باز هم عذرخواهی میکنم.
و من در تاریکی وهمآور اطراف آزکابان منتظر والدینم ایستادم.چون هرگز دوست نداشتم که قدم به آن مکان شوم بگذارم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/8/18 23:40:36
فریا
جزئیات کاربر

دیدم یه نفر داره با سرعت تمام به طرف من میاد .
هر چه می گذشت بهتر قیافش رو تشخیص می دادم او را در جایی دیده بودم.
بله او گانن هارست(ایگور همانطور که می دانی من همان استیو لئوناردوم که اسم مستعارم جاگسن اونه . گانن هارست هم همون گانن هارست توی اشباحه) بود.
گانن:ارباب...
گفتم : چیه؟
گفت: همین الان گروهی از اشباح به ما حمله کردند.
به این صورت در آمدم:
آنی(خواهر دارن که زن من هم هست. بعد از اینکه با دارن ملاقات کرده بود تو مخش کردم که اون یه خواب بوده و به داریوس پسرمان هم گفتم که شبح واره ها خوبند نه اشباح و دوباره خون خودم را به اون منتقل کردم و این بار شبح واره کامل کرده بودمش) از تو خونمون صدایم زد:
استیو بیا غذا.
گفتم : باشه الان.
به گانن گفتم : بعد از غذا با داریوس میاییم بیرون تا با تو بریم به جنگ با اشباح.
گفت:باشه پس من منتظرت می مونم.
رفتم تو خانه.
به به عجب غذاهایی سر سفره بود.
شروع کردم به خوردن غذا.
گفتم : به به عجب نیمرویی درست کردی آنی.
آنی : الکی از هر انگشتم که هنر سرازیر نمیشه؟
گفتم:معلومه دیگه.فکر کردی باسه چی شوهرت شدم.
آنی : بقیه غذات رو بخور.
گفتم : الان یکی گفت که یه تجارت نون و آب دار اومده سراغم . اگه نذاری الان برم از دستم پریده ها.
آنی :
آنی : باشه برو.
گفتم : داریوس هم باید بیاد.
آنی گفت: نه اون مدرسه داره.
گفتم : نه باید بیاد ...
آخر آنی رو راضی کردم که داریوس هم با خودم ببرم.
داریوس گفت : بابا این اشباح حالا کجان؟
گفتم : الان می فهمیم.
تا داریوس گانن رو دید پرید بقل گانن و گفت : عمو گانن.
گانن:
گفتم : این کارها چیه داریوس؟
در همین لحظه داریوس از بقل گانن اومد پایین.
راه افتادیم و به سمت لندن راه افتادیم .
جنگ خیلی سختی بود ولی بالاخره با زیرکیها و نقشه هایم توانستیم آنها را شکست بدیم .
موقع برگشتن به نیویوریک گویل رو دیدم.
گویل : سلام جاگسن.
گفتم : سلام گویل .
گویل : اینها کین؟
گفتم : این پسرمه و با دست به داریوس اشاره کردم .
گفتم : این هم دوستمه و این بار به گانن.
گویل با داریوس و گانن دست داد و سپس گفت:الان کار و بار کارخانه خیلی خوبه . من یه چکش سازی زدم . تو هم یه کارخانه ای بزن.
به این حالت در آمدم:
بعد از یک ساعت:
گفتم : آهان بوق سازی می زنم.
تمامی ملت:
گفتم : گانن تو داریوس رو ببر خونه من بعد از زدن این بوق سازی میام.
گانن و داریوس به سمت نیویورک رفتند و من گویل به لندن رفتیم.
(فکر کنم که خودت هم در جریان کارخانه بوق سازی باشی یه مدت کار بوقم گرفت و سود زیاد کردم ولی بعد یه دسته جن و کفتر(جغد) ریختن و کارخانم رو داغون کردند پس به نیویورک برگشتم)
وقتی به دم خانه ام رسیدم دیدم یه چیزی روی در چسبانده شده.
روی ورق این چنین نوشته بود:
به خاطر احداث مکانهای ارزشی خانوادیتان دستگیر شدند.
امضا : بادراد ریشو
___________________________________
در وزارت خانه
گفتم : باید آزادشون کنین.
بادراد:نهههههههههههه.
گفتم : اونها بی گناه هستن من تاپیک کارخانه رو ارزشی زدم.
پس از یه عالمه گریه که نزدیک بود وزارت رو سیل ببره باداراد پی به قدرت من برد و داریوس و آنی را آزاد کرد.
هر چه می گذشت بهتر قیافش رو تشخیص می دادم او را در جایی دیده بودم.
بله او گانن هارست(ایگور همانطور که می دانی من همان استیو لئوناردوم که اسم مستعارم جاگسن اونه . گانن هارست هم همون گانن هارست توی اشباحه) بود.
گانن:ارباب...

گفتم : چیه؟
گفت: همین الان گروهی از اشباح به ما حمله کردند.
به این صورت در آمدم:
آنی(خواهر دارن که زن من هم هست. بعد از اینکه با دارن ملاقات کرده بود تو مخش کردم که اون یه خواب بوده و به داریوس پسرمان هم گفتم که شبح واره ها خوبند نه اشباح و دوباره خون خودم را به اون منتقل کردم و این بار شبح واره کامل کرده بودمش) از تو خونمون صدایم زد:
استیو بیا غذا.
گفتم : باشه الان.
به گانن گفتم : بعد از غذا با داریوس میاییم بیرون تا با تو بریم به جنگ با اشباح.
گفت:باشه پس من منتظرت می مونم.
رفتم تو خانه.
به به عجب غذاهایی سر سفره بود.
شروع کردم به خوردن غذا.
گفتم : به به عجب نیمرویی درست کردی آنی.
آنی : الکی از هر انگشتم که هنر سرازیر نمیشه؟
گفتم:معلومه دیگه.فکر کردی باسه چی شوهرت شدم.
آنی : بقیه غذات رو بخور.
گفتم : الان یکی گفت که یه تجارت نون و آب دار اومده سراغم . اگه نذاری الان برم از دستم پریده ها.
آنی :
آنی : باشه برو.
گفتم : داریوس هم باید بیاد.
آنی گفت: نه اون مدرسه داره.
گفتم : نه باید بیاد ...
آخر آنی رو راضی کردم که داریوس هم با خودم ببرم.
داریوس گفت : بابا این اشباح حالا کجان؟
گفتم : الان می فهمیم.
تا داریوس گانن رو دید پرید بقل گانن و گفت : عمو گانن.
گانن:
گفتم : این کارها چیه داریوس؟
در همین لحظه داریوس از بقل گانن اومد پایین.
راه افتادیم و به سمت لندن راه افتادیم .
جنگ خیلی سختی بود ولی بالاخره با زیرکیها و نقشه هایم توانستیم آنها را شکست بدیم .
موقع برگشتن به نیویوریک گویل رو دیدم.
گویل : سلام جاگسن.
گفتم : سلام گویل .
گویل : اینها کین؟
گفتم : این پسرمه و با دست به داریوس اشاره کردم .
گفتم : این هم دوستمه و این بار به گانن.
گویل با داریوس و گانن دست داد و سپس گفت:الان کار و بار کارخانه خیلی خوبه . من یه چکش سازی زدم . تو هم یه کارخانه ای بزن.
به این حالت در آمدم:
بعد از یک ساعت:
گفتم : آهان بوق سازی می زنم.
تمامی ملت:
گفتم : گانن تو داریوس رو ببر خونه من بعد از زدن این بوق سازی میام.
گانن و داریوس به سمت نیویورک رفتند و من گویل به لندن رفتیم.
(فکر کنم که خودت هم در جریان کارخانه بوق سازی باشی یه مدت کار بوقم گرفت و سود زیاد کردم ولی بعد یه دسته جن و کفتر(جغد) ریختن و کارخانم رو داغون کردند پس به نیویورک برگشتم)
وقتی به دم خانه ام رسیدم دیدم یه چیزی روی در چسبانده شده.
روی ورق این چنین نوشته بود:
به خاطر احداث مکانهای ارزشی خانوادیتان دستگیر شدند.
امضا : بادراد ریشو
___________________________________
در وزارت خانه
گفتم : باید آزادشون کنین.
بادراد:نهههههههههههه.
گفتم : اونها بی گناه هستن من تاپیک کارخانه رو ارزشی زدم.
پس از یه عالمه گریه که نزدیک بود وزارت رو سیل ببره باداراد پی به قدرت من برد و داریوس و آنی را آزاد کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
جزئیات کاربر

تق تق تق...تق تق تق...گومپ گومپ
کورن نگاه متفکرانه ای به در و سپس خونه میندازه.نفس عمیقی میکشه و با چهره ای درهم دوباره به سوی در میره.
تق تق تق...تق تق
کورن با ناامیدی به در تکیه میده و روی زمین میشینه.
او به ساعتش نگاهی میندازه و با دست به زمین میکوبه.
-اه همش تقصیر باباست...بهش گفتما...الان آبروم میره...فکرشو بکن دوستام بیان ببینن من اینجوری دم در نشستم دارم غصه میخورم...آخه کجا رفتن...نکنه...!!!
کورن عقب عقب میره و با سرعت به سمت در حرکت میکنه
-آقای اسمیت
گومپ...
کورن با دست صورتش رو که به نظر میرسید در اثر برخورد با در به شدت کبود شده بود میگیره
-من از طرف وزارت سحر و جادو مزاحم شما شدم میخواستم...
کورن که حسابی کفری شده بود فریاد میزنه
-به من ربطی نداره چی میخوای...حتما نتیجه کاریابی رو آوردی نه؟
-اهم...نه من میخواستم بهتون بگم که خانواده تون الان بازداشت شده اند و دادگاهشون فردا برگزار میشه اگه مایلید میتونید در این دادگاه شرکت کنید.
-چی؟بازداشت...منظورتو نمی فهمم!!!
کورن شروع کرد به خندیدن و باعث شد صورت مامور توی هم بره.
-ببینید آقا وظیفه ی من این بود که این خبر رو به شما بدم...اگر میدونستم اینجوری حقیر میشم یه جغد براتون میفرستادم...به هر حال بازم میگم اگه مایلید فردا ساعت 16 در دادگاه شماره ی 5 محاکمه خانواده تون انجام میشه...
ترق...
قبل از اینکه کورن بتونه حرفی بزنه مامور غیب میشه...
کورن دوباره به سمت در رفت و روی پله ها نشست و سعی کرد فکرشو روی موضوع متمرکز کنه
-یعنی چی؟داداگاه؟اونم بابا و مامان من؟آخه چرا؟بی دلیل که نمیشه !!!
کورن کم کم احساس کرد پلکاش قدرت مقاومت ندارن و به خواب رفت...
-----------------------------------
-آخخخخخخ...ولم کن جغد لعنتی چرا نوک میزنی؟!
کورن نگاهی به ساعتش انداخت...ساعت 5 عصر بود...کورن دادگاه رو از دست داده بود...
کورن دستشو به سمت پای جغد برد و نامه رو برداشت...
-مهر و موم وزارت خونه ست...حتما در مورد دادگاست...
کورن نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن نامه
-جناب آقای کورن اسمیت خانواده ی شما به جرم جاسوسی بر ضد وزارت سحر و جادو امروز توسط دادگاه وزارت به زندانی شدن در زندان آزکابان محکوم شدند...
امضا براد استفینگ
کورن نامه رو با دستش مچاله کرد...دوباره نامه رو باز کرد و از اول خوند...
خشت...
کورن نامه رو پاره کرد و به سمتی انداخت...نفس عمیقی کشید...
ترق...
او وارد وزارت خانه شد و به سمت مامور حراست رفت...
-من میخوام با مسئول دادگاه های وزارت خونه صحبت کنم...
-شما؟ چه کارش دارین
-چه کارش دارم؟هه واقعا که...برای اینکه نشون بدید وزارت خونه داره فعالیت میکنه یه مشت آدمو بی گناه رو بیخود و بی جهت میندازید تو آزکابان...
مامور حراست به شدت برافروخته شد و دستش رو به سمت چوبدستیش برد...
-اوران صبر کن...آقا شما اینجا چه کار دارید؟!چرا سر و صدا میکنید؟
مامور حراست که با دیدن آن مرد حالت چاپلوسانه ای به خودش گرفته بود گفت:آقای سیرنرز من به ایشون گفتم...
سیرنرز:ایشون خودشون زبون دارن میتونن حرف بزنن اوران
کورن با بی تفاوتی نگاهی به در و دیوار وزارت خونه انداخت
-آقای محترم مثل اینکه اصلا حواستون نیست...من دارم با شما صحبت میکنم
-من صحبتی با شما ندارم من فقط با مسئول دادگاه ها صحبت میکنم
-مسئول دادگاه ها خود من هستم
کورن ناگهان از جاش پرید و با چهره ای که از شدت عصبانیت برافروخته شده بود به سمت سیرنرز حمله ور شد
استاردیوم...
کورن شدیدا با دیواری سخت و نامرئی برخورد کرد و به زمین افتاد...
-حرفت چیه؟این کارا برای چیه؟
کم کم اعضای وزارت خونه جمع شده بودند و عده ای مامور هم آماده بودند تا به کورن حمله کنند ولی با دستور سیرنرز متوقف شدند...
-خودتون دلیلشو بهتر میدونی...من بخاطر خانواده ام اومدم که بیخود و بی جهت به آزکابان فرستاده شدن
-آه آقای اسمیت پس شما پسرشون هستید؟
سیرنرز دستشو به سمت کورن دراز کرد...کورن دستشو کنار زد و خودش بلند شد
-آقای اسمیت حرفتون چیه؟ حتما خیلی مهم بوده که حاضر شدید اینقدر خودتونو کوچیک کنید
کورن نگاهی به صورت خودخواه سیرنرز انداخت...او با حقیرانه ترین حالتی که بلد بود تفی بر روی صورت سیرنرز انداخت...
سیرنرز چوبدستی شو دوباره به صورت کورن گرفت و منتظر عکس العمل دیگه ای از کورن بود
-دوباره میبینمتون آقای سیرنرز
کورن خواست دوباره تف کنه ولی قبل از اونکه کاری انجام بده سیرنرز طلسمی به سمتش فرستاد...
---------------------------------------------
آقای اسمیت بلند شید...
صدای هیاهوی جمعیت پیچیده بود...
-شما به دلیل توهین به یکی از مسئولان وزارت سحر و جادو به زندان ابد در آزکابان محکوم میشوید
کورن احساس کرد صدای مادرش در گوشش پیچیده
کورن...کورن نمیخوای بلند شی....
همه تصاویر سریعا از جلوی چشمان کورن دور شد
چهره دلسوز مادرش در جلوی چشمانش ظاهر شد...
-کورن پاشو چقدر میخوابی؟!
-ولی...دادگاه...الان من...
پدر کورن عینکشو از روی چشمش برداشت و برای تمیز کردنش با چوبدستی بهش ضربه زد
-همش یه سوء تفاهم ساده بود...به دلیل تشابه اسمی...دیروز اومدن و ما رو با خودشون بردن...ما هم به مسئولان وزارت خونه گفتیم که یه نفر بفرستن تا به تو خبر بده...
کورن هنوز منگ بود...صورتش هنوز به علت برخورد با در درد میکرد...
کورن نگاه متفکرانه ای به در و سپس خونه میندازه.نفس عمیقی میکشه و با چهره ای درهم دوباره به سوی در میره.
تق تق تق...تق تق
کورن با ناامیدی به در تکیه میده و روی زمین میشینه.
او به ساعتش نگاهی میندازه و با دست به زمین میکوبه.
-اه همش تقصیر باباست...بهش گفتما...الان آبروم میره...فکرشو بکن دوستام بیان ببینن من اینجوری دم در نشستم دارم غصه میخورم...آخه کجا رفتن...نکنه...!!!
کورن عقب عقب میره و با سرعت به سمت در حرکت میکنه
-آقای اسمیت
گومپ...
کورن با دست صورتش رو که به نظر میرسید در اثر برخورد با در به شدت کبود شده بود میگیره
-من از طرف وزارت سحر و جادو مزاحم شما شدم میخواستم...
کورن که حسابی کفری شده بود فریاد میزنه
-به من ربطی نداره چی میخوای...حتما نتیجه کاریابی رو آوردی نه؟
-اهم...نه من میخواستم بهتون بگم که خانواده تون الان بازداشت شده اند و دادگاهشون فردا برگزار میشه اگه مایلید میتونید در این دادگاه شرکت کنید.
-چی؟بازداشت...منظورتو نمی فهمم!!!
کورن شروع کرد به خندیدن و باعث شد صورت مامور توی هم بره.
-ببینید آقا وظیفه ی من این بود که این خبر رو به شما بدم...اگر میدونستم اینجوری حقیر میشم یه جغد براتون میفرستادم...به هر حال بازم میگم اگه مایلید فردا ساعت 16 در دادگاه شماره ی 5 محاکمه خانواده تون انجام میشه...
ترق...
قبل از اینکه کورن بتونه حرفی بزنه مامور غیب میشه...
کورن دوباره به سمت در رفت و روی پله ها نشست و سعی کرد فکرشو روی موضوع متمرکز کنه
-یعنی چی؟داداگاه؟اونم بابا و مامان من؟آخه چرا؟بی دلیل که نمیشه !!!
کورن کم کم احساس کرد پلکاش قدرت مقاومت ندارن و به خواب رفت...
-----------------------------------
-آخخخخخخ...ولم کن جغد لعنتی چرا نوک میزنی؟!
کورن نگاهی به ساعتش انداخت...ساعت 5 عصر بود...کورن دادگاه رو از دست داده بود...
کورن دستشو به سمت پای جغد برد و نامه رو برداشت...
-مهر و موم وزارت خونه ست...حتما در مورد دادگاست...
کورن نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن نامه
-جناب آقای کورن اسمیت خانواده ی شما به جرم جاسوسی بر ضد وزارت سحر و جادو امروز توسط دادگاه وزارت به زندانی شدن در زندان آزکابان محکوم شدند...
امضا براد استفینگ
کورن نامه رو با دستش مچاله کرد...دوباره نامه رو باز کرد و از اول خوند...
خشت...
کورن نامه رو پاره کرد و به سمتی انداخت...نفس عمیقی کشید...
ترق...
او وارد وزارت خانه شد و به سمت مامور حراست رفت...
-من میخوام با مسئول دادگاه های وزارت خونه صحبت کنم...
-شما؟ چه کارش دارین
-چه کارش دارم؟هه واقعا که...برای اینکه نشون بدید وزارت خونه داره فعالیت میکنه یه مشت آدمو بی گناه رو بیخود و بی جهت میندازید تو آزکابان...
مامور حراست به شدت برافروخته شد و دستش رو به سمت چوبدستیش برد...
-اوران صبر کن...آقا شما اینجا چه کار دارید؟!چرا سر و صدا میکنید؟
مامور حراست که با دیدن آن مرد حالت چاپلوسانه ای به خودش گرفته بود گفت:آقای سیرنرز من به ایشون گفتم...
سیرنرز:ایشون خودشون زبون دارن میتونن حرف بزنن اوران
کورن با بی تفاوتی نگاهی به در و دیوار وزارت خونه انداخت
-آقای محترم مثل اینکه اصلا حواستون نیست...من دارم با شما صحبت میکنم
-من صحبتی با شما ندارم من فقط با مسئول دادگاه ها صحبت میکنم
-مسئول دادگاه ها خود من هستم
کورن ناگهان از جاش پرید و با چهره ای که از شدت عصبانیت برافروخته شده بود به سمت سیرنرز حمله ور شد
استاردیوم...
کورن شدیدا با دیواری سخت و نامرئی برخورد کرد و به زمین افتاد...
-حرفت چیه؟این کارا برای چیه؟
کم کم اعضای وزارت خونه جمع شده بودند و عده ای مامور هم آماده بودند تا به کورن حمله کنند ولی با دستور سیرنرز متوقف شدند...
-خودتون دلیلشو بهتر میدونی...من بخاطر خانواده ام اومدم که بیخود و بی جهت به آزکابان فرستاده شدن
-آه آقای اسمیت پس شما پسرشون هستید؟
سیرنرز دستشو به سمت کورن دراز کرد...کورن دستشو کنار زد و خودش بلند شد
-آقای اسمیت حرفتون چیه؟ حتما خیلی مهم بوده که حاضر شدید اینقدر خودتونو کوچیک کنید
کورن نگاهی به صورت خودخواه سیرنرز انداخت...او با حقیرانه ترین حالتی که بلد بود تفی بر روی صورت سیرنرز انداخت...
سیرنرز چوبدستی شو دوباره به صورت کورن گرفت و منتظر عکس العمل دیگه ای از کورن بود
-دوباره میبینمتون آقای سیرنرز
کورن خواست دوباره تف کنه ولی قبل از اونکه کاری انجام بده سیرنرز طلسمی به سمتش فرستاد...
---------------------------------------------
آقای اسمیت بلند شید...
صدای هیاهوی جمعیت پیچیده بود...
-شما به دلیل توهین به یکی از مسئولان وزارت سحر و جادو به زندان ابد در آزکابان محکوم میشوید
کورن احساس کرد صدای مادرش در گوشش پیچیده
کورن...کورن نمیخوای بلند شی....
همه تصاویر سریعا از جلوی چشمان کورن دور شد
چهره دلسوز مادرش در جلوی چشمانش ظاهر شد...
-کورن پاشو چقدر میخوابی؟!
-ولی...دادگاه...الان من...
پدر کورن عینکشو از روی چشمش برداشت و برای تمیز کردنش با چوبدستی بهش ضربه زد
-همش یه سوء تفاهم ساده بود...به دلیل تشابه اسمی...دیروز اومدن و ما رو با خودشون بردن...ما هم به مسئولان وزارت خونه گفتیم که یه نفر بفرستن تا به تو خبر بده...
کورن هنوز منگ بود...صورتش هنوز به علت برخورد با در درد میکرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

رون بر روی مبل راحتی کنار شومینه دراز کشیده بود و در حال ورق زدن روزنامه ی پیام امروز بود که ناگهان جغدی مثل موشک s370 وارد اتاق شد و به صورت شگفت انگیزی بر روی دست رون فرود آمد .
رون به سر تا پای جغد نگاهی انداخت و بعد نامه ای آبی رنگ را از پای جغد باز کرد ،( بعد از بازکردن جغد دوری زد و از پنجره بیرون رفت ) .
سپس بر روی پشت خوابید و به متن نامه زل زد پس از خواندن نامه
چند لحظه این طوری شد ----------->
رون ...رون...چرا این طوری شدی (
)
رون : هااا...هیچی تو این نامه نوشته من تو المپیاد ریاضی جادوگران مقام اول رو کسب کردم ؟
جینی : همون امتحانی که گفتی همه شو ده بسیت سی چهل کردی !
رون : آها !
در همین هنگام جینی جیغی کشید و به سمت آشپز خانه رفت و این خبر را به مالی داد .
مالی :
...
مالی ملاقه رو پرت کرد به طرف گاز و دوید به سمت رون .
رون سرش رو بلند کرد و دید که یک نفر داره به طرفش میاد ، جا خالی داد و ...
مالی با دماغ رفت تو دیوار و ...
یک ساعت بعد
مامان من دارم میرم ...
مالی : کجا ...
رون : ایتالیا ...
مالی : کجا ؟
رون : اایتالیا
- برای چی ؟
چون که من المپیاد ریاضی جادوگران اول شدم برای یک ماه باید برم ایتالیا ...
مالی : مامان بمیره ...
...
------------------------------------------------------------------------
یک ماه بعد
-------------------------------------------------------------------------
رون ... بدو بدو از اتوبوس شوالیه پیاده شد و به سمت خونه رفت ، وقتی به خونه رسید دید یک دونه از این آرمهای close زدن روی در
رون ------>
رون کیفشو گذاشت زمین و با صدای تیکی غیب شد و جلوی در وزارت خونه ظاهر شد .
در وزارت خانه
رون رفت جلو و یقه ی در بان رو گرفت و گفت مسئول کلوزی وزارت خونه کیه .
در بان : م..م...مسئولش آقای دکتر مهندس نورممد هستش ،
اتاقش تو زیر زمینه ، در اول ...
رون که شاخ در آورده بود گفت : نورممد !!!!!
رون یقه ی در بانو ول کرد و و با اسانسور رفت طبقه ی زیر زمین .
در طبقه ی زیر زمین پشت در
رون بدون در زدن وارد اتاق شد ، نور ممد پاشو گذاشته بود رو میزش و داشت پیام امروز میخوند که با دیدن رون از جا پرید و درست نشست .
نور ممد : امرتون ...!؟
رون : چرا در خونه ی ما کلوز شده ؟
نور ممد : من از کجا بدونم خونه ی شما کدوم خونست ؟
رون : خونه ی آرتور ویزلی معروف به بارو
نور ممد : آها اونو میگی ، اون به دلیل بر گزاری x پارتی درون اون خونه کلوز شده و همه ی افراد درون اون خونه هم تو آزکابانن .
رون : چی
نورممد : تو آزکابانن
رون : شما از کجا فهمیدین که تو اون خونه اکس پارتی برگزار شده ؟
نور ممد : یکی از کارگاهای ویژه مون بهمون اطلاع دادن که در خونه ی شما یعنی پلاک 396اکس پارتی برگزار شده .
رون یه کشیده زد تو گوش نورممد گفت : ای کیو خونه ی ما پلاک 369 نه 396 ...
ملت برای کشیده ی رون :
نور ممد : باشه به اعصابت مسل سل باش الان میگم بیارنشون بیرون .
رون به سر تا پای جغد نگاهی انداخت و بعد نامه ای آبی رنگ را از پای جغد باز کرد ،( بعد از بازکردن جغد دوری زد و از پنجره بیرون رفت ) .
سپس بر روی پشت خوابید و به متن نامه زل زد پس از خواندن نامه
چند لحظه این طوری شد ----------->
رون ...رون...چرا این طوری شدی (
)رون : هااا...هیچی تو این نامه نوشته من تو المپیاد ریاضی جادوگران مقام اول رو کسب کردم ؟
جینی : همون امتحانی که گفتی همه شو ده بسیت سی چهل کردی !
رون : آها !
در همین هنگام جینی جیغی کشید و به سمت آشپز خانه رفت و این خبر را به مالی داد .
مالی :
... مالی ملاقه رو پرت کرد به طرف گاز و دوید به سمت رون .
رون سرش رو بلند کرد و دید که یک نفر داره به طرفش میاد ، جا خالی داد و ...
مالی با دماغ رفت تو دیوار و ...
یک ساعت بعد
مامان من دارم میرم ...
مالی : کجا ...
رون : ایتالیا ...
مالی : کجا ؟
رون : اایتالیا
- برای چی ؟
چون که من المپیاد ریاضی جادوگران اول شدم برای یک ماه باید برم ایتالیا ...
مالی : مامان بمیره ...
...
------------------------------------------------------------------------
یک ماه بعد
-------------------------------------------------------------------------
رون ... بدو بدو از اتوبوس شوالیه پیاده شد و به سمت خونه رفت ، وقتی به خونه رسید دید یک دونه از این آرمهای close زدن روی در
رون ------>
رون کیفشو گذاشت زمین و با صدای تیکی غیب شد و جلوی در وزارت خونه ظاهر شد .
در وزارت خانه
رون رفت جلو و یقه ی در بان رو گرفت و گفت مسئول کلوزی وزارت خونه کیه .
در بان : م..م...مسئولش آقای دکتر مهندس نورممد هستش ،
اتاقش تو زیر زمینه ، در اول ...
رون که شاخ در آورده بود گفت : نورممد !!!!!
رون یقه ی در بانو ول کرد و و با اسانسور رفت طبقه ی زیر زمین .
در طبقه ی زیر زمین پشت در
رون بدون در زدن وارد اتاق شد ، نور ممد پاشو گذاشته بود رو میزش و داشت پیام امروز میخوند که با دیدن رون از جا پرید و درست نشست .
نور ممد : امرتون ...!؟
رون : چرا در خونه ی ما کلوز شده ؟
نور ممد : من از کجا بدونم خونه ی شما کدوم خونست ؟
رون : خونه ی آرتور ویزلی معروف به بارو
نور ممد : آها اونو میگی ، اون به دلیل بر گزاری x پارتی درون اون خونه کلوز شده و همه ی افراد درون اون خونه هم تو آزکابانن .
رون : چی
نورممد : تو آزکابانن
رون : شما از کجا فهمیدین که تو اون خونه اکس پارتی برگزار شده ؟
نور ممد : یکی از کارگاهای ویژه مون بهمون اطلاع دادن که در خونه ی شما یعنی پلاک 396اکس پارتی برگزار شده .
رون یه کشیده زد تو گوش نورممد گفت : ای کیو خونه ی ما پلاک 369 نه 396 ...
ملت برای کشیده ی رون :
نور ممد : باشه به اعصابت مسل سل باش الان میگم بیارنشون بیرون .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
جزئیات کاربر

شب يه مهموني داشتيم خونه ي بلا اينا البته زياد هم خوش نگذشت چون غذاشو رودولف پخته و سوزونده بودش . با اين حال همراه با بابا و مامانم ( اسمشون چي بود ؟
) نشستيم حسابي خورديم و بعد خونه ي بلا اينا خوابيديم . اتقدر غذا خورده بودم كه در هم برهم خواب مي ديدم . هرجور خوابي كه دلت بخواد . يكي از خواب هام هم توي همچين مايه هياي بود :
چند نفر نيروي ارزشي پنجره ها ر ا شكسته و وارد خانه شده و زن و بچه و بابا و ننه و داداش و زن داداشمو به طرزي كاملا بي ناموسي سرقت نمودند .
صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم پنجره ها شكسته و هيچكس سر جاش نيست .
من :
در نهايت پس از چند ساعتاين در و آندر زدن و پرسيدن از هر كسي فهميدم كه خانواده ي بنده به وزارتخانه منتقل شده اند .
من :
ده دقيقه بعد
جلوي در وزارت وايستاده وداشتم با دربان كل كل مي كردم .
من : بابا بذار بام تو .
دربان : نمي شه .
من : خونوادمو گرفتم اين كره خرها .
دربان : به من مربوط نيست .
من : بذار بام تو ديگه . گيرز نده .
دربان : نمي شه .
من :
دربان : حالا اگه يه كم كمك مالي بهم كني ممكنه رات بدم آخه مي دوني زندگيه و هزارتا خرج و بدبختي .
من ابتدا :
و بعد از دادن دسته اي از اسكناس هاي بي زبان :
دربان : بروتو .
و بعد در وبرام باز كرد .
به محض اين كه رفتم تو يه آفتابه خورد تو سرم .
من :
ولي بعد از نگاه كردن به اطرافم متوجه وقوع جنگ هاي صليبي در وزارتخانه شدم .
ــ من وزير مي شم فهميدي ؟
ــ عمرا بذارم !
ــ هي ! دست به گاوصندوق بزني شكمتو پاره مي كنم اول بايد تكليف وزير معلوم شه .
ــ مگه از رو نعش من رد بشي .
ــ بيشين بينيم بابا .
ــ شلوارتو بكش بالا .
ــ كروشيو !
ــ آواداكداوارا !
من :
و به سمت كسي رفتم كه در جنگ هاي صليبي حضور نداشت و داشت با يه عالم ورق و كاغذ ور ميرفت .
من : سلام .
ــ سلام .
ــ خانواده ي من ديشب...
ــ نگران نباشين .اين جا انقدر خرتوخر شده ، هركي ادعاي وزير بودن مي كنه ، احتمالا خانواده ي شما توسط يكي از مدعيان وزارت ربوده شده .
من : خب اونا كجان .
مرد با لحني بسيار ساده : آزكابان .
من :
تورو خدا آزادشون كن ، زنم بچه م ...
كارگردان : چرا ديالوگ اضافه مي گي ؟ تو كه زن و بچه نداري ؟
من : ولي منم مي خوام زن داشته باشم . من زن مي خوام .
مردي كه چند لحظه پيش در حال صحبت با اون بودم گفت : چه جالب . خواهر من هم قصد ازدواج داره . يك دختر نجيب و زيباييه .
مي خواي همين امروز بريم خواستگاري .
كارگردان : نمي خواد خواهر ترشيده تو به اين بدبخت بندازي .
بعد رو به من كرد وبا لحني بسيار مهربان : نمي دوني من يه خانومي مي شناسم . زيبا ، خوش اندام ، ضد زز ، از سر هر انگشتش يه هنر مي باره .
رابستن : كجاس ؟
كارگردان : ننه . بيا بيرون برات خواستگار پيدا كردم .
رابستن از حال مي ره .
) نشستيم حسابي خورديم و بعد خونه ي بلا اينا خوابيديم . اتقدر غذا خورده بودم كه در هم برهم خواب مي ديدم . هرجور خوابي كه دلت بخواد . يكي از خواب هام هم توي همچين مايه هياي بود : چند نفر نيروي ارزشي پنجره ها ر ا شكسته و وارد خانه شده و زن و بچه و بابا و ننه و داداش و زن داداشمو به طرزي كاملا بي ناموسي سرقت نمودند .
صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم پنجره ها شكسته و هيچكس سر جاش نيست .
من :
در نهايت پس از چند ساعتاين در و آندر زدن و پرسيدن از هر كسي فهميدم كه خانواده ي بنده به وزارتخانه منتقل شده اند .
من :
ده دقيقه بعد
جلوي در وزارت وايستاده وداشتم با دربان كل كل مي كردم .
من : بابا بذار بام تو .
دربان : نمي شه .
من : خونوادمو گرفتم اين كره خرها .
دربان : به من مربوط نيست .
من : بذار بام تو ديگه . گيرز نده .
دربان : نمي شه .
من :
دربان : حالا اگه يه كم كمك مالي بهم كني ممكنه رات بدم آخه مي دوني زندگيه و هزارتا خرج و بدبختي .
من ابتدا :
و بعد از دادن دسته اي از اسكناس هاي بي زبان :
دربان : بروتو .
و بعد در وبرام باز كرد .
به محض اين كه رفتم تو يه آفتابه خورد تو سرم .
من :
ولي بعد از نگاه كردن به اطرافم متوجه وقوع جنگ هاي صليبي در وزارتخانه شدم .
ــ من وزير مي شم فهميدي ؟
ــ عمرا بذارم !
ــ هي ! دست به گاوصندوق بزني شكمتو پاره مي كنم اول بايد تكليف وزير معلوم شه .
ــ مگه از رو نعش من رد بشي .
ــ بيشين بينيم بابا .
ــ شلوارتو بكش بالا .
ــ كروشيو !
ــ آواداكداوارا !
من :
و به سمت كسي رفتم كه در جنگ هاي صليبي حضور نداشت و داشت با يه عالم ورق و كاغذ ور ميرفت .
من : سلام .
ــ سلام .
ــ خانواده ي من ديشب...
ــ نگران نباشين .اين جا انقدر خرتوخر شده ، هركي ادعاي وزير بودن مي كنه ، احتمالا خانواده ي شما توسط يكي از مدعيان وزارت ربوده شده .
من : خب اونا كجان .
مرد با لحني بسيار ساده : آزكابان .
من :
تورو خدا آزادشون كن ، زنم بچه م ...كارگردان : چرا ديالوگ اضافه مي گي ؟ تو كه زن و بچه نداري ؟
من : ولي منم مي خوام زن داشته باشم . من زن مي خوام .
مردي كه چند لحظه پيش در حال صحبت با اون بودم گفت : چه جالب . خواهر من هم قصد ازدواج داره . يك دختر نجيب و زيباييه .
مي خواي همين امروز بريم خواستگاري . كارگردان : نمي خواد خواهر ترشيده تو به اين بدبخت بندازي .
بعد رو به من كرد وبا لحني بسيار مهربان : نمي دوني من يه خانومي مي شناسم . زيبا ، خوش اندام ، ضد زز ، از سر هر انگشتش يه هنر مي باره .
رابستن : كجاس ؟

كارگردان : ننه . بيا بيرون برات خواستگار پيدا كردم .
رابستن از حال مي ره .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

نتایج مرحله دوم
*دلیل دیر اعلام شدن نتایج:1-برای رفع خستگی شرکت کنندگان 2-نبودن 5 روز من!
كورن اسميت
سوژه:8 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:7امتیاز
غلط املایی:10امتیاز
جمع کل:25 از 30
پروفسور اسپروات
سوژه:7 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:6امتیاز
غلط املایی:10امتیاز
جمع کل:23 از 30
جاگسن اون
سوژه:5 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:5امتیاز
غلط املایی:9امتیاز
جمع کل:19 از 30
رون ویزلی
سوژه:8 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:8امتیاز
غلط املایی:9امتیاز
جمع کل:25 از 30
===================
مرحله سوم:
فرض کنید خانواده شما توسط وزارت بیخود و بی دلیل دستگیر شدند و به آزکابان فرستاده شده اند.چه عکس العملی انجام میدهید؟
*دلیل دیر اعلام شدن نتایج:1-برای رفع خستگی شرکت کنندگان 2-نبودن 5 روز من!
كورن اسميت
سوژه:8 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:7امتیاز
غلط املایی:10امتیاز
جمع کل:25 از 30
پروفسور اسپروات
سوژه:7 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:6امتیاز
غلط املایی:10امتیاز
جمع کل:23 از 30
جاگسن اون
سوژه:5 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:5امتیاز
غلط املایی:9امتیاز
جمع کل:19 از 30
رون ویزلی
سوژه:8 امتیاز
زیبایی نمایشنامه:8امتیاز
غلط املایی:9امتیاز
جمع کل:25 از 30
===================
مرحله سوم:
فرض کنید خانواده شما توسط وزارت بیخود و بی دلیل دستگیر شدند و به آزکابان فرستاده شده اند.چه عکس العملی انجام میدهید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

خوب مرحله ی دوم المپیک دیاگون به پایان رسید و پس از مشورت ناظران با هم نتیجه اعلام میشه و مرحله ی سوم نیز به زودی آغاز میشه پس منتظر باشید!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

روز یکشنبه ساعت 8 صبح
رون در یکی از اتاق های خانه ی اجدادی سیریوس بر روی تختی که با هر حرکت رون ...قریجوقروچ ... صدا می داد خابیده بود ، خرچال هم در کنار تخت او بر روی قفس خودش سرش را بر زیر بال هایش برده بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود .
هیچ صدایی در اتاق شنیده نمی شد جز صدای شر شر باران که به پنجره می کوبید و صدای خروپف رون که در اتاق پخش می شد .
ناگهان رون تکانی خورد و دستش به لیوان پر از آب کنار میزش برخورد کرد . لیوان تکانی خورد و بر زمین افتاد و با صدای تغی شکست .
خرچال با شنیدن صدای شکستن لیوان از جا پرید و از وحشت هو هو سر داد و به این طرف و آن طرف اتاق پرواز کرد . پس از مدتی رون بر اثر شنیدن صدایی که خرچال در فضا ی اتاق ایجاد کرده بود از خواب برخاست و کش و قوسی به خود داد و با صدای بلندی بر سر خرچال فریاد کشید ...
خرچال با شنیدن صدای رون خشکش زد و پرواز کنان دوباره بر روی قفسش آرام شد و سرش را در بال های قهوه ای رنگش فرو برد . رون اکنون بر روی تختش نشسته بود و با دهانی باز به لیوان شکسته ی کنار تختش خیره شده بود ، پس از مدتی خمیازه ای کشید و چوب دستی اش را از روی قفسه ی کنار تختش بر داشت و ورد ترمیم را به سوی لیوان روانه ساخت ، با برخورد ورد به لیوان ، لیوان دوباره به حالت اولیه ی خود بر گشت ولی آب درون آن به درون آن باز نگشت . سپس رو فرشی زرشکی رنگش را از زیر تختش در آورد و پوشید و به سمت در در رفت. هنوز دست گیره ی در را نچرخانده بود که چشمش به نامه ای در زیر در خورد ، با تعجب خم شد و نامه را برداشــت سپس به پشت آن نگاه کرد و وقتی نام خودش را در پشت آن دید شانه هایش را به بالا انداخت و به سمت صندلی راحتی کنار قفس خرچال رفت در راه کوسن قرمز رنگی در راهش بود که رون وقتی به آن رسید آن را مانند توپی به سمت قفس خرچال شوت کرد و خودش را هم به سمت مبل راحتی پرتاب کرد . با برخورد کوسن با قفس خرچال، خرچال سرش را از درون پرهایش در آورد و با چشم های کهربایی رنگ مظلومش به رون که در حال باز کردن نامه بود نگاه کرد .
رون به آرامی نامه را باز کرد با خواندن نامه برای اولین بار هیچ چیزی دست گیرش نشد و لی با خاندن نامه برای بار دوم متوجه شد که تمام اعضای محفل ققنوس برای انجام ماموریتی برای محفل خارج شده اند و دامبلدور هم از او خواسته است که از میان افرادی که به سن قانونی نرسیده اند افرادی را که به آن ها اعتماد دارد را جمع آوری کند و در روز سه شنبه بعد از غروب خورشید در محفل جمع کند تا خود او بیاید و انها را به ماموریتی ببرد . رون پس از خاندن نامه مانند کسی که بود که مقدار زیادی آب جوش بر سر او ریخته باشند .
رون در نامه را بست و آن را به طرف قفسه ی کنار تختش پرتاب کرد . سپس از جای خود برخاست و به سمت ازشپزخانه رفت ، در راه متوجه شد که کسی در محفل نیست همان طور که دامبلدور گفته بود . سپس مقداری چای و نان برای خودش آورد و مشغول خوردن آنها شد .
مطلع کردن افراد مورد اعتماد
رون پش خوردن صبحانه اش در وسط حال نشسته بود درحالی که تعدادی زیادی کاغذ پوستی در اطرافش بر روی هم انباشته شده بود . رون به مدت یک ساعت بر روی کاغذ ها چیزی می نوشت و آنها را در پاکتی زرد رنگ قرار می داد . پس از یک ساعت کار نوشتن نامه ها به پایان رسید به سمت اتاق خود رفت و خرچال را از روی قفسش برداشت و سه نامه را به پایش بست سپس رو به خرچال کرد و گفت : آفرین...جغد ...خوب .....این نامه ها رو برو بده به هری ، هرمیون و نویل ....بعد هم زودی برگرد . ... جغد هو هویی کرد و بال بال زنان از اتاق خارج شد .
سه شنبه بعد از غروب خورشید
رون ، هری ، هرمیون و نویل درون محفل هر کدام در گوشه ای نشسته بودند و منتظر آمدن پرفسور دامبلدور بودند . آسمان کم کم داشت تاریک و تاریک تر می شد ولی از پرفسور دامبلدور خبری نبود .
ناگهان جغدی از پنجره ی باز اتاق بال بال زنان وارد اتاق شد و بر روی دست رون نشست . رون متوجه ی نامه ی روی پای جغد شد ، با سرعت نامه را از پای جغد باز کرد و آن را خواند .
سلام رون عزیز امید وارم حالتان خوب باشد نمی توانم زیاد بنویسم فقط بدون که آلبوس زخمی شده و نمی تونه بیاد احتمالا فردا چند تا مرگخوار وارد محفل میشن ، دامبلدور گفت که شما خودتون باید باهاشون بجنگین و تو هم باید به عنوان رئیس محفل زیر سن قانونی باشی . با تشکر سیریوس بلک
رون پس ز خواندن این نامه به پت پته کردن افتاد و گفت : م..م..من ...ر..ئیس...م..م...محف..ل ...باشم .
هری ، نویل و هرمیون هم از متن نامه تعجب کردند .
صبح فردا
همگی از ترس ورود مرگ خوار ها ساعت شش صبح بیدار شده بودند و چوب دستی به دست و به صورت آماده باش راه می رفتند . هرمیون برای بچه ها صبحانه در ست کرد و همه ی بچه ها یکی یکی صبحانه شان را خوردند و باز هم چوب دستی به دست در مقابل در محفل ایستادند . اما باز هم تا ظهر خبری از مرگ خوارهای لرد ولدرمورت نشد .
مبارزه ی نهایی
صدای شر شر باران بگوش می رسید ، دیگر هوا کاملا تاریک شده بود و دیگر هم بچه ها از آمدن مرگ خوارها فکری نمی کردند و هر کدام در حال انجام کاری بودند .هری و رون در حال بازی کردن شطرنج جادویی بودند و در انتهای اتاق نویل و هرمیون کتابی را باز کرده و در حال مطالعه ی آن بودند .
ناگهان ...
تق ....تق .....تق ..... تق ....
رون از جایش برخاست و به سمت در رفت . کیه ... ؟
صدایی از پشت در شنیده شد : اهم ...اهم ... ... ویزلی در و باز کن یا وگر نه درو میشکنیم .
رون در را باز کرد ولی همان لحظه که در را باز کرد افسون زرد رنگی به او بر خورد کرد و رون را به آن سوی اتاق پرتاب کرد
هری ، هرمیون ونویل با سرعت از جای خود برخاستند و به سمت در رفتند ، ولی در پشت در صحنه ی غیر منتظره ای را دیدند .
چند مرگ خوار با ردا های سیاه بلند و ماسکی به صورت به درون محفل امدند .
سپس یکی از مرگ خوارها جلو امد و گفت : خوب...ما فقط همون چیزیرو که میدونین میخوایم و اگه اونو به ما بدین کاری با هاتون نداریم در ضمن فکر نکنین الان محفلی ها میان اینجا و شما را از دست ما نجات میدن چون الان همشون ...
هری به نزدیک ترین مرگ خوار ی که به او نزدیک بود خیره شد ، او چشم های خاکستری بی روح او را میشناخت ، او کسی نبود جز لوسیوس مالفوی .
لوسیوس جلو تر آمد ناگهان صدای لوسیوس با لحن کشدارش به گوش رسید که گفت :
- پاتر اون کجاست ؟
درون هری چنان آشوبی بود که حالش را به هم می زد . آنها فریب خورده بودند و تعداد آنها یک چهارم مرگ خواران بود . مالفوی دوباره تکرار کرد .
پاتر او کجاست ؟
هری گفت : اعضای محفل چی شدن ؟ با هاشون چی کار کردین .
چند تن از مرگ خواران خندیدند . صدای زنانه ی خشنی از وسط جمع افراد سیاه پوش سمت راست هری به گوش رسید که گفت :
لرد سیاه همه چیزو میدونه پس بگو اون کجاست ؟
هری یک قدم به عقب برداشت چون مرگ خواران چنان حلقه ی محاسره شان را تنگ کرده بودند که با هری و دیگران یک قدم بیشتر فاصله نداشتند . نور نوک چوب دستی آنان در چشم های هری برق می زد .
هری با بی اعتنایی به وحشتی که در سینه اش اوج می گرفت گفت : اون مردیکه ی عوضی ولدرمورت از شما چی مخواد ؟ ها ! ؟
ناگهان بلاتریکس چوب دستی اش را بالا برد و گفت : چه جور جرات می کنی اسم اربابمو به زبون بیاری ؟ کرو ...
نه !
پرتو سبز رنگی از نوک چوب دستی بلاتریکس شلیک شد ولی مالفوی آن را منحرف کرد .
ناگهان از پشت مرگ خوارن مردی با موهای چرب بیرون آمد و نقابش را برداشت و گفت : ای... اشغال عوضی ... میخوای بگی اون کاغذ پوستی کجاست یا نه ؟
هری که تا کنون اصلا از موضوع کاغذ پوستی و اون چیزی رو که مرگ خوارها ازش صحبت می کردن خبر نداشت .گفت :
نه ! نه !
ناگهان دوباره در محفل کوبیده شد و اعضای محفل به سرعت وارد اتاق شدند .
بلاتریکس برگشت و با صدایی بلندی فریاد زد : مگه این لعنتی ها زندانی نبودند ، چه طوری فرار کردند .
مالفوی برگشت و چوبدستی اش را بلند کرد ولی سیریوس پیش از آن یک افسون بیهوشی به سمت او فرستاده بود . هری و رون منتظر نماندند که ببیند افسون به او برخورد می کند یا نه . با شیرجه ای خود را از صحنه ی مبارزه خارج کردند . ورود اعضای محفل ققنوس حواس مرگ خوار ها را کاملا پرت کرده بود . هری برگشت تا ببیند چه بر سر لوسیوس آمده ولی وقتی برگشت چیزی جز پرتوهای نور های رنگا رنگی و افرادی که به این سو و آن سو می رفتند ندید . ناگهان متوجه شد که نوری آبی رنگ به سمت رون می رود ، خود را بر سر رون آنداخت و او را به سمت زمین کشید ، افسون به زمین سنگی برخورد کرد و منفجر شد .
هری فریاد زد رون حالت خوبه ؟
- آره
نویل ناگهان با صدایی گرفته گفت : دام ... دام ب ...دامبلدور
رون سرش را برگردادند ، نویل راست می گفت دامبلدور با قامتی بلند و به عظمت ققنوس جلو در ایستاده بود .
رون احساس کرد نیروی الکتریکی قدرتمندی در تمام سلول های بدنش جریان یافته بود .
دامبلدور با چوب دستیش دو نفر از مر گ خواران را نشانه گرفت و با تمام توانش فریاد زد : اکسپلیاراموس .
چوب دستی دو مرگ خوار بر روی زمین افتاد آنها متوجه دامبلدور شدند و پا به فرار گزاشتند ، هر مرگ خواری که متوجه ی قامت دامبلدور می شد به سمت در می گریخت ، در این میان مالفوی هم به سمت در میدوید که دامبلدور به سمت وی وردی را روانه کرد ، ولی مالفوی خود را خم کرد و ورد به کنج در برخورد کرد و منفجر شد .
--------------------------------
واقعا موضوع سختی بود
رون در یکی از اتاق های خانه ی اجدادی سیریوس بر روی تختی که با هر حرکت رون ...قریجوقروچ ... صدا می داد خابیده بود ، خرچال هم در کنار تخت او بر روی قفس خودش سرش را بر زیر بال هایش برده بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود .
هیچ صدایی در اتاق شنیده نمی شد جز صدای شر شر باران که به پنجره می کوبید و صدای خروپف رون که در اتاق پخش می شد .
ناگهان رون تکانی خورد و دستش به لیوان پر از آب کنار میزش برخورد کرد . لیوان تکانی خورد و بر زمین افتاد و با صدای تغی شکست .
خرچال با شنیدن صدای شکستن لیوان از جا پرید و از وحشت هو هو سر داد و به این طرف و آن طرف اتاق پرواز کرد . پس از مدتی رون بر اثر شنیدن صدایی که خرچال در فضا ی اتاق ایجاد کرده بود از خواب برخاست و کش و قوسی به خود داد و با صدای بلندی بر سر خرچال فریاد کشید ...
خرچال با شنیدن صدای رون خشکش زد و پرواز کنان دوباره بر روی قفسش آرام شد و سرش را در بال های قهوه ای رنگش فرو برد . رون اکنون بر روی تختش نشسته بود و با دهانی باز به لیوان شکسته ی کنار تختش خیره شده بود ، پس از مدتی خمیازه ای کشید و چوب دستی اش را از روی قفسه ی کنار تختش بر داشت و ورد ترمیم را به سوی لیوان روانه ساخت ، با برخورد ورد به لیوان ، لیوان دوباره به حالت اولیه ی خود بر گشت ولی آب درون آن به درون آن باز نگشت . سپس رو فرشی زرشکی رنگش را از زیر تختش در آورد و پوشید و به سمت در در رفت. هنوز دست گیره ی در را نچرخانده بود که چشمش به نامه ای در زیر در خورد ، با تعجب خم شد و نامه را برداشــت سپس به پشت آن نگاه کرد و وقتی نام خودش را در پشت آن دید شانه هایش را به بالا انداخت و به سمت صندلی راحتی کنار قفس خرچال رفت در راه کوسن قرمز رنگی در راهش بود که رون وقتی به آن رسید آن را مانند توپی به سمت قفس خرچال شوت کرد و خودش را هم به سمت مبل راحتی پرتاب کرد . با برخورد کوسن با قفس خرچال، خرچال سرش را از درون پرهایش در آورد و با چشم های کهربایی رنگ مظلومش به رون که در حال باز کردن نامه بود نگاه کرد .
رون به آرامی نامه را باز کرد با خواندن نامه برای اولین بار هیچ چیزی دست گیرش نشد و لی با خاندن نامه برای بار دوم متوجه شد که تمام اعضای محفل ققنوس برای انجام ماموریتی برای محفل خارج شده اند و دامبلدور هم از او خواسته است که از میان افرادی که به سن قانونی نرسیده اند افرادی را که به آن ها اعتماد دارد را جمع آوری کند و در روز سه شنبه بعد از غروب خورشید در محفل جمع کند تا خود او بیاید و انها را به ماموریتی ببرد . رون پس از خاندن نامه مانند کسی که بود که مقدار زیادی آب جوش بر سر او ریخته باشند .
رون در نامه را بست و آن را به طرف قفسه ی کنار تختش پرتاب کرد . سپس از جای خود برخاست و به سمت ازشپزخانه رفت ، در راه متوجه شد که کسی در محفل نیست همان طور که دامبلدور گفته بود . سپس مقداری چای و نان برای خودش آورد و مشغول خوردن آنها شد .
مطلع کردن افراد مورد اعتماد
رون پش خوردن صبحانه اش در وسط حال نشسته بود درحالی که تعدادی زیادی کاغذ پوستی در اطرافش بر روی هم انباشته شده بود . رون به مدت یک ساعت بر روی کاغذ ها چیزی می نوشت و آنها را در پاکتی زرد رنگ قرار می داد . پس از یک ساعت کار نوشتن نامه ها به پایان رسید به سمت اتاق خود رفت و خرچال را از روی قفسش برداشت و سه نامه را به پایش بست سپس رو به خرچال کرد و گفت : آفرین...جغد ...خوب .....این نامه ها رو برو بده به هری ، هرمیون و نویل ....بعد هم زودی برگرد . ... جغد هو هویی کرد و بال بال زنان از اتاق خارج شد .
سه شنبه بعد از غروب خورشید
رون ، هری ، هرمیون و نویل درون محفل هر کدام در گوشه ای نشسته بودند و منتظر آمدن پرفسور دامبلدور بودند . آسمان کم کم داشت تاریک و تاریک تر می شد ولی از پرفسور دامبلدور خبری نبود .
ناگهان جغدی از پنجره ی باز اتاق بال بال زنان وارد اتاق شد و بر روی دست رون نشست . رون متوجه ی نامه ی روی پای جغد شد ، با سرعت نامه را از پای جغد باز کرد و آن را خواند .
سلام رون عزیز امید وارم حالتان خوب باشد نمی توانم زیاد بنویسم فقط بدون که آلبوس زخمی شده و نمی تونه بیاد احتمالا فردا چند تا مرگخوار وارد محفل میشن ، دامبلدور گفت که شما خودتون باید باهاشون بجنگین و تو هم باید به عنوان رئیس محفل زیر سن قانونی باشی . با تشکر سیریوس بلک
رون پس ز خواندن این نامه به پت پته کردن افتاد و گفت : م..م..من ...ر..ئیس...م..م...محف..ل ...باشم .
هری ، نویل و هرمیون هم از متن نامه تعجب کردند .
صبح فردا
همگی از ترس ورود مرگ خوار ها ساعت شش صبح بیدار شده بودند و چوب دستی به دست و به صورت آماده باش راه می رفتند . هرمیون برای بچه ها صبحانه در ست کرد و همه ی بچه ها یکی یکی صبحانه شان را خوردند و باز هم چوب دستی به دست در مقابل در محفل ایستادند . اما باز هم تا ظهر خبری از مرگ خوارهای لرد ولدرمورت نشد .
مبارزه ی نهایی
صدای شر شر باران بگوش می رسید ، دیگر هوا کاملا تاریک شده بود و دیگر هم بچه ها از آمدن مرگ خوارها فکری نمی کردند و هر کدام در حال انجام کاری بودند .هری و رون در حال بازی کردن شطرنج جادویی بودند و در انتهای اتاق نویل و هرمیون کتابی را باز کرده و در حال مطالعه ی آن بودند .
ناگهان ...
تق ....تق .....تق ..... تق ....
رون از جایش برخاست و به سمت در رفت . کیه ... ؟
صدایی از پشت در شنیده شد : اهم ...اهم ... ... ویزلی در و باز کن یا وگر نه درو میشکنیم .
رون در را باز کرد ولی همان لحظه که در را باز کرد افسون زرد رنگی به او بر خورد کرد و رون را به آن سوی اتاق پرتاب کرد
هری ، هرمیون ونویل با سرعت از جای خود برخاستند و به سمت در رفتند ، ولی در پشت در صحنه ی غیر منتظره ای را دیدند .
چند مرگ خوار با ردا های سیاه بلند و ماسکی به صورت به درون محفل امدند .
سپس یکی از مرگ خوارها جلو امد و گفت : خوب...ما فقط همون چیزیرو که میدونین میخوایم و اگه اونو به ما بدین کاری با هاتون نداریم در ضمن فکر نکنین الان محفلی ها میان اینجا و شما را از دست ما نجات میدن چون الان همشون ...
هری به نزدیک ترین مرگ خوار ی که به او نزدیک بود خیره شد ، او چشم های خاکستری بی روح او را میشناخت ، او کسی نبود جز لوسیوس مالفوی .
لوسیوس جلو تر آمد ناگهان صدای لوسیوس با لحن کشدارش به گوش رسید که گفت :
- پاتر اون کجاست ؟
درون هری چنان آشوبی بود که حالش را به هم می زد . آنها فریب خورده بودند و تعداد آنها یک چهارم مرگ خواران بود . مالفوی دوباره تکرار کرد .
پاتر او کجاست ؟
هری گفت : اعضای محفل چی شدن ؟ با هاشون چی کار کردین .
چند تن از مرگ خواران خندیدند . صدای زنانه ی خشنی از وسط جمع افراد سیاه پوش سمت راست هری به گوش رسید که گفت :
لرد سیاه همه چیزو میدونه پس بگو اون کجاست ؟
هری یک قدم به عقب برداشت چون مرگ خواران چنان حلقه ی محاسره شان را تنگ کرده بودند که با هری و دیگران یک قدم بیشتر فاصله نداشتند . نور نوک چوب دستی آنان در چشم های هری برق می زد .
هری با بی اعتنایی به وحشتی که در سینه اش اوج می گرفت گفت : اون مردیکه ی عوضی ولدرمورت از شما چی مخواد ؟ ها ! ؟
ناگهان بلاتریکس چوب دستی اش را بالا برد و گفت : چه جور جرات می کنی اسم اربابمو به زبون بیاری ؟ کرو ...
نه !
پرتو سبز رنگی از نوک چوب دستی بلاتریکس شلیک شد ولی مالفوی آن را منحرف کرد .
ناگهان از پشت مرگ خوارن مردی با موهای چرب بیرون آمد و نقابش را برداشت و گفت : ای... اشغال عوضی ... میخوای بگی اون کاغذ پوستی کجاست یا نه ؟
هری که تا کنون اصلا از موضوع کاغذ پوستی و اون چیزی رو که مرگ خوارها ازش صحبت می کردن خبر نداشت .گفت :
نه ! نه !
ناگهان دوباره در محفل کوبیده شد و اعضای محفل به سرعت وارد اتاق شدند .
بلاتریکس برگشت و با صدایی بلندی فریاد زد : مگه این لعنتی ها زندانی نبودند ، چه طوری فرار کردند .
مالفوی برگشت و چوبدستی اش را بلند کرد ولی سیریوس پیش از آن یک افسون بیهوشی به سمت او فرستاده بود . هری و رون منتظر نماندند که ببیند افسون به او برخورد می کند یا نه . با شیرجه ای خود را از صحنه ی مبارزه خارج کردند . ورود اعضای محفل ققنوس حواس مرگ خوار ها را کاملا پرت کرده بود . هری برگشت تا ببیند چه بر سر لوسیوس آمده ولی وقتی برگشت چیزی جز پرتوهای نور های رنگا رنگی و افرادی که به این سو و آن سو می رفتند ندید . ناگهان متوجه شد که نوری آبی رنگ به سمت رون می رود ، خود را بر سر رون آنداخت و او را به سمت زمین کشید ، افسون به زمین سنگی برخورد کرد و منفجر شد .
هری فریاد زد رون حالت خوبه ؟
- آره
نویل ناگهان با صدایی گرفته گفت : دام ... دام ب ...دامبلدور
رون سرش را برگردادند ، نویل راست می گفت دامبلدور با قامتی بلند و به عظمت ققنوس جلو در ایستاده بود .
رون احساس کرد نیروی الکتریکی قدرتمندی در تمام سلول های بدنش جریان یافته بود .
دامبلدور با چوب دستیش دو نفر از مر گ خواران را نشانه گرفت و با تمام توانش فریاد زد : اکسپلیاراموس .
چوب دستی دو مرگ خوار بر روی زمین افتاد آنها متوجه دامبلدور شدند و پا به فرار گزاشتند ، هر مرگ خواری که متوجه ی قامت دامبلدور می شد به سمت در می گریخت ، در این میان مالفوی هم به سمت در میدوید که دامبلدور به سمت وی وردی را روانه کرد ، ولی مالفوی خود را خم کرد و ورد به کنج در برخورد کرد و منفجر شد .
--------------------------------
واقعا موضوع سختی بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
جزئیات کاربر

گفتم : ارباب اومدم تا گذارشها را بهتان بدهم.
ارباب به این شکل در آمده بود.
ارباب : آفرین جاگسن آفرین به تو . واقعا خیلی جالب است یه جاسوس اونم رئیسشون تو محفلیها داریم و اونها خبر ندارند.
همه مرگخوارها به غیر از آناکین ارزشی به این حالت درآمدند.
آناکین :
ارباب : برامون تعریف کن تو این یک ماه چه کارهایی کردی و چه جوری خودت رو تو دلشون جا کردی ؟
گفتم : ارباب به سلامت بادا . (ماشا الله اربابمون خیلی نقشه علیه محفلیها کشیده
)
خوب بالاخره شروع کردم به شرح دادن اتفقاتی که برام افتاده.
گفتم :
وقتی دامبلدور من رو به عنوان معاون انتخاب کرد داشتم شاخ در می اوردم. درسته که به صورت فیلم و اینجور چیزها از ارباب جدا شده بودم و داشتم فیلم بازی می کردم ولی ااصلا توقع نداشتم که من رو به عنوان رئیس محفل بعد از خودش انتخاب کنه .
ادامه دادم:
حتی خود محفلی ها هم از این تصمیم دامبلدور تعجب کرده بودند.
ارباب : سریع برو سر اصل مطلب.
گفتم : چشم.
خوب داستان رو ادامه دادم:
همانطور که ارباب دستور داده بود شروع کرده بودم به اینکه خودم رو در دل محفلی ها جا کردن تا به من شک نکنم.
حتی در بحثهایی که در می گرفت به ارباب فحش هم می دادم تا به من شک نکند.
_________________
همهمه تمام سالن رو در می گیره.
ارباب : می بخشمت . تنها مجازاتت 24 ساعت مداوم زیر آب 100 درجه سانتی گراد بودنه.
به این شکل در امدم
بعدش داستان رو ادامه دادم:
خوب سه روز می گذره و بارون به شدت شروع به باریدن می کنه.
محفلی ها به من با رای گیری یه ماموریت می دهند تا نقشه خانه ریدل را به آنها بدهم تا لیاقتم رو ثابت کنم.
گفتم : الان ندارمش.
استرجس : ما می دونیم که نقشه رو داری . چون مودی چشم سحر آمیز داره و نقشه رو تو جیبت دیده.
وای اونها فهمیده بودند که نقشه خانه ریدل تو جیبمه .
یا باید فرار می کردم که همه نقشه های ارباب خراب می شد و یا اونجا می ماندم و نقشه رو به اونها تحویل می دادم. ولی باید راه دیگری هم می بود . بله راه دیگری هم باید می بود.
__________________
یه صرفه می کنم و ادامه داستان رو برای مرگخواران عزیز تعریف می کنم:
بله خوب بالاخره یه فکری به ذهنم می رسه .
بله می تونستم شکل ظاهری نقشه رو تغییر بدهم و یه نقشه ماگلی روش ظاهر کنم.
بله ارباب یه وردی در این باره بهم یاد داده بود. باید یادم می آمد . بعد از 5 ثانیه به یادم اومد.ضمضمه کردم : نقشه آسیا ظاهریوس.
نقشه قاره آسیا روی نقشه خانه ریدل ظاهر میشه.
استرجس در همین لحظه نقشه رو از تو جیب من بر می داره و می بینه که یه نقشه قاره آسیا است.
گفت : این به چه دردت می خوره؟
گفتم : هیچی.
گفت : پس چرا تو جیبت بود.
گفتم : برای موقعی که توانی برای غیب شدن نداشته باشم.
حتی مودی هم نفهمید که نقشه جادو شدست .
قربون ارباب برم با این جادوهای سیاهش .
بعد از مدتی باز یه امتحانات دیگری مرا کردند و سپس وقتی که به من اعتماد کردند شروع کردم به تفرقه انداختن بین آنها.
حالا هم پیش شمام تا بقیه دستوراتتون رو انجام بدهم.
-----------------------------------------------------
خارج از رول : ببخشید که با چیزی که می خواستید کمی فرق کرد.
ارباب به این شکل در آمده بود.
ارباب : آفرین جاگسن آفرین به تو . واقعا خیلی جالب است یه جاسوس اونم رئیسشون تو محفلیها داریم و اونها خبر ندارند.
همه مرگخوارها به غیر از آناکین ارزشی به این حالت درآمدند.
آناکین :
ارباب : برامون تعریف کن تو این یک ماه چه کارهایی کردی و چه جوری خودت رو تو دلشون جا کردی ؟
گفتم : ارباب به سلامت بادا . (ماشا الله اربابمون خیلی نقشه علیه محفلیها کشیده
)خوب بالاخره شروع کردم به شرح دادن اتفقاتی که برام افتاده.
گفتم :
وقتی دامبلدور من رو به عنوان معاون انتخاب کرد داشتم شاخ در می اوردم. درسته که به صورت فیلم و اینجور چیزها از ارباب جدا شده بودم و داشتم فیلم بازی می کردم ولی ااصلا توقع نداشتم که من رو به عنوان رئیس محفل بعد از خودش انتخاب کنه .
ادامه دادم:
حتی خود محفلی ها هم از این تصمیم دامبلدور تعجب کرده بودند.
ارباب : سریع برو سر اصل مطلب.
گفتم : چشم.
خوب داستان رو ادامه دادم:
همانطور که ارباب دستور داده بود شروع کرده بودم به اینکه خودم رو در دل محفلی ها جا کردن تا به من شک نکنم.
حتی در بحثهایی که در می گرفت به ارباب فحش هم می دادم تا به من شک نکند.
_________________
همهمه تمام سالن رو در می گیره.
ارباب : می بخشمت . تنها مجازاتت 24 ساعت مداوم زیر آب 100 درجه سانتی گراد بودنه.
به این شکل در امدم
بعدش داستان رو ادامه دادم:خوب سه روز می گذره و بارون به شدت شروع به باریدن می کنه.
محفلی ها به من با رای گیری یه ماموریت می دهند تا نقشه خانه ریدل را به آنها بدهم تا لیاقتم رو ثابت کنم.
گفتم : الان ندارمش.
استرجس : ما می دونیم که نقشه رو داری . چون مودی چشم سحر آمیز داره و نقشه رو تو جیبت دیده.
وای اونها فهمیده بودند که نقشه خانه ریدل تو جیبمه .
یا باید فرار می کردم که همه نقشه های ارباب خراب می شد و یا اونجا می ماندم و نقشه رو به اونها تحویل می دادم. ولی باید راه دیگری هم می بود . بله راه دیگری هم باید می بود.
__________________
یه صرفه می کنم و ادامه داستان رو برای مرگخواران عزیز تعریف می کنم:
بله خوب بالاخره یه فکری به ذهنم می رسه .
بله می تونستم شکل ظاهری نقشه رو تغییر بدهم و یه نقشه ماگلی روش ظاهر کنم.
بله ارباب یه وردی در این باره بهم یاد داده بود. باید یادم می آمد . بعد از 5 ثانیه به یادم اومد.ضمضمه کردم : نقشه آسیا ظاهریوس.
نقشه قاره آسیا روی نقشه خانه ریدل ظاهر میشه.
استرجس در همین لحظه نقشه رو از تو جیب من بر می داره و می بینه که یه نقشه قاره آسیا است.
گفت : این به چه دردت می خوره؟
گفتم : هیچی.
گفت : پس چرا تو جیبت بود.
گفتم : برای موقعی که توانی برای غیب شدن نداشته باشم.
حتی مودی هم نفهمید که نقشه جادو شدست .
قربون ارباب برم با این جادوهای سیاهش .
بعد از مدتی باز یه امتحانات دیگری مرا کردند و سپس وقتی که به من اعتماد کردند شروع کردم به تفرقه انداختن بین آنها.
حالا هم پیش شمام تا بقیه دستوراتتون رو انجام بدهم.
-----------------------------------------------------
خارج از رول : ببخشید که با چیزی که می خواستید کمی فرق کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
جزئیات کاربر

این را میدانستم که هیچ وقت نمیتوانم و نخواهم توانست جای خالی آن مرد بزرگ را پر کنم.انتظار اینرا هم نداشتم که اعضای محفل همان برخوردی که با دامبلدور فقید داشتند با من نیز داشته باشند...این انتظار محالی بود.من فقط باید سعی میکردم تا میتوانم ثابت کنم که استحقاق و شایستگی جانشینی در این پست را دارم.صدای نم نم باران که بر شیشههای گلخانهام آهنگی که همیشه از آن لذت میبردم را مینواخت که آهنگی نبود جز آهنگ عشق.صدای ناگهانی ضربهای که بر شیشه زده شد مرا به خود آورد.
-بفرمایید داخل.
او هاگرید بود که به داخل میآمد.نیمی از ریشش سفید شده بود همان طور که پس از مرگ دامبلدور مینروا مک گونگال بسیار شکسته شده بود.
-بیا تو هاگرید.حالت چه طوره؟
-ممنونم پروفسور.مینروا بهم گفت که بهتون یادآوری کنم که امشب جلسه داریم.
-ممنون هاگرید ولی فکر کنم خودم اون جلسه را برنامهریزی کردم.
-میدونم..فقط جهت یادآوری بود.
پس از اینکه هاگرید رفت متوجه شدم که بسیار از حرف او دلگیر شدم.آنها هنوز مرا باور نداشتند.سعی کردم بتوانم این حس را از خود دور کنم و به سراغ غلبه بر اضطرابی بروم که با نزدیکتر شدن جلسه وجودم را در بر میگرفت.باید سعی میکردم اضطراب در چهرهام مشخص نباشد.به خودم آمدم...سه ساعت بیشتر تا آغاز جلسه نمانده بود.بار دیگر حرفهایی را که قصد زدن آنها را داشتم در ذهن خود با خودم مرور کردم.
**************************************************
باران همچنان در حال باریدن بود.صدای قدمهایم در جاده هاگزمید تنها صدایی بود که به گوش میرسید و به مقابله با سکوت میرفت.هر چند این جنگی نابرابر بود.کمکم هاگزمید از دور نمایان شد.امیدوار بودم که این بار در تنها دهکده کاملا جادویی انگلستان مغازهای را باز ببینم و پنجرهای را ببینم که تختهکوب نشده باشد.سایه ولدمورت همه جا احساس میشد.اما این بار هم مانند چند ماه اخیر امیدهایم نقش بر آب شد.سرانجام به کافه نمناک هاگزهد رسیدم.بدون رد و بدل شدن حتی یک کلمه پودر پرواز را از مسئول مرموز کافه گرفتم.با اطمینان جلو رفتم.بدون نگاه کردن به شومینه مشتی پودر پرواز برداشتم و به داخل ان ریختم و فریاد :خانه شماره سیزده گریمولد را سر دادم و به سمت شومینه رفتم...احساس برخورد با سنگی سرد و نمناک تمام وجودم را در برگرفت.سرم ذق ذق میکرد.به شومینه نگاه کردم.آتشی در آن روشن نبود.احساس کردم تمام وجودم در گرمایی طاقت فرسا غرق شده است.خوشحال بودم که کسی جز مسئول کافه آنجا نبود و متوجه این امر نشده بود.از جای خود بلند شدم و این بار پس از روشن کردن آتش با جدیت به آن خیره شدم و بار دیگر (خانه سیزده گریمولد)را تکرار کردم و پا به درون آتش گذاشتم.احساس کردم درون تونلی سنگی پیچ و تاب میخورم.این بار نیز مانند دفعات قبل به خودم قول دادم که بعد از این کمی وزن خود راپایین بیاورم ولی متاسفانه این مورد امری محال بود.به درون آشپزخانه خانه شماره سیزده گریمولد قدم گذاشتم.سنگینی همه نگاهها را بر روی خود احساس میکردم.هنوز هم نمیدانستم چرا دامبلدور مرا به عنوان جانشین خود انتخاب کرده بود در حالی که خودم مانند همه از این انتخاب بیخبر بودم.صدایی مرا به خود آورد.
-دیر کردی اسپراوت.
رویم را به سوی مودی برگردادم و گفتم:
-ببخشید .در راه مشکلی برایم پیش آمد.
ناگهان احساس کردم سکوت مرگبارتر شد.
-قتلی دیگر اتفاق افتاده؟
-نه.یک مشکل خصوصی بود.
-بسیار خب.مینروا سوال را بپرس.
این مودی بود که رویش را ه سمت مینروا برگردانده بود.من خوب میدانستم که منظور از سوال...سوالی است که مشخص میکند آیا من اسپراوت هستم یا یک مرگخوار.
-اسپراوت کود مورد علاقه تو چیه؟
-کود تپاله اژدها.
-خودشه.
همه در جای خود مستقر شدیم و پس از تعارفات معمولی جلسه حالت رسمی به خود پیدا کرد.لحظه موعود فرا رسید....این اولین سخنرانی من بود.صدای خودم را میشنیدم که با ترس و اضطراب از حنجرهام بیرون میآمد.
-بسیار خب.این اولین جلسهای است که من به جای دامبلدور سمت رییس محفل را به عهده گفتم.هر چند من هیچ گاه نمیتوانم جای او را به طور کامل پر کنم.
-هیچ یک از ما توان چنین کاری را نداریم.
در بین نگاههای خیره به خودم به دنبال صاحب صدا گشتم.چشمهای مینروا بغض فروخوردهاش را نشان میداد.
-درسته مینروا.من هم همین موضوع را تایید کردم.
دست کینگزلی شکلبولت توجه مرا جلب کرد.متوجه شدم که جلسه چندان آسانی را در پیش ندارم.
-بله کینگزلی؟
-اسپراوت سوالی که در ذهن همه ما است این است که چرا دامبلدور تو را برای جانشینی خود انتخاب کرد؟
-کینگزلی عزیز باور کن خودم هم تاکنون نتوانستم این موضوع را حل کنم.بسیار خب خواهش میکنم اگر سوال دیگری هست پس از اینکه بنده برنامههایم را گفتم بپرسین لطفا.
پس از آنکه با مخالفتی مواجه نشدم به سخنانم ادامه دادم...
-بسیار خب همان طور که گفتم من هرگز نمیتوانم جای آلبوس دامبلدور را پر کنم ولی نمیتوانیم به دلیل این که هیچ کدام توانایی جانشینی او را نداریم نقشههای او را نیمهکاره رها کنیم چون در حقیقت اینگونه به نوعی به وی توهین کردهایم.برنامه اصلی من ادامه طرحهای وی است.یعنی دقیقا به همان منوالی که در قدیم فعالیت میکردیم باید فعالیت کنیم.البته چون شرایط تا حدودی پس از مرگ دامبلدور متفاوت شده است باید چند طرح جدید اجرا کنیم. همه ما از شنیدن خبر تحت طلسم فرمان بودن مادام رزمرتا شوکه شدیم.این امر یک پیام مهم برای ما داشت و آن هم اینکه نمیتوانیم به هیچ کس اعتماد کنیم.همان طور که عمل اسنیپ نیز مصداق همین حرف بود.پس به عنوان طرح اول باید تک تک افراد محفل را تحت آزمایش قرار دهیم تا متوجه شویم آیا تحت طلسم فرمان قرار گرفتند یا نه؟در ضمن باید تا حد امکان افرادمان را از معرض تیررس این طلسم دور نگاه داریم.اقدام دوم باز نگاه داشتن مدرسه هاگوارتز است.چون من مطمئن هستم این دقیقا همان عملی بود که دامبلدور چنانچه زنده بود ادامه انجام میداد.این یکی از کارهایی است که ولدمورت نسبت به آن حساس است و آن بیتفاوت نشان دادن خودمان به اعمالش است در حالی که شدیدا نگران آنها هستیم.
همهمهای که پس از شنیدن نام ولدمورت در میان افراد آغاز شده بود سرانجام پایان گرفت و من توانستم حرفم را ادامه دهم.
-و اقدام پایانی که به عنوان کارهای اساسی و اولیه باید صورت گیرد شاد و امیدوار نگاه داشتن مردم است.چیزی که برای جنگ با ولدمورت لازم است.ما باید امید را به هر طریق به آنها برگردانیم.بسیار خب سوالی نیست؟
وقتی هیچ کس عکسالعملی نشان نداد من از شادی در پوست خود نمیگنجیدم.
-پس بنابراین ختم جلسه را اعلام میکنم.
این بار قبل از آنکه خودم را به شومینه بسپارم با دقت به آن نگاه کردم تا مطمئن شوم که این بار آتش وجود دارد در حالی که میدانستم توانستم به خوبی از پس اولین سخنرانی خود برآیم و در دل خدا را شکر میکردم.
-بفرمایید داخل.
او هاگرید بود که به داخل میآمد.نیمی از ریشش سفید شده بود همان طور که پس از مرگ دامبلدور مینروا مک گونگال بسیار شکسته شده بود.
-بیا تو هاگرید.حالت چه طوره؟
-ممنونم پروفسور.مینروا بهم گفت که بهتون یادآوری کنم که امشب جلسه داریم.
-ممنون هاگرید ولی فکر کنم خودم اون جلسه را برنامهریزی کردم.
-میدونم..فقط جهت یادآوری بود.
پس از اینکه هاگرید رفت متوجه شدم که بسیار از حرف او دلگیر شدم.آنها هنوز مرا باور نداشتند.سعی کردم بتوانم این حس را از خود دور کنم و به سراغ غلبه بر اضطرابی بروم که با نزدیکتر شدن جلسه وجودم را در بر میگرفت.باید سعی میکردم اضطراب در چهرهام مشخص نباشد.به خودم آمدم...سه ساعت بیشتر تا آغاز جلسه نمانده بود.بار دیگر حرفهایی را که قصد زدن آنها را داشتم در ذهن خود با خودم مرور کردم.
**************************************************
باران همچنان در حال باریدن بود.صدای قدمهایم در جاده هاگزمید تنها صدایی بود که به گوش میرسید و به مقابله با سکوت میرفت.هر چند این جنگی نابرابر بود.کمکم هاگزمید از دور نمایان شد.امیدوار بودم که این بار در تنها دهکده کاملا جادویی انگلستان مغازهای را باز ببینم و پنجرهای را ببینم که تختهکوب نشده باشد.سایه ولدمورت همه جا احساس میشد.اما این بار هم مانند چند ماه اخیر امیدهایم نقش بر آب شد.سرانجام به کافه نمناک هاگزهد رسیدم.بدون رد و بدل شدن حتی یک کلمه پودر پرواز را از مسئول مرموز کافه گرفتم.با اطمینان جلو رفتم.بدون نگاه کردن به شومینه مشتی پودر پرواز برداشتم و به داخل ان ریختم و فریاد :خانه شماره سیزده گریمولد را سر دادم و به سمت شومینه رفتم...احساس برخورد با سنگی سرد و نمناک تمام وجودم را در برگرفت.سرم ذق ذق میکرد.به شومینه نگاه کردم.آتشی در آن روشن نبود.احساس کردم تمام وجودم در گرمایی طاقت فرسا غرق شده است.خوشحال بودم که کسی جز مسئول کافه آنجا نبود و متوجه این امر نشده بود.از جای خود بلند شدم و این بار پس از روشن کردن آتش با جدیت به آن خیره شدم و بار دیگر (خانه سیزده گریمولد)را تکرار کردم و پا به درون آتش گذاشتم.احساس کردم درون تونلی سنگی پیچ و تاب میخورم.این بار نیز مانند دفعات قبل به خودم قول دادم که بعد از این کمی وزن خود راپایین بیاورم ولی متاسفانه این مورد امری محال بود.به درون آشپزخانه خانه شماره سیزده گریمولد قدم گذاشتم.سنگینی همه نگاهها را بر روی خود احساس میکردم.هنوز هم نمیدانستم چرا دامبلدور مرا به عنوان جانشین خود انتخاب کرده بود در حالی که خودم مانند همه از این انتخاب بیخبر بودم.صدایی مرا به خود آورد.
-دیر کردی اسپراوت.
رویم را به سوی مودی برگردادم و گفتم:
-ببخشید .در راه مشکلی برایم پیش آمد.
ناگهان احساس کردم سکوت مرگبارتر شد.
-قتلی دیگر اتفاق افتاده؟
-نه.یک مشکل خصوصی بود.
-بسیار خب.مینروا سوال را بپرس.
این مودی بود که رویش را ه سمت مینروا برگردانده بود.من خوب میدانستم که منظور از سوال...سوالی است که مشخص میکند آیا من اسپراوت هستم یا یک مرگخوار.
-اسپراوت کود مورد علاقه تو چیه؟
-کود تپاله اژدها.
-خودشه.
همه در جای خود مستقر شدیم و پس از تعارفات معمولی جلسه حالت رسمی به خود پیدا کرد.لحظه موعود فرا رسید....این اولین سخنرانی من بود.صدای خودم را میشنیدم که با ترس و اضطراب از حنجرهام بیرون میآمد.
-بسیار خب.این اولین جلسهای است که من به جای دامبلدور سمت رییس محفل را به عهده گفتم.هر چند من هیچ گاه نمیتوانم جای او را به طور کامل پر کنم.
-هیچ یک از ما توان چنین کاری را نداریم.
در بین نگاههای خیره به خودم به دنبال صاحب صدا گشتم.چشمهای مینروا بغض فروخوردهاش را نشان میداد.
-درسته مینروا.من هم همین موضوع را تایید کردم.
دست کینگزلی شکلبولت توجه مرا جلب کرد.متوجه شدم که جلسه چندان آسانی را در پیش ندارم.
-بله کینگزلی؟
-اسپراوت سوالی که در ذهن همه ما است این است که چرا دامبلدور تو را برای جانشینی خود انتخاب کرد؟
-کینگزلی عزیز باور کن خودم هم تاکنون نتوانستم این موضوع را حل کنم.بسیار خب خواهش میکنم اگر سوال دیگری هست پس از اینکه بنده برنامههایم را گفتم بپرسین لطفا.
پس از آنکه با مخالفتی مواجه نشدم به سخنانم ادامه دادم...
-بسیار خب همان طور که گفتم من هرگز نمیتوانم جای آلبوس دامبلدور را پر کنم ولی نمیتوانیم به دلیل این که هیچ کدام توانایی جانشینی او را نداریم نقشههای او را نیمهکاره رها کنیم چون در حقیقت اینگونه به نوعی به وی توهین کردهایم.برنامه اصلی من ادامه طرحهای وی است.یعنی دقیقا به همان منوالی که در قدیم فعالیت میکردیم باید فعالیت کنیم.البته چون شرایط تا حدودی پس از مرگ دامبلدور متفاوت شده است باید چند طرح جدید اجرا کنیم. همه ما از شنیدن خبر تحت طلسم فرمان بودن مادام رزمرتا شوکه شدیم.این امر یک پیام مهم برای ما داشت و آن هم اینکه نمیتوانیم به هیچ کس اعتماد کنیم.همان طور که عمل اسنیپ نیز مصداق همین حرف بود.پس به عنوان طرح اول باید تک تک افراد محفل را تحت آزمایش قرار دهیم تا متوجه شویم آیا تحت طلسم فرمان قرار گرفتند یا نه؟در ضمن باید تا حد امکان افرادمان را از معرض تیررس این طلسم دور نگاه داریم.اقدام دوم باز نگاه داشتن مدرسه هاگوارتز است.چون من مطمئن هستم این دقیقا همان عملی بود که دامبلدور چنانچه زنده بود ادامه انجام میداد.این یکی از کارهایی است که ولدمورت نسبت به آن حساس است و آن بیتفاوت نشان دادن خودمان به اعمالش است در حالی که شدیدا نگران آنها هستیم.
همهمهای که پس از شنیدن نام ولدمورت در میان افراد آغاز شده بود سرانجام پایان گرفت و من توانستم حرفم را ادامه دهم.
-و اقدام پایانی که به عنوان کارهای اساسی و اولیه باید صورت گیرد شاد و امیدوار نگاه داشتن مردم است.چیزی که برای جنگ با ولدمورت لازم است.ما باید امید را به هر طریق به آنها برگردانیم.بسیار خب سوالی نیست؟
وقتی هیچ کس عکسالعملی نشان نداد من از شادی در پوست خود نمیگنجیدم.
-پس بنابراین ختم جلسه را اعلام میکنم.
این بار قبل از آنکه خودم را به شومینه بسپارم با دقت به آن نگاه کردم تا مطمئن شوم که این بار آتش وجود دارد در حالی که میدانستم توانستم به خوبی از پس اولین سخنرانی خود برآیم و در دل خدا را شکر میکردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپروات در 1385/7/29 12:08:12
فریا
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج