پرواز می کرد.او دراین فکر بود که آیا می تواند در مسابقه نیز به این خوبی پرواز کند؟ اگر باعث باخت تیم خود می شد باید چه می کرد؟شاید باید سرزنش های شش نفر تیم خود را تحمل می کرد،و یا شاید سرزنش های پرفسور مک گونگال؟
اودرهمین حال و احوال بود که ناگهان اولیور وود ،کاپیتان تیم،هری را صدا کرد.هری از جا پرید؛کاملأ مشخص بود که اگر هری خود را کنترل نمی کرد،از جارواش به زمین می افتاد.
هری به زمین فرود آمدو به طرف رختکن هجوم برد.اولیور در آن جا منتظر هری بود.اولیور گفت:هری بهتره بری و یکمی استراحت کنی؛فرداصبح اول وقت میام دنبالت برای تمرین.
درضمن فردا روز مسابقه و قرار این که باید با چه تیمی رقابت کنیم تعیین می شه...إإإ میخوام خودتو نشون بدی...توکه این کارو برام میکنی.نه؟
_مطمئئن باش برات می کنم.
**********
صبح روز بعد فرا رسید و اولیور برای بیدار کردن هری کنار تخت خواب او آمد اما خیلی تعجب کرد،زیرا هری روی تخت نبود.هری اولیورو دید،به او سلام گفت.اولیور وقتی به هری نگاه کرد،دید که هری لباس مخصوص کوییدیچ رو پوشیده و جارو شو آماده رو دوشش گذاشته واصلأ خواب در چشمانش نیست!
هری و اولیور وبقیه ی بازیکنان به اوج آسمان رفتند و تمرین خود را شروع کردند وخاتمه دادند. به رختکن برمی گشتند که پروفسور مک گونگال را دیدند.قرار مسابقه یکشنبه ی هفته ی دیگه شد.وتیم حریفتون گروه ریونکلا شد.وود آه عمیقی کشید و گفت:آب خوردنه!!!
**********
با فرا رسیدن روز مسابقه قلب هری در سینه اش فرو ریخت.
همه ی بازیکنان در جایگاه خود بودند.
با سوت مادام هوچ مسابقه آغاز شد.بعدازسی دقیقه، امتیاز به دست آمده،10_30به نفع گریفندر شد.
ناگهان گوی زرین در دور هری و جستجوگر تیم ریونکلا چرخی زد و آنقدر دور شد که از نظر ناپدید شد.هری و جستجوگر تیم ریونکلا به دنبال گوی زرین گشتند.هری گوی زرین را پیدا کرد به دنبال آن رفت؛دستش رادراز کرد که آن را بگیرد،ناگهان،یکی از بازی کنان تیم حریف،با سرعت هرچه تمام تر به سمت هری آمدو به پای هری زد.هری که از شدت درد به خود می پیچید،منتظر سوت خطای مادام هوچ بود.اما ظاهرأ داور این خطا را ندیده بود.
هری دوباره شروع به گشتن کرد. ودوباره گوی زرین را پیدا کرد. اطرافش را نگاه کرد.کسی به او توجه نمی کردبنابراین سریع دستش را دراز کرد تا گوی زرین را بگیرد.مسابقه تمام شد و هری گوی زرین را گرفت.
امشب در سالن عمومی گروه گریفندر جشنی به پاشده بود،چون که هری در اولین بازی اش توانست .... گوی زرین را بگیرد.
دراکو مالفوی *** عزیز!
پستت سرعت عجیبی داشت. هیچی توش کاملا توضیح داده نشده بود.
اولین جمله پست نوشته بودی " پرواز می کرد" اگر می نوشتی " روز آفتابی و صافی بود و هری در آسمان آبی در حال پرواز بود. " خیلی خیلی زیباتر بود.
توصیفات زیبا همیشه باعث جذب خواننده می شه. البته باید متعادل بشه و خواننده رو خسته نکنه.
نوشته بودی " به سوی رختکن هجوم برد " خب اصلا جمله جالبی نیست . نوشتن " به سمت رختکن دوید " بهتر بود.
نوشته بودی " مطمئن باش برات می کنم " جمله زیبایی نیست. می نوشتی " مطمئن باش نا امیدت نمی کنم. " یا چیزی شبیه به این قشنگ تر نبود؟
این جمله " شروع کردند و خاتمه داد " . هوووم خب نباید اینقدر با سرعت تموم می کردی .
مثلا اگه می گفتی " شروع کردند و پس از ساعتی در حالی که با خستگی فراوان ، آرام آرام به سمت رختکن می رفتند به آن خاتمه دادند" .
کمبود همچین جمله هایی در پستت دلیل بر سرعتشه !
نوشته بودی " با فرا رسیدن روز مسابقه قلب هری در سینه اش فرو ریخت. "
خب می دونی یه روز انقدر کوتاه نیست که سریع بیاد و بره و قلب هری هم با اومدنش فرو ریخته بشه!
می تونستی بگی " با فرا رسیدن روز مسابقه قلب هری در سینه اش دیگر توانایی ماندن نداشت و هر دقیقه که به مسابقه نزدیک تر می شد می خواست از جا کنده شود."
خیلی زود مسابقه رو شرح دادی و گوی رو به دست هری رسوندی. بدون توصیفات و توضیحات زیبا و جالب!
غلط املایی داشتی==> " جارویش ".
خب مطمئنم که باید یه بار دیگه سعی کنی و قدرت نویسندگیتو نشون بدی و اینکه چجوری می تونی فضای داستان رو با کلمات زیبا و جذاب ایجاد کنی.
موفق باشی.
تأیید نشد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

استادیوم خانگی تیم هالی هد هارپیز مملو از تماشاگرانی بود که ردایی همرنگ با تیم محبوب خود پوشیده بودند و یکصدا همگی فقط یک آواز سر داده بودند :
هری پاتر رو داریم پس دیگه غم نداریم
وقتی پاتر جوینده است تیم هارپیز برنده است
اسنیچ زرد مال ماست قهرمانی حق ماست
در بین این آوازهای کر کننده به سختی میشد صدای مفسر بازی را شنید. صدای رویاگونه دختری جوان که به علت شهرت و محبوبیت گزارش هایش در مسابقات مدرسه هاگوارت توانسته بود شغلی در رادیوی جادوگران دست و پا کند. لونا لاوگود صدایش در ورزشگاه طنین می انداخت : حالا کوافل دست بازیکنان هارپیزه و به سرعت جلو میرن. و بله یک گل دیگه! یک گل دیگه! عجب مسابقه ای! انگاربازگشت هری پاتر به کل تیم قدرتی دو برابر داده! ولی خودش اون بالا چیکار میکنه و کی میخواد اسنیچ رو بگیره؟! یالا هری یه حرکتی بکن دیگه! نکنه هنوز شکستگیه جمجمه ات خوب نشده؟!
در ارتفاعی حدود 30 متر بالاتر از استادیوم، هری پاتر روی آذرخش خود سوار بود و اسنیچ را جستجو میکرد و زمانی که تیمش یک گل دیگر زده بود به عادت همیشگی یک شیرجه زیبا و سریع زد که نشانه جشن گرفتن برای 10 امتیاز با ارزش دیگر بود. نگاهی به تابلوی نتایج انداخت . تیم آنها 150 امیتاز از حریف پیش بود و او نمی خواست با از دست دادن اسنیچ بازی به تساوی کشیده شود. باید اسنیچ را می گرفت. چرخی دور استادیم زد و بار دیگر گوی طلایی کوچک را جستجو نمود. درست پشت دروازه وسط تیم حریف برق طلایی اسنیچ را دید. برسرعت خود افزود. احساس میکرد تماشاگران نیم خیز شده اند و همگی به او نگاه می کنند. نمی خواست آنها را نا امید کند. ناگهان با شنیدن صدای لونا قلبش فرو ریخت. او میگفت : اوه! همه هارپیزیها حواسشون به پاتر بود و اصلاً نفهمیدن چطوری این گل رو خوردن! تازه دارن اسنیچ رو هم از دست میدن!
جوینده تیم حریف با سرعتی وحشتناک از بالای دروازه داشت به سمت اسنیچ شیرجه میرفت. هری به آذرخش خود نهیب زد : تند تر! تندتر!
روی چوب اندکی بلند شد و به سمت لبه آن رفت. با دست راست لبه چوب را گرفته بود و دست چپش آماده بود که اسنیچ را بگیرد. در یک لحظه به نظر رسید با جوینده دیگر برخورد کرده است ولی به سرعت جا خالی داد و با فاصله ای کم از کنار او گذشت. حرکت سریع بالهای اسنیچ را در مشت خود حس میکرد. دست چپ خود را بالا گرفت و سه دور دور استادیوم چرخید و بعد به آرامی فرود آمد تا به هم تیمی های خود ملحق شود. می دانست جشن با شکوهی به مناسبت قهرمانی در راه است و میخواست مطمئن شود که برای حضور دوستان خوبش در این میهمانی هیچ مشکلی پیش نمیاید.
Romulus عزیز!
پست خوبی بود. فقط نگفته بودی تیم هری اسمش چیه .
یه کمی هم اونجایی که هری برای گل زدن تیم چرخ می زنه اغراق بود .
همچنین امتیاز 150 برای تیم هری کمی زیادی رویایی بود.
بهرحال خوب نوشته بودی. موفق باشی.
تأیید شد.
هری پاتر رو داریم پس دیگه غم نداریم
وقتی پاتر جوینده است تیم هارپیز برنده است
اسنیچ زرد مال ماست قهرمانی حق ماست
در بین این آوازهای کر کننده به سختی میشد صدای مفسر بازی را شنید. صدای رویاگونه دختری جوان که به علت شهرت و محبوبیت گزارش هایش در مسابقات مدرسه هاگوارت توانسته بود شغلی در رادیوی جادوگران دست و پا کند. لونا لاوگود صدایش در ورزشگاه طنین می انداخت : حالا کوافل دست بازیکنان هارپیزه و به سرعت جلو میرن. و بله یک گل دیگه! یک گل دیگه! عجب مسابقه ای! انگاربازگشت هری پاتر به کل تیم قدرتی دو برابر داده! ولی خودش اون بالا چیکار میکنه و کی میخواد اسنیچ رو بگیره؟! یالا هری یه حرکتی بکن دیگه! نکنه هنوز شکستگیه جمجمه ات خوب نشده؟!
در ارتفاعی حدود 30 متر بالاتر از استادیوم، هری پاتر روی آذرخش خود سوار بود و اسنیچ را جستجو میکرد و زمانی که تیمش یک گل دیگر زده بود به عادت همیشگی یک شیرجه زیبا و سریع زد که نشانه جشن گرفتن برای 10 امتیاز با ارزش دیگر بود. نگاهی به تابلوی نتایج انداخت . تیم آنها 150 امیتاز از حریف پیش بود و او نمی خواست با از دست دادن اسنیچ بازی به تساوی کشیده شود. باید اسنیچ را می گرفت. چرخی دور استادیم زد و بار دیگر گوی طلایی کوچک را جستجو نمود. درست پشت دروازه وسط تیم حریف برق طلایی اسنیچ را دید. برسرعت خود افزود. احساس میکرد تماشاگران نیم خیز شده اند و همگی به او نگاه می کنند. نمی خواست آنها را نا امید کند. ناگهان با شنیدن صدای لونا قلبش فرو ریخت. او میگفت : اوه! همه هارپیزیها حواسشون به پاتر بود و اصلاً نفهمیدن چطوری این گل رو خوردن! تازه دارن اسنیچ رو هم از دست میدن!
جوینده تیم حریف با سرعتی وحشتناک از بالای دروازه داشت به سمت اسنیچ شیرجه میرفت. هری به آذرخش خود نهیب زد : تند تر! تندتر!
روی چوب اندکی بلند شد و به سمت لبه آن رفت. با دست راست لبه چوب را گرفته بود و دست چپش آماده بود که اسنیچ را بگیرد. در یک لحظه به نظر رسید با جوینده دیگر برخورد کرده است ولی به سرعت جا خالی داد و با فاصله ای کم از کنار او گذشت. حرکت سریع بالهای اسنیچ را در مشت خود حس میکرد. دست چپ خود را بالا گرفت و سه دور دور استادیوم چرخید و بعد به آرامی فرود آمد تا به هم تیمی های خود ملحق شود. می دانست جشن با شکوهی به مناسبت قهرمانی در راه است و میخواست مطمئن شود که برای حضور دوستان خوبش در این میهمانی هیچ مشکلی پیش نمیاید.
Romulus عزیز!
پست خوبی بود. فقط نگفته بودی تیم هری اسمش چیه .
یه کمی هم اونجایی که هری برای گل زدن تیم چرخ می زنه اغراق بود .
همچنین امتیاز 150 برای تیم هری کمی زیادی رویایی بود.
بهرحال خوب نوشته بودی. موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 21:04:21
[b][size=medium][color=CC0000]جادوی عشق، قوی ترین جادوهاست
لازمه عذر خواهی کنم به خاطر پست قبلی که زدم نمیخواستم وقتتونو بگیرم به هر حال تازه واردم و قوانینو نمیدونم
________________________________________________
اضطراب!تنها واژه ای بود که میتوانست وضعیت هری را در ان دقایق تعریف کند.روی صندلی صفت رختکن نشسته بود و به ظاهر به حرف های الیور گوش میداد.
لبهای وود تکان میخورد اما گویا موج صدایش بر اثر اصطکاک با هوا قبل از رسیدن به گوش هری متوقف میشد.
صدای هیاهوی تماشاچیان وحشیانه به در رختکن میکوبید و استرس را به رگهای هری تزریق میکرد.
نگاهش را به کف پوش کثیف و چرک رختکن دوخت.دلش میخواست همین حالا میتوانست کنار بکشد.اما افسوس که نمیشد.دست گرمی را روی شانه اش احساس کرد.برگشت و وود را دید که با چشمانش او را وادار به بلند شدن میکند.
اعضای تیم دم در رختکن صف کشیده بودند و به هری نگاه میکردند.این عمر موجب شد که خون روی گونه های هری بدود و استرسش را بیشتر کند..
با تحریک های الیور که به پشتش ضربه میزد از روی نیمکت بلند شد به جلوی رختکن رسید و منتظر باز شدن درب ماند.
هر چه به زمان اغاز مسابقه نزدیک تر میشد صدای هیاهوی تماشاچیان بلند تر به گوش میرسد.
بلاخره انتظارها به پایان رسید و با صدای تلق خفیفی درب ورزشگاه رو به باز شدن گذاشت.با دیدن جمعیت حاضر در ورزشگاه لرزش خفیفی بدن هری را در بر گرفت.
و درست هنگامی که میخواست پایش را به بیرون بگذارد بر اثر حواس پرتی پایش به لبه رختکن گرفت و محکم زمین خورد. صدای هیاهو جای خود را به خنده های مضحک (؟) داد . به کمک وود از زمین بلند شد.دیگر خیلی میترسید و ناراحت بود.
بعد از پایان مراسمات مرسوم مسابقات همگی روی جارو نشستند و پا به زمین کوفتند.هری ابتدا دو دل بود اما بعد با فشاری اندکی مثل پری سبک به سمت هوا گام برداشت.
نسیم خنکی میوزید که ضماد روحیه ضعیفش بود. هر چه پیشتر میرفت بیشتر با هوا اخت میگرفت و راحت تر میشد. کاپیتانها با هم دست دادند و مسابقه شروع شد.
کوافل قرمز رنگ در هوا به چرخش درامد دستان یار سبز پوش بود که ان را در اغوش کشید.بازیکنان حریف مثل زنبور های وحشی او را احاطه کردند.سبز پوش کوافل را برای همی تیمی اش که در نزدیک دروازه ایستاده بود فرستاد.
و او نیز بدون مکس با دست چپش ضربه محکمی نثار توپ کرد که البته وود با یک حرکت نمایشی موفق به مهارش شد.
هری نگاهش را از بازی برداشت و جستوجگر حریف را دید که به دنبال اسنیچ میگردد.کمی ارتفاعش را کم کرد و پایین تر از بازیکن حریف مشغول کشت و گذار شد.
دقایق کند و کسل کننده شده بود.چشمانش خسته شده بودند و کلافه بود. فکر میکرد که هرگز نمیتواند ان را پیدا کند در همین افکار بود که برق زردی به تندی از جلوی چشمانش گذشت.
فریادی از سر خوشحالی و بی تجربگی کشید که موجب شد جستجو گر حریف از کشف او سر دربیاورد.
نبرد اغاز شده بود.
هر دو در کنار یک دیگر قرار گرفته بودند و به هم تنه میزدند مثل مسابقات رالی ماگلی شده بود که رانندگان برای پیشتازی هر کاری میکردند. اسنیچ حدود یک متری انها بود و با احتساب طول دستشان نیم متری با انها فاصله داشت.
در شرایطی نبودند که دست را از جارو جدا کنند زیرا هر فرصتی به حریف باعث سرنگونی از جارو بود. در این افکار بود که از مبارزه صرف نظر کند با نگاه کردن به پایین و دیدن ارتفاع زیادشان این اندیشه در سرش زرق و برق بیشتری گرفت سلامتی بهتر از هر چیزی بود.
اما ناگهان صدای ویژ کوتاهی شنید و نوری قهوهای رنگ به سرعت از کنارش گذشت. جستجوگر حریف به موقع از بلاجر خشمگین جا خالی داد اما همین باعث شد که اختلافش با هری زیاد شود.
هری دستش را دراز کرد نوک انگشتانش بالهای ظریف اسنیچ را احساس میکرد.
و ناگهان ان را گرفت او اسنیچ را گرفت!
لرد مورداک عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. اما این گونه پاراگراف بندی زیاد جالب نیست.
من برات جمعش کردم. مهم نیست که نمایشنامه کوتاه باشه مهم اینه که راحت خونده باشه و همچنین پست دارای زیبایی ظاهری باشه!
اسمی از بازیکنان تیم حریف نیوورده بودی.
غلط املایی داشتی ==> " سفت " ، " امر " ، " مکث " و غیره.
امیدوارم که ساخته و دست رنج ذهن خودت باشه!
خوب نوشته بودی فقط آخرشو ناگهانی تموم کردی. احساس می کنم می خواستی هرچه زودتر تمومش کنی!
پستت تخیل زیادی داشت. سعی کن از این به بعد متعادل تر پست بنویسی.
ولی حس داستان داشت. امیدوارم همیشه به همه پستات اهمیت بدی و برای همشون وقت بزاری.
موفق باشی.
تأیید شد.
________________________________________________
اضطراب!تنها واژه ای بود که میتوانست وضعیت هری را در ان دقایق تعریف کند.روی صندلی صفت رختکن نشسته بود و به ظاهر به حرف های الیور گوش میداد.
لبهای وود تکان میخورد اما گویا موج صدایش بر اثر اصطکاک با هوا قبل از رسیدن به گوش هری متوقف میشد.
صدای هیاهوی تماشاچیان وحشیانه به در رختکن میکوبید و استرس را به رگهای هری تزریق میکرد.
نگاهش را به کف پوش کثیف و چرک رختکن دوخت.دلش میخواست همین حالا میتوانست کنار بکشد.اما افسوس که نمیشد.دست گرمی را روی شانه اش احساس کرد.برگشت و وود را دید که با چشمانش او را وادار به بلند شدن میکند.
اعضای تیم دم در رختکن صف کشیده بودند و به هری نگاه میکردند.این عمر موجب شد که خون روی گونه های هری بدود و استرسش را بیشتر کند..
با تحریک های الیور که به پشتش ضربه میزد از روی نیمکت بلند شد به جلوی رختکن رسید و منتظر باز شدن درب ماند.
هر چه به زمان اغاز مسابقه نزدیک تر میشد صدای هیاهوی تماشاچیان بلند تر به گوش میرسد.
بلاخره انتظارها به پایان رسید و با صدای تلق خفیفی درب ورزشگاه رو به باز شدن گذاشت.با دیدن جمعیت حاضر در ورزشگاه لرزش خفیفی بدن هری را در بر گرفت.
و درست هنگامی که میخواست پایش را به بیرون بگذارد بر اثر حواس پرتی پایش به لبه رختکن گرفت و محکم زمین خورد. صدای هیاهو جای خود را به خنده های مضحک (؟) داد . به کمک وود از زمین بلند شد.دیگر خیلی میترسید و ناراحت بود.
بعد از پایان مراسمات مرسوم مسابقات همگی روی جارو نشستند و پا به زمین کوفتند.هری ابتدا دو دل بود اما بعد با فشاری اندکی مثل پری سبک به سمت هوا گام برداشت.
نسیم خنکی میوزید که ضماد روحیه ضعیفش بود. هر چه پیشتر میرفت بیشتر با هوا اخت میگرفت و راحت تر میشد. کاپیتانها با هم دست دادند و مسابقه شروع شد.
کوافل قرمز رنگ در هوا به چرخش درامد دستان یار سبز پوش بود که ان را در اغوش کشید.بازیکنان حریف مثل زنبور های وحشی او را احاطه کردند.سبز پوش کوافل را برای همی تیمی اش که در نزدیک دروازه ایستاده بود فرستاد.
و او نیز بدون مکس با دست چپش ضربه محکمی نثار توپ کرد که البته وود با یک حرکت نمایشی موفق به مهارش شد.
هری نگاهش را از بازی برداشت و جستوجگر حریف را دید که به دنبال اسنیچ میگردد.کمی ارتفاعش را کم کرد و پایین تر از بازیکن حریف مشغول کشت و گذار شد.
دقایق کند و کسل کننده شده بود.چشمانش خسته شده بودند و کلافه بود. فکر میکرد که هرگز نمیتواند ان را پیدا کند در همین افکار بود که برق زردی به تندی از جلوی چشمانش گذشت.
فریادی از سر خوشحالی و بی تجربگی کشید که موجب شد جستجو گر حریف از کشف او سر دربیاورد.
نبرد اغاز شده بود.
هر دو در کنار یک دیگر قرار گرفته بودند و به هم تنه میزدند مثل مسابقات رالی ماگلی شده بود که رانندگان برای پیشتازی هر کاری میکردند. اسنیچ حدود یک متری انها بود و با احتساب طول دستشان نیم متری با انها فاصله داشت.
در شرایطی نبودند که دست را از جارو جدا کنند زیرا هر فرصتی به حریف باعث سرنگونی از جارو بود. در این افکار بود که از مبارزه صرف نظر کند با نگاه کردن به پایین و دیدن ارتفاع زیادشان این اندیشه در سرش زرق و برق بیشتری گرفت سلامتی بهتر از هر چیزی بود.
اما ناگهان صدای ویژ کوتاهی شنید و نوری قهوهای رنگ به سرعت از کنارش گذشت. جستجوگر حریف به موقع از بلاجر خشمگین جا خالی داد اما همین باعث شد که اختلافش با هری زیاد شود.
هری دستش را دراز کرد نوک انگشتانش بالهای ظریف اسنیچ را احساس میکرد.
و ناگهان ان را گرفت او اسنیچ را گرفت!
لرد مورداک عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. اما این گونه پاراگراف بندی زیاد جالب نیست.
من برات جمعش کردم. مهم نیست که نمایشنامه کوتاه باشه مهم اینه که راحت خونده باشه و همچنین پست دارای زیبایی ظاهری باشه!
اسمی از بازیکنان تیم حریف نیوورده بودی.
غلط املایی داشتی ==> " سفت " ، " امر " ، " مکث " و غیره.
امیدوارم که ساخته و دست رنج ذهن خودت باشه!
خوب نوشته بودی فقط آخرشو ناگهانی تموم کردی. احساس می کنم می خواستی هرچه زودتر تمومش کنی!
پستت تخیل زیادی داشت. سعی کن از این به بعد متعادل تر پست بنویسی.
ولی حس داستان داشت. امیدوارم همیشه به همه پستات اهمیت بدی و برای همشون وقت بزاری.
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد مورداک در 1386/6/15 10:51:11
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 20:54:26
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 20:56:02
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 20:54:26
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 20:56:02
جزئیات کاربر

روز بدی را شروع کرده بودند ولی باید برای تمرین به زمین کوییدیچ می رفتند زیرا اگر نمی رفتند آنجلینا دیگر آنها را نمی بخشید. وقتی هری و رون برای رفتن آماده می شدند هری نگاه تعجب باری به رون انداخت که انگار خیالی به آماده شدن نداشت گفت:
- رون، چیزی شده؟
رون که سعی می کرد ناراحت جلوه نکند گفت:
- نه، چیزی نشده بهتره دیگه بریم. چون اگه دیر برسیم ممکن آنجلینا نذاره تو بازی فردا شرکت کنیم.
هری در راه رسیدن به زمین در این فکر بود که چرا رون از او پنهان می کند که چه اتفاقی افتاده.شاید چیزی است که او دوست ندارد هیچکس حتی هری نیز از او با خبر شود. وقتی به زمین رسیدند انگار کمی دیر شده بود و اعضای تیم در حال تمرین بودند آنجلینا به طرف هری و رون آمد و گفت که باید زودتر آماده بشن و تمرین کنند مخصوصا رون چون بازی فردا خیلی مهم است. آنها آماده شدند. هیچکدامشان متوجه گذشت سری زمان نشده بودند. کم کم خستگی در تن همه ی آنها دیده می شد که آنجلینا گفت:
-خب... بچه ها خیلی خوب بود... فکر می کنم برای بازی فردا حسابی آماده ایم... امیدوارم نتیجه ی خوبی بگیریم. دیگه بهتره بریم.
با گفتن دیگه بهتره بریم همه به سمت رختکن هجوم بردن و لباسهای خود را که خیس شده بود را عوض کردند و به سمت قلعه به راه افتادند. در راه قلعه هری و رون با هم حرفی نزدند هری دوباره با آزاد شدن فکرش به رون فکر می کرد تا اینکه به قلعه رسیدند در سالن عمومی گریفندر هری دیگر طاقت نیاورد و دوباره از رون پرسید:
- رون، چیزی شده که نمی خوای به من بگی؟
رون خمیازه ای نسبتا طولانی کشید و گفت:
- خب، من از بازی فردا می ترسم!!!
هری با لحن محکمی گفت:
- به نظر من تو خیلی در دروازه بانی جای پیشرفت داری. تو خیلی تمرین کردی . اصلا نباید بترسی.
رون که کمی قوت قلب گرفته بود گفت:
- ممنون که دلداری می دی ولی من اولین بازیمه.
هری گفت:
- اصلا نگران نباش تو می تونی، رون!
هر دو بلند شدند و آماده شدند که بخوابند.
صبح روز بعد هر دو از خواب بیدار شدند و برای خوردن صبحانه به سالن عمومی رفتند و صبحانه را خوردند. هری که کمی بیشتر از رون خورده بود احساس دل درد می کرد اما فکر مسابقه ی آن روز در مقابل دل درد او هیچ بود. کم کم زمان شروع بازی نزدیک می شد. هری و رون آماده ی رفتن شدند و پس از چند دقیقه خود را در رختکن یافتند. همه ی اعضای تیم لباسهای خود را بر تن کرده بودن و از رختکن بیرون رفتند. تماشاچیان با صداهای بلندی تیم محبوبشان را تشویق می کردند و بعضی ها یک صدا آواز می خواندند. پس از گذشت چند لحظه بعد از سوت خانم هوچ همه به هوا رفتند و بازی آغاز شد.لی جردن برای اینکه بازی را هیجان انگیز تر کند با صدای بلند فریاد می زد:
- حالا آنجلینا پاس می ده به کتی، کتی بل پاس می ده به آلیشیا... اما حالا این ورینگتون که توپ را از دستهای آلیشیا در میاره و پروازکنان به سمت دروازه ی تیم گریفندر که رون مسئولیت آن را داره می ره ولی این رون که توپ و می گیره... آفرین...آفرین.
تما شا چیان تیم گریفندر یک صدا اسم رون را صدا می کردند. جرج و فرد، توپ های بازدارنده را چنان دور می کردند که از نظر ها ناپدید می شدند.
- مهاجمین تیم گریفندر خیلی خوب به هم پاس می دن... وای خدای من...چی کار می کنند این بازیکنان... حالا نزدیک دروازه... کتی بل گل می زنه...گل...گل حالا امتیاز ها 20 به 0 می شه.
هری هم چنان دنبال گوی زرین بود و سعی می کرد زودتر از آن چیزی که بقیه فکر می کردند آن را پیدا کند. ناگهان چشمش به گوی زرین افتاد که با شتاب دور حلقه ها دور می زد.
- هری را نگاه کنید. انگار گوی زرین را پیدا کرده آره...آره... پیدا کرده.
مالفوی نیز دنبال هری می رفت اما هری با سرعتی سرسام آور دنبال گوی بود و پس از چند لحظه جلوی گوی زرین ظاهر شد و او را در دستانش زندانی کرد. مالفوی با نامیدی پوزخندی به او زد. اعضای تیم خوشحال تر از همیشه به طرف هری می آمدند و شادی می کردند.
- هری پاتر گوی زرین و گرفته و به زمین بر می گرده و حالا بازی به اتمام می رسه. به تیم گریفندر تبریک می گم خیلی زود بازی رو به نفع خودش تموم می کنه و حالا این اسلیترینی ها هستن که خشمشون اوج گرفته
آن روز آنقدر برای رون دلچسب تمام شد که تمام ترسش به طور اعجاب انگیزی فروکش کرده و دیگر ترسی را به خود راه نداد بود.
**لطفا امضای منو بخونین**
كتي بل عزیز!
خب پستت خوب بود ولی کمی تصنعی بود! می رم سراغ اشکالات پستت!
اولین جمله پست! نگفته بودی چرا روز بدی برای اونها بود؟ چی شده بود؟
از این جور اشکالات زیاد داشتی! یعنی در مورد چیزهایی در پستت توضیح کامل و واضح نداده بودی.
ناراحت بودن رون رو خیلی بزرگ جلوه داده بودی. انگار یه اتفاق خیلی بدی افتاده...می تونستی اونو نگران و دست پاچه نشون بدی نه ناراحت!
بعد هم وقتی رون دلیل ناراحتیشو می گه خیلی آروم و بی دغدغه اونو مطرح می کنه که این نشون دهنده ناهماهنگی بین دوتا قسمت پستت هست!
نوشته بودی " کم کم خستگی در تن همه ی آنها دیده می شد " خب جمله زیبایی نیست.
اگه می نوشتی " کم کم آثار خستگی در چهره ی تک تک اعضای تیم پدیدار شد که... " باید از کلمات و جملات جالب و جذب کننده برای توصیفات استفاده کنی که متأسفانه کمبود این ها باعث شده پستت کیفیت خودشو از دست بده!
داشتی " لباس های خیس " خب ولی ننوشته بود که از عرق خیس شده یا از بارون؟ یا دلیل دیگه ای داشته!
قسمت توصیف زمین بازی خوب بود. فقط به مرحله گرفتن توپ توسط هری کم پرداخته بودی که موجب شده پستت از هیجان بیفته!
آخر پستت هم خوب بود.
در کل احساس میکنم داری پیشرفت می کنی فقط به نظرم باید کمی دیگه تلاش کنی تا به رول نویسی متعادل برسی و دستت بیاد که چی بنویسی!
پس یه بار دیگه سعی کن. موفق باشی.
تأیید نشد!
- رون، چیزی شده؟
رون که سعی می کرد ناراحت جلوه نکند گفت:
- نه، چیزی نشده بهتره دیگه بریم. چون اگه دیر برسیم ممکن آنجلینا نذاره تو بازی فردا شرکت کنیم.
هری در راه رسیدن به زمین در این فکر بود که چرا رون از او پنهان می کند که چه اتفاقی افتاده.شاید چیزی است که او دوست ندارد هیچکس حتی هری نیز از او با خبر شود. وقتی به زمین رسیدند انگار کمی دیر شده بود و اعضای تیم در حال تمرین بودند آنجلینا به طرف هری و رون آمد و گفت که باید زودتر آماده بشن و تمرین کنند مخصوصا رون چون بازی فردا خیلی مهم است. آنها آماده شدند. هیچکدامشان متوجه گذشت سری زمان نشده بودند. کم کم خستگی در تن همه ی آنها دیده می شد که آنجلینا گفت:
-خب... بچه ها خیلی خوب بود... فکر می کنم برای بازی فردا حسابی آماده ایم... امیدوارم نتیجه ی خوبی بگیریم. دیگه بهتره بریم.
با گفتن دیگه بهتره بریم همه به سمت رختکن هجوم بردن و لباسهای خود را که خیس شده بود را عوض کردند و به سمت قلعه به راه افتادند. در راه قلعه هری و رون با هم حرفی نزدند هری دوباره با آزاد شدن فکرش به رون فکر می کرد تا اینکه به قلعه رسیدند در سالن عمومی گریفندر هری دیگر طاقت نیاورد و دوباره از رون پرسید:
- رون، چیزی شده که نمی خوای به من بگی؟
رون خمیازه ای نسبتا طولانی کشید و گفت:
- خب، من از بازی فردا می ترسم!!!
هری با لحن محکمی گفت:
- به نظر من تو خیلی در دروازه بانی جای پیشرفت داری. تو خیلی تمرین کردی . اصلا نباید بترسی.
رون که کمی قوت قلب گرفته بود گفت:
- ممنون که دلداری می دی ولی من اولین بازیمه.
هری گفت:
- اصلا نگران نباش تو می تونی، رون!
هر دو بلند شدند و آماده شدند که بخوابند.
صبح روز بعد هر دو از خواب بیدار شدند و برای خوردن صبحانه به سالن عمومی رفتند و صبحانه را خوردند. هری که کمی بیشتر از رون خورده بود احساس دل درد می کرد اما فکر مسابقه ی آن روز در مقابل دل درد او هیچ بود. کم کم زمان شروع بازی نزدیک می شد. هری و رون آماده ی رفتن شدند و پس از چند دقیقه خود را در رختکن یافتند. همه ی اعضای تیم لباسهای خود را بر تن کرده بودن و از رختکن بیرون رفتند. تماشاچیان با صداهای بلندی تیم محبوبشان را تشویق می کردند و بعضی ها یک صدا آواز می خواندند. پس از گذشت چند لحظه بعد از سوت خانم هوچ همه به هوا رفتند و بازی آغاز شد.لی جردن برای اینکه بازی را هیجان انگیز تر کند با صدای بلند فریاد می زد:
- حالا آنجلینا پاس می ده به کتی، کتی بل پاس می ده به آلیشیا... اما حالا این ورینگتون که توپ را از دستهای آلیشیا در میاره و پروازکنان به سمت دروازه ی تیم گریفندر که رون مسئولیت آن را داره می ره ولی این رون که توپ و می گیره... آفرین...آفرین.
تما شا چیان تیم گریفندر یک صدا اسم رون را صدا می کردند. جرج و فرد، توپ های بازدارنده را چنان دور می کردند که از نظر ها ناپدید می شدند.
- مهاجمین تیم گریفندر خیلی خوب به هم پاس می دن... وای خدای من...چی کار می کنند این بازیکنان... حالا نزدیک دروازه... کتی بل گل می زنه...گل...گل حالا امتیاز ها 20 به 0 می شه.
هری هم چنان دنبال گوی زرین بود و سعی می کرد زودتر از آن چیزی که بقیه فکر می کردند آن را پیدا کند. ناگهان چشمش به گوی زرین افتاد که با شتاب دور حلقه ها دور می زد.
- هری را نگاه کنید. انگار گوی زرین را پیدا کرده آره...آره... پیدا کرده.
مالفوی نیز دنبال هری می رفت اما هری با سرعتی سرسام آور دنبال گوی بود و پس از چند لحظه جلوی گوی زرین ظاهر شد و او را در دستانش زندانی کرد. مالفوی با نامیدی پوزخندی به او زد. اعضای تیم خوشحال تر از همیشه به طرف هری می آمدند و شادی می کردند.
- هری پاتر گوی زرین و گرفته و به زمین بر می گرده و حالا بازی به اتمام می رسه. به تیم گریفندر تبریک می گم خیلی زود بازی رو به نفع خودش تموم می کنه و حالا این اسلیترینی ها هستن که خشمشون اوج گرفته
آن روز آنقدر برای رون دلچسب تمام شد که تمام ترسش به طور اعجاب انگیزی فروکش کرده و دیگر ترسی را به خود راه نداد بود.
**لطفا امضای منو بخونین**
كتي بل عزیز!
خب پستت خوب بود ولی کمی تصنعی بود! می رم سراغ اشکالات پستت!
اولین جمله پست! نگفته بودی چرا روز بدی برای اونها بود؟ چی شده بود؟
از این جور اشکالات زیاد داشتی! یعنی در مورد چیزهایی در پستت توضیح کامل و واضح نداده بودی.
ناراحت بودن رون رو خیلی بزرگ جلوه داده بودی. انگار یه اتفاق خیلی بدی افتاده...می تونستی اونو نگران و دست پاچه نشون بدی نه ناراحت!
بعد هم وقتی رون دلیل ناراحتیشو می گه خیلی آروم و بی دغدغه اونو مطرح می کنه که این نشون دهنده ناهماهنگی بین دوتا قسمت پستت هست!
نوشته بودی " کم کم خستگی در تن همه ی آنها دیده می شد " خب جمله زیبایی نیست.
اگه می نوشتی " کم کم آثار خستگی در چهره ی تک تک اعضای تیم پدیدار شد که... " باید از کلمات و جملات جالب و جذب کننده برای توصیفات استفاده کنی که متأسفانه کمبود این ها باعث شده پستت کیفیت خودشو از دست بده!
داشتی " لباس های خیس " خب ولی ننوشته بود که از عرق خیس شده یا از بارون؟ یا دلیل دیگه ای داشته!
قسمت توصیف زمین بازی خوب بود. فقط به مرحله گرفتن توپ توسط هری کم پرداخته بودی که موجب شده پستت از هیجان بیفته!
آخر پستت هم خوب بود.
در کل احساس میکنم داری پیشرفت می کنی فقط به نظرم باید کمی دیگه تلاش کنی تا به رول نویسی متعادل برسی و دستت بیاد که چی بنویسی!
پس یه بار دیگه سعی کن. موفق باشی.
تأیید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 16:38:02
Hi EveryBody
هنگامی که در رختکن باز شد و هری برای اولین بار تماشاچیان را دید هول برش داشت.
در دلش دلهوره پیچیدن گرفت||||ناامیدی جنگ خود از سر گرفت
دلهوره پیدا کرد و باز نا امیدی در دلش رخنه کرد.
در جلوی دیده ی بینندگان||||نیست امکان تا کند پرواز چون پرندگان.
در جلوی چشم تماشگران امکان نداشت که بتواند توانایی های خود را ثابت کند
دست گرمی لانه کرد بر شانه اش||||تا کند پیدا این مصیبت چاره اش.
دست گرمی روی شانه هری جای گرفت تا که چاره کارو به او بگوید
برگشت و چهره وود را بدید||||که لبخند میزد و بر چانه اش دست میکشید.
به پشت برگشت و چهره ی الیور ودد را دید که لبخند میزد و چانه خود را میمالید.
وود به او گفت ای جوان تازه کار||||ان اوایل من بُودم به این مشکل دچار.
وود به او گفت ای تازه وارد در اون اوایل منم به همین مشکل دچار بودم
چاره اش در دست توست همینو و بس|||نفسی کش و هراس را پس بزن.
چاره اش فقط در دست خودت است پس نفسی بکش و هراس را به کناری بزن.
بداد جاروی نیمبوس را به دستش||||سپس لمس کرد با حرارت دست سردش.
جاروی نیمبوس را به دستش داد و برای اینکه او را دلگرم کند دستش را فشرد
بیاد اورد که تمرین کرده است سخت||||نباید میداد این فرصت از دست.
به یاد تمرینات سختی که کرده بود افتاد و به خود گفت که نباید این فرصت را از دست بدهد.
کمر راست کرد و بر جارو نشست||||بر زمین کوفت و طلسم ها را شکست.
عزم خود راسخ کرد و روی جارو نشست پاهایش را به زمین کوفت و طلسم هول و هراس را شکست.
هوا تاب میداد گیسوانش||||انرژی میداد بر عزم ناتوانش.
هوا موهایش را به هم میریخت و هر چه پیش میرفت به او بیشتر روحیه میداد.
صدا زد هوچ کاپیتان دو تیم را||||که بفشارند دست یک دگر را.
هوچ کاپیتان دو تیم را صدا کرد ک با هم دست بدهند.
سپس وقتی دمید بر سوت اصغر||||بیامد صدایی بم و اکبر.
وقتی در سوت کوچک دمید صدایی بسیار بلند شنیده شد
بازی اغاز شد و دو تیم با هم در گیر شدند هری بالا رفت و منتظر دیدن نشانه هایی از اسنیچ شد.
از گوی طلا ندید نشانی||||تلاشش را یبشتر کرد با بیقراری.
از اسنیچ خبری نبود پس تلاشش را بیشتر کرد تا زودتر ان را پید کند.
چندی که گذشت از وقت بازی||||بدید نور زردی سان اسب تازی.
[/size]چند ساعتی از شروع بازی گذشت که نوری زرد رنگ دید که مانند اسب تازی بود.
برفت و بشد سوی ان جسم روان||||بدید که دراکو در پی اش است دیو سان.
رفت و به دنبال ان شی افتاد و متوجه شد که دراکو مانند دیوی تعقیبش میکند.
بعد از ان که از پیش برداشت دراک را||||دست دراز کرد تا بگیرد گوی را.
بعد از انکه دراکو را جا گذاشت دست دراز کرد تا گوی را بگیرد.
بگرد احساس سردی او در دستش||||بفهمید که اسنیچ جا خشک کرده تو مشتش.
در دستش احساس سردی کرد و فهمید که اسنیچ در مشتش است.
بکردند هوار و هوار اعضای تیم||||بکردند بوس بر روی جوان دلیر.
اعضای تیم هوار راه انداختند و رویش را بوسیدند.
حکایت در این جا به پایان رسید و در سالهای بعدی نیز شاهد حضور هری پاتر در لیگ کوئیدیچ بودیم که زرت زرت افتخار افرینی میکرد.
لرد مورداک عزیز!
پست جالبی بود. اما برای تأیید در کارگاه بهتره که از نثر استفاده کنی.
چون من باید قدرت رول نویسیت رو ببینم و بهت بگم که می تونی وارد ایفای نقش بشی یا نه!
چون تو که نمی تونی برای همه نمایشنامه هایی که می زنی از نظم استفاده کنی.
پس بهتره که یه داستان بنویسی تا من بهت بگم تأیید هستی یا نه!
موفق باشی.
تأیید نشد.
در دلش دلهوره پیچیدن گرفت||||ناامیدی جنگ خود از سر گرفت
دلهوره پیدا کرد و باز نا امیدی در دلش رخنه کرد.
در جلوی دیده ی بینندگان||||نیست امکان تا کند پرواز چون پرندگان.
در جلوی چشم تماشگران امکان نداشت که بتواند توانایی های خود را ثابت کند
دست گرمی لانه کرد بر شانه اش||||تا کند پیدا این مصیبت چاره اش.
دست گرمی روی شانه هری جای گرفت تا که چاره کارو به او بگوید
برگشت و چهره وود را بدید||||که لبخند میزد و بر چانه اش دست میکشید.
به پشت برگشت و چهره ی الیور ودد را دید که لبخند میزد و چانه خود را میمالید.
وود به او گفت ای جوان تازه کار||||ان اوایل من بُودم به این مشکل دچار.
وود به او گفت ای تازه وارد در اون اوایل منم به همین مشکل دچار بودم
چاره اش در دست توست همینو و بس|||نفسی کش و هراس را پس بزن.
چاره اش فقط در دست خودت است پس نفسی بکش و هراس را به کناری بزن.
بداد جاروی نیمبوس را به دستش||||سپس لمس کرد با حرارت دست سردش.
جاروی نیمبوس را به دستش داد و برای اینکه او را دلگرم کند دستش را فشرد
بیاد اورد که تمرین کرده است سخت||||نباید میداد این فرصت از دست.
به یاد تمرینات سختی که کرده بود افتاد و به خود گفت که نباید این فرصت را از دست بدهد.
کمر راست کرد و بر جارو نشست||||بر زمین کوفت و طلسم ها را شکست.
عزم خود راسخ کرد و روی جارو نشست پاهایش را به زمین کوفت و طلسم هول و هراس را شکست.
هوا تاب میداد گیسوانش||||انرژی میداد بر عزم ناتوانش.
هوا موهایش را به هم میریخت و هر چه پیش میرفت به او بیشتر روحیه میداد.
صدا زد هوچ کاپیتان دو تیم را||||که بفشارند دست یک دگر را.
هوچ کاپیتان دو تیم را صدا کرد ک با هم دست بدهند.
سپس وقتی دمید بر سوت اصغر||||بیامد صدایی بم و اکبر.
وقتی در سوت کوچک دمید صدایی بسیار بلند شنیده شد
بازی اغاز شد و دو تیم با هم در گیر شدند هری بالا رفت و منتظر دیدن نشانه هایی از اسنیچ شد.
از گوی طلا ندید نشانی||||تلاشش را یبشتر کرد با بیقراری.
از اسنیچ خبری نبود پس تلاشش را بیشتر کرد تا زودتر ان را پید کند.
چندی که گذشت از وقت بازی||||بدید نور زردی سان اسب تازی.
[/size]چند ساعتی از شروع بازی گذشت که نوری زرد رنگ دید که مانند اسب تازی بود.
برفت و بشد سوی ان جسم روان||||بدید که دراکو در پی اش است دیو سان.
رفت و به دنبال ان شی افتاد و متوجه شد که دراکو مانند دیوی تعقیبش میکند.
بعد از ان که از پیش برداشت دراک را||||دست دراز کرد تا بگیرد گوی را.
بعد از انکه دراکو را جا گذاشت دست دراز کرد تا گوی را بگیرد.
بگرد احساس سردی او در دستش||||بفهمید که اسنیچ جا خشک کرده تو مشتش.
در دستش احساس سردی کرد و فهمید که اسنیچ در مشتش است.
بکردند هوار و هوار اعضای تیم||||بکردند بوس بر روی جوان دلیر.
اعضای تیم هوار راه انداختند و رویش را بوسیدند.
حکایت در این جا به پایان رسید و در سالهای بعدی نیز شاهد حضور هری پاتر در لیگ کوئیدیچ بودیم که زرت زرت افتخار افرینی میکرد.
لرد مورداک عزیز!
پست جالبی بود. اما برای تأیید در کارگاه بهتره که از نثر استفاده کنی.
چون من باید قدرت رول نویسیت رو ببینم و بهت بگم که می تونی وارد ایفای نقش بشی یا نه!
چون تو که نمی تونی برای همه نمایشنامه هایی که می زنی از نظم استفاده کنی.
پس بهتره که یه داستان بنویسی تا من بهت بگم تأیید هستی یا نه!
موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/14 20:12:05
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
سلام مرسي از نظراتون
در مورد داستانم بايد بگم كه من فكر كنم يك جايي از سايت ديدم كه به زبان محاوره بنويسيد اشتباهآ فكر كردم اينجا خوندم اتفاقآ من اگه به صورت غير محاوره بنويسم راحتر مينويسم اگه غلط املايي داشتم از چشمم افتاده چون يكي دوبار متنمو خوندم!شكلكها رم گفتم خواننده از اين همه متن خسته نشه و شايد احساسم بتونم اينجوري منتقل كنم كه شما گفتيد غلطه!
در مورد خلاصه اي كه گفتيد فقط تو انتخاب يارها از كتاب بود و به نظرم اون تيكه نياز بود چون اون مي شد يك فضاسازي واسه جريان گوي زرين باشه!و براي اين خواستم كه داستان تو مسابقه نباشه كه موضوعم فرق بكنه و سهلآ يا عمدآ توسط من چيزي كپي نشه!
در مورد توصيف توپ زرين چون ترسيدم متن زيادش بلند شه اين كارو نكرده بودم و چون هري توي مسابقه اي نبود سعي كردم به جاي توصيف گوي زرين براي اينكه كار از هيجان نيوفته توپهاي بازدارنده رو وارد ماجرا كنم،هر چي فكر مي كنم با اون فضايي كه درست كرده بودم روي گوي زرين نميشد زياد مانور كرد بهتر از اين نمي شد بشه و اون اتفاقات.(البته اين نظره منه شايد اگه از يه زاويه ديگه مي ديدم مي شد!)
در مورد خطي هم كه گفتيد سبكم مثل استن شنپایک عزيز هست منظورتون درست نفهميدم.منظورتون كپي بود يا اين كه من استن شنپایک هستم با يه يوزر ديگه؟!
جواب:در هر دو مورد داريد اشتباه مي كنيد اگه منظورتون اينا بوده!
در مورد به رخ كشيدن من توي كتابهايي كه خوندم احساس كردم هري اگه در مورد هر يك از توانايي هايي كه خودش باور داره اون توانايي رو داره،بهش شك كنن يا اون تواناييشو ناديده بگيرن اون سعي مي كنه هر جور شده ثابت كنه كه اون توانايي رو داره،پس اين يه نوع به رخ كشيدنه ديگه!!
يكه ضرب المثل هست كه مي گه شما چهارتا پيرهن از من بيشتر پاره كردين! و من تمام حرفاتونو قبول ميكنم و ممنون
شرمنده كه اين پست طولاني رو گذاشتم ولي مي خواستم بدونيد كه چرا متنم اينجوري شده و تقريبآ تو هر جاي داستان ميشه گفت واسه خودم يه استدلال داشتم!
در اخر يك سوال!
مشكلهاي اين داستانو بر طرف كنم خوبه يا برم سراغ يك موضوع ديگه؟!
ممنون
مرلین مک کینن عزیز!
بله در جاهایی از سایت از زبان محاوره ای استفاده می کنن ولی اون زمانی هست که یک داستان طولانی از سر گرفته شده و مطابق با پست اول همه مجبورن از این شیوه استفاده کنن و خوب در اون مواقع اشکالی نداره ولی برای پست های تکی شیوه مناسبی نیست!
در مورد خلاصه من منظورم این بود که تمام پستت شبیه یه خلاصه ست...
انگار تو یک داستان طولانی رو در یک پست خلاصه کردی!
خب باید از توصیف بازداردنده ها منصرف می شدی و به گوی زرین می پرداختی! توی عکس کاملا مشخصه که اون توپ گوی زرینه!درسته؟
من منظورم این بود که کلا سبک پستت شبیه به استن عزیز هست نه یک خط!
هرکسی برای هر کاری که می کنه استدلالی داره ولی ممکنه استدلالاش اشتباه باشن! این طور نیست؟
خواهشا از این به بعد به نکاتی که در مورد پستت گفته می شن با دقت توجه کن تا دچار خطاهای سهلی نشی!
به نظر من باید یکی دیگه بنویسی و اشکالاتت رو توش برطرف کنی!
موفق باشی!
در مورد داستانم بايد بگم كه من فكر كنم يك جايي از سايت ديدم كه به زبان محاوره بنويسيد اشتباهآ فكر كردم اينجا خوندم اتفاقآ من اگه به صورت غير محاوره بنويسم راحتر مينويسم اگه غلط املايي داشتم از چشمم افتاده چون يكي دوبار متنمو خوندم!شكلكها رم گفتم خواننده از اين همه متن خسته نشه و شايد احساسم بتونم اينجوري منتقل كنم كه شما گفتيد غلطه!
در مورد خلاصه اي كه گفتيد فقط تو انتخاب يارها از كتاب بود و به نظرم اون تيكه نياز بود چون اون مي شد يك فضاسازي واسه جريان گوي زرين باشه!و براي اين خواستم كه داستان تو مسابقه نباشه كه موضوعم فرق بكنه و سهلآ يا عمدآ توسط من چيزي كپي نشه!
در مورد توصيف توپ زرين چون ترسيدم متن زيادش بلند شه اين كارو نكرده بودم و چون هري توي مسابقه اي نبود سعي كردم به جاي توصيف گوي زرين براي اينكه كار از هيجان نيوفته توپهاي بازدارنده رو وارد ماجرا كنم،هر چي فكر مي كنم با اون فضايي كه درست كرده بودم روي گوي زرين نميشد زياد مانور كرد بهتر از اين نمي شد بشه و اون اتفاقات.(البته اين نظره منه شايد اگه از يه زاويه ديگه مي ديدم مي شد!)
در مورد خطي هم كه گفتيد سبكم مثل استن شنپایک عزيز هست منظورتون درست نفهميدم.منظورتون كپي بود يا اين كه من استن شنپایک هستم با يه يوزر ديگه؟!
جواب:در هر دو مورد داريد اشتباه مي كنيد اگه منظورتون اينا بوده!
در مورد به رخ كشيدن من توي كتابهايي كه خوندم احساس كردم هري اگه در مورد هر يك از توانايي هايي كه خودش باور داره اون توانايي رو داره،بهش شك كنن يا اون تواناييشو ناديده بگيرن اون سعي مي كنه هر جور شده ثابت كنه كه اون توانايي رو داره،پس اين يه نوع به رخ كشيدنه ديگه!!
يكه ضرب المثل هست كه مي گه شما چهارتا پيرهن از من بيشتر پاره كردين! و من تمام حرفاتونو قبول ميكنم و ممنون
شرمنده كه اين پست طولاني رو گذاشتم ولي مي خواستم بدونيد كه چرا متنم اينجوري شده و تقريبآ تو هر جاي داستان ميشه گفت واسه خودم يه استدلال داشتم!
در اخر يك سوال!
مشكلهاي اين داستانو بر طرف كنم خوبه يا برم سراغ يك موضوع ديگه؟!
ممنون
مرلین مک کینن عزیز!
بله در جاهایی از سایت از زبان محاوره ای استفاده می کنن ولی اون زمانی هست که یک داستان طولانی از سر گرفته شده و مطابق با پست اول همه مجبورن از این شیوه استفاده کنن و خوب در اون مواقع اشکالی نداره ولی برای پست های تکی شیوه مناسبی نیست!
در مورد خلاصه من منظورم این بود که تمام پستت شبیه یه خلاصه ست...
انگار تو یک داستان طولانی رو در یک پست خلاصه کردی!
خب باید از توصیف بازداردنده ها منصرف می شدی و به گوی زرین می پرداختی! توی عکس کاملا مشخصه که اون توپ گوی زرینه!درسته؟
من منظورم این بود که کلا سبک پستت شبیه به استن عزیز هست نه یک خط!
هرکسی برای هر کاری که می کنه استدلالی داره ولی ممکنه استدلالاش اشتباه باشن! این طور نیست؟
خواهشا از این به بعد به نکاتی که در مورد پستت گفته می شن با دقت توجه کن تا دچار خطاهای سهلی نشی!
به نظر من باید یکی دیگه بنویسی و اشکالاتت رو توش برطرف کنی!
موفق باشی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/6/14 2:59:55
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/6/14 3:05:14
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/14 20:07:01
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/6/14 3:05:14
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/14 20:07:01
هری برای مسابقه ی فردا خیلی اضطراب داشت.اگر بازی با هافلپاف را می بردند،نتیجه بازی با اسلیترین فرقی نمی کرد،آنها فقط باید اسلیترین را می بردند.از طرفی می دانست که یک آذرخش دارد و ازطرفی می دانست که سدریک دیگوری جستجوگر ماهریست.
تمرین های آخرشان چنگی به دل نمیزد.زیرا هوا باران می بارید و باد به شدت می وزید. وود،کاپیتان تیم گریفندور، نمی خواست قبول کند که با وجود چنین شرایطی نمی توانند تمرین خوبی داشته باشند.
شب قبل از مسابقه هرمیون به سراغ هری آمد و گفت: با وجود تمرین های کوییدیچ ،وضع تکالیفات فلاکت باره و من ازت می خوام که فردا بعد از مسابقه به انجام تکالیفت بپردازی. وگرنه باید توسط خیلی از معلم ها مثل مک گونگال،اسنیپ وفلیت ویک مجازات بشی.
رون گفت: هرمیون ،تو رو خدا هری رو ول کن . او الان حالش خوب نیست.چون فردا یک مسابقه ی بزرگ داره.
هری سرش را به نشانه ی تایید حرف رون تکان داد.
هرمیون گفت: باشه ، ولی من بازم بهت میگم که فردا بعد از...
رون با صدای بلندی گفت: بس کن هرمیون...
آنها شروع به جر و بحث کردند وهنگامی که هری رفت بخوابد هیچکدام متوجه ی او نشدند.
صبح روز بعد رون و هرمیون سر میز صبحانه با لحن خشکی با هم صحبت می کردند.هری دیگر به اینگونه رفتارهای آن ها عادت کرده بود و برای آشتی دادن آنها هیچ تلاشی نکرد.هری اصلا اشتها نداشت وفقط با نوشیدن یک لیوان آّب پرتقال از سر میز بلند شد و همراه فرد و جرج و رون به سوی زمین مسابقه رفت.
در طول راه آنها راجع به وضع هوا با هم صحبت می کردند. هوای خیلی خوبی نبود.زیرا قطرات باران ریزی می بارید.جمعیت به جایگاه تما شاچیان رفته بودند و با فریاد زدن نام تیم محبوبشان، از آن حمایت می کردند
هنگامی که داشتند وارد رختکن می شدند ،مالفوی بالحن کشدارش گفت : تیم خائن به اصل و نسب و دورگه ها.
و دو دوستش یعنی کراب و گویل پوزخند کوتاهی زدند.
فرد فقط گفت : خفه شو. و وارد رختکن شد.
در رختکن هیچ کس صحبت نکرد تا اینکه وود لب به سخن گشود و به اعضای تیمش گفت: بهتره که بریم.
هری همراه با سایرین وارد زمین شد.چشمش به دین افتاد که با پلاکاردی که روی نوشته بود:{گریفندور پیروز است}از گریفندور حمایت می کرد.
سرانجام مادام هوچ گفت: آماده ی پرواز شید ،کاپیتان ها با هم دست بدند.
سپس در سوتش دمید و چهارده جاروی پرنده با هم به هوا رفتند.
هری کتی را دید که داشت با سرعت زیادی همرا با سرخگون به سمت دروازه ی هافلپاف میرفت و توانست اولین گل گریفندور را به ثمر برساندو باعث شد جمعیت او راتشویق کنند.
پس از ده دقیقه بازی نتیجه 60-40 به نفع گریفندور بود.هری در جستجوی گوی زرین به بالا و پایین زمین نگاه می کرد.سدریک نیز دقیقا همین کار را می کرد.
هری سرش را برگرداند و وود را دید که با یک شیرجه ی تماشایی شوت یکی از مهاجمین را گرفت .هری در دل به او آفرین گفت که صدای لی راشنید:دیگوری گوی زرین رو دیده.پس معطل چی هستی هری؟؟؟
قلب هری در سینه اش فرو ریخت.با تمام توانش به جارو فشار می آورد.قطرات باران صورتش را آزار می داد.
باید به سدریک می رسید. باید قبل از او گوی زرین را می گرفت. در غیر این صورت گریفندور باید یک بار دیگر هم قهرمانی را از دست می داد.آن هم فقط به خاطر اشباه هری.
اکنون هری به کنار سدریک در سمت راستش رسید . گوی زرین به سمت راست پیچید.هری توانست چند سانتیمتر از سدریک جلو بزند. اما سدریک با جارو ضربه ای به هری زد و او را از مسیر اصلیش منحرف کرد.هری دوباره به کنار سدریک آمد.سدریک داشت دستش را به سوی گوی زرین بلند می کرد که هری با جارویش به او ضربه ای زد و او را به کناری راند.دست سدریک را کنار زد و در یک لحظه توانست گوی زرین ظریف را بگیرد...
با سرعت به سوی زمین پرواز کرد.سایر بازیکنان نیز فرود آمدند.
لی در میکروفون سحرآمیز فریاد زد:گریفندور190 ،هافلپاف70 !!!تو معرکه ای هری!!!
اعضای گروه گریفندور هری را بلند کردند و به سوی سالن عمومی بردند.فرد وجرج از آشپزخانه خوراکی آوردند وبه همه به مناسبت پیروزی گریفندور تعارف کردند.هری از این که توانسته بودند بازی را ببرند ،احساس عجیبی داشت.آن قدر برای این بازی دلواپس بود که این پیروزی برایش حکم قهرمانی را داشت.
پس از یک ساعت جشن و پایکوبی در حالی که هری داشت یک کیک شکلاتی می خورد،هرمیون به سراغش آمد و گفت:هری،بهتره تکالیفت رو ...
رون گفت:بی خیال هرمیون!!!
هری گفت : باشه هرمیون،ولی الان نه!!!
و به سوی جمعیت رفت تا به ادامه ی جشن بپردازد.
Harry potter. عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. احساس می کنم روی پستت وقت گذاشتی و روش کار کردی.
چند تا اشکال کوچیک داشتی.
اول اینکه دیالوگ هات خیلی رسمی بود مخصوصا در اول پست که باید صمیمانه تر و دوستانه تر باشه.
من می گم که باید از فعل های محاوره ای استفاده نکرد! ولی این در مورد توصیفات و توضیحات متن صدق می کنه نه در همش!
وقتی هم که هری می خواست توپ رو بگیره رو می تونستی هیجان رو بیشتر بکنی.
مثلا " دستش رو دراز کرد. دلهره شدیدی را در خود احساس می کرد. اگر نمی شد چه؟ اما باید سعی خود را می کرد و ... " و توصیحات رو ادامه می دادی تا زیباتر بشه!
نوشته بودی " فرد و جورج از آشپزخانه خوراکی آوردند و ... " خب تا اونجایی که من یادمه توی گریف آشپزخانه نبود و بهتر بود می گفتی از خوابگاه خودشون اونها رو آوردن!
اتمام پست هم بد نبود می تونست جالب تر و بشه ولی خوب اینم خوب بود!
در کل به خاطر زحمتی که کشیدی و اینکه هرکسی جای پیشرفت داره و اشکالات همیشه وجود دارن و به شرط اینکه برای بهتر نوشتن تلاش کنی تأیید می شی.
موفق باشی.
تأیید شد.
تمرین های آخرشان چنگی به دل نمیزد.زیرا هوا باران می بارید و باد به شدت می وزید. وود،کاپیتان تیم گریفندور، نمی خواست قبول کند که با وجود چنین شرایطی نمی توانند تمرین خوبی داشته باشند.
شب قبل از مسابقه هرمیون به سراغ هری آمد و گفت: با وجود تمرین های کوییدیچ ،وضع تکالیفات فلاکت باره و من ازت می خوام که فردا بعد از مسابقه به انجام تکالیفت بپردازی. وگرنه باید توسط خیلی از معلم ها مثل مک گونگال،اسنیپ وفلیت ویک مجازات بشی.
رون گفت: هرمیون ،تو رو خدا هری رو ول کن . او الان حالش خوب نیست.چون فردا یک مسابقه ی بزرگ داره.
هری سرش را به نشانه ی تایید حرف رون تکان داد.
هرمیون گفت: باشه ، ولی من بازم بهت میگم که فردا بعد از...
رون با صدای بلندی گفت: بس کن هرمیون...
آنها شروع به جر و بحث کردند وهنگامی که هری رفت بخوابد هیچکدام متوجه ی او نشدند.
صبح روز بعد رون و هرمیون سر میز صبحانه با لحن خشکی با هم صحبت می کردند.هری دیگر به اینگونه رفتارهای آن ها عادت کرده بود و برای آشتی دادن آنها هیچ تلاشی نکرد.هری اصلا اشتها نداشت وفقط با نوشیدن یک لیوان آّب پرتقال از سر میز بلند شد و همراه فرد و جرج و رون به سوی زمین مسابقه رفت.
در طول راه آنها راجع به وضع هوا با هم صحبت می کردند. هوای خیلی خوبی نبود.زیرا قطرات باران ریزی می بارید.جمعیت به جایگاه تما شاچیان رفته بودند و با فریاد زدن نام تیم محبوبشان، از آن حمایت می کردند
هنگامی که داشتند وارد رختکن می شدند ،مالفوی بالحن کشدارش گفت : تیم خائن به اصل و نسب و دورگه ها.
و دو دوستش یعنی کراب و گویل پوزخند کوتاهی زدند.
فرد فقط گفت : خفه شو. و وارد رختکن شد.
در رختکن هیچ کس صحبت نکرد تا اینکه وود لب به سخن گشود و به اعضای تیمش گفت: بهتره که بریم.
هری همراه با سایرین وارد زمین شد.چشمش به دین افتاد که با پلاکاردی که روی نوشته بود:{گریفندور پیروز است}از گریفندور حمایت می کرد.
سرانجام مادام هوچ گفت: آماده ی پرواز شید ،کاپیتان ها با هم دست بدند.
سپس در سوتش دمید و چهارده جاروی پرنده با هم به هوا رفتند.
هری کتی را دید که داشت با سرعت زیادی همرا با سرخگون به سمت دروازه ی هافلپاف میرفت و توانست اولین گل گریفندور را به ثمر برساندو باعث شد جمعیت او راتشویق کنند.
پس از ده دقیقه بازی نتیجه 60-40 به نفع گریفندور بود.هری در جستجوی گوی زرین به بالا و پایین زمین نگاه می کرد.سدریک نیز دقیقا همین کار را می کرد.
هری سرش را برگرداند و وود را دید که با یک شیرجه ی تماشایی شوت یکی از مهاجمین را گرفت .هری در دل به او آفرین گفت که صدای لی راشنید:دیگوری گوی زرین رو دیده.پس معطل چی هستی هری؟؟؟
قلب هری در سینه اش فرو ریخت.با تمام توانش به جارو فشار می آورد.قطرات باران صورتش را آزار می داد.
باید به سدریک می رسید. باید قبل از او گوی زرین را می گرفت. در غیر این صورت گریفندور باید یک بار دیگر هم قهرمانی را از دست می داد.آن هم فقط به خاطر اشباه هری.
اکنون هری به کنار سدریک در سمت راستش رسید . گوی زرین به سمت راست پیچید.هری توانست چند سانتیمتر از سدریک جلو بزند. اما سدریک با جارو ضربه ای به هری زد و او را از مسیر اصلیش منحرف کرد.هری دوباره به کنار سدریک آمد.سدریک داشت دستش را به سوی گوی زرین بلند می کرد که هری با جارویش به او ضربه ای زد و او را به کناری راند.دست سدریک را کنار زد و در یک لحظه توانست گوی زرین ظریف را بگیرد...
با سرعت به سوی زمین پرواز کرد.سایر بازیکنان نیز فرود آمدند.
لی در میکروفون سحرآمیز فریاد زد:گریفندور190 ،هافلپاف70 !!!تو معرکه ای هری!!!
اعضای گروه گریفندور هری را بلند کردند و به سوی سالن عمومی بردند.فرد وجرج از آشپزخانه خوراکی آوردند وبه همه به مناسبت پیروزی گریفندور تعارف کردند.هری از این که توانسته بودند بازی را ببرند ،احساس عجیبی داشت.آن قدر برای این بازی دلواپس بود که این پیروزی برایش حکم قهرمانی را داشت.
پس از یک ساعت جشن و پایکوبی در حالی که هری داشت یک کیک شکلاتی می خورد،هرمیون به سراغش آمد و گفت:هری،بهتره تکالیفت رو ...
رون گفت:بی خیال هرمیون!!!
هری گفت : باشه هرمیون،ولی الان نه!!!
و به سوی جمعیت رفت تا به ادامه ی جشن بپردازد.
Harry potter. عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. احساس می کنم روی پستت وقت گذاشتی و روش کار کردی.
چند تا اشکال کوچیک داشتی.
اول اینکه دیالوگ هات خیلی رسمی بود مخصوصا در اول پست که باید صمیمانه تر و دوستانه تر باشه.
من می گم که باید از فعل های محاوره ای استفاده نکرد! ولی این در مورد توصیفات و توضیحات متن صدق می کنه نه در همش!
وقتی هم که هری می خواست توپ رو بگیره رو می تونستی هیجان رو بیشتر بکنی.
مثلا " دستش رو دراز کرد. دلهره شدیدی را در خود احساس می کرد. اگر نمی شد چه؟ اما باید سعی خود را می کرد و ... " و توصیحات رو ادامه می دادی تا زیباتر بشه!
نوشته بودی " فرد و جورج از آشپزخانه خوراکی آوردند و ... " خب تا اونجایی که من یادمه توی گریف آشپزخانه نبود و بهتر بود می گفتی از خوابگاه خودشون اونها رو آوردن!
اتمام پست هم بد نبود می تونست جالب تر و بشه ولی خوب اینم خوب بود!
در کل به خاطر زحمتی که کشیدی و اینکه هرکسی جای پیشرفت داره و اشکالات همیشه وجود دارن و به شرط اینکه برای بهتر نوشتن تلاش کنی تأیید می شی.
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Harry Potter. در 1386/6/14 9:41:44
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/14 19:50:54
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/14 19:50:54
[size=large][b]و جسم سیمو
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
روزي بود كه هري كاپيتان جديد گريفندور بايد واسه تيم جديدشون بازيكن انتخاب ميكرد.هري با كل مشكلات و دلخوري هايي كه بچه هاي گروه خودشون و گروه هاي ديگه درست كرده بودن بالاخره موفق شده بود سه مهاجم خودشو به اسمهاي كتي بل،دملزا رابينز،جيني ويزلي رو انتخاب كنه.
وقتي نوبت انتخاب مدافعين شد دوباره بايد با داد و بيداد معترضين رو از زمين بيرون كنه و دلايل انتخاب جيمي پيكس،ريچي كوت رو صد هزار بار واسه هر كسي توضيح بده واقعآ به غلط كردن افتاده بود!
موقع انتخاب دروازه بان ديگه اين دردسر به اوج خودش براي هري رسيد چون بهترين دوستش رون با افتضاحترين روحيه مي خواست تو انتخاب دروازبان شركت كنه كه رقيبي به اسم كورمك مگ لاگن داشت!
مك لاگن تونست چهار ضربه رو بگيره و رون هر پنج ضربه رو گرفت پس طبق اين امتحان رون داروازبان تيم انتخاب شد و بعدش نوبت سروكله زدن با مك لاگن با اخلاق گندش بود ازاين ديگه بدتر نمي شد!!
بعد از تموم شدن جنجال مك لاگن هري كه واسه خوش و بش كردن با بچه هاي جديد تيمش به وسط زمين رفته بود كه كم كم شعار تماشاگرهاي اين تمرين انتخابي به توپ طلايي تغيير پيدا كرد.هري دقيقآ نفهميده بود منطورشون چيه و فكر كرد بازم از اين شعار هاي بي معني يه!
وقتي مي خواستن زمينو ترك كنن يكي از بچه هاي اسليتيرين كه توي تماشاگرا بود داد زد:چيه هري مي ترسي نتوني تو دو دقيقه بگيريش و نشون بدي لياقت اين كاپيتاني رو نداري؟!
با اين حرف جمعيت يك لحظه ساكت شدن و بچه هاي گروه هاي ديگه شعار هريه بي لياقتو ميدادن و بچه هاي گريفندور به دفاع از هري پاشدن و نرديك بود يه جنجال حسابي راه بي افته و تازه هري متوجه شد قضيه از چه قراره و دقيقآ اين اسليتيريني دست رو نقطه ضعف هري گذاشت،ترسيدن،لياقت نداشتن ولي تو شعارشون صحبت از دو دقيقه نبود اين پس نقشه جديدشونه واسه بي اعتبار كردن هري در هر صورت هري به خاطر اثبات لياقتش و جلوگيري از جنجال قبول كرد اين كارو بكنه.
وسط زمين وايساده بود كتي بل توپ طلايي رو ازاد كرد هري بعد 15 ثانيه به پرواز در اومد و زمانش شروع شد و به دنبال توپ طلايي گشت.
30 ثانيه گذشت و هري هنوز دنبال توپ طلايي مي گشت تا يك چيزه طلايي رو ديد يك كم دقتشو بيشتر كرد،اره خوده توپه طلايي بود.
45 ثانيه گذشت و هري نزديك به گرفتن توپ طلايي بود كه احساس كرد يك چيزي پشتشه يك نگاه سري به پشتش كرد ديد دوتا توپ بازدارنده دنبالشان!
هري دو راه داشت يا توپ طلايي رو ميگرفت و خرد و خاكشير مي شد يا قيد توپ طلايي رو موقتآ ميزد و شر اين دوتا مزاحمو مي كند.
هري راه دومو انتخاب كرد كه به نظرش منطقي تر بود و با يك مانور قشنگ مسيرشو عوض كرد و پس از كمي تعقيب و گريز كه حدودآ 1:15 ثانيه از وقتشو گرفت بعد يك جا خالي يكي از بازدارنده ها رو كرد تو ديوار و ازش ديگه خبري نشد.نوبت به اون يكي بازدارنده كه انگار سمج تر از اون يكي بود رسيد هري ارتفاعشو كم كرد و از كتي بل يك چماق گرفت و به سمت توپ بازدارنده برگشت و با چماق يك ضربه محكم زد و توپ از زمين خارج شد و به نا كجا اباد رفت!
هري 1:45 ثانيه ازز وقتشو از دست داده بود و به دنبال توپ طلايي بود كه اونو ديد به سرعت به سمتش رفت و نزديك و نزديك تر شد جمعيت شمارش معكوسو شروع كرده بودند و به8،9،10، 7 رسيده بودند كه هري با يك جست سري توپو گرفت و صداي خوشحالي تماشاگرها به هوا رفت.
هري خوشحال داشت از اين موفقيت داشت اروم اروم ارتفاعشو كم مي كرد كه يك هو داد رون داد زد:هري مواظب باش.
هري يك نگاه به پشتش كرد و باز سرعت و اوج گرفت.
نخير انگار اين توپهاي بازدارنده تصميم به بيخيال شدن ندارن و با سرعت هر چه تمامتر به سمت هري مي اومدن هري يك چرخ زد و به سمت تماشاگرها رفت و همين جور كه با سرعت از تماشاگرها رد مي شد داد زد : هرميون جونه مادرت نجاتم بده!
و از جايگاه تماشاگرها دور شد و باز يك دور زد و به سمت تماشاگر ها رفت و احساس كرد دو تا طلسم به توپها برخورد كرد و اونا رو بي حركت كرد!
دوباره صداي تماشاگرا بلند شد يك سري خوشحال بودن كه هري موفق شده و يك سري ناراحت كه چرا هرميون تفريحشونو بهم ريخته!
هري خودشو به هم تيمي هاي جديدش رسوند،هر كدوم از يك حركت هري تعريف مي كردن و مي گفتند از اين كه هري كاپيتانشونه خوشحالن و با هم از ورزشگاه خارج شدن و هرميون هم تو راه بهشون اضافه شد كه هري ازش تشكر كرد.
هري در دل خوشحال بود كه تونسته به غير از ثابت كردن لياقت خودش تواناييهاشم به رخ ديگران بكشه خيلي خوشحال بود
و اگه مي فهميد كه چه كسي اين توپها رو طلسم كرده باباشو در مي اورد!!!
-----------------------------------------------------------------------
استن شانپایک عزيز از لطفت ممنونم
سارا اوانز عزيز خوشحال ميشم نظرتو بدونم البته سوژه رو از كتاب شاهزاده گرفتم!:grin:
مرلین مک کینن عزیز!
خب پستت شبیه به خلاصه یه داستان بلند بود که همون کتاب شاهزاده باشه!
استفاده از شکلک زمانی هست که نمایشنامه طنز باشه ولی خب تو صحبتی که نشون دهنده طنز داستان باشه نکردی!
کلا باید بگم که با قوانین داستان نویسی زیاد آشنا نیستی و به همین دلیل جای کار زیادی داری!
خب می دونی سبکت خیلی شبیه به سبک \" استن شنپایک عزیز \" هست که خب یه جورایی شک برانگیزه با این حال من به طور جد حرفی نمی زنم!
اولا نباید نمایشنامه رو تا حد امکان با زبان محاوره ای نوشت و از افعال محاوره ای استفاده کرد که این بزرگترین دلیلی هست که میگم این پستت شبیه به یه خلاصست!
غلط املایی و تکرار حروف داشتی که با یک بار خوندن برطرف می شه!
گرفتن توپ توسط هری خیلی ناگهانی رخ داد و چون این مهمترین قسمت هر پست در رابطه با عکس داده شده ست باید کار بیشتر و توصیفات زیباتری استفاده می کردی.
در آخر هم هری هیچ وقت نمی خواد کارهایی که می کنه رو به رخ بقیه بکشه!
یک بار دیگه سعی کن! موفق باشی.
تأیید نشد.
وقتي نوبت انتخاب مدافعين شد دوباره بايد با داد و بيداد معترضين رو از زمين بيرون كنه و دلايل انتخاب جيمي پيكس،ريچي كوت رو صد هزار بار واسه هر كسي توضيح بده واقعآ به غلط كردن افتاده بود!

موقع انتخاب دروازه بان ديگه اين دردسر به اوج خودش براي هري رسيد چون بهترين دوستش رون با افتضاحترين روحيه مي خواست تو انتخاب دروازبان شركت كنه كه رقيبي به اسم كورمك مگ لاگن داشت!
مك لاگن تونست چهار ضربه رو بگيره و رون هر پنج ضربه رو گرفت پس طبق اين امتحان رون داروازبان تيم انتخاب شد و بعدش نوبت سروكله زدن با مك لاگن با اخلاق گندش بود ازاين ديگه بدتر نمي شد!!
بعد از تموم شدن جنجال مك لاگن هري كه واسه خوش و بش كردن با بچه هاي جديد تيمش به وسط زمين رفته بود كه كم كم شعار تماشاگرهاي اين تمرين انتخابي به توپ طلايي تغيير پيدا كرد.هري دقيقآ نفهميده بود منطورشون چيه و فكر كرد بازم از اين شعار هاي بي معني يه!
وقتي مي خواستن زمينو ترك كنن يكي از بچه هاي اسليتيرين كه توي تماشاگرا بود داد زد:چيه هري مي ترسي نتوني تو دو دقيقه بگيريش و نشون بدي لياقت اين كاپيتاني رو نداري؟!
با اين حرف جمعيت يك لحظه ساكت شدن و بچه هاي گروه هاي ديگه شعار هريه بي لياقتو ميدادن و بچه هاي گريفندور به دفاع از هري پاشدن و نرديك بود يه جنجال حسابي راه بي افته و تازه هري متوجه شد قضيه از چه قراره و دقيقآ اين اسليتيريني دست رو نقطه ضعف هري گذاشت،ترسيدن،لياقت نداشتن ولي تو شعارشون صحبت از دو دقيقه نبود اين پس نقشه جديدشونه واسه بي اعتبار كردن هري در هر صورت هري به خاطر اثبات لياقتش و جلوگيري از جنجال قبول كرد اين كارو بكنه.
وسط زمين وايساده بود كتي بل توپ طلايي رو ازاد كرد هري بعد 15 ثانيه به پرواز در اومد و زمانش شروع شد و به دنبال توپ طلايي گشت.
30 ثانيه گذشت و هري هنوز دنبال توپ طلايي مي گشت تا يك چيزه طلايي رو ديد يك كم دقتشو بيشتر كرد،اره خوده توپه طلايي بود.
45 ثانيه گذشت و هري نزديك به گرفتن توپ طلايي بود كه احساس كرد يك چيزي پشتشه يك نگاه سري به پشتش كرد ديد دوتا توپ بازدارنده دنبالشان!
هري دو راه داشت يا توپ طلايي رو ميگرفت و خرد و خاكشير مي شد يا قيد توپ طلايي رو موقتآ ميزد و شر اين دوتا مزاحمو مي كند.
هري راه دومو انتخاب كرد كه به نظرش منطقي تر بود و با يك مانور قشنگ مسيرشو عوض كرد و پس از كمي تعقيب و گريز كه حدودآ 1:15 ثانيه از وقتشو گرفت بعد يك جا خالي يكي از بازدارنده ها رو كرد تو ديوار و ازش ديگه خبري نشد.نوبت به اون يكي بازدارنده كه انگار سمج تر از اون يكي بود رسيد هري ارتفاعشو كم كرد و از كتي بل يك چماق گرفت و به سمت توپ بازدارنده برگشت و با چماق يك ضربه محكم زد و توپ از زمين خارج شد و به نا كجا اباد رفت!

هري 1:45 ثانيه ازز وقتشو از دست داده بود و به دنبال توپ طلايي بود كه اونو ديد به سرعت به سمتش رفت و نزديك و نزديك تر شد جمعيت شمارش معكوسو شروع كرده بودند و به8،9،10، 7 رسيده بودند كه هري با يك جست سري توپو گرفت و صداي خوشحالي تماشاگرها به هوا رفت.
هري خوشحال داشت از اين موفقيت داشت اروم اروم ارتفاعشو كم مي كرد كه يك هو داد رون داد زد:هري مواظب باش.
هري يك نگاه به پشتش كرد و باز سرعت و اوج گرفت.
نخير انگار اين توپهاي بازدارنده تصميم به بيخيال شدن ندارن و با سرعت هر چه تمامتر به سمت هري مي اومدن هري يك چرخ زد و به سمت تماشاگرها رفت و همين جور كه با سرعت از تماشاگرها رد مي شد داد زد : هرميون جونه مادرت نجاتم بده!
و از جايگاه تماشاگرها دور شد و باز يك دور زد و به سمت تماشاگر ها رفت و احساس كرد دو تا طلسم به توپها برخورد كرد و اونا رو بي حركت كرد!
دوباره صداي تماشاگرا بلند شد يك سري خوشحال بودن كه هري موفق شده و يك سري ناراحت كه چرا هرميون تفريحشونو بهم ريخته!

هري خودشو به هم تيمي هاي جديدش رسوند،هر كدوم از يك حركت هري تعريف مي كردن و مي گفتند از اين كه هري كاپيتانشونه خوشحالن و با هم از ورزشگاه خارج شدن و هرميون هم تو راه بهشون اضافه شد كه هري ازش تشكر كرد.
هري در دل خوشحال بود كه تونسته به غير از ثابت كردن لياقت خودش تواناييهاشم به رخ ديگران بكشه خيلي خوشحال بود

و اگه مي فهميد كه چه كسي اين توپها رو طلسم كرده باباشو در مي اورد!!!

-----------------------------------------------------------------------
استن شانپایک عزيز از لطفت ممنونم
سارا اوانز عزيز خوشحال ميشم نظرتو بدونم البته سوژه رو از كتاب شاهزاده گرفتم!:grin:
مرلین مک کینن عزیز!
خب پستت شبیه به خلاصه یه داستان بلند بود که همون کتاب شاهزاده باشه!
استفاده از شکلک زمانی هست که نمایشنامه طنز باشه ولی خب تو صحبتی که نشون دهنده طنز داستان باشه نکردی!
کلا باید بگم که با قوانین داستان نویسی زیاد آشنا نیستی و به همین دلیل جای کار زیادی داری!
خب می دونی سبکت خیلی شبیه به سبک \" استن شنپایک عزیز \" هست که خب یه جورایی شک برانگیزه با این حال من به طور جد حرفی نمی زنم!
اولا نباید نمایشنامه رو تا حد امکان با زبان محاوره ای نوشت و از افعال محاوره ای استفاده کرد که این بزرگترین دلیلی هست که میگم این پستت شبیه به یه خلاصست!
غلط املایی و تکرار حروف داشتی که با یک بار خوندن برطرف می شه!
گرفتن توپ توسط هری خیلی ناگهانی رخ داد و چون این مهمترین قسمت هر پست در رابطه با عکس داده شده ست باید کار بیشتر و توصیفات زیباتری استفاده می کردی.
در آخر هم هری هیچ وقت نمی خواد کارهایی که می کنه رو به رخ بقیه بکشه!
یک بار دیگه سعی کن! موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/6/13 14:43:48
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:23:13
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:23:13
هری با رون در حال قدم زدن در حیاط بودند که هری گفت : برای مسابقه ی فردا با ریونکلا خیلی استرس دارم . اگه ببازیم من باید در نقش یک جستجوگر ابله از تیم کنار بکشم .
رون که خنده اش گرفته بود گفت : تو پدرت جستجوگر بوده دلیلی واسه ترس نداری!!!
هری از این همدردی رون بسیار خوشحال شد و از اینکه دوستی چنین دارد به خود بالید.
صبح روز یکشنبه هری با تکان شدیدی از خواب پرید . خواب بدی دیده بود . ولدمورت در ان خواب هری را به طرز فجیعی کشت. هری سعی می کرد به خود امیدواری دهد وبا خود می گفت این فقط یه خواب بوده نه افکار ولدمورت. ولی این فکر که هری در ان خواب جای ولدمورت بود او را عذاب می داد. تصمیم گرفت قبل از مسابقه این را با رون در میان بگذارد. وقتی که همه بیدار شدند هری منتظر ماند تا نویل و سیموس و دین از خوابگاه بیرون بروند. بعد به رون گفت: دیشب خواب دیدم که من ولدمورتم و خودم رو به طرز وحشتناکی میکشم.
رون به او گفت : نمیتونه به افکارت اومده باشه تو چفت شدگی رو یاد گرفتی .
_ راستشو بخوای تلاش زیادی نکردم.
_ ولی تو به ما گفتی که ...
_ فعلا اینا رو ول کن . نظرتو راجع به خوابم چیه ؟
_ رون در حالی که داشت از خوابگاه بیرون می رفت گفت: نمی دونم!!!
*******
سر میز صبحانه هرمیون را دیدند وهری خوابش را بسیار آهسته برای هرمیون تعریف کرد.
هرمیون پس از اندکی درنگ گفت : شاید بهتر باشه به سیریوس بگی!!!
هری نفهمید که چگونه به رختکن رفت و اماده ی مسابقه شد.
قبل از سوار شدن بر روی آذرخش نگاهی به آسمان انداخت . هوا برای بازی عالی بود.
هری بر روی جارو نشست و به هوا رفت ناگهان صدایی از زوزهای باد در گوشش گفت : این آخرین توست.
هری برگشت . هیچ کس در آن اطراف نبود. هری فکر کرد که آن صدا زائده ی تخیلش است که ناگهان دوباره همان صدا را شنید.
این آخربن توست.
هری به خود آمد مسابقه شروع شده بود ونتیجه 40_10 به نفع ریونکلاست. گوی زرین را کنار دروازه ی گریفندور دید . با اخرین سرعت به سوی ان رفت .امیدوار بود که دیگر ان صدا را نشنود. لحظه ای بعد جستجوگر ریونکلا در پشت هری بود. هری خیلی راحت گوی زرین را گرفت وبه مسابقه پایان داد. با انکه انها پیروز شده بودند ولی هری ناراحت بود . ان صدا چه می توانست باشد.
خیلی زود به جغد دانی رفت وبرای سیرسوس نامه نوشت وهمه چیز را برایش توضیح داد.
Harry potter. عزیز!
خب راستش پست پر سرعتی بود. اونجاهایی که از مهمترین قسمتهای نمایشنامه بود بهش پرداخته نشده بود. حس داستان وجود نداشت.
بعضی جاها غلط املایی دیده می شد.==> \" سیریوس \"
خواب هری خیلی تصنعی بود. می تونستی یه خواب جالب تر رو وارد داستانت کنی!
خط سوم! می تونستی بگی \" هری هم لبخندی بروی لبانش نقش بست و ... \" و بقیه ماجرا.
در قسمت دوم پست رفتن هری به زمین ناگهانی نوشته شده و هیچ پیش زمینه ای براش وجود ندارشت!
گرفتن گوی زرین توسط هری که مهمترین قسمته نادیده گرفته شده و تو اونو خیلی سریع تموم کردی.
منظورتو از این جمله نفهمیدم \" این آخرین توست \" ؟ یعنی چی؟ شاید منظورت بوده بنویسی \" این آخرین بازی توست \" یا یه همچین چیزی!
آخر نمایشنامت هم از تأثیر گذارترین جاهای داستانه که باز هم روش کار نشده! در کل فکر می کنم باید یکی دیگه بنویسی.
موفق باشی.
تأیید نشد.
رون که خنده اش گرفته بود گفت : تو پدرت جستجوگر بوده دلیلی واسه ترس نداری!!!
هری از این همدردی رون بسیار خوشحال شد و از اینکه دوستی چنین دارد به خود بالید.
صبح روز یکشنبه هری با تکان شدیدی از خواب پرید . خواب بدی دیده بود . ولدمورت در ان خواب هری را به طرز فجیعی کشت. هری سعی می کرد به خود امیدواری دهد وبا خود می گفت این فقط یه خواب بوده نه افکار ولدمورت. ولی این فکر که هری در ان خواب جای ولدمورت بود او را عذاب می داد. تصمیم گرفت قبل از مسابقه این را با رون در میان بگذارد. وقتی که همه بیدار شدند هری منتظر ماند تا نویل و سیموس و دین از خوابگاه بیرون بروند. بعد به رون گفت: دیشب خواب دیدم که من ولدمورتم و خودم رو به طرز وحشتناکی میکشم.
رون به او گفت : نمیتونه به افکارت اومده باشه تو چفت شدگی رو یاد گرفتی .
_ راستشو بخوای تلاش زیادی نکردم.
_ ولی تو به ما گفتی که ...
_ فعلا اینا رو ول کن . نظرتو راجع به خوابم چیه ؟
_ رون در حالی که داشت از خوابگاه بیرون می رفت گفت: نمی دونم!!!
*******
سر میز صبحانه هرمیون را دیدند وهری خوابش را بسیار آهسته برای هرمیون تعریف کرد.
هرمیون پس از اندکی درنگ گفت : شاید بهتر باشه به سیریوس بگی!!!
هری نفهمید که چگونه به رختکن رفت و اماده ی مسابقه شد.
قبل از سوار شدن بر روی آذرخش نگاهی به آسمان انداخت . هوا برای بازی عالی بود.
هری بر روی جارو نشست و به هوا رفت ناگهان صدایی از زوزهای باد در گوشش گفت : این آخرین توست.
هری برگشت . هیچ کس در آن اطراف نبود. هری فکر کرد که آن صدا زائده ی تخیلش است که ناگهان دوباره همان صدا را شنید.
این آخربن توست.
هری به خود آمد مسابقه شروع شده بود ونتیجه 40_10 به نفع ریونکلاست. گوی زرین را کنار دروازه ی گریفندور دید . با اخرین سرعت به سوی ان رفت .امیدوار بود که دیگر ان صدا را نشنود. لحظه ای بعد جستجوگر ریونکلا در پشت هری بود. هری خیلی راحت گوی زرین را گرفت وبه مسابقه پایان داد. با انکه انها پیروز شده بودند ولی هری ناراحت بود . ان صدا چه می توانست باشد.
خیلی زود به جغد دانی رفت وبرای سیرسوس نامه نوشت وهمه چیز را برایش توضیح داد.
Harry potter. عزیز!
خب راستش پست پر سرعتی بود. اونجاهایی که از مهمترین قسمتهای نمایشنامه بود بهش پرداخته نشده بود. حس داستان وجود نداشت.
بعضی جاها غلط املایی دیده می شد.==> \" سیریوس \"
خواب هری خیلی تصنعی بود. می تونستی یه خواب جالب تر رو وارد داستانت کنی!
خط سوم! می تونستی بگی \" هری هم لبخندی بروی لبانش نقش بست و ... \" و بقیه ماجرا.
در قسمت دوم پست رفتن هری به زمین ناگهانی نوشته شده و هیچ پیش زمینه ای براش وجود ندارشت!
گرفتن گوی زرین توسط هری که مهمترین قسمته نادیده گرفته شده و تو اونو خیلی سریع تموم کردی.
منظورتو از این جمله نفهمیدم \" این آخرین توست \" ؟ یعنی چی؟ شاید منظورت بوده بنویسی \" این آخرین بازی توست \" یا یه همچین چیزی!
آخر نمایشنامت هم از تأثیر گذارترین جاهای داستانه که باز هم روش کار نشده! در کل فکر می کنم باید یکی دیگه بنویسی.
موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Harry Potter. در 1386/6/13 10:02:38
ویرایش شده توسط Harry Potter. در 1386/6/13 11:16:39
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:16:06
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:16:38
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:16:52
ویرایش شده توسط Harry Potter. در 1386/6/13 11:16:39
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:16:06
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:16:38
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:16:52
[size=large][b]و جسم سیمو
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
هري با سرعت تمام به طرف گوي زرين مسابقه مي رفت،صداي لي جردن درگوشش طنين مي انداخت كه مي گفت:مثل اينكه هري پاتر جستجوگرجديد تيم گريفيندور گوي زرين را ديده چون به سرعت حركت مي كند،يك لحظه صبركنيدمهاجم تيم گريفيندوربه طرف حلقه هاي اسلايترين در حال حركت است هيچ مدافعي در آن اطراف ديده نمي شود،...بله،...توپ وارد حلقه شد،آفرين به تيم گريفيندرو .34به 7به نفع تيم گريفيندور است.
هواآفتابي بودونورخورشيدازشيشه هاي عينك هري بازتاب مي شد وبه همين دليل مانع ديد درست اومي شد.گوي زرين باسرعت درمقابل هري حركت مي كرد هري نيز به دنبالش بود،نوعي استرس همراه با ترس سراسر وجودش رافرا گرفته بود اين اولين مسابقه ي كوييديچ هر بود اگر اونمي توانست چه مي شد؟آيا تمام اعضاي گروه در همان مسابقه ي اول از او نااميد مي شدند؟هري دراين فكربود كه ناگهان متوجه شد جستجوگر تيم اسلايترين پشت سر اوست بنابراين هري برسرعتش افزود ومصمم تراز قبل به دنبال گوي مي رفت او نمي خواست در اولين مسابقه اش بازنده از زمين بيرون برود .
هري در موقعيتي قرار داشت كه اگررادراز مي كرد توپ به راحتي در كف دستش جاي مي گرفت بنابراين هري دستش رادراز كردتاتوپ رابگيرد كهناگهان جستجوگر تيم حريف با جارو اش به جاروي هري ضربه زد ،به همين دليل هري نتوانست توپ رابگيرد هري به راه خود ادامه مي داد كه يه توپ بازدارنده از بالاي سرش گذشت .اينطور كه مشخص ب.د تمام بازيكنان تيم اسلايترين سعي مي كردند مانع گرفتن گوي توسط هري بشوند.
هري سريع مسيرش را تغيير داد واز گوي زرين فاصله گرفت جستجوگر تيم اسلايترين همچنان به دنبال توپك طلايي بود وازاينكه هري مسيرش را تغيير داده بود خوشحال بودوفكر مي كرد هري از ادامه دادن مسابقه منصرف شده است .
-هري پاتر مسيرش راتغيير داده است.ولي جستجوگر تيم ديگرهمچنان درمسير قبلي حركت مي كند يعني كدام يك دنبال گوي زرين اين مسابقه هستند؟
هري وقتي اين حرف را شنيد نيشخندي زد وبه سرعت دور زمين مسابقه را دور زد ومستقيم به سمت جستجوگرديگر
حرك كرد ،گوي زرين مستقيم به طرف هري مي آمد .
-خداي من هري پاتر داره مستقيم به طرف جستجوگر تيم اسلايترين ميرود،آلان است كه بايكديگر برخورد كنند.
هري بدون شك به راه خود ادامه مي داد وباسرعت به طرف جستجوگر مي رفت .به نظر مي رسيد جستجوگر تيم مقابل متعجب شده ومردد مانده بود ،كم كم داشت از سرعتش مي كاست ولي هري مثل اينكه قصد نگه داشتن جارويش را نداشت .بلاخره جستجوگر تيم مقابل از دنبال كردن گوي منصرف شده وسريع از سر راه هري كنار رفت .
گوي زرين با سرعت به طرف هري مي امداو دستش را بلند كرد وسوت پايان مسابقه توسط خانم هوچ زده شد وبازي به نفع تيم گريفيندور پايان يافت.
نجینی عزیز!
پست خوبی بود ولی پر از غلط املایی. فکر می کنم قبلا هم بهت گفتم که از فعل استمراری برای نوشتن توصیفات نمایشنامه استفاده نکنی. اینجوری که تو نوشتی یعنی همین الان داره این اتفاقات می افته. اما واقعا این درسته؟
نوشته بودی 37 به 4! خب این یعنی چی؟ امتیازات کوییدیچ 10 تایی هست نه یکی! برای هر گل 10 امتیاز گرفته می شه!
در اواسط پستت اونجایی که هری می خواد توپ رو بگیره ولی بازیکن حریف بهش ضربه می زنه یه کمی با عجله نوشته شده بود و می تونستی توضیحات بیشتری بدی و حس داستان رو ایجاد کنی! کلا پیشرفت خوبی داشتی.
ولی من تنها یه خاطر یک دلیل تأییدت نمی کنم!
ازدیام غلط های املایی! اگه بخوایی باز هم اینجوری ادامه بدی هیچ وقت تأیید نمی شی.
موفق باشی.
تأیید نشد!
هواآفتابي بودونورخورشيدازشيشه هاي عينك هري بازتاب مي شد وبه همين دليل مانع ديد درست اومي شد.گوي زرين باسرعت درمقابل هري حركت مي كرد هري نيز به دنبالش بود،نوعي استرس همراه با ترس سراسر وجودش رافرا گرفته بود اين اولين مسابقه ي كوييديچ هر بود اگر اونمي توانست چه مي شد؟آيا تمام اعضاي گروه در همان مسابقه ي اول از او نااميد مي شدند؟هري دراين فكربود كه ناگهان متوجه شد جستجوگر تيم اسلايترين پشت سر اوست بنابراين هري برسرعتش افزود ومصمم تراز قبل به دنبال گوي مي رفت او نمي خواست در اولين مسابقه اش بازنده از زمين بيرون برود .
هري در موقعيتي قرار داشت كه اگررادراز مي كرد توپ به راحتي در كف دستش جاي مي گرفت بنابراين هري دستش رادراز كردتاتوپ رابگيرد كهناگهان جستجوگر تيم حريف با جارو اش به جاروي هري ضربه زد ،به همين دليل هري نتوانست توپ رابگيرد هري به راه خود ادامه مي داد كه يه توپ بازدارنده از بالاي سرش گذشت .اينطور كه مشخص ب.د تمام بازيكنان تيم اسلايترين سعي مي كردند مانع گرفتن گوي توسط هري بشوند.
هري سريع مسيرش را تغيير داد واز گوي زرين فاصله گرفت جستجوگر تيم اسلايترين همچنان به دنبال توپك طلايي بود وازاينكه هري مسيرش را تغيير داده بود خوشحال بودوفكر مي كرد هري از ادامه دادن مسابقه منصرف شده است .
-هري پاتر مسيرش راتغيير داده است.ولي جستجوگر تيم ديگرهمچنان درمسير قبلي حركت مي كند يعني كدام يك دنبال گوي زرين اين مسابقه هستند؟
هري وقتي اين حرف را شنيد نيشخندي زد وبه سرعت دور زمين مسابقه را دور زد ومستقيم به سمت جستجوگرديگر
حرك كرد ،گوي زرين مستقيم به طرف هري مي آمد .
-خداي من هري پاتر داره مستقيم به طرف جستجوگر تيم اسلايترين ميرود،آلان است كه بايكديگر برخورد كنند.
هري بدون شك به راه خود ادامه مي داد وباسرعت به طرف جستجوگر مي رفت .به نظر مي رسيد جستجوگر تيم مقابل متعجب شده ومردد مانده بود ،كم كم داشت از سرعتش مي كاست ولي هري مثل اينكه قصد نگه داشتن جارويش را نداشت .بلاخره جستجوگر تيم مقابل از دنبال كردن گوي منصرف شده وسريع از سر راه هري كنار رفت .
گوي زرين با سرعت به طرف هري مي امداو دستش را بلند كرد وسوت پايان مسابقه توسط خانم هوچ زده شد وبازي به نفع تيم گريفيندور پايان يافت.
نجینی عزیز!
پست خوبی بود ولی پر از غلط املایی. فکر می کنم قبلا هم بهت گفتم که از فعل استمراری برای نوشتن توصیفات نمایشنامه استفاده نکنی. اینجوری که تو نوشتی یعنی همین الان داره این اتفاقات می افته. اما واقعا این درسته؟
نوشته بودی 37 به 4! خب این یعنی چی؟ امتیازات کوییدیچ 10 تایی هست نه یکی! برای هر گل 10 امتیاز گرفته می شه!
در اواسط پستت اونجایی که هری می خواد توپ رو بگیره ولی بازیکن حریف بهش ضربه می زنه یه کمی با عجله نوشته شده بود و می تونستی توضیحات بیشتری بدی و حس داستان رو ایجاد کنی! کلا پیشرفت خوبی داشتی.
ولی من تنها یه خاطر یک دلیل تأییدت نمی کنم!
ازدیام غلط های املایی! اگه بخوایی باز هم اینجوری ادامه بدی هیچ وقت تأیید نمی شی.
موفق باشی.
تأیید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:04:10
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:09:09
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/13 22:09:09
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج